رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
  • مسابقه داستان نویسی


    سحر محمدی

    با سلام؛ به اطلاع دوستان نویسنده می‌رسانیم که انجمن نویسا به‌مناسبت شب یلدا، مسابقه داستان‌نویسی برای نویسندگان سایت نویسا برگزار می‌کند.
    این انجمن به سه نفر اول برگزیده از این مسابقه، رمانی به رسم یادگار اهدا خواهد کرد.
    توجه داشته باشید که شرکت‌کنندگان باید عضو انجمن نویسا باشند.

    نکته قابل توجهی که نویسندگان باید رعایت کنند این است که: 
    ۱_ آثار بدون ایرادات املایی و نگارشی باشد.
    ۲_ دیالوگ و مونولوگ (متن) پرمحتوا باشد.
    ۳_ داستان حرف یا نکته‌ای برای گفتن داشته باشد.
    ۴_ داستان کمتر از پنجاه خط نباشد.

    موضوع مسابقه: شب یلدا
    مهلت ارسال آثار: پنجم دی 

    لطفاً آثار خود را در همین صفحه (در قسمت دیدگاه) ارسال کنید.

    • پسندیدم 9


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    هدیه پوریاری

    ارسال شده در

    بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم

    شب یلدا

    اولین سالی که شب یلدا رو دونفره جشن گرفتیم، تو یه زیرزمین اجاره‌ای زندگی می‌کردیم که از ترس نمِ کف خونه و چکه‌ی سقف بالاسرمون، همش جوراب پامون بود و کلاه رو سرمون. روسری گل‌دار ابریشمی مادر خدابیامرزمو که سر می‌کردم و از سوز سرمای زمستون، یه گوشه از خونه، کنار بخاری هیزمی بی‌نفسمون چمپاتمه می‌زدم، می‌اومد کنارم می‌نشست و سرشو می‌نداخت پایین. معلوم بود که می‌خواد یه چیزی بگه؛ از سر و روش شرمندگی می‌بارید ولی غرورش اجازه نمی‌داد که به زبون بیاره و بخاطر وضعی که توش هستیم عذری بخواد یا دل‌جویی بکنه. فقط یکم این‌پا و اون‌پا می‌کرد و آخرش ریش‌ریشای پایین روسری رو لمس می‌کرد و فقط می‌گفت: 

    - خدا بیامرزه خاله رو.

    همین و پا می‌شد می‌رفت بیرون! تو چشماش پر بود از " این زندگی چیزی نبود که قولشو بهت داده بودم " ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت. منم نمی‌خواستم که بگه. شخصیت و غرور مردی که عاشقش بودم و برای اینکه همسرم بشه، از خیلی چیزا گذشته بودم، برام با‌ ارزش‌تر از چیزی بود که اون فکرشو می‌کرد. من ازش چیز زیادی نمی‌خواستم، تنها چیزی که ازش می‌خواستم این بود که دیگه شرمنده نباشه! سرشو بالا نگه‌ داره و مثل همون وقت‌ها با جسارت زل بزنه تو چشم‌هام و بهم بگه:

    - با من بیا و بمون! 

    ولی اون نمی‌خواست که قبول کنه. بخاطر همین هم همیشه بحث‌هامون بالا می‌گرفت و اخم، بین ابروهای اون می‌موند و اشک، تو چشم‌های من! 

    اولین یلدامون هم داشت همین‌طور می‌گذشت؛ با اخم اون و اشک من. شبِ مورد علاقه و رمانتیک من که با نفس آخر پاییز شروع و با سلطنت زمستان تموم می‌شد، داشت به همین راحتی از بین می‌رفت. با خودم فکر کردم که اون همه نجنگیدم برای بدست آوردن مرد مقابلم تا تو چنین شبی کنارش باشم، که حالا اینطور لحظه‌ها به کامم زهر بشه!

    از کنار بخاری هیزمی که کنارش نشسته بودم، گردن کشیدم و یواشکی دیدش زدم. همونجا کنار دری که همین چند دقیقه پیش بحثمون بخاطرش بالا گرفت، نشسته بود و به دیوار رو‌به‌روش خیره مونده بود. از زیر در سوز می‌اومد و ناچاراً یه پتوی مسافرتی رو تا کردم و چپوندم زیرش تا روزنه پایین در رو بپوشونه اما اون که این روزا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای حساس شده، با رگ گردن باد کرده اومد جلو و فریاد زد که دارم با این کارم تحقیرش می‌کنم! شاید الان باید بخاطر اون حرفش ازش عصبانی می‌بودم و دلمم از چاییدنش بخاطر در معرض سرما نشستنش خنک می‌شد اما... من هیچ‌وقت ازش دلخور نشده بودم! نمی‌دونم چرا احساس کردم که چشماش برق می‌زنه و این برق بخاطر اشکیه که تو حدقه چشماش جمع شده. دلم زیر و رو شد و نگاهم به سفره پهن شده ساده وسط اتاقک نشست که سهمش از تنقلات و خوراکی‌های یه یلدای درست‌درمون، فقط دو تا استکان چای بود و یه پیش‌دستی که دوتا سیب نیمه‌سرخ رو بغل زده بود! 

    من همینا رو دوست داشتم. همین سفره ساده ولی به شرط حضورش! اون می‌تونست یه تنه جای تموم هندوانه‌های قرمز و شیرینی رو که تو این شب‌ها قیمتشون سر به فلک می‌ذاشت، برام پر کنه. اون می‌تونست آجیل هزار قلمِ قلبم باشه، اون می‌تونست خیلی چیزا باشه برای منی که می‌دونست چقدر دوستش دارم! 

    حالا که متوجه نمی‌شد، ناچار بودم که خودم متوجهش کنم! از جام پا شدم. دستمو مشت کردم و بغضمو قورت دادم و با یه قیافه اخمو که بهش جرئت بدقلقی بیشتر رو نده، رفتم سمت سفره وسط اتاق و با خشونت و کمی چاشنی احتیاط که استکانهای چای‌ چپه نشه، اونو کشیدم رو زمین و تا کنار پاهاش بردم! چهارزانو نشستم رو‌به‌روش و سریع با چاقوی تو پیش‌دستی یکی از سیب‌ها رو  از وسط نصف کردم و با حفظ همون اخمم، گرفتم سمتش و تکونی بهش دادم تا دست از سر اون نگاه متعجبش برداره. حق هم داشت، بدجور انتحاری و رعد و برقی اقدام کرده بودم!

    با لحنی جدی گفتم:

    - یلدات مبارک! 

    کمی دیگه خیره‌م موند و من تمام تلاشمو کردم که با خیرگی‌ نگاهم بهش بفهمونم که توی زندگی کوچیک و بی‌امکاناتمون، چی برام از همه چیز مهم‌تره! شاید بالاخره اینو فهمید که لبخند کوچیکی روی لب‌هاش نشست و برق نگاهش معنی دیگه‌ای گرفت. دست دراز کرد و قاچ بزرگ سیب رو از دستم گرفت و آهسته لب زد:

    - یلدا مبارک! 

