Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان‌‌ پشت‌ هر کابوس‌ کسی‌ خوابیده‌‌ است

  • 57پارت
  • 2Kبازدید

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
50

رو به پنجره چرخانده بود و به منظره بیرون از ماشین چشم دوخته بود. تا ساعاتی قبل فکر می‌کرد بعد رسیدن به تهران چه کند، کجا برود و دختر سلینا چه آدمی می‌تواند باشد. اما حال دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. دیگر خود را به تقدیری سپرده بود که هر چه می‌خواست رقم می‌زد و هیچ با دلش راه نمی‌آمد.
حال که در ماشین یاحا به مقصد تهران حرکت می‌کرد دیگر تمام آرزوهایش را در همان ده جا گذاشته بود. دیگر از ترس نمی‌لرزید و فکر و خیال گذشته را نمی‌کرد؛ اما از خیال آینده هم آسوده نبود.
یاحا به چشم‌های سهراب که از آینه ماهور را زیر نظر گرفته بود نگاه کرد.
_ حواست به رانندگیت باشه سهراب.
سهراب روی صندلی جا به جا شد و به جلو خیره شد.
_ چشم آقا.
به ماهور نگاه کرد. سعی می‌کرد بی‌خیال باشد اما برعکس به نظر می‌رسید.
_ تو از چیزی می‌ترسی؟
سرش را به سمت او چرخاند. هیچ شبیه به پدر نبود اما او هم از خون همان پدر بود. وقتی از هر راهی به پدر او می‌رسید نمی‌توانست نسبت به گذشته چندان بی‌تفاوت باشد.
_ اگر جای من بودین شما هم می‌ترسیدین.
یاحا کمی به سمت او چرخید و به صورتش خیره شد. غم چهره‌اش به وضوح دیده می‌شد.
_ از چی می‌ترسی؟
نفس عمیقی کشید. تمام جسارتش را جمع کرد و گفت:
_ از شما.
یاحا پوزخندی زد و گفت:
_ نترس من مثل پدرم نیستم. الان هم اگر دارم می‌برمت تهران فقط به این دلیله که نجاتت بدم‌.
_ من داشتم خودم خودم رو نجات می‌دادم. داشتم فرار می‌کردم از این شهر که بتونم زندگی کنم.
یاحا هم ظاهر جدی به خود گرفت و صاف نشست.
_ من هم می‌برمت که زندگی کنی.
در دل به خود لعنت می‌فرستاد که قصدش چیز دیگریست و به دخترک رنج دیده کنارش دروغ می‌گوید. ماهور سرش را پایین انداخت. به فکر زندگی افتاد که مراد قصد ساختنش را داشت. زندگی که حال حسرتی شده بود و همانند خاری در قلبش می‌ماند. از خود پرسید:
_ دیگه زندگی کردن معنایی هم داره؟

سهراب جلوی یک قهوه‌خانه بین راهی توقف کرد. به سمت یاحا چرخید و گفت:
_ غذا چی بگیرم آقا؟
یاحا نگاهی به ماهور انداخت. با اینکه سرش پایین بود اما زردی چهره‌اش نمایان بود.
_ یه کباب چیزی بگیر که جون بگیره. هیچی حال راه رفتن نداره. بعد هم بگیر بیار توی ماشین براش. بهتره این اطراف دیده نشه.
_ چشم آقا. خودتون داخل غذا می‌خورین یا همین‌جا بی...
حرفش را برید و گفت:
_ می‌آم داخل.
_ چشم آقا.
سهراب از ماشین پیاده شد و در را بست. یاحا دمی عمیق گرفت و گفت:
_ تنها جایی که در امانی خونه منه. اونجا نه حرم‌سرایی وجود داره و نه قراره کلفتی کنی. فقط قراره به من کمک کنی.
بزاق دهانش را قورت داد و به یاحا نگاه کرد. آرامشی که از صدایش می‌گرفت تنها چیزی بود که باعث می‌شد کمی فقط کمی به آینده امیدوار باشد.
_ آخه چه کمکی از من برای شما برمی‌آد؟
یاحا لبخندی هرچند تلخ روی لبانش نشاند و با فکر به کاری که قصد انجامش را داشت گفت:
_ بعداً خودت می‌فهمی. فقط تا اون روز این اطمینان رو داشته باش که در امان هستی.
نمی‌دانست چرا اما حال خیالش آسوده شده بود. تمام نگرانی‌هایش دود شده بود. تمام حواسش را به او داده بود. به نگاهش، به لبخندش، به آرامشی که هر لحظه بیشتر به او تزریق می‌شد. صدای بسته شدن در ماشین را که شنید به خود آمد و جای خالی یاحا را دید.
نفسی گرفت و به صندلی تکیه زد. نگاهی به اطرافش انداخت. یاحا به سمت تختی که کنار در قهوه‌خانه بود رفت و نشست. سهراب هم کنار منقل و مردی ایستاده بود که بیرون از قهوه‌خانه بود. از نگاه یاحا مشخص بود زیاد از تختی که روی آن نشسته راضی نیست. هی زیر و رویش را وارسی می‌کرد.
سهراب به سمت او رفت و با او حرف می‌زد. از پشت شیشه خاک گرفته ماشین چیزی متوجه نمی‌شد اما گاه نگاه هر دو نفر به سمت او می‌چرخید و دوباره برمی‌گشت.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست. صدای شکمش که نشان از گرسنگی می‌داد اجازه استراحت به او نمی‌داد. با خود حساب می‌کرد از کی غذای درستی نخورده است.
به سمت دری که یاحا از آن پیاده شده بود نگاه کرد. ناگهان فکر فرار به ذهنش خطور کرد. نگاهی به یاحا و سهراب انداخت. یاحا روی تخت نشسته بود. دیگر از وسواس موقع نشستنش خبری نبود. سهراب هم کنار مردی که با بادبزن کباب‌ها را باد می‌زد ایستاده بود. اگر از آن در پیاده می‌شد هیچ متوجه رفتنش نمی‌شدند. لبخندی روی صورتش نقش بست و به در سمت دیگر ماشین نزدیک شد.
 
