Drag to reposition cover

رمان از کنار هم می‌گذریم

  • 229پارت
  • 13Kبازدید

محدوده‌سنی شما چیست؟

  • زیر 15 سال

    رای ها: 0 0.0%
  • بین 15 تا 20 سال

    رای ها: 4 14.3%
  • بین 20 تا 25 سال

    رای ها: 13 46.4%
  • بین 25 تا 30 سال

    رای ها: 5 17.9%
  • بالای 30 سال

    رای ها: 6 21.4%

  • مجموع رای دهندگان
    28
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
رمان: از کنار هم می‌گذریم

نویسنده: سپیده تقی‌زاده

ژانر: عاشقانه اجتماعی

خلاصه:
مها دختری که توی خانواده‌ای آبرومند و متدین بزرگ شده، بخاطر یک لغزش و عشقی ناپخته، مجبور به ازدواج با سامین میشه... مردی که سابقا عاشقش بوده ولی با اتفاقی که زندگی هر دوشونو زیر و رو کرد، کینه و نفرتی وسط قلبش می‌شینه و شروع این زندگیِ مشترکِ اجباری، ابتدای یک عاشقانه‌ی نه چندان آرومه...

_به نام آرام جان_

مقدمه: 
می‌خواهم از آخرش بگویم...
من انتهای این داستان را خوب می‌دانم
هرچند که شروعش را نفهمیدم! 
اما تهش این منم که چمدانم را از همان دری که وارد این خانه کردم، بیرون می‌برم.
آخرش سهم من از تو و همه مردانگی‌ات، همان آغوشِ نیم‌بندِ اجباریِ توی قاب عکس است و عطرِ تلخِ روی آن پیراهن چهارخانه که بی‌اجازه از بین لباس‌های رنگارنگِ توی کمدت برمی‌دارم... 
همانی که همیشه دلم می‌خواست بپوشی اما تو هیچ‌وقت نپرسیدی تا بخواهم!
آخرش روزی می‌آید که بالاخره تصمیم می‌گیرم، دیگر پا توی اتاقمان نگذارم!
همان اتاقی که هرشب نفس‌کشیدن در هوایش، شکنجه‌ی تو بود...
آخرش بالاخره جرات می‌کنم قواعد این بازی را عوض کنم...
شاید نتوانم به اندازه‌ی تو سنگ شوم...
خُرد کنم...
اسباب اثاثیه‌ی خانه را بشکنم و با فریادم دیوارها را بلرزانم و بگریانمت ولی،
قول می‌دهم به روش خودم بد شوم.
حتی بدتر از تو!
می‌بینم روزی را که من از عشقت دیوانه خواهم شد...
از حسرت تمام عاشقانه‌هایی که تو دریغش کردی...
نفس‌بریده از هق‌هق و بغضی که هر لحظه بی‌رحم‌تر می‌شود، بی‌خبر، از شهر تو خواهم رفت و ان روز همان روزی‌ست که بیایی و ببینی خبری از آن زن سرسخت و گریان نیست!
چندین بهار بی‌توجه پشت‌سرمان یخ می‌بندد و روزی از کنار هم می‌گذریم...
و تو هیچ‌وقت نخواهی فهمید که چقدر دوستت داشتم!


 
ویرایش شده توسط مدیر:

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
۱
#فصل_اول
(به زورِ گذشته...)
[مَها]