     

    پایان

    هدیه پوریاری

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    «یلدای گس»
    پاکت های میوه را روی اپن می گذارم و با اشاره به میوه ها میگویم «اخماتو نکش تو هم یلدا خانوم!خرمالو هم خریدما !» دست می کشم روی خرمالو ها و صدایش در گوشم میپیچد«وای بابایی...خرمالو !خرمالو زیاد بخر من عاشقِ خرمالو ام » هندوانه را روی میز می گذارم و میوه هارا پخش میکنم داخل سینک و آب باز میکنم رویشان «قهرِ قهری؟نمیخوای حرف بزنی؟...ببخشید دیر شد وبدقولی کردم !اگه بدونی به خاطر امشب خیابونا چه خبره !»
    جواب نمیدهد .میوه هارا توی ظرف میچینم و لبم را به لبخندی کش میدهم .نمیخواهم یلدا فک کند با ناز کردن هایش از کوره درمی روم .حالا یک شب هم او برایم ناز کند .من که دلم برای ناز دخترانه اش می رود .اصلا مگر پدری هم هست که ازناز کردن های دخترش دلش ضعف نکند ؟
    ظرف میوه را جلوی رویش و روی میز میگذارم «نمیخوای حرف بزنی؟ اگه بدونی برات چه سوپرایزی دارم »
    حس میکنم چشم هایش برق میزنند .به سمت آشپزخانه میروم .یلدا نگاهش روی من ثابت مانده و پلک هم نمیزند .ولی خودش را از تک و تا هم نمی اندازد.مرا یاد بچگی های خودم می اندازد که چقدر مغرور و لجباز بودم .شاید هنوز هم باشم .اصلا هستم !نرگس هم سر همین لجبازی هایم مرا با یلداگذاشت و رفت ...نمیخواهم امشب به رفتن و رفتنش فکر کنم .ازاین واژه بیزارم !حواسم را به کیک میدهم و از جعبه اش درش میاورم و شمع هایش را دورتادورش ردیف میکنم .چهارده شمع .تولد چهارده سالگی یلدای من ...
    خم میشوم و از کابینت ٬کلاه های تولد را در می آورم و یکی را روی سرم می گذارم و کیک به دست از آشپزخانه خارج میشوم .حالا اخم هایش را باز کرده و روی صورت بی حسش ردی از لبخند پیدا شده .صدایش در خانه میپیچد «آخ جوووون ...باباجون عاشقتم که من ...تولدمه تولدم »خودش را به بغلم می اندازدو موهای یک دست مشکی و بلندش چون آبشاری درآغوشم موج میگیرد.دست هایم را دورش میپیچم و او ب*و*س*ه ای به صورتم می زند و حلقه ی دستانش را دور گردنم محکم تر میکند «بابای من بهترین بابای دنیاس»
    و من چقدر ذوق زده میشوم از این جمله و بهترین بابای دنیا بودن «دختر منم خاص ترینه ...به خاطر اینکه شب تولدش بلندترین شب ساله »
    اما در دلم آه میکشم
    و او انگار که آهِ دلم را شنیده باشد خودش را از بغلم میکند و به یک باره ساکت میشود .لبخند میزنم «حالا اگه گفتی وقتِ چیه ؟یه عکس دو نفره ی پدردختری.مگه نه؟»کلاهم را روی سرم صاف میکنم و کلاه دیگررا از روی میز برمیدارم که روی سرش بگذارم .اما با صدای جیغِ ترمز ماشین دستم شل میشود و کلاه از دستم می افتد روی زمین .خم میشوم .برش میدارم و دوباره روی سرش میگذارم.اما باز هم کج میشود و من دوباره تلاش میکنم که اینبار انگار قلبم از من می افتد ... قاب عکس به پشت می افتد روی میز!

    دستم که به کلاه است سرد میشود و یخ میزند مثل هوای یخیِ پشت پنجره ها .دلم می لرزد و من ناگزیرم که باور کنم که نیست!که ندارمش!
    اعصابم بهم میریزد .از جایم بلند میشوم .کلافه ام .انگشتانم را فرو میکنم لای موهایم دست میکشم روی شقیقه هایم .سرم درد میکند و خانه ی بدون یلدا دورسرم میپیچد .تمام اعضای بدنم از بیچارگی به گزگز می افتند .
    دستم را روی میز می کشم و داد میزنم و لعنت میفرستم به شب هایی که غم رفتنِ یلدا ٬یلداییشان کرده ...
    صدای شکستن ظرف ها سکوت یخ زده ی خانه را میشکند ولی فریادم بغض میشود و در گلویم یخ میزندو لبه هایش گلویم را می برّد و دهانم را تلخ میکند .
    کمرم خم میشودو زانوهایم شل میشود و سر میخورم روی زمین و هق هقم سهم تاریک و روشنِ خانه میشود .
    نگاهم به ظرف خرمالوها می افتد که هم نگاهم هم دهانم و هم تمام بدنم در خود جمع میشود . پر میشوم از طعم گسِ یلدا و رفتنش و چراهایی که در سرم غوطه میخورند
    که چرا ازبین این همه میوه یلدا خرمالو دوست داشت ؟
    که چرا از یلدایی شدن فقط موهای یک دست مشکی و بلندش سهم یلدای من شده بود؟

    پایان 

    مهساکیان.ف

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    آخرین یلدا


    چیزی به غروب نمانده، غروب آخرین روز از فصل عاشقی‌ها، فصل خاطره‌بازی‌ها، فصل قدم‌زدن‌ها... پاییز!
    تقریبا تمام کارهایم را انجام داده‌ام و منتظرم تا محسن بیاید و ما را به خانه‌ی عزیز ببرد، می‌دانم حالا روی کرسی دلنشینش بساط شب یلدا را چیده و از پشت پنجره‌ی اتاقش انتظارمان را می‌کشد. روسری‌ام را در آینه قدی جلوی در با سنجاق تنظیم می‌کنم و به سمت اتاق مهیا قدم برمی‌دارم، امروز از ذوق رفتن به خانه‌ی عزیز تمام مشق‌هایش را نوشته و اتاقش را هم مرتب کرده؛ عزیز برایش از خاطرات کودکی پدرش می‌گوید و مهیا با شنیدنشان عجیب به وجد می‌آید. چه‌زود چهارده‌سال گذشت، چندروز دیگر مهیا وارد پانزده‌سالگی می‌شود و من هرسال احساس می‌کنم مسئولیتم در برابر این امانت سنگین‌تر می‌شود، امانتی که از یک عشق برایم به جامانده است! با صدای گریه‌ی مهدی نرسیده به اتاق مهیا متوقف می‌شوم. دقایقی بیشتر نیست که خواباندمش ولی خواب ندارد، اصلا به مهیای آرام و باوقارم نرفته است! او را از گهواره خارج می‌کنم و سعی دارم آرامش کنم. سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد اما با صدای زنگ آیفون، سرش را برمی‌دارد و شوکه به اطراف نگاه می‌کند. مهیا صدایم می‌کند و می‌فهمم که محسن پایین منتظرمان است. گونه‌ی مهدی را می‌بوسم و او را به مهیا می‌سپارم تا پایین ببرد و به دست پدرش بسپرد. چادرم را که می‌پوشم، در آینه‌ خود را برانداز می‌کنم. سایه‌ی غمی که از چهارده پاییز بدون او روی شانه‌هایم می‌بینم را نادیده می‌گیرم و می‌روم. می‌روم و هیچکس نمی‌داند امشب به رسم هرسال قرار است چه بی‌رحمانه در آغوش یک‌خاطره ذوب شوم. هیچ‌کس نمی‌داند امشب باز هم او می‌آید و کنار شمعدانی‌های عزیز می‌نشیند تا من را برای تحمل یک‌سال دیگر نبودنش آماده کند! به ماشین نزدیک می‌شوم و صدای خنده‌های محسن و مهیا لبخندی را روی لبم می‌نشاند، به گمانم بازهم مهدی را سوژه کرده تا مهیا را سرذوق بیاورد. هنوز هم الویت او و عزیز مهیا است، مهیایی که عجیب شبیه پدرش است!
    محسن و بچه‌ها دور کرسی نشسته‌اند و عزیز گاه‌گاهی از پنجره به من نگاه می‌کند و آه می‌کشد. در حیاط کوچک خانه‌‌اش می‌چرخم و به اندازه‌ی تمام نبودن‌هایم از هوای آن‌جا نفس می‌کشم. لبه‌ی حوضی که به لطف عزیز هنوز آنجاست می‌نشینم و بدون توجه به سرمایی که سلول‌هایم را منقبض کرده به محمد لبخند می‌زنم. درست روی پله‌ی ایوان کنار شمعدانی‌ها روبرویم نشسته و خیره‌خیره نگاهم می‌کند. هرسال شب یلدا قرارمان همین‌جاست، درست جایی که در آخرین یلدای بودنش، به درازای این شب گریستیم و همراه عزیز و محسن اشک‌هایمان را بدرقه‌ی راهش کردیم. انگار می‌دانست برنمی‌گردد که پیشانی‌ام را بوسید و خواست که مراقب امانتش باشم، مراقب مهیایی که حتی لحظه‌ی تولدش هم کنارش نبود! چشمانش می‌درخشد و سکوتش مرا وادار می‌کند برایش به اندازه‌ی یک سال نبودن حرف بزنم. از روزمرگی‌هایم می‌گویم، از بچه‌ها، از محسنی که بعد از او مردانه پای من و مهیا ایستاد و هرگز نخواست برادرش را در قلب من کمرنگ کند. از دلتنگی‌هایم، شعرهایم، خنده‌ها و گریه‌هایم می‌گویم و او فقط لبخند می‌زند، حق دارد! او در آرزوی پریدن و به عرش رسیدن بود و همین آرامم می‌کرد. با حس گرمایی روی شانه‌هایم، نگاهم را تا نگاه محسنی که بالای سرم ایستاده بالا می‌کشانم.
    _ پاشو بریم، سرما می‌خوری عزیز هم شاکی شده.
    لبخندم را به نگاه پرمهرش می‌پاشم و دستش را که برای گرفتن دستم دراز شده می‌گیرم و بلند می‌شوم. بااو که هم‌قدم می‌شوم، نگاه پرحسرتم را به جایی که محمد نشسته بود،  می‌کشانم. نیست و  از کنار شمعدانی‌ها که عبور می‌کنم، به جای خالی‌اش تلخند می‌زنم!

