رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

رمان ملکه جهان توسط صحرای

من لیو دختری ایرانی من لیو دختری یگانه پرست جز خداوندم از کسی اطاعت نمیکنم . من هستم و راز ونیازم با خدا از من بترسید ای دستور برداران شیاطین ها .

سالیان پیش اردشیر خان ، خان روستای بزرگی بود . به تهران برای زندگی می رود . روزی اردشیر خان برای سرکشی به روستا می رود به او خبر می دهند در جنگل مدتیه صداهای عجیبی میپیچد اردشیر خان وقتی به جنگل می رود چیز عجیبی نمیبیند. موقع برگشت اردشیر خان احساس کرد همه درخت های اطرافش به یک شکل هستند . خواست کمی تمرکز کند تا راهش رو پیدا کنه دقیقا زمانی که موفق می شود. راهش رو پیدا کند . با دختری که کنار رودخونه نشسته بود. چشم تو چشم شد آن دختر بدون حرفی سریع رفت . اما اردشیر خان که افسون آن دو چشم اهویی شده بود. هر روز به انتظار دیدار دوباره افسونگرش به رودخونه می رفت. تا که روزی با صحنه عجیبی رو به رو شد آن دختر را دید که ...

اطلاعات بیشتر

  • ballot

    وضعیت رمان: در حال تایپ

  • account_box

    ناظر: Sepidtgh

  • burst_mode

    طراح جلد:

بازخورد کاربر

دیدگاه ها

نظرهای پیشنهاد شده

هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.



برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×