داستان کوتاه الکلاسیکو در زمین‌های خاکی

فاطمه گل محمدی

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
116
192
71
پارتِ بیست



چشمان دانیال برق زد، گویی پدرش با این حرف دنیا را دو دستی تقدیمش کرد.

*
دوباره شروع به شمردن کرد. در واقع از شمردن پولی که خودش با عرق ریختن درآورده بود، خسته نمی‌شد و دلش می‌خواست باز کارش را تکرار کند؛ شاید باورش نمی‌شد که توانسته برای خودش و آینده‌اش قدمی بردارد که این‌گونه به سر وجد آمده بود!
ذوق‌زده از جور شدن پول، به خانه رفت تا قبل از تاریکی هوا به ورزشگاه برود و ثبت‌نام کند. در بین مسیر کارواش تا خانه بلند بلند آواز می‌خواند و خوش‌حالیش را به رخ دنیا می‌کشید. فقط تنها ناراحتی‌اش برای نبود اشکان و دانیال بود. رفیق بودند و می‌دانست چه اتفاقی برای هر دویشان افتاده.
به خانه که رسید بدون آن‌که کفش‌هایش را در‌بیاورد به مادرش، که در حیاط مشغول لباس شستن بود، به آهستگی گفت:
- مامان بی‌زحمت اون پولی که بهت دادم رو بیار. می‌خوام برم ثبت‌نام کنم.
مادرش گفت:
- راحت باش! مجتبی از صبح رفته بیرون، خونه نیست.
و بعد دستان کفی‌اش را زیر آب گرفت و از جایش برخاست.
قبل از آن‌که وارد خانه شود، رضا، که حالا از نبود مجتبی خیالش راحت بود، بلند گفت:
- شناسنامه‌م رو هم بیار.
دقایق برای رضا که سر از پا نمی‌شناخت به کندی می‌گذشت.
صدایش را بالا برد و خطاب به مادرش که داخل خانه بود گفت:
- مامان زود باش دیگه.
با استرس کمی داخل حیاط قدم زد و وقتی خبر از مادرش نشد، غر‌غر کنان به داخل خانه رفت.
- رفتی پول بیاری یا...
با دیدن مادرش، که با رنگی پریده زیر جای لوله بخاری نشسته بود، صدایش رفته‌رفته پایین آمد.
- بسازی!
نگاهش بین مادرش و جای لوله بخاری، که درش باز بود، چرخید.
سرش را تکان داد و آن چیزی که در ذهنش وول می‌خورد را پس زد.
- چرا خشکت زده مامان؟ می‌گم من عجله دارم! اون پول رو زودتر بیار تا هوا تاریک نشده برم برای ثبت‌نام.
کلافه و عصبی از سکوت مادرش، نزدیک جای لوله بخاری شد و نگاهی به داخلش انداخت و گفت:
- پول رو این‌جا گذاشته بودی؟
یک دفعه گریه مادرش در خانه پیچید و ته دل رضا را خالی کرد.
با حالی زار روبروی مادرش نشست و گفت:
- چی شده؟
مادرش صورتش را میان دستانش گرفت و هق زد.
- کاش می‌مردم و این اتفاق نمی‌افتاد.
رضا با ترس پرسید:
- چه اتفاقی؟
مادرش که متوجه سوالش نشده بود، زیر لب با خودش گفت:
- دیدم چه عجله داشت برا رفتن، نگو کار خودش بوده.
گریه‌اش شدت گرفت، دستش را مشت کرد و به سینه‌اش کوبید:
- مجتبی الهی خیر نبینی که به پول این بچه هم رحم نکردی! خدا از رو زمین ورت‌داره!
جان از دست و پای رضا بیرون رفت و با صدایی که به زحمت بیرون می‌آمد گفت:
- داری شوخی می‌کنی نه؟
خندهٔ هیستریکی کرد و بعد ملتمس گفت:
- سر به سرم نذار، پول و شناسنامه رو بیار تا باشگاه بسته نشده برم.
گریه مادرش که اوج گرفت، رضا بالاخره پی به عمق ماجرا برد. خیره به نقطه‌ای تمام اتفاقات این مدت مثل یک فیلم از مقابل چشمانش گذشت و با یاد‌آوریش بیشتر درهم شکست.
مثل کسی که همه‌ چیزش را باخته باشد، زانو در بغل گرفت و کم‌کم اشک‌هایش سرازیر شد. حس پیاده‌ای را داشت که هرچه می‌دوید به سواره نمی‌رسید!
*
این روزها تنها چیزی که سر حالش می‌آورد، دیدن سلامتی پدرش بود که کمی بهتر از قبل شده بود. سعی می‌کرد ذهنش به سمت‌وسوی آکادمی نرود، اما هر بار که تنها می‌شد تمام وجودش به سوی آکادمی، و پله‌های ترقی که قرار بود یکی یکی طی کند، پر می‌کشید.
با آن‌که هنوز هم تمام هوش و حواسش به آکادمی بود، اما از کارش پشیمان نبود و اگر به عقب برمی‌گشت باز آن کار را با دل و‌ جان انجام می‌داد.
_ اشکان بابا کی قراره ازتون تست بگیرن؟
اشکان نگاهی به مادرش انداخت و بعد به پدرش نگاه دوخت. با تشویش پرسید:
- برای چی؟
پدرش با لبخند جوابش را داد:
- می‌خوام باهات بیام.
مادرش هول‌زده جواب داد.
- هوای بیرون از خونه برای تو مثل سمه. اشکان که بچه نیست، خودش می‌ره.
پدرش خواست مخالفت کند که اشکان به تایید حرف مادرش سر تکان داد و گفت:
- مامان راست می‌گه! درسته حالتون یه کوچولو بهتر شده ولی هوای بیرون براتون خطرناکه. بعد از اینا گذشته برنامه آکادمی تغییر کرده، زمان گرفتن تست و ثبت‌نام مشخص نیست.
پدرش نچی کرد و گفت:
- به هر حال هر‌وقت بود منم باهات می‌آم که تنها نباشی.
اشکان لبخند زورکی زد و باشه‌ای زیر لب گفت.
دلش نمی‌آمد واقعیت را به پدرش بگوید، چون آن‌وقت پدرش به حقیقت ماجرا پی می‌برد و بیشتر ناراحت می‌شد.
دانیال و رضا هم دست کمی از اشکان نداشتند و برایشان زندگی پوچ و بی‌معنی شده بود.
قید سر کار را زده بودند، بیشتر اوقات به جلوی ورزشگاه می‌‌رفتند و با حسرت به بچه‌هایی که برای ثبت‌نام می‌آمدند نگاه می‌کردند.
 

فاطمه گل محمدی

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
116
192
71
پارتِ بیست‌ویک

چهار روزی بیشتر به مهلت پایانی ثبت‌نام باقی نمانده بود. باز هم هر سه رفیق، که برای خودشان لقب سه تفنگدار را انتخاب کرده بودند، به جلوی باشگاه آمده بودند.
ناامیدی و یاس برایشان در آن سن بار گرانی بود. به معنای واقعی شکست را لمس کرده بودند و حس می‌کردند دنیا برایشان به آخر رسیده.
رضا، خیره به پسری که خوش‌حال از باشگاه بیرون آمده بود، با بغض و حسرت گفت:
- خوش به حالش! دنیا الان به کام اینه.
اشکان آهی کشید و در تایید حرفش سر تکان داد.
دانیال، که جثهٔ ریز‌نقش پسرک و دستکش‌های دروارزه‌بانی‌اش توجهش را جلب کرده بود، با حسرت گفت:
- چرا نباشه؟ لاغر نیست که هست، از سر وضعش هم مشخصه بچه پولداره.
پوزخندی زد و با حسادت ادامه داد:
- به نظرم با پول باباش به این‌جا رسیده، وگرنه از قیافه‌ش مشخصه که چیزی بارش نیست.
رضا گفت:
- راستی دانیال تو که پول داری، چرا تو نمی‌ری ثبت‌نام کنی؟ مطمئنم دروازه بانیت رو ببینن قبولت کنن، بالاخره وزنت هم می‌آری پایین.
دانیال با دو انگشت چشمانش را فشرد و گفت:
- پولم رو دادم به بابام.
لبخندی روی لبش نشست و با غرور به رضا و اشکان نگاه کرد و گفت:
- بابام پیک موتوری یه رستوران شده، وقتی دیدم که وزن کم نمی‌کنم پولم رو دادم به بابام تا موتورش رو عوض کنه.
اشکان دست به‌روی شانه‌اش گذاشت و با لبخند گفت:
- کار خوبی کردی.
رضا با تلخی گفت:
- ولی اگه من بودم این کار رو نمی‌کردم. شاید دیگه هیچ‌وقت از این فرصت‌ها پیدا نشه! حکایت ما همون چراغیه که به خونه رواست به مسجد حرام. به نظرم خودت واجب‌تر بودی تا موتور بابات!
مرد فلجی روی ویلچر، منتظر کمک به اطراف نگاه می‌کرد تا کسی را بیابد و او را از پله‌ها پایین ببرد. هم‌زمان که توجه اشکان به آن مرد جلب شده بود، اخم‌هایش در هم رفت و گفت:
- با حرفت موافق نیستم! من خودم هیچ‌وقت راضی نمی‌شدم که به آرزوم برسم، ولی خدای نکرده اتفاقی برای بابام بیفته.
رضا شانه‌ای بالا انداخت.
- چی بگم والا؟! هرکس یه عقیده‌ای داره.
اشکان، که حالا تمام حواسش به سردرگمی مرد ویلچر‌نشین بود، اشاره‌ای به‌سمتِ پیاده‌رو کرد و گفت:
- اون‌جا رو!
رضا و دانیال به آن سو نگاه کردند. دانیال که از دیدن این صحنه متاثر شده بود گفت:
- آخی!... بریم کمکش؟
رضا بی‌حوصله گفت:
- ول کن بابا! یکی می‌آد کمکش دیگه.
اشکان بی‌توجه به حرف رضا از جایش برخاست و گفت:
- اگه کسی می‌خواست کمکش کنه، تا الان پایین پله‌ها بود... بریم کمکش، گناه داره.
رضا دستی در هوا تکان داد:
- دوباره فردین بازیت گل کرد ها!
دانیال هم از جایش برخاست و گفت:
- می‌خوای اسمش رو هرچی بذاری بذار، ما می‌ریم کمکش.
و بعد با اشکان به آن سمت رفتند.
رضا زیر لب با حرص «اَه» گفت و به ناچار از جایش برخاست تا به کمکشان برود.
اشکان به مرد نزدیک شد و گفت:
- نگران نباشید، ما کمکتون می‌کنیم.
مرد لبخندی زد و گفت:
- دستتون درد نکته، خدا شماها رو رسوند.
اشکان زیر لب گفت:
- خواهش می‌کنم.
و بعد پشت ویلچر ایستاد و با کمک رضا و دانیال به زحمت مرد را از پله‌ها پایین بردند.
مرد از هر سه نفرشان تشکر و خداحافظی کرد‌. ویلچرش را به‌سمت پرشیای سفید رنگ، که در نزدیکی باشگاه پارک شده بود هدایت کرد، و در مقابل چشمان متعجب سه تفنگدار سوار پرشیا شد و ویلچر را روی صندلی بغل گذاشت.
نگاهش که به نگاه متعجب پسرها افتاد، خنده ریزی کرد. ماشین را روشن کرد و بعد برای تشکر، سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت:
- بیاید بالا تا یه مسیری می‌رسونمتون.
پسرها که برایشان رانندگی یک معلول عجیب بود و از گرمای هوا زله شده بودند، تعارف مرد را روی هوا قبول کردند و سوار شدند.
چهره‌شان در ماشین دیدنی بود! هر سه سعی می‌کردند سرشان را از صندلی عقب جلو ببرند تا رانندگی مرد را ببینند. مرد که کنجکاویشان را دید توضیح مختصری درباره ماشین مخصوص معلولین داد و آتش کنجکاویشان را خاموش کرد.
مرد که مجید نام داشت، دستی میان محاسنش کشید و پرسید:
- اون‌جا چکار می‌کردید؟ لابد برای ثبت‌نام و تست اومده بودید، آره؟ حالا موفق شدید؟
با این حرف داغ دل سه تفنگدار تازه شد و سفره دلشان را برای مجید باز کردند.
رضا، که دلش خیلی پر بود، گفت:
- خلاصه هرچی دویدیم و حرص خوردیم بی‌نتیجه بود. ولی من یکی یه چیزی خوب فهمیدم!
مجید هم‌زمان که راهنما می‌زد از آینه به رضا نگاه کرد و پرسید:
- چی؟
رضا پر‌بغض گفت:
- این‌که پامون رو اندازه گلیمون دراز کنیم، اندازه دهنمون لقمه برداریم. می‌خواستیم به خیال خودمون فوتبالیست بشیم، ولی یادمون رفته بود که هرچی سنگه مال پای لنگه!
بغضش را بلعید و به سختی گفت:
- ما بدبخت بیچاره‌ها نباید رویا ببافیم، چون تا آخر عمرمون قشر ضعیف می‌مونیم.
مجید ماشین را به کنار خیابان کشاند و بعد خاموش کرد. از آینه ماشین نگاهشان کرد و گفت:
- سرگذشت چندتا فوتبالیست رو خوندید؟
اشکان گفت:
- خیلی! می‌دونیم که خیلی‌هاشون مثل ماها توی فقر بزرگ شدن!
 

فاطمه گل محمدی

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
116
192
71
پارتِ بیست‌ودو

مجید سر تکان داد و گفت:
- سرگذشت اونا رو خوندین و انقد ناامید هستین؟
دانیال ادامه حرف اشکان را گرفت:
- فرق اونا با ما این بود که شانس داشتند و خیلی زود موفق شدند، مثل ما هزار تا مشکل سر راهشون نبود.
مجید هم‌زمان که ماشین را روشن کرد و راه افتاد گفت:
- آدم‌های ضعیف با این حرف‌ها خودشون رو توجیه می‌کنن.
رضا اخمی کرد:
- ما ضعیف نیستیم!
مجید همان‌طور که حواسش به جلویش بود با خونسردی گفت:
- چرا هستید! اگه نبودید دست از تلاش برنمی‌داشتید.
اشکان پلکی زد و با ناراحتی گفت:
- از کجا می‌دونید ما تلاش نکردیم؟ شما که نمی‌دونید ما برای جور کردن پول چکار که نکردیم! پس خواهشاً نگید ما ضعیفیم.
رضا عبوس به مجید که حواسش به رانندگی‌اش بود نگاه کرد و گفت:
- می‌گم بد شانسیم چون برای ثبت‌نام چهار روز دیگه بیشتر مهلت نداریم، پول ثبت‌نام هم یک میلیون می‌شه که توی این چهار روز محاله جور بشه!
مجید با چشمان مشکی رنگش نیم نگاهی به رضا انداخت و گفت:
- هیچ‌وقت نپرسید چرا این‌قدر بدشانس و بدبخت هستم؟ بپرسید چه چیزی برای خوشبختی دارم!
قبل از آن‌که رضا شاکی میان حرفش بپرد ادامه داد:
- منم یه روز مثل شما بودم، شاید هم ناامیدتر! از همه شاکی بودم، بیشتر از همه از خدای بالا سرم!
دستی به صورتش کشید و خجل از آن روزها گفت:
- روزگار بدی بود، فکر می کردم دیگه بدبخت‌تر از من وجود نداره.
ماشین را کنار کارگاه سفالگری، جادوی آب و خاک، پارک کرد. خیره به تابلوی سفالگری صحبتش را با بغض ادامه داد:
- خدا رحمت کنه بابام رو... یه روز یه مجله برام آورد، که با یه معلول نود و هشت درصد به اسم وحید رجب‌لو مصاحبه کرده بودند.
وقتی مصاحبه و زندگی‌نامه وحید رو خوندم از خودم خجالت کشیدم، دیدم چقدر من حقیرم که با وجود تنها معلولیتم، که فلج بودنمه، کارم شده فقط کفر گفتن به خدا و شاکی بودن از عالم و آدم. اون‌جا بود که تصمیم گرفتم برای آرامش خودمم که شده دست از ناله کردن بردارم و یه تکونی به خودم بدم.
لبخند محوی روی لب هایش نشست، اشاره‌ای به کارگاه کرد و گفت:
- نتیجه‌ش هم شده این کارگاه که خرج من و چندتا کارگر رو می‌ده.
از آینهٔ نگاهشان کرد.
- یه وقت خیال نکنید که بابای پولداری داشتم که به این‌جا رسیدم ها! من وضعم از شماها بدتر بود! شکست هم تا دلتون بخواد خوردم، حتی تا مرز ورشکستگی و افتادن توی زندان! ولی پرو‌تر از این حرف‌ها بودم که کم بیارم.
نفسش را بیرون فرستاد و با افتخار گفت:
- من به دنیا نه، به خودم ثابت کردم که می‌تونم!
به چشمان رضا، که برخلاف چند دقیقه پیشش دیگر شاکی نبود و کمی هم شرمنده بود، نگاه کرد.
- برای شما هم دنیا به آخر نرسیده! امسال نشد سال دیگه.
سکوت و خجالت بچه‌ها را که دید، پرسید:
- دوست دارید کارگاه‌ رو ببینید؟
اشکان با شوق گفت:
- اتفاقا من بعد از فوتبال به سفالگری علاقه دارم.
مجید لبخندی زد و گفت:
- خیلی هم خوبه.
به رضا و دانیال نگاهی انداخت.
- شما چی؟ دوست دارید کارگاه رو ببینید؟
رضا و دانیال هم که موافقت خود را اعلام کردند، مجید ویلچرش را بیرون گذاشت و هم‌زمان که روی ویلچر می‌نشست گفت:
- پس پیاده شید یه دور توی کارگاه با هم بزنیم.
بعد از پیاده شدن پسرها در ماشین را قفل کرد و ویلچرش را به قسمت مخصوص معلولین هدایت کرد و داخل کارگاه شد. پسرها هم پشت سرش وارد کارگاه شدند.
مجید به آرامی از کنار کارگرها، که مثل خودش معلول بودند، عبور می‌کرد و هم‌زمان که جواب سلام آن‌ها را با تکان دادن سر می‌داد، توضیحی درباره هر قسمت از کارگاه برای پسرها می‌داد.
اشکان مشتاق‌تر گوش می‌داد و با لذت به گِل‌هایی که زیر دست سفالگران شکل می گرفتند نگاه می‌کرد. دانیال هم با کنجکاوی به حرکت دستان سفالگران نگاه می‌کرد. اما تمام هوش و حواس رضا پی حرف‌های مجید بود. باورش نمی‌شد این کارگاه و دم و دستگاهش متعلق به فردی مثل مجید باشد!
نه تنها او، بلکه دانیال و اشکان هم کمی دیدشان نسبت به زندگی تغییر کرده بود، هنوز هم برای آکادمی ناراحت بودند، اما دیگر مثل قبل ناامید نبودند و کم‌کم امید را می‌شد در چشمانشان دید.
مجید که اشتیاق و شوق را در چشمان اشکان دید، فکری به ذهنش رسید.
- دوست داری سفالگری یاد بگیری؟
اشکان هیجان زده سر تکان داد و آره گفت.
مجید گفت:
- این‌جا احتیاج به کارگر داره که کوزه‌ها و ظرف‌های آماده و رنگ شده رو بسته‌بندی کنه، اگه بخوای می‌تونی تا شروع مدارس این‌جا مشغول بشی، هم کار می‌کنی هم سفالگری یاد می‌گیری!
اشکان که با این پیشنهاد سر از پا نمی‌شناخت گفت:
- من از خدامه، چی از این بهتر؟
لبخندی روی لب مجید نشست و به رضا و دانیال نگاه کرد.
- شما چی؟ دوست دارید این‌جا مشغول بشید؟
دانیال که بدش نمی‌آمد روی هوا پیشنهادش را قبول کرد. رضا هم که شخصیت مجید و زندگی‌اش توجهش را جلب کرده بود از این پیشنهاد استقبال کرد و قرار شد از فردا به سرکار بیایند.
 

فاطمه گل محمدی

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
116
192
71
پارتِ بیست‌وسه

آشنایی با مجید و کار در کنار او روحیه‌شان را تغییر داده بود هرچند هنوز هم دلشان پر می‌کشید برای شرکت در آکادمی اما سعی می‌کردند با این قضیه کنار بیایند و خود را به دست سرنوشت بسپارند.
کار در کارگاه بیشتر از همه روی رضا تاثیر گذاشته بود آرام‌تر شده بود و دیگر مثل سابق از عالم و آدم شاکی نبود.
از مجید یاد گرفته بود به دنیا نه، به خودش ثابت کند که می‌تواند.
دانیال فهمیده بود که برای فردایش از همین حالا باید بجنگد و مثل رژیم‌ گرفتنش نخواهد ره یک سالِ را یک شبِ طی کند.
اشکان هم دست از تلاش برنداشتن را یاد گرفته بود.
هر سه در کنار مجید مثل همان خشت خامی بودند که کم‌کم در کوره پخته می‌شدند و به ثمر می‌نشستند.
کار در سفالگری هیجان‌انگیز بود و هر قسمتش به وجد می‌آوردشان.
از همه بیشتر بوی گِل و رنگ حس و حالشان را برمی‌انگیخت.
*
دو روز دیگر بیشتر به مهلت ثبت‌نام باقی نمانده بود. در طول روز سعی می‌کردند که فکرشان به آن سو نرود، اما چندان موفق نبودند و با یاد‌آوریش حسرت می‌خوردند.
مجید که در تمام طول روز حواسش به آن‌ها بود، قبل از رفتن خواست که فردا با شناسنامه‌هایشان بیایند.
بعد از پایان کار به طرف باشگاه، که دو خیابان با کارگاه فاصله داشت، رفتند. دلشان می‌خواست برای آخرین بار آن‌جا را ببینند و با آرزوی حضور در آکادمی وداع کنند.
وارد باشگاه شدند و روی صندلی‌های مخصوص تماشاچیان نشستند. با حسرت و بغض به بچه‌هایی که گروه گروه در وسط زمین بازی می‌کردند نگاه کردند.
آقای پرستویی با دیدنشان به طرفشان آمد.
پسرها از جایشان برخاستند و به آقای پرستویی سلام دادند.
آقای پرستویی سر تکان داد و پرسید:
- پس چرا نمی‌رید ثبت‌نام کنید؟... تا فردا بیشتر وقت ندارید ها!
دانیال با ناراحتی گفت:
- دیگه ثبت‌نام نمی‌کنیم.
آقای پرستویی متعجب به هر سه نگاه کرد و پرسد:
- چرا؟ شما که خیلی مشتاق بودید!
اشکان آهی کشید و گفت:
- دیگه جور نشد!
آقای‌پرستویی که قانع نشده بود، گفت:
- آخه چرا؟
رضا، که دلش پر بود، با لحن تندی گفت:
- با این قیمتی که شما گذاشتید نمی‌تونیم ثبت‌نام کنیم، هزینهٔ ثبت‌نام رو کمتر کنید تا همه بتونن شرکت کنن.
آقای پرستویی لبخند خجولی زد و گفت:
- قیمت منصفانه‌س. ما از خیلی جاهای دیگه کمتر می‌گیریم.
قبل از آن‌که رضا بخواهد اعتراض کند، با یک ببخشید از کنارشان رفت و تنهایشان گذاشت.
اشکان دست روی شانهٔ رضا گذاشت.
- دنیا که به آخر نرسیده! امسال نشد سال دیگه شرکت می‌کنیم. این آکادمی نشد آکادمی دیگه.
دانیال ادامه حرفش را گرفت:
- راست می‌گه. به قول آقا مجید دنیا که به آخر نرسیده!
با شنیدن نام مجید، لبخندی روی لب‌های رضا نشست‌. خیره به زمین فوتبال با حفظ همان لبخند گفت:
- به قول آقا مجید مهم نیست که چند بار زمین می‌خوری، مهم اینه که بتونی از زمین بلند بشی.
اشکان لبخندی زد و گفت:
- آفرین! مهم اینه که جا نزنیم.
باری دیگر هر سه به زمین چمنی که آرزویشان بازی در آن بود نگاه کردند و از آن‌جا بیرون رفتند.
*
دانیال هم‌زمان که شناسنامه را به مجید می‌داد پرسید:
- نگفتید شناسنامه‌ها رو برای چی می‌خواید؟
مجید گفت:
- می‌فهمید. فعلاً برید سرکارتون.
هرسه هم‌زمان با هم «چَشم» گفتند و مشغول کار شدند.
دقایق به کندی برایشان می‌گذاشت. دل توی دلشان نبود تا قضیه شناسنامه را بفهمند.
ساعت نزدیک پنج غروب بود و دیگر چیزی به پایان کارشان نمانده بود که مجید خواست با او تا جایی بروند.
رضا پرسید:
- کجا آقا؟
مجید لبخندی زد و با چشمانی که برق می‌زد به هر سه نگاهی انداخت و گفت:
- می‌فهمید
با کنجکاوی که هر لحظه به شدتش افزوده می‌شد، همراه مجید سوار ماشین شدند و راه افتادند.
مسیر برایشان آشنا بود و هرچه به مقصد نزدیک‌تر می‌شدند چهره‌شان بیشتر شبیه علامت سوال می‌شد.
مجید که روبروی باشگاه ایستاد، اشکان طاقت نیاورد و پرسید:
- برای چی اومدید این‌جا؟
رضا که با دیدن باشگاه داغ دلش تازه شده بود، گفت:
- جا قحط بود؟
دانیال با لب‌‌ولوچهٔ آویزان گفت:
- ما داشتیم سعی می‌کردیم این‌جا رو فراموش کنیم، چرا ما رو آوردید این‌جا؟
مجید از آینه به هرسه نگاه کرد و پرسید:
- فکر می‌کردم از این‌که بیاید این‌جا خوش‌حال بشید! اما مثل این‌که اشتباه فکر می‌کردم. درسته؟
رضا آهی کشید و گفت:
- تا قبل از اون قضایا فکر شب‌ و روزمون شده بود این‌جا، ولی الان دیگه حتی نمی‌خوایم از کنارش رد بشیم.
مجید پرسید:
- چرا؟
دانیال خیره به تابلوی بالای باشگاه گفت:
- چرا نداره! بیخودی بیایم این‌جا غصه بخوریم که چی بشه؟ مگه شما نگفتید نباید غصه نداشته‌ها رو خورد؟
مجید سر تکان داد و اشکان در ادامه حرف دانیال گفت:
- ما هم نمی‌خوایم با فکر و دیدن این‌جا غصه بخوریم.
رضا با ناراحتی گفت:
- ما دیروز تصمیم گرفتیم که دیگه بهش فکر نکنیم، ولی شما ما رو آوردید این‌جا!
مجید که بازی‌اش گرفته بود با لبخند مرموزی گفت:
- ولی بهتره بهش فکر کنید!
 

فاطمه گل محمدی

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
116
192
71
پارتِ بیست‌وچهار

دانیال متعجب پرسید:
- چرا به چیزی که نداریم فکر کنیم؟
مجید گفت:
- چون قراره به دستش بیارید!
اخم‌های رضا در هم شد و گفت:
- متوجه حرفتون نمی‌شیم، می‌شه بیشتر توضیح بدید؟
رضا با لبخند سر تکان داد و گفت:
- می‌دونید چرا خواستم شناسنامه‌هاتون رو بیارید؟
قبل از این‌که پسرها جواب دهند، گفت:
- چون می‌خوام حقوق‌تون رو جلو جلو بدم تا برای تست ثبت‌نام کنید.
پسرها متوجه حرفش نشدند و هم‌چنان نگاهش می‌کردند.
مجید از حالت صورتشان به خنده افتاد و شمرده شمرده گفت:
- تصمیم گرفتم حقوق سه ماه رو بهتون جلوجلو بدم تا توی آکادمی ثبت‌نام کنید. شناسنامه هم یه جور ضمانت هست که موندگار کارگاه بشید، حتی شروع مدارس اگه خودتون خواستید و وقت داشتید هم می‌تونید وقتی تعطیل شدید بیاید این‌جا کار کنید.
پسرها هاج‌وواج نگاهش کردند و مجید با خنده افزود:
- فقط خدا کنه قبول بشید که پولتون حروم نشه!
رضا که از شوق نفسش بند رفته بود پرسید:
- چرا دارید این لطف رو به ما می‌کنید؟
مجید متواضع جواب داد:
- لطف نیست. شما قراره برای من کار کنید منم فقط جلو‌جلو حقوق‌تون رو می‌دم.
رضا به گریه افتاد و از پشت مجید را در آغوش گرفت و گفت:
- خیلی مردی! به خدا جبران می‌کنم.
دانیال صدای هق‌هقش بلند شد و نمی‌دانست چگونه از مجید که از خوش‌حالیشان مسرور بود تشکر کند، اشکان هم با گریه از مجید تشکر می‌کرد و خدا را بابت فرستادن فرشته‌ای چون او بر سر راهشان شکر می‌گفت.
با ورودشان به باشگاه، پسرها چشم چراخاندن تا آقای مستوفی را در پشت زمین فوتبال دیدند.
مجید که نمی‌توانست پایین برود همان‌جا ایستاد. پسرها که سر از پا نمی‌شناختند هر سه به سراغ آقای مستوفی رفتند و خواستند که پیش مجید برود تا کار ثبت‌نام را شروع کند.
اول از همه رضا ‌پیش‌قدم شد و بعد از ثبت‌نام توسط آقای مستوفی، به مربی کارکشتهٔ باشگاه، آقای رجبی، معرفی شد تا از او تست بگیرند.
آقای رجبی بستهٔ لباس ورزشی را به دستش داد و بعد از پرسیدن سایز پایش، کتانی‌های مخصوص فوتبال را به دستش داد و به اتاق پروف اشاره کرد تا لباس هایش را عوض کند.
ده دقیقه‌ای زمان برد تا لباس‌هایش را عوض کرد و وارد زمین شد.
حال رضا وقتی که پای درون زمین گذاشت، دیدنی بود. چنان از بوی چمن خیس شده و حضورش در آن‌جا سرمست شده بود که لحظه‌ای چشمانش را بست و دَم عمیقی گرفت. دلش می‌خواست کفش‌هایش را بیرون بیاورد تا با تمام وجود چمن را لمس کند
- آماده‌ای؟
رضا چشم گشود و به آقای رجبی نگاه کرد.
با اطمینان سری تکان داد و آماده شد.
آقای رجبی مراحل تست را برایش توضیح داد و بعد با زدن سوت شروع تست را اعلام کرد.
اولین مرحله دویدن دور زمین بود. رضا که سرعتش در دویدن بالا بود، از تایمی که تعیین شده بود، زودتر آن مرحله را پشت سر گذاشت و باعث شگفتی آقای رجبی شد. مرحله دوم دویدن با توپ در بین موانع بود که آن مرحله را هم به خوبی پشت سر گذاشت و بعد از چند مرحله، که برق رضایت را می‌شد در چشمان آقای رجبی دید، با موفقیت قبول شد.
آقای رجبی که با لبخندی رضایتش را اعلام کرد، رضا کتانی‌هایش را بیرون آورد و با پای برهنه دور زمین دوید. با همان پای برهنه از زمین بیرون رفت و خودش را در آغوش مجید انداخت و با چشمانی که از شوق می‌بارید از او تشکر کرد.
بعد از قبولی رضا، نوبت به اشکان که کمی استرس داشت رسید. او هم دست کمی از رضا نداشت و با ورود به زمین دلش می‌خواست مثل کشتی‌گیر‌ها خم شود و زمین را ببوسد. اشکان هم با موفقیت تمام مراحل را طی کرد و نمره قبولی را گرفت.
نوبت دانیال که رسید، آقای مستوفی عذرش را خواست و گفت:
- اون سری هم گفتم که اضافه‌وزن داری، نمی‌تونی ثبت‌نام کنی.
با این حرف آقای مستوفی، خوشحالی مجید، اشکان و رضا ذائل شد و دانیال به گریه افتاد.
رضا ملتمس گفت:
- به خدا دوازه‌بانیش حرف نداره! وزنش هم می‌آره پایین، قول می‌ده بهتون.
اشکان در صحت حرف‌های رضا سر تکان داد و گفت:
- راست می‌گه آقا! اصلا شما یه تست بگیرید تا متوجه بشید.
مجید مداخله کرد:
- بهتر نیست اول تست بگیرید بعد تصمیم بگیرید؟ من مطمئنم که دانیال هم مثل رضا و اشکان سربلند بیرون می‌آد.
مستوفی نگاهی به دانیال که هم‌چنان گریه می کرد انداخت و با تردید گفت:
- باشه ولی به شرط این‌که اگه قبول شد وزنش رو بیاره پایین‌!
دانیال در حالی‌که از خوش حالی گریه‌اش شدت گرفته بود، گفت:
- به خدا قول می‌دم وزنم رو بیارم پایین.
مستوفی گفت:
- خیلی خب!
بعد به رجبی اشاره کرد و گفت:
- همراه آقای رجبی برو، ببینم چند مرده حلاجی!
 

فاطمه گل محمدی

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
116
192
71
پارتِ بیست‌وپنج


دانیال با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:
- سربلند بیرون می‌آم.
به مجید نگاه کرد و گفت:
- مثل رضا و اشکان رو سفیدتون می‌کنم.
نحوه گرفتن تست از دانیال کمی متفاوت و سخت‌تر بود.
دانیال پشت دروازه ایستاد. مضطرب بود و می‌ترسید استرس کار دستش دهد. قبل از آن‌که تست شروع شود، چشمانش را بست و به زندگی‌اش فکر کرد. مادرش را دید که پای کوهی از سبزی نشسته و هر چند دقیقه یک بار از زور درد کمرش را صاف می‌کند، پدرش را دید که این روزها تمام زور خودش را می‌زد تا گوشه‌ای از زندگی را بگیرد.
- آماده‌ای؟
با صدای رجبی، نفس عمیقی گرفت و چشمانش را باز کرد.
به رسم دروازه‌بان‌ها به دستکش‌هایش تف انداخت و دستانش را به هم مالید.
پاهایش را از هم باز کرد و کمی خم شد. رجبی مثل رگبار به سمتش توپ را شوت می‌کرد و دانیال که گویی در میدان جنگ بود، سفت و سخت از سنگرش دفاع کرد. هرچند که دوبار موفق نشد و دروازه‌اش باز شد، اما ان‌قدر تبحر داشت که برق رضایت را می‌شد در چشمان رجبی دید.
تایمش تمام شد. در حالی‌که نفس نفس می‌زد وعرق از سر و رویش می‌چکید، نزدیک رجبی شد و با استرس پرسید:
- چی شد؟ قبول می‌شم؟
رجبی که از یافتن چنین بازیکن‌های مسرور بود گفت:
- بعد از مدت‌ها می‌تونم یه نفس راحت بکشم. کاش زودتر با تو و دوستات آشنا می‌شدم.
دانیال ناباور خندید و گفت:
- قبول شدم؟
رجبی که با لبخند سر تکان داد، دانیال از خوشحالی فریاد کشید و به جمع دوستانش که بیرون زمین بود پیوست.
هر سه دست روی شانه‌ٔ هم گذاشتند و هم‌زمان که بالا می‌پریدند با جیغ‌هایشان خوش‌حالیشان را به گوش عالم و آدم می‌رساندند.
مجید که بالای پله‌ها در کنار مستوفی ایستاده بود، با دیدن این صحنه لبخندی زد و گفتگو:
- دیدی گفتم سربلند بیرون می‌آد.
مستوفی سر تکان داد و گفت:
- از اولش می‌دونستم فقط خواستم بترسونمش که وزنش رو بیاره پایین.
مجید خیره به پسرها که صدای فریادشان گوش فلک را کر می‌کرد لبخندی زد و گفت:
- مطمئنم از اون هم سربلند بیرون می‌آد.
رضا، اشکان و دانیال خسته از بالا و پایین پریدن، همان‌طور که دست بر روی شانه هم داشتند، به آسمان که آن روز عجیب آبی و زلال بود نگاه دوختند.
گویی آسمان هم از پیروزیشان خوشحال بود که این‌گونه زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید.
رضا خیره به تکه ابر کوچکی در آسمان گفت:
- می‌دونید به چی فکر می‌کنم؟
قبل از آنکه جوابی بگیرد گفت:
- به فرداها! به وقتی که بشیم بهترین بازیکن جهان!
دانیال لبخندی زد و گفت:
- ولی من به وقتی فکر می‌کنم که بشیم رقیب هم دیگه!
قهقهه‌ای زد و ادامه داد:
- به جان خودم اگه بذارم بهم گل بزنید.
با این حرفش اشکان و رضا هم خندیدند.
دل از آبی آسمان کندند. اشکان گفت:
- قول بدیم که رفاقتمون تا ابد پابرجا بمونه، هیچ وقت حرفه‌مون رو قاطی رفاقتمون نکنیم، حتی وقتی توی زمین رقیب هم شدیم!
به دانیال و رضا نگاه دوخت و پرسد:
- قول؟
دانیال و رضا که با تکان دادن سر رضایتشان را اعلام کردند، اشکان کف دستش را جلو گرفت و بعد با کوبیدن دست رضا و دانیال به‌روی دستش با هم پیمان بستند که تا ابد با هم بمانند.

پایان.