    #آناهیل_رشیدی
    #داستان_کوتاه

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    "دانه‌های یاقوت"

    ماشین وارد بن‌بست شهید طاهر سلوکی می‌شود. نزدیک خانه ویلایی پارک می‌کند. نوک انگشتانش از سرما ذق‌ذق می‌کند. دستانش را به هم می‌مالد و قبل از پیاده شدن نگاهی به گوشی موبایل می‌اندازد. در کمال نا‌امیدی مجددا شماره می‌گیرد و منتظر برقراری تماس می‌ماند. شاید هم منتظر است تماس درست مثل شش بار قبل روی پاسخگوی اتوماتیک برود. نفس عمیقی می‌کشد و انگشتش روی نمایشگر قطع تماس می‌رود که صدای نفس‌نفس زنی در گوشی می‌پیچد!.. "الو همایون! رسیدم!".

    صحبتی کوتاه و تماس را قطع می‌کند. انگار همین مکالمه کوتاه درجه دلتنگی‌اش را از حد غیرقابل تحمل به حد معقول رسانده و اعصابش را سامان بخشیده است. از ماشین پیاده می‌شود و کیسه‌های خرید به دست به سمت در قدیمی می‌رود. نگاهی به نمای سنگ مرمر قدیمی ساختمان می‌اندازد. خانه‌ای که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده است. در کنار دیگر برادرانش! برادرانی که هرکدام مسیری متفاوت از دیگری را رفته‌اند! زنگ خانه را می‌زند. آیفون تصویری به نمای قدیمی و بنای کلنگی ساختمان دهن‌کجی می‌کند. صدای مادر در آیفون می‌پیچد.

    -‌ سلام همایون! بیا تو!

    در را با تقی باز می‌شود. مادر به استقبالش می‌آید.دولا می‌شود و گونه مادر را می‌بوسد. بدون زمین گذاشتن کیسه‌های خرید، کفش از پایش می‌کند و به سمت آشپزخانه می‌رود. کیسه‌های خرید را کف زمین می‌گذارد. مادر مشغول جابه‌جا کردن خریدها می‌شود.

    -‌ مامان، هوشنگ و خانومش خونه نیستن؟

    - نه، رفتن یه سر تا مرکز خرید. می‌خواستن سوغاتی بگیرن.

    - پروازشون کِی هست؟

    - نمی‌دونم دقیق! گفت بعد از کریسمس می‌رن.

    - خوبه! پس یه چند روزی هستن حالا!

    - نگفتی بهش که داری می‌ری؟

    - امشب می‌گم!

    با تعلل می‌پرسد:

    -‌ هومن هم میاد مامان؟

    مادر مکث می‌کند.

    -‌ هرسال میاد!

    - چون هوشنگ هست پرسیدم!

    مادر نفس عمیقی می‌کشد.

    -‌ می‌دونه هوشنگ اومده. ولی میاد. مطمئنم میاد.

    مادر لبخند می‌زند.

    -‌ مینا چطوره؟ رسیده؟

    گل از گلش باز می‌شود.

    -‌ آره! حرف زدم باهاش. خیلی سلام رسوند.

    مادر حب سکوت خورده است و همایون با غصه نگاهش می‌کند.

    -‌ می‌دونی که مجبور بودیم مامان! این‌جا دیگه ...

    - می‌دونم مادر! شما باید سراغ زندگی خودتون برین! خودتو سرزنش نکن! منم این‌جا مشغولم. خاله‌‌هات هستن. محمد هست!

    - دیگه شد محمد؟ شما هم بگی محمد؟

    - خودش این‌جوری دوست داره همایون! بذار راحت باشه!

    - بله، راحت باشه! ما که بخیل نیستیم! اصلا خدایی‌ش سردار محمد معتمدی خیلی بهتره تا سردار هومن معتمدی! اصلا سردار که هومن نمی‌شه!

    مادر دلخور نگاهش می‌کند.

    -‌ تو هم شدی لنگه هوشنگ؟

    - خب هوشنگ راست می‌گه مامان!

    - بسه! بیا این انارها رو دون کن ببینم!

    می‌خندد!

    - باورت شده من دختر خونه هستم؟ حالا گناه نکردم که ته‌تغاری شدم! همش زورت به من می‌رسه!

    مادر یک لحظه ساکت می‌شود. همایون می‌بیند که مادر به جهت دیگری می‌چرخد و سریع چشمانش را پاک می‌کند.

    -‌ چی‌ شد مامان؟

    - هیچ‌چی! یاد هاتف افتادم. خیلی کمکم می‌کرد. هرچی هوشنگ و هومن بخور و بخواب بودن، هاتف کمک می‌کرد!

    - خدا بیامرزدش.

    - اگه بود...

    - نیست مامان. نیست! تو رو خدا شخم نزن این گذشته کوفتی رو!

    مکالمه تکراری را صدای زنگ در قطع می‌کند. مادر برای بازکردن در به سمت آیفون می‌رود. به ده ثانیه نمی‌کشد که صدا می‌زند.

    -‌ همایون! همایون!

    همایون با دستانی که آب انار از آن می‌چکد به سمت مادر می‌رود.

    -‌جانم مامان؟

    - بیا برو دم در!

    همایون نگاهی به تصویر داخل آیفون می‌کند و با خنده می‌گوید:

    -‌ این دوتا چطوری توی اون نه ماه همدیگه رو نکشتن مامان؟

    مادر با اخم مصنوعی می‌گوید:

    -‌ برو پیشوازشون! بدو!

    همایون دستش را با دستمال کاغذی پاک می‌کند و به سمت راهرو می‌رود. دو مرد پنجاه و اندی ساله از در ورودی وارد می‌شوند. دو چهره کاملا مشابه، دو پوشش کاملا متفاوت. هوشنگ جلوتر حرکت می‌کند و با همایون دست می‌دهد. همایون در جایش می‌ماند و با هومن سلام و احوال‌پرسی می‌کند. هوشنگ منتظر نمانده و داخل می‌رود. دو خانوم پشت سر برادرها وارد می‌شوند. طهورا همسر هومن با همایون سلام و علیک می‌کند و داخل می‌شود. دیدن صورت کامل طهورا با آن چادری که سفت و سخت صورتش را پوشانده است کار ساده‌ای نیست. ذهره، همسر هوشنگ گونه همایون را می‌بوسد و بازویش را می‌گیرد تا دست در دست هم وارد شوند. ذهره از همایون می‌پرسد:

    -‌ کی رسیدی؟ منتظرت بودیم باهم بریم خرید، مامان گفت دیر میایی!

