عاطفه نیک طلب
امتیاز واکنش ها
3,751

ارسال های نمایه در حال ارسال درباره شما

  • سلام عزیزدل

    من تو کانالتو عضو بودم که متاسفانه چند هفته ای نتونستم بیام سربزنم و الان پیدا نمیکنم

    نمیدونم ریمو شدم یا نه ؟؟

    میشه لینک کانال تلگرامتون رو بدید؟؟

    هم رمان گاهی هم مرکا رو دنبال میکردم و دوس دارم بقیه اش رو هم بدونم

    مرکا در روز تولدس و مواجه شدنش با یارا از اونجاش موندم و از گاهی هم از بعد اینکه فرزانه و دختر افریطه اومدن انگار زخمی شده بود

    خیلی برای روژان غصه میخوردم و این سختی هایی که کشیده برای اینمه فدای عشقش شده ...محبتی که فرزام بهش داشت درست و به جا بود ولی جذابیت های پانیذ باعث شده گم بشه و نفهمه کسی که واقعا براش نیمه گمشده اش و یار واقعی کیه ...مثل همه ما که چیزی پرذرق و برق که می بینیم چشامونو میخکوب میکنه و چیزای ساده برامون رنگ میبازه ...تا نفهمیم که عیار هر چیزی به درونشه و بودن حس آرامش و صداقت و یه رویی صبوریها خرج باید و سنگها به سر باید خورد

    مرسی عزیز

    سلام خانم نیک طلب عزیزم امروز صبح که خواستم تو کانالتون برم و پستهای اخیر مرکا را بخونم یک پیام اومد و بعدش که پیام را رد کردم ناگهان کانال محو شد بعدش رفتم رو تبلت مامانم ببینم که دیدم روی تبلت ایشون هم دیگه اثری از کانال نیست،خواستم بپرسم آیا ایراد از کانال تلگرامه یا اینکه خودتون کانال را پاک کردید و اگر مشکل از تلگرام بوده میشه محبت کنید و دوباره ما را تو کانالتون بذارید.سپاسگزارم برای توجه تون و تشکر برای رمان قشنگتون

    سلام خسته نباشي كانال مركا ديگه نيست لينك جديدي داره ؟؟ لطف ميكنيم بهم بدين يا ادامه رو بگير از كجا بايد خوند ؟؟

    از کجا ادامه رمان مرکا رو بخونیم ؟چرا کانالش حذف شد؟

    سلام خانوم شما چرا چنل مرکا و گاهی رو پاک کردیما چه جوری باید ادامه رمانو بخونیم؟!!! ۲.۳ بار چنل عوض کردین باز چنل زدین خب درست حسابی رمانو بنویس تموم کنیددیگه

    رابطه|مینا برادرشاد|کاربر انجمن نویسا

    M
    mena
    تازه به هوش آمده بود. خیلی زود هم فهمیده بود، بعد از شصت و هشت روز کمای عمیق، حالا ذهنش مثل یک نوزادِ چند روزه پاک و بی خاطره شده است.
    چه کاری برای یاد آوری گذشته‌ی متواری‌اش لازم بود که، انجام دهد؟ او فقط خودش را در آیینه دیده و نشناخته بود!

    نه پدری، نه مادری و نه حتی قوم و خیشی، هیچ کس به دیدنش نیامد. فقط یک اسم روی پرونده‌ی پزشکی اش بود ( نازنین مقدم ). کسی شخصیت این اسم را برایش شرح نداده بود...

    با این اوصاف و حال و روزِ خراب، عجیب جای زخم تنهایی‌اش درد می‌کرد؛ بنابراین نگاه‌اش را ازسقف اتاق خصوصی اش گرفت و به پهلو چرخید و خودش را سفت بغل کرد، ولی بی فایده بود! اشک ریخت باز هم بی فایده بود! هنوز درد می‌کرد. کاش کسی به دیدنش  می‌آمد...
                       ***                 
    امروز یک روز به خصوص بود؛ زیرا سه مرد جوان به فاصله‌ی اندک زمانی از یکدیگر، به دیدنش آمدند.

    اولین مرد وقتی آمد، نازنین فقط با صدای کفش‌اش متوجه حضورش شد. مردی بلند قامت با نگاهی نافذ و جدی فقط خیره‌ی چشم‌هایش شد. گویی در نی نی نگاهش به دنبال چیزی می‌گشت و بعد هم بدون هیچ حرف اضافه‌ای رفت.
    نازنین هنوز منگِ این ملاقات عجیب و غریب بود که، ناگهان مرد جوان دیگری گُل به دست وارد اتاق شد. از درون اتاق‌اش سرکی در راهروی بیمارستان کشید. بعد با خیال راحت گفت: آخیش، فکر کنم، من و ندیدن! 

    نگاهی به نازنین انداخت و آهسته به او نزدیک شد و پرسید: خوبی عزیزم؟ وقتی اون جوری افتادی، فکر کردم، واسه ابد از دستت دادیم.
    _افتادم؟ ولی به من گفتن که، تصادف کردم!
    مرد جوان به لکنت افتاد و جواب داد: آآآره. ه... همون تصادف دیگه! ماشین تو دره افتاد.

    بعد با لبخندی دستش را برای لمس کردنِ جای بخیه‌ی روی شقیقه‌ی نازنین دراز کرد. نازنین سرش را عقب کشید و به او خیره ماند.

    مرد در جواب سؤال نگاه‌اش زمزمه کرد: خدا بهمون رحم کرد. راستی این گل برای توست.
    نازنین گل را با دو انگشت گرفت و نزدیک بینی آورد و آن را بو کشید. به دنبال حسی آشنا از او پرسید: شما من‌ و می‌شناسید؟
    مرد آهی کشید و لب زد: آره. خوبه که فراموشی گرفتی.
    _شما اسمتون و هنوز بهم نگفتین! یا احیانأ نسبت‌تون رو؟
    مرد در جواب‌اش سخن گفت: رادین‌ام گلم، رادین صبوری. فقط اومدم، حرف آخرم و بزنم و برم. متاسفم که تا آخرش نمی‌تونم پات وایسم.

    از اول هم کار من و تو اشتباه بود! تو داشتی جونت و از دست می‌دادی. من هم آبروم رفت. می‌دونم چیزی از حرفای الانم و متوجه نمیشی، ولی بعدأ اگه یادت اومد، خودت ربطش و پیدا می‌کنی...

    سلام من طبق آموزش ها تا این جا اومدم. حالا چیکار کنم برا ارسال؟

    چرا اینقدر پیچیده کردید  سایت و آدم گیج میشه. انگار یه چرخه‌ی ناقصه!ـ

    راهنماییم کنید لطفا!

    عاطفه نیک طلب
    عاطفه نیک طلب
    در ضمن این که شما ابتدای رمانتونو در نمایه ی بنده فرستادین باز هم نشون میده آموزش ها و راهنماها رو نخوندید چون اونوقت باید می دونستید که فرستادن عنوان و خلاصه در بخش رمانه نه نمایه ی مدیر بخش!

    عاطفه جان بلاخره پیدات کردممممممممم ...

    :wavesmile: :yahoo: :Laie_98: :Just_Cuz_13:

    faezeh.ps
    faezeh.ps
    مرسی عزیز دلم ... :loveshower:

  • در حال بارگذاری...
  • در حال بارگذاری...