آخرین ویرایش:

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
51
دست راستش در جیب شلوارش بود و دست چپش یا میان موها بازی می‌کرد و یا ناخن‌هایش را می‌جوید. به دیوار خاکی کافه تکیه زد. حال تمام استرسش با تکان‌ پا مشخص بود.
مردی که صاحب کافه بین راه بود با لیوان آبی به سمتش آمد و گفت:
_ نگران نباش آقا... شاگردت پیداش می‌کنه‌.
لیوان آب را از او گرفت و یک نفس سر کشید. لیوان آب را به مرد برگرداند و گفت:
_ آخه توی این جاده کجا می‌تونه رفته باشه.
مرد خندید و گفت:
_ چه دختر خنگیه... آخه نه راه رفتن به تهران رو داره نه هم برگشتن به ده‌های اطراف... می‌دونی تا برسه تلف می‌شه آقا... حداقل می‌رسید تهران اون وقت فرار می‌کرد.
یاحا چپ‌چپ نگاهش کرد و چشم به راهی که سهراب رفته بود دوخت. مرد ببخشیدی گفت و دوباره به داخل کافه‌اش بازگشت.
دندان‌هایش را به هم سایید. بار دیگر حرف‌های مرد کافه‌دار از ذهنش خطور کرد و به گفته‌اش پی برد. نباید او را تنها در ماشین رها می‌کرد. معصومیتی که در چهره‌اش دیده بود حتی خودش را هم به خطر انداخته بود. قیافه دخترکی که این روزها به کامش تلخ آمده بود جلوی چشمانش ظاهر می‌شد. هم از او به خاطر تلف کردن وقت عصبانی بود و هم حق می‌داد اعتمادی به او نداشته باشد و فرار را ترجیح بدهد.
با دیدن ماشین سهراب تکیه از دیوار کند و به سویش قدم برداشت. ماشین جلوی او ترمز کرد و سهراب از ماشین پیاده شد.
_ چی شد؟ دختره پس کو؟
سهراب به او نزدیک شد و به صندلی عقب اشاره کرد.
_ اونجا نشسته. چی کار کنم الان؟ بریم؟
_ برو غذاش رو بردار بیار توی ماشین بخوره.
با اینکه از این کار راضی نبود اما طبق گفته‌اش به سمت کافه قدم برداشت.
یاحا نفسش را بیرون فرستاد و به سمت در دیگر عقب حرکت کرد.
صدای دستگیره در را که شنید ترسید. سر بلند کرد و خود را به در چسباند. اولین چیزی که به چشم یاحا خورد رد اشکی بود که تا پایین چانه کشیده شده بود. کنارش نشست. زبانش برای حرف زدن آمده بود تا سرزنش کند، سرکوفت بزند و دلیل بخواهد؛ اما این اشک‌ها جواب همه چیز بود.
_ چرا گریه می‌کنی؟ من که گفتم نمی‌خوام صدمه‌ای بهت بزنم.
صدای آرام یاحا کمی از ترسش را کم کرد. در جایش جا به جا شد. به سهراب که با ظرف غذا به سمت ماشین می‌آمد نگاه کرد.
_ شما هم نوه اون مرد هستین. بخوام هم نمی‌تونم نترسم.
سهراب در ماشین را باز کرد و بی‌حرف ظرف را به یاحا داد.
_ زودتر باید راه بیفتیم وگرنه به شب می‌خوریم.
_ باشه. حرکت کن توی راه غذا می‌خوره‌.
سهراب نگاه چپی به ماهور کرد و سوار ماشین شد. یاحا ظرف را روی پای ماهور گذاشت و گفت:
_ بخور وگرنه ضعف می‌کنی.
اشک‌ها را با پشت آستین پاک کرد. از طرفی دلش نمی‌خواست لب به غذا بزند و از طرفی گرسنگی داشت از پا درش می‌آورد. بوی کباب هم جوری فضای بسته ماشین را پر کرده بود که اختیار از دست داد و اولین لقمه را برداشت.
*
هوا تاریک شده بود که ماشین داخل عمارت توقف کرد. فقط چراغ‌های داخل حیاط روشن بود‌. یاحا و سهراب از ماشین پیاده شدند. ماهور برای پیاده شدن تردید داشت اما راهی جز این نداشت.
بهرام و ماهدخت از داخل عمارت به سمتشان آمدند. همزمان ماهور هم از ماشین پیاده شد.
_ سلام آقا... خوش اومدین.
نگاه هر دو نفر پر از سوال به سمت ماهور کشیده شد.
_ ماهدخت... این دختر رو ببر به اتاق مهمون و یک دست لباس هم بهش بده. راه خسته‌ش کرده.
_ چشم آقا.
نگاهش همانگونه که می‌رفت به ساختمان عمارت خیره بود. یک خانه بزرگ و تمیز بود در یک باغ بزرگ که سر و ته‌ش پیدا نبود.
بعد رفتن آن دو بهرام رو به یاحا گفت:
_ آقا این دختر کیه؟ می‌شناسیدش؟
یاحا چشم از راه رفته گرفت و جواب داد:
_ به موقعش می‌فهمی.
خوشحال بود، سر خوش خندید و به سمت عمارت و بعد هم به سمت اتاقش قدم برداشت.
وارد اتاق که شد، لباس راحتی که پوشید، روی تخت که نشست تاه به یاد آورد بیداری بهتر از خواب است حتی بعد از کلی خستگی...
 