    - رفتم خرید شب یلدا برای مامان! تازه نبودی داشتم انار دون می‌کردم! مامان منو کشیده بود به کار!

    طهورا چادر را از سر برمی‌دارد. صورتش کاملا رنگ‌ پریده است. با آرامش همیشگی صدایش می‌گوید:

    -‌ شما برین آقا همایون. من می‌رم کمک مامان!

    می‌گوید و به سمت آشپزخانه می‌رود. صدای طهورا همیشه مثل لالایی آرام و گیراست. انگار که بخواهی این صدا برایت قصه هزار و یک شب تعریف کند. انگار که بخواهی با این نوای دل‌انگیز به خواب بروی! با طعنه ذهره به خودش می‌آید.

    -‌ الو! همایون! کجایی پسر؟ پرسیدم مینا کجاست؟

    همایون سینه صاف می‌کند.

    -‌ راستش، مینا دیشب پرواز داشت!

    ذهره مردد می‌پرسد:

    -‌ مسافرت بدون تو؟

    همایون سری به علامت منفی تکان می‌دهد.

    -‌ ویزای هلند اومد. مینا رفت پیش خواهرش. من موندم که کارها رو ردیف کنم و بعد برم.

    همه با تعجب نگاهش می‌کنند. هوشنگ دلخور می‌پرسد:

    -‌ ویزا کی اومد؟ حرفی نزدی به من!؟ من خیر سرم دارم اون‌جا زندگی می‌کنم!

    -‌ خب فکر کردیم شما رو که می‌بینیم!

    آب دهانش را قورت می‌دهد و زیر نگاه سنگین هومن می‌گوید:

    -‌ مزاحم شما هم نخواستیم بشیم داداش!

    هومن تیز نگاه می‌کند و دانه‌های تسبیح دستش را با سرعت بین انگشتانش حرکت می‌دهد. مادر می‌گوید:

    -‌ انشالا که خیر پیش پاتون باشه!

    هوشنگ پوزخند می‌زند:

    -‌ حتما! هرجا برن بهتر از این خراب‌شده است که افتاده دست یه سری ....

    هوشنگ با دیدن طهورا که سینی چایی در دست دارد حرفش را می‌خورد. طهورا با سینی به سمت هوشنگ می‌رود و هوشنگ فنجان چای را برمی‌دارد.

    -‌ مرسی طهورا خانوم!

    - نوش جان.

    طهورا سینی را جلوی هومن می‌گیرد و انگار هومن چیزی به آرامی می‌گوید که طهورا سری به علامت منفی تکان می‌دهد. هومن چای را برمی‌دارد. همایون به خودش می‌آید.

    -‌ زن داداش، بدین من سینی رو، سنگینه. شما حالتون خوبه؟ رنگتون پریده؟!

    طهورا به آرامی جواب می‌دهد.

    -‌ خوبم. امروز توی مدرسه زیاد سرپا بودم. چیزی نیست.

    هومن لب می‌گزد و چشم می‌دزدد. همایون متوجه مشت جمع شده هومن می‌شود. این زن و شوهر امشب چیزی را مخفی می‌کنند!

    مادر با ظرف هندوانه‌های قاچ شده برمی‌گردد .طهورا در کنار ذهره و مادر می‌نشیند هرچند که صحبت چندانی نمی‌کند. ذهره مشغول حرف زدن از ترافیک، گرانی و خریدهای فوق‌العاده‌اش است. همایون بین هومن و هوشنگ نشسته است. هومن ساکت است و هوشنگ مشغول خوردن هندوانه.

    نیم‌ساعت بعد مادر میز شام را می‌چیند و همه مشغول می‌شوند. بازهم همایون بین هوشنگ و هومن می‌نشیند. انگار که همه از برخورد این دو قطب مثبت و منفی واهمه جرقه زدن دارند! هوشنگ رو به همایون سوال می‌کند:

    -‌ آمستردام میایی دیگه؟!

    - فعلا می‌ریم پیش خواهر مینا. با قطار تا شما چهل دقیقه راهه. احتمالا تا من کار پیدا کنم همون‌جا بمونیم.  

    هومن لب می‌زند:

    -‌ این‌جا مگه کار نداشتی؟ خونه نداشتی؟ زندگی نداشتی؟

    همایون سکوت می‌کند و هوشنگ جواب می‌دهد:

    -‌ کار داشته! آزادی نداشته!

    جرقه زده می‌شود. هومن با اخم جواب می‌دهد:

    -‌ آزادی نداشته؟ سیخش می‌زدن این‌جا؟

    - شاید می‌زدن! شما که در جریان همه چیز نیستی! هستی؟

    - تکلیف وظیفه آدم چی می‌شه؟

    - کدوم وظیفه؟ منظورت اینه که کی قراره بمونه بیگاری کنه که منفعتش بره تو جیب یه گروه خاص؟

    - منظورم وظیفه است در قبال وطن! در قبال سرزمین! در قبال مردم کشور!

    - این شعارها قدیمیه!

    - اینا شعار نیست! مرامه! شرفه!

    هوشنگ روی میز می‌کوبد:

    -‌ همون تو و امثال تو شرف دارین که تو دهن مردم می‌زنین کافیه!

    نفس مادر از ترس بالا نمی‌آید. ذهره لب می‌گزد. همایون از ترس درگیری هوشنگ و هومن بین آن‌دو ایستاده و با دستانش سعی دارد فاصله بین دو برادر را بیشتر کند. هومن که از جا بلند می‌شود طهورا صدا می‌زند:

    -‌ آقا محمد!

    هومن به سمت طهورای رنگ پریده برمی‌گردد. طهورا با لبهایی که از کمرنگی به رنگ صورتش درآمده ادامه می‌دهد.

    -‌ یه لیوان آب!

    هومن نمی‌داند با چه سرعتی لیوان آب را به سمت طهورا گرفته که نیمی از آب سفره را خیس می‌کند. ذهره بلند می‌شود و حین رفتن به سمت آشپزخانه می‌گوید:

    -‌ الان دستمال میارم.

    مادر صدا می‌زند:

    -‌ آب روشناییه!

    هوشنگ بشقاب غذایش را به جلو هول می‌دهد و از سر میز بلند می‌شود. کتش را برمی‌دارد و به سمت حیاط می‌رود. دستان طهورا علنا می‌لرزد. هومن سربلند می‌کند و دستش را لای موهای جوگندمی‌اش می‌کشد. طهورا لب می‌زند:

    -‌ ببخشید مامان. من الان می‌رم از آقا هوشنگ عذرخواهی می‌کنم.

    مادر عصبی نگاه می‌کند.

    -‌ اونی که باید عذرخواهی کنه تو نیستی!

    هومن خیره نگاه می‌کند و رو به مادر می‌گوید:

    - هوشنگ الان خوب حرف زد؟ اون تیکه بندازه اشکال نداره؟

    - هوشنگ شروع نکرد. تو شروع کردی. همایون می‌خواد بره به خودش مربوطه!

    - همایون نباید صلاح مشورت کنه؟ من برادر همایون نیستم؟ نباید خداحافظی کنه؟ من غریبه‌ام؟ مینا رفته یه زنگ نزده!

    - خودت این‌جوری خواستی! یادت رفته چه حرفایی رو بار خانواده مینا کردی؟ چه اراجیفی رو جلوش گفتی؟ الان بیاد ازت خداحافظی کنه؟

    همایون دخالت می‌کند.

    -‌ مامان، اصلا مساله مهمی نبوده، شما ...

    مادر به میان کلامش می‌پرد. عصبی رو به هومن می‌کند:

    -‌ اگه خانواده مینا ضد نظام بودن، ضد مملکت بودن، پس خانواده ما هم ضد مملکت هستن! پدر مینا اعدام شده، هاتف هم اعدام شده. مینا همون‌قدر در مورد کار پدرش گناهکاره که تو در مورد عقیده هاتف گناهکار بودی!

