نتایج جستجو

  1. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_دهم💙 #قسمت_بیستم جزوه‌‌هایم را مرتب در اتاق چیدم و منتظر آمدن سحر شدم. به زندایی گفتم دوستم که از قرار معلوم دخترِ یکی از کارمندان دایی هم هست، امروز می‌آید تا در درس‌هایم به من کمک کند. او هم با خوش‌رویی از آمدنِ مهمان جدید استقبال کرد و به من گفت نگران پذیرایی نباشم، و عصرانه را هم...
  2. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_دهم💙 #قسمت_پانزدهم سرم را بالا نیاوردم. چشم بستم و در ذهن، دیدار اولمان را تصور کردم. همان روزی که از لبه‌های قایق گرفته و مرا به‌سمت ساحل می‌کشید. که خودش تا گردن به داخل آب فرو رفته بود و با خنده، از رفتنمان به هندوستان سخن می‌گفتیم. دلم حتی برای آن حضورش و ندیدن چهره‌اش هم تنگ شده...
  3. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_دهم💙 #قسمت_یازدهم من در فکر مهمانی و آشتی دادن دایی و بهادر بودم و یوسف؟ نمی‌دانستم... حتی نمی‌توانستم تصور کنم که در سرش چه می‌گذشت! غرق در افکارم بودم و به گذر سریعم از مغازه‌های آن‌سوی خیابان چشم دوخته بودم که صدایم کرد: -لیلا؟ سرم را به‌طرفش چرخاندم و به نیم‌رخش خیره شدم. داخل ماشین...
  4. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_دهم💙 #قسمت_ششم سرم را پایین انداختم و با لبخند، مشغول بازی با انگشت‌هایم شدم. -زبان شعری، برای بیان بی‌تکلف عشقه و فلسفه، برای بیان مفهوم عشق و زندگی. هردو یک هدف دارن؛ یکی راه آسون رو انتخاب کرده و اون‌یکی رفته دنبال راه سختش. برای لحظه‌ای، سکوت میانمان حاکم شد. -راستی... تهرونی نیستی،...
  5. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_دهم💙 #قسمت_اول (گیلان ‌- سال ۱۳۴۷) با صدای کوبش آرام در، در ذهنم دنبال صاحب صدا گشتم. چشمانم را آهسته باز کرده و خش‌دار و گرفته گفتم: -بیا تو مهسا. در را بار کرد، داخل شد و شرمنده نگاهم کرد. -وای ببخشید‌، نمی‌دونستم خوابی. فکر کردم داری درس می‌خونی. مامان گفت بیام صدات بزنم برای شام...
  6. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_نهم 💙 #قسمت_ششم -پس تو بگو؛ بهم بگو قضیه چیه. هر حرفی که لازم می‌دونی را‌جع به اون مرد بزنی رو بگو. می‌تونی بعدا اظهاراتت رو کتبی کنی، که بیشتر به نفعت هست. بذار پارت رو از این قضیه بیرون بکشیم. بعدش میریم سراغ پرونده قتلی که بهش متهم شدی و... انگار که با خودش حرف بزند، کلافه گفت: -کم...
  7. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_نهم 💙 #قسمت_اول (تهران - سال ۱۳۴۹) پریشانی! اولین چیزی بود که وقتی وارد اتاق شد، در حالات و چهره‌اش دیدم. نگاهش سرگردان بود و انگار که درحال هضم داده‌های ذهنش باشد، سکوت کرده و لبانش را به‌هم می‌فشرد. سرانجام پشت میزش جای گرفت. پوشه در دستش را روی میز انداخت و دستانش را به‌هم گره زد...
  8. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هشتم 💙 #قسمت_دوازدهم نفسم را با شدت بیرون فرستادم و بی آن‌که به‌سمتش بچرخم، گفتم: -اگه داییم ببینه با یه شخص غریبه دارم بر می‌گردم... -خونه داییت زندگی می‌کنی؟ این سوال بی‌ربطش، هم مرا خنداند و هم به تعجب وا داشت. خب این چه سوالی بود؟ قرار بود تنها زندگی کنم؟ -آره خب. دایی اومد دنبالم و...
  9. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هشتم 💙 #قسمت_هفتم وارد خیابان علاءالدوله شدیم و همچنان بی‌حرف قدم می‌زدیم. ساختمان‌های بلند و درختان سر به فلک کشیده‌‌ی این خیابان، بیش از هرچیزی توجه را به خود جلب می‌کرد. رنو‌های نارنجی‌ بامزه‌ای را هم دیدم که به عنوان تاکسی، مسافرکشی می‌کردند. اتوبوس‌های قرمز و مینی بوس‌های زرد رنگ...
  10. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هشتم 💙 #قسمت_سوم نفسم بالا نمی آمد. انگار که رویا دیده باشم، دلم می‌خواست انگشتانم را به سمتش ببرم و لمسش کنم. اما می‌ترسیدم این رویا خراب شود. این تصویر نقاشی شده، برود و کم کم محو شود... لحظه‌ای بعد، او هم نگاه از من گرفت و لبخند کم‌رنگی به رویم زد. از جلوی در کنار رفت و اجازه داد...
  11. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هفتم 💙 #قسمت_سی_و_دوم -خب عمو و برادرزاده بودن خیرسرشون! باهم توی یه خونه بزرگ شدن آقابزرگ. نمی‌‌خواستید رابطه‌شون باهم خوب باشه؟ نکنه انتظار داشتید مثل دوتا غریبه باهم رفتار کنن؟ -غریبه که نه... ولی خودت خوب می‌دونی، بهادر پسر تنی من که نیست. -کمتر از پسر تنی شما بهتون لطف کرده؟...
  12. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هفتم 💙 #قسمت_بیست_و_هفتم -همون‌جا بودنش که... آره، همون‌جاست. فقط نگو که باز می‌خوای بری دل‌جویی کنی! سعی کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم. حتی یادآوری آن دوران هم مرا به قهقهه‌ می‌انداخت. -نه. یعنی نه به اون صورت! خب... از پای حوض بلند شدم و به‌طرف درخت رفتم. -خیلی‌ وقته سر نزدم بهش. یه دهه؟...
  13. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هفتم 💙 #قسمت_بیست_و_دوم به‌سمت بهادر چرخیدم و عصبی گفتم: -ببین... می‌دونم چندسالی از من بزرگ‌تر هستی. می‌دونم احترامت واجبه. می‌دونم خیر سرم داییمی و حتی این‌طوری صحبت کردن باهات هم درست نیست، ولی میشه بگی این چه مسخره بازی‌ایه؟ لحظه‌ای بدون پلک زدن نگاهم کرد و سپس آرام خندید. ماشین را...
  14. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان ایرکالا

    نگاهم را از شیشه‌های عجیب و غریب درون قفسه گرفتم و به او نگاه کردم. -اون‌وقت تو چه‌طور این موضوع رو فهمیدی؟ اون‌هم وقتی‌که من اولین زنده‌ی جهان مردگانم؟! سرش را به‌طرفم چرخاند و چانه‌اش را بالا گرفت. -به‌نظرت چه‌طور این بلا به سر من اومده؟ اگه این ایده درست نبود، من‌هم کم‌تر شبیه به... شبیه به...
  15. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان ایرکالا

    خواست داخل شود که آن موجودت دست‌آموزش هم نفس‌نفس زنان خودش را به ما رساند و در گوشه‌ای، منتظر نگاهمان کرد. نکند انتظار داشت او را هم داخل ببریم؟ سر همان یک لنگ دستکشم را بر باد داده بودم! قبل از این‌که ارن چیزی بگوید، رو به آن موجود گفتم: -تو! همین‌جا می‌مونی، تکون هم نمی‌خوری. مفهومه؟ رو...
  16. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان ایرکالا

    سرم را درون تاریکی داخل شنلش فرو بردم و صدای برخورد باد درست مثل سوت زدنی، به گوشم رسید. سرعتش به‌حدی بالا بود که می‌توانستم صدای ناله‌های باد را هم بشنوم. دیگر حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود. بالاخره از حرکت ایستاد و درحالی‌که به‌شدت نفس‌نفس می‌زد، گفت: -خب، رسیدیم انگار. دستم را از روی...
  17. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان ایرکالا

    پس از آن‌که حسابی با حرف‌هایش مرا ترساند، با خیالی راحت به خواب رفت و به دقیقه نکشیده، صدای نفس‌های منظمش به گوشم رسید. چه‌طور می‌توانست در این شرایط بخوابد و حتی نگرانی کوچکی هم بابت فردا نداشته باشد؟ دلم آشوب بود و از سرنوشت فردایم می‌ترسیدم. هم باید نگران آن دروازه و نگهبانانش می‌بودم و هم...
  18. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان ایرکالا

    -برام مهم نیست. بهتر از وضعیته که قراره داشته باشم. سرش از روی تخت برداشته شد که باعث شد من هم چشمانم را باز کنم. -انگار تو هیچ‌چیز از این کلکسیونر نمی‌دونی. کلا با قوانین ایرکالا آشنا نیستی دختر! اگه تو رو بگیره، تبدیل میشی به یک تکه چوب از این مهمان‌خانه. تازه این اتفاق درصورتی می‌افته که یک...
  19. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان لیلای مجنون

    💙 #فصل_هفتم 💙 #قسمت_هفدهم دستم را روی دستان زمخت و پر چینش گذاشتم و لبخند دل‌سوزانه‌ای به رویش زدم. -فرداشب میام دیدنتون، باشه؟ شب هم پیش شما می‌مونم. فکر نکنم دایی با یه شب نبودنم مشکلی داشته باشه. -مرتضی؟ چرا نداشته باشه؟ کی با من مشکل نداره؟ بهادر رو می‌فرستم دنبالت. خودت که یادت نیست. به...
  20. کیمیا ذبیحی

    در دست تالیف رمان ایرکالا

    میان حرفم پرید: -واردش شدی و کل این سرزمین رو به تباهی کشوندی. آفرین! پشت چشمی برایش نازک کردم و بی‌حوصله گفتم: -چی‌کار می‌کردم؟ نمی‌تونستم برم سمت دروازه اصلی. اون‌هم با وجود چنین موجوداتی! -ببین؛ آخه ورود یه انسان اون‌هم به این شکل، امکان نداره. تو نمی‌تونی به‌همین راحتی وارد بشی و هیچ اتفاقی...