Drag to reposition cover

رمان آقای مشهور و طرفدار عاشق

  • 104پارت
  • 5Kبازدید
  • الف_عسکریناظر رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
روز بعد"
همراه ساغر به مشاوراملاکی که قراربود برویم، رفتیم. پیرزن کهنسالی که ظاهراً صاحب خانه بود، از زیر عینک ته استکانی‌اش مدام ما را زیر نظر داشت که بالاخره دادِ مرد مشاور املاکی هم در آمد و لب زد:
_ خانم آشفته؟ این خانم‌ها دانشجوهای پزشکی هستن برای تکمیل پایان نامه دنبال یک جای دنج می‌گشتند.
خانم آشفته:
_ خانواده‌هاشون در جریان هستن؟
مرد مشاور املاکی:
_ اون که صددرصد.
پس از کلی سوال پرسیدن توسط خانم آشفته از مشاور املاک و ما، بالاخره رضایت داد و اجاره‌نامه به نام ساغر تنظیم شد و همراه مرد مشاوراملاکی کلید خانه را گرفتیم و رفتیم.

****
خانه مبله و تمیز بود هرچند که لوازمش تقریباً قدیمی بود اما تمیز نگه‌داری شده بود. به کمک ساغر، شروع به تمیزکردن تمام خانه کردیم. سوگل هم زودتر از کار مرخصی گرفت و همراه با لوازم ضروری مثل بشقاب و قاشق و ... به خانه آمد. در حال صرف املتی که ساغر درست کرده بود، بودیم که سوگل لب زد:
_ راستی اینم کارت.
_ کارت چی؟
سوگل:
_ کارتی که توش پول ریختیم دیگه. به اسم پارسائه.
نگاهی با شیطنت به ساغر انداختم و لب زدم:
_ اون وقت تو پارسا رو از کجا دیدی؟
سوگل که انگار متوجه شیطنت نگاهمان شده بود، لب زد:
_ امروز خودش آورد.
ساغر:
_ اون وقت آدرس لباس فروشی رو از کجا داشت؟
در تکمیل حرف‌های ساغر لب زدم:
_ خب اون وقت اون روز توی طلافروشی که بهت زنگ زدم، تو شمارهٔ پارسا رو از کجا داشتی که بهش زنگ زدی؟ همون لحظه که گفتی هماهنگه، یک شک‌هایی کرده بودم. آی شیطون!
سوگل:
_ نه بابا اینطوری‌هام نیست.
و سپس با تته پته ادامه داد:
_ اتفاقی اومده بود تو لباس فروشی، یهو همدیگه رو دیدیم.
ساغر:
_ خب؟ تا باشد از این دیدن‌های اتفاقی، اصلاً نکنه اینا ما رو تعقیب می‌کنن! راستی توی لباس فروشی که کار می‌کنی، لباس مردونه هم داره مگه؟
سوگل:
_ آره دوقسمته. که طبقه بالا تیشرت و لباس مردونه‌ داره، و این سمت که من هستم طبقه همکف، مانتو و لباس دخترونه‌ست ولی صندوق توی هر دوتا قسمت مشترکه.
ساغر:
_ ما فرار کردیم، پارسا که فرار نکرده بود که این همه شهر و ول کرده اومده اینجا لباس بخره. گندم؟
_ هوم؟
ساغر:
_ یک بوهای عشق و عاشقی به مشامم می‌رسه.
خنده‌ای کردم و لب زدم:
_ منم.
سوگل:
_ البته بین حرف‌هاش منم یک شک‌هایی کردم... نمی‌دونم ولم کنین بابا.
چشمکی برای ساغر فرستادم و کف دست‌هایمان را به هم کوبیدیم.
بعد از صرف نهار البته در ساعت چهارعصر، سوگل و ساغر مشغول تماشای کارتون بودند که از کلافگی رو به آن‌ها لب زدم:
_ من می‌رم بیرون یک دوری بزنم. حوصله‌م سر رفته. شما نمیاین؟
سوگل و ساغر:
_ نه کارتون جای حساسشه.
لباسم را با یک ژاکت و کلاه مشکی عوض کردم و دستم را در جیب‌هایم گذاشتم و شروع به قدم زدن کردم. این منطقه به دلیل طبیعت بکر و بی‌نظیر و دست نخورده‌اش، مسافر نشین شده بود. طبیعت بی‌نظیر این جا، متشکل از طبیعت سرسبز و جنگلی‌اش بود و منطقه‌ای کوهستانی. درست این منطقه ترکیبی از دو خلقت بی‌نظیر خدا بود. باکمک مرد مشاور املاک، توانسته بودیم در این منطقه خانه اجاره کنیم آن هم با وسایل. وگرنه با اجارهٔ سرسام‌آور خانه‌های اجاره‌ای این مناطق، عمراً اگر می‌توانستیم این جا خانه اجاره کنیم. در هوای خنک پاییزی، در حال قدم زدن و در حال و هوای خودم بودم که ناگهان به خودم که آمدم، خودم را مقابل خانهٔ آیهان یافتم. سرم را پایین انداختم و اخم‌هایم را در هم کشیدم و به مسیرم ادامه دادم. آن قدر ذهنم مشغول فکر و خیالات گوناگون بود که حواسم نبود که چه قدر از خانه دور شده‌ام. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم، ساعت یک ربع به هشت را نشان می‌داد و کمی هم مِه پایین آمده بود و هوا کاملاً رو به تاریکی بود. با قدم‌هایی تند در حال بازگشت بودم که صدای کسی سبب شد، سرجاهایم میخکوب شوم. بوی عطر آشنایی به مشامم رسید و صدای رسایی گوشم را نوازش داد:
_ ببخشید؟!
بدون آن که برگردم و کوچکترین حرفی بزنم، به زمین چشم دوختم که مقابلم قرار گرفت و نگاهم از روی زمین تا صورت، او را برانداز کرد. با دیدنش ناگاه هین محکمی کشیدم و چند قدمی عقب رفتم که هل شد و قدمی عقب رفت و دستانش را تکان داد و لب زد:
_ نه‌ نه من مزاحم نیستم به خدا مزاحم نیستم.
با دیدن آیهان خیره به او نگریستم انگار که شوکه شده بودم. آیهان چندبار دستش را مقابل صورتم تکان داد که سبب شد کمی به خودم بیایم. اما کنترل هیجانات و استرسم دست خودم نبود.
آیهان:
_ خانم خوبین؟
سرم را تکان دادم و انگار که تازه زبان باز کرده باشم، لب زدم:
_ بله بله.
آیهان نفسی از روی آسودگی کشید و لب زد:
_ من زیاد اطراف رو بلد نیستم می‌شه کمکم کنین.
_ آره. کجا می‌رین؟
آیهان:
_ اون منطقه که شلوغه و پر از خونه‌ست، نمی‌دونم زیاد نمی‌شناسم. حواسم نبود یهو دیدم اومدم اینجا.
و به پشت سر که یک سه راهی قرار داشت اشاره کرد و سپس ادامه داد:
_ مونده بودم از کدوم سمت برم. حالا می‌شه کمکم کنین؟
خودم هم حواسم به سه راهی که از آن آمده بودم، نبود. بنابراین با تردید لب زدم:
_ دنبالم بیاین.
بدون آن که نگاهش کنم، راه بازگشت را در پیش گرفتم. مانده بودم که از کدام سمت آمدم. زیر لب "بسم‌الله" گفتم و مسیر وسط را انتخاب کردم. همهٔ محیط اطراف کاملاً ناآشنا بود و اصلاً خبری‌ از خانه‌ها نبود. هرچند که روز اول، موقع آمدن به این‌جا کمی حواسم بود که خانه‌ها پشت سر هم نیستند و بین هر خانه تا خانهٔ بعدی کلی فاصله‌ست و زمین بایر در این جا، بسیار وجود دارد.
حالا که آیهان هم کنار قدم برمی‌داشت نفس کشیدن برایم دشوارتر شده بود و همین که غش نکردم خودش کلی بود. کف دستانم از استرس عرق کرده بودند و قلبم به تندی در حال تپش بود. آیهان ناگهان لب زد:
_ شما حالتون خوبه؟
تمام تلاشم را کرده بودم تا رفتارم طبیعی باشد، حتم داشتم لنز و تغییر رنگ موهایم، و گذر زمان چهره‌ام را بسیار تغییر داده و آیهان حتماً مرا نمی‌شناسد یا به خاطر نمی‌آورد به همین دلیل لب زدم:
_ آره چطور!
آیهان با لبخندی که سعی داشت آن را پنهان کند، لب زد:
_ آخه رنگتون پریده.
ناخودآگاه دستی روی گونه‌های ملتهبم کشیدم و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. مسیر، لحظه به لحظه برایم ناآشناتر بود و دلم می‌خواست بگویم که من خودم گم شده‌ام و راه را بلد نیستم اما جرئت گفتن این حرف را نداشتم بنابراین ترجیح دادم به راهمان ادامه دهیم هرچند که اکنون حتم داشتم مسیر را اشتباه می‌رویم.
دقایقی بعد"
با دیدن چند خانه‌ای که از دور پدیدار می‌شدند، قدم‌هایم را تند کردم و بااعتماد به نفس لبخندی روی لب‌هایم نقش بست. سکوت بینمان حکم‌فرما بود و لحظه‌ شماری می‌کردم تا به خانه بروم و اتفاقات را در ذهنم حلاجی کنم. با دیدن نمای سفید رنگ همان عمارت آیهان، خودم را به بی‌خیالی زدم و به مسیرم ادامه دادم که آیهان توقف کرد و لب زد:
_ خونهٔ من همین‌جاست. خیلی ممنون که کمکم کردین.
لبخندی به رویش پاشیدم:
_ خواهش می‌کنم خدانگهدار.
آیهان:
_ خداحافظ.
به مسیرم ادامه دادم و حتی لحظه‌ای به پشت سرم نگاه نکردم. به اولین پیچ جاده که رسیدم و خیالم راحت شد که از دید آیهان پنهان ماندم، به سرعت دست‌هایم را روی قلبم گذاشتم و پشت هم نفس عمیق کشیدم و روی زمین نشستم. در دل مدام با خودم کلنجار می‌رفتم و خدا را شاکربودم که مسیر را اشتباه نشان ندادم و ضایع نشدم.

****
با ورودم به خانه، به دنبال سوگل و ساغر گشتم که مقابل تلویزیون خوابشان برده بود. روی مبل نشستم و نگاهشان کردم هنوز ضربان قلبم روی هزار بود. دستم را میان سرم گرفتم و به زمین خیره شدم.
چندساعت بعد"
در حال چای خوردن بودیم، که سوگل لب زد:
_ خب بالاخره نمی‌خوای بگی، چی‌کارمون داشتی؟
نگاهشان کردم و لب زدم:
_ تعریف می‌کنم ولی تا زمانی که حرفم تموم نشده چیزی نگین باشه؟
از کنجکاوی رو به کلافگی بودند که این از نوع نگاه کردنشان معلوم بود، سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند.
شروع به توضیح دادن اتفاقات از همان شب که متوجه شدم آن خانه ناخواسته و اتفاقی متعلق به آیهان است و دیدار امروز و... کردم و...
 
آخرین ویرایش:

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
طبق قول و قراری که گذاشته بودیم، تا پایان صحبت‌هایم هیچ‌ کدام حتی کلمه‌ای صحبت نکردند. پس از اتمام صحبت‌هایم برخلاف تصورم، لام تا کام حرف نزدند. منتظر به ساغر که با استکان چای‌اش ور می‌رفت، نگاه کردم. پس از دقایقی کلافگی بالاخره سکوت را شکستم و لب زدم:
_ خب شما دو نفر نظری ندارین؟
ساغر:
_ نمی‌دونم خب... اتفاقه دیگه پیش می‌آد. ولی خب جالب این‌جاست وقتی دنبالش می‌گشتی، ازش خبری نبود و الان...
سوگل:
_ اصلاً مطمئنی آیهان بود؟ شاید فقط شبیهش بود.
بلافاصله پس از شنیدن این حرف، به فکر فرو رفتم و لب زدم:
_ مطمئنم که آیهان بود.
سوگل:
_ نمی‌دونم چی بگم. فکر می‌کنم الان دیگه خیلی زندگی‌هاتون از هم دوره. فکر می‌کنی اگه بفهمه تو گندمی، چی کار می‌کنه؟ نهایتاً می‌گه کامران و خانواده خوب هستن و از این حرف‌ها و بعدش هم می‌ره. تازه ممکنه با کسی توی روستا هنوز در ارتباط باشه و بگه که ما رو دیده بیشتر لو بریم.
حرف‌های سوگل، مرا بیشتر در فکر فرو برد. ترجیح دادم شب‌بخیر بگویم و تا صبح به این اتفاقات و حرف‌های سوگل فکر کنم اما نمی‌دانم چه شد که به محض این‌که سرم را روی بالش گذاشتم، خوابم برد.
روز بعد"
‌شادبخش:
_ خوبه، عکس‌هات به مرحلهٔ حرفه‌ای رسیده. تبریک می‌گم، از اول هم معلوم بود خیلی بااستعدادی.
تشکری کردم که ادامه داد:
_ سه روز پشت سر هم عکاسی کنسرت داری و بعد از اون هم برای ساخت یک ویدئو کلیپ برای تیزر آهنگ باید بری. می‌تونی بری؟
_ بله بله حتماً فقط این‌که برای ساخت تیزر باید چی‌کار کنم؟
شادبخش:
_ به عنوان دستیار قرار شده بری، بقیه رو آقای قنبری راهنماییت می‌کنه.
_ باشه فقط کنسرت‌ها چه روزی هستن؟
شادبخش:
_ کنسرت‌ها یکی امشبه که ساعت شش باید توی سالن باشی. اون یکی فردا و بعدی هم دو روز بعده. در مورد روزِ ساخت تیزر هم بهت اطلاع می‌دم.
زیر لب " باشه‌ای"‌ گفتم و از اتاق شادبخش خارج شدم و مستقیماً به اتاق آقای قنبری رفتم تا در مورد کاری که باید انجام دهم، راهنمایی‌ام کند.
****
به عقربه‌های ساعت که پنج و چهل دقیقه را نشان می‌داد، نگاهی انداختم و به ساختمان مقابل که محل برگزاری انواع کنسرت و نمایشگاه‌ها بود، رفتم. کارت ورودم را دور گردنم انداختم. بادیگاردهای سالن با دیدن کارتم، کنار رفتند و وارد شدم. با دیدن بنر بزرگی که در بک استیج بود، توجهم جلب شد. اولین کنسرت خوانندهٔ نسل جوان و گروه هنری آیهان...
انگار که با دیدن این تیزر و عکس آیهان که زیر آن این جملات نوشته شده بود، سرم گیج رفت و مات و مبهوت به آن خیره شدم که با تکان‌های دست ستاره، دختری که در مجله با او آشنا شده بودم، به خودم آمدم و لب زدم:
_ جانم.
ستاره:
_ چی شده؟ یک جوری با دقت به این بنر نگاه می‌کنی، انگار قراره فردا در موردش ازت امتحان بگیرن.
سپس تک خنده‌ای کرد و مرا دنبال خودش کشاند که لب زدم:
_ ستاره؟ تو این خواننده رو می‌شناسی؟
ستاره‌:
_ یکی از خواننده‌های جدیده که خیلی سر و صدا به پا کرده. آهنگ‌هاش رو شنیدی؟
سری به نشانهٔ نفی تکان دادم که ادامه داد:
_ عه چطور نشنیدی؟ یادم بیار بعداً برات بفرستم. خیلی بااستعداده و البته یکمی هم جذابه.
ستاره طبق معمول شروع به وراجی کرده بود و معلوم نبود که چه زمانی سخنرانی‌اش تمام می‌شود. تمام فکرم روی این مسأله بود، که آیهان کاملاً دست نیافتنی شده و باید دورش خط قرمز بکشم هر چند که تاکنون هم امیدی به رسیدن به او نداشتم. آن‌قدر غرق زندگی و این‌که بتوانیم از پس خودمان بربیاییم شده بودم، که اصلاً متوجه پیشرفت و ظهور چنین خواننده‌ای نشده بودم.
ستاره:
_ هی حواست با منه؟ می‌گم خیلی خوش‌شانس بودی که شادبخش تو رو برای اولین کنسرت فرستاده‌. من کلی خواهش و التماس کردم تا من رو قبول کرد راستی، می‌گن شادبخش یک برادر مجرد داره! نکنه تو رو برای اون در نظر گرفته چون توجه خاصی بهت داره. اصلاً راجع به برادرش بهت حرف زده؟
کلافه از سوالات مدام و بی‌پایان ستاره، بلندشدم و لب زدم:
_ من می‌رم تو سالن.
ساعاتی نگذشت که طرفدارها یکی پس از دیگری با شوق و اشتیاق وارد سالن شدند و پچ پچ می‌کردند و سالن کاملاً مملو از افرادی بود، که انتظارش را می‌کشیدند.
صدای چند دختر به گوشم رسید:
_ وای استرس دارم خداکنه بتونیم باهاش عکس بگیریم. وای تو تا حالا از نزدیک دیدیش؟
بی‌توجه به حرف‌های دخترها، کلافه خارج شدم و به بک استیج رفتم، که باشنیدن خبر خروج آیهان از اتاق گریم و آمدنش به این سمت، سعی کردم تمام تمرکزم را روی عکاسی بگذارم بنابراین همه دوربین‌هایمان را آماده کردیم و خودمان هم آماده شدیم. با ورود آیهان، صدای فشرده شدن دکمه‌های دوربین عکاس‌ها پیچید و من که تمام دستانم یخ کرده بود، با هزار زحمت شروع به عکاسی کردم. آیهان بااحترام وارد شد و با همه شروع به سلام و احوالپرسی کرد. در دورترین نقطه از او ایستادم و دوربین را زوم کردم و شروع به عکاسی کردم.
اولین کنسرتی بود که تا پایان مراسم به جای چهل_ پنجاه عکس باکیفیت، پانصد عکس گرفته بودم. پس از اتمام کنسرت، با خستگی تمام به خانه بازگشتم و شروع به تماشای عکس‌ها و جداکردن عکس‌های باکیفیت از بی‌کیفیت و سایر کارهای مربوط به آن‌ها کردم. تمام شب به عکس‌ها و چهرهٔ غرق در احساس آیهان، هنگام خواندن آهنگ‌های عاشقانه‌اش خیره شدم. هنگام خواندن آهنگ‌های احساسی در کنسرت، نور فضا را کم کردند و اشک ناخودآگاه گونه‌های همه، حتی خود آیهان را هم تر کرده بود. در این مواقع مثل همیشه سعی کردم در واژه‌ واژه‌های آهنگ فرو نروم و حواسم را پرت کنم.

***
با وجود این‌که بیشتر عکس‌ها بی‌کیفیت و تار بود، اما دلم نیامد حتی عکس‌های تار او را هم پاک کنم. آن‌قدر غرق در کار شده بودم که اصلاً متوجه نشده بودم چه زمانی خوابم‌ برده بود.
اکنون هم با تأخیر به دفتر مجله رسیده بودم. حتم داشتم که خانم شادبخش حسابی شاکی شده. چرا که دوست داشت همیشه همه سر وقت حاضر شوند و همیشه برای قرار دادن عکس‌ها در سایت و مجله‌ها و فروش عکس به برگزارکننده‌های کنسرت و گروه، اولین نفرات باشیم.
عکس‌ها را به شادبخش که حسابی عجولانه کارها را به بچه‌ها گوشزد می‌کرد، دادم که لب زد:
_ وای خداروشکر عکس‌های تو خوب شده. ستاره به معنای واقعیِ کلمه گند زد.
واژهٔ گند را به قدری کش دار و باحرص گفت، که متوجه شدم ستاره حسابی فاجعه به بار آورده. سپس ادامه داد:
_ خب چند تا عکس گرفتی؟
_ دویست تا.
شادبخش با تعجب و خوشحالی، لبخند رضایت بخشی زد و به‌ آرامی لب زد:
_ همه رو برام بفرست. به نظر خودت چند تا از عکس‌ها باکیفیته؟ با‌کیفیت‌ها رو جدا کن، قشنگ تنظیم کن و ادیت بزن. سعی کن تو اولین فرصت برام بیاریشون. تا شب می‌تونی؟
_ عکس‌ها آماده‌ست. الان براتون بفرستم؟
باخوشحالی کف دست‌هایش را به هم کوبید و لب زد:
‌_ چند تا باکیفیته؟
_ هر دویست تا.
شادبخش:
_ عالیه! خیلی عالیه! عکس‌ها رو بهمون بده و امروز برو استراحت کن شب دوباره کنسرته. هرچند تا که تونستی بگیر. اصلاً تعداد مهم نیست، مهم کیفیته. چون اولین کنسرت‌هاشه خیلی متقاضی داره.
باشه‌ای"‌ گفتم و به سرعت به سمت خانه و اتاق گرم و نرمم حرکت کردم. انگار که تمام خستگی‌ و حال بَدم پس از ورود به اتاق، پشت درها می‌ماند. به سرعت ساعت را روی زنگ گذاشتم و زیر پتو خزیدم.
 
آخرین ویرایش:

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
کنسرت دوم"
در حال خوردن چای و رفع خستگیِ پس از اتمام سانس اول کنسرت بودم. آیهان هم در حال رفع خستگی بود و گاهی افرادی، با داشتن آشنا وارد بک استیج می‌شدند و با او عکس می‌گرفتند. در حال نگاه کردن به عکس‌ها که از نظرم رضایت بخش بودند، بودم. با ورود خانمی با قد نسبتاً متوسط و چهره‌ای گرد و آرایشی ملایم و چشم و ابروی مشکی و مانتوی بنفش، توجه همه خصوصاً من جلب شد.
زن ناشناس با دسته گلی که در دستش بود، مستقیماً به سمت آیهان رفت و هیچ کدام از بادیگاردها جلوی نزدیک شدنش به آیهان را نگرفتند که این بسیار عجیب یود. با وجود شناختی که از خانوادهٔ آیهان داشتم، همچین دختری در خانواده‌شان نداشتند. سعی کردم خودم را بی‌خیالی بزنم اما ستاره مدام کنار گوشم پچ می‌زد:
_ عکس بگیرم یا نه؟ رفت سمتش، دیدی؟ حتماً دوست دختری، چیزیه. گل و داد دست آیهان. چایی رو ول کن گندم به اونا نگاه کن.
علی رغم میل باطنی مانند همه به سمتشان برگشتم و نگاه کردم که حسابی با هم گرم گرفته بودند و سپس آن خانم کنار بقیه نشست و برایش آبمیوه سفارش دادند. حس حسادت به دلم چنگ می‌انداخت. مردی که مسئول تدارکات بود، در حال آوردن آبمیوه پاهایش روی سرامیک بک استیج، سُر خورد و مقداری از آبمیوه روی آستین لباس زن ریخت.
زن که بسیار خشمگین شده بود و با فخر و غرور کنار آیهان و گروهش نشسته بود، مانند کوهی از غرور بلند شد و شروع به داد و فریاد کرد. آیهان و بقیه سعی در آرام کردنش داشتند. آیهان مدام تکرار می‌کرد:
_ چیزی نیست. پیش می‌آد.
سپس رو به مسئول تدارکات که آن زن در حال قورت دادنش بود، لب زد:
_ شما بفرمایید.
و سپس شروع به بحث با آن زن که نامش الینا بود، کرد و از بک استیج خارج شد و به اتاق گریم رفت و درب را بست. الینا که از این حرکت آیهان بسیار حرصش گرفته بود، باخشم فریاد زد:
_ به چی نگاه می‌کنین؟ به کار و زندگیتون برسین.
تمام عکاس‌ها و مسئولین تدارکات، زیر لب غرغر می‌کردند:
_ این کیه؟ چرا این‌قدر مغروره؟ حالا خوبه خواننده این نیست.
دیگری می‌گفت:
_ کوه غرور یه جور برخورد می‌کنه، انگار همه برده‌شون هستیم.
چهارساعت بعد"
سانس دوم کنسرت هم به پایان رسیده بود و طرفدارها برای عکس گرفتن صف ایستاده بودند و الینا که ظاهراً پس از گفت و گو، میانه‌اش دوباره با آیهان خوب شده بود، با لبخند سعی در جمع و جور کردن شرایط داشت و لحظه‌‌ای از کنار آیهان تکان نمی‌خورد و یا روی صندلی نزدیک به آیهان نشست و از دور مشغول تماشای آیهان و افرادی که مشغول عکس گرفتن با او بودند، شد. ستاره از جایش بلند شد و برای خودشیرینی و رفع کنجکاوی به سمت الینا رفت و لب زد:
_ سلام من ستاره هستم. می‌شه ازتون یه عکس بگیرم؟!
الینا بدون حرف، رضایتش را با ژست‌گرفتن اعلام کرد و ستاره هم شروع به عکاسی کرد و چند عکس از او گرفت که الینا لب زد:
_ عکس‌های منم همراه عکس آیهان برای گروه بفرستین، تحویل می‌گیرم.
و شروع به نوشیدن قهوه‌اش کرد که ستاره لب زد:
_ باشه حتماً. فقط ببخشید شما خواهرشون هستین؟
الینا با غرور که با لبخندی مضحک چاشنی آن شده بود، لب زد:
_ خیر! من همسرشون هستم.
ستاره و همهٔ افرادی که آن‌جا بودند پس از شنیدن این حرف، در فکر فرو رفتند و سکوت فضا را دربرگرفت.
مدیربرنامهٔ آیهان، از همهٔ افرادی که لحظهٔ بحث الینا با مرد مسئول تدارکات، حضور داشتند خواسته بود که در بک استیج بمانند و افراد متفرقه و طرفدارها خارج شوند. پس از خالی شدن بک استیج از هوادارها، آیهان لب زد:
_ خب، می‌خواستم خواهش کنم لطفاً در خصوص اتفاقی که خودتون می‌دونین، چیزی از این‌جا بیرون نره. خانم فرجود، این‌قدرها هم که نشون می‌دن، بداخلاق نیستن. فقط به خاطر شرایط و فشارکاری و استرس همه تحت فشاریم. امیدوارم که شرایط رو درک کنین و من به جای ایشون اگه اتفاقی باعث رنجش کسی شد، عذر می‌خوام.
مدیربرنامهٔ آیهان:
_فقط اگه هر کسی جای ایشون بود، شاید همین برخورد رو از خودش نشون می‌داد چیزی بیرون نره لطفاً. خسته نباشین شبتون خوش.

***
از این همه طرفداری بی‌جهت آیهان و گروهش در پوشاندن رفتار نابه‌هنجار الینا، حسابی حرصم گرفته بود و از طرفی حس حسادت به دلم چنگ می‌انداخت. تا خود صبح بیدار ماندم و روز بعد عکس‌ها را طبق معمول همیشه به دست شادبخش رساندم و تلفن را برای ساعت پنج عصر روی ساعت زنگدار تنظیم کردم.
ساعت پنج عصر"
باصدای زنگ هشدار از خواب بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم‌، پیامکی از سمت شادبخش بود:
_ عزیزم امشب لازم نیست برای عکاسی کنسرت بری.
سریع روی جایم نشستم و تایپ کردم‌:
_ سلام چیزی شده؟ خطایی از من سر زده؟
به دقیقه نکشید که پاسخ را ارسال کرد:
_ نه عزیزم کنسرت کنسل شده.
_ آخه برای چی؟
شادبخش:
_ نمی‌دونم ظاهراً مشکلی بوده که کنسرت امشب لغو شده و به تأخیر افتاده.
از شادبخش تشکر کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. دلم می‌خواست فکر کنم که چه چیزی سبب کنسل شدن کنسرت آیهان شده اما به‌قدری خسته بودم، که چشمانم یاری بیدار ماندن نمی‌کردند.
یک ماه بعد"
روزها پی در پی می‌گذشتند و هنوز آن کنسرتی که قرار بود به تأخیر بیفتد، برگذار نشده بود و از طرفی چندباری به سمت خانهٔ آیهان رفتم و از دور آن جا را زیر نظر گرفتم اما انگار آیهان از آن‌جا رفته بود و این بیشتر تعجب مرا برمی‌انگیخت که یک دفعه چه اتفاقی افتاده. هربار از مقابل نمایشگاهی که کنسرت در آن برگزار شده بود می‌گذشتم‌، به تک تک لحظات آن شب و الینا فکر می‌کردم و در ذهنم با خود کلنجار می‌رفتم که " الینا واقعاً چه کسی می‌تواندباشد؟ طبق گفتهٔ خودش واقعاً همسر آیهان بود؟" اشکی را که باشیطنت می‌چکید را کنار زدم. باید قوی می‌بودم و خودم را قوی نشان می‌دادم خصوصاً الان که زندگیمان تازه رو به روال بود و مجبور نبودم تا آخر عمر، محمدعلی را تحمل کنم. وارد دفتر مجله شدم که خانم طلوعی منشی اتاق خانم شادبخش، باخوشرویی لب زد:
_ بفرما داخل گندم جون. خانم شادبخش خیلی وقته منتظرته.
زیرلب تشکری کردم و تقه‌ای به درب اتاقش زدم و سپس وارد شدم:
_ سلام، اجازه هست بیام داخل؟
شادبخش:
_ بله عزیزم، بیا بیا.
_ خانم طلوعی گفتن که با من کار داشتین.
شادبخش:
_ آره کارت داشتم. برای ساخت تیزر می‌تونی بری دیگه درسته؟
نگاهی به خانم شادبخش انداختم و با اطمینان لب زدم:
_ بله. تیزر کدوم خواننده هست؟
شادبخش:
_ گروه موسیقی آیهان.
باشنیدن نام آیهان آب دهانم را به سختی قورت دادم و چهره‌ام عبوس شد که شادبخش لب زد:
_ البته بعدش کنسرت یک خوانندهٔ دیگه هم باید بری اون هم اولین کنسرت‌هاشه. فقط در حال حاضر، به عکاسی تو اطمینان دارم. ستاره خیلی سربه هواست. پس منتظر عکس‌های قشنگ و البته باکیفیتت هستم. سوالی نیست؟
سکوتم را که دید ادامه داد:
_ اگه سوالی نیست می‌تونی بری.
با لب و لوچه‌ای آویزان، با اجازه‌ای" گفتم و از اتاق شادبخش بیرون رفتم. در این چند روز مداوم سعی در فراموش کردن آیهان داشتم و الان دقیقاً باید در این زمان، با آیهان مواجه می‌شدم؟ در دل نجوا کردم "خدایا حواست به من هست؟ داری با دلم چی‌کار می‌کنی؟"
صبح روز بعد"
با استرس زیادی که داشتم، یقیناً مطمئن بودم که گند می‌زنم. از طرفی از این مواجهٔ مجدد با آیهان، درست زمانی که درحال تلاش برای فراموش کردنش بودم‌، اتفاق وحشتناکی محسوب می‌شد. برای بار هزارم مقابل آینه به چهره‌ام نگاهی انداختم که سوگل لب زد:
_ بابا ببین حالا چی‌کار می‌کنه! انگار اولین باره که می‌ره سر ساخت موزیک ویدیو کمک کنه. عروسی نمی‌ری که، اینقدر حساس شدی.
_ آخه سوگل خیلی استرس دارم. نمی‌تونی درکم کنی تو.
سوگل:
_ ای بابا. فقط نفس عمیق بکش و به هیچ چیزی فکرنکن باشه؟ اون دیگه متأهله.
باشه‌ای" گفتم و سپس با ذکر سلام و صلوات از خانه خارج شدم. سوگل راست می‌گفت، به‌قدری استرس داشتم که انگار اولین باری‌ است که برای ساخت تیزر به عنوان دستیار می‌روم. اما خب این استرس لعنتی دست از سرم برنمی‌داشت. باوجود این‌که صبحانه‌ام را بسیار مفصل خورده بودم تا فشارم نیفتد، با این حال باز هم احساس ضعف می‌کردمم. نفس عمیقی کشیدم و وارد محوطه شدم با دیدن ماشین آیهان، سرم را پایین انداختم و یک راست وارد استودیو شدم. پس از سلام کوتاهی، سرجایم مستقر شدم. با ورود آیهان همه پس از سلام و دست دادن با یکدیگر، سر جاهایشان قرار گرفتند و کار را شروع کردیم. برای این‌که کار همین امروز تمام شود، نهارمان را از بیرون سفارش دادیم و در استودیو مشغول خوردن بودیم، که با ورود آیهان و نشستنش دقیقاً روی صندلی مقابلم، استرس شدیدی گرفتم و حس می‌کردم که همه مرا و حرکاتم را زیر نظر گرفته‌اند اما هنگامی که زیرچشمی نگاه می‌کردم، همه مشغول خوردن غذایشان بودند و به همین دلیل به این‌که توهم زده‌ام، مطمئن شدم. پس از صرف نهار، مشغول کار با لپ‌تاپ بودم، که آیهان به بهانهٔ مشاهدهٔ کار نصفه و نیمه موزیک ویدیو، بالای سرم ظاهر شد با دیدنش حسابی جا خوردم و هین محکمی کشیدم و لب زدم:
_ بله؟
آیهان:
_ آهان! الان یادم اومد شما رو کجا دیدم. هر چقدر فکر می‌کردم، یادم نمی‌اومد اما الان که باز ترسیدی یهو یادم اومد کجا دیدمت.
خیره به او نگاه کردم که لب زد:
_ روی پخش کلیک کن ببینم چی شده.
بلافاصله لب زدم‌:
_ کامل نیست.
آیهان:
_ می‌دونم اشکال نداره.
قبل از این‌که دکمهٔ پخش را بزنم، باصدای ظریف زنی توجهمان جلب شد. الینا با دسته گلی مقابلمان ایستاده بود. بازیرکی و حرص، نگاهش را به من دوخت که فهمیدم، دوست دارد سر به تنم نباشد. سپس بلافاصله خودش را به آیهان نزدیک کرد و باخوشرویی دسته گل را به او داد:
_ اینم تقدیم به عشقِ خوشگلم.
آیهان:
_ ممنونم. نمی‌دونستم میای.
الینا:
_ اگه ناراحتی برگردم؟ دلم برات تنگ شده بود خب. اومدم بهت سر بزنم.
سپس روی میزی که کمی آن طرف‌تر قرار داشت، نشست و چشم غره‌ای نثارم کرد و لب زد:
_ نمی‌دونستم نیروی خانمم دارین.
آیهان:
_ آره یک سری ظریف کاری‌ها...
الینا میان حرف‌هایش پرید و لب زد:
_ ظریف کاری چیه بابا. توام هی پول‌هات رو هدر بده. این چیزها که کاری نداره. می‌گفتی خودم برات درست می‌کردم.
باحرص نگاهم را از الینا گرفتم و به مانیتور چشم دوختم که تلفن همراه آیهان صدا خورد. اصلاً دوست نداشتم با این دختر تنها شوم برای همین به بهانه‌ای، سعی کردم از زیر نگاه سنگینش فرار کنم که لب زد:
_ کجا؟ وایسا کارت دارم.
سپس با همان حرص و کبر و غرورش، تمام فاصلهٔ بینمان را پر کرد و لب زد:
_ اگه فکر و خیالاتی توی سرت داری بدون کورخوندی. فکرهای بیخود رو از سرت بیرون کن و سعی نکن خودت رو بهش نزدیک کنی. تا من هستم، اجازه نمی‌دم کسی تهدیدی برای زندگیم بشه.
در این لحظه بغضی گلویم را فشرد اما با همین حال لب زدم:
_ من کاری به زندگی شما ندارم فقط برای موزیک ویدئو اومدم. اون هم از سمت مجله.
الینا:
_ کار خوبی می‌کنی. مراقب خودت باش. منم حواسم بهت هست.
سپس چشمک مرموزانه‌ای زد و با همان کفش‌های پاشنه بلند مشکی‌اش، که مثل سوهان روح بود، از مقابلم گذشت.
 
آخرین ویرایش:

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
بغضم شدت گرفته بود. به همین دلیل، سریع به سرویس بهداشتی رفتم و تمام تلاشم را کردم تا بغضم نشکند. تا کسی متوجه نشود و آبروریزی نشود. پسری در میان گروه، مدام همه جا مرا زیر نظر داشت. می‌ترسیدم مبادا او به چیزی شک کند یا متوجه چیزی شود. دیگر حتی لحظه‌ای دوست نداشتم در این استودیوی لعنتی حضور داشته باشم و الینا و آیهان را کنار یکدیگر ببینم و جگرم آتش بگیرد. حالم به شدت بد بود. سرم را بالا گرفتم تا قطرات اشکی که آمادهٔ باریدن و جاری شدن بودند، خود را هویدا نکنند و جاری نشوند. سپس آب سردی به صورتم زدم که تمام آرایشم پاک شد اما در عوض، کمی از آتش درونم کاسته شده بود اما به طور کامل خاموش نشده بود بلکه خاکسترش مانند مواد مذابی در حال فوران بود. تمام تلاشم را برای فکر کردن به اتفاقات خوب کردم اما کدام اتفاق خوب؟ یعنی به این مسأله فکر می‌کردم که مجبور می‌شدم با محمدعلی زندگی کنم، اما یاد آیهان و الینا در کنار یکدیگر که می‌افتادم، انگار که خنجری زهراگین در قلبم فرو می‌رفت و مرا نیست و نابود می‌کرد. با شنیدن صدای اعضای گروه که برای ضبط آماده می‌شدند، سریع صورتم را پاک کردم و از استودیو خارج شدم. هوای خنک و بارانی که به صورتم می‌خورد، کمی مرا آرام‌تر می‌کرد تا بتوانم امروز را تحمل کنم. قطرات ریز باران کاملاً زمین را خیس کرده بودند و دانه دانه روی صورتم می‌ریختند که با صدای همان پسری که مدام مرا زیر نظر داشت، به خودم آمدم:
_ گندم؟ بیا شروع شده.
در دل نجواکردم " ای خدا گندم؟ این چقدر زود صمیمی شده."
_ باشه دارم می‌آم.
تا انتهای کار، تمام مدت سنگینی نگاه الینا را روی خودم احساس می‌کردم. چاره چه بود؟ فقط دوست داشتم هرچه زودتر از آن فضای خفقان‌آور رها شوم. تحمل کردن این فکر که آیهان با الینا ازدواج کرده و من مدت‌ها با خاطرات آیهان زندگی کرده بودم و اکنون در جایگاهی با فاصلهٔ بسیار از من قرار گرفته بود کم بود، که تحمل این که تمام مدت در این فضا و عشوه‌هایش برای آیهان هم، اضافه شد. کار ساخت مجموعه تا ساعت دوازده شب طول کشید و بقیهٔ کار، در مرحله‌ای قرار می‌گرفت که به حضور من نیازی نبود. با تمام وجود، همانند زندانی که برای آزادی لحظه‌شماری می‌کند و یا پرنده‌ای که در حسرت رهایی است، به محض اتمام کار بدون این که به کسی نگاه کنم سریع خداحافظی بلندی کردم و اولین نفری بودم که خارج شدم. در هوای سرد و بارانی که نم نم روی گونه‌هایم می‌بارید و زمینی که کاملاً خیس شده بود در حال پیاده‌روی بودم. دلم می‌خواست ساعت‌ها پیاده روی کنم تا ذهن و روحم را آزاد کنم اما این ساعت از شب، پیاده روی جایز نبود. در حال قدم زدن بودم که با توقف ماشینی کنارم، بدون آن‌که به آن نگاه کنم بی‌توجه به مسیرم ادامه دادم که صدای بوق ماشین سبب شد به سمتش برگردم. کسی با ماشینی مدل بالا و شیشه‌های دودی بوق زده بود. با لجبازی به مسیرم ادامه دادم. به‌قدری از اتفاقات امروز شاکی بودم که این توانایی را داشتم که با هر مزاحمی در هر تعدادی درگیر شوم و همه را فراری دهم. در لجبازی لنگه نداشتم تا این‌که ماشین باسرعت مسیر مقابلم را بست و شیشهٔ دودی ماشین پایین آورده شد و صدای آیهان پیچید:
_ حواستون کجاست با شما هستم.
بدون هیچ حرفی به آیهان چشم دوختم پس الینا کجا بود؟ آیهان در حال حرف زدن بود اما ذهنم سرشار از تنفر و درگیرِ الینا بود و آیهان را هم در این جریانات و تحقیرها مقصر می‌دانستم تا این‌که متوجه نگاه منتظرش شدم و ناخودآگاه لب زدم:
_ چی؟
آیهان:
_ می‌گم سوار بشین تا یک جایی برسونمتون. این‌طوری درست نیست این وقت شب.
_ نه ممنون نیازی نیست خودم می‌رم.
آیهان:
_ این وقت شب علاوه بر این که ماشین نیست، وقت تعارف هم نیست. بفرمایین می‌رسونمتون من که مزاحم نیستم.
_ نه خودم می‌رم ممنون. تاکسی تلفنی یکم جلوتر هست.
آیهان:
_ خب چه فرقی می‌کنه شما فکر کنین منم آژانسم.
بدون این‌که پاسخش را بدهم در مقابل نگاه‌های ناباورش مسیر را عوض کردم و از خیابان رد شدم و به اولین تاکسی تلفنی رفتم. دیگر تحمل و کشش روبرو شدن با آیهان و زندگی‌اش را نداشتم باید هرچه زودتر راهم را جدا می‌کردم. این‌طور بهتر بود. خودم هم کمتر اذیت می‌شدم و دیر یا زود فراموش می‌شد.
روز بعد"
در حال صرف صبحانه بودیم که سوگل لب زد:
_ چیزی شده؟
_ نه. راستش آره. من یه چیزایی رو متوجه شدم.
سوگل:
_ درمورد؟
_ درمورد زندگی آیهان... متأهله. و منم تصمیم گرفتم که ازش دور باشم تا علاقه‌م بهش کمتر بشه. می‌شه مگه نه سوگل؟
بغضی را که راه گلویم را بسته بود به زحمت فروخوردم. نگاه مغموم همه، نشان می‌داد که نه تنها از درون، بلکه از بیرون هم حال و روز نزارم تماشایی است.
سوگل:
_ یعنی کلاً نمی‌خوای عکاسی کنسرت کنی؟
_ عکاسی رو کنار نمی‌ذارم. یکم هزینه می‌کنم و یک چیزهایی یاد می‌گیرم و آتلیه‌ای جایی دنبال کار می‌رم. بالاخره بیکار نمی‌مونم.
سوگل:
_ کار خوبی می‌کنی.

***
سه سال بعد "
در حال بازگشت از آتلیه به سمت آپارتمان جدید و کوچک اجاره‌ای _ که تازه آن را اجاره بودم_ بودم که با شنیدن صدای گربه‌ای توجهم جلب شد. برایش غذا ریختم و وارد ساختمان شدم. خانه کاملاً بدون حضور سوگل و ساغر در بدترین حالت ممکن قرار داشت. در وضعیتی قرار گرفته بودم که حاضر بودم شبانه روز در آتلیه کار کنم اما به خانه که سکوت وهم‌انگیزی در آن حکمفرما بود، باز نگردم. خودم را روی مبل سه نفره انداختم و چشمانم را بستم. حال و روزم بیشتر به افسردگی شبیه بود تا همان دختر شاد سال‌های پیش. در این مدت سه سال، با وجود قول و قراری که باخود داشتم، طاقت نیاوردم و چند باری به کنسرت آیهان رفتم اما هرگز برای گرفتن عکس یا امضا، پیش‌تر نرفتم و از میان جمعیت او را تماشا کردم. با وجود قراری که با خود داشتم، عهدم را شکستم و عکس‌های آیهان را بر دیوار اتاقم چسباندم و هر روز اخبار او و کارهایش را از صفحات اجتماعی مختلف دنبال می‌کردم. من باخودم و عقلم عهد و پیمان بسته بودم اما مگر دل عهد و پیمان می‌فهمد؟
سوگل از طریق حکمی که از راه قانونی اقدام به دست آورده بود، موفق به عقد کردن با پارسا شده بود و اکنون به عنوان مهمان مدتی به همراه خانوادهٔ پارسا به مسافرت رفته بودند و اما در طول روز، بارها و بارها تماس می‌گرفت اما با این حال جای خالی‌اش احساس می‌شد. ساغر هم که خانهٔ توبا خانم، همان زن آرایشگر دعوت بود و توبا خانم چند باری حرف از پسرش به میان کشیده بود و به نظر می‌آمد که ساغر هم بدش نمی‌آید. بیشتر مواقع من بودم و خودم. تک و تنها و با وجود هراس از تنهایی. شاید بهتر بود فکری به حال و روز خودم می‌کردم اما عاشقی؟ نه! دیگر تاب و توان و حوصله‌ای برای عاشقی در من نمانده بود. تازه می‌فهمیدم که زلیخا در حسرت دیدار یوسف چه کشید.
به همان پارک خلوتی که با کمی فاصله از خانه قرار داشت، رفتم و روی نیمکت نشستم. کمی بیشتر ننشسته بودم، که صدای بچه‌گربه‌ای که انگار گیر افتاده بود و نیاز به کمک داشت، توجهم را به خود جلب کرد. به سمت صدای بچه گربه حرکت کردم. هر چه نزدیکتر می‌شدم، رنگ صدا عوض می‌شد و انگار... انگار که صدای نالهٔ آدم بود.
 
آخرین ویرایش:

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
با ترس و تردید، میان رفتن و نرفتن به آرامی از روی زمین سنگی را که بچه‌ها به عنوان تیرک دروازه گذاشته بودند و روزها بازی می‌کردند، برداشتم و به آرامی به سمت صاحبِ صدا رفتم. با دیدن کسی که روی زمین افتاده و ناله می‌کند، سنگ را روی زمین انداختم و به سمتش دویدم و لب زدم:
_آقا؟ آقا خوبین؟ چی‌شده؟
به سرعت سرم را به اطراف چرخاندم تا شاید شخصی را پیداکنم و از او طلب کمک کنم. ایستادم و کمی آن‌طرف‌تر هراسان به سمت خیابان دویدم. اما همه‌جا خلوت بود و اثری از هیچکس نبود. به اجبار، بالای سر مرد مصدوم بازگشتم و به‌ سرعت شمارهٔ آمبولانس را شماره‌گیری کردم و مواردی را که گوشزد می‌کردند، انجام دادم و سپس شروع به دادن آدرس کردم. از ترس، تمام تنم یخ کرده بود. نور تلفن همراهم را روی صورت مرد زخمی انداختم تا چهره‌اش را ببینم که...

روز قبل"
آیهان"
با وجود اصرارهای بسیارم برای پیداکردن آدرسی از گندم، با مخالفت‌های پارسا مواجه شدم چرا که می‌ترسید اگر تمام مدت نقشه‌هایمان لو برود، سوگل از او آزرده خاطر می‌شود. به زحمت او را راضی کردم تا بالاخره آدرس ویلایشان را برایم فرستاد. دل در دلم نبود تا با سوگل حرف بزنم و از طرفی از واکنش سوگل هراس داشتم چطور... چطور به او این مسائل پیچیده را توضیح می‌دادم. پارسا هم سکوت را ترجیح داده بود و من بودم و خودم، که باید این مسأله را به تنهایی توضیح می‌دادم. طولی نکشید که سوگل با سه لیوان آبمیوه وارد شد و لب زد:
_ خوش اومدین.
انگار که به چیزی مشکوک شده باشد، نگاهش بین پارسا و من در گردش بود.
بالاخره دلم را به دریا زدم و سر صحبت را باز کردم و سوگل و هم تیزبینانه حرکات من و پارسا را زیر نظر داشت:
_ خب... راستش من یه چیزی رو می‌خواستم بهتون بگم. فقط... می‌شه خواهش کنم کاملاً تا آخر بدون هیچ حرفی همه رو گوش بدین و منطقی باشین؟
سوگل با تکان دادن سر و کلمه‌ای که بسیار در بیان آن تردید داشت و به آرامی آن را به زبان آورده بود، لب زد:
_ بفرمایید.
کمی مکث کردم و سپس لب زدم:
_ وقتی خبر برگشتن گندم به روستا رو توسط خانوادهٔ سلما شنیدم، دل توی دلم نبود از طرفی خوشحال شدم که تونستم بالاخره بعد از مدت‌ها پیداش کنم و از طرفی، بخاطر کینه‌ای که محمدعلی نسبت به گندم داشت به شدت هراس داشتم. از واکنش محمدعلی خیلی ترسیده بودم و این‌که، نکنه تلافی رویا رو سر گندم که بی‌گناه بود دربیاره. آخه چندسال پیش درست اون‌ روز که رویا خودش رو توی آب سد پرت کرد، من از دور به اون سمت می‌رفتم و همه چیز رو شاهد بودم. اولش فکر کردم شوخیه! اومدم برم جلو و بگم خطرناکه از سد دوربشین. هر چقدر نزدیکتر می‌شدم، صدای گریه‌های گندم به گوشم می‌رسید تا این‌که...
من همه چیز رو دیدم! شاید اگه تمام اهالی هم سعی می‌کردن، نمی‌تونستن رویا رو از تصمیمی که گرفته بود منصرف کنن. رویا تصمیم خودش رو گرفته بود و مرگ، اون رو به سمت خودش می‌کشید. سعی کردم خودم به روستا بیام و حتی از دور هم ببینمش اما با مخالفت‌های دوست‌هام که یکیشون پارسا بود، مواجه شدم. چون مطمئن بودم محمدعلی بیکار نمی‌مونه. نمی‌دونم به صورت اتفاقی یا براساس نقشهٔ قبلیِ محمدعلی، به سمت مرکز اموراتش که همون خونهٔ مخفی توی روستا بود، کشیده شده بود و تنها شانسی که آورد، این بود که تونست فرار کنه. دیگه نتونستم تحمل کنم و با وجود مخالفت‌های پارسا و امیر، دلم رو به دریا زدم و تا نیمی از مسیر رو اومدم که من رو به زور برگردوندن. پارسا قول داد که خودش به جای من به روستا بره و مراقب گندم باشه تا من موقعیت خوانندگی و مسیری که در حال پیشرفت توی اون بودم رو از دست ندم. اما با این حال که بهش خیلی اعتماد داشتم باز هم دلم تاب نمی‌آورد. قرار شده بود پارسا از دور مراقبتون باشه اما این‌قدر همه چیز به سرعت پیش رفت که نتونستیم شما رو گمراه کنیم تا از محمدعلی و آدم‌هاش دوربشین. و یه جورهایی احساس می‌کردم، محمدعلی هم شما رو به نبرد دعوت می‌کنه.
هر کار می‌کردیم، فایده نداشت آشنایی شما با سلما و متوجه شدن این مسأله که زنده‌ست، به حرف اومدن سلما، همه و همه به قدری سریع صورت گرفت که نتونستیم جلوی شما رو بگیریم. برای این‌که از کارهاتون سر دربیاریم، امیر وارد بازی شد و خودش رو به مارال به عنوان پلیس مخفی معرفی کرد و حسابی اون رو ترسوند و این درست زمانی بود که مارال بهمون گفت، مادر گندم پیدا شده! در حالی که پس از شکایت محمدعلی و خانواده‌اش از کامران و گندم که سعی می‌کردن مرگ رویا رو قتل توجیه کنن، مادرشون ایست قلبی می‌کنه و فوت می‌شه اما به خاطر شرایط روحی کامران و گندم، هیچ حرفی از فوت مادر زده نمی‌شه و به خاطر افسردگی مقطعیشون هم، دکتر توصیه می‌کنه که خبر فوت مادرشون رو نگن و بعد از چند سال این حرف می‌پیچه که پدر و مادرشون جدا شدن و پدرش هم در این مورد سکوت می‌کنه. البته شکایت محمدعلی، با شهادت من و تحقیقات پلیس با شکست مواجه می‌شه. عسل از طریق یکی از آشناهاش سعی کرده بود شماره رو پیداکنه اما اون آشنا خودش از آدم‌های محمدعلی بود و عسل این مسأله رو نمی‌دونست. تعقیبتون کردیم و سعی کردیم جلوتون رو بگیریم اما نمی‌شد. چطوری می‌خواستیم به گندم بگیم که دست برداره؟ اصلاً باور می‌کرد؟ یا ما رو اصلاً یادش بود؟ طبق گفته‌های پارسا که جدیداً به من این مساله رو گفت، اون روز صبح که با تعقیب‌های دوست پارسا متوجه شدیم گندم به سمت خروج از روستا و محل قرار می‌ره و از طرفی با واکنش خود آدم‌های محمدعلی که مثل گرگ از دور حواسشون به گندم بود، باعث شد شک کنیم و پابه پای گندم تعقیبش کنیم. آدم‌های محمدعلی هم پابه‌پای گندم منتظر بودن تا کامل از روستا خارج بشه و اجازهٔ هیچ واکنش و حرکتی رو به ما نمی‌دادن. پارسا بدون این‌که بدونم، سعی داشت جلوی گندم رو بگیره که البته رسماً در حال گند زدن بود. به عنوان مزاحم چند نفر رو فرستاد تا راه گندم رو ببندن و اجازه ندن که بره! اما گندم لجبازتر و سمج تر از این‌ حرف‌ها بود و تا حدودی شرایط هم براش محیا بود. مینی‌بوس کارگرها از راه رسید و گندم سوار شد. با کلی دردسر جلوی مینی‌بوس رو گرفتن و محمدعلی متوجه شد که کسی جلوی نقشه‌هاش رو می‌گیره. اما نمی‌دونست که اون شخص منم.
نقشه‌های محمدعلی برای دیوانه جلوه دادن گندم، درست با همون کلک و حیلهٔ همیشگی که روی سلما پیاده کرده بودند، بود اما با این تفاوت که به سنگ خورد. محمدعلی چاره در این دید که گندم رو کامل از سر راهش برداره و با این فکر، برای این‌که کوچکترین شک و شبهه‌ای ایجاد نشه، این حرف که عاشق گندم شده و قصد ازدواج باهاش داره رو روی زبون‌ها انداخت. سپس تصمیم گرفت مهری رو وارد بازی بکنه. وقتی متوجه شدن که گندم انبار مخفی محمدعلی رو پیدا کرده، حسابی بهم ریختن و سعی کردن این‌بار با خشونت و به طور قطعی اون رو از سر راه بردارن. چندباری تصمیم به کشتنش گرفتن که دو _ سه باری نمی‌دونم از کجا کامران شک می‌کنه و سریع به خونه برمی‌گرده. کامران بدون این‌که متوجه باشه، زیاد وارد بازی محمدعلی شده بود و به جایی رسیده بود که نمی‌تونست برگرده. شب خواستگاری پدرش از مهری، محمدعلی یک نفر رو می‌فرسته تا گندم رو از سر راهش برداره به خاطر امنیت نداشتن خونه، راحت وارد شدن اما اون شب از طریق مارال به گوش تو رسوندیم که مراسم خواستگاری امشبه. رفتی و نمی‌دونستیم قراره گندم بیشتر خودش رو توی دردسر بندازه. مهری که وارد خونه‌شون شد، همه متوجه شدیم که دیگه خطر خیلی بهش نزدیکه. اصلاً... اصلاً دوست نداشتم اتفاقی براش بیفته. پارسا به من گفته بود مراسم بخاطر آتش سوزی بهم خورده اما نگفته بود که چند وقت بعدش مراسم عقد صورت گرفته و مهری خونهٔ اون‌ها ورود کرده. آتش سوزیِ خونهٔ مهری رو، یکی از اقوام من به گردن گرفت و اون رو یک اشتباه سهوی نشون دادیم و خسارتش رو دادیم. خیلی سعی کردیم شما خودتون رو وارد این بازی نکنین اما متاسفانه حریفتون نبودیم. خبر مراسم خواستگاری محمدعلی از گندم متأسفانه چند وقت بعدش، به گوشم رسید و پنهان کاری پارسا و امیر رو فهمیدم دیوونه شدم. امیر، مارال رو حسابی قانع کرده بود که شما وارد عمل نشین و کاری نکنین و از طرفی پدر سلما هم فرستاده بود تا شما رو منصرف کنن اما با وجود لجبازی‌های مارال و کمکش به شما، کارها بهم ریخت. چون اون در هرصورت دوست شما بود و به شما کمک می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
پدر سلما رو فرستادیم تا جلوی کارهای شما رو بگیره اما انگار شما دست بردار نبودین. تا این‌که جریان خواستگاری بدون این‌که پارسا بهم اطلاعی بده، انجام شد. طبق گفته‌های خودِ پارسا، تلاشش رو کرد تا جلوی مراسم رو بگیره اما نتونست. محمدعلی مصمم‌تر از هر کسی بود و شما رو زیر نظر داشت و من این اتفاقات رو زمانی متوجه شدم که مدتی از چاقو خوردن پارسا گذشته بود و شما با کمک امیر، از روستا خارج شدین. پارسا مدام می‌گفت که همه چیز تحت کنترله! اما یه چیزی توی دلم می‌گفت "گندم توی خطره و اون دختری که من می‌شناسم هرگز کوتاه نمی‌آد و ساکت نمی‌مونه." به خاطر همین مسأله، به خونه‌ای که توی منطقهٔ ویلایی داشتم، رفتم تا کمی فکر کنم و آروم بشم و روز بعدش به سمت روستا بیام و نامحسوس از اوضاع باخبر بشم اما نمی‌دونستم پارسا شما رو به همون ویلای من آورده بود و با این‌کار، همه چیز از کنترل خارج شد و وقتی پارسا جریان رو بهم گفت، با هم درگیر شدیم و رفاقتمون رو بوسیدم و گذاشتم کنار! چون این بی‌اطلاعی سبب شده بود، محل زندگی شما رو دوباره گم کنیم. به پارسا هشدار دادم که محل زندگی شما رو پیدا کنه و بعد از اون، از شما دور باشه اما انگار تو این چند ماه پارسا حسابی دلش گیر کرده بود و هرکاری می‌کردم، نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم تا به دیدنت نیاد. تصور من این بود که بامخالفتت مواجه می‌شه و ممکنه کلاً از این منطقه برین و حالا که گندم رو پس از سال‌ها پیداکرده بودم، دوباره گمش کنم و...
وقتی متوجه شدیم دنبال کار می‌گردین، با کمک پارسا و آشناهاش به‌ سرعت یه دفتر مجله زدیم که هیچ مجوزی نداشت و بماند که سر اون چه‌قدر به من گیر دادن. در واقع اصلاً از قبل چنین دفتر مجله‌ای وجود نداشته و همه‌ش به اصرار من بوده تا مواظب باشم گیر آدم بدی نیفتین اما شما و دوستتون از قبل سر کار رفته بودین. دلم تاب نیاورد و دیگه نتونستم خودم رو به گندم نشون ندم. بعد از این‌که به صورت اتفاقی در حالی که تو مسیر رفتن به ویلا گم شدم و گندم رو دیدم، پس از سال‌ها انگار که همون حس و حال سابق زنده شد. با هماهنگی‌های من بین چند تا خواننده، بالاخره قضیه عکاسی کنسرت و تیزر شروع شد اما با اومدن الینا همه چیز خراب شد. الینا همون خانمیه که به من در زمینهٔ خوانندگی کمک کرده بود و یک جورایی تهیه کننده‌ هم محسوب می‌شد. اما خودش هم عاشق شهرت بود و سعی کرد از راه ازدواج وارد بشه. بعد از سه سال همکاری، به دلیل کم بودن مبلغ قرارداد‌های کنسرت، وقتی گفتم که مبلغ قرار داد کمه و تصمیم دارم مستقل همه چیز رو اداره کنم، گفت که وابسته شده و... بعد از اون همه جا گفت همسرمه. من حاضرم ثابت کنم که این خانم فقط تهیه کننده بوده و بس! توی صفحهٔ مجازی خودم هم این مسأله رو تکذیب کردم.
دیگه واقعاً نمی‌دونم چی بگم. نمی‌خوام زندگیتون بهم بریزه. پارسا واقعاً دوستت داره و مطمئنم تو هم دوستش داری. خودتون هم عاشقین و این رو الان بهتر درک می‌کنین... من واقعاً گندم رو دوست داشتم. از وقتی که خودم رو شناختم! اما سرنوشت جدایی رو خواست. خودم رو به هر آب و آتشی زدم که بعد از جریان رویا و رفتنشون پیداش کنم. دنبال گندم از روستا بیرون رفتم و به شهر رفتم همه جا رو گشتم اما نبود! انگار که آب شده بود و رفته بود زیر زمین! توی این شهر به این بزرگی محله‌ای نمونده که نگشته باشم. من به عشق دیدن دوبارهٔ گندم و با این انگیزه وارد دنیای احساسی موسیقی شدم و دلنوشته‌هام و شعرهای عاشقانه‌م مرهم زخم دل خیلی‌ها شد. تمام مدت فکرم این بود که یه جوری پیداش کنم. توی این چندسال تمام مدت فقط... دنبال یه رد و نشونه بودم. بعد از شهرت و پیداکردنش، مثل یه ماهی لیز خورد و دیگه ندیدمش. خدا می‌دونه چه‌قدر وقت عکس گرفتن با هوادارها یا تو کنسرت‌ها دنبالش گشتم. فقط خدا از دلم آگاهه که چه‌قدر به خاطرش روی استیج اشک ریختم و بین جمعیت دنبالش گشتم.
تا این‌که متوجه شدم پارسا بعد از این چند سال هنوز هم باهات در ارتباطه. هر چه‌قدر خواهش کردم، با التماس‌هاش مواجه شدم که اگه سوگل بفهمه، ممکنه ترکم کنه و اصلاً همه چیز رو بهم بزنه. برای مراسم عقدتون لحظه‌شماری کردم که دیدمش. تمام مدت نگاهم دنبالش بود و دنبال یه فرصت بودم که باهاش صحبت کنم. اما وقتی که بعد از مراسم توی پارکینگ دنبالش رفتم و صداش کردم، با انبوه هوادارها که می‌خواستن عکس بگیرن مواجه شدم و در عرض کسری از ثانیه همه‌جا به قدری شلوغ شد که نتونستم دنبالش برم و صدام رو نشنید. می‌دونم شما هم شوکه شدین اما، می‌شه ازتون خواهش کنم آدرس محل زندگی جدید گندم رو بهم بگین؟! خواهش می‌کنم.
سوگل حسابی در شوک فرو رفته بود. حق هم داشت! تصور این‌که کسی تمام مدت آن‌ها را زیر نظر داشته و تعقیب می‌کرده و گاهی به کمک آن‌ها می‌رفته، سخت بود از طرفی که انتظار شنیدن این حرف‌ها را هم مسلماً از زبان من نداشت.

****
در حال رانندگی‌کردن بودم و خدا خدا می‌کردم که سوگل راضی شود و آدرس را بدهد. دل در دلم نبود که هرچه زودتر با گندم صحبت کنم و از این موش و گربه بازی دست برداریم. با نگاه کردن به آینهٔ ماشین، متوجه ماشینی که مرا تعقیب می‌کرد، شدم. پاهایم را محکم روی پدال گاز فشردم به طوری که صدای جیغ لاستیک‌ها در فضا پیچید. پس از دست به سر کردن مزاحمی که تعقیبم می‌کرد، به خانه رفتم و به تلفن همراهم چشم دوختم و منتظر همراهی سوگل شدم.
نزدیک‌های ساعت هشت شب بود که با صدای برخاستن پیامک از گوشی، به سرعت بلند شدم و با دیدن آدرسی که از شماره‌ای ناشناس برایم ارسال شده بود، به سرعت سر جایم نشستم و با خوشحالی کمی بالا و پایین پریدم و سپس برای رفتن حاضر شدم. باید امشب بهترین لباس‌هایم را می‌پوشیدم. در حال انتخاب لباس مناسب بودم، که صدای تماس بلند شد. به سرعت تماس را وصل کردم:
_ جونم پارسا؟ برادری کردی در حقم. نمی‌دونم چه جوری ازت تشکر کنم. از سوگل هم تشکر کن یه دنیا ممنون.
پارسا:
_ فکرکردم آدرس رو ندیدی ولی ظاهراً اشتباه فکر می‌کردم. از پیش تلفن تکون نخورده بودی نه؟
_ خب مگه می‌شه تکون بخورم. بعد از این‌ همه مدت شجاعت پیدا کردم و می‌خوام برم رک و راست حرف دلم رو بهش بگم فقط خداکنه به حرف‌هام گوش بده و باورم کنه. پارسا برام دعا کن خواهش می‌کنم. بازم مرسی. کار نداری؟ من می‌خوام آماده بشم خیلی عجله دارم.
پارسا:
_ نه مراقب باش گند نزنی، خداحافظ،
به سرعت لباسم را عوض کردم و سپس سوار ماشینم شدم.
ساعتی بعد"
پس از رسیدن به آدرسی که سوگل فرستاده بود و محلهٔ سوت و کور و خلوتی بود، ماشین را پارک کردم و پیاده شدم. سپس به سمت آیفون رفتم که...
با حملهٔ چند نفر نتوانستم زنگ آیفون را بفشارم. آن چند مرد مرا را به سمتی می‌بردند که هرچه دست و پا می‌زدم حریفشان نمی‌شدم. با تمام قدرت سعی در خلاصی داشتم اما زور آن‌ها بیشتر بود. مرا به سمت پارکی خلوت کشاندند و تا جایی که ممکن بود، کتکم زدند تا این‌که، با دیدن مردی که فریاد می‌زد اون‌جا چه خبره؟ ضربهٔ چاقو محکم به شکمم اصابت کرد و از درد ناله کردم و دیگر نفهمیدم چه شد...
دقایقی بعد"
این‌که نقش بر زمین شده بودم را احساس می‌کردم. از ضعف بدنم می‌توانستم تشخیص دهم که خون زیادی از من رفته. آن مرد که فریادش سبب فراری دادن مزاحم ها شده بود به کمکم نیامده بود و همچنان نقش بر زمین بودم. چشم‌هایم مدام در حال بسته شدن بود و دیگر امیدی نداشتم و سعی برای نجات دادن خودم می‌کردم، اما انگار امکان پذیر نبود.
از شدت درد توان نجات دادن خودم را از دست داده بودم و تنها، صدای ناله‌های ضعیفم بود که در فضای پارک پخش می‌شد. برای بیدار ماندن تمام تلاشم را کردم تا این‌که دیگر هیچ چیزی نفهمیدم و از حال رفتم و نور لامپ‌های سقف بیمارستان بود، که باسرعت از بالای سرم می‌گذشتند و...
 
آخرین ویرایش:

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
چندساعت بعد"
سعی کردم چشمانم را به آرامی باز کنم اما نور زننده‌ای که در فضای اتاق بود، چشمانم را می‌آزرد. با دیدن خانمی که پشت به من، از پنجره مشغول تماشای بیرون بود، توجهم جلب شد و چشمانم را آنقدر باز و بسته کردم، تا به فضای اتاق عادت کنند. سعی کردم روی تخت بنشینم که احساس درد وحشتناکی کردم و ناخوداگاه "آخ" گفتم و چشمانم را روی هم فشردم که با صدای شنیدن همان خانم، چشمانم را گشودم و در کمال ناباوری دیدم که...
گندم:
_ آخ چی‌ شدی؟ دراز بکش، سعی نکن بشینی. خداروشکر به هوش اومدی، الان دکتر رو خبر می‌کنم.
به سرعت از اتاق خارج شد و من همچنان به همان نقطه‌ای که ایستاده بود، مات و مبهوت خیره شدم. به ثانیه نکشید که همراه با دکتر و چند پرستار وارد اتاق شد و دکتر شروع به چک کردن وضعیتی که در آن قرار داشتم، کرد.
دکتر:
_ خداروشکر شرایطش خوبه.
گندم:
_ آقای دکتر کی مرخص می‌شن؟
دکتر:
_ فعلاً که چند روز مهمون ما هستن بعد از اون مرخص می‌شن.
سپس دکتر لبخندی به رویم پاشید و لب زد:
_ می‌شه یه عکس سلفی باهم داشته باشیم؟
بلافاصله کمی سر جایم جابه جا شدم و لب زدم:
_ البته.
پس از رفتن پزشک و پرستار، گندم روی صندلی کنارم نشست و لب زد:
_ بهتری؟
همچنان از دیدنش متعجب بودم. با این حال، چشمانم را روی هم فشردم و لب زدم:
_ خوشحالم که می‌بینمت.
دیگر تأخیر را جایز ندانستم و شرایط را برای گفتن حرف‌هایم مساعد دیدم اما نمی‌دانستم که چطور باید حرف‌هایم را به زبان بیاورم به همین دلیل، بهترین کار را در کمک خواستن از سوگل دیدم. بلافاصله رو به گندم لب زدم:
_ می‌شه تلفنم رو بهم بدی؟
بدون لحظه‌ای وقفه، تلفن همراهم را داد. به سرعت پیامکی برای سوگل ارسال کردم:
_ سلام سوگل خانم. راستش... یه خواهش ازتون داشتم. می‌شه در حقم خواهری کنین و یه چیزایی از حرفایی که بهتون گفتم رو به گندم بگین؟
دقایقی گذشت و پاسخ مثبت سوگل، در پیامکی که دریافت کردم، اعلام شد. در همین حین تلفن همراه گندم به صدا در آمد.
گندم"
با شنیدن صدای تلفن از اتاق خارج شدم و لب زدم:
_ جانم سوگل؟
سوگل:
_ راستش گندم، همین الان آیهان بهم پیام داد.
_ خب؟
سوگل:
_ هیچی دیگه... ازم خواست یه چیزایی که به من گفته بود رو بهت بگم. ولی نمی‌دونه که من چند شب پیش همه چیز رو گذاشتم کف دستت.
_ حرف دیگه‌ای نزد؟
سوگل:
_ نه فقط تابلو نباش خب؟ الان هم پارسا برای نهار می‌آد من تلفن رو قطع می‌کنم. به پارسا چیزی راجب زخمی شدن آیهان نگفتم. مأمورها چیزی نگفتن؟
_ تحقیقات رو شروع کردن تا افرادی که به آیهان حمله کردن، پیداکنن!
سوگل:
_ آهان. تو خیلی بمون بعد برو پیشش باشه؟
_ باشه باشه حواسم هست. وای استرس دارم.
سوگل:
_ اصلاً استرس نداشته باشیا. اتفاق‌های خوبی که خیلی وقت پیش منتظرش بودیم الان دقیقاً تو درست‌ترین زمان خودش داره اتفاق می‌افته. یه یک ساعتی بمون بعد برو بالا.
_ باشه سوگل. مرسی که هستی فعلاً.
سوگل:
_ فعلاً.
نمی‌دانستم نحوهٔ برخوردم با آیهان باید چگونه باشد، تا شک نکند. باید خودم را به بی‌خیالی می‌زدم اما از بس که خوشحال بودم و در پوست خودم نمی‌گنجیدم، حتم داشتم پس از مواجهه با آیهان خنده‌ام می‌گیرد یا گند می‌زنم. کف دستانم از شدت ذوق، عرق کرده بود و تصمیم گرفتم کمی پیاده‌روی کنم و سپس به بیمارستان بازگردم.
تمام مدت با خودم کلنجار می‌رفتم که باید چهره‌ام را عادی نشان دهم اما دستِ خودم نبود. حتی با دیدن درخت‌های داخل خیابان هم، نیشم تا بناگوشم باز می‌شد و خنده‌ام می‌گرفت. خیلی تمرین کردم اما نمی‌شد! در این شرایط هر کسی مرا می‌دید، حتم داشتم که به دیوانه بودنم پی می‌برد چرا که با خودم حرف می‌زدم، لبخند می‌زدم و حتی کلنجار می‌رفتم.
تمام تلاشم را کردم تا به مسائلی ناراحت کننده فکرکنم، تا حس شادی درونم پنهان بماند.
***
تقه‌ای به در زدم و وارد اتاق شدم. آیهان انگار که منتظر عکس‌العملی باشد، حرکاتم را زیر نظر داشت. مستقیم روی صندلی نزدیک پنجره نشستم و مشغول ور رفتن با تلفن همراهم شدم و خودم را سرگرم نشان دادم. تا اینکه آیهان لب زد:
_ خب... چه خبر...
پاسخم سکوت بود و مطمئن بودم آنقدر سماجت می‌کند تا بداند سوگل چه چیزهایی را گفته و چه چیزهایی را نگفته! از آن جایی که بسیار کم طاقت بودم و دوست داشتم این حرف‌ها را از زبان او بشنوم و در عین حالی سعی در خنثی کردن شادی درونم داشتم اما موفق نشدم و به سرعت لب زدم:
_ سوگل همه چیز رو گفت!
اول کمی متعجب شد و سپس نفس عمیقی کشید که برای عوض کردن فضا، ادامه دادم:
_ برای نابودی محمدعلی و نجات کامران هر کاری می‌کنم. حاضری کمکم کنی؟

چند روز بعد"
گندم"
مخفیانه در راه بازگشت به سمت روستا بودیم تا دست محمدعلی و آدم‌هایش را رو کنیم. فقط به مدرکی نیاز داشتیم تا حرف‌هایمان را ثابت کنیم از طرفی آیهان با دوستانش در نیروی انتظامی و مبارزه با موادمخدر، هماهنگ کرده بود و همه چیز برای نابودی محمدعلی آماده بود. طبق شنیده‌های آیهان از زبان سرهنگ ملک‌پور، در اطراف این روستا و روستاهای نزدیک به آن، رد یکی از عناصر اصلی تیم جابه‌جایی مواد مخدر را زده بودند. سرهنگ ملک پور خودش بزرگ شدهٔ همین روستا بود و رد یکی از عناصر اصلی را تا چندکیلومتری روستا زده بود و به دلیل شناختی که از مردم روستا داشت، اصلاً تصور نمی‌کرد که در همین روستا محمدعلی یکی از عناصر اصلی باشد. به همین دلیل در این روستا اصلاً تفتیش انجام ندادند و به جای آن، به دنبال رد یکی از عناصر در روستاهای مجاور بودند.
 
آخرین ویرایش:
  • دوست داشتم !
واکنش ها: Ronaksabooory

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
استرس زیادی داشتم چرا که پس از چند سال به روستا باز می‌گشتم و پس از آن فرار و ندیدن‌های پدر و برادرم کامران، دوباره به آن‌جا مخفیانه باز می‌گشتم و به شدت از مواجهه با پدر و کامران هراس داشتم. نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم به همین دلیل تصمیم گرفتم مخفیانه به روستا بازگردم و به پلیس کمک کنم که آیهان نیز مرا همراهی کرد و اکنون در حال بازگشت بودیم. نیمه‌های شب بود، به همان خانه‌ای که پارسا و امیر ما را پناه داده بودند و سپس از آن‌جا فراری داده بودند، رفتیم. هیچ وقت تصورش را نمی‌کردم که پس از آن همه بدبختی و مصیبت روزی این چنین کنار آیهان بنشینم و با هم به روستا باز گردیم. خدا را در دل شکر گفتم و دل به مسیر و آسمان تاریک شب سپردم. نیمه‌های شب به همان خانه رفتیم و بسیار خسته و گرسنه بودیم. آیهان درب یخچال را باز کرد. اثری از هیچ خوردنی در یخچال نبود. به دیوار آشپرخانه تکیه دادم و لب زدم:
_ آیهان من گشنمه الان چی بخوریم؟
آیهان:
_ عه خب فکر این‌جاش رو نکرده بودم. کاش قبلش سفارش می‌کردم یخچال رو پر می‌کردن.
سپس نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد:
_ ساعت چهار صبحه! الان که مغازهٔ روستا باز نیست. روغن هست؟
درب کابینت‌ها را باز کردم و لب زدم:
_ آره.
آیهان:
_ خب یکم دیگه صبح می‌شه، می‌رم از مغازه یه چیزایی می‌خرم.
_ نابغه! بعد فکر نمی‌کنی محمدعلی شک می‌کنه که تو چرا یهو برگشتی؟
آیهان سرخوشانه لب زد:
_ چرا همه چیز رو سخت می‌گیری.
سپس چهره‌اش را مظلوم کرد و در حالی که با انگشت سبابه‌اش ور می‌رفت، به آرامی لب زد:
_ اصلاً منظورم این نبود که خودم برم خرید... یعنی...
بدون وقفه میان حرفش پریدم و لب زدم:
_ لابد من باید برم؟
آیهان:
_ نه خب... می‌گم، یه دوست داشتیا... اسمش چی بود؟ آرال بود، هیمالیا بود...
_ آره من که باورم شد تو مارال رو یادت نیست.
با شیطنت دستش را پشت گردنش کشید و لب زد:
_ خب حالا نمی‌شه بهش بگی اون بخره پولش رو بهش بدیم؟
_ باشه حالا یه فکری می‌کنم.
آیهان:
_ خب... می‌گم حالا که داری می‌گی، بگو نون گرمم بخره.
سپس خنده‌ای کرد و از مقابلم رد شد. خودش هم از این حجم پررویی‌هایش خنده‌اش گرفته بود.
***
جای خوابم عوض شده بود و از طرفی، دلم برای دیدار پدر و کامران پر می‌کشید و فکر و خیالات مزاحم خواب را از آسمان چشمانم ربوده بود. آیهان روی کاناپهٔ درون پذیرایی دراز کشیده بود. پتو را کاملاً روی سرم انداختم دور خودم پیچیدم و وارد پذیرایی که کاملاً تاریک بود و فقط لامپ آشپرخانه آن‌جا را روشن می‌کرد، شدم. به آرامی روی کاناپه نشستم. آیهان هم غرق در فکر بود. به طوری که اصلاً حضورم را حس نکرد. انگار که او هم مانند من فکرش حسابی درگیر بود اما به روی خودش نمی‌آورد تا افکار آشفتهٔ او هم به نگرانی‌هایم افزوده نشود و بیشتر از این به خیالات و حال و روز پریشانم اجازهٔ جولان ندهد. نفس عمیقی کشید و روی کاناپه جابه‌جا شد و روی این سمت پهلویش دراز کشید. به ثانیه نکشید که با گره خوردن نگاهش به من، که با پتو خودم را پوشانده بودم، فریاد بلندی کشید و سر جایش پرید و درحالی که بالش را محکم در آغوش داشت، لب زد:
_ یا سید عباس!
بلافاصله دستانم را به سمتش گرفتم و در حالی که چشمانم درشت شده بود و استرس گرفته بودم، لب زدم:
_ منم... منم نترس! گندمم!
آیهان از ترس رنگش مانند گچ دیوار سفید شده بود. با ترس و به سختی آب دهانش را قورت داد که صدایش به گوشم رسید. سپس نفس حبس شده‌اش را بیرون فرستاد و در حالی چشمانش را روی هم می‌فشرد، لب زد:
_ زهر ترکم کردی که تو!
خنده‌ای کردم و لب زدم:
_ اینجوری می‌خواستی مراقبم باشی؟
آیهان:
_ ای بابا... حالا پیش اومد دیگه!
صدای قار و قور شکمش در فضای اتاق به گوشم رسید و سبب شد ثانیه‌ای به چشمان یکدیگر خیره شویم. برای عوض کردن فضا رو به آیهان لب زدم:
_چرا نخوابیدی؟
آیهان به قار و قور شکمش اشاره‌ای کرد و با خنده لب زد:
_ معلوم نیس؟
مانند خودش با خنده لب زدم:
_ چرا اتفاقاً خیلی تابلوئه. صدای قار و قور شکمت، آبرو و حیثیتمون رو برد! هر کی ندونه فکر می‌کنه چند قرنِ که غذا نخوردی. فکر کنم صداش تا توی رختخواب محمدعلی هم رفته!
آیهان با صدای بلند تک خنده‌ای کرد و لب زد:
_ راستی شما خونتون مرغ دارین؟
_ مرغ که آره. بابام همیشه قبل از این‌که تموم بشه چند تا می‌خرید می‌ذاشت تو یخچال. چطور؟
آیهان:
_ اون مرغ نه! این مرغ!
_ کدوم مرغ؟
آیهان:
_ مرغ دیگه. مرغی که زنده باشه و تخم مرغ کنه.
_ آهان. نه اون رو نداشتیم.
آیهان:
_ ولی من یه جا می‌شناسم که دارن.
_ کجا؟
آیهان:
_ حاضر شو بریم.
از جایم تکان نخوردم و مردد نگاهش کردم که با شیطنت لب زد:
_ زود باش دیگه.
به سرعت لباس‌هایم را با لباس‌هایی تیره رنگ عوض کردم. آیهان از خانه خارج شد و من هم به اجبار، دنبالش راه افتادم و لب زدم:
_ آیهان کجا می‌ریم؟
آیهان:
_ هیس! فقط دنبالم بیا.
از لابه‌لای باغ‌هایی که در روستا بودند در حال حرکت بودیم. با وجود آیهان هیچ احساس ترسی نداشتم و خیالم به دلیل حضورش، راحت بود. تا این‌که به نزدیکی یکی از خانه‌های روستایی که به نظرم بسیار آشنا می‌آمد، رفتیم. از حصار کوتاه و چوبی یکی از خانه‌های روستایی که تا کمرش می‌رسید و برای جلوگیری از ورود حیوانات بود، به داخل پرید و لب زد:
_ آروم از حصار رد شو. آروم... خودت رو زخمی نکنی.
هیجانم به شدت بالا رفته بود و از طرفی هنوز نمی‌دانستم آیهان قصد انجام چه کاری دارد.
وارد خانهٔ آسیه، هم کلاسی قدیمی‌ام شده بودیم همان دختر درسخوانی که اجازهٔ رسیدن نور به ورقه‌اش را نمی‌داد. در عجب بودم آیهان چگونه پس از این همه سال در خاطرش بود، که خانوادهٔ آسیه مرغ دارند. شاید هم چون اکثر مردم روستا در کنار باغداری و کشاورزی دامداری هم می‌کردند، به همین خیال وارد خانه شده بود. در دل با خنده لب زدم" ای خدا گرسنگی چی می‌کنه اون هم با مرد شکمویی مثل آیهان!"
به سرعت به سمت لانهٔ مرغ‌ها که در محوطهٔ پشت خانهٔ آسیه بود، رفتیم. از این می‌ترسیدم که مبادا مرغ‌ها داد و فریاد به پا کنند. آیهان به آرامی درب لانهٔ آن‌ها را باز کرد و رو به من لب زد:
_ همین جا بمون من الان می‌آم. جایی نریا!
کنار لانهٔ بزرگ مرغ‌ها در تاریکی در انتظار آیهان بودم. دقایقی گذشت و خبری از آیهان نیامد لحظه به لحظه حسی آمیخته از هیجان و ترس در درونم بیشتر می‌شد. حس می‌کردم سایه‌ای در تاریکی در حال حرکت است. به دنبال آیهان، به سمت درب لانه رفتم و در حال باز کردن درب لانهٔ مرغ‌ها بودم، که با بیرون آمدن یک دفعه‌اش، هین محکمی کشیدم و نفسم را حبس کردم تا این‌که به آرامی و بدون سروصدا از لانه خارج شد و اشاره کرد که برویم. از خانهٔ آن‌ها که خارج شدیم و دورتر رفتیم، باخنده لب زدم:
_ ای خدا اصلاً فکرش رو نمی‌کردم اینقدر شکمو باشی! وای فکرش رو بکن، سلبریتی مملکت مشغول آفتابه دزدی!
آیهان با خنده لب زد:
_ آفتابه نه و تخم مرغ! خب گشنمه چی‌کار کنم، دیگه صدای قار و قور شکمم محمدعلی رو داشت فراری می‌داد، به‌خاطر همکاری با پلیس و این‌که فرار نکنن مجبور شدم.
خنده‌ام گرفت و لب زدم:
_ بعداً پول تخم مرغ‌ها رو نمی‌خوای بهشون بدی؟
آیهان:
_ چرا اتفاقاً یه تراول پنجاهی گذاشتم داخل سطل بزرگ دونهٔ مرغ‌ها. یه کاغذم توش گذاشتم.
_ آهان خوب کردی! فقط از کجا می‌دونی دونهٔ مرغا بود؟ شاید پِهِن مرغ‌ها بود. کاغذ برای چی؟
آیهان با خنده لب زد:
_ نه بابا... لمس کردم. خب دیگه دونهٔ مرغ‌ها رو با لمس تشخیص می‌دم ناسلامتی تو روستا بزرگ شدما. توی کاغذ هم از قبل، وقتی داشتی حاضر می‌شدی و تو خونه بودیم یه چیزایی نوشتم.
_ مثلا چی نوشتی؟
آیهان:
_ شماره‌م رو گذاشتم و گفتم از یکی از مرغاتون خوشم اومده. می‌خوام ماهانه یه مبلغ برای تهیهٔ غذاش بدم. لطفاً شماره کارت مرغتون رو ارسال کنین.
خنده‌ای کردم و لب زدم:
_ وای مسخره! شوخی نکن. از دستِ تو! جدی می‌گم تو کاغذ چی نوشتی؟
آیهان:
_ هیچی بابا. فقط نوشتم این پول بابت پول تخم مرغ‌هاییه که برداشته شده.
_ آیهان یه وقت انگشت نگاری نکنن، نفهمن دزدیدن تخم مرغا کار تو بوده؟
آیهان در حالی که از شدت خنده در حال انفجار بود، لب زد:
_ عه وا! خوب شد گفتی یادم نبود اگه بفهمن جرمم سنگینه! بیا قاچاقی از مرز رد شیم گیر نیفتیم.
از شدت خنده در حال روده بر شدن بودم. وارد خانه شدیم و آیهان شروع به نیمرو کردن تخم‌ها کرد و به قدری با ولع مشغول خوردن بود، که اشتهای هر فرد سیری را هم برمی‌انگیخت.
رو به آیهان لب زدم:
_ دستت دردنکنه چه‌قدر خوشمزه شده بود. وقتی این همه تخم مرغ رو شکستی انتظارش رو نداشتم همه رو بتونیم دوتایی بخوریم. شکم ده نفر رو سیر می‌کرد ولی تو همه‌ش رو خوردی!
آیهان:
_ ای بدجنس! خب تنها نبودم که. توام باهام خوردی. شریک جرممی!
_ راستی آیهان نمی‌دونستم این‌قدر اشتهات خوبه تو که این همه غذا می‌خوری کجا می‌ره؟ چرا چاق نیستی؟
آیهان:
_ والا غدا خور که نیستم... نمی‌دونم از معده‌م پرسیدم غذا‌هایی که می‌خورم کجا می‌رن ولی جوابم رو نداد.
از این همه شوخ طبعی آیهان خنده‌ام گرفته بود. در نگاه اول هر کسی که با چهرهٔ معصومش مواجه می‌شد، او را فردی خجالتی و محترم درکمال ادب می‌دید و تصور نمی‌کرد تا این حد شوخ طبع باشد.
مانند خودش با شوخ طبعی لب زدم:
_ ولی آیهان این همه شکمو باشی من نمی‌تونم خرجت رو بدم یا شکمت رو سیر کنم. تموم خونه زندگیم رو می‌خوری.
خنده‌ای کردم که متعجب نگاهم کرد و لب زد:
_ نه خب همیشه که اینجوری نیستم. حالا یه امشب گشنه‌م شد.
برای این‌که سربه سرش بگذارم ادامه دادم:
_ راستی چند تا تخم مرغ شکستی؟
آیهان:
– پونزده تا!
_ شوخی نکن!
آیهان:
_ جدی می‌گم!
_ پس چجوری آوردیش با خودت؟
آیهان:
_‌ گذاشتم تو جیب پیراهنم بقیه هم تو دستم گرفتم. سه تا هم خودت آوردی.
‌با تعجب لب زدم:
_ حسابی جارو کردیا!
آیهان با خنده لب زد:
_ یکی از مرغا به سختی مقاومت می‌کرد هر چقدر دنبال تخم مرغش گشتم، نبود. اصلاً اجازه نمی‌داد. ولی من سمج‌تر از این حرف‌هام. خم شدم دوباره به زور بلندش کنم و تخم مرغش رو بردارم. اما یکی از تخم مرغ‌هایی که تو جیبم گذاشته بودم، به فنا رفت و افتاد شکست.
سپس با لحنی بغض‌دار ادامه داد:
_ خدا لعنتش کنه. اگه اون تخم مرغم می‌ذاشت بیارم، الان وضعمون این نبود.
 
آخرین ویرایش:
  • هاها!
واکنش ها: Ronaksabooory

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
از این همه شوخی‌هایش به شدت خنده‌ام گرفته بود و سرخ شده بودم. دیگر کنترل خنده‌هایم دست خودم نبود. به سختی و نفس بریده لب زدم:
_ وای وای من مُردم از خنده.

***
مارال و امیر به محض این‌که فهمیدند به‌ روستا بازگشتیم، به استقبالمان آمدند. از دیدنشان به شدت خوشحال بودم. مارال را محکم در آغوش کشیدم و امیر با آیهان دست داد و به گرمی سلام و احوالپرسی دوستانه‌ای کردند. دلم به شدت برای مارال تنگ شده بود. محکم او را در آغوشم می‌فشردم. آیهان و امیر از خانه خارج شدند و از ما خداحافظی کردند و رفتند تا راحت با یکدیگر درد و دل کنیم.
تا غروب، با مارال از هر دری حرف زدیم. از مارال، شمارهٔ عسل را گرفتم و با او تماس گرفتم و به دقیقه نکشید، که عسل هم به جمع دونفره‌مان پیوست. به قدری حرف برای گفتن زیاد داشتیم که هرکداممان تند تند شروع به تعریف کردن، می‌کردیم و از هرفرصتی برای حرف زدن استفاده می‌کردیم.
یک هفته بعد"
نزدیک‌های غروب بود و امیر و آیهان طبق معمول برای پیگیری کارهای در تله انداختن محمدعلی، از روستا خارج شده بودند. امیر به مارال زنگ زد و چیزهایی را پشت تلفن گفت که مارال هراسان سرجایش ایستاد و لب زد:
_ چی؟؟ باشه، باشه الان.
با ترس از این‌که مبادا برایشان اتفاقی افتاده باشد، ایستادم و لب زدم:
_ مارال چی‌‌شده؟
مارال:
_ هیچی امیر می‌گه آدم‌های محمدعلی مشکوک شدن و از خونه بیرون نریم. می‌گه احتمال داره امشب عملیات انجام بشه البته اگه نیروهای کمکی به کلانتری مربوطه، کمک کنن و محمدعلی و آدم‌هاش فرار نکنن و جنس‌ها رو قایم نکنن.
عسل:
_ چی؟ جنس‌ها رو قایم کنن؟ آخه چرا؟ از کجا شک کردن؟
مارال:
_ نمی‌دونم خب همونطور که پلیس اینا رو زیر نظر داره، اینا هم جاسوس دارن دیگه. فقط خداکنه امیر مراقب خودش باشه. دفعهٔ قبل که رفته بود عملیات، رو تخت بیمارستان پیداش کردیم.
دستانم را برای همدردی روی شانه‌های مارال گذاشتم و لب زدم:
_ مارال الان چی‌کار کنیم؟
مارال:
_ نمی‌دونم.
ساعتی بعد"
دیگر نمی‌توانستم صبر کنم و دست روی دست بگذارم. اگر افراد محمدعلی شک کرده باشند قطعاً تا شب هر چه مدارک وجود داشت پاک می‌کردند و هیچ رد و اثری از خودشان به جا نمی‌گذاشتند. رو به مارال و عسل لب زدم:
_ من دیگه نمی‌تونم صبر کنم.
عسل :
_ یعنی چی؟
مارال:
_ می‌خوای چی‌کار کنی؟
_ نمی‌دونم! فقط می‌دونم که نباید دست روی دست بذارم اگه فرار کنن چی؟ تا شب همهٔ مدارک جرم رو رو قایم می‌کنن و هیچ اثری ازشون نمی‌مونه. باید بریم یه سر و گوشی آب بدیم. اصلاً خودم تنها می‌رم. نمی‌خواد کسی بیاد. همین جا بمونین من زود برمی‌گردم.
مارال:
_ تنها می‌رم یعنی چی؟ منم باهات می‌آم.
در حال رفتن بودیم که عسل لب زد:
_ وایسین منم بیام.
با شناختی که از او داشتم لب زدم:
_ اصلاً اجباری نیست عسل. همین جا بمون اگه برنگشتیم...
عسل:
_ نه میام. بریم.
از همان مسیر جنگلی که به روستا منتهی می‌شد‌، حرکت کردیم. همه چیز در روستا انگار که در شرایط عادی خود قرار داشت و فضای روستا کاملاً ساکت بود. منتظر و کنجکاوانه به مسیر می‌نگریستیم که با دیدن دختری با موهای قهوه‌ای تیره و چشمان طوسی رنگ که مارال برایش دست تکان داد کمی در شوک فرو رفتم. دختر به سرعت به اطراف نگاه کرد و سپس به سمتمان آمد و محکم مرا در آغوش کشید. از رفتارهای عجیب دختر در تعجب بودم که مارال لب زد:
_ سلام. خب هلن چه خبر بود؟
هلن:
_ سلام. خوبین؟ حس می‌کنم اوضاع خیلی مشکوکه! این همه سکوت غیر عادیه. ولی نتونستم نزدیک محوطهٔ محمدعلی اینا بشم. ترسیدم!
متعجب نگاهم بین دختر که نامش هلن بود و بین مارال، در گردش بود که لب زدم:
_ مارال دوستت رو معرفی نمی‌کنی؟
مارال با چشمانی درشت شده نگاهم کرد و لب زد:
_ واه! هلنه دیگه!
هلن دستش را جلو آورد و من هم به رسم ادب با او دست دادم اما بسیار گیج و گنگ بودم و هرچه فکر می‌کردم او را به خاطر نمی‌‌آوردم که عسل کنار گوشم پچ زد:
_ همون سلمای خودمون!
انگار که تازه دوهزاری‌ام جا افتاده باشد، با صدای بلند لب زدم:
_ آهان...
مارال سقلمه‌ای به پهلویم زد و لب زد:
_ هیس الان یکی می‌شنوه. با این قیافهٔ تابلومون لو می‌ریم.
دستم را جلوی دهانم گرفتم که سلما چشمکی نثارم کرد و مانند ما به مسیر روستا نگریست. درست در حالی که در یکی از باغ‌ها بودیم و پشت مسیر جنگلی، استتار کرده بودیم. حتی صدای نفس‌هایمان هم به گوش می‌رسید. اصلاً حس خوبی نسبت به موقعیتی که در آن قرار داشتیم، نداشتم و دلم بدجور شور می‌زد. تا این‌که صدای زنگ تلفن همراهم، سکوت را در فضا شکست و همه سر جاهایمان پریدیم. به سرعت تلفن را قطع کردم مارال و عسل دستشان را روی قلبشان گذاشته بودند و از ترس رنگشان پریده بود. تماس از سوی آیهان بود. تماس را رد کردم و پیامی ارسال کردم:
_ جانم آیهان؟
آیهان:
_ کجایی عزیزم؟
مارال با کنجکاوی پیش‌تر آمد و لب زد:
_ کیه؟
_ آیهانه!
مارال:
_ بهش نگی از خونه بیرون اومدیما. ول کن اصلاً جواب نده.
_ خب اگه جواب ندم نگران می‌شه. میاد خونه دنبالمون.
مارال:
_ پس یه جوری دست به سرش کن.
باشه‌ای" گفتم و شروع به پیچاندن آیهان کردم.
ساعاتی بعد"
هوا کم کم رو به تاریکی می‌رفت و همه با استرس و نگرانی منتظر وارد عمل شدن آیهان و دوستان پلیسشان بودیم اما هیچ خبری نبود.
عسل با کلافگی لب زد:
_ خب پس چرا این دوستاشون نمیان؟ الان اگه هواپیما هم داشتن، قایم کرده بودن وای به حال مواد.
هلن:
_ راست می‌گه یه زنگ بزن بهشون.
مارال:
_ این‌جا که نمی‌شه. برگردیم خونه. من که خسته شدم از بس این‌جا نشستم و حرص خوردم و به جاده خیره شدم.
حرف مارال را با تکان دادن سر، تأیید کردم به سمت خانه حرکت کردیم. عسل با مادرش تماس گرفت و اطلاع داد که شب پیش مارال می‌ماند. مارال هم که در این پیچاندن‌ها استاد بود، به مادرش گفت که با امیر برای صرف شام بیرون می‌روند. ساعاتی گذشت و هلن با استکان چای وارد پذیرایی شد و مانند ما روی کاناپه نشست و لب زد:
_ واقعاً متعجبم. هیچ‌کدوم از کارهای این پسرها به موقع نیست! چه وضعشه آخه؟ مگه دارن عروس میارن! ناسلامتی قاچاقچی می‌خوان بگیرن اینقدر استخاره می‌کنن. هوف!
نفسم را با حرص بیرون فرستادم که مارال لب زد:
_ فکر کنم خودمون باید یه فکری بکنیم.
مردد به مارال نگاهی انداختم که در حال نوشیدن استکان چای‌اش بود و سپس کمی فکر کردم و لب زدم:
_ یعنی خودمون بریم دنبالشون؟
عسل با دقت به حرف‌هایمان گوش می‌داد. مارال مجدد لب زد:
_ آره خب اشکالش چیه؟ قطعاً کارمون از این دو تا دست و پاچلفتیِ سر به هوا بهتره!
از اسم و صفات پر از مهر و محبتی که نثار آیهان و امیر کرده بود، خووش هم خنده‌اش گرفته بود. تک خنده‌ای کرد و ادامه داد:
_ راستی قبلاً هم که یه کاری شبیه این کردیم. خرجش فقط یه فیلمه! یه فیلم بگیریم می‌شه مدرک، تا پلیس‌ها برسن. تازه امیر و آیهان هم که در جریانه قضیهٔ محمدعلی هستن ما رو به حال خودمون ول نمی‌کنن، اگه طوری بشه به دادمون می‌رسن.
نگاهی به عسل و هلن انداختم تا از آن‌ها هم نظرخواهی کنم که لب زد:
هلن:
_ بی‌راه هم نمی‌گه! نظر خودت چیه؟
عسل:
_ اگه می‌خواین برین، تا یه جایی باهاتون میام.
مجدد لب زدم:
_ من موافقم خب پس بریم؟
سپس سریع سر جایم ایستادم که با جیغ جیغ مارال در حالی که قند بزرگی در دهانش گذاشته بود، مواجه شدم:
_ کجا؟ وایسا چاییم رو بخورم!
به سمتش خیز برداشتم و دستش را کشیدم که به زور ایستاد و دنبالم راه افتاد.

***
در تاریکی از حصار باغ‌های مردم با دقت، گذر کردیم و خودمان را به نزدیکی باغ محمدعلی رساندیم. کوچه خلوتِ خلوت بود. اما از سمت انتهای باغ آن‌ها سر و صدا می‌آمد. مارال دوربینش را بیرون آورد و به سمت باغ آن‌ها گرفت اما به قدری تاریکی محض همه‌جا را فرا گرفته بود، که چشم، چشم را نمی‌دید. مارال به آرامی کنار گوشم پچ زد:
_ اینطوری هیچی معلوم نیست کاملاً تاریکه. باید بریم جلوتر یه جایی که روشن باشه.
عسل:
_ این‌جا همه‌ش تاریکه. چجوری می‌خوای فیلم بگیری آخه. چرا این مأمورا نمیان؟
نفسم را با کلافگی بیرون فرستادم و لب زدم:
_ چاره‌ای نیست بیاین یه کوچولو فقط جلوتر بریم. زیاد جلو نمی‌ریم. حالا که همه‌شون ته باغ جمع شدن، فقط همین ابتدای باغ می‌ریم، باشه؟
مارال و عسل و هلن:
_ باشه بریم.
جلوتر از هر سه نفرمان، قدم فراتر گذاشتم و کامل کوچه را که پرنده در آن پر نمی‌زد، از نظر گذراندم و سپس لب زدم:
_ بریم!
 
آخرین ویرایش:
  • دوست داشتم !
واکنش ها: Ronaksabooory

Shaghayeghpoursalehi78

کاربر حرفه ای
نویسنده
210
1,003
1,601
با ترس و لرز، در حالی که سعی داشتیم حتی صدای قدم‌هایمان سکوت حاکم در فضا را نشکند‌، به سمت ابتدای باغ محمدعلی رفتیم. عجیب بود!‌ هر چه انتظار کشیده بودیم در کوچه و در ابتدای باغ هیچ رفتار مشکوک و یا افراد محمدعلی را ندیده بودیم و این حس بیشتر در دلمان چنگ می‌انداخت که نکند انبار را خالی کرده‌اند. انگار که همچنان در انتهای باغ کمی سروصدا به گوش می‌رسید. هلن به آرامی کنار گوشم پچ زد:
_ می‌گم... این جا که تاریکه و کسی حواسش نیست. یکم جلوتر بریم؟ مارال فقط داره از تاریکی فیلم می‌گیره.
مارال:
_ صدای پاهامون رو نشنون؟ برگ درخت‌ها ریخته روی زمین راه بریم صدا می‌خوره‌.
بلافاصله لب زدم:
_ اشکال نداره تا همه چیز رو خالی نکردن یکم جلوتر بریم. این‌جا تاریکه، یواش می‌ریم کسی هم متوجه نشه.
بالاخره به هر زحمتی که بود دلمان را به دریا زدیم. حس می‌‌کردم که شیطان در حال فریفتن ماست و نباید بیش از این نزدیک شویم اما... چاره‌ای نبود. قلبم به تندی مانند قلب گنجشکی که از ترس شکارچی بیم شکار شدن دارد، در حال تپش بود. دستان یخ زده‌ام را مشت کردم و با قدم‌هایی بسیار آرام همگی شروع به حرکت کردیم. مسیری که در کسری از ثانیه طی می‌شد، در دقایقی طی کردیم و نزدیکتر شدیم.
افراد محمدعلی مانند مور و ملخ مشغول جا به جایی کارتون‌هایی بودند. نور انتهای باغ از لامپی که روی چوبی قرارداده بودند و برقش از پروژکتور ذخیرهٔ نیرو بود، تأمین می‌شد. از جایی که ما ایستاده بودیم، نور به شدت کم بود اما سایه‌هایی که در مقابل نور مشغول جابه جایی بودند، به چشم می‌خورد. مارال مشغول فیلمبرداری بود که ناگاه چیزی مانند اسلحه را پشتم احساس کردم و یکباره، نفسم را با ترس فروخوردم. از ترس می‌لرزیدم. ابتدا فکر کردم آرنج مارال یا عسل یا هلن است اما دیدم از آن‌ها هم صدایی در نمی‌آید. هر چهارنفرمان در سکوت فرو رفته بودیم و انگار که حس می‌کردیم فاتحهٔ هر چهار نفرمان خوانده است. مرد با صدای زمخت خود، به آرامی کنار گوشمان پچ زد:
_ آروم و بی سروصدا همراهم بیاین. هیس! بی‌سر و صدا.
از ترس به تته پته افتاده بودم و تنم به وضوح می‌لرزید. به آرامی بازگشتم تا در تاریکی چهرهٔ شخصی که ما را به اجبار محکوم به سکوت و خاموشی و بازگشت کرده بود، ببینم اما چهره‌اش مشخص نبود.
به آرامی ما را به سمت خروج از باغ برد تصورم این بود که ما را به سمت بادیگارد‌ها یا افراد محمدعلی ببرد اما به محض خروج و دور شدن از باغ، لب زد:
_ بیاین این طرف!
در کمال تعجب دیدم که دیگر صدای مرد، زخمت و خشن نیست. باشنیدن تن صدای مردانه‌اش که آشنا بود، حس ترس در درونم از بین رفت. نور تلفن همراهم را به سمتش گرفتم و پس از دیدن چهرهٔ پارسا با تته پته لب زدم:
_ پ... پارسا... خودتی؟ تو... سوگل...
پارسا:
_ آره منم نترسین.
به وضوح صدای نفس‌های بچه‌ها را که بیرون فرستاده بودند، شنیدم.
مارال با ترس لب زد:
_ وای سکته‌مون دادی. قلبم اومد تو دهنم... وای خدا!
پارسا در حالی که سعی داشت خودش را جدی نشان دهد، لب زد:
_ شما این‌جا چی‌کار می‌کنین؟ مگه نگفته بودیم از خونه بیرون نیاین. گندم داری چی‌کار می‌کنی؟ می‌دونی اگه طوریت بشه، چی به سر آیهان میاد؟
به چشمان تیله‌ای او چشم دوختم که سعی داشت خشمش را بروز دهد. دیگر خبری از شوخی نبود... پارسا با جدیت سعی در سرزنش کردنمان داشت و حتم داشتم که از روی دلسوزی و نگرانی بود.
میان حرف‌هایش پریدم و لب زدم:
_ سوگل...
پارسا:
_ اون از چیزی خبر نداره وگرنه باید تو این باغ و جنگل‌ها که خیلی خطرناکن، دنبال اون هم می‌گشتم.
هلن:
_ می‌ذاشتی کارمون و بکنیم حداقل! چرا جلومون رو گرفتی؟ الان دوباره باید برگردیم اون جا.
پارسا:
_ نخیر! برنمی‌گردین. من خودم حواسم هست...
مارال میان حرف‌هایش پرید و لب زد:
_ نحیر! این همه ساعت کجا بودین؟ کو اون دوستای پلیستون؟ اصلاً امیر کو؟ تا الان هیچ کاری نکردین ما خودمون...
پارسا با خشم لب زد:
_ من دشمنتون نیستم! من قصدم محافظت از شماست. پس حالا که اینطوره، من گندم و تو رو به زور برمی‌دارم می‌رم. چون هم به آیهان، هم به امیر قول دادم مراقبتون باشم. به زور هم که شده باشه، با خودم می‌برمتون. حالا اگه بقیه می‌خوان برن، هیچی!
هلن با لجبازی لب زد:
_ خب پس من و عسل می‌ریم.
آیهان کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:
_ محض رضای خدا... با هم می‌ریم خونه بعد راجبش حرف می‌زنیم. ولی الان کسی نباید این‌جا بمونه.
حرف‌های پارسا به اتمام نرسیده بود، که صدا زمخت مردی به گوشمان رسید:
_ هیچ جا نمی‌ری خوشتیپ!
بدون این‌که فرصت فکر کردن پیدا کنیم با درگیری پارسا با آن مردان ناشناس که متوجه شدیم یکی دونفر هم نیستند، مواجه شدیم. همه با ترس به یکدیگر چسبیده بودیم و انگار که پاهایمان به زمین چسبیده باشد، قدرت هیچ حرکت یا تکلمی را نداشتیم اگر سوگل بود شاید به پارسا کمک می‌کرد اما، در حدی سرجاهایمان میخکوب بودیم که عقلمان کار نمی‌کرد. پارسا در میان درگیری که سعی داشت جلوی افراد محمدعلی را بگیرد، فریاد زد:
_ فرار کنین... فرارکنین.

***
در وسط حیاطِ همان خانهٔ مشکوک، کنار یکدیگر هرکداممان در یک ردیف به صندلی بسته شده بودیم. حیاط پر بود از افراد و آدم‌‌های محمدعلی که با ورود او، تعداد محافظ‌ها بیشتر هم شد. پس از نزدیک شدنش، به بادیگاردها اشاره‌ای کرد که دورتر بایستند. سپس پیش‌تر آمد و لب زد:
_ به به! کاراگاه‌های عزیز! خوش گذشت؟
لبخند شیطانی و پیروزمندانهٔ کنج لبش، انگار که مانند سوهان روی مغزمان خط می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 104پارت
  • 5Kبازدید
  • الف_عسکریناظر رمان
  • 104پارت
  • 5Kبازدید
  • الف_عسکریناظر رمان