    هومن عصبی بلند می‌شود:

    -‌ این حرفا جاش الانه؟

    -‌ اینا حرف نیست! اینا زخمه! از چندسال پیش رویه بسته! زخمش هنوز تازه است!

    ذهره به سالن برمی‌گردد. ظاهرا برای کسی اشتها باقی نمانده است! میز را جمع می‌کنند. طهورا رنگ پریده‌تر است و بی‌نهایت ساکت. هوشنگ هنوز در حیاط است. هومن بسته سیگار را از داخل کتش برمی‌دارد و به طرف حیاط می‌رود. هوشنگ روی پله نشسته و به روبه‌رو خیره است. هومن سیگاری بیرون می‌آورد و با فندک سعی در روشن کردن سیگار دارد. فندک کار نمی‌کند. چندبار تلاش می‌کند. بی‌فایده است. دستی با فندک روشن جلویش می‌آید. هومن مردد است ولی سرش را جلو می‌برد و پک عمیقی به سیگار می‌زند.

    -‌ مرسی!

    هوشنگ سر تکان می‌دهد. چند دقیقه سکوت می‌کند و می‌پرسد:

    -‌ چند وقته هومن؟

    متعجب نگاهش می‌کند! هوشنگ ادامه می‌دهد:

    -‌ چند وقته طهورا مریضه؟

    هومن نفس عمیقی می‌کشد.

    -‌ یک‌ماهه فهمیدیم.

    - چه مرحله‌ای هست؟

    - به موقع تشخیص دادن ولی خیلی خودش رو باخته!

    - چه سرطانیه؟

    - سرطان سینه.

    - مدارکش رو بفرست برام. چند نفر رو می‌شناسم!

    هومن مکث می‌کند.

    -‌ من منظور بدی نداشتم هوشنگ!

    - مهم نیست!

    - تا کی ایران هستی؟

    - تا هروقت کار طهورا رو ردیف کنم ببرمش هلند.

    - همین‌جا هوشنگ! همین‌جا!

    - من این‌جا دستم باز نیست. داروها تحریمه! می‌برمش!

    - خرجش؟

    - چرت نگو! طهورا خواهر منم هست! طاهر فقط رفیق تو نبود. رفیق منم بود!

    ذهره داخل حیاط می‌آید.

    -‌ هوشنگ؟ کجایی؟ نمیایی تو؟

    - اومدیم!

    هوشنگ زودتر داخل می‌رود و زیر گوش ذهره پچ‌پچ می‌کند. ذهره سر تکان می‌دهد و وارد سالن می‌شوند. مادر اناری را داخل پیش‌دستی می‌گذارد. با چاقو برش‌هایی به انار می‌دهد و آن را چهار قسمت می‌کند. چهار قسمت مساوی از دانه‌هایی یاقوت مانند که همدیگر را تنگ در آغوش کشیده‌اند. هر قسمت را جداگانه داخل پیش‌دستی و جلوی هوشنگ، هومن و همایون می‌گذارد. یک پیش‌دستی جلوی قاب‌ عکس هاتف است. با نوک انگشتانش به قاب عکس دست می‌کشد و بغضش را قورت می‌دهد. بلندترین شب سال هم به پایان می‌رسد. مادر به پشت پنجره می‌رود و بازهم رویای همیشگی! پنج پسر در کنار هم داخل حوض کم عمق حیاط آب بازی می‌کنند. هوشنگ و هومن از هم جدا نمی‌شوند. همایون از همه کوچکتر است و لبه حوض نشسته است. هاتف و طاهر به هم آب می‌پاشند! هردو به زیر آب می‌روند. نور می‌تابد و دو ماهی قرمز داخل آب شنا می‌کنند!

