رمان اِلی

  • شروع کننده موضوع نویسنده:Paeeze
  • 154پارت
  • 4Kبازدید
  • farzanetaghdiriiناظر رمان
  • fakhteh-shamsaviطراح کاور
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 130

[SIZE=12pt]داد زدم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]اِلی به خدا همین جوری کَفی میام بیرون خدمتت می‌رسم ها!

[SIZE=12pt]غش‌غش می‌خندید : [/SIZE]

[SIZE=12pt]- صدات نمیاد عزیزم ![/SIZE]

[SIZE=12pt]دوباره داد زدم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اِلی برو آب رو باز کن، خودت رو هم لوس نکن. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]هنوز صدات نمیاد.

[SIZE=12pt]با التماس گفتم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اِلی من غلط کردم ، برو آب رو باز کن ، دارم یخ می‌زنم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]قسمت اول جمله‌ت رو تکرار کن! ضعیف گفتی.

[SIZE=12pt]داد زدم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- غلط کردم ، برو آب رو باز کن. [/SIZE]

[SIZE=12pt]اِلی می‌خندید که از اتاق رفت بیرون و چند ثانیه بعد آب دوباره باز شد. خدا لعنتت نکنه اِلی. حوله روی سرم بود که جلوم ظاهر شد با یک لبخند گشاد. گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- خجالت نکشیدی؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]تو خجالت نکشیدی؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]دیوونه! سر به سرت گذاشتم .

[SIZE=12pt]اِلی یه کم جدی شد: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- امیر ، جدا ناراحت می شی من بخوام از شرکت برم؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]شوکه شدم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- مگه قراره بری؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]اومد سمت من ، با حوله دور گردنم موهامو خشک می کرد، گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- مثلا بخوام برم یک شرکت دیگه. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]جدی می‌گی؟ آخه چرا بری؟ تو پیش من اذیت می‌شی؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خیلی خوب نیست که هم همکار باشیم ، هم زن و شوهر!

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]کی گفته خوب نیست ، خیلی هم عالیه. پیش خودم باشی خیال من هم راحت تره.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]اگه بخوام برم جای بدی نمی‌رم که!

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]حرفشم نزن، من نمی‌خوام بری. توی شرکت بهت احتیاج دارم ، کارت خوبه. دیگه از کجا مثل تو پیدا کنم؟

[SIZE=12pt]- من هر موقع بخوایی هستم. ولی.. واقعا داشتم به راه انداختن شرکت خودم هم فکر می‌کردم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- بهتر اول فکر مشتری باشی برای کارت، بعد شرکت بزنی وگرنه ضرر می‌کنی.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اگه بگم مشتری دارم چی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]برگشتم سمتش. خبری شده که به من حرفی نزده! نباید جالب باشه![/SIZE]

[SIZE=12pt]-‌ تنهایی قراره شرکت بزنی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- راستش یه نفر بهم پیشنهاد همکاری داده. دستش بازه و ارتباطات زیادی داره![/SIZE]

[SIZE=12pt]- من می‌شناسمش؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- دورادور![/SIZE]

[SIZE=12pt]- خب؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- سمیر فضلی رو یادته؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- حالا آدم قحطیه؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]خیلی با این آدم راحت نبودم. یه مقدار عجیب و غریب بود. به کارش مسلط بود، ارتباطات زیادی داشت، باسواد و باهوش بود و همین موضوع بود که نمی‌تونستم به راحتی تصمیم الی رو نقد کنم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-‌ ببین امیر، اون آدم واردیه. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- پیشنهاد کی بوده؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- خودش.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- جواب دادی بهش؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- معلومه که جواب ندادم. قبل از این‌که نظر تو رو بدونم جواب نمی‌دادم که![/SIZE]

[SIZE=12pt]پیشونی‌ش رو بوسیدم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-‌ نظر خودت چیه؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- سمیر الان ایران مستقر نیست. گفت قراره برگرده. به نظر من تا خودش نیاد شراکت معنا نداره. البته من یه دوستی هم دارم، الهه، از زمان دانشگاه که تو ندیدیش. نظر خودم شراکت سه نفر ما بود. و اینکه من نیمه وقت برم. نیمه وقت هم شرکت تو باشم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- با دوستت صحبت کردی؟ همون الهه.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- آره. استقبال کرد.[/SIZE]

[SIZE=12pt]حرفی نزدم که پرسید:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-‌ نظرت رو نگفتی؟[/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 131

[SIZE=12pt]- تصمیم با خودته. به نظر من هم فکر خودت درسته. بذار این پسره برگرده، بشین جدی باهاش حرف بزن.[/SIZE]

[SIZE=12pt]اِلی دیگه حرفی نزد. از فرانسه کلی سوغاتی خریدیم برای عزیز، الناز، کاوه و خانواده اِلی . اِلی یک توپ فوتبال خریده بود برای مجتبی. داشت کادوهای هر خانواده رو جدا می کرد[/SIZE][SIZE=12pt].[/SIZE][SIZE=12pt] توپ فوتبال مجتبی رو بین دست هاش بازی می‌داد که گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- بریم یه گل کوچیک با مجی بزنیم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]با اخم گفتم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]اون محله حوزه استحفاضی منه خانوم ، شیطونی ممنوع.

[SIZE=12pt]حوله‌اش رو برداشت رفت سمت حموم و گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- والا فرانسه هم حوزه استحفاضی شما بود آقا.[/SIZE]

[SIZE=12pt]من و اِلی خیلی به هم عادت کرده بودیم و تقریبا با خلق و خوی هم آشنا شده بودیم ، هنوزم سربه سر هم می‌ذاشتیم بخصوص اِلی که هیچ وقت کم نمیاورد. ولی کم‌تر از دست هم می‌رنجیدیم. تقریبا هفت ماهی از شروع زندگی مشترک ما گذشته بود و یکی دو ماه بعد از سفرمون بود. بعداز ظهر، اِلی زنگ زد به من. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]امیر، خیلی کار داری؟ باید بریم خرید ، هیچ چیزی تو خونه نداریم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه. تا نیم ساعت دیگه. دارم یک مدرکی رو آماده می کنم. راستی، می‌خوایی لیست خرید رو بده، من خودم می‌خرم، تو برو خونه؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نه نه نه ، ای اَمان. همون یه دفعه لیست دادم رفتی آت آ*ش*غ*ا*ل خریدی بسه، میام باهات.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خیلی خُب بابا ، نیم‌ساعت دیگه کارم تمومه.

[SIZE=12pt]بعد از شرکت باهم رفتیم سمت فروشگاه. مجبور شدم ماشین رو کمی دورتر پارک کنم. خیابون‌ها خیلی شلوغ بود. یکی دوساعتی خریدمون طول کشید. برگشتنی کلی پلاستیک خرید دست‌مون بود. الی گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]این‌ها رو بذار همین جا، برو ماشینو بیار، سنگینه تا ماشین ببریم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بذار من میارم، تو سنگین بلند نکن.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]برو ماشینو بیار، همه شو که نمی تونی باهم بیاری.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه ، پس وایسا من الان میام

[SIZE=12pt]سریع رفتم و ده دقیقه بعد با ماشین برگشتم و جلوی پای اِلی ترمز کردم. داشت یک سمت دیگه‌ای رو نگاه می کرد. شیشه رو دادم پایین و چند بار گفتم اِلی تا بالاخره برگشت سمت من. رنگش مثل گچ دیوار بود، دوباره برگشت جهتی که قبلا نگاه می‌کرد. انگار دنبال چیزی می‌گشت. نشست روی زمین. یا خدا، این چش شد؟ از ماشین پیاده شدم، رفتم طرفش. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چی شدی، اِلی، خوبی؟

[SIZE=12pt]گرفتمش تو بغلم. لال شده بود. رنگش پریده بود. رسما مثل بید می‌لرزید، انگار روح دیده باشه! [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چت شد آخه؟ خوب بودی که، چرا یخ کردی؟ فشارت افتاده؟ اِلی، جواب بده!

[SIZE=12pt]اِلی مثل مبهوت‌ها من رو نگاه می‌کرد. کمکش کردم بشینه توی ماشین. خرید‌ها رو گذاشتم پشت ماشین. رفتم تا سوپر گوشه خیابون یک آب میوه گرفتم. نی رو گذاشتم لب دهنش. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]یه کم از این بخور ، فشارت افتاده

[SIZE=12pt]اِلی حرفم رو گوش کرد و کمی آب میوه خورد. سرش رو تکیه داد به صندلی و چشم‌هاش رو بست .دستش‌ رو گرفتم. دوباره گفتم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- قربونت برم چرا این جوری شدی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]اِلی یکهو انگار به خودش اومده باشه. دست‌های من رو محکم گرفت. شروع کرد به گریه کردن. دیگه داشتم دیوونه می‌شدم ، آخه چش شده؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]عزیز دلم ، خانومم گریه چرا می‌کنی؟ چی شد ، من رفتم اتفاقی افتاد؟

[SIZE=12pt]اِلی با گریه گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- امیر، دیدمش![/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 132

[SIZE=12pt]با تعجب گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- کی رو دیدی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]با گریه ادامه داد:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- سهیل رو دیدم. خودش بود! [/SIZE]

[SIZE=12pt]- اون که مرده الی، کشته شده![/SIZE]

[SIZE=12pt]سرش رو به شدت تکون می‌داد و گریه می‌کرد.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- دیدمش امیر، به خدا خودش بود![/SIZE]

[SIZE=12pt]بغلش کردم و گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- مطمئنی؟ اون یارو کشته شده، جنازه‌ش رو پلیس پیدا کرده ، حتما یه نفر شبیه‌ش بوده. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خودش بود. من اون چهره رو هیچ وقت یادم نمیره. به خدا خودش بود! به من زل زده بود، تو که صدام کردی برگشتم، دوباره که نگاه کردم رفته بود. ولی خودش بود. مطمئنم، به خدا خودش بود!

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه عزیزم ، تو الان استراحت کن. به خودت فشار نیار.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باورت نمی‌شه؟ فکر می‌کنی من خل شدم ، امیر به خدا خودش بود.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]من کی گفتم باورم نمی‌شه؟ گفتم آروم باش. من نمی‌ذارم هیچ کس به تو نزدیک بشه ، چه برسه به این‌که بهت صدمه بزنه!

[SIZE=12pt]دستم رو گرفته بود. کمی آروم‌تر بود.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]تو اون‌ها رو نمی‌شناسی، می‌ترسم امیر، خیلی می‌ترسم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نترس خانومم. من اون‌ها رو نمی‌شناسم. ولی تو که من رو می‌شناسی. نگام کن الی!

[SIZE=12pt]الی به چشم هام خیره بود.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- من نمی‌ذارم هیچ اتفاق بدی بیفته. من هستم. باشه؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]مردمک چشم‌هاش دو دو می‌زد. هنوز ترس توی چشم‌هاش بود. سعی کردم آرومش کنم، ولی هنوز هق هق می‌کرد. تو گریه گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- دستم رو ول نکن. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چشم خانومم ، اصلا من این دست رو می کنم می‌دم به خودت، خوبه؟

[SIZE=12pt]لبخند کم رنگی زد. به سرعت تا خونه رفتیم و ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ. گفتم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]تو برو بالا استراحت کن، من این خرید‌ها رو میارم بالا.

[SIZE=12pt]هنوز وحشت زده بود.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]من تنها نمی‌رم، می‌ترسم، باهم بریم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه، باهم می‌ریم.

[SIZE=12pt]با هر مکافاتی بود پلاستیک‌های خرید رو بردیم بالا. اِلی حتی حاضر نبود اول بره تو خونه، من در رو باز کردم ، خودم اول رفتم، اِلی هم دنبالم اومد. تمام خونه رو گشت! حسابی ترسیده بود.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بشین رو مبل استراحت کن. من خریدها رو جابجا می کنم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نه بذار کمکت کنم ، شاید حواسم پرت بشه.

[SIZE=12pt]خریدها رو جابجا کردیم. اِلی خواست چایی دم کنه، همین‌جور آب رو می‌ریخت تو قوری ، قوری سر رفت و ریخت زمین. من رسیدم توی آشپزخونه، رفتم سمتش و صداش کردم حواسش نبود. دستش رو گرفتم که یکهو پرید. با شرمندگی گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- ببین چه گندی زدم![/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چیزی نیست ، برو بشین ، من درست می‌کنم.

[SIZE=12pt]بدون حرف نشست روی صندلی و خیره شده بود به روبه‌رو.  [/SIZE]چایی که حاضر شد ، دو تا لیوان ریختم و نشستم کنارش.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]دستت درد نکنه ، خیلی خسته شدی.

[SIZE=12pt]آروم گفتم :[/SIZE]

[SIZE=12pt]- نه بابا، من خوبم ، تو چه‌طوری خانومم؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]بعد هم بغلش کردم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]امیر! می‌ترسم. خودش بود، حتما نمرده بوده. حتما پلیس‌ها رو گول زده .

[SIZE=12pt]- فیلم جنایی زیاد می‌بینی‌ها! گیرم که زنده باشه، تاحالا کجا بوده؟ اصلا الان اومده این‌جا، به ما چه؟ به تو چه کار داره؟ اصلا بخواد بیاد سراغ تو، باز اون پرونده شکایت تو باز می‌شه. حتی اگر خودش باشه هم نمیاد سمت تو. به نفعش نیست. گیرم قاچاقچی، میره خلاف خودش رو می‌کنه، پلیس هم دیر یا زود می‌گیردش، تو چرا این‌قدر خودت رو اذیت می‌کنی خانوم؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]با صدای گرفته گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- امیر اگه اون خودش باشه، میاد سراغ من . میاد سراغ تو![/SIZE]

[SIZE=12pt]- چرا باید بیاد سراغ تو؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- برای این‌که دیوونه است، برای این‌که می خواد من مال اون باشم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- غلط کرده، من الان چی هستم این‌جا؟ مملکت قانون داره.[/SIZE]

[SIZE=12pt]کلافه گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- قانون مملکت کجا بود تو اون یه ماه جهنمی که من توش بودم؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]- الی جان، عزیزم. از تو بعیده! تو پدرت روح قانون بوده. به خاطر یه حادثه تلخ نباید اصل رو فراموش کرد. بعد هم تو الان عصبی شدی. اون سهیل یا هر آدم نا‌جور دیگه دستش به تو نمی‌خوره. [/SIZE]

[SIZE=12pt]آروم گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- اون این چیزها حالی‌ش نیست. فقط می خواد به هدفش برسه. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]به خدا داری خودت رو الکی اذیت می‌کنی.

[SIZE=12pt]- تو چه می دونی از زجری که من کشیدم؟[/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 133

[SIZE=12pt]چشم هام رو بستم. راست می‌گفت. من چی می‌دونستم از زجری که اون کشیده؟ من چه می‌دونم از زخم یه تجاوز به روح و جسم یه موجود معصوم و بیگناه؟ چه‌قدر باید شقی و قصی القلب بود که تونست این قدر ظلم کرد. تجاوز فقط به جسم ضربه نمی‌زنه، روح رو داغون می‌کنه. انگار هر چی قوی‌تر باشی بدتر ضربه می‌خوری! شاید اگر الی شخصیت ضعیف‌تری داشت کمتر اذیت می‌شد؟ شاید هم نه! با خودم فکر کردم من چرا سعی می کنم قانعش کنم که داره اشتباه می‌کنه و کسی دنبالش نیست؟ حتی اگر معتقد باشم داره به خاطر ترس، افراطی رفتار می‌کنه الان وقت نصیحت نیست. الی اهل منطق هست ولی سیگنال های منطق و استدلال فعلا از پریز کشیده شده! الان فقط محبت می‌خواد و حمایت. دلگرمی می‌خواد و شاید یه گوش که فقط بشنوه به جای یه دهن که نصیحت کنه! این بار دستش رو گرفتم. بدون حرف زدن روی دستش رو بوسیدم و گفتم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- راست می‌گی الی خانوم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]فقط نگاهم می کرد. ادامه دادم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- می دونی الی، خیلی چشم‌هات خوشگله![/SIZE]

[SIZE=12pt]- اوهوم. هزار بار بهم گفتی.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- هزار و یک بار، چشم هات خیلی خوشگله. حتی وقتی پلک‌هات روی همه هم معلومه که چشم‌هات زیباست. من اصلا باورم نمی شد یه روزی بتونم یه نفر رو از خودم بیشتر دوست داشته باشم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- من رو از خودت بیشتر دوست داری؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اوهوم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- عزیز و الناز چی؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]- عزیز و الناز رو هم از خودم بیشتر دوست دارم. بخصوص عزیز رو. ولی تو یه جور دیگه هستی. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- چه جوری؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- نمی‌دونم چه‌جوری توضیح بدم. وقتی می بینم ناراحتی، انگار یه نفر قلبم رو فشار می‌ده. یه جوری که نفسم بالا نمیاد. یه چیزی توی گلوم گیر می‌کنه، حس می‌کنم دارم خفه می‌شم. بعد انگار دنبال اکسیژن می گردم، تنفسم نامرتب می‌شه. حس داغونیه![/SIZE]

[SIZE=12pt]- امیر، من ضعیفم که یادم نمی‌ره؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- فکر نکنم ربطی به ضعف داشته باشه. خسارت بالا بوده. زمان درمانگر خوبیه.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- یادم نرفته.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- فکر نکنم هیچ‌وقت یادت بره. باید باهاش کنار بیایی. یا بپذیری که گذشته. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- به نظرت می‌شه؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- نمی‌دونم. وقتی شونزده سالم بود یه روز زودتر از مدرسه اومدم خونه. بابام یک سالی بود که فوت کرده بود. وضع مالی‌مون خوب نبود. قبل از این‌که به در خونه برسم، دیدم یه حاج آقایی که تو محل چند تا مغازه داشت اومده بود دم خونه‌مون. داشت با عزیزم حرف می‌زد. نمی‌دونم چرا خودم رو مخفی کردم و به حرف‌هاشون گوش دادم. طرف اومده بود به عزیز من پیشنهاد می‌داد که صیغه اون مرتیکه بشه. عزیز هم با عصبانیت سرش داد می‌زد که " من استخون‌های پوسیده شوهر خدا بیامرزم رو هم با کل هیکل تو مردک چشم ناپاک عوض نمی‌کنم.". دیدم که طرف پوزخندی زد و راهش رو کشید و رفت. تا مدت‌ها از هرچی مرده حالم به هم می‌خورد. یادمه همون شب به عزیز گفتم که می‌خوام مدرسه رو ول کنم و برم سر کار. گفتم اجازه نمی‌دم هر کس و ناکسی بخواد وارد زندگی ما بشه! عزیز فهمید که من حرف های اون مردک رو شنیدم. خیلی ناراحت شد. ولی بعدش...! [/SIZE]

[SIZE=12pt]- عزیزت چی گفت؟[/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 134

[SIZE=12pt]- چی گفت؟ بگو چه کار کرد! یه جوری زد توی گوشم که سه دور دور خودم چرخیدم. بعد هم گفت:" بچه از مادر یتیم می‌شه. تو و الناز هم هنوز یتیم نشدین، چون من زنده‌ام. بچسب به درست! ". من دیگه حرفی نزدم. من و الناز شانس آوردیم که یک مادر قوی داشتیم. خیلی سختی کشید، جوون بود، خوشگل بود، خواستگار داشت ولی به پای ما موند. الان که فکر می‌کنم می‌بینم چرا زندگیش رو حروم کرد؟ شاید باید ازدواج می‌کرد. ولی ترسید، از روزگار، از این‌که من و الناز نتونیم بپذیریم. خودش رو فدای ما کرد. دلم می‌سوزه براش. بابام رو دوست داشت، ولی تنهاییش انصاف نبود، انصاف نیست! الان که سی سالمه این رو می‌گم، اون موقع فکر یه مرد دیگه جای پدرم دیوونه‌م می‌کرد. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- سخت بوده![/SIZE]

[SIZE=12pt]- آره الی، ولی گذشت. اون حاج آقا هنوز زنده است. نمی‌دونه من پیشنهادش به عزیزم رو شنیدم. یه زمانی یه آدم با تجربه‌ای، مدیرم بود. حرفی بهم زد که زندگیم رو عوض کرد. گفت:" برای این‌که بدی‌ها و ظلم‌هایی که در حقمون می‌شه رو بتونیم تحمل کنیم بهتره دلیلش رو بدونیم. مثلا اگه یک نفر بد اخلاقه یا عصبیه و تندخویی می‌کنه، دلیلش شاید سختی‌هایی باشه که داره تحمل می‌کنه. وقتی دلیل رو بدونی تحمل راحت تره. شاید حتی بشه بخشید!". بعد از شنیدن اون حرف، یه بار به سرم زد که برم راجع به زندگی اون حاجی تحقیق کنم! رفتم و فهمیدم اون هم یه آدم بدبخت بوده که تمام داراییش مال زنش بوده. زنش هم مرتب تحقیرش می‌کرده و مسلما تو زندگی داخلیش خوشبخت نبوده. وقتی این رو فهمیدم تحمل این‌که یه روزی اومده و به مادر من اون پیشنهاد بی شرمانه رو داده راحت‌تر شد. یه مدت که گذشت، دیدم حتی وقتی توی محل از کنارم رد می‌شه حسی بهش ندارم. انگار یک باری از دوشم برداشته شده بود. همیشه فکر می‌کردم باید برم گردنش رو خورد کنم ولی الان فکر می‌کنم که فقط یه آدم بدبخت بوده، همین! می‌بینی اِلی، این ذهن و روح و روان آدم خیلی پیچیده است. تو از خودت توقع سنگینی داری. احتمالا اون اتفاقات تلخ هیچ‌وقت یادت نمی‌ره، ولی باید ازش بگذری. نه این‌که بگم سهیل یا امثال سهیل برای ک*ث*ا*ف*ت‌کاری‌هاشون توجیه دارن، نه! ظلم با هیچ چیزی پاک نمی‌شه به جز عدالت! ولی فکر و حسرت دیروز که بخواد الان رو برات خراب کنه، نذاره زندگیت رو زندگی کنی، مخربه. سمه! باید بذاری این سم، خیال آلوده، خاطره کثیف از ذهنت بره. مثل من که یه روزی وقتی از بغل حاجی رد شدم جواب سلامش رو دادم! باید گذشت الی. نه به خاطر اون طرف، به خاطر خودمون. این خاطره ها مثل موریانه هستند، روحت رو می‌خورن. باید موریانه رو از روحت بندازی بیرون. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- امیر، خیلی می‌ترسم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- می فهمم. فقط یادت باشه، من همیشه هستم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]دستش رو گرفتم گذاشتم روی نبض دستم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- ببین الی، نبض دستم رو حس می‌کنی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- آره.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- تا زمانیکه این نبض می‌زنه، من عاشقتم. تا زمانی‌که عاشقت هستم نمی‌ذارم کسی اذیتت کنه، حتی خودم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- مرسی که هستی.[/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 135

[SIZE=12pt] [/SIZE]پرسیدم:

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]اون افسر پرونده چی بود اسمش؟ بهش زنگ می‌زنیم ، می‌گیم تو یه نفر شبیه سهیل رو دیدی. لازم باشه اون‌ها برات محافظ می‌ذارن. اصلا خودم برات محافظ می‌گیرم. تنها جایی نرو تا پلیس باز هم تایید کنه که خبر جدیدی از این یارو ندارن.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]تو که فکر نمی‌کنی من خیالاتی شدم؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]ببین، ما بدترین حالت رو در نظر می‌گیریم و خودمون رو براش آماده می‌کنیم.

[SIZE=12pt]این حرف‌ها رو به اِلی می‌زدم، ولی واقها امیدوار بودم که اِلی یه نفر شبیه اون یارو رو دیده باشه. فردای اون روز جمعه بود، صبر کردیم تا شنبه صبح به افسر پرونده اِلی یعنی سرگرد باقری زنگ بزنیم. روز جمعه رو باهم بودیم. اِلی دلش نمی‌خواست از خونه بیرون بره. باهم موندیم توی خونه، اون کتاب می‌خوند ، من هم تو اتاقم کار می‌کردم. روز آرومی رو گذروندیم. شب حدود ساعت سه صبح بود که با دیدن کابوس وحشتناکی از جام پریدم. کل بدنم عرق کرده بود. خداروشکر که اِلی رو بیدار نکردم! نشستم روی تخت ، دستم رو کردم لابه لای موهام. این خواب چه مفهومی داشت؟ من توی یک باغ بودم. حدود غروب بود. باغ کاملا خالی بود، پر از برگ. کلاغ ها غارغار می‌کردن. یک ساختمون خیلی قدیمی ته باغ بود. صدای جیغ اِلی من رو به اونجا کشوند. سگ‌ها جلوی در پارس می‌کردن ، من انگار روح بودم. کسی من رو نمی‌دید ولی من اون‌ها رو می‌دیدم. اِلی من اون‌جا بود ،دست‌هاش رو بسته بودن. صورتش کبود بود، داشت به یه مرد خیلی قد بلند التماس می‌کرد. اون مرد یک کمربند تو دست‌هاش بود اِلی رو بلند کرد و چیزی در گوشش گفت. اِلی توی صورتش تف کرد و اون مرد هم اِلی منو گرفته بود زیر ضربه‌های کمربند. من فریاد می‌زدم ولی کسی صدام رو نمی‌شنید. می‌خواستم بدوم ولی انگار بدنم سنگ بود، فریاد ،فریاد،فریاد، تا این‌که از خواب پریدم. بدنم عرق کرده بود و نفس نفس می‌زدم. خوابم به شدت واقعی بود جوری که چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم توی خونه و اتاق خودمون هستم. فکر کردم "این خواب چه مفهومی می تونه داشته باشه ، نکنه کسی بخواد به اِلی صدمه بزنه؟" بازهم خودم رو متقاعد کردم که این خواب تاثیر شنیدن خاطرات اِلی بوده و البته نگرانی‌های اخیرش. صبح روز بعد طبق معمول زود رسیدم شرکت، خیلی سرم شلوغ بود، به سرگرد باقری زنگ زدم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]الو؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]سلام سرگرد باقری؟ من امیر مشکات هستم، همسر خانم متین، الناز متین.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بله بله، دختر مرحوم قاضی متین. درخدمتم، مشکلی پیش اومده؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]مشکل که چه عرض کنم، حقیقتش اِلی پنجشنبه بعداز ظهر شخصی رو با مشخصات سهیل اقتداری توی خیابون دیده و از اون روز خیلی نگرانه. من می‌خواستم مطمئن بشم که شما اخبار جدیدی از این آدم دارید یا نه؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]مطمئنید خانومتون اشتباه نکردن، سهیل اقتداری طبق مدارک ما مرده.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]متوجه هستم، احتمالا اِلی اشتباه کرده، به هر حال می خواستم مطمئن بشم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]آقای مشکات ما همه چیز رو تحت کنترل داریم. جای نگرانی نیست ، البته شما در هر شرایطی احتیاط کنید.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]منظورتون چیه که احتیاط کنیم؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]کلی عرض کردم!

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]آه. بله، حتما. باز هم ممنون از شما.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]روزتون بخیر.

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 136

[SIZE=12pt] [/SIZE]کمی خیالم راحت شد البته ظاهرا سرگرد داشت دوپهلو حرف می‌زد. اون روز اصلا وقت نکردم تا ظهر حالی از اِلی بپرسم، ولی از صبح بهتر بود. حتی اول صبحی کلی شیرین زبونی هم می‌کرد ، سر ظهر زنگ زدم به تلفن میزش.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]الو؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خانومم چه‌طوره؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خوبم امیر، تو چه‌طوری مدیر پر تلاش؟ اومدم واحدتون تو جلسه بودی. قهوه رو از دست دادی!

[SIZE=12pt]با تاسف گفتم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]ااا. پاشو بیا برام درست کن، الان آزادم.

[SIZE=12pt]- الان من آزاد نیستم، کار دارم! باشه بعد. [/SIZE]

[SIZE=12pt]خندیدم و گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- می گم بیا قهوه درست کن برام، من رییستم‌ها.[/SIZE]

[SIZE=12pt]صداش پر هیجان بود: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- نه بابا! تو که رییس من نیستی! تو یکی از مدیرای شرکتی، همین! تازه من که آبدارچی نیستم![/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]تو شب خونه که میایی! حسابت رو می‌رسم.

[SIZE=12pt]غش‌غش خندید :[/SIZE]

[SIZE=12pt]- حالا تا شب خدا بزرگه! یه جوری گولت می‌زنم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]عمرا! زیاد خودت رو خسته نکن، امشب باهات کار دارم!

[SIZE=12pt]هنوز می خندید،[/SIZE]

[SIZE=12pt] [/SIZE]- فعلا!

[SIZE=12pt]پیش خودم فکر کردم" خدا رو شکر که حالش خوبه، دوباره شد همون دختر شیطون"! [/SIZE]

[SIZE=12pt]- راستی زنگ زدم به سرگرد. همه چیز آرومه و خبر جدیدی هم از این یارو ندارن. آخرین خبر اینه که قبرستون خوابیده ![/SIZE]

[SIZE=12pt]- خدا رو شکر، پس حتما من اشتباه کردم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]بعد از ظهر بهم زنگ زد، حدود ساعت چهار و نیم بود.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]امیر من کارم تموم شده می خوام برم خونه.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]من کار دارم هنوز، بیا این‌جا.

[SIZE=12pt]پنج دقیقه بعد اِلی اومد توی اتاق. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خیلی کار داری؟  

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]یکی دوساعتی کار دارم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]ای بابا! من کلی علاف می‌شم! کار دارم خونه!

[SIZE=12pt]- چه‌کار داری؟ خب بمون باهم بریم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- می‌خوام برم غذا درست کنم![/SIZE]

[SIZE=12pt]- به به، باریکلا! حالا شام چی داریم؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- سورپرایزه! [/SIZE]

[SIZE=12pt]- ای جان! سورپرایز می‌خوریم امشب! [/SIZE]

[SIZE=12pt]- من رفتم! زیاد دیر نکن! [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نمی‌ترسی که؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نه. خوبم، دیگه نمی‌ترسم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خدا رو شکر ، با ماشین برو.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نه! حیف این هوا نیست ، قدم می‌زنم تا خونه.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]قهوه امروز رو یادم نرفته‌ها!

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چشم، بیا خونه من در خدمتم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]قربون این مهربونیت برم، مراقب خودت باش.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه چشم.

[SIZE=12pt]دم در برگشت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- امیر! [/SIZE]

[SIZE=12pt]- جانم؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خیلی دوستت دارم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]برو اِلی! این‌جا محیط کاره! من دستم بسته است!  

[SIZE=12pt]خندید و رفت.[/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 137

[SIZE=12pt]اون‌روز لعنتی از صبح دلشوره داشتم. نمی‌دونم چه مرگم شده بود! کاش با اِلی می‌رفتم .دو سه دقیقه بعد صدای تصادف بدی از توی کوچه اومد. سریع خودم رو رسوندم کنار پنجره، یک ماشین مشکی شاسی بلند منحرف شده بود و زده بود به یکی از ماشین‌های پارک شده تو خیابون. همه سر‌ها از پنجره‌ها بیرون بود. یه لندکروز مشکی بود، سریع دنده عقب گرفت و با سرعت در رفت، نامرد! زد و در رفت. فکر کنم زد به ماشین مهندس قوامی. می‌شنیدم که می‌گفتن پلاک نداشته‌! هنوز دو دقیقه نشده بود که صدری نفس نفس زنون اومد توی واحد. تقریبا داد می‌زد: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- مهندس مشکات ، مهندس مشکات! [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چته صدری؟

[SIZE=12pt]صدری با نفس نفس گفت : [/SIZE]

[SIZE=12pt]- آقا بدبخت شدیم، اِلی خانم رو دزدیدن، بردنش، با یه ماشین مشکی! [/SIZE]

[SIZE=12pt]هیچ چیزی نمی‌شنیدم. یه مرتبه سکوت شده بود. همه جا ساکت بود، کابوس صبحم ، اِلی رو کجا بردنش ،سهیل! اِلی گفت که دیدتش، من احمق سرسری گرفتم! اِلی . اِلی .[/SIZE]

[SIZE=12pt]شماره سرگرد باقری رو گرفتم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]الو. بفرمایید.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]مشکاتم ، اِلی رو دزدیدن، همین الان ،

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بیا کلانتری ونک، دنبالشونیم ، بیا.

[SIZE=12pt]داد زدم : [/SIZE]

[SIZE=12pt]- می‌دونستین؟ زن من رو بردن، می‌فهمی؟ من صبح بهت زنگ زدم مرد حسابی ، چرا چیزی نگفتی؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بیا کلانتری، می‌گم برات.

[SIZE=12pt]بحث کردن فایده نداشت. تلفن رو قطع کردم و با عجله راه افتادم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]کیف پول و موبایلم رو برداشتم و رفتم پایین. مثل دیوونه‌ها بودم ، یعنی چه بلایی سرش میاد؟ کابوسم، کابوسم! مردی که اِلی رو می‌زد. خدایا، کسی روش دست بلند نکنه. بلایی سرش نیاد! خدایا کمک کن. یک ربع بعد کلانتری بودم. سرگرد دم در بود ، تا وایسادم اومد جلو. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]شما مشکات هستی؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بله.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]من باقری هستم.

[SIZE=12pt]دستش رو جلو آورد. با کراهت باهاش دست دادم. فکر کنم متوجه حال خرابم شد.من رو با خودش برد داخل کلانتری. طاقت نیاوردم، گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]اینا کی هستن؟ مگه همه‌شون رو نگرفته بودین؟ مگه اعدام نشدن؟

[SIZE=12pt]در حالی‌که من رو به داخل یکی از اتاق‌ها هدایت می‌کرد، گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]می گم براتون. بفرمایید داخل اتاق.

[SIZE=12pt]وارد شدم. به سختی خودم رو کنترل می‌کردم. از شدت نگرانی و استرس تمام عضلاتم منقبض شده بود. با خونسردی پشت میزی نشست و من رو هم به نشستن دعوت کرد. با دیدن حال خرابم، لیوان آبی رو به سمتم گرفت و گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- بفرمایید آقای مشکات. [/SIZE]

[SIZE=12pt]دیگه خونم به جوش اومده بود. دستم رو روی میز کوبوندم و داد زدم:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- زن من رو دزدیدن. نمی‌خوایین حرف بزنین؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]نفس عمیقی کشید و گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- بسیار خب. از تیم قاچاقی که ما دنبالشون بودیم، یک نفر فرار کرد و تو یه درگیری به ظاهر کشته شد ، چهارماه پیش مدارکی دستمون اومد که زنده است و برگشته ایران. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]سهیل اقتداری؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خودشه، با کل تیم جدیدش.  

[SIZE=12pt]همین‌جور که حرف می‌زد به من عکس نشون می‌داد و معرفی می‌کرد.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- سهیل اقتداری سرکرده باند قاچاق مواد مخدر و اعضای بدن، قاچاق آدم و هر کثافتکاری که فکرش رو بکنی! مشخصه‌اش اینه که خیلی قد بلند و قوی هیکله! یک خالکوبی سیمرغ روی شونه‌اش داره. خیلی خوش قیافه و شیک پوشه، ظاهر غلط اندازی داره. با استفاده از ظاهر جذابش دخترها رو اغفال می کرده. قاچاق آدم داره به اروپا و کشورهای عربی. آدم بی‌رحمی هست. از آدم‌کشی ابایی نداره. آدم‌های خودش هم ازش خیلی می‌ترسن. به کسی رحم نمی‌کنه. [/SIZE]

[SIZE=12pt]سرگرد ادامه داد:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- از بین آدم‌های سابقش دو نفر هستند. مرتضی خانی و رضا عزیزی. این دو نفر توی آخرین درگیری حضور نداشتند و بعد از پاشیده شدن باند سهیل مخفی بودن. مرتضی خانی ، آدم دست راستشه، چشم هاش چپه. نفر بعدی، رضا عزیزی. این کارهای کامپیوتری‌شون رو انجام می‌ده. بچه سالمی بوده ولی چندساله داره با این ها همکاری می‌کنه، بهش می‌گن دکتر. بقیه هم یه مشت آدم خورده پا بودن. [/SIZE]

[SIZE=12pt]حرف‌هاش که تموم شد گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- ببین ما بی‌کار ننشستیم ، توی گروهش نفوذی داریم. این عملیات از سه ماه پیش شروع شده، اِلی رو هم پیدا می‌کنیم. حتما بردنش یکی از خونه‌های امن‌شون .[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]می دونین کجا بردنش؟

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 138

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]دقیق نه. بعد از تماس و گزارش شما با صد و ده، دوربین توی خیابون‌ها رو چک کردن و رد یه لندکروز مشکی بدون پلاک را تا حوالی ولنجک زدن. ولی ما خونه امنی از اون‌ها سمت ولنجک نمی‌شناسیم. ممکنه برای رد گم کردن اون سمت رفتن ولی حدس می‌زنیم اِلی رو برده باشن پیش سهیل. شایدهم خود سهیل تو ماشین بوده. اینو مطمئن نیستیم. می‌دونم نگران زنتی، ولی به ما اعتماد کن.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]شما چهارماهه می‌دونین این ع*و*ض*ی زنده است و برگشته ولی به ما چیزی نگفتین؟ حتی یه هشدار ساده ندادین؟ من بهتون صبح زنگ زدم، باید به من می‌گفتین! حداقل جلوی این اتفاق رو می‌گرفتم، اِلی رو تنها نمی‌ذاشتم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نمی‌خواستیم نگرانتون کنیم. ولی زیر نظر بودین، حتی برای شما و اِلی محافظ گذاشته بودیم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]دیدم چه‌قدر موفق بودین!

[SIZE=12pt]با شرمندگی سرش رو انداخت پایین و گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]ببین، من می‌دونم نگرانی. ولی اون‌ها بلایی سر اِلی نمیارن، مطمئن باش. این پرونده از اول دست من بوده، این آدم‌ها رو می‌شناسم، سهیل ریسک کرده که برگشته سراغ اِلی.

[SIZE=12pt]سرگرد ادامه داد: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- شنیدنش سخته ولی سهیل به اِلی علاقمنده. دفعه قبل هم سهیل نذاشت الی رو بکشن. وگرنه اِلی از وقتی پدرش همکاری نکرد مهره سوخته اونا بود،[/SIZE]

[SIZE=12pt]با عصبانیت گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- چه جوری نذاشت بلایی سر الی بیاد در حالی‌که خودش بدترین کار رو با الی کرد؟ مگه شما پرونده رو نخوندین؟ مگه شکایت الی از سهیل تو مدارکتون نیست؟ این بار هم برگشته که خودش اِلی رو صاحب بشه، من احمق نیستم. شما اِلی رو طعمه کردین، مطئنم آدرس اون خونه رو هم دارین![/SIZE]

[SIZE=12pt]کلافه شده بود، مشتش رو روی میز کوبوند و داد زد: [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]نداریم، به خدا نداریم. دفعه اول من خودم اِلی رو پیدا کردم، می‌دونم اون دختر چه‌قدر زجر کشیده، این قدر هم وجدان داریم آقای مشکات! خواهش می‌کنم کار عجولانه‌ای نکنین. فقط صحبت الی نیست. می‌دونین پای چند نفر آدم بی گناه وسطه؟ بذارید ما کارمون رو انجام بدیم.

[SIZE=12pt]- دارین اِلی رو فدای منافعتون می‌کنین. من نمی‌ذارم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اشتباه می‌کنی پسر.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اگر با من کار دیگه‌ای ندارین، می‌خوام برم![/SIZE]

[SIZE=12pt]این بار توی چشم‌هام خیره شد و خیلی جدی گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اگر دست از پا خطا کنی، بازداشتت می‌کنم. نمی‌خوام کار احمقانه‌ای بکنی که کار ما و جون زنت به خطر بیفته. فهمیدی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- به جای تهدید شهروندهای عادی، دنبال خلاف کارها باشین جناب سرگرد. من تو عمرم یه قبض جریمه رانندگی هم نداشتم! نیازی نیست من رو تهدید کنید![/SIZE]

[SIZE=12pt]حرفم به شدت عصبانی‌ش کرده بود. خودش رو کنترل می‌کرد. از جام بلند شدم و بدون حرف از اتاق اومدم بیرون و به سمت بیرون کلانتری حرکت کردم ، صداش رو پشت سرم می‌شنیدم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- به ما اعتماد کنین آقای مشکات. [/SIZE]

[SIZE=12pt]از در کلانتری اومدم بیرون . بیست دقیقه‌ای توی خیابون راه می‌رفتم و فکر می‌کردم که باید چه کار کنم. باید اِلی رو پیدا می‌کردم! اولین نفر به کاوه زنگ زدم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]امیر کجایی؟ بگو بیام.

[SIZE=12pt]نمی‌دونم کی بهش گفته بود، ولی می‌دونست اِلی رو دزدیدن ، صدای گریه الناز رو می‌شنیدم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خونه باش دارم میام.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]از اِلی خبر...

[SIZE=12pt]گوشی رو قطع کردم ، سر راه سه تا سیم کارت خریدم با سه تا گوشی ساده. هر سیم کارت توی یه گوشی.[/SIZE]

[SIZE=12pt]با یکی از سیم کارت‌ها زنگ زدم به فرزاد.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]الو.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]سلام فرزاد، امیر هستم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]سلام امیر ، خوبی رفیق؟ شماره‌ت جدیده؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]فرزاد یادته می‌گفتی مدیون من هستی؟

[SIZE=12pt]فرزاد شوکه شد: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- همیشه می‌گم، [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]جبرانش کن. دنبال یه نفر هستم. رضا عزیزی ، نابغه کامپیوتره، بهش می‌گن دکتر. احتمالا مجبور به خلاف شده، تا دوساعت دیگه برام پیداش کن.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه، تمام سعی‌ام رو می‌کنم ،چیز دیگه‌ای می دونی ازش؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]عضو یه بانده قاچاقه، با یکی به نام سهیل اقتداری کار می‌کنه. یه یارو دیگه هم هست ،مرتضی خانی. چشم‌هاش چپه. هرکدوم رو پیدا کردی خوبه. بیشتر رو دکتر تمرکز کن. احتمال این‌که بتونی ردی ازش پیدا کنی بیشتر از بقیه است.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]چشم، خبرت می‌کنم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]به همین شماره زنگ بزن ، خط خودمم کنترله.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]باشه ، فقط امیر. تو با این ها چه ارتباطی داری؟

[SIZE=12pt]- داستانش طولانیه. همین قدر بدون که زنم اسیرشونه. باید پیداش کنم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- باشه امیر. هر کاری بتونم دریغ نمی‌کنم. فعلا.[/SIZE]

[SIZE=12pt]با گوشی دوم به کاوه زنگ زدم. چند بار بوق خورد تا جواب داد. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]الو.

[SIZE=12pt]- امیرم. موتورت رو بیار در عقب ساختمون ما. [/SIZE]

[SIZE=12pt]تماس رو قطع کردم .[/SIZE]

[SIZE=12pt]به سمت خونه راه افتادم. ساعت نزدیک شش بود، کلید انداختم و رفتم توی خونه. توی خیالم اِلی رو دیدم که تموم خونه رو ریخته بهم و صدای موزیک تا آخر بالاست. در رو بستم و اومدم توی خونه. به اتاق خواب‌مون رفتم. لباس خوابش روی تخت بود. گرفتمش توی دستم و بو کردمش . خدایا اِلی رو به تو سپردم، خدایا کمکم کن. نشستم روی تخت، سرم رو کردم توی بالشتش، سعی کردم صدای فریادم رو توی بالشت خفه کنم. کابوسم جلوی چشمم بود. اِلی با دست بسته زانو زده بود و اون ک*ث*ا*ف*ت داشت پاره تن من رو می‌زد. داشتم دیوونه می‌شدم! فقط می‌دونستم که باید به خودم مسلط باشم. وقت گریه و زاری نبود. سعی می‌کردم فکری که زهر می‌ریخت توی جونم رو از مغزم دور کنم. سرگرد گفت سهیل دنبال اِلی بوده، پس بهش صدمه نمی زنه، اگه باز هم بهش ت*ج*ا*و*ز کنه چی؟ خدایا اِلی رو به تو سپردم.[/SIZE]

 

Paeeze

کاربر حرفه ای
نویسنده
268
1,033
301
پارت 139

[SIZE=12pt]بلند شدم و لباسم رو عوض کردم. یک شلوار ساده مشکی و بلوز مشکی. کلاه سورمه‌ای که تا روی ابروهام کشیدمش پایین. رفتم سر کمدم ، چاقوی ضامن دار رو کردم توی جورابم. دو تا اسپری فلفل هم انداختم توی یک کوله. چندتا فازمتر، انبردست، سیم ، کمی چسب برق از جعبه ابزارم برداشتم و داخل کوله پرت کردم.  [/SIZE]رفتم سر یخچال باید چیزی می‌خوردم . دوتا قرص مسکن رو با یک لیوان آب انداختم بالا. صدای یکی از موبایل‌ها در اومد. کاوه بود .

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بگو کاوه.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]فکر کنم پشت و عقب ساختمون ماموره امیره.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]در پارکینگ رو می‌زنم، بیا توی پارکینگ ، همون‌جا باش میام پایین.

[SIZE=12pt]برگشتم توی اتاق و یه شال خنک از توی کشو همراه یه کلاه نقابی برداشتم و رفتم سمت در ، کاوه تو پارکینگ منتظرم بود. شلوار کاوه هم مشکی بود با یه کت کرم. سلام کردم. دستش رو که دراز کرده بود گرفتم. گفت:[/SIZE]

[SIZE=12pt]- چه‌طوری امیر؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]- چه‌طور باشم؟ زنم رو دزدیدن. [/SIZE]

[SIZE=12pt]چشم‌هاش رو بست و دستش رو لای موهاش می‌کشید. گفتم: [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]کتت رو در بیار، لازم دارم .

[SIZE=12pt]کاوه درحالی‌که کتش رو می‌گرفت طرفم گفت.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- می‌خوایی چه کار کنی امیر؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بیا این کلاه رو بذار سرت، این شال رو هم بگیر. سعی کن صورتت زیاد معلوم نشه. این هم سویچ ماشین من، با هم از در می‌ریم بیرون. من با موتور تو می‌رم. باید گمشون کنم ، سعی کن لفتش بدی تا من دور بشم.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]پرسیدم می‌خوایی چه کار کنی ؟برنامه‌ات چیه؟

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]می رم دنبال اِلی.

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]خوبه، من هم باهات میام.

[SIZE=12pt]- نه، تنها می‌رم![/SIZE]

[SIZE=12pt]- باید کمکت کنم. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]همین الان هم داری کمکم می‌کنی.

[SIZE=12pt]به چشم هاش نگاه کردم، رفیق خوبم ، برادرم! زدم به شونه‌اش.[/SIZE]

[SIZE=12pt]- اگه اتفاقی برام افتاد الناز و عزیز رو می‌سپرم دستت. شنیدی کاوه؟ مراقب‌شون باش.  [/SIZE]

[SIZE=12pt]کاوه منو بغل کرد ، هردو بغض مون رو قورت دادیم.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]بی‌خبرم نذار.

[SIZE=12pt]سر تکون دادم و موتور رو روشن کردم. در پارکینگ که باز شد هر کدوم از یک طرف رفتیم . حدسم درست بود، اکثرشون رفتن دنبال کاوه، فقط یک نفر دنبال من اومد. خیابون سوم، اونی که دنبالم بود رو جا گذاشتم و به سمت جنوب روندم. کت کاوه رو هم انداختم روی یه سطل گوشه خیابون. دم یه قصابی نگه داشتم و چند تا تیکه گوشت خریدم و انداختم توی کوله و راه افتادم. نزدیک بستنی فروشی پاتوق ناصر وایسادم و یکی از نوچه‌هاش رو شناختم، کشیدمش کنار. گفتم بهش پیغام بدن امیر کارت داره .پنج دقیقه بعد ناصر ظاهر شد.  [/SIZE]

[SIZE=12pt]- به به ،سلام داش امیر. از این ورا؟ [/SIZE]

[SIZE=12pt]سری تکون دادم، [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]یادته یه بار از دست مامورا فراریت دادم؟

[SIZE=12pt]ناصر رنگش پرید. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- چی شده امیر؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]وقت ادای دِینه.

[SIZE=12pt]- بگو امیر. چی می‌خوایی؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]دنبال سهیل اقتداری می گردم یا مرتضی! همون که چپوله.

[SIZE=12pt]ناصر با چشمهای متعجب من رو نگاه می‌کرد، گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- تو این ها رو از کجا می شناسی؟ امیر اینا خود شیطونن، تو با این‌ها چه کار داری؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]اون شب که اومدم اسپری فلفل ازت گرفتم،  یادته یه دختری تو ماشینم بود؟

[SIZE=12pt]- آره. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]الان زنمه، سهیل دزدیدتش.

[SIZE=12pt]ناصر آب دهنش رو قورت داد. [/SIZE]

[SIZE=12pt]- این هایی‌که گفتی خیلی آدم دارن ، خونه امن هم زیاد دارن.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]سمت ولنجک جایی رو می شناسی ؟

[SIZE=12pt]- ببین من تازگی نه سهیل رو دیدم نه مرتضی رو ولی چند شب پیش سمت ولنجک تو یه باغی مشروب بردم که یکی از آدم‌های مرتضی مشروب‌ها رو تحویل گرفت.[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]آدرس داری؟

[SIZE=12pt]- پلاکش یادم نیست ولی کوچه شقایق بود بعد از خیابون هشتم، ته کوچه. یه باغ درندشت، درش آبیه ، چندتا سگ تو باغ بود. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]یه عمارت قدیمی ته باغ بود؟

[SIZE=12pt]- آره خودشه. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]ماشین ندیدی تو باغ؟

[SIZE=12pt]- چندتا پارک بود ،فکر کنم دزدی بودن ،یه وانت ، یه پژو ، یه لندکروز مشکی هم بود .[/SIZE]

[SIZE=12pt]چشم هام رو بستم ، خدایا یعنی خودشه؟[/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]سَم می خوام برای سگ‌ها، بخوابوندشون.

[SIZE=12pt]- میارم برات. [/SIZE]

[SIZE=12pt]-  [/SIZE]تفنگ با صدا خفه کن.

[SIZE=12pt]ناصرکمی مکث کرد ولی گفت: [/SIZE]

[SIZE=12pt]- باشه ،همین جا باش. [/SIZE]

 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 154پارت
  • 4Kبازدید
  • farzanetaghdiriiناظر رمان
  • fakhteh-shamsaviطراح کاور
  • 154پارت
  • 4Kبازدید
  • farzanetaghdiriiناظر رمان
  • fakhteh-shamsaviطراح کاور