گفتند چشم‌هایم را ببندم. خیلی آرام پلک‌های سنگینم را روی هم بگذارم و به هر چیز که دلم می‌‌خواهد فکر کنم تا زمانی که دومرتبه صدایم کنند. 
من هم می‌بندم،
از خداخواسته، چشم‌هایم را به روی دختر سرد و یخیِ توی آینه...
چشم‌هایم را می‌بندم و فکر می‌کنم به دختری خوش قد و بالا، پوشیده در لباس سفید و دنباله‌دار. لباس دکلته و زیبای پُر زرق و برق‌داری که پره‌های دامن نگین‌دارش با هربار چرخش دخترکِ سرخوش، بلند می‌شود و دختر را به پرواز درمی‌آورد. چشم‌های زیبا و رنگ و لوآب‌دارِ نقاشی‌شده‌‌ی توسی‌اش می‌درخشد و چه کرشمه‌هایی که نمی‌ریزد!
برای مرد قدبلندی که کت‌وشلوار شیک و خوش‌دوختی روی یک پیراهن اتوشده و مرتبِ سفید، به تن دارد...
مردی که عاشقانه نگاهش می‌کند...
صدای پچ‌پچ و ریسه‌رفتن‌هایشان توی گوشم است. صدای خنده‌های نمکین ساینا و قربان‌صدقه‌ رفتن‌هایش... 
برای من! 
برای انتخاب من! 
مایع سرد و چسبناکی پشت پلکم را قلقلک می‌دهد و زنی توی صورتم مدام تکرار می‌کند:
-هزار الله اکبر! هزار ماشاالله! ماه که بودی، داری ماه‌تر می‌شی عزیز دلم... ان‌شاالله خوشبخت بشی...
چه می‌گوید؟! با من است؟! 
هیچ نمی‌گویم. منتظر می‌مانم تا صدایم بزنند و ترجیح می‌دهم یک دل سیر آن عروس زیبارو و شنگول را تماشا کنم.
چون می‌دانم وقتی چشم باز کنم، او رفته! 
بالاخره بعد از ساعتی اسمم را صدا می‌زند.
-مها! مها جونم؟ خوابت برد؟! 
کاش خواب بوده باشم. کاش وقتی چشم باز می‌کنم، توی اتاق خودم باشم و درحال کتاب خواندن! 
آهسته لای پلکم فاصله می‌افتد و هاله‌ای از یک زن غریبه توی آینه‌ی بزرگ که سراسر دیوار را پوشانده، منتظر است نگاهش کنم... همین‌کار را می‌کنم. 
ساینا با آن موهای بابلیس‌شده و شرابی‌رنگ، ذوق‌زده، روی شانه‌ی آن زن خم می‌شود و من سنگینی‌اش را روی دوشم حس می‌کنم.
با لبخند پت و پهنی دندان‌های سفید و براقِ لمینت‌شده‌اش را به نمایش می‌گذارد و با خوشحالی می‌گوید:
-وایی خداجون! ببین چه فرشته‌ای شده این عروس کوچولو! 
من را می‌گوید؟ یا آن زن درون آینه را؟! شاید هم هردو را!
نگاهم روی صورت حرفه‌ای نقاشی‌شده‌ی زن گردش می‌کند. از ابروهایش که از قبل نازک‌تر شده و روشن‌تر. از موهای زینت داده شده که به زیبایی بالای سرش جمع شده. پروانه‌خانم با تور سفید و شکوفه‌دارِ تقریبا بلندِ قشنگی پشت سرش می‌ایستد و با لبخند می‌گوید: بذار این تور خوشگلم بذارم سر جاش تا ببینی چی شدی!
حرف که می‌زند آب از لب و لوچه‌هایش آویزان می‌شود و من دلیل این‌همه ذوق و خوشحالی را نمی‌فهمم!


 
ویرایش شده توسط مدیر:

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
۲

ساینا از شانه‌های زن جدا می‌شود و پشت سرش می‌ایستد.
-وای خدا چقدر خوشگله!! البته یه مقدار بلنده موقع رقصیدن باید مواظب باشیا! 
زن توی آینه نگاه بی‌تفاوتی به همه چیز دارد. حتی به دختر جوانی که با وسواس عجیبی ناخن‌هایش را لاک می‌زند...
حتی به جواهر سفید و درخشانی که با دانه‌های سرخ زیبا و براقی گوش‌ها و دور گردن بلندش را به رخ می‌کشد!
خبری از آن دخترِ پشت پلک‌های بسته نیست! 
فقط یک زن! یک زنِ خیلی خیلی غریبه...
به دستور آن‌ها از جا بلند می‌شود و متعاقبا من هم. می‌گویند بچرخ و هر دو می‌چرخیم...
هم من... هم زن بی‌روحی که قرار است از این به بعد "من" باشد!
در جواب به‌به و چه‌چه‌هایشان فقط لبخند می‌زنم. لبخندی که خوب می‌دانم ریختِ نقاشی‌شده‌ام را شبیه دلقک‌ها می‌کند! 
ساینا از خودش می‌پرسد و وادارم می‌کند در صورت و اندامش دقیق شوم. دکلته‌ی بلند و چسبان زرشکی به تن کرده که هیکل بی‌نقصش را به رخ می‌کشد. پشت پلک‌هایش را تیره و زرشکی رنگ زده و چشم‌های درشت و مشکی‌اش با خط چشم گربه‌ای کشیده‌تر به نظر می‌آید. 
می‌خندد. امروز خیلی خوشحال‌تر از همیشه است...
به حالش پوزخند می‌زنم و او لبخند تلقی‌اش می‌کند.
-محشر! 
چشمکی حواله‌ی نگاه پربغضم می‌دهد و گوشی موبایلش را به گوش می‌چسباند.
-ای بابا کجا موندن پس اینا؟! شب شد!! 
خسته‌ام. همین چند لحظه ایستادن، پاهایم را سست کرده! 
ناامید و با لب و لوچه‌های آویزان گوشی را پایین می‌آورد و زیرلب غرولند می‌کند: پسره‌ی بی‌مسئولیت! حالا خوبه ده بار تاکید کردم قبل سه اینجا باشه ها!
بی‌توجه به خودخوری‌اش به طرف پنجره‌ی بسته سر می‌چرخانم.
-بیرون هوا چطوره؟ 
هربار که نگاهم می‌کند خندان است و حالم را بهم می‌زند! 
-ابریه! بارون رحمته... فکر کن شب عروسیت خدا داره بهت حال می‌ده! 
بغض آسمان وسط گلوی من چه می‌کند؟!
زبان تلخم را به کام می‌گیرم. من حق ندارم حرفی بزنم... حق اعتراض ندارم... رحمت یا بغض! آخرش زندگیِ نم‌گرفته‌ی من بوی نا خواهد گرفت!


 
ویرایش شده توسط مدیر:

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
۳
از آن تاخیر، یک ساعت دیگر می‌گذرد و من حتی متوجه گذر زمان نمی‌شوم. صدای غرغرهای ساینا را هم حتی نمی‌شنوم! طول و عرض سالن را رژه می‌رود و مدام درحال شماره‌گیری‌ست. چشم به اخم‌های درهمش می‌دهم‌. وقتی اخم می‌کند با برادرش مو نمی‌زند! 
آخر عصبانی و کلافه بارانی بلند و چرمش را روی دوش انداخته و با شال نازک و نخ‌نمایی از سالن بیرون می‌رود. پروانه‌خانم هر از گاهی چیزی می‌گوید که مهم نیست. نگاهم اتفاقی به آینه می‌افتد‌. او هم تصادفا متوجهم می‌شود و نگاهم می‌کند! 
اخم‌هایش درهم است ولی هیچ شباهتی به برادر ساینا ندارد... لب‌های خوش‌رنگش را روی هم می‌فشارد...
کم‌کم اضطراب را با تک‌تک یاخته‌های وجودش حس می‌کند. می‌ترسد... نگران است و رنگ و روی پریده‌اش گواه! 
از اینکه او نیاید وحشت‌زده‌ست! 
از اینکه این ابرهای سیاه به زودی زود بارش بگیرند! 
ناخن‌های تیز و بلندم را توی گوشت دستم فرو می‌کنم تا حواسم از درد قلبم پرت شود. 
چندی طول نمی‌کشد که در باز شده و ساینا داخل می‌افتد.
نفس‌نفس‌زنان تکرار می‌کند: اومد... اومد... آرشا سر کوچه‌ست!
هول می‌شوم. دست و پایم می‌لرزد و صدای ضربان قلبم دیوانه‌ام کرده! نمی‌دانم بنشینم یا بایستم. نمی‌دانم کدام حالتم را بهتر می‌پسندد! 
باز نگاه به آینه می‌دهم. زنی را که به جای خود قبول کرده‌ام را برانداز می‌کنم‌. نگرانم عیب و ایرادی داشته باشد. ولی ندارد...
به حرف پروانه‌خانم نفس عمیقی می‌کشم و همان لحظه بند دلم با صدای تقه‌ای که به در خورد، پاره می‌شود. از توی آینه به در بسته چشم می‌دوزم و باز هم نفس عمیق‌...
دستگیره که می‌چرخد نفس کم می‌آوردم...
در که باز می‌شود، با دیدن مرد توی آینه، 
می‌میرم!
تن نیمه‌جانم را با بدبختی حرکت دادم و چرخیدم. بعد از نیم‌نگاهی به آن زن کریه و زشت توی آینه، که در این لحظه از همیشه رقت‌انگیزتر به نظر می‌آمد.
-آرشاویـــر!!! تو چرا اومدی تو؟؟!
صدای جیغ‌مانند ساینا کنارم، انگار بالاخره گوش‌های کیپ‌شده‌ام را شنوا کرد! 
آرشاویر که سرخ و سفید شده بود، دستی پس گردنش کشید و حینی که از نگاه کردن به من طفره می‌رفت جواب داد: بابا یارو گلفروشه هنوز ماشینو آماده نکرده بود! سامی‌ام قاطی کرد گفت می‌ره جای دیگه... خیلی دیر شد نه؟! 
-یعنی چی مگه همه چی طبق برنامه پیش نمی‌رفت؟! بابا آتلیه وقت گرفتیم! از طرفی فیلمبرداری اینجا مونده... اون‌وقت خودش جای اینکه اینجا باشه، کجاست؟!! آخه الان وقت لج کردنه؟! 
نگاهم از صورت آشفته‌ی آرشاویر سُر خورد و روی دکمه‌های کت خوش‌دوختش خشک شد. بی‌رغبت برای شنیدن بهانه‌هایش، با دستان لرزان دامنم را چنگ زدم و روی صندلی وا رفتم.
آرشاویر: حالا الان اتفاقیه که افتاده! باید زودتر خودمونو به آتلیه برسونیم.
ساینا: چی‌چیو خودمونو به آتلیه برسونیم؟! فیلمبرداری اینجا چی می‌شه؟! 
-کدوم فیلمبردار ساینا؟! همه با سامی‌ رفتن! مجبوریم این یه فقره رو فاکتور بگیریم...
ساینا دو دستی صورتش را پوشاند.
-وای خدای من مگه می‌شه!!! چقدر شماها بی‌فکرید! چه‌قدر آخه...
پلک‌هایم را محکم روی هم فشردم. 
-بهتره زودتر بریم آتلیه.


 
ویرایش شده توسط مدیر:

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
۴
آرشاویر به تایید سری تکان داد و گفت: پس تو ماشین منتظرت می‌مونم.
بعد رفتنش شنل را از روی مبل چنگ زدم و برای پوشیدنش از پروانه خانم کمک گرفتم. ساینا حرص می‌خورد و غرغر می‌کرد. ب*و*س*ه‌ای کوتاه روی گونه‌اش نشاندم.
-حرص نخور. دو سه دقیقه فیلمبرداری که چیزی از عظمت اون سور و سات کم نمی‌کنه که! با ما میای یا منتظر حسام می‌مونی؟ 
با لب‌ و لوچه‌ی آویزان در آغوشم کشید و گفت: نه دیگه من کجا بیام؟ می‌مونم حسام بیاد دنبالم.
سری تکان دادم و دسته‌گلم را هم زیر بغل زدم. هنوز از چهارچوب در خارج نشده بودم که صدایم کرد. 
به طرفش برگشتم و منتظر ماندم نزدیک بیاید. کمی سرش را زیر انداخت و آهسته کنار گوشم گفت:
-تو رو خدا ببخش مها! من عوضِ داداش بی‌عقل و بی‌شعورم ازت معذرت می‌خوام. از بچگی همین‌طور بی‌ملاحظه بود! هرچقدرم زور بزنه، نمی‌تونه بفهمه یه همچین روزی چقدر برای یه دختر مهمه و نباید الکی و سر لجبازی گند بزنه توش! تو به من ببخشش...
اشک ریز پلک‌هایم منتظر نشسته. چیزی به بارش این ابرهای تیره‌ی وجود مهای شوربخت باقی نمانده... به چشم‌های شرمگین ساینا خیره مانده بودم. تک‌تک سلول‌های بدنم به یک‌باره به سمتش کشیده شدند. جلو رفتم و با تمام وجود در بر گرفتمش. کاش برادرش هم کمی از مهربانی او را داشت. اما با فکر اینکه "او هیچ‌‌کدام از دانسته‌های برادرش را نمی‌داند"، عقده‌ی وسط گلویم را قورت دادم و از آغوشش جدا شدم.
پاشنه‌های بلند کفش سفید و زر زری‌ام اذیتم می‌کند. احساس بلندی دارم... یک بلندی مضحک! ویژگی که هیچ دخلی به شخصیت فعلی من ندارد.


 
ویرایش شده توسط مدیر:

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
5
بیشتر شبیه یک ناهنجاری‌ست. شبیه یک تمسخر!
ترجیح می‌دهم روی صندلی جلوی ماشین غول‌پیکر آرشاویر ننشینم‌. من امروز تنها درصورتی روی آن صندلی جای خواهم گرفت، که پشت فرمان، برادر ساینا نشسته باشد! باید کمی بیشتر انتظارش را می‌کشیدم. به غرورم فکر نمی‌کنم... به روحیات لطیفم که امروز از هر روز دیگری در طول عمرم، لطیف‌تر است... حقیقت این است که من نباید انتظار بیشتری داشته باشم؛ چرا که دیگران قبلا ارزش مرا به خوبی بهم یادآوری کرده‌اند! 
نگاه آرشاویر از آینه روی من است. سعی می‌کنم به این موضوع فکر نکنم که الان تنها برادر ساینا باید میخکوب من باشد...
کلاه شنلم بخاطر حجم موهایم خیلی بزرگ نیست. ولی با این حال کمی پایین‌تر می‌کشم. یقه و برهنگی ترقوه‌هایم را خوب پوشانده‌ام. از پشت شیشه، آسمان تیره و ابری را تماشا می‌کنم و بالاخره سکوت را می‌شکنم.
-چرا نیومد؟ 
باز هم سنگینی نگاهش و پاسخی که با اندکی تعلل می‌دهد.
-گفتم که گلفروشه...
میان حرفش می‌دوم: به من می‌تونی راستشو بگی...
سکوت که می‌کند با نگاهم وادارش می‌کنم توی موهایش پنجه بکشد.
-داستان داره. امروز نپرس!
دیگر جان درد کشیدن ندارم. پس به حرفش گوش می‌دهم و دیگر نمی‌پرسم.
-آتلیه خیلی دوره؟
-آتلیه نمی‌ریم.
و نگاه من خسته‌تر از آن است که بابت هر جمله‌ی وحشتناکی که از دهانش بیرون می‌آید تنگ و گشاد شود... بی‌تفاوت خیره‌اش می‌شوم.
-جواب بقیه رو چی می‌ده؟ 
-میگه بعد چند ماه بهونه میاره که فیلما سوخته و چه می‌دونم یه مُشت حرف مُفت! پسره‌ی احمق رد داده!
تلخ می‌خندم.
-امشبو که میاد؟! 
نگاهش می‌گوید که خیلی هم مطمئن نیست ولی با زبان گفت: مگه می‌تونه نیاد؟! 
و من زمزمه کردم: کی گفته نمی‌تونه نیاد؟
قلبم درد می‌کند. تکه‌های شکسته‌اش در گوشت خودش فرو می‌رود و زخم دیگری می‌زند. طعم تلخ زندگی را با تمام وجود زیر زبانم می‌چشم.
هر بغضی که امروز قورت می‌دهم، مزه‌ی شور اشک می‌دهد. اشک‌هایی که هنوز نچکیده ولی همه لحظه‌هایم را شور کرده!
-پس با این حساب من حتی حق داشتن یه عکس ناقابلم از امروز ندارم! 
-چرا بابا! توی تالار تمام مدت دوربین رو تو زومه دیگه...
و با لحنی که سعی می‌کرد شوخ باشد اضافه کرد: البته اگه این سامی خدانیامرزیده به فیلمبردارا نسپرده باشه ذخیره نکنن!
-از کجا معلوم اصلا تالاری در کار باشه؟!


 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
6
با لحن شوخی که خودش هیچ از تیغی که روی روحم می‌کشد خبر ندارد، گفت: نه‌بابا! خودم رفتم دنبال کاراش، رزروش کردم... فکرم نکنم بدونه کجاست اصلا که جلوتر کنسلش کرده باشه!
بار دیگر با درد چشم بستم‌. با این اوصاف، مطمئنا دیدنش تا چهار پنج ساعت دیگر، تا شروع آن نمایش خیمه شب‌بازی، برنامه‌ریزی نشده! باید استراحت کنم. 
-می‌تونم توی ماشینت بخوابم؟ 
-آره حتما! فقط وایسا یه‌جا پارک کنم. با این دست‌اندازا چشم رو هم نمی‌تونی بذاری...
-پس لطفا یه جای خلوت برو. نمی‌خوام مضحکه‌ی ملت بشم.
کنار خیابان رو به روی یک بوستان پارک کرد و گفت: شیشه‌ها دودیه... راحت بخواب.
با احتیاط سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. به لطف دو سه تافتی که روی سرم خالی شده بود، خراب شدنش بعید بود‌. پس با خیالی نه چندان راحت، چشم بستم که بعد از چند لحظه گفت: یه دیقه نخواب پاشو مها! 
در همان حالت چشم باز کردم. دوربین موبایلش را بالای سرش نگه داشت و روی من تنظیمش کرد.
-کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه! حالا بیا یه عکس بگیریم داشته باشی حیفه! بعدا پشیمون میشی...
نگاه قدردانی به چشم‌های ذوق‌زده‌اش کردم. چانه‌ام حفیف می‌لرزید ولی با لبخندی دندان‌نما جمعش کردم.
-کاش یه ذره از درک تو رو رفیقت داشت!
خندید: آدم مزخرفیه... قبول دارم!
سر جایم صاف نشستم و بند شنلم را باز کردم. کلاهش را از روی سرم برداشتم. مدل لباسم را خیلی دوست داشتم. بخصوص بالاتنه. ولی با یادآوری حضور آرشاویر ترجیح دادم شنل را از روی شانه‌هایم کنار نزنم. همین قدرش هم برایم کافیست. لبخند کج و کوله‌ای زدم که صدای اعتراضش بلند شد. با لودگی‌هایش خنده رو لب‌هایم آورد. خنده‌ای به قول خودش درست‌درمان، که جان داشت و واقعی می‌نمود! 
خودش را از کادر خارج کرد که گفتم: اشکال داره خودتم باش.
باشه‌ای زد و خودش هم با لبخندی گَل و گشاد گوشه‌ی قاب عکس جای گرفت. 
عکس را با تمام بغضی که راه نفسم را بند آورده بود گرفتم و تکیه‌ دادم. با گوشی‌اش مشغول بود که چشم بستم.
-هوا چقدر زیادی تمیزه! 
صدای باز و بسته شدن داشبورد آمد و کمی بعد حینی که در ماشین را باز می‌کرد، گفت: من برم بیرون یه سیگاری بکشم! 
-آرشاویر
چشم باز نکردم ولی صدای بسته شدن در را شنیدم.
-بله؟
لب گزیدم. دست‌هایم روی پا مُشت شد و با صدای که خودم هم قادر به شنیدنش نبودم، گفتم: وقتی بچه‌م مُرد...
مرگ! مرگ چرا مرا پیدا نمی‌کرد؟!


 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
7
یک قطره اشک روی گونه‌ام دودید و ادامه دادم.
-چه حالی شد؟
سکوتش که طولانی شد، به آرامی لای پلک‌هایم را فاصله دادم. نگاه پُراخمش به  فرمان بود. در آخر با گفتن "نمی‌دونم. اون موقع پیشش نبودم"، در را باز کرد و پیاده شد. به طرف جلوی ماشین رفت و در همان حال سیگاری آتش زد. پک عمیقی گرفت و دودش را رو به آسمان بیرون فرستاد.
دیگر سکوت کافی بود. بالاخره تنها شدم...
مُشتی که لباسم را چنگ زده شروع کرد به لرزیدن و به دنبالش هم تمام تنم و...
بالاخره صدای گریه‌ام را رها کردم...
ماه‌ها از آن شب می‌گذرد. از آن شب لعنتیِ کذایی... از آن شبی که از بعدش حتی یک شب خواب راحت را تجربه نکردم... شبی که خودم را در خودم کُشتم!
هنوز هم وجودش را در بطن خود حس می‌کنم. هنوز هم به حال و احوالات من واکنش نشان می‌دهد. من به عدم وجودش اعتقادی ندارم، وقتی که با هربار گریه کردنم، او در وجودم بی‌قراری می‌کند...
هنوز هم ضربه‌های پاهای کوچکش به جداره‌ی رحمم را درک می‌کنم! از قبل قوی‌تر شده... 
صدای ضربان قلبش را با ضربان قلب من تنظیم کرده انگار...
دخترک دنیاندیده‌ی من...
هنوز در وجود من زنده است و از من تغذیه می‌کند... 
من به رفتنش اعتقادی ندارم؛
وقتی که هر روزم را برایش تعریف می‌کنم و صدای ناله‌های دردناکش را می‌شنوم!