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    Shaghayeghpoursalehi78

    ارسال شده در

    کاپشنِ چرمیِ قرمز رنگش را محکم در دست‌هایش فشرد و در کوچه ‌پس کوچه‌های تاریک تنهایی و جهانی که در هرثانیه از آن رشتهٔ مهر و محبت دنیای افراد باریک و باریک‌تر می‌شد و منفعت در هر سوی آن حرف اول را می‌زد، در حال قدم زدن بود و تنها گام‌های لرزانش بودند که او را در این مسیر همراهی می‌کردند. با اندوه فراوان، سرش را پایین انداخته بود و کاشی‌های کف پیاده‌رو را یکی پس از دیگری از نظر می‌گذراند، بی‌آنکه توجهی به عابرانی که هریک لباس‌های رنگارنگ ریا و تزویر به تن کرده بودند، داشته باشد. باخود اندیشید که در تمام طول مدت عمر، مهر ورزیده بی‌هیچ توقع و چشم‌داشتی، دستِ یاری هر کسی را که به سویش دراز می‌شد با آغوش باز ‌فشرده، در اوج خوشی و ناخوشی به فکر همه بود اما هیچ‌کس آن‌طور که باید دست‌هایش را روی شانه‌های او نگذاشته بود تا از او بخواهد هرآنچه در دل دارد به زبان آورد و درد و دل کند. باخود اندیشید که چه باعث شده که دنیای زیبای میوه‌ها، خاکستری رنگ شود و چه بر سر افراد آمده‌بود که آنقدر بی‌توجه از کنار یکدیگر می‌گذشتند و یا در کنار یکدیگر سال‌ها زندگی می‌کردند گویی که باچشم شاید چند ثانیه میان آن‌ها فاصله باشد اما در حقیقت میان آن‌ها کهکشان‌ها فاصله بود. 
    نامش انار بود و در طول دوران زندگی‌اش یاقوت‌های ارزشمندی که در اختیار او قرار داشت، به سوی هر مستمندی اعطا کرده بود به امید اینکه آن‌ها گذشته را که همه به یاد و به فکر یکدیگر  بودند را به خاطر‌ آورند و به خودشان بیایند. اما اکنون او مانده بود و صد دانه یاقوت مهر و محبت که فقط چند دانه از آن باقی مانده بود. می‌دانست که اگر آخرین یاقوت‌ها را هم از دست بدهد دیگر زنده نمی‌ماند و با هر یاقوتی که با گذشت، نثار اطرافیانش می‌کند و با بی‌مهری آنان مواجه می‌شود، توان زنده ماندش کمترمی‌شود. ناامید نبود اما؛ در مقابل پاشیدن بذر مهر و محبت به جان و دل دیگران انتظار این‌که اندکی بعد به جای دوستی هرکدام از آنان ضربه‌ای مهلک و از روی بی‌مهری بر پیکر او نثار کنند را نداشت. با دیدن یکی از میوه‌های یلدا که از قحطی و گرسنگی تاب و توان قدم برداشتن نداشت، ایستاد. صورت گرد‌ و اندام دایره‌مانندش از خستگی و درماندگی زرد شده بود. بالبخند به سویش شتافت تا شاید بتواند دست دوستی به سمتش دراز کند و در این دنیا دیگر تنها نباشد و این زنجیرهٔ مهر را به کمک یکدیگر میان سایر میوه‌ها گسترش دهند. به همین سبب یاقوت ارزشمندی از پیکرش جدا کرد و به سمت او گرفت. لیمو که از فرط ناتوانی به زحمت پلک‌های سنگینش‌ را باز نگه داشته بود، لب زد:
    _ برای چی این‌کار رو می‌کنی؟می‌دونی اگه آخرین یاقوت‌های ارزشمندت رو هم از دست بدی چی می‌شه؟ من چیزی ندارم که در ازای اون بهت بدم.
    لبخندی به رویش‌ پاشید و لب زد:
    _ محبت دلیل و منطق نمی‌شناسه. وقتی می‌تونم دلی رو شاد کنم‌، دست نیازمندی رو در دست‌هام بفشارم و برای زندگی بهش امید بدم، چرا اینکار رو نکنم؟ اگه بخوام مثل تو فکرکنم هرگز نباید از یاقوت‌های مهر استفاده کنم ولی اگه این یاقوت‌ها توی دلم بدون استفاده بمونه، دیگه چه ارزشی داره؟ یا نباید برای کسی قدمی برداشت یا اگه قدمی برمی‌داری باید بدون هیچ چشم‌داشتی باشه. من در ازای محبتی که می‌کنم دنبال دلیل و جبران نمی‌گردم.
     و اینبار مصصم‌تر یاقوت‌ را به سویش گرفت و به او هدیه کرد، دیری نگذشت که این میوهٔ گرد و دایره مانند که از فرط درماندگی زردشده بود، رنگش به رنگ نارنجی خوشرنگی که دل هر عابر و رهگذری را می‌برد و نگاه هر عابری را محو خود می‌کرد، تبدیل شد. مردی با قامتی بلند و زرد که به از لحاظ ظاهر به ماه می‌مانست دست‌هایش را به سمت او دراز کرد و در مقابل چشم‌های انار بی‌توجه و تشکر گذرکردند و کمی نگذشت که صدای خنده‌های پر از شور آن‌ها تمام فضا را دربرگرفت. اشک در چشم‌های انار جمع شده بود. حق با لیمو بود، چرا که همه در لحظات خزانِ درماندگی دست یاری به سوی یکدیگر دراز می‌کنند اما پس از رسیدن به آسودگی گویی همه را از یاد می‌برند. باچشمان اشکبارش ادامه ی مسیر را در پیش گرفت. با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و با میوه‌ای که بی‌شباهت به خیارنبود، نزدیک شد. آری درست دیده بود قامت تکیده‌اش را به دیوار تکیه داده بود و در حال نواختن گیتار بود. صدای گیتار که آهنگ عاشقانه و غم‌انگیزی را می‌نواخت در گوشِ انار طنین اندازشد هریک از عابران چیزی مقابل هنر خیار گذاشتند. انار یاقوتی دیگر را مقابل خیار نهاد و قصد رفتن کرد که عابری که لباس نازک قرمز رنگی به تن داشت و از این حیث به انار شبیه بود، تنهٔ محکمی به او زد و او را نقش برزمین کرد. عابر، اندکی مکث کرد و سپس لب زد:
    _ چه کاپشن چرم قرمز ضخیم و زشتی! وسط راه نمون با این هیکل بزرگت.
     بغض دلش اینبار در خلوت و سکوت تلخ‌تر از هرزمان دیگری شکسته شد. شاید حرف‌های سیب در نظر خودش آنچنان حرف‌های بدی نبوده باشد اما شاید به ظاهر این حرف‌های کم اهمیت قلب غریبی را بشکند و شاید کسی را که بر لبهٔ پرتگاه است، به درون پرتگاه پرتاب کند. راه کشتن افراد فقط با قتل و کشتن مستقیم آنها نیست گاهی همین حرف‌های کوچک، دلی را به درد می‌آورد و گناهش کمتر از کشتن کسی نیست. انار دست‌هایش را بر روی یکدانه یاقوت شکسته که هربار با یادآوری اندوه‌های بی‌کسی‌اش فشرده می‌شد و از آن خون می‌چکید، قرار داد.
     در راه به میوه‌ای که ازشدت سرما در حال لرزیدن بود، نگریست. قصد گذر کردن از او را کرد اما دلش نمی‌آمد او را دراین حال ببیند و بگذرد اونمی‌توانست مانند دیگران باشد. کاپشن چرم قرمز رنگش را به روی دوش او انداخت و در حالی که دست‌هایش را در هم گره زده بود و سرما به پوست و استخوانش نفوذ می‌کرد، آخرین یاقوت را محکم حفاظت می‌کرد. دلش نمی‌خواست آخرین یاقوت حیات‌بخش خود‌‌‌ را از دست دهد. یاقوت‌های مهرش را داده بود اما هیچ مهر و سپاسی از کسی ندیده‌‌بود و حتی نتوانسته بود دوستی‌ها و حتی قلب‌های میوه‌های اطرافش را به یکدیگر نزدیک کند. خسته از تلاش بی‌ثمر، روی نیمکت نشست و در آن سرمای طاقت‌فرسا کماکان چشم‌هایش سنگین شد و...


    گاهی زود دیرمی‌شود، یلدا نماد این است که لحظه لحظه و ثانیه‌های کنار یکدیگر بودن را قدر بدانیم چرا که این ثانیه‌ها ممکن است دیگر هیچگاه تکرار نشود و وجود انسان‌ها در کنار یکدیگر زیباست نه در مقابل هم. ثانیه‌ها و دقایق باهم بودن را قدر بدانیم و هر لحظه به خود یادآوری کنیم که هیچکس از سنگ نیست و حتی ثانیه‌ای برخورد به ظاهر کم اهمیت ممکن است فردی را روزها درگیر خود کند. 

    ******************
    گرمای مطبوع فضا، دلش را گرم کرده بود چشم‌هایش را به آرامی گشود و با نگاه‌های نگران عابرانی که روزی به آن‌ها کمک کرده بود، مواجه شد و لبخندی بر لبانش نقش بست. همهٔ میوه‌ها نگران به او خیره شده بودند و این یعنی او برای آنها مهم بوده. سیب قرمز برای دلجویی، ب*و*س*ه‌ای بر پیشانی او نشاند. خیار کف دست‌هایش را به هم کوبید و شروع به نواختن ملودی شادی کرد همهٔ میوه‌ها فداکاری و احسان انار را تحسین می‌کردند و از او بخاطر رفتار و برخورد ناراحت کنندهٔ خود، تقاضای عفو و بخشش کردند. در پایان؛ لیمو پارچه‌ای را روی آن چیزی نهاده بود و کنار گل‌های زیبایی که سایر میوه‌ها برای انار خریداری کرده‌بودند قرار داشت، برداشت. تاج قرمز خوشرنگی را از زیر آن بیرون آورد و به اتفاق تمام میوه‌ها آن تاج را بر سر انار نهادند.

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    یلدا...
    دست هایش از سرما و سنگینی انارها به ذق ذق افتاده بود. برای چندمین بار انارهایِ جان را به زمین گذاشت. کمر راست کرد نگاه رقصانش روی عابرانی بود که هر کدام غرق در قصه‌های خود از کنارش عبور می‌کردند.  دستی به خرمن موهای حنایی رنگش کشید، روسری قرمز خوش‌رنگش را کمی جلوتر آورد و گرهش را زیر گلو سفت تر کرد.  نگاهش این بار به دست پینه‌ بسته و پر از چروکش گیر کرد.
    -هی جوونی کجایی؟! با همین دستا یه روزی سه برابر این کیسه دو کیلویی انار رو پیاده از سر خیابون اصلی تا در خونه می آوردم حالا این مسافت رو که یک پنجمش هم نیست دارم به جون کندن می‌افتم. 
    سرش را از روی افسوس تکان داد، کیسه پلاستیکی انارهای یلدا را برداشت و به سمت خانه  قدم تند کرد.  رضا بی معرفت بود و سال به سال یادی از مادرش نمی‌کرد اما خودش را که نمی‌توانست گول بزند دلش لک زده بود برای دیدن و بوییدن آذر کوچولوی رضا.  خودش یلدا بود و مغز بادامش آذر! هردو متولد این شب.  مگر می‌شد جدا از هم باشند از به یاد آوردن آن لحظه دوباره قند در دلش آب شد. از رضا و زنش دل‌چرکین  بود او را راهی آن فراموش آباد کرده بودند و در این یک سال جز یکی دو ماه اول که سر می‌زدند بقیه سال را در خاموشی و سکوت گذرانده بود ولی این شب فرق داشت دلش می‌خواست خودش دانه‌های انار را در دهان آذر کوچولویش بگذارد. با کمک دوستانش توانسته بود یک امشب را از فراموش آباد فرار کند و لقب یلدای فراری آن خانه را بگیرد. تا این‌جا یلدا و آذر آخرین شب پاییز را کنار هم جشن بگیرند.
    دست های لرزانش روی زنگ کهنه و فرتوت خانه لغزید اشک بر مدار چشمهایش حلقه زد. قلبش بنای ناسازگاری گذاشته بود و محکم به سینه‌اش می کوبید.
    صدای کشیده شدن دمپایی پلاستیکی گوشش را نوازش کرد. اما رضا که هیچ وقت دمپایی پلاستیکی نمی‌پوشید! 
    در که با صدای قیژ مخصوص به خودش باز شد.  رنگ از صورت گل انداخته یلدا پرید این که رضا نبود کیسه انار از دستان بی حس شده‌اش رها شد.
    - با کی کار داری مادر؟
    دست‌های سرمازده و لرزانش را به لوله گاز کنار در گرفت تا مانع از خم شدن زانوهای پردردش شود.
    - م...من یلدام مادر رضا اومدم دیدن آذرم مغز بادومم امشب شب ماست. اینجا خونه منه.  از خونه سالمندان فرار کردم تا یلدا و آذر کنار هم باشن! 
    نمی‌دانست چه می‌گوید فقط کلمات به صورت طوطی وار بر روی لب هایش آمدند و گرمی دانه‌های اشک را که بر گونه‌های  چروکیده‌اش حس ‌کرد. 
    مرد جوان که دریافته بود پسر نامرد پیرزن چه گندی زده بدون لحظه‌ای تأمل انارها را داخل کیسه ریخت، چادر گلدار پیرزن را گرفت و گفت:
    بیا مادر اشتباه نیومدی.  خونه خودته آذر خانم تو خونه منتظرته... 
    همین چند لحظه پیش بود که همسرش آذر با چشمهایی اشکبار از مادربزرگش گفته بود و شب‌های  یلدایشان...

