Drag to reposition cover

رمان باران عشق و غرور

  • شروع کننده موضوع نویسنده:zeynab227
  • 393پارت
  • 13Kبازدید
  • بهار نوریناظر رمان
  • fakhteh-shamsaviطراح کاور

طرفدار کدوم شخصیت هستین؟

  • باران

  • آریا

  • رادوین

  • نگار

  • سامان


Results are only viewable after voting.

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
رمان: باران عشق و غرور
نویسنده: zeynab227 کاربر انجمن نویسا
ژانر: عاشقانه، جنایی_ پلیسی، اجتماعی
خلاصه‌ رمان: داستان، راجع به دختری مغرور و سرد و در عین حال خوش قلبی به نام باران است که همیشه سعی می‌کند پایبند عقایدش باشد و زندگی‌اش را براساس همان مسیر طی کند. دختری‌ که به علت یک سری اتفاقات و دیده‌ها و شنیده‌ها، نسبت به عشقی که در سنت پیغمبر و خدایش سفارش شده و تمام تعلقاتش بی‌اعتماد می‌شود. در این بین، اتفاقاتی به واسطه‌ حضور غیرمنتظره‌ شخصی به اسم (ماهان) در زندگی‌اش رخ می‌دهد؛ حوادثی باورنکردنی در چهارچوب وَهم، هیجان، پریشان‌حالی، حزن، حزم، اقرار... که بتواند قلم سرنوشتش را گونه دیگری به تحریر درآورد. آینده‌اش را به گونه‌ای که تصور نمی‌کرد رقم زند؛ آینده‌ای که نمی‌داند تلخ و پر از تاریکی، یا شیرین و مملوء از آرامشی مطمئن در سر می‌پروراند.
مقدمه: هوا که بارانی می‌شود، دست دلم را می‌گیرم و راه میفتم در خیابان‌هایی که خاطراتت دارند خیس می‌خورند. همان دیروزهای مشترکی که در همین خیابان‌ها و پیاده‌روها جا گذاشتیمشان. راستش...گاهی دلم برای خاطره‌هامان سخت تنگ می‌شود. این روزها هر شعر عاشقانه‌ای که می‌خوانم تعبیرش (تو) می‌شوی و دلم می‌خواهد این‌جا باشی تا با صدایی پر از احساس برایت بخوانمش و تو...لبخند بزنی. من هنوز هم عاشقم، عاشقی که زمانی در غرورش غرق بود، ولی اکنون... .
#ناشناس
گفتاری از نویسنده: منِ باران از تبار کوه‌سازان، از جنس سنگ، از جنس طوفانم. جدال با هر چه نقیضم باشد، فاتحانه خارج شدنش برایم سهل است. پایبند کتاب قانون و عقاید خودم... . تاراج بردن هست و نیست باران فی‌البداهه جرأت، اما جهالت محض است. اگر خشمگین شوم، به عاملش رحم نخواهم کرد!
که گفته باران‌ها قطره‌ آب زلال و شفاف آسمانند؟! همان قطره سیل می‌شود و طغیان می‌کند، تگرگ می‌شود و می‌کوباند، برف می‌شود و کولاک می‌کند. باران‌ها هم بسته به مزاج گزینش می‌شوند.
چه کسی سیلاب می‌خواهد که خراب شود وسطِ آشیانه‌اش؟ چه کسی سنگ می‌خواهد که آواره شود قلبِ سرش؟ چه کسی بهمن می‌خواهد که منجمد شود زیرِ حجمش؟
این عوام چه بی‌خردند! به کدامین امید بدی کرده و جفا کردند؟ که بلا شود مرکز دودمانشان؟ که خدا گِل وجودی آنان را با امتیاز خودمختاری سرشته و گردن‌فراز پا به خاک کوفتند؟!
این است پرسش آغازین بند اول کتابم، کتابی که سطر به سطرش تهدید به مفسدان فی‌الارض است با جلدی سفید که یقین دارم دست تحریف قلم شیطانی تا معاد بر آن ساقط است. کتابی که تیتر نخستش از زبان دل با خط خوانایی نگاشته شده:
«منِ باران، بنده یکتای جهان، زاده بشر گنه‌کار، فرزند خاک طاهر و از ذریه آدمِ مطرود از بهشت به شـرافتم و به خالقم سوگند یاد می‌کنم تا تبادل نـفَس در جان، برابر اعمال ستیزه‌جویانه پلیدان سر تسلیم خم نکرده و دست بسته پای میز عدالت روانه کرده و سزای اعمالشان را به دستان او بسپارم، اویی که رأس قاضیان دنیاست.»
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
«به نام خالق»
تاکنون از دریا رو نگرفته بود. از شهامتش که جای سرافرازی، سرافکندگی بیش نبود. تاکنون از نیمه‌های شب بیزار نشده بود. از نسیم خنک اسفند ماه که رایحه بهارش اولین عیدی او بود. از ماهی که روی رخسار فرومانده‌اش، تشعشع نقره‌ای رنگش را پاشانده و با دست و دل‌بازی‌ فراتر خود اعتباری نگماشته بود. از آنانی که از ساختن این ماشین غول‌پیکر بی‌چرخ، نان حلال در سفره عیال و اولادشان بردند. از مرزهای مشترک توافقی ملیت‌ها هم گله داشت که چرا بند اول قیدنامه‌ شراکتشان در فکر به این جنایت‌ها نبود! که شرافت ناموس، مترسک سر جالیز نیست. سنگ‌ پای آشفته‌ بازارها نیست، که مورد مزایده‌های میلیاردی نیست و ارزش آن قدر عظمت این دریایی‌ست که خون‌ها در خود گنجاند و خوراک آبزیان و خون‌ خواران کرد!
کاش شرایط کاشت نهالِ ظلم آنقدر آسان نبود! کاش صفت رحم، پیشوند نفی‌گونه نداشت! کاش برای همه صفت‌ها تفضیل قائل نمی‌شدند! کاش ثروت، دغدغه بشر زیاده‌خواه نبود! کاش چیزی به نام دادوستد نبود! کاش بهای مضاعف مادیات با تکرار پول چرک کف دست است و پول‌دار به کباب و بی‌پول به نان کباب در ضرب‌المثل‌ها نفوذ نمی‌کرد!
این کاش‌ها هرکدام شمشیر به دست، سمتش حمله‌ور شدند و ماه درشت‌خو تابید، اما درست در اوج ناباوری و شکستِ امید و پیش‌روی وسوسه‌های زاده آتش، بانگ مهیبی در آسمان، حوالی زمینیان، پشت درخت‌های نخل و ژرف دریا پرده‌های گوش ابلیس قسم‌خورده را درید!
***
فصل اول
«باران»
کلاسی که دو ساعت بی‌وقفه چهل نفر رو روی صندلی‌ها نشونده بود، با رفتن استاد در عرض دو ثانیه خالی شد. کش و قوسی به بدنم دادم و جزوه‌‌م رو داخل کوله‌‌م گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم. نگاه خسته‌م سقوط کرد به فردی که کنارم بیهوش روی میز افتاده بود. آروم بازوش رو گرفتم و تکون دادم.
- پاشو نگار!
صدای ظریف و گرفته‌ش تنها واکنشی بود که نشون داد.
- جون من بذار یه ‌ده دقیقه چرت بزنم.
- می‌خوریم به تاریکی.
- فقط ده دقیقه.
- تا به خودت بیای می‌بینی رسیدیم خونه، بعد هر چقدر دلت می‌خواد بخواب.
با کلافگی سرش رو بلند کرد و چشم‌های عسلی دلخورش رو به نگاه آرومم دوخت.
- تو آدمی؟!
یک تای ابروم پرید. مغز خبیثم به خلق تنگ این دختر خو گرفته بود.
- تو هستی، پس منم هستم.
- منو ول کن! من به آدم بودن تو شک دارم! فیزیوپاتولوژی استاد دلاور، فیلو با خاک یکسان می‌کنه.
بند کوله رو روی دوشم جابه‌جا کردم.
- ده دقیقه‌ت تموم شد.
رو ازم گرفت و جزوه‌ش رو بست. می‌دونستم جمله‌های بی‌ صدایی که تو ذهنش جولان می‌ده به سمتم صف کشیده. پوفی کشید و کیفش رو برداشت و یکی از جمله‌های نابش رو زیر لـ ـبی نثارم کرد. از در کلاس که خارج شدیم، با لبخند محوی تنه‌ای نثار بازوش کردم و گفتم:
- به خودت فشار نیار!
چپ چپ نگاهم کرد.
- چشم قربان! عفو بفرمائید!
از سالن دانشکده خارج و وارد محوطه دانشگاه شدیم. همیشه وقتی کم‌ حوصله و خسته بود، همین روند رو تکرار می‌کرد و ذهن پلیدم رو برای ادامه‌دار کردنش مشتاق، هرچند به افکارم محل ندادم.
محوطه رو دور زدیم و به سمت ورودی پارکینگ رفتیم که نگار یک آن از حرکت ایستاد. به سمتش برگشتم که به نقطه‌ای خیره شده بود. رد نگاهش رو گرفتم و با دیدنش مثل دفعه‌های قبل ابروهام جمع شد. تا الآن خیلی واضح به این بشر نامحترم حالی کرده بودم راه رو اشتباهی اومده، اما انگار فکر کرده بود با دست پس می‌زنم که... . پوزخندی زدم. صدای ناله‌وار نگار، شکاف وسط ابروهام رو عمیق کرد.
- تو این هیر و ویر که هفت پادشاه سر اومدن تو خوابم با هم جنگ‌ و دعوا دارن، حوصله‌ این یکیو ندارم. من می‌رم سمت ماشینت. یه جوری این یکیو هم مثل بقیه دست‌به‌سر کن بره. اگه بره!
از این فاصله نه چندان نزدیک هنوز متوجهمون نشده بود؛ چون پشت به ما و نگاهش به در خروجی پارکینگ بود. مغزم به طور خودکار شروع به خودخوری و بدوبیراه گفتن به این بشر و هم‌جنس‌هاش کرد و بازخوردش نیشخند کنج لبم شد و نگاهی که تو این شرایط یخ شدن رو دوست داشت! راهم رو به طرف جای پارک ماشین کج کردم. صدای خنده‌های ریز نگار لحظه‌ای از گوش‌هام قطع نمی‌شد. به‌نظر با همین بهانه کلافگیش رو بهم سرایت داد! خنده‌هاش از آستانه تحملم فراتر می‌رفت. نیم‌ نگاهی بهش انداختم و جدی گفتم:
- چته؟
لبش رو گاز گرفت و دست‌هاش را بالا برد.
- هیچی، فقط یه کوچولو دلم واسش می‌سوزه.
چشم غره‌م خنده‌‌ش رو شدت داد. لحن سردم با کنایه‌ یکه‌تازی کرد.
- خیلی دلت براش کبابه خودت پیش قدم شو! در حق منم صواب می‌کنی.
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و روی صندلی راننده جای گرفتم. کنارم نشست و با لبخند چشم و ابرو اومد.
- نه بابا، رودل می‌کنم! رودل هم کنم اون مگه منو قبول می‌کنه؟ فعلاً که اولیا حضرت تو گلوش قدِّ نون بربری خمیری گیر کرده!
و با شیطنتی که حرصم رو در می‌آورد ادامه داد:
- بدجور هم گیر کرده!
خنده‌ش به قهقهه تبدیل شد. انگار نه انگار خسته و بی‌ حال از کسل بودن کلاس استاد دلاور غر می‌زد. استارت ماشین رو زدم و با اخمی تصنعی اخطار دادم:
- یه بار دیگه از این دری‌ وری‌‌ها بارم کنی من می‌دونم با تو و اون مرتیکه!
صداش تو نطفه خفه شد و حالت جدی به خودش گرفت.
- خب اون بنده خدا هم مثل بقیه نمی‌دونه که از سم بوتولیسمم واسشون بدتری! وگرنه مرض نداره دم به ثانیه چراغ بزنه بگه یالا پیف‌پافِتو بپاش روم!
از پارکینگ که فضای بزرگی از دانشگاه رو اشغال کرده بود بیرون اومدم. با خودم زمزمه کردم:
- ولی لازمه بگم تا بره و پشت سرش هم نگاه نکنه.
فرمون رو به در خروجی پیچیدم. صدای ماشین رو شنید. قبل از این‌که من رو بشناسه پام رو روی پدال گاز فشار دادم تا کنار بکشه، ولی خلاف انتظارم مثل دیوونه‌ها تو مسیر ماشین پرید و با لبخند پت و پهنش چشم‌هام رو از حدقه درآورد.
- مواظب بـاش!
جیغ نگار قلبم رو به ضربان تند انداخت و عکس‌العمل پام به موقع دست جنبید، وگرنه باید از زیر لاستیک‌های ماشین بیرون می‌آوردمش! کاش وجدانم رو لحظه‌ای می‌کشتم و شاهد جون دادنش می‌شدم! احتمالاً مزدای سفیدم رو شناخته بود که تو بازه صدم ثانیه غافلگیرم کرد.
دو دستم روی فرمون مشت شد. صدای نفس مضطرب و پر از حرصم، لب‌های نگار رو به هم دوخته بود. دستش رو از داشبورد برداشت و صاف نشست. نگاهم رو که به خودش دید، سرفه کوتاهی کرد و سرش رو تکون داد. اصرار داشت خشمم رو کنترل کنم. می‌دونست خشمم به راحتی برانگیخته نمی‌‌شه و اگه بشه تا چه حد می‌تونم هیولای درونم رو بیدار کنم.
سرم رو از فرمون بلند کردم و چشمم به چهره منفورش میخ شد. با وقاحت تمام قدم برداشت و به کاپوت چسبید. نمی‌فهمیدم. فکر این جنس جماعت رو نمی‌‌فهمیدم. حتماً گزارش بی مسئولیتی نگهبان که اتاقکش رو واسه هر ولگرد خدانشناسی خالی کرده بود به حراست می‌دادم. نفسم رو به‌سختی آروم کردم و آمرانه و غریبانه سرم رو تکون دادم. دستورم رو اطاعت کرد، اما نه برای گم کردن گورش! نزدیک به پنجره سمتم ایستاد و لاقید شونه انداخت.
- مجبورم کردید. شرمنده! شما حالتون خوبه؟
پلک‌هام رو از زور عصبانیت به هم فشردم و خون تو انگشت‌های دستم منجمد شد. غریدم:
- امروز رو فراموش می‌کنم. دفعه دیگه تضمین نمی‌کنم.
- پس مدام میام تا فراموشم نکنید!
واقعاً از جونش سیر شده بود! مستقیم به نگاه قیرگونش زل زدم و کاملاً بی‌ملاحظه تن صدام بالا رفت.
- شما دیوونه‌ای! نمی‌فهمی بی محلی آدم‌ها یعنی چی. نمی‌فهمی چپ اومدن شما و راست رفتنم یعنی چـی.
حق به جانب روی سینه‌ش مشت کوبید.
- آره! من نفهمم، دیوونه‌‌م. خودمم نمی‌دونم چه مرگمه! هر کاری هم می‌کنم نمی‌تونم فراموشتون کنم. دست خودم نیست. من حتی نمی‌دونم اسمتون چیه و اصلاً نمی‌ذاری دو کلمه باهاتون حرف بزنم. تا زمانی‌که حرفامو نشنوی و نذاری حرف دلمو به زبون بیارم دست بردار نیستم. برامم اهمیت نداره که چه اتفاقی میفته.
در برابر خزعبلاتی که به درد اوراقی هم نمی‌خورد، نیشخندی زدم. همه‌شون لنگه هم بودن، یه دنده و لجباز و سوء استفاده کن! دیگه مدارا بس بود. باید درخور شخصیتش برخورد می‌کردم تا برای همیشه رسمم رو آویزه گوشش کنه. نگاه پر از تمسخرم رو به عمق نگاه منفورش تزریق کردم و به تندی گفتم:
- مشکل شما اینه که زبون من رو نمی‌فهمی، یعنی همه‌ شما مردها زبون آدم حالیتون نیست! بذار از همین الآن روشنت کنم آقای به اصطلاح محترم! من نه تمایل به دیدن ریخت جناب عالی دارم و نه دلم می‌خواد که با شما حرف بزنم. تا صد سال دیگه هم این‌جا وایستی من حرفم همینه. می‌دونی چرا؟
با تحکمی که در تک، تک کلماتم هویدا بود ادامه دادم:
- چون جنسم با بقیه دخترها فرق می‌کنه! من از جنس سنگم، نه از جنس شیشه که با یه حرف باد هواتون دلم بلرزه و ضعف نشون بدم و البته قابل توجه شما! من از مردها و هرچی که آخرش به یه مرد وصل می‌شه متنفرم! می‌فهمی؟!
خشمم مشت و روی فرمون خالی شد.
- متنفـر!
غیظی که حنجره‌م رو خراش داده بود، مردک مزاحم رو درجا مات کرد و صدای بهت‌‌زده نگار زیر گوشم بلند شد:
- یا خدا!
با این حال تغییری تو چهره‌‌‌م پیدا نشد. از شدت خشم، خون توی رگ‌های صورتم باد کرده بود. نخواستم تا این‌جا پیش برم و از جلد خونسردیم بیرون بیام؛ چون لزومی نمی‌‌دیدم روی واقعیم رو به هرکسی نشون بدم، ولی چاره‌ای نذاشته بود. تا خواست نطق کنه بدون معطلی پام روی پدال گاز رفت و با چرخش حرفه‌ای فرمون، اون فضای سنگین رو ترک کردم.
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
شتاب ماشین بیشتر شد. همه حرصی که تو قلبم آتیش می‌گرفت روی پدال خالی می‌کردم. هرکسی پاش رو از گلیمش درازتر کرد با یکی دوبار تلنگر‌ رفت پیِ کارش، ولی این یکی دو هفته‌‌‌ست که ول‌کن من نبود. مشکوک می‌زد. نمی‌دونم چرا اصرار به ایجاد یه رابطه‌ مسخره داشت!
بی‌محابا ذهنم پر کشید به روزی که برای اولین‌بار دیده بودمش. دقیقاً دو هفته‌ پیش بود. اون روز نگار برای سر دردش دانشگاه نیومد. زمان خالی بین دو کلاسم زیاد بود، برای همین به پارک نزدیک دانشگاه رفتم تا حال و هوایی عوض کنم.
تقریباً یک ساعتی روی نیمکت نشسته بودم و طبق عادت همیشگی هندزفریم توی گوش‌هام بود و مطالعه می‌کردم که یک‌ آن حس کردم کسی کنارم نشست. اولش بی‌تفاوت شدم و کمی بعد بلند شدم، اما صدای متعجبش همون‌جا میخکوبم کرد.
- کجا داری می‌ری؟!
هندزفری رو از گوش‌هام برداشتم. صدای موزیک پخش شده ملایم بود و متوجه سوالش شده بودم. به سمتش برگشتم و با عصبانیت زیر پوستی صورتم به گستاخی که رو‌به‌روم ایستاده بود خیره شدم و تندی کردم:
- به شما ربطی داره؟
از جدیت نگاهم بود یا کنایه بی‌پرده‌م که عین مجسمه تو چشم‌هام زل زد و همین باعث شد خونم به جوش بیاد. خواستم ازش رد بشم که با گیجی پرسید:
- مگه ساعت نه توی این پارک روی این نیمکت قرار نذاشته بودیم؟ معنی این کارات چیه؟!
با خودم گفتم حتماً من رو با کسی اشتباه گرفته. برگشتم به طرفش و با اخم نشسته بین ابروهام گفتم:
- آقای محترم! من رو با شخص دیگه‌ای اشتباه گرفتید.
- تو گیسوی فرهمند نیستی؟!
- خیر آقا. لطفاً برید رد کارتون!
منِ خوش خیال فکر می‌کردم مزاحمتی در کار نیست، اما بعد از زبون خودش فهمیدم که اون روز تا دانشگاه تعقیبم کرده و... . تا به حال چندین‌بار با مزاحمت‌هاش سدِ راهم شده بود و مدام ازم تقاضا می‌کرد که می‌خواد باهام حرف بزنه، ولی من هردفعه درخواست رد دادم و قبول نکردم. می‌دونستم مِن بعد چطور باهاش رفتار کنم. هنوز باران رو نشناخته بود!
پوزخند زدم و روی فرمون ضرب گرفتم. این جماعت طماع خبر نداشتن که بین این همه دختر خام و زود باور دختری هم هست که ازشون متنفره، از جنس بارانه و هر موقع اراده کنه می‌تونه باران سنگیش رو سرشون آوار کنه! تا رسوندن نگار به خونه‌شون به افکارم پروبال دادم و با آرامش، راه خونه‌مون رو در پیش گرفتم.
***
کوله و مقنعه‌‌‌م رو روی کاناپه اتاقم پرت کردم. خودم رو به تخت رسوندم و نگاهم رو معطوف سقف کردم. بابا طبق معمول سر کار بود و تا دو ساعت دیگه هم خونه نمی‌اومد. اداره کردن شرکت مهندسی ساخت و سازه با وجود شریک هم کار ساده‌ای نبود و گاهی بابا رو تا پاسی از شب موندگار می‌کرد.
آب دهنم رو قورت دادم و تای کاغذ تو دستم رو با رخوت باز کردم.
«سلام بارانم! من رفتم خونه‌ خاله شهین. تا شیش برمی‌گردم. ناهارت هم تو یخچال گذاشتم. اومدی حتماً بخواب! دیشبو فکر نکن نفهمیدم شب‌ زنده‌داری کردی.»
کاغذ رو روی عسلی گذاشتم. مامان زیرک من! پلک‌های داغم به هم چسبید و به معده خالیم اعتنا نکرد. افکار درهمم رو گوشه‌ای رها کردم و آسوده به خلسه شیرین خواب رفتم.
***
ساعت نزدیک‌های یازده شب بود که به مامان و بابا «شب به‌خیر» گفتم و تو اتاقم رفتم. با این‌که قصد خواب نداشتم، یک دست لباس خواب از کمدم بیرون آوردم. پیراهن آبی رنگ ساتن دو بنده... . کش موهام رو باز و با نظم دور شونه‌‌‌م پخش کردم. جلوی آینه قدی اتاق، نگاهم رو معطوف دختر نمایان شده داخل آینه کردم که بلندی قدش رو قاب گرفته و لَختی موهای تا کمرش رو نشون می‌داد. از رنگ موها و چشم‌هایی که همه می‌گفتن از مامان و رنگ پوستی که از بابا ارث رسیده.
با لذت محو خودم شدم. گاهی وقت‌ها احساسی سراغ آدم می‌اومد و اون رو مجاب به تغییر می‌کرد، هرچند کوچیک اما با نتیجه بزرگ و مثبت... . مثل به یاد آوردن خیلی چیزها از داشته‌ها تا خود واقعی‌مون که هر روز بهش توجه می‌کردم و با همین کار کوچیک، ظرفیت اعتماد به‌دست آوردن اهدافم بزرگ‌تر می‌شد و زندگیم رو رهبری می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
لبخند کجم خودنمایی می‌کرد که از آینه فاصله گرفتم. کتابی رو که تا نیمه خونده بودم از قفسه برداشتم و روی صندلی نشستم. هر موقع خوابم نمی‌برد، به دوست قدیمیم پناه می‌آوردم. به صفحه آخر که رسیدم، چشم‌هام کم‌کم سوز خواب گرفت با وجودی که قسمتی از ذهنم از ذخیره نکات مفیدی که از کتاب دستم گرفته بودم سبک‌بال بود.
با صدای ویبره موبایل، عینک مربعی مطالعه‌ رو از چشم‌هام جدا کردم. یک تای ابروم با ظاهر شدن تصویر خندون نگار و ساعتی که با چشمک زدن صفحه نمایش‌گر ظاهر می‌شد پرید. چی شده که یکِ شب زنگ زده بود؟! با این‌که می‌دونست تایم خوابم نیست، هیچ وقت بهم زنگ نمی‌زد. با طمأنینه و جدی پاسخ دادم:
- بله!
- سلام. خوبی؟
نگرانی تو صداش مشهود بود.
- سلام. ممنون خوبم. چیزی شده؟
- حدس می‌زدم خواب نباشی، ولی بازم ببخشید.
- دشمنت شرمنده! کاری داری؟
- آره، فقط...ازت می‌خوام نگران نشی، خب؟
خواست، ولی بیشتر متعجبم کرد. لرزش صداش و عاملی که مجابش کرده بود تا صبح صبر نکنه، خلسه خواب رو از چشم‌هام گرفت. با تحکم گفتم:
- می‌دونی که از حاشیه‌گذاری خوشم نمیاد. برو سر اصل مطلب!
نفس عمیقی کشید.
- باشه، می‌گم. در مورد اون پسره‌‌ست، همونی که یه مدته مزاحمت شده.
- خب!
- سولماز دوستمو که می‌شناسی؟ امشب با دوستاش رفته بود رستوران. اتفاقی این پسره رو دید که کنار آلاچیق اینا جا رزرو کرده بود. شناختنش هم سخت نبود از بس تو دانشگاه آفتابی شد. اکثر دوستامون می‌شناسنش. بهم گفت اولش حواسم بهش نبود، ولی با دیدن خانمی که بهش می‌خورده سی ساله باشه و حرفی که بینشون رد و بدل شد، کنجکاویش گل کرد.
کش و قوسی به بدنم دادم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم و پتوی تختم رو کنار زدم. دستم به سمت کلید آباژور رفت.
- خب که چی؟
- اتفاقاً ربطش به ما، یعنی به توئه. گوش کن!
دهنم رو باز کردم بگم بیخود نگران شده که صدای ضعیفی تو گوشی پخش شد. موزیک ملایم پیانو، برخورد قاشق‌ها به ظرف و گاه خنده‌‌ آمیخته چند مرد و زن... . میون اون اصوات، صدای زنونه‌ای بیشتر به گوش می‌رسید.
«- رابطه‌‌‌ت با دختره تا کجا پیش رفته؟»
«- زیاد باهاش صمیمی نشدم. یه کم می‌ترسه.»
خودش بود، مردک مزاحم!
«- وقت زیادی نداریم ماهان. سه ماه دیگه پریدیم اون‌‌ور. این ویژگی که این دختر داره به خصوص قیافه‌ش همون مشخصاتیه که شیخ عجم گفته. تا حالا هیچ دختریو که براش فرستادیم قبول نکرده. تو که دیگه واردی یه جوری راضیش کن و قول بده زندگی خوبی کنار ما داره. دیگه بقیه‌‌‌شم خودت راست و ریست کن دیگه! چه می‌دونم؟ مثلاً خرش کن افسار بیار سرش کن!»
«- ساغـر، عاصیم نکن! خودم می‌دونم چیکار کنم، ولی بازم قول این دخترو به شیخ ندین! دخترای شبیه به این مشخصات زیادن. خودم درستش می‌کنم.»
«- نیست ماهان. اگه بود که نمی‌گفتم ناز دختر رو بخر! داریم در مورد شیخ عجم حرف می‌زنیم. این دفعه هم بهونه بیاریم لقمه گنده‌تر از اون پیدا نمی‌کنیما!»
«- دختر واسه اون خوش اشتها قحط نیست.»
«- چشمش اینو گرفته. می‌گی چیکار کنم؟»
«- گرفته که گرفته. به درک که گرفته!»
«- چیه؟! نکنه چشم تو رو هم گرفته!»
صداشون قطع شد. پلک بستم. چند ثانیه طول کشید و زن با لبخند مضحکی گفت:
«- زورت می‌رسه لقمه گند‌ه‌تر از شیخ بهم بدی بهت حال می‌دم. می‌دونی که همیشه طرف توأم.»
«- اونش به خودم ربط داره. زود از این‌جا برو! نمی‌خوام آتو دست کسی بدی. تا موقعی که تحت تعقیبی ریسک نکن!»
«- اینم از شانس گندمه. بعد از دادن جنسا به عباسی پلیسا به منِ فلک‌‌زده شک کردن. با تغییر قیافه‌ای که دادم محاله پیدام کنن.»
«- زودتر برو! کاری هم داشتی بهم زنگ بزن! سعی کن زیاد بیرون پرسه نزنی. حوصله‌ دردسر جدید ندارم.»
صدای مضطرب نگار جاش رو به سر و صدایی داد که مثل لالایی زیر گوشم پچ زده بود.
- ترس بدی به دلم افتاده باران. فکر کنم منظور اونا از اون دختر تو بودی. آفرین به سولماز که فضولیش یه جا درست کار کرد و ویس گرفت.
به پهلو چرخیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.
- باران!
- هوم!
- گوشت با منه؟
- اوهوم! فردا با هم حرف می‌زنیم.
مکثش طولانی شد. خواستم قطع کنم که تن صدای بالا رفته از بهتش مانع شد.
- حواست هست چی داری می‌گی؟! این آدم قاچاقچیه، مهم‌تر از همه قاچاق انسان و دیگه بدتر! نمی‌فهممت. تو یا واقعاً خنگ شدی یا رسماً خودتو به کوچه علی چپ زدی که فکر کنم دومی بیشتر بخوره.
خمیازه‌‌ای کشیدم. با افکار متوهمش خواب شیرینم رو به هم زده بود. لب زدم:
- هیچ کدومشون نیستم. حرف حساب این‌ها راجع به دختریه که با ماهان سر و سری داشته و از قضا ترسیده. من باهاش گرم گرفتم؟
- فرمایش‌ دوستم درست، ولی یه درصدم احتمال بده که ماهان سر اون زن شیره مالیده و به هر دلیل خدا داندی دروغ گفته. مگه نگفتی بهش شک داری؟ خب اینم مدرک... . بیا فردا بریم پیش داییم این موضوع رو باهاش در میون بذار!
پوزخند محوی مهمون لب‌هام شد. همین هم مونده بود پای پلیس رو بی‌خود واسه جریانی که سر سوزنش هم دخلی به من نداشت وسط بکشم.
- نگرانمی؟
- معلوم نیست؟!
- پس من رو با یه خداحافظی خوشحال کن!
پوفی کرد و با غیظ تشر زد:
- باشه خونسرد خانم! من مثل تو سطحی به این قضیه نگاه نمی‌کنم. شک نکن یه روز به حرفم می‌رسی. امیدوارم دیر نشه.
- زیادی خسته‌ای. برو بخواب ذهنت باز بشه.
- خانم خانما! یکی باید این حرفو به خودت بگه. منِ کم‌ عقلو بگو آش شورپز تو معده‌‌م آتیش زدم واسه خانم خوش‌ خیال! انگار نه انگار! شبت به‌خیر اخمو خانم، بـ ـو-س بای!
گوشی رو خاموش کردم و کنار آباژور گذاشتم. اوضاعی داشتم من با این رفیق قدیمی! از هشت سالگی تا حالا یک روز هم از هم دور نبودیم. نگار مثل من تک فرزند خانواده‌‌ بود. همیشه به چشم خواهر به هم نگاه می‌کردیم. جالبیش تضاد شخصیت‌هامون بود. نگار شر و شیطون و همیشه شاد و پر حرف و قطب مخالفش منِ آروم و کم‌ حرف و به قول خودش «اخمو و مغرور»
انگار همین دیروز بود که اتفاقی تو مدرسه با هم آشنا شدیم و به هم قول دادیم که اگه کلاس‌هامون عوض شد پدرهامون رو واسطه کنیم تا با مدیر صحبت کنن و تو یک کلاس باشیم. کم‌کم این آشنایی عمیق‌تر شد تا به خانواده‌هامون هم رسید. خاله سیمین و عمو سینا دو صفت نقیضی که از بچگی وِرد زبونم شد. همیشه به من و پدر و مادرم لطف و من رو مثل دخترشون دوست داشتن. به اندازه پدر و مادرم برام عزیز و با ارزش بودن و هستن. بازدمم رو عمیقاً بیرون فرستادم و به یک ثانیه نرسید که به خواب رفتم.
***
قریب چهار روز از دیدار من با اون پسر، ماهان، می‌گذشت. نگار سعی داشت بحثش رو پیش بکشه و با مخالفت من روبه‌رو می‌شد. اطمینان پیدا کرده بودم برخورد غیر دوستانه‌‌م کارساز بوده و سروکله‌‌ش پیدا نمی‌شه، اما این خوشحالی دوومی نداشت!
تنها تو ماشینم بودم و به سفارش مامان به قصد خرید یک سری وسایل لازم واسه خونه به سمت هایپر مارکت نزدیک خونه رفتم. به محض پیاده شدنم بی‌هوا جلوم سبز شد و ماتم کرد. طبق معمول بهش محل ندادم و وارد فروشگاه شدم. بعد از اتمام خرید، پلاستیک‌ها رو تا ماشین بردم و خریدها رو داخل صندوق عقب ماشین جا دادم که آفتابی شد و بی مقدمه گفت:
- این‌قدر ازم بدتون میاد که حاضر نیستید به حرفام گوش کنید؟
درِ صندوق رو بستم و نیم‌ نگاهی بهش انداختم. لحنم خلاف خشم درونم بود.
- تا کی می‌خواید به کله شق بودن ادامه بدید؟
شرم نکرد و لبخند زد.
- شما اولین کسی هستی که صفت سرتق بودن بهم می‌ده.
و قاطعانه ادامه داد:
- خواهش می‌کنم رومو زمین نندازید! یه ربع وقت‌تون رو بهم بدید. چقدر طول می‌کشه؟ اجازه بدید حرفمو بگم، بعد اگه جوابتون منفی بود قول می‌دم دیگه مزاحمت نشم.
و با مکثی ملتمسانه به تمنا افتاد:
- شما رو به هر چی می‌پرستی قسم می‌دم.
مجاب شدم بهش تشر بزنم تا با قسمش آدم رو تو مضیقه نذاره، ولی حرف‌های نگار هشدار داد عجولانه رفتار نکنم. به هر حال تا دو کلمه حرف نمی‌زد ول‌‌کن نبود، از طرفی هم محض خاطر جمعی از این‌‌که منظورش از اون دختر من بودم یا نه بهتر بود پیشنهادش رو قبول کنم. محض اطمینان بود، فقط همین... .
***
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
به پیشنهاد خودش به کافی‌شاپ نزدیک فروشگاه رفتیم. به هوای شلوغی کافه، خلوت‌ترین قسمت رو انتخاب کرد که مختص به مشتری‌های ویژه بود. به محض نشستن با نگاهی منتظر بهش خیره شده بودم تا دردش رو بگه. طبق صحبت‌های نگار اگه واقعاً کلکی تو کار بود با پریدن پلکش می‌فهمیدم با کی طرفم. سنگینی نگاهم رو حس کرد و خواست لـ ـب باز کنه که گارسون به میزمون رسید. من چیزی سفارش ندادم. آدمی نبودم به هرکسی اجازه بدم جای من حساب کنه و نمی‌خواستم پولم رو برای میز گرونی که سرخود انتخاب کرد هدر بدم. گارسون سفارشش رو گرفت و رفت.
- ببینید خانمِ؟
- خالقی.
لب‌های نیمه بازم روی هم نشست. خودم هم نفهمیدم چی تو سرم گذشت که فامیلیم به زبونم نچرخید. این‌طور بهتر بود. با توجه به سابقه‌‌ش روا بود از هویتم چیزی نفهمه. تک سرفه‌ای کرد.
- ماکان محمدیم. فوق لیسانس حسابداری دارم و مشغول به کار و چند وقتی هست تو کار تجارت با یکی از دوستامم. حقیقتش اون روزی که شما رو تو پارک دیدم با خانم گیسو فرهمند اشتباه گرفتم. یه قرار کاری باهاش داشتم و...بعدش هم که اشتباه پیش اومد. وقتی اتفاقی شما رو دیدم نمی‌دونم چرا حس غریبی سراغم اومد! می‌خوام روراست باشم و بگم شاید این حرفم از نظر شما مضحک و جَوگیرانه باشه، ولی من به عشق در نگاه اول ایمان پیدا کردم.
در برابر نگاه صامت و توخالیم که تنها مرکز توجهش نگاه مشکی ناآرومش بود، سکوت کرد و مجدد به حرف اومد. انگار نگران بود هرآن از جا بلند بشم و نتونه گربه رو دم حجله بکشه!
- پدر و مادرمو پونزده سال پیش تو سانحه‌ تصادف از دست دادم. بیست و هفت سالمه، تک فرزندم و از سرمایه‌ پدری که برام مونده زندگی می‌کنم. شاید براتون سؤال باشه که علاقه من به شما چطور به سرعت شکل گرفت؟ حتی خودم هم نمی‌دونم چطور شد، ولی از جسارتی که تو نگاهتون دیدم حس کردم با بقیه دخترها فرق می‌کنید و همین منو مجذوب شما کرد. اگه جوابتون مثبت باشه ازتون می‌خوام که بیشتر با هم آشنا بشیم و یقین داشته باشید از صمیم قلب برای خوشبختی‌تون تلاشمو می‌کنم. مطمئن باشید!
آه! چقدر حرف زد؟ فکش درد نگرفت یک بند چرت‌و‌پرت گفت؟! آخرین‌بار منظورم رو مثل تلخی قهوه به خوردش دادم تا مزه‌ش تا ابد زبونش رو نیش بزنه. با چه عقلی هنوز هم دَم از عشق می‌زد؟ اون هم عشق کذایی! تو دلم بهش پوزخند زدم. مطمئن بودم که این بشر کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌‌شه. از اون‌ جایی‌ که خودش رو ماکان محمدی جا زد دیگه خدا می‌دونست بقیه حرف‌هاش چقدر دروغ بوده یا راست!
گوشیش زنگ خورد. نگاهمون همزمان و بی‌ هوا به اسم «ساغر» که روی صفحه‌ گوشی خودنمایی می‌کرد، افتاد. ساغر، دختر تحت تعقیب کاسب! گوشی رو برداشت. نگاهم رو به میز دوختم. فکری به سرم زده بود. در کمال خونسردی موبایلم رو از جیب کوله‌‌‌ درآوردم و روی ضبط صدا گذاشتم. به محض پِلی کردن، دکمه خاموش صفحه رو زدم و روی میز جا گذاشتم و با گفتن:
- می‌رم دست‌هام رو بشورم.
میز رو ترک کردم. از خدا خواسته باشه‌ای گفت و نفس حبسش رو بیرون فرستاد. همین که فاصله‌م از میز بیشتر شد، تماس رو برقرار کرد و موبایل رو روی گوشش گذاشت. تا به اتمام نرسیدن مکالمه‌‌‌ش سر میز نرفتم. پشت ستون نزدیک سرویس بهداشتی زیر نظر گرفته بودمش. تقریباً پنج دقیقه‌ای تا پایان مکالمه‌ مرموزش طول کشید. یک دقیقه هم طولش دادم تا جلوی هر شکی رو گرفته باشم و بعد سر میز نشستم. بی‌مقدمه پرسید:
- خب نظر شما چیه؟ بهم فرصت آشنایی می‌دید؟
دست پیش بردم و به گوشیم چنگ زدم. لحنم خالی از هر احساس بود، بر خلاف متلک‌های ناخودآگاهم که تمومی نداشت.
- بهش فکر می‌کنم.
انگار چی گفتم که ذوق‌ مرگ شد! شماره‌‌‌ش رو بهم گفت تو گوشی سیو کنم و مشغول نوش‌جان کردن قهو‌ه‌‌‌ش شد. بلند شدم و بعد از خداحافظی از کافه بیرون زدم و به سمت ماشینم قدم تند کردم.
***
نگاهم روی گوشی دخیل بسته بود. خون تو رگ‌های صورتم دوید، انگشت‌هام دور فرمون حلقه شد و فکم به هم چسبید. آژیر خطر تو وجودم اخطار می‌داد که نباید خونسرد باشم. داغی نفسم، ریه‌م رو می‌سوزوند. چقدر پست بود و به چه جرأتی چنین اجازه‌ای به خودش می‌داد؟ ماهیت این آدم‌ها برام گنگ بود. من به انسانیتشون شک داشتم. این‌ها روانی به تمام معنا بودن که فقط قصدشون رسیدن به اهدافشون بود و حاضر بودن برای رسیدن بهش هویتشون رو زیر سؤال ببرن.
خروش بازدمم از بینی، به داد ریه‌م رسید و داغیش پلک‌هام رو تنگ کرد. چرا من؟! چرا من رو گیسو فرهمند معرفی کرد، در صورتی‌ که می‌دونست من نیستم؟
مغزم قد نمی‌داد از افکار مبهم این انسان‌نمای عجیب، اما خوب دستگیرم شد گیر آدم خطرناکی افتادم. باز جای شکرش باقی بود زودتر شستم خبردار شد و عقلم کار کرد از گوشیم استفاده کنم و دست خالی برنگشتم.
پلک باز کردم و نگاهم بی‌هدف به رفت‌وآمد مردمی که در تکاپوی خرید بودن گردش کرد، همون‌قدر خالی... . حس ماورایی داشتم. انگار همه چیز یک خواب بود که از فرط مسخرگیش تا یادم می‌افتاد خنده‌‌م می‌گرفت. آره! مسخره بود. از دید من به حدی کوچیک بود که زیر پا لهش کنم، اما قانونی... . برای اولین‌بار کاری رو که تمایلی به انجامش نداشتم عملی می‌کنم؛ چون، باید این موضوع رو هر چه سریع‌تر خاتمه می‌‌دادم. درسته که من هم از نژاد غافل‌های آینده‌‌ بودم که زندگی همیشه تو دایره دستوراتم سر کج نمی‌کرد و رؤیای تقدیر بسته به هر انسانی متنوع و تازه‌‌ بود، اما تو قاموس من «باید» حرف یک کلامم بود.
***
فصل دوم
به ساختمون عظیم و تابلوی بزرگی که نصب شده و هویت مکان مقابلم رو نشون می‌داد نگاه کردم. «اداره‌ آگاهی و نیروی انتظامی ناجا»
- بریم؟
سری تکون دادم و با قدم‌هایی استوار و محکم وارد ساختمان نه چندان مرتفع آگاهی شدم. پر از مأمور با لباس‌های مختلف نظامی از مرد و زن تا پیر و جوون و هر کدوم مشغول به انجام کاری بودن. یکی پرونده‌ها رو بررسی می‌کرد، یکی مجرمی‌ رو دستبند زده با خودش می‌برد و خلاصه وضعی بود! ندای درونیم نوای غم سر داد:
«- پات به اداره پلیس باز نشده بود که قسمت شد!»
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
هر قدمی که کف سالن کوبیده می‌شد، ردی از تردید به جا می‌ذاشت. احساس خوشایندی نبود. با صدای نگار به خودم اومدم.
- یه لحظه این‌جا وایستا! الآن میام.
به سمت مأموری که لباس نظامی به تن داشت و با چند نفر مشغول صحبت بود، قدم تند کرد.
- به به! سلام جناب سروان سعیدی بزرگ!
نگاهم قد کشید به مردی که نگار «سعیدی» خطابش کرد. بهش می‌خورد بیست و هفت، هشت ساله باشه. با تعجب به سمت نگار برگشت.
- نگار! خودتی؟!
با شیطنت در جوابش چشمک زد.
- نه. زن آریام!
سعیدی خنده کوتاهی کرد.
- یه چیزی بگو ما هم باورمون بشه. بگو ببینم چطوری؟ این‌جا چیکار می‌کنی؟
- خوبم. یه کاری با داییم دارم. اومدم ببینمش.
سری جنبید و دست به جیب پرسید:
- چه خبرا؟ پدر و مادرت در چه حالن؟
- سلامتی. خوبن. پدر و مادر و خواهرت چطورن؟
- ممنون که پرسیدی. مامانم سراغتو می‌گیره. می‌گه چرا نگار بی‌معرفت شده و نمیاد خونه‌مون؟
خندید و شال سبزش رو تا مرز موهای بورش کشید.
- توپشو پر کردم! لطف داره، ولی درگیریه دیگه. قول می‌دم سر فرصت با مادر گرام مزاحم بشم.
جواب خنده‌‌ش رو با لبخند ملیحی داد.
- قدمت رو چشم. تنها اومدی؟
نگار به پشت سرش چرخید و نگاه کنجکاو سعیدی رو به من هدایت کرد.
- با دوستم اومدم.
سرش رو به معنی سلام حرکت داد. چهره‌ معمولی داشت. چشم و ابرو و موهای پرپشت مشکی... . متقابلاً همین کار رو تکرار کردم. رو ازم گرفت و خطاب به نگار گفت:
- اگه کاری از دستم برمیاد بگو برات انجام می‌دم.
- نه جناب سروان. این‌ کار خوراک داییمه فقط!
سعیدی لبخندی به روش پاشید و گشاده‌رو لـ ـب به بدرقه زد.
- پس برو پیش همون داییت! بذار ما هم به کارمون برسیم.
نگار به حالت نظامی ادای احترام گذاشت.
- چشم قربان!
حرکتش باعث شد جمعی که نزدیک سعیدی ایستاده بودن خنده‌‌شون بگیره. چه خوب که ترس اون شب رو نداشت! شاید دلش قرص داییش بود. هرچند احساس من روی جاده پر از چاله راه می‌رفت. به طبقه‌ بالا رفتیم. سالنی که از پایین کوچک‌تر بود، ولی اتاق‌های زیادی داشت. به انتهای سالن که رسیدیم، جلوی دری ایستاد.
- من می‌رم داخل، بعد می‌گم بیا تو.
سرم رو تکون دادم. خودش رو به سرباز کنار در معرفی کرد. تقه‌ای به در زد و کمی بعد با بلند شدن صدای مردونه‌ و رسایی که گفت:
- بیا تو!
با لبخند دندون‌نمایی وارد شد. نگاهی به قاب کوچیک نقره‌ای رنگ و فلزی روی در انداختم. «سرگرد آریا مجد» پس از سعیدی درجه‌‌‌‌ش بالا بود. تعریف خان‌دایی نگار رو خیلی شنیده بودم! با توجه به اون تعریف و تمجیدهایی که نگار بهم می‌گفت، بدم نمی‌اومد این سرگرد به قول نگار «گرام» رو ملاقات کنم!
تنها شناختی که ازش داشتم آوازه‌ش بود. در حقیقت هیچ کدوم از فامیل‌های نگار، جز پدربزرگ و مادربزرگ مادریش من رو نمی‌شناختن و این چیزی بود که خودم می‌خواستم. نگار همیشه بهم می‌گفت شخصیت پیچیده‌ای دارم و این شخصیت‌هام اون رو یاد کسی می‌ندازه، ولی نگفت کی. من هم اهل کنجکاوی‌ کردن نبوده و نیستم.
در باز شد و نگار به داخل بدرقه‌‌‌م کرد. سرباز با احترام قدمی از در دور شد. بند کوله‌م رو روی دوشم تنظیم کردم و با قدم‌های کوتاه و محکمی داخل شدم و در عرض چند ثانیه اتاق رو وجب کردم. اتاق نسبتاً بزرگی که سمت راستش سه کمد پر از کتاب و پرونده‌های کنار هم ردیف شده و یک دست مبل چرم مشکی داخل اتاق چیده شده بود. مانیتور و کیبورد وسط میز رو اشغال کرده و پشت میز هم پنجره‌ بزرگی قرار داشت. چیزی که نظرم رو جلب کرد، وسایل و دیزاین اتاق بود که به رنگ سفید و مشکی کار شده بود. ترکیب دو رنگ شاهانه! از نزدیک شاهد نبودم، باورم نمی‌شد اتاق کار پلیس‌ها با نظم و طراحی چیده بشه.
تازه مسیر نگاهم به صاحب اتاق کشیده شد. پشت میز روی صندلی نشسته و درحال نوشتن چیزی بود. نگار کنارم نشست. ترجیح دادم سکوت کنم تا کارش تموم بشه. به دو دقیقه نکشید کاغذهای دم دستش رو داخل پوشه مرتب کرد. صندلی رو به عقب فرستاد و به سمت یکی از کمدها رفت و پوشه رو تو یکی از قفسه‌ها جا داد. یونیفرم سبز تیره‌ش و پوتین‌های پاش، قامتش رو بلندتر به چشم می‌آورد.
با ژست خاصی بدون این‌که دو جفت نگاه منتظر رو به روش بیاره پشت میز نشست. آرنج‌هاش رو به لبه میز تکیه داد، دست‌هاش رو به هم قفل کرد و بالآخره به نگار و بعد به من نظری انداخت، سرد و در حین حال جدی و صامت و حرفی به زبون نمی‌آورد.
چرا این‌طوری بود؟! یعنی باید می‌رفتم سر اصل مطلب و قضیه رو می‌گفتم، یا نه اول سلام می‌کردم و منتظر می‌شدم خودش بحث رو باز کنه؟ ترجیح دادم اول عرض ادب کنم. واکنشم از جنس نگاهش بود.
- سلام.
یک تای ابروی خمیده‌ش پرید و سری تکون داد. با لحن نافذ و خشکی گفت:
- می‌شنوم!
یعنی چی؟! مجبورش کرده بودن پشت اون میز بشینه و به حرف‌های ما گوش بده؟ اگه جواب سلامم رو مثل خودم می‌‌داد چیزی ازش کم می‌شد؟! ناخودآگاه اخم کمرنگی به پیشونیم نشست. فقط ده دقیقه گذشته و هر دقیقه‌ش تو پیاله شک دلم غل زد. شاید اون هم از حاشیه‌گذاری خوشش نمی‌اومد و شاید نگار از قبل موضوع رو کامل گفته بود که حالا منتظر اصل مطلبه.
از پیله افکارم بیرون اومدم و مو به مو تمام ماجرا رو از اولش توضیح دادم. هر پرده از ماجرا رو که برملا می‌کردم، تعجب و تردید رو تو نگاهی که چند درجه تیره‌تر از رنگ عسلی چشم‌های نگار بود، می‌خوندم. حرف‌هام که به نقطه رسید، با مکث کوتاهی لـ ـب زد:
- چای می‌خورین یا قهوه؟
نگار چای خواست و من تمایلی نشون ندادم. از جاش بلند شد و به طرف یکی از کمدها رفت. پوشه‌ای بیرون کشید و روی مبل مقابل من و نگار نشست. عکسی از محتویات پوشه درآورد و به طرفم گرفت.
- ماهانی که خودش رو ماکان محمدی جا زده همینه؟
عکس رو ازش گرفتم و به چهره مرد دقیق شدم. خودش بود. پوست سفیدش به تناقض موهای مشکیش بود و چالی که تو لبخندش بهم ذوق می‌زد. گردن صاف کردم.
- بله.
خیره تو چشمم پلک زد و بی اون‌که نیم سانت از صورتم برداره، عکس رو از دستم گرفت و داخل پرونده‌های پوشه جا داد. نگاه نافذ و دقیقش بهم القا می‌کرد چیزی روی صورتمه که فقط به چشم اون میاد! به نظر قسمتی از حرفه‌شون بود. بالآخره دست از خوی روانکاوش کشید و روی صندلی خودش قرار گرفت.
تقه‌ای به در خورد. با اجازه‌ای که داد، سرباز با احترام نظامی وارد شد و استکان چای و قندون رو روی میز قرار داد و باز با ادای احترام اتاق رو ترک کرد. نگار مشغول نوشیدن شد. من هم چشم دوختم به این پلیس روانکاو! با نگاهم غافلگیرش کردم؛ چون، همزمان چشم ازم دزدید و به برگه دستش دوخت. من موندم چه خصوصیت این بشر تعریف کردنی بود! دو کاغذ به همراه خودکار به سمتم گرفت.
- پرش کنید!
قبل از برداشتن آنی از دهنم پرید:
- برای چی؟
با سؤالم نگاهش روم سنگین شد و اخم کمرنگی مهمون پیشونیش کرد.
- به نظر شما برای چی؟
کاملاً واضح برام روشن شد که تعریف‌های پوچ نگار صرفاً از رابطه نزدیک خونی‌شون بود! یعنی زورش می‌اومد توضیح ناقابل بده؟ اصلاً واسه‌‌م مهم نبود مردی که روبرومه پلیسه که بخوام ازش حساب ببرم و به تته پته بیفتم، واسه همین خیره بهش قاطع گفتم:
- ترجیح می‌دم شما برام توضیح بدید.
گویا به جناب خیلی بر خورد! برگه تو دست‌هاش کمی جمع شد و رگه‌ای از خشم دور اون هاله مبهم شکل گرفت. بی‌پروا بهش زل زده بودم و چشم انتظار دریافت جوابم که بلند شد و یک‌ آن برگه‌ها با خودکار رو تقریباً کوبید به میز جلومون و نگاه عصبیش رو آشکارا به سمتم پرتاب کرد. نگار بیچاره که توقع چنین حرکت غیرمنتظره‌ای نداشت از جاش پرید، اما من کوچک‌ترین واکنشی بروز ندادم. با تنی که سعی می‌کرد خشونت‌طلب نباشه یادآوری کرد:
- شما نمی‌گی از این آقا شکایت داری؟
اومد توک زبونم که بگم هر فرمی رو نباید الکی پر کرد، ولی به خودم مسلط شدم. بی‌حرف خودکار رو مابین انگشت‌هام گرفتم و اظهاراتم رو پای کاغذ مربوطه نوشتم. بعد از اتمام روی میز گذاشتم. بالآخره نگار هم اظهار وجود کرد.
- خب دایی! شما هم ماهان شریفی رو می‌شناختین؟
سری تکون داد.
- یه سالی هست دنبال اون و دار و دسته‌‌شیم. عجیبه که توی این یه سال هیچ ردی از خودش باقی نمی‌ذاشت، ولی... .
مسیر نگاهش رو به من رسوند و هوشمندانه باقی حرفش رو به زبون آورد:
- چرا اومده سراغ شما؟ با خودش نگفته شاید برید پیش پلیس و به‌خاطر مزاحمتاش ازش شکایت کنین؟
لاقید احتمال دادم:
- شاید هم فرض کرده کاری نمی‌کنم.
متفکرانه شستش رو ستون کنج چونه‌ش کرد و مشکوفانه لـ ـب باز کرد:
- یه جای کار می‌لنگه.
باز خوی روانکاوش گل کرد و حوصله‌م رو سر برد. نکنه بهم مشکوک بود؟! همین رو کم داشتم! نگار لـ ـب تر کرد:
- دایی! می‌شه بگی سابقه‌‌ش چیه که دنبالشین؟ غیر از اونی که ما می‌دونیم.
دو مرتبه بلند شد و به جای جواب دادن به سؤال نگار، دستوری گفت:
- شما می‌تونین برین! بقیه‌‌شو بسپارین به من.
دیگه موندن جایز نبود. مهم اصل مطلب بود که گفتم و بازخورد تصمیمم رو که گرفتم. پشیمونی! نگار ازش تشکر کرد و ایستاد، ولی من بدون این‌که کلمه‌ای بگم، زودتر از نگار اتاق رو ترک کردم. غرورم بهم اجازه نمی‌داد از کسی که وانمود می‌کرد به اجبار پای حرف‌هامون نشسته تشکر خشک و خالی کنم و با خداحافظی بیرون بیام.
به قدم‌هام سرعت دادم و از اون محیط خفه بیرون زدم. گوشیم رو از مسئول تحویل گرفتم و پشت فرمون نشستم. کوله‌م رو عقب ماشین انداختم و دستم به کلید سرمایش حمله‌ور شد. چیزی شبیه به شی‌ء سفت تو مغزم می‌سوخت. برخورد سرما از خروجی دریچه، راه نفسم رو باز کرد. نگاهم به ساختمون نه چندان مرتفع پیش روم خشک شد. خودم رو تو دخمه پر از مأمور انداختم تا امنیت داشته باشم، تا برای تنبیه ماهان شریفی به روش خودم پشتوانه داشته باشم، اما چرا به جای آروم شدن مثل کبریت خودم رو می‌سوزوندم؟ در شاگرد باز شد و بوی عطر شیرینش، شامه‌م رو پر کرد.
- بچه‌ت رو گاز بود؟! خب صبر می‌کردی بهت برسم. اینو چرا روشن کردی تو این سوز سرما؟!
شیارهای خروجی کولر رو به طرف خودم تنظیم کردم و استارت زدم.
- دیدی گفتم به حرفم می‌رسی؟ بهترین کارو کردی. مگه می‌شه داییم ردشونو نزده باشه؟ واسه دایی من دستگیر کردن این لاجونیا عین آب خوردنه.
در این‌که کار درستی کردم تردید نداشتم، فقط کاش پیش این یارو نمی‌رفتم! چیزی که تو کشور ما زیاد بود اداره آگاهی. حرف آخرم مثل موقع‌هایی که تنها بودم به زبونم اومد که نگار با تعجب پرسید:
- چیزی گفتی؟
بی‌اراده لـ ـب به انتقاد زدم و از دهنم بیرون زد:
- آره گفتم. خان‌داییت احیاناً طلبی ازم داشته؟
غش، غش خندید.
- حدس می‌زدم ببینیش این واکنشو نشون می‌دی. از اخم و تخمایی که نثار هم می‌کردین کم مونده بود ریسه برم از خنده، تازه‌‌شم مگه داییم چشه؟!
انگشت‌هام به فرمون فشار آورد.
- بگو چش نیست؟
شیطنت کرد و با لوندی گفت:
- خوشتیپ نیست که هست، جذاب نیست که هست، دخترکش نیست بر منکرش لعنت! پلیس نیست که کور شود هر آن که نبیند! مهند...
با حرصی آشکار تو صورتش غریدم:
- خسته نشدی از تحفه خانت تعریف کردی؟ دیگه نبینم جلوی من از این حرفا بزنی‌! خوبه افتاده واسه‌‌ت از این‌جور حرفا بیزارم.
دست‌هاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و میون عذرخواهی کنایه زد:
- خب، باشه. من شکر خوردم! حواسم نبود اولیا حضرت، تگرگ‌ خانوم جلومه!
چپ، چپ نگاهش کردم. روش رو به سمت شیشه چرخوند و محتاط و مصمم ادامه داد:
- اگه اصرار کردم داییم رو ببینی واسه خودت بود. داییم مو رو از ماست می‌کشه بیرون و خیلی تو کارش جدیه. رفتارش هم با قصد و غرض نبود که اگه بود قبول نمی‌کرد تو شلوغی کار ببینتت. می‌دونم با مرد جماعت اکی نیستی، ولی خواهشاً واسه داییم سم بوتولیسم نشو! اون مثل ماهان پست فطرت نیست.
نیشخند زدم. رابطه خونی، ناخلف‌ترین عضو خانواده رو هم عزیز می‌کرد! نفس عمیقی کشید. زمزمه آهسته‌ش به گوش‌های تیزم رسید.
- اگه از حالا قاراشمیشه که خدا آخر و عاقبت ما رو به‌خیر کنه!
***
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
امروز کلاس نداشتم. بابا طبق معمول شرکت بود و مامان هم خونه و سخت مشغول رسیدگی به امور خونه... . شریک شدن بهونه کارآمدی بود تا تمرکزم به دیروز و روزهای قبلش نره. اول دستی به آشپزخونه کشیدم، برای ناهار قرمه‌سبزی مهیا کردم، بعد با اصرار خودم گرد خاک‌ها رو از وسایل خونه پاک کردم و مامان به جاروبرقی اکتفا کرد.
همیشه کارهای خونه رو خودمون انجام می‌دادیم، فقط زمان‌هایی‌ که به مسافرت می‌رفتیم یا مهمونی داشتیم زری و شمسی خانم که خواهرهای زخمت‌کشی بودن کارها رو به عهده می‌گرفتن.
ساعت دوازده که شد کاهو و خیار و گوجه‌هایی رو که داخل سبد آب کشیده بود برداشتم و روی میز نهارخوری آشپزخونه قرار دادم. چاقویی به دست گرفتم و کاهوها رو خرد کردم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. مامان از تو هال صدام زد:
- بارانم، دستت بنده بگو گوشیتو از اتاقت بیارم!
دست‌هام رو با دستمال پاک کردم و از درگاه آشپزخونه رد شدم.
- نه مامان جان. بر می‌دارم.
باشه‌ای گفت و به تماشای ادامه برنامه تلویزیونی نشست. شماره‌ای ناشناس از خط ثابت بود. انگشتم رو روی صفحه کشیدم و به سمت گوشم بردم.
- بله!
صدای آشنایی تو گوشی پیچید.
- سرگرد مجد هستم. به جا آوردید که؟
نه، کم‌ عقلم نفهمیدم! این صدای وجدانم بود که حتی به لحنم سرایت کرد.
- عرضتون!
سکوتش ثانیه‌شمار همراهم رو به یک دقیقه رسوند. دیروز به خوش‌و‌بش نگذشت که از حرکتم جا خورده باشه. هرچند ترجیح می‌دادم کمی با ملاحظه‌تر برخورد کنم، اما از دهنم پریده بود.
- الو؟
صدای بمش خشک و جدی تو تمام سلول‌های بدنم تزریق شد.
- امروز رأس ساعت چهار بعد از ظهر وقت دارید تنها تشریف بیارید!
کاری نداشتم و زمان خالی دستم بود.
- وقت دارم.
- به نگار چیزی نگید!
- نمی‌‌گم.
بدون کوچک‌ترین کلمه‌ای قطع کرد. به صفحه لمسی گوشیم خیره شدم و کنج لبم بالا رفت. سرگرد از دماغ فیل افتاده! از اون قماش بود دیگه!‌ یعنی باهام چیکار داشت؟ چرا تأکید کرد تنها بیام و نگار چیزی نفهمه؟
***
پشت در اتاقش ایستادم. سربازش رو که ندیدم، تقه‌ای به در زدم. با همون تن صدای مردونه‌ و محکمش رخصت داد:
- بیا تو!
دمی گرفتم و پا به فضای بسته اتاقش گذاشتم. روی مبل نشسته و حینی‌ که انگشت اشاره‌‌ش متفکرانه پشت لبش بود، پرونده دم دستش رو با دقت بررسی می‌کرد، بی هیچ سلامی! بی‌حرف روی مبلی که دیروز نشسته بودم جا گرفتم. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت و به تصور این‌که لطف می‌کنه من رو ببینه سکوت کردم، ولی...نرمال بود؟
چیزی نگفتم؛ چون درک می‌کردم به هم ریختن تمرکز چقدر ذهن رو آشفته می‌کنه، ولی نادیده گرفتنم مصداق بی‌احترامی بود. طوری با طرفش رفتار می‌کرد انگار وجود خارجی نداره! خب خبرت می‌گفتی نیم‌ ساعت یا یک ساعت دیگه بیام! عین مجسمه به کاغذهای لعنتی زل زدی و به روی مبارک نمیاری که چی بشه؟ باز هم خوب بود صوت متلک‌های پشت هم ردیف شده‌‌م به زبون نیومد، وگرنه شر می‌شد! من هم که اهل کناره‌گیری نبودم و سرزنش و توهین عمراً تو کتم نمی‌رفت. دیگه نتونستم طاقت بیارم. مگه من مسخره‌ این آقا بودم؟
- من رو کشوندید این‌جا تا تمرکزتون رو ارزیابی کنم؟
یکه خورد. با بلند کردن سرش، متعجب و پرسش‌گرانه بهم خیره شد.
- شما چه موقع اومدی؟!
یقین داشتم مخش تاب داره! پا روی پا انداختم و ریلکس پلک زدم. لحنم بوی طعنه و تأکید می‌داد.
- یه ربعی می‌شه.
نیم‌نگاهی به در کرد و اخمی که ابروهاش رو خمیده کرده بود، جمع‌تر شد.
- کی به شما اجازه داد بدون اذن من سرتونو بندازید پایین؟ قاسمی!
انگشت‌هام رو سفت جمع کردم تا روی کیسه بوکسش کوبیده نشه! چشم‌هام دوباره وحشی شد.
- اولاً من بدون اجازه وارد نشدم. شما خودتون رخصت ورود دادی و سربازتون هم نبود. دوماً مگه من مسخره‌ شمام که یه ربعه من رو معطل خودتون کردی؟! می‌تونستید اطلاع‌رسانی کنید بعد از تموم شدن کارتون بیام.
عین شوک‌زده‌ها فقط مسخم شد. اولین نفری نبود که این رنگ نگاهم رو می‌دید و خشکش می‌زد! نگاهی که تحت تاثیر نیت درونیم، تیره‌تر و نافذ می‌شد و به قول نگار برقش همه رو می‌گرفت! بعدش می‌گفت:
«- فکر اون بدبختی که اون لحظه نگات می‌کنه باش!»
تو دلم پوزخندی نثارش کردم. وقتی دیدم روزه سکوتش رو نمی‌شکنه بلند شدم برم که کوبنده‌تر از قبل و آمرانه تأکید کرد:
- بشین!
از مبل فاصله گرفت و پشت میزش نشست. کمی تعلل کردم و سر جام قرار گرفتم.
- چرا گفتید بیام؟
انگشت‌هاش تو هم قفل و با نفوذ بهم خیره شد.
- یعنی شما نمی‌دونی برای چی گفتم؟!
همچنان در قالب آرامش کاذبش گارد می‌گرفت.
- می‌دونستم ازتون نمی‌پرسیدم.
بازدمش رو عمیقاً بیرون فرستاد و پلک‌هاش رو ثانیه‌ای بست و باز کرد.
- از چه زمانی با ماهان شریفی آشنا شدی؟
- هر چی بوده دیروز داخل همون برگه نوشتم و براتون توضیح دادم.
گره ابروهاش کور شد.
- تو منو چی فرض کردی؟!
تو ذهنم بلافاصله ردیف شد بی‌اعصاب، اخمو، مبهم و صد البته مغرور و روانی! با خونسردی تمام گفتم:
- منظورتون چیه؟
- کاملاً روشن می‌گم سر هرکی رو کلاه بذاری، سرِ سرگرد مجد رو نمی‌تونی.
و با مکثی کوتاه و نگاه جست‌‌وجو‌گرش ادامه داد:
- برو سر اصل مطلب!
تغییر زبان ادبی به عامیانه حرف‌های بودارش رو اعصابم راه می‌رفت.
- یعنی چی که برم سر اصل موضوع؟! دیروز هرچی رو لازم بود بهتون گفتم دیگه!
سرپا شد و درحالی‌ که دست‌هاش رو داخل جیب‌های شلوارش فرو می‌برد، به سمتم قدم برداشت و بالای سرم ایستاد، با همون چین عمیق بین ابروهای پرپشتش... .
- پس نمی‌خوای حقیقتو بگی. باشه! من شروع می‌کنم.
آشکارا چشم ازش پوشیدم.
- همکاریت با ماهان شریفی از کی شروع شد؟
چند لحظه کوتاه ماهیچه چشم‌هام فلج شد. چی می‌گفت؟ چطور به این نتیجه خنده‌دار رسیده بود؟! پس حدس دیروزم بیراه نبود. مرز جنون کم‌کم به رگ‌هام تزریق می‌شد. با گلایه بهش زل زدم و با ظاهر حفظ شده‌ای لب زدم:
- درست شنیدم؟ بله درست شنیدم، ولی شما اشتباه منطقت رو به زبون آوردی. اگه هم‌دست بودم این‌جا چیکار می‌کردم؟
دست به سـ ـینه شد و بی‌‌خیال براندازم کرد. نگاه دلخورم به لـ ـب‌های زاویه‌دارش سُر خورد.
- دیروز که اون مشخصات رو نوشته بودی خودتو باران تمجید فرزند نیما تمجید جا زدی، ولی فکر کردی با اون خزعبلاتی که تو برگه تحویلم داده بودی من باور می‌کنم؟
خنده نیش‌داری کردم.
- پس کیم؟
- گیسو فرهمند، فرزند سجاد فرهمند.
انگار شوخی‌ای درکار نبود. تا حالا کسی با صراحت ماهیتم رو زیر سؤال نبرده بود. بی پرده گفتم:
- من گیسوی فرهمند نیستم. می‌خواید باور کنید می‌خـ...
وسط حرفم پرید و طلبکارانه تشر زد:
- طفره نرو! تا الآن هم خیلی باهات مدارا کردم. دیگه بسه!
بی‌نهایت از قطع کردن حرفم بیزار بودم. اخطارآمیز تو چشم‌های خوددارش لب زدم:
- اولاً دفعه‌‌ آخرتون باشه وسط حرفم می‌پرید، دوماً اگه صدبار دیگه هم این سؤال رو بپرسید، من جوابم همونیه که تو برگه تحویلتون دادم. والسلام!
پوشه قطور و کاغذی رو از میزش برداشت و غیر دوستانه جلوم پرت کرد. کوبش لحن غیر دوستانه‌‌ش، خون انگشت‌هام رو منجمد کرد.
- گیسوی فرهمند. نام پدر سجاد فرهمند. نام مادر فاطمه صابری. بیست و دو ساله، دانشجوی رشته‌ پزشکی، مجرد، تک فرزند... . ده روزی هست به دلیل دعوا با پدرش از خونه فرار کرده. بازم بگم؟
من به این آدمی که فقط حرف خودش رو می‌فهمید چی می‌گفتم؟
- برای چی از خونه فرار کردی؟
جوابی برای قضاوتش نداشتم. نگاهش سنگین شد.
- جواب بده!
- ...
- چند وقته ماهان شریفی رو می‌شناسی؟
- ...
خنثی و بی‌پروا بهش زل زده بودم، شاید صداقتم رو می‌فهمید.
- اون روز تو پارک چه قراری داشتین؟
- ...
سفیدی پوست صورتش به قرمزی مایل شده بود.
- چرا به خواهرزاده‌م نزدیک شدی؟
باز هم سکوت به جایی که لحظه به لحظه این سرگرد روانکاو رو به اشتباه، پرخاش‌گر می‌کرد. یکهو از کوره در رفت و فریادش، مژه‌هام رو به هم چسبوند.
- د لعنتی جوابمو بـده! همین‌جوری هم جرمتو سنگین کردی. خودتم خوب می‌دونی همکاری با ماهان شریفی چه عواقبی داره. می‌دونی یا نـه؟
انبار باروتم با جرقه‌ش منفجر شد. حق به جانب صدام رو پشت گوش‌هام انداختم و داد زدم:
- جـناب! صدات رو به رخم نکش! اگه برای حجم بریدن و دوختن شما پاسخی ندارم، حمل به لال بودنم نیست. هرچقدر می‌گم اون آدمی که دنبالشید نیستم مرغ شما یه پا داره و حرف بنده رو نمی‌فهمید. شما نمی‌تونی من رو متهم کنی، ولی زمانی‌ که قضیه روشن بشه قطعاً به جرم اتهام و بی‌احترامی ادعای حیثیت کرده و ازتون شکایت می‌کنم جناب سرگـرد!
«جناب سرگرد» رو با غیظ و تمسخر کش دادم تا زهرم رو ریخته باشم. به حدی خشمم رو زیاد کرد که با دست‌‌ به کوله‌‌‌م چنگ زدم و انقدر فشارش دادم که سر انگشت‌هام بی حس شده بودن. پوزخند تندی زد.
- پس حرف حساب حالیت نیست! صبر کن سورپرایزت رو بگیری دست پر برگردی! الآنه که برسه، اون وقت متوجه می‌شی وقتی بهت می‌گم حقیقتو بگو باید جوابمو درست بدی. هیچ‌کس هم نمی‌تونه به دادت برسه. امثال شماها که وطن به اجنبی می‌فروشین و ککتون هم نمی‌گزه رو خوب بلدم تارومار کنم! گیرِ بد کسی افتادی.
همون لحظه دادش بلند شد:
- قاسمی!
به یک ثانیه نکشید سربازی وارد شد و احترام نظامی گذاشت. با دیدنم جا خورد و هول‌زده گفت:
- شرمنده سرگرد! رفتم دنبال اون پرونده‌‌ای که گفتید.
- اومدن؟
- بله. الآن تشریف آوردن. بیارمشون؟
نگاه تمسخرآمیز و فاتحانه‌ای نثارم کرد. به نیم‌رخم چرخیدم. جلوم نشست. پاره‌خط شیب‌داری میون نگاهمون وصل بود. خطابش داد:
- بیارشون!
قاسمی اطاعت کرد و با جفت کردن پاهاش تنهامون گذاشت. کمی بعد، خانم و آقایی که تقریباً هم‌سن مامان و بابا بودن، وارد شدن. پاره‌خط نگاهمون رو بریدم. خانمِ قدش کوتاه و چادری بود و مرد هم کت و شلوار قهوه‌ای رنگی به تن داشت. به محض رسیدن، زن با چشم‌هایی مضطرب و گریون به سمتم آغوشش رو باز کرد و تا گفت:
- الهی دورت بگردم مادر! تو که ما...
دست‌های باز شده از دو طرفش ثابت موند.‌ حیرت کرد و وحشت هردوشون دوچندان شد. اشکش چکید و رو کرد به جناب مثلاً سرگرد و سؤال کرد:
- جناب سرگرد! پس گیسوی ما کجاست؟!
پوزخند رو لب‌هاش رفته، رفته محو شد و جاش رو به تعجب داد. خیره به چهره رنگ پریده مرد با دستش به من اشاره زد.
- ایشون دختر شما نیست؟!
زن گریه‌کنان سمت در خروجی قدم تند کرد. همسرش با کلافگی دستی به صورتش کشید و در پاسخ به لحن مبهوتش بی‌قراری کرد.
- نه سرگرد. نه پسرم! دختر من کجاست؟
نگاه جا خورده‌‌اش رو به من گرفت. قیافه‌‌ش عجیب دیدنی شده بود! حالا این من بودم که با تمسخر نگاهش می‌کردم، من با تمسخر و پوزخند و اون با ناباوری و خشم به زور کنترل شده! صدای مرد باعث شد به خودش بیاد.
- جناب سرگرد! می‌گم دخترم کجاست؟ این دختر، گیسوی من نیست.
از روی مبل بلند شد. سردرگم شده بود و بروز نمی‌داد.
- مثل این‌‌که اشتباهی پیش اومده. شما برید منزل! ما پیگیری می‌کنیم.
- مگه شما نگفتی دخترمو پیدا کردی؟
- گفتم که اشتباهی شده. شما بفرمائید! خبری شد حتماً به عرض می‌رسونم.
مرد بیچاره مأیوسانه سرش رو پایین انداخت و اتاق رو ترک کرد. خدا از پدر و مادری کمتون نکنه که من رو از دست این دیوانه نجات دادین! با صورتی برافروخته از خشم به نقطه‌ای خیره شده بود. لحن جدی و طعنه‌دارم رو به رخش کشیدم.
- گویا شما سورپرایز شدی، نه من! حقش اینه به حرفم عمل کنم و ازتون شکایت کنم، ولی یه بار این کار رو کردم واسه هفت پشتم بسه! فقط این دفعه رو به خودم چنین اجازه‌ای می‌دم، ولی اگه بار دیگه انگشت اتهام به سمتم بگیری و حرف‌های بی سروته تحویل بدی بد می‌بینی، بـد!
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
هنوز مسخ نقطه‌ نامعلوم روی در بود. پنجه‌هاش رو تو هم می‌فشرد و لام تا کام حرف نمی‌زد. رو در روش شدم و با گستاخی که تا عمق چشم‌های خرمایی به قرمزی متمایل شده‌‌ش پیش‌روی کرده بود، با دقت ادامه دادم:
- محتاج عذرخواهی‌تون نیستم، ولی باران تمجید این کارتون رو بی‌جواب نمی‌ذاره. فراموش نکنید!
نیشخند زدم و دستگیره رو کشیدم. همزمان با خروجم چند نفر از کارکن‌های درجه پایین، هراسان با فاصله گرفتن از در خودشون رو مشغول به کار نشون دادن. به روی خودم نیاوردم و با گام‌هایی استوار و بلند از اون محیط خفقان‌آور خلاص شدم.
تصمیمم رو گرفته بودم. دیگه پای پلیس و قانون رو وسط نمی‌کشم. از اولش هم نباید این‌کار‌ رو می‌کردم. باید خودم حساب این مرتیکه ماهان رو کف دستش می‌ذاشتم و شرش رو از زندگیم کم می‌کردم، کاری که از ابتدا قصد عملی کردنش رو داشتم، اما پشیمونی سراغم می‌اومد. من‌بعد با قانون خودم پیش می‌رم.
***
حوصله‌ چیزی رو نداشتم. به مامان که آشپزخونه بود، سرسری سلام کردم و وارد اتاق شدم. لباس‌هام رو گوشه‌ای انداختم و پا به حموم گذاشتم. بعد از نیم‌ ساعت خیس شدن، حوله‌پوش بیرون زدم. روی صندلی پشت میز توالت نشستم و خشکی دست و صورتم رو با آبرسان برطرف کردم. کارم که تموم شد، سراغ لباس‌هام رفتم و شلوار با ست گرمکن سرمه‌ای پوشیدم. موهام رو اول با حوله و بعد با کمک سشوار خشک کردم تا زودتر از خیسی موهای بلندم راحت بشم. بعد از اتمام با کش بالای سرم بستم و صندل‌های سرمه‌ای رو پام کردم و از اتاق بیرون زدم. بابا روزنامه دستش بود. با لبخند بهش سلام‌ و خسته نباشید گفتم و به گرمی جوابم رو داد. به کمک مامان رفتم. پاستا درست کرده بود. با هم میز رو چیدیم.
- بابا جان شام حاضره.
- اومدم دخترم.
در سکوت مشغول میل کردن بودیم و مامان داوطلب به شکستنش شد.
- راستی باران! نگار زنگ زد.
در حال ریختن سالاد داخل ظرف بودم.
- به گوشیم؟
جرعه دوغش رو نوشید.‌
- به خونه. گفت هر چقدر بهت زنگ زده جواب ندادی. منم گفتم رفته دوش بگیره.
برای بابا هم سالاد کشیدم.
- باهاش تماس می‌گیرم.
شام که تموم شد به مامان گفتم همراه بابا وارد پذیرایی بشن و خودم آشپزخونه رو مرتب می‌کنم. ظرف‌ها رو شستم و میوه‌هایی رو که مامان با سلیقه داخل ظرف میوه‌خوری چیده بود از یخچال برداشتم و با دو پیش‌دستی و چاقو از درگاه آشپزخونه رد شدم. همین که قدم کج کردم بابا سؤالی نگاهم کرد.
- دخترم! نمی‌خوری؟
- میل ندارم. می‌دونید که بعد شام چیزی نمی‌خورم. نوش‌جونتون!
مامان کنار خودش جا باز کرد.
- بشین بارانم!
- ساعت یازده شده. می‌خوام برم اتاقم.
بابا لبخندی زد و درحالی‌ که سیب پوست می‌کند، گفت:
- دیگه من و مادرت چی می‌تونیم بگیم؟ فهمیدم مطالعه رو بهونه کردی. از چشمات کاملاً مشخصه خسته‌ای. باشه، برو!
دقت درست بابا قابل تحسین و باعث آسایشم بود. بعضی شب‌ها از خیل افکار ناجواب به مرزی می‌رسیدم که خلوت اتاقم رو با هیچ کجا عوض نمی‌کردم. مامان با دلواپسی به صورتم دقیق شد.
- چیزی شده بارانم؟ مریض شدی؟
بابا به حالت بامزه‌ای رشته کلامی رو که می‌خواستم دستم بگیرم تو دست گرفت و لـ ـب باز کرد:
- حرفا می‌زنیا مریم! ندیدی چطور غذای به اون چرپ و چیلی رو با ولع می‌خورد؟ تازه سالادم که بماند! نمی‌گفتم یه کمش هم به من بده همشو می‌خورد!
از لحنش لبخند محوی زدم. خودم که تا معده‌م آلارم نمی‌داد متوجه پرخوری نمی‌شدم. مامان طرفدارانه جواب داد:
- اتفاقاً دختر من خیلی هم قشنگ می‌خوره آقا نیما. غیر از اینه؟
حتی متوجه نشدم آروم و خیلی قشنگ به معده‌م فشار آوردم! امروز به طرز شگفتی و برای اولین‌بار افسار تمرکزم از دستم در می‌رفت. گونه‌های پر مهرشون رو بوسیدم و پا تو اتاق گذاشتم و به جای خط‌خطی کردن مغزم، مطالعه رو به بیکار نشستن ترجیح دادم. این مواقع تو باز کردن ذهن درهمم خیلی نقش داشت.
بعد از ده صفحه ورق زدن نگاهم بی‌اراده به سمت موبایل روی میز تحریر و حرف مامان جلب شد. دکمه‌‌‌ش رو زدم، سه تماس ناموفق و دو پیامک از نگار و یک تماس دیگه هم از فردی ناشناس... . پیامک اولش رو باز کردم.
«چرا جواب نمی‌دی؟»
«باران! عزیزم تو رو خدا منو ببخش! از جریان امروز باخبر شدم. به خاطر رفتار داییم ازت خیلی خیلی معذرت می‌خوام. خواهش می‌کنم جواب بده! کار مهمی دارم.»
اونی که باید عذر می‌خواست یکی دیگه بود. بلافاصله تایپ کردم:
«سلام. فردا حرف می‌زنیم.»
بعد از ارسال، موبایل رو خاموش کردم. امروز به اندازه‌ کافی فکرم درگیر شد. نمی‌خواستم آخر شبی با این اوصاف خوابم ببره. هرچی بود دیگه تموم شد.
***
غیبت دوباره استاد زبان تخصصی، عده‌ای از دانشجوها رو به قصد خونه یا محل کارشون از دانشگاه بیرون فرستاد و عده‌ای رو هم واسه از دست ندادن کلاس‌های بعدیشون نگه‌ داشت. آلاچیقی رو تو محوطه به نسبت خلوت انتخاب کرده و نشستیم. نگار از صبح تو لاک خودش بود. جزو‌ه زبانم رو بیرون آوردم و گفتم:
- مطالب اون‌قدرها هم پیچیده نیست و با یه بار خوندن مفهومش دستمون میاد. نگران نباش!
وقتی سکوتش رو دریافت کردم نگاهم رو بهش دوختم. این چهره مغموم و غمگین دلیل دو هفته غیبت استاد زبان نبود.
- نگار!
جوابی نداد. جزوه رو جلوش تکون دادم. سراسیمه مسیر نگاه روشنش رو به من رسوند.
- ها! چیزی شده؟
- حواست کجاست؟
مقنعه‌‌ای که تا فرق سرش سر خورده بود روی موهای بورش کشید.
- ببخشید حواسم نبود. چی داشتی می‌گفتی؟
- مهم نیست.
با فکر درگیرش که نمی‌دونستم از کجا نشأت گرفته، بهتر بود به حال خودش بذارم. دقایقی گذشت که صدای گرفته‌‌ش بلند شد.
- معذرت می‌خوام!
نگاهم از متن تایپ شده به چشم‌هاش گردش کرد.
- چی؟
لحنش شرمسار بود