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
همه جا را گشته بود اما اثری از ماهور نبود. دیگر کلاف سردرگم زندگی‌ نایی برایش نگذاشته بود. وارد خانه شد، گوشه‌ای نشست و سر را به دیوار چسباند. از فکر اینکه حالا ماهور کجا بود و تنها چه می‌کرد دیوانه می‌شد. دو هفته از بهبودیش می‌گذشت و تمام راه‌هایی که به ذهنش می‌رسید را طی کرده بود اما خبری که دلش آرام گیرد پیدا نکرده بود.
طلا با سبدی سبزی که تازه از باغچه‌اش چیده بود وارد خانه شد و با دیدنش آهی کشید. هنوز زخم‌های سر و صورتش کامل خوب نشده بود. سبد را روی طاقچه گذاشت و به سمتش رفت.
_ با خودت چی کار می‌کنی؟ بهت که گفتم خواسته ماهور چی بود... چرا به خواسته‌ش عمل نمی‌کنی؟
کنارش نشست. غم حال و روز پسرش بر دلش سنگینی می‌کرد. این مراد دیگر مراد سابق نمی‌شد.
_ تو اگه به فکر پسرت بودی می‌گفتی ماهور کجا رفته.
_ بهت که گفتم هیچی از جا و مکانی که می‌خواست بره نگفت. سلینا هم چیزی نمی‌دونه؟
سر از دیوار کند و با چشمانی درمانده به طلا چشم دوخت.
_ سلینا سرش بره قولش یادش نمی‌ره، می‌دونه اما عمراً حرفی بزنه.
طلا از جا بلند شد و به سمت سماورش رفت. از گوشه چشم به او نگاه کرد تا عکس‌العملش را ببیند.
_ حالا باز بگو برات مادری می‌کنه. حال تو رو می‌بینه و هیچی نمی‌گه.
_ شما دیگه از آب گل‌آلود ماهی نگیر.
از استکان‌های کمرباریک برداشت و برایش چای دورنگی ریخت و جلوی مراد گرفت.
_ بیا... یه چای بخور خستگیت در بره.
سر بلند کرد و به چهره مادرش نگاه کرد. از لحن حرف زدن و مکث‌هایی که می‌کرد فهمیده بود چیزی می‌داند و نمی‌گوید. چشم‌هایش داد می‌زد چیزی پنهان می‌کند.
تا آن روی مراد را نمی‌دید راضی به گفتن نمی‌شد.
با دست به زیر نعلبکی زد و از جا برخواست.
_ چرا نمی‌خوای بفهمی... خستگی من با چای در نمی‌ره. دل من آروم و قرار نداره چای به چه دردم می‌خوره؟
طلا حیران از حرکت او رفتنش را تماشا کرد. این مراد با همیشه فرق داشت.
*
وارد مطبخ شد. به غیر از ماهدخت کسی آنجا نبود. ماهدخت هم که در حال پاک کردن برنج بود با صدای پایش سر بلند کرد. لباس‌های رنگی قبلش را با یک دست لباس ساده عوض کرده بود. با دیدنش اخمی کرد و دوباره به کار مشغول شد.
_ کمک نمی‌خوای؟
به سمتش قدم برداشت. فرشی روی زمین پهن کرده و نشسته بود. تنها نوری که از پنجره می‌تابید مطبخ را روشن کرده بود.
_ نه کاری ندارم.
کنارش نشست... می‌دانست از بودنش حس خوبی ندارد اما حوصله‌اش به قدری سر رفته بود که به هم صحبت شدن با ماهدخت هم راضی بود.
_ چرا اینجا نشستی؟ برو داخل استراحت کن.
دم عمیقی گرفت. همان طور که نگاهش را به اطراف داده بود جواب ماهدخت را داد.
_ من که اشراف‌زاده نیستم این ساعت از روز رو چرت بزنم.
ماهدخت پوزخندی زد و به سمتش چرخید. سینی برنج را کنار گذاشت.
_ اشرا‌ف‌زاده نیستی اما مثل اشراف‌زاده‌ها داری توی این خونه می‌گردی.
ماهور برای دفاع از خود گفت:
_ من با شماها غذا می‌خورم، میام کمک هم بکنم خودتون نمی‌ذارین.
_ برای اینکه یاحاخان دستور داده به خانوم سخت نگیریم. اصلا تو می‌دونی برای چی اینجایی؟ فکر کردی چی هستی که تو رو آورده اینجا...
لحن تند ماهدخت آزارش می‌داد. راست می‌گفت. او آنجا چه می‌کرد وقتی از دست همین خانواده فرار کرده بود.
_ من برای چی اینجام؟
ماهدخت لبش را گزید. دلیل بودن او را از بهرام شنیده بود. قول داده بود جلوی زبانش را نگه دارد اما نتوانسته بود به قولش عمل کند.
_ من چه می‌دونم. یه بر و رویی هم نداری بگم از قیافه‌ت خوشش اومده.
از جا بلند شد که هم زمان ماهور هم ایستاد.
_ تو چی می‌دونی؟ من برای چی اینجام؟ اصلا این یاحاخان واقعا کیه؟ چرا تا ازش می‌پرسم می‌گه صبر کن به وقتش می‌فهمی؟
ماهدخت کلافه او را کنار زد و گفت:
_ من چه می‌دونم دختر... برو از خودش بپرس.
قصد خروج از مطبخ را داشت که باز ماهور صدایش زد.
_ ماهدخت... تو رو خدا کمکم کن.
به سمتش برگشت. عجز و ناتوانی را در او می‌دید.
_ از من هیچ کاری برنمیاد.
ماهدخت مطبخ را ترک کرد. دیگر هیچ کاری به ذهنش نمی‌رسید. فرار از آنجا هم ممکن نبود. نگاهش به سینی برنج افتاد. تنها کاری که حالا از او برمی‌آمد سرگرم کردن خودش بود. نشست. سینی را برداشت و با دست دانه‌ دانه برنج‌ها را کنار زد.
خود را در خانه تصور می‌کرد. بعد هم در حال غذا پختن...
کم‌کم رسید به دشت و اسب‌سواری. دلش برای خانه و کارهای همیشگیش تنگ شده بود. کارهایی که یک روز به خاطر تکراری بودنشان خسته‌کننده شده بود.
به خودش که آمد اشک‌هایش داخل سینی می‌چکید.
 

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
طبق برنامه هرروز، سر ساعت همیشگی پشت میز جای گرفته بود. زیر چشمی ماهور را نگاه می‌کرد و با سر انگشتان روی میز می‌زد.
ماهور ظرف غذا را روی میز گذاشت و کنار ایستاد. زیر نظر کسی بودن باعث تپش قلبش شده بود.
_ آقا امر دیگه‌ای ندارین؟
یاحا نگاهی به غذای روی میز انداخت‌. تنها نشستن و غذاخوردن میلی برایش ایجاد نمی‌کرد هر چقدر هم که طعم خوب غذا وسوسه کننده باشد.
_ نه می‌تونی بری.
سهراب وارد اتاق شد و قبل هر واکنشی از ماهور به سمت میز آمد.
_ ارباب دختر تیمسار اومده... می‌خواد بیاد داخل.
حال ماهور او را زیر نظر گرفت. اخمی که میان ابروهایش گره زد نشان می‌داد زیاد از آمدن مهمان ناخوانده‌اش راضی نیست.
در طول مدتی که اینجا بود این اولین بار بود زنی از بیرون پا به خانه یاحا می‌گذاشت اما خیلی دلش می‌خواست بداند نسبت این دختر با او چیست که باعث آشفتگی‌اش شده است.
یاحا دستی به صورت کشید و به صندلی تکیه داد. دیگر حوصله حرف زدن با او را سر یک مسئله تکراری نداشت.
_ بهش چی بگم آقا؟
به ماهور که هنوز ایستاده بود نگاه کرد. لبش را گزید. از عمل به فکری که به سرش زده بود می‌ترسید. شاید اگر در اتاق حضور نداشت قصد چنین کاری را نمی‌کرد. لباس‌هایی که به تن داشت را از نظر گذراند. یک پیراهن کمر چین آستین‌دار مشی رنگ به تن داشت و روسری مشکی رنگی زیر گلو گره زده بود. لباس‌هایش برای موقعیتی که داخلش افتاده بود مناسب بود. پس درنگ نکرد. بعد اشاره به نزدیک‌ترین صندلی به خودش لب‌ زد:
_ بشین اینجا...
نگاه ماهور بین صندلی، یاحا و سهراب چرخید و بعد از تکرار دوباره حرف یاحا روی صندلی جای گرفت. یاحا بشقاب کنار دستش را جلوی او گذاشت و به سهراب گفت:
_ بگو بیاد داخل.
یاحا دستی به لباسش کشید و سرفه‌ای کرد.
_ چیز مهمی نیس، فقط عادی رفتار کن.
ماهور لب باز کرد دلیل موقعیتی که در آن افتاده بود را بپرسد که دایان وارد اتاق غذا‌خوری شد. بعد چند قدمی که به سمت میز برداشت نگاهش به ماهور افتاد. سر جا خشکش زد. سعی کرد تعجبش را از بودن ماهور بروز ندهد اما چشمان حیرت‌زده‌اش گواهی همه چیز بود.
یاحا کمی برنج داخل بشقابش ریخت و زیر چشمی به دایان نگاه کرد.
_ حالا چرا اون وسط خشکت زده؟ بیا سر میز.
دایان با قدم‌هایی آرام به سمت میز وسط اتاق رفت. روی صندلی روبه‌روی یاحا نشست. هنوز نگاهش به ماهور بود که با سری پایین به بشقاب خالیش خیره شده بود.
یاحا که از این بازی سر کیف بود لبخندی زد و رو به ماهور گفت:
_ عزیزم چرا غذا نمی‌خوری؟ حالت خوب نیس قربونت بشم؟ می‌خوای بریم دکتر؟
ماهور با تعجب سر بلند کرد و به یاحا خیره شد. کلمانی شنیده بود که تا حالا نشنیده بود. این لحن برایش غریب بود. حتی مراد هم که از همه بهتر با او حرف می‌زد از این کلمات استفاده نکرده بود.
_ نه... خو... بم.
دایان پوزخندی زد و کیف دستی کوچکش را روی میز گذاشت.
_ این رو از کجا پیدا کردی؟ نکنه فکر کردی باور می‌کنم توی این مدتی که نبودی رفتی زن گرفتی؟
یاحا هر لحظه لبخندش پررنگ‌تر می‌شد. کمی برنج داخل بشقاب ماهور ریخت و گفت:
_ مگه مهمه تو باور کنی یا نه؟ مهم اینه من زن زندگیم رو پیدا کردم. زنی که برای من بهترین زن دنیاست.
به چشمان ماهور خیره شد. لحظه‌ای دلش همین زندگی بی‌دردسر با او را خواست. همین غذا خوردن ساده... همین سکوتی که پشتش هزاران حرف نگفته داشته باشد.
کاش حقیقت داشت.
_ ولی تو آدم زن گرفتن نبودی. خودت این رو به پدرم گفتی.
با پایین شدن سر ماهور یاحا چشم بست. کاش تمام نمی‌شد لحظه‌ای که مجبور به دروغ گفتن بود. کاش تمام زندگی با یک دروغ ساده شروع می‌شد و تمام نمی‌شد.
از جا بلند شد و به سمت دایان رفت. اگر او نبود همین چند لحظه کوتاه با ماهور هم سهم او از زندگی نمی‌شد.
_ من آدم تو رو گرفتن نبودم فهمیدی؟ حالا برو این رو به پدرت هم بگو. فقط از اینجا برو.
بالای سرش ایستاد. کیف دایان را برداشت و به سمتش گرفت.
_ برو... دیگه هم هیچ وقت فکر من نباش. یادت باشه من زن دارم.
نگاهش به ماهور بود که هنوز سر به زیر داشت و از خجالت آب شده بود. دلش لحظه‌ای برایش ضعف رفت. زبانی به لب‌ها کشید و با ادامه حرفش تیری به هدف نشاند و ضربه آخر را به دایان زد.
_ یه زن که خیلی دوستش دارم.
دایان از جا بلند شد و تنها کیفش را از میان انگشتان یاحا چنگ زد. دیگر دلش نمی‌خواست آنجا بماند و عاشقانه‌های یاحا برای زن دیگری را نظاره‌گر باشد.
 
آخرین ویرایش:

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
هراسان روی تخت نشست. دستش را روی قلبی که تند تند می‌کوبید و گویی قصد خروج از سینه‌اش را داشت گذاشت. با دست دیگر عرق روی پیشانی را پاک کرد. هنوز گلویش از جیغی که کشیده بود می‌سوخت‌.
خوابی که چند دقیقه پیش دیده بود واقعیتی بود که باری دیگر برایش تکرار می‌شد و او از تکرار و تکرار این واقعیت هراس داشت.
در اتاق باز شد و از جا پرید‌. قامت کسی که در میان در ایستاده بود بیشتر از قبل او را می‌ترساند. تنها نوری که اتاق را روشن کرده بود چراغی بود که به دست خود یاحا بود. چراغ را بالا گرفت و به سمتش رفت.
حال او راخوب می‌شناخت. خود را بهرامی می‌دید که هر بار به سراغ او می‌آمد و آرامش می‌کرد.
_ چیزی شده؟ خواب بد دیدی؟
خواب که نبود. کابوس بود...
هنوز هم چهره منحوس پیرمرد جلوی چشم‌هایش رژه می‌رفت. بوی زهرماری که با نزدیک‌شدن به او بیشتر مشامش را آزار می‌داد را احساس می‌کرد.
به چهره یاحا که زیر نور پیدا بود خیره شد. چطور به او می‌گفت کابوس پدرش را دیده است؟ به او که هر چه از سویش رسیده بود خوبی بود.
_ نترس... هر چی بود تموم شد. الان دیگه نیس.
لب‌های لرزانش را تکان داد.
_ ولی تا چشم‌هام رو روی هم بذارم بازم می‌آد. نمی‌آد؟
نمی‌توانست به او دروغ بگوید. جواب ماهور را نداد و کنارش روی تخت نشست. ماهور عقب‌تر رفت و به دیوار تکیه داد. زانوهایش را بغل گرفت. از این نزدیکی قلبش تندتر می‌زد.
_ نمی‌خوام بهت دروغ بگم. بگم دیگه نم‌آد. چون این کابوس‌ها تمومی نداره. خود من نمی‌دونم چند ساله میزبان این کابوس‌هام. با گذشت چند سال هنوز هم همون قدر پررنگ و نزدیک به خودم حس می‌کنم.
آرامشی که از حرف‌ زدن با او گرفته بود کمی از ترسش کاسته بود اما درونش غوغا به پا شده بود. نمی‌دانست چرا اما دلش می‌خواست باز هم او حرف بزند و گوش‌ بسپارد به او...
_ فقط من درکت می‌کنم و می‌فهمم. می‌دونم با گذشت زمان امکان نداره از شرش راحت بشی‌. فقط...
احساس ‌کرد چشم‌های یاحا موقع گفتن ادامه حرفش برق می‌زد.
_ فقط یه چیز می‌تونه این کابوس رو از بین ببره. عشق...
به یاد مراد افتاد. بغض امانش نداد‌ و سر باز کرد. صدای گریه‌اش اتاق را پر کرد. کاش مراد بود. کاش آرزویی که همه حسرتش را داشتند و برای او برآورده شده بود حال اینجا بود و او را در آغوش می‌کشید.
با کشیده شدن دستش تعادل از دست داد و خود را در آغوش یاحا یافت. دیگر مطمئن بود قلبش از سینه بیرون می‌زند.
_ پس بذار با عشق هردومون از دست این کابوس لعنتی راحت شیم.
شنیدن این حرف حس آشنا اما غریبه‌ای ایجاد کرد. نمی‌توانست خود را گول بزند. او هم دلش نجات از این راه که در آن گم بود می‌طلبید.
 

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
پا از عمارت سلیم‌خان که چیزی جز نحسی برایش نداشت بیرون گذاشت‌. صدای بسته شدن در پشت سرش تمام روزهایی که گذرانده بود را یادآوری می‌کرد.
دیگر خسته شده بود. از همه چیز... از خان گرفته تا مادرش که هر روز تلاشش را برای زن گرفتن او می‌کرد. حتی از عشقی که دیگر دستش به او نمی‌رسید. عشق...
هرروز کمرنگ‌تر می‌شد. برایش غریبه‌تر می‌شد.
تمام راه تا خانه را پیاده گز کرد. هنوز هم نمی‌‌توانست فراموشش کند اما دل کندن از کسی که خودش این را می‌خواست کار سختی نبود. او رفته بود...
به نزدیک‌های خانه که رسید متوجه آیتک شد که جلوی در ایستاده بود. تکیه به دیوار زده بود. از چشمانی که به زمین خیره بود و در باز خانه حدس می‌زد با طلا کار داشته باشد.
جلوی خانه سرش را پایین انداخت و《یاالله》ای گفت.
آیتک متوجه حضورش شد و خود را کنار کشید. به لکنت افتاد... لکنتی که هنوز از ترس به سراغش می‌آمد.
_ س...سلام دا...داش مراد.
_ کاری داشتی؟
هنوز کلمات شکسته شده از دهان آیتک بیرون نیامده بود که طلا در چهارچوب در قرار گرفت‌. قلیان و تنباکو به دست داشت و آنها را به سمت آیتک گرفت.
_ اومدی مرادجان؟ باز که خان فرستاده بود دنبالت... چرا ولت نمی‌کنن آخه؟
آیتک قلیان و تنباکو را از دست طلا گرفت و گویی فرار کند آنجا را ترک کرد.
مراد راه رفته او را تماشا کرد. از اینکه ترس از او باعث این رفتارش شده باشد تعجب می‌کرد.
_ خاله‌ش اومده خونه اینا... دنبال قلیون من اومده بود براش برد.
سرش را تکان داد و وارد خانه شد. کنار سماور نشست. آرنج را روی زانو گذاشت و سرش را روی دست گذاشت. چقدر آیتک شبیه او بود. روزگارش همان‌قدر تلخ می‌گذشت که او طی می‌کرد.
مادرش از قوری استکانی چای برایش ریخت و شیر سماور را باز کرد. آب‌جوش که نیمه دیگر استکان را پر کرد شیرسماور را بست و آن را جلوی
مراد گذاشت.
_ چیزی شده مراد؟
مراد غرق روزی بود که آن اتفاق تلخ برای آیتک افتاد. همان روزی که کاخ آرزوهای دختر را برای همیشه به خانه‌ای تاریک و مخروبه‌ تبدیل کرد.
طلا از این بی‌جواب ماندن‌ کلافه شد. از جا بلند شد و همان‌طور که زیر لب غر می‌زد از خانه بیرون رفت.
از فکری که به ذهنش خطور کرد ترسید. با اینکه تمام این مدت به دنبال راهی می‌گشت تا از دست و پا زدن بيهوده خلاص شود.
چای داغ را یک نفس سر کشید. دلش می‌خواست این فکر را از ذهن پاک کند اما دیر بود. هر لحظه بیشتر و پررنگ‌تر می‌شد.
*
روی سنگ جلوی در نشسته بود. آیتک زیر نگاه مراد جلوی در را جارو می‌زد و آب‌پاشی کرد‌. با اتمام کارش جارو را کنار در گذاشت و قصد ورود به خانه را کرد که نگاهش به مراد افتاد. با اینکه تا آن لحظه هیچ خطایی از مراد ندیده بود اما ترسید و خود را به داخل خانه انداخت.
با بسته شدن در مراد هم از جا بلند شد. یک هفته فکری که به سرش زده بود خواب برایش نگذاشته بود.
به طلا که با تشت پر از لباس به سمت او می‌آمد رفت. تشت را از دستش گرفت و پشت خانه برد.
_ دستت درد نکنه ننه.
خواست تکه‌ای لباس بردارد که طلا گفت:
_ دست نزن بهشون تازه شستم.
نگاهش به طلا بود که وسواس کثیف شدن لباس‌های شسته را از زمانی که یادش بود با خود داشت.
_ دست‌هام تمیزه طلاخانوم... تازه شستم.
_ این جوری خیالم راحت‌تره... خودم پهنشون می‌کنم.
خودش خم شد و لباسی برداشت. روی بند لباسی که پشت خانه وصل کرده بود پهن کرد.
مراد این پا و آن‌پا می‌کرد. از گفتنش به طلا می‌ترسید. از اینکه مخالف ازدواج با آیتک باشد واهمه داشت. اما مطمئن بود اگر با این تصمیمش مخالفت کند دیگر هرگز دختری را به عنوان همسر نمی‌تواند قبول کند. خودش که به یار نرسید اما دلش می‌خواست حداقل آیتک را از سیاهی زندگی به سمت روشنایی بکشد و نجات دهد.
_ طلاخانوم... خواستم بگم می‌شه با آقاجان آیتک حرف بزنی؟
طلا برای برداشتن تکه‌ای دیگر از داخل تشت خم شد و گفت:
_ حالا راجع به چی باهاش حرف بزنم؟
ضربان قلبش را احساس می‌کرد اما مطمئن بود سرچشمه‌ این احساس هر چیزی جز عشق است. یاد روزی افتاد که از مادرش درخواست صحبت با پدر ماهور را داشت. آن روز ضربان قلبش اجازه صحبت به او نمی‌داد. اما بحث او جدا بود... آن روز از شوق عشق زبانش بند آمده بود و امروز از ترس...
ترس از واکنش طلا، از واکنش آیتک که معلوم نبود او را بپذیرد یا نه.
ترس از آینده با آیتک و گذشته‌اش...
_ راجع به آیتک...
به مراد خیره شد. هنوز در تصورش نمی‌گنجید آیتک انتخاب مراد باشد.
_ آیتک چیزیش شده؟
مراد بزاق دهان قورت داد و تمام جسارتش را جمع کرد. نفسی عمیق کشید و با صدایی که دو رگه شده بود گفت:
_ من می‌خوام با آیتک ازدواج کنم.
لباس از دست طلا روی زمین افتاد... نگاه مراد روی لباسی بود که با وسواس زیادی طلا باز هم کثیف شده بود.
_ داری با من شوخی می‌کنی؟
مسمم پاسخ داد:
_ نه...
 