    فریده هاشمی

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    زهراشیاسی

    ارسال شده در

    - بله خانوم محترم این ادکلن علاوه بر برند بودن پرطرفدارترین‌ ادکلن موجود در بازار هست ‌و البته که ساخته شده برای شیک‌پوشان و افرادی که دوست دارن علاوه بر خوشتیپ بودن، بوی خوبی هم از خودشون در جمع به‌یادگار بذارن. ماندگاری بالایی داره و به نسبت درصد الکل کمتری هم داره.
    به لبخندی ملیحی که گوشه‌ی لب‌هاش نقش می‌بنده چشم می‌دوزم. تیشرت سورمه‌ای رنگ به نسبت ساده اما شیکی که حسابی به تنش نشسته بود‌ و ساعت سیاه رنگ صفحه بزرگ که روی ساعد دستش جلو نمایی می‌کرد. موهایی که یک دست و مرتب به بالا داده بود و ته‌ریش کوتاه روی صورتش. جوری از هر‌کدوم از ادکلن‌ها و اسپری‌ها صحبت می‌کرد که آدم فکر می‌کرد چقدر این ادکلن خاص و تک هست. جوری که گاهی منی که صاحب این بوتیک بودم رو هم کنجکاو می‌کرد که درمورد کدوم ادکلن این‌طور صحبت می‌کنه؟!
    موزیک آروم و بی‌صدایی هم که در فضای بوتیک پخش می‌شد زمینه‌ی خوبی بود برای تن صدای قاطع و در عین حال ملایمش بود. اغلب مشتری‌ها دوست داشتن که برای خرید از امیرحسین کمک بگیرن، چرا که قبل از هر حرفی اول خوب گوش می‌داد. شاید بشه گفت شگردش توی فروش همیشه همین بود. ظاهر متین و تیپی که در عین سادگی جذاب بود. همش رو مدیون سلیقه‌ی خوبش بود و دانش رنگ شناسی که به خوبی اون رو بلد بود و می‌شناخت؛ از اونایی بود که اگر گونی هم می‌پوشید بهش میومد. چون بلد بود چه چیزی رو با چی ست کنه. البته که چهره و قد و بالای رعنایی که داشت هم بی تاثیر نبود. مشتری راضی به نظر می‌اومد چون مشتری مداری‌ تو خونش بود. محال ممکن بود که مشتری‌ای داخل مغازه بیاد و ناراضی و دست خالی از در بره بیرون؛ خیلی خوب می‌تونست طرف رو جذب خودش بکنه و با سلیقه‌ی خوبش ادکلن مورد نظر مشتری رو براش پیدا می‌کرد.
    خریدهای دختر و پسر شیک پوش رو که به نظر میومد حسابی لاکچری هستن رو داخل پاکت گذاشت و با لبخند به دستشون داد.
    - خیلی خوش‌حالم که تونستم کمکی کرده باشم. از دیدنتون خوشحال شدم. به امید دیداری دوباره.
    خانوم و آقا بعد از خداحافظی گرم، خندان مغازه رو ترک کردن و رضایت در چهره‌ی هردو مشهود بود. در رو که می‌بندن. به سمت من میاد و میگه:
    - یاشار، دیدی گفتم بهتره جنس با کیفیت باشه. الان دیگه خیلی‌ها توی کیفیتن و پول براشون مهم نیست.
    نگاه من رو که روی خودش می‌بینه. لب می‌زنه: چیزی شده تمام مدت نگاهت به من بود.
    - نه داداش چیز خاصی که نه
    می‌خندم و ادامه می‌دم.
    - فقط خواستم بگم میشه امشب رو بمونی و نری؟؟
    چیزی که نمی‌گه ادامه می‌دم.
    - می‌دونم قبلا گفته بودی امروز رو تا چهار بیشتر نمی‌مونی اما می‌دونی که امشب بازار گرمِ، تو هم که باشی گرم‌تر میشه. بمون امشب رو برات تلافی می‌کنم.
    - قربون معرفتت، اما نه امشب رو نمی‌تونم باید برم بعد از مدت‌ها می‌خوام پگاه رو سوپرایز کنم. با مصیبت و دو برابر قیمت بلیط خواننده‌ی مورد علاقه‌اش رو گیر آوردم. توی یه رستوران لاکچری میز رزرو کردم. برنامه‌هام بهم می‌ریزه.
    نهایت کاری که می‌تونم بکنم این که یک ساعت دیرتر برم تا راضی باشی.
    راضی که نبودم اما داشتنش برای یه ساعت بیشتر هم غنیمت بود. در باز میشه و سه تا پسر وارد بوتیک می‌شن. زودتر از من به پیشواز می‌ره و پشت کانتر فروش می‌ایسته.
    ***
    به مشتری وقت بخیری می‌گویم و کلافه از برخورد و صحبت با اونفسم را بیرون می‌فرستم. این‌که نباید از ظاهر افراد قضاوت کرد هر روز بیشتر از پیش برایم روشن می‌شود. اینکه اگر شخصی لباس‌های فاخر و برازنده به تن دارد و ماشین مدل بالا حتما شخصیت بالایی دارد. شخصیت یک ویژگی درونی است که در برخورد و رفتار شخص به بیرون درز پیدا می‌کند و با برخوردی که از او می‌بینی به داشتن شعورش پی می‌بری که آیا از شعور کافی برخوردار هست یا نه؟
    نگاهی به ساعت می‌کنم. یک ربعی از ساعتی که به یاشار وعده داده بودم تا در بوتیک می‌مانم گذشته بود.
    کاپشنم را از آویز برمی‌دارم و از شایان خداحافظی می‌کنم. شایان برادر کوچکتر یاشار هست. پسر بدی نیست اما سربه هوا بودن اغلب کار دستش می‌داد. توصیه‌ای به شایان نمی‌کنم چون برعکس یاشار دقیقا کله‌ی پر بادی دارد و غرورش کمی بیش از حد در وجودش میدان‌داری می‌کند. از بوتیک که بیرون می‌آیم. گوشی را از جیبم بیرون می‌کشم تا به یاشار خبر رفتنم را بدهم. بعد از دومین بوق جوابم را می‌دهد.
    - سلام یاشار من دارم میرم، کاری نداری؟
    - عه، رفتی؟ من فک کردم بیست دقیقه گذشته زنگ نزدی، برنامه‌‌اتو عوض کردی و موندگار شدی.
    می‌خندد و مرا هم به خنده وادار می‌کند.
    - نه دیگه گفتم برم. زیادی خوشت نشه. شب یلدات مبارک، عمرت بلند و غمت کوتاه. خداحافظت باشه.
    خداحافظی که می‌کنم و گوشی را که در جیبم می‌گذارم. پایم را از پاساژ بیرون می‌برم و سوز سردی که به پیشانی‌ام می‌نشیند می‌فهماند که زمان زیادی تا آمدن زمستان نمانده.
    کارهای زیادی داشتم تا انجام دهم.
    *
    پگاه خندان در خانه را می‌بندد و به سمت ماشین می‌آید. از ماشین پیاده می‌شوم و سلامش را بی‌جواب نمی‌گذارم. در را برایش باز می‌کنم.
    - افتخار دارم راننده‌‌ی شخصیتون باشم.
    می‌خندد و گونه‌های سرخش، سرخ تر می‌شود. موهایش را زیر شال می‌برد اما موهای مشکی‌اش سرکشی می‌کنند.
    امیرحسین، شب خواستگاری می‌خواستی غلامم بشی، حالا میگی راننده، هر روز یه چیزی می‌گی. اینجور که بوش میاد نمیشه رو حرفات حساب کرد.
    غیر از این چیز دیگه‌ای می‌گفت باید تعجب می‌کردم. می‌خندم و رو به پگاه می‌گم. نمک نریز نمکدون. قند خونم میره بالا.
    سوار ماشین که می‌شوم ادامه می‌دهد.
    قند خوبه با چایی میشه خورد فشار بده آدمو تحت فشار می‌ذاره و باز می‌خندد. صدای نسبتا بلند پخش را کم می‌کند. کمی به سمت من می‌چرخد و رو به من لب می‌زند:
    - بابا می‌گفت به امیرخان بگو؛ شب یلدا رو باید پیش بزرگ‌ترا سر کرد. دلمون خوش بود امشب چهارتا می‌شیم یه حکم می‌زنیم نگو که قرار یار سومم از ما بگیره.
    خنده‌ام بلند می‌شود.
    - بهش می‌گفتی؛ باباجون الان میتونید دو نفره هفت‌وچهار بزنید، در ضمن بهش گفتی من می‌خواستم این یکی دو ساعته رو کنارشون باشم دخترشون نذاشتن.
    - بله گفتم، الانم اگه فست‌فودی سرخیابون نگه داری ممنون میشم‌.
    - فست‌فود؟! نکنه گشنه‌ای؟
    - نه، یه کاری دارم که امروز همراهیت رو طلب می‌کنه.
    با هم از ماشین پیاده میشیم و به سمت صندوق میره و بعد از احوال پرسی که به گرمی پاسخ داده می‌شه، می‌پرسه آیا سفارشش آماده شده؟
    مسئول صندوق بله‌ای میگه و بعد از گفتن چند لحظه بلند میشه.
    نتیجه‌ی سفارش‌های پگاه تعداد زیادی همبرگر که پشت ماشین گذاشته شده. متعجب می‌شم هم از نوع نذری پگاه و هم از شبی که برای نذر کردن انتخاب کرده. وقتی هم ازش می‌پرسم جوابش بیشتر گیج و متحیرم می‌کنه.
    - نذر رو که نباید همیشه تو مناسبت های مذهبی کرد مهم منو خدا بودیم که توافق کردیم.
    *
    - امیرحسین دو تا دونه دیگر از همبر ها مونده اینا رو هم بدیم تموم میشه، ببخشید اگه معطلت کردم.
    - نه بابا، نذرت قبول باشه خانوم. فک نکنم دیر کنیم. نهایت به هوشنگ میگم بلیط‌ها رو بیاره محل کنسرت نهایت یکم سبیلشم چرب می‌کنم.
    - ممنون.
    *
    چراغ قرمز می‌شود و پسر نوجوانی به یک‌باره شروع به تمیز کردن شیشه‌‌ی ماشین می‌کنه. با تمام وجود دستمالش را به شیشه‌ی ماشینم می‌کشید تا شیشه‌ را تمیز کنه. شیشه‌ای که خیلی برایم مهم نبود گوشه هایش کمی غبار گرفته باشد.در حینی که دست در جیب می‌کردم تا پولی به دستش بدهم، می‌گویم:
    - نیازی به پاک کردن نیست.
    -غرورش اشک شد و در چشمانش نشست اما نگذاشت که فرو بریزد.
    پول را که به سمتش گرفتم نگرفت.
    - آقا گدا نیستم که من. بابت کاری که نکردم پول نمی‌گیرم.
    پگاه که انگار او را می‌شناخت صدایش کرد.
    - علی؟!
    پسرک انگار می‌شناخت پگاه را.
    - سلام خانوم، یلداتون مبارک.
    - یلدای تو هم. توکه باز اینجایی. مگه قرار نشد بچسبی به درست دیگه نیای سر چهار راه. مگه کار بابات جور نشد؟
    - آره خانوم، اما..
    چراغ داشت سبز می‌شد و پگاه مجبورش کرد تا سوار شود. من بعداز عبور از چهارراه ماشین را گوشه‌ای نگه داشتم.
    - خب داشتی می‌گفتی، علی؟
    - پگاه خانوم حقیقت مزد آقام رو این ماه ندادن، پول داروی مامانم جور نشده منم گفتم نمیشه که دست رو دست بذارم گفتم یه کاری کنم این شد که اومدم سر کار.
    پگاه پکر شده بود اما پرسید:
    حالا هزینه‌اش چقدره؟
    - یه مقدارش رو جور کردم یه کم دیگش مونده؟
    - چقدر، چقدرش مونده؟
    - یه هشتصد، نهصد تومن دیگه کم دارم.
    پگاه دست در کیفش کرد و هر چه داشت بیرون کشید. شاید دویست هزار تومنی می‌شد.
    - کاش زودتر دیده بودم شاید یه کاری می‌کردم برات.
    پول را درون دست علی گذاشت. اول قبول نمی‌کرد اما بعد پذیرفت.
    - ممنون خانوم به خدا اگه گیر داروی مامانم نبودم قبول نمی‌کردم.
    تشکر کرد و از ماشین پیاده شد.من اما تماشاچی این ماجرا بودم و چیزی نمی‌گفتم.در آینه به علی نگاه می‌کردم و بعد به پگاه. پگاه هم انگار چیزی می‌خواست بگوید اما نمی‌گفت. بلاخره اما من جرات کردم و گفتم:
    - پگاه اگه امشب برگردیم پیش بابا اینا از من ناراحت نمیشی؟
    فهمید، خیلی زود نکته را گرفت و با خنده اشک‌هایش می‌چکید.
    از ماشین پیاده شدم. به دنبال علی دویدم. صدایش زدم و برگشت. پول کنسرت و رستوران لاکچری و تمام انچه که برای رویایی کردن امشب برای پگاه در نظر گرفته بودم را از کیف پولم بیرون کشیدم و دست علی دادم.
    اشک از چشمان او ریزش می‌کرد و به چشمان من نیشتر می‌زد.
    در راه به خانه پگاه از حسن انتخابم می‌گفت و من چقدر حس مثبتی داشتم.
    همبرگرهای سرد شده را اما خودمان خوردیم، زشت بود که بعد از این همه مدت باشکم خالی به خانه برمی‌گشتیم.
    بله، می‌خواستم اول یلدایمان خاطره‌انگیزترین بشود که شد و این یلدا از همیشه بیشتر برای من مبارک شد.
    پایان

    همیشه به یاد یکدیگر باشیم دستانی که دست کسی را می‌گیرند مقدس تر از دستانی هستند که برای دعا بلند می‌شوند.

    زهرا شیاسی

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    مهمان
    از هم اکنون ارسال دیدگاه قفل گردید

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده