Recent content by fakhteh-shamsavi

  1. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان خواب نقره‌ای

    طنین لبخند بی‌رمقی زد و از پنجره به خیابان خیره شد. وقتی رسیدند، سعی کرد بخاطر زیبایی عکس و فیلمش هم شده، امروز را خوشحال باشد. بنابراین با لبخند از ماشین پیاده شد. شنلش را بیرون آورد و روی صندلی انداخت. رها هم همین‌کار را کرد و هر دو دست در دست هم وارد باغ شدند. فیلمبردار و عکاس از همان لحظه...
  2. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    قسمت هفتم حنانه به نرمی، چادرش را از ساکی که با خودش آورده بود بیرون کشید و سرش کرد. بعد، از آسانسور خارج شد و به سمت در خروجی مجتمع رفت. مثل مامور مخفی‌ها اطرافش را می‌پایید تا کسی از همکلاسی‌هایش او را نبیند. دیبا به او گفته بود باید حرمت چادرش را نگه دارد. حنانه هم بدون چادر وارد کلاس پیانو...
  3. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    قسمت ششم مهرداد، حنانه را برده بود تا بعد از مدت‌ها، سری به خانه پدری‌اش بزند. او تازه به جمع خانواده آنان پیوسته بود و هنوز غم از دست دادن پدر و مادر و برادرش، آزارش می‌داد. حنانه کلید را از گردنش در آورد و در را باز کرد. گریه و زاری و یادآوری خاطرات خانواده‌اش، مهرداد را از آوردنش به این خانه...
  4. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    قسمت پنجم حنانه روی نیکمتی نشسته بود و رمانش را می‌خواند. کمی از ساعت قرار گذشت تا دیبا بالاخره رسید. نفس‌نفس‌زنان کنار او نشست و سلام کرد. حنانه کتاب را بست و با خنده جوابش را داد. بعد پرسید: - چرا انقدر نفس نفس می‌زنی؟! - آخه دویدم تا اینجا! - خوب چرا انقدر دیر راه افتادی از خونه! - مامانم...
  5. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان خواب نقره‌ای

    برف دهم طنین، چشم گشود و خودش را در آینه نگاه کرد. با دقت، موها و آرایش صورتش را بررسی کرد و لبخند رضایت، بر لبانش نشست. رها کنارش ایستاد و با خنده پرسید: - ماه شدی آجی جونم! - ممنونم. از جا بلند شد تا خودش را در آینه قدی ببیند. لباسی دکلته با نیم آستین‌های جدا و دامن اسکارلتی. تمام لباس از...
  6. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    حنانه نگاهی به چهره مهرداد انداخت تا طبق معمول آنالیزش کند؛ موهای مرتب و خوش حالت، ابروهای مردانه، چشمان عسلی نافذ، بینی متناسب، لب و چانه مردانه و جذاب، ته‌ریش و فک زاویه‌دارش! در دل استغفراللهی زمزمه کرد و گفت: - همیشه به این فکر می‌کنم اگه مستانه و بابافرزاد بفهمن من به جای کتابخونه می‌رم...
  7. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    قسمت چهارم با صدای زنگ آیفون، حنانه از خاطراتش بیرون کشیده شد. به پذیرایی رفت و نگاهی به صفحه نمایش آیفون انداخت. با دیدن مهرداد، چیزی در انتهای قلبش حرکت کرد. به نرمی، دکمه بازکردن در را فشرد. فورا به طبقه بالا رفت و حجاب پوشید. وقتی به پذیرایی برگشت، مهرداد داشت در ورودی را می‌بست. حنانه...
  8. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان خواب نقره‌ای

    شالش را روی سر انداخت و گوشی‌اش را برداشت. کمی ادکلن به گردن و مچ‌هایش پاشید، و از اتاق بیرون رفت. هویار نگاهش کرد و پرسید: - آماده‌ای؟ بریم؟ طنین لبخندی زد و سر تکان داد. با هم از خانه بیرون رفتند. طنین نگاهی به فنس‌های قاب‌دار انداخت؛ که فضای خانه آن‌ها را از باغ عمارت جدا می‌کرد. چند کارگر...
  9. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان خواب نقره‌ای

    هویار بلند شد و همین‌طور که در کمد، به دنبال پیراهن ست شلوارش می‌گشت گفت: - خیلی ساده‌س، فکر کن ببین مثلا تو آشپزخونه چی کم بود، من فقط وسایل بزرگ رو خریدم و همه خرده‌ریزها مونده، نه ظرفی داریم نه قابلمه‌ای که توش غذا بپزی! و خیلی چیزهای دیگه! طنین سری تکان داد و مشغول نوشتن شد. سعی کرد فقط...
  10. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    وقتی دایی احتمالی‌اش شاخه‌های لرزان بید را کنار زد و رفت، حنانه احساس کرد اتفاقات تازه و غیرقابل پیش بینی در حال وقوع است. دوباره نشست و سرش را میان دستانش گرفت. کلید خانه خودشان را از زیر پیراهن بیرون آورد و در مشتش فشرد. یک دقیقه هم نشده بود که بهار رشته افکارش را پاره کرد و در حالی که خرگوشش...
  11. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    - خوب... همین که فرزند خونده مستانه و فرزاد شدی! - آهان!... نمی دونم! چطور می‌تونم بشناسمتون! اگه بیام تو خونوادتون راه برگشتی ندارم! - من قول می‌دم خودم برگردونمت اینجا. مطمئنا اون‌ها هم نمی‌گن نه دیگه مال خودتون!!! حنانه از این حرف خنده‌اش گرفت ولی خودش را نگه داشت. برادر مستانه گفت: - به نظر...
  12. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    حنانه با شنیدن صدای مردانه از جا پرید و ایستاد. پسری جوان روی نیمکت نشسته بود. شلوار سفید و پیراهن چهارخانه بادمجانی به تن داشت. موهای نیمه بلندش، صورتش را قاب گرفته بودند. چشم‌هایش نه سبز بودند نه عسلی، نگاه نافذش آدم را مسحور می‌کرد. حنانه کمی دستپاچه شد و دستی به روسری‌اش کشید. نتوانست جوابی...
  13. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    هرگز فکر نمی‌کرد کسی او را در این سن به فرزندی بپذیرد. همیشه به خانم کریمی می‌گفت که همینجا مربی خواهد شد و پرورشگاه را ترک نخواهد کرد. اما با این اتفاق پیش آمده گیج شده بود. یک خانواده جدید. آیا مجبور بود بپذیرد یا نه؟ این را نمی‌دانست. بقیه بچه‌ها، چه پسر و چه دختر، آرزوی داشتن یک خانواده را...
  14. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    - وقتی فهمیدیم که بچه‌دار نمی‌شیم، من و مستانه تصمیم گرفتیم از پرورشگاه یه بچه بیاریم و بزرگ کنیم. اما نمی‌دونستیم چطور باید بچه کسی رو که نمی‌شناسیم تو خونمون بیاریم و به فرزندی بپذیریم. برامون خیلی سخت بود این نذر رو ادا کنیم. مستانه خیلی مصمم بود که یه دختربچه رو به فرزندی قبول کنیم، که تو...
  15. fakhteh-shamsavi

    در دست تالیف رمان حنانه

    کمی معذب شده بود که خانم کافی از پشت میزش بلند شد و روبرویش نشست. رو به مرد جوان کرد و گفت: - ایشون دختر گلم حنانه خانم هستند. همونی که تعریفش رو براتون کردم. حنانه با لبخندی زورکی به زن و مرد جوان نگاه کرد. زن دستش را دراز کرد و گفت: - خوشبختم، من هم مستانه هستم. حنانه دست او را فشرد و گفت: -...