اجتماعیعاشقانه

رمان نازان

خلاصه نازان اعتمادی، دختری خوشگذران، ساده و بیخیاله، که پدر و مادرش از هم جدا شدن و مادرش دوباره ازدواج کرده. آشناییِ اون با مهیاد، یکی از فامیل های نه چندان نزدیکشون، سبب تغییر بزرگی تو زندگیش میشه که… مقدمه نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ ترفقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه …
اجتماعیعاشقانه

رمان عمر روزهای عاشقی

خلاصه الهه دختری که به دور از خانواده در تهران تنها زندگی می کند، پس از قبولی در دانشگاه در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی روانشناسی ، از محل کارش استعفا می دهد و به دنبال کاری ساده تر راهی خانه ای می شود برای پرستاری از زنی بیمار و پرخاشگر. الهه در حین نگه …
اجتماعی

رمان حذر از عشق

خلاصه یلدا دختری  که عاشق درس دانشگاه هست محل زندگیش تهران هست اما قبول دانشگاه شیراز میشه اما خوابگاه دانشگاه خراب میشه و اون مجبور میشه بیرون دانشگاه دنبال مکان مناسب باشه  که یکی از استادان شرور  دانشگاه قصد فریبشو داره  که با کمک راننده تاکسی نجات پیدا میکنه و وارد خانه ای مناسب میشه …
اجتماعیعاشقانه

رمان خودم را به آتش کشیدم

خلاصه (رمان “خودم را به آتش کشیدم”داستان عشقی اساطیری و عمیق بین دختری به نام ستاره و جوانی به نام امیر است که در راه عشق با موانع و مشکلات بسیاری مواجه می شوند)ستاره تک دختر یک خانواده متوسط از پدری ارتشی و مادری معلم است.دختری مغرور و زیبا که در نوجوانی علیرغم مخالفت خانواده …
اجتماعی

رمان گل یا پوچ

خلاصه مردی از جنس سنگ مغرور ولی در عین حال با خدا، که تمام زندگیش را روی پاهای خود ایستاده و دختری از جنس شیشه که سعی می کند زندگی خود را با تمام مشکلاتش زیبا بسازد.قرار گرفتن این دو جنس عجیب در کنار یکدیگر،هارمونی زیبا از خلقت خداوند ایجاد کرده است…این بار شیشه سنگ …
اجتماعیطنزعاشقانه

رمان رویاهای ممنوع

خلاصه رمان رویاهای ممنوع  روال عادی و زندگی آروم و بی تلاطم روشا ، دقیقا زمانی بهم میخوره که متوجه میشه رویاها و آرزوهاش، عنوان “ممنوع” رو دارن… شهرت! ولی این ممنوعیت تنها به حرارت اشتیاقش برای وصال به خواسته هاش دامن میزنه.. عطش شهرتی که پاشو به دنیایی باز میکنه که به اون تعلق …
اجتماعیعاشقانه

رمان تا چه پیش آید…

خلاصه: -اذیتش نکن علی!نفسمو بیرون فرستادم و نگاهم رو به روبرو دوختم و گفتم:-اذیتش نمیکنم!دارم کاری میکنم منو ببینه!-اینطوری؟-چه فرقی داره؟من همینی هستم که میبینی!نمیتونم  خودمو یه آدم دیگه نشون بدم!میتونم؟نگاهمو به کتونی های مشکی رنگم دوختم و زمزمه کردم:-در ضمن اون خیلی وقته که منو میشناسه! در رابطه با زندگی علیرامی که دنبال اهداف …
اجتماعیعاشقانه

رمان تقدیر زیبا

خلاصه  رمان تقدیر زیبا زمانی که راهی برای رفتن نداری خسته ونادم میشوی،برای کمک دست دراز میکنی اما کسی حالت رانمیفهمد،تنها معبود یکتا وبی همتاست که منتظر آمدن دستهایت به سمتش است،دست دراز کن،نوری درراه میبینی که تمام خستگی را ازتو دور میکند،به سمت نور روانه شو..خدا منتظراست