آخرین ویرایش:
  • می پسندم !
واکنش ها: فاطمه گل محمدی

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
سه روز گذشته بود اما طلا به روی خود نمی‌آورد مراد چه درخواستی از او داشت. تشک‌ها را سر جای هرشب پهن کرد و بعد برداشتن میل بافتنی و ژاکت نیمه کاره‌ای که برای مراد می‌بافت سر جای خود نشست. پتو را روی پاهایش کشید و شروع به بافتن کرد. مراد بعد بستن در اسطبل و آغول و لانه مرغ‌ها به خانه برگشته بود. با دیدن مادرش نفسش را بیرون فرستاد‌ و به سمتش رفت.
_ هنوز نمی‌خوای کوتاه بیای؟
سکوت او را که دید رو به رویش نشست.
_من ژاکت نمی‌خوام که باز نشستی تمومش کنی.
طلا سر بلند کرد. با اخمی وسایل بافتنی را کنار گذاشت و گفت:
_ بیا... دیگه گذاشتمش کنار. امسال از سرما بلرزی به خودت می‌فهمی.
_ تو حرف نمی‌زنی باهاش خودم حرف بزنم.
کاسه چشمان طلا از اشک پر شد. چه آرزوها برای او داشت و چه به سرش آمد.
_ من خوشبختی تو رو می‌خوام. نمی‌خوام با یه دختری ازدواج کنی که از همه چی می‌ترسه. با هر چیزی یاد گذشته می‌افته.
مراد بغضش را قورت داد. به همه این‌ها فکر کرده بود و تصمیم گرفته بود.
_ تو قبول کن طلاخانوم... مطمئن باش خوشبخت می‌شم.
اشک طلا سرازیر شد و دست‌ها را برای به آغوش کشیدن پسر از هم باز کرد و مراد را در آغوش فشرد.
*
مراد سجاده را جمع کرد و روی طاقچه گذاشت. طلا سبدی از شیرینی‌ که تازه با کلثوم درست کرده بود را برداشت و هر دو از خانه بیرون رفتند. مراد در را پشت سر بست و گفت:
_ مطمئنی بدون خبر بریم بد نیس؟
طلا دستی به ژاکتش کشید و جوابش را داد:
_ فقط من و تو داریم می‌ریم کس دیگه‌ای که همراه‌مون نیس. یالا زود باش دیگه پسر.
مراد پشت سر طلا به راه افتاد. چشمش به دورتر افتاد. خانه بهادر آن طرف‌تر به او دهان کجی می‌کرد. خاطرات روز خواستگاری ماهور از یادش نمی‌رفت. چشم‌ها را روی هم فشرد. طلا که جلوی خانه آیتک رسیده بود به عقب برگشت. مراد جامانده بود. دردش را می‌دانست و حس می‌کرد.
مراد چشم‌ها را باز کرد. خاطرات را پس زد و به سمت طلا قدم برداشت.
طلا در خانه را زد قبل از آنکه کسی در را باز کند گفت:
_ حالا که خودت خواستی پس فراموش کن قبل از این رو، هر کسی غیر آیتک رو...
آیتک در را باز کرد و با دیدن آن دو سلام و احوال‌پرسی دست و پا شکسته‌ای کرد و از جلوی در کنار رفت. پدرش در حال نماز خواندن بود آیتک هم خود را داخل اتاق دیگر پنهان کرد. هر دو نفر روی تشکی که بالای اتاق پهن بود نشستند. طلا دلش قلیان پر از تنباکو و آتش را می‌خواست و حواسش را با دید زدن اطراف پرت می‌کرد. مراد هم سر را پایین انداخته بود و سعی می‌کرد دو دلی را کنار بگذارد.
بعد از مدت کوتاهی پدر آیتک هم سلام نمازش را داد و جانماز را جمع کرد.
_ خوش اومدین.
طلا که رفتار آیتک زیاد به دلش ننشسته بود کمی در جایش جا به جا شد و گفت:
_ بدون مقدمه بگم اومدیم برای امر خیر... اگه اجازه بدین آیتک رو برای مراد خواستگاری کنم.
پیرمرد نگاهش به سمت مراد چرخید. هنوز وسط خانه ایستاده بود. نمی‌دانست خوشحال باشد یا نگران حال آیتک شود که با شنیدن این خبر چه واکنشی نشان می‌دهد. خود را که احساس می‌کرد همان وسط وارفته‌ است جمع و جور کرد و نزدیک‌تر به آن‌ها نشست. بعد از مکثی طولاني که هر سه نفر از آن خسته شده بودند لب باز کرد.
_ خودتون که وضعیت آیتک رو می‌دونین نیاز به توضیح نداره... خودش باید تصمیم بگیره.
قبل از آنکه طلا حرفی بزند مراد تمام جرأت خود را جمع کرد و گفت:
_ من وضعیت آیتک رو می‌دونم اون هم وضع من رو... اگر اجازه بدین باهاش حرف بزنم.
_ ولی اون از هم صحتی با بقیه فرار می‌کنه. حتی با من زیاد حرف نمی‌زنه. بیرون از خونه زیاد نمی‌چرخه نکنه مردی جلوش قرار بگیره.
می‌دانست، همه چیزهایی که می‌شنید را درک می‌کرد.
_ من همه این‌ها رو می‌دونم به همین دلیل که می‌خوام باهاش حرف بزنم. اگه بتونه الان باهام حرف بزنه پس می‌تونه با من زندگی هم بکنه‌. اون هم گذشته من رو خوب می‌دونه.
طلا بین حرف آن دو پرید و گفت:
_ حالا گذشته‌ها مهم نیس‌... مهم اینه تصمیم آیتک چیه.
پیرمرد از جا بلند شد و به سمت اتاق دیگر قدم برداشت‌. در دل خدا خدا می‌کرد آیتک حرف‌ها را شنیده باشد تا خود مجبور به بازگو کردن آنها نباشد. با دیدن آیتک پشت دیوار و چشم‌های خیسش خدا را شکر کرد که خود شنونده حرف‌های مراد بوده است.
آرام لب زد:
_ می‌خوای باهاش حرف بزنی؟
آیتک سر را پایین انداخت. قطره‌های اشک روی گونه‌هایش می‌غلتید. میان حرف قلب و مغزش تردید داشت کدام را بر زبان بی‌آورد. چهره ماهور از جلوی چشمش تکان نمی‌خورد.
_آ...آره...
لبخندی روز لب‌های پدرش نشست و سرخوش از جواب او به اتاق دیگر برگشت.
 
آخرین ویرایش:

نرگس خرسند

کاربر حرفه ای
نویسنده
311
2,846
1,451
همین که رو‌به‌رویش نشست و به ترس خود غلبه کرد شاهکار کرده بود دیگر نمی‌توانست شروع صحبت را بر عهده بگیرد. دقایقی می‌گذشت که هر دو از خانه بیرون آمده بودند. روی ایوان و فرشی که پهن بود نشسته بودند و تار و پود فرش زوار در رفته را وارسی می‌کردند.
مراد تمام جرأت خود را خرج کرده بود و حال نمی‌دانست چطور با آیتک سر حرف را باز کند. از او هم انتظار نداشت این سکوت را بشکند.
با باز شدن در خانه سر هر دو نفر به سمت در چرخید. طلا که از خانه نشستن خسته شده بود گفت:
_ حرف‌هات تموم شد مراد؟
چشم‌ها را از حرص بست و گفت:
_ اگه اجازه بدین الان می‌خوام شروع کنم.
طلا پشت چشمی نازک کرد و دوباره به خانه برگشت. بعد بستن در مراد به آیتک نگاه کرد و گفت:
_ از من می‌ترسی؟
لبش را گزید و سر را پایین انداخت. حرف زدن هنوز هم برایش سخت بود. به تکان دادن سر به چپ و راست اکتفا کرد. مراد نفسش را بیرون فرستاد.
_ من می‌دونم فراموش کردن گذشته برات سخته اما می‌خوام بگم گذشته برای من مهم نیس. توی گذشته هر اتفاقی افتاده مطمئن باش نمی‌ذارم ردی ازش باعث آزار تو بشه؛ چه از طرف من چه از طرف مادرم.
اشک در چشم‌هایش جمع شد. گذشته‌ای که برایش ساخته بود هیچ وقت فراموشش نمی‌شد. حتی اگر همه مردم هم فراموشش می‌کردند او از یاد نمی‌برد.
_ من خوشبختت می‌کنم آیتک.
سر بلند کرد. واژه خوشبختی در گوش‌هایش اکو انداخته بود. بالاخره لب باز کرد و بعد از کمی تردید گفت:
_ این خوشبختی... سهم ماهوره. من... من نمی‌خوام حق ماهور رو بگیرم.
مراد از شنیدن اسم ماهور پوزخندی تلخ کنج لبش نشست. کاش بود... کاش ماهور بود آن وقت تا پای جان برای خوشبخت کردنش می‌جنگید اما نماند... تنها رفت و او را خاطرات تنها گذاشت.
_ اگر ماهور هم چنین عقیده‌ای داشت تنها نمی‌رفت.
از جا بلند شد تا یاد ماهور بیشتر از همیشه دلش را هوایی نکند. زودتر از او وارد خانه شد. زیر نگاه طلا و پدر آیتک به جای قبل بازگشت و کنار طلا نشست. طلا آرام پرسید:
_ چی شد بالاخره؟ حرفاتون رو زدین؟
مراد تا خواست لب باز کند آیتک وارد خانه شد. نگاه هر سه نفر به سمتش کشیده شد. طلا سوالی که از مراد پرسید را بلندتر تکرار کرد. آیتک سر به زیر انداخت و باز پدرش پرسید:
_ قبوله دخترم؟
بله‌ آرامی که از دهانش خارج شد خیال هر سه نفر را آسوده کرد.
***
شب قبل باران همه کوچه و خیابان ها را شسته بود. اما امروز آسمان صاف و آفتابی بود. سوار ماشین کنار یاحا نشسته بود و از پنجره همه چیز را نگاه می‌کرد. مغازه‌ها، دست‌فروش‌ها، ویترین لباس فروشی‌ها و مردمی که با ظاهری متفاوت از آنچه او تاکنون دیده بود در رفت و آمد بودند. بالاخره سهراب ماشین را نگه داشت و به عقب برگشت.
_ آقا اینم بازار. می‌خواین من برم بسته رو تحویل بگیرم بیام؟
یاحا به ماهور که هنوز چشم از خیابان برنداشته بود نگاه کرد و گفت:
_ تو برو بسته رو بگیر ما هم یه دوری این اطراف می‌زنیم.
سهراب چشمی گفت و از ماشین پیاده شد. یاحا قبل از آنکه از ماشین پیاده شود گفت:
_ بریم یه دوری بزنیم.
به دنبالش او نیز از ماشین پیاده شد. قدم برداشتن کنار او برایش کمی سخت بود اما سعی می‌کرد شانه به شانه‌اش حرکت کند قبل از آنکه میان جمعیت او را گم کند.
_ چیزی لازم داری بخریم؟
جلوی مغازه لباس فروشی ایستاد. کت و دامن‌ زرشکی رنگی که تن مانکن پشت ویترین بود توجهش را جلب کرد‌. نه اینکه خوشش آمده باشد. فقط او را به یاد لباسی انداخت که در خانه خان به تن داشت.
یاحا به لباس اشاره کرد و بعد نگاه به چهره ماهور انداخت.
_ دوستش داری؟ خوشت اومده ازش؟
سری تکان داد و به سمتش برگشت.
_ نه فقط یادم اومد از وقتی خونه خان بودم یه لباس شبیه این تنم کرد. می‌گفت می‌خوام شبیه زن‌های شهری بشی. اون موقع منظورش رو نفهمیدم. فکر می‌کردم زن‌های شهری چجوری بودن.
یاحا لبخندی کوتاه زد و به راه رفتن ادامه داد. برای اینکه جا نماند سریع کنارش حرکت می‌کرد و نمی‌دانست نام حسی که در دلش آشوب به پا کرده بود را چه بگذارد.
 
آخرین ویرایش:
  • 57پارت
  • 2Kبازدید
  • 57پارت
  • 2Kبازدید