 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
8
*
دست‌هایم روی دستگیره‌ی در می‌لرزد. نگاهم به یک جفت نور سفید رو به روست که رد قطرات تند بارانش پیداست! آب دهانم را قورت می‌دهم و ناامید از دیدن چشم‌هایش، پشت آن چراغ‌ها، عزم رفتن می‌کنم که صدای آرشاویر متوقفم می‌کند.
-وایسا چند لحظه. بهت گفتم پیاده شو! 
می‌مانم و او می‌رود. لابه لای چادر سیاه شب و رد باران، چهره‌ی آن مرد را می‌کاوم ولی چیزی عایدم نمی‌شود. چند لحظه بعد در سمت خودم باز می‌شود و قامت آرشاویر...
دستم را می‌گیرد و کمکم می‌کند پیاده شوم. ردی از باران روی لباسم نمی‌نشیند. سر بلند می‌کنم و می‌بینم، چتر بزرگ و سیاه‌رنگی سقف روی سرم شده... دامن لباسم را بالا می‌گیرم و به زحمت قدم برمی‌دارم.
هر قدم جان می‌کَنم برای نزدیک شدن به ماشین او...
هر قدم نفرت نگاهش را مرور می‌کنم و نزدیک می‌شوم...
سر به زیر انداخته‌ام تا بتوانم گودال‌های آب را رد کنم ولی شش دُنگ حواسم پیش اوست که توی ماشینش نشسته و منتظر من.
از درک حکمت این حجم از بارش پاییزی عاجزم ولی از درک حال و هوای ابری خود و زندگی‌ام نه! آرشاویر در ماشین را باز می‌کند و من بالاخره روی صندلی جلو، کنار برادر ساینا می‌نشینم! کنار برادرش که به یک ثانیه هم نمی‌کشد نگاه بی‌رغبتش! فرصت نمی‌کنم در کت و شلوار دامادی نظاره‌اش کنم. آرشاویر می‌گوید: با احتیاط دنبالم بیاید. گُمم نکنید! 
هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنیم. آب از موهای سُریده روی صورت پریشان آرشاویر می‌چکد. چتر را روی سرش نگه می‌دارد و نگاه منتظری رو به مجسمه‌ی یخی که کنارم نشسته! در آخر سری از روی تاسف تکان می‌دهد و در را برایم می‌بندد.
نگاهش می‌کنم تا سوار ماشینش شود. همان ابتدای حرکتش، با طرز جا زدن دنده، فاتحه‌ی همه‌چیز را می‌خوانم و آه بی‌صدایی می‌کشم.
می‌خواهم حرف بزنم. گله دارم. از آیتم‌هایی که از مراسم امشبم کسر شده! از کوتاهی‌هایش! از بی‌شباهتیِ این مجلس عروسی به دیگر مجالس و رسوم وارونه‌اش! از اینکه شبیه بقیه دامادهای عالم خیره‌ام نمی‌شود و با عشق وجود کدرم را صیقل نمی‌دهد... از اینکه برایم نمی‌خندد و اشاره‌ای به زیبایی‌ام نمی‌کند...
از اینکه برنامه‌ی آتلیه را سرخود لغو کرده... از اینکه برای بردنم به آرایشگاه نیامد تا با عشوه و ناز دلش را آب کنم... 
از خیلی چیزها...
از خیلی حسرت‌های دخترانه که ارضا نشده، قدم به مرز زنانگی می‌گذارند. 
ولی زبانم کوتاست! مشکل اینجاست که این زندگی را حق خودم می‌دانم!
تاوان گناهی که به تنهایی انجامش ندادم ولی به تنهایی مجازاتش را خواهم کشید! 
تاوان هوسی که تنها یک طرف قضیه‌اش من بودم ولی او...
شیشه را پایین می‌کشم. باد سرد صورتم را می‌سوزاند و بی‌توجه دستم را بیرون می‌برم.
سرعتش را زیاد می‌کند. حتما از بیشتر سوختن صورتم دلش خنک می‌شد! 
قطرات باران روی دستم سوزن می‌زند. تن تب‌دارم یخ زده...
یک حال ناخوشی دارم. لرزی به جانم می‌افتد، درحالی که تمام تنم در آتش است! شاید مریض شده باشم...
چند لحظه بعد شیشه‌ی زیر آرنج دستم بالا می‌آید و مجبور می‌شوم دستم را عقب بکشم. 
نگاهش می‌کنم. با همان اخم‌ها نگاهی به شیشه‌ی بسته می‌کند و دیگر هیچ... می‌شود همان بُتی که انگار چیز دیگری جز جاده نمی‌بیند! 
همان داماد بداخلاق و کوری که عروس زیبایی مثل من را نمی‌بیند...
دلم می‌لرزد. من به اخم و تَخم مردهای زندگیم عادت دارم... 
لحظه‌ای تمام تلاشم برای فکر نکردن به کسی غیر از این مرد، دود می‌شود و پلک می‌زنم.


 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,084
3,194
571
9
کس دیگری جای او نشسته... موهای لخت بلند و خرمایی‌اش روی صورتش ریخته و وقتی که اخم می‌کند، کمی لب‌هایش غنچه می‌شود! 
مردی که همیشه دوست داشتم چنین شبی کنارش در این لباس بنشینم... به شرطی که عاشقم باشد. به شرطی که تنها یک درصد من دوستم داشته باشد... ولی نداشت! او هم مانند برادر ساینا، هیچ علاقه‌ای به من نداشت و من شب و روزم را به یادش می‌گذراندم. 
اما واقعیت این است که او هیچ‌وقت نمی‌توانست چنین شبی، کت و شلوار دامادی بپوشد و پشت فرمان یک ماشین شیک و سفیدِ گل‌زده بنشیند... نه برای من! 
چرا که تمام وجودش را به دختری سپرده بود که هیچ شباهتی به من نداشت! 
دختری که همیشه به داشته‌هایش غبطه خوردم!
بالاخره مهلتِ این سکوتِ شلوغ و پُر سر و صدایم سر می‌آید و ماشین از حرکت می‌ایستد. صدای کِل و هلهله‌ی دخترهای فامیل و بوی اسپند. برایمان دست می‌زنند و صدای موسیقی انگار که قصد جویدن مغز سرم را دارد! 
فیلمبردار عبوسی که انگار قبلا ترکِش بدخلقی داماد را خورده، جلو می‌آید و سناریویی مضحک برایمان سرهم می‌کند. بعید می‌دانم داماد هم مثل من چیزی شنیده باشد..‌.
با اشاره‌ی فیلمبردار، داماد در را باز می‌کند و پیاده می‌شود. قبل رفتنش صدای پوف کلافه‌اش را می‌شنوم و خودم را می‌زنم به پوست‌کلفتی! صبر می‌کنم تا ماشین را دور بزند و به طرفم بیاید. در را برایم باز می‌کند و دستش بی‌رغبت به سمتم دراز...
حتی همین صحنه‌ی لعنتی را هم قبلا در خیالاتم مرور کرده بودم... ولی نه در کنار این مرد! 
بلکه در کنار آن مرد موزیسینی که هم می‌خواند و هم می‌نواخت!
همان مرد تلخ و عاشق...
دست برادر ساینا سرد است. اوضاع هوا را می‌دانم ولی ربطش می‌دهم به دلش! 
دلش گرم نیست...
دستم را دور بازوی بزرگ و مردانه‌اش گره می‌زنم و چند نفری جلو می‌آیند. 
ساینا اول از همه در آغوشم می‌کشد.
-الهی قربون عروس خوشگلمون برم زن داداش جوونم! 
برادرش را هم در آغوش می‌کشد و دم گوشش چیزی پچ‌پچ می‌کند. لابد باز برایش شاخ و نشان می‌کشد! چقدر هم که برادرش گوشش به این هشدارها بدهکار! 
بعد از او حسام، نامزد ساینا، و بعد هم آرشاویر جلو می‌آید و بعد از آرزوی خوشبختی، داماد را در آغوش می‌کشد.
چشمم به دنبال آشنایی می‌گردد و در آخر یکی را پیدا می‌کنم.


 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 229پارت
  • 13Kبازدید
  • 229پارت
  • 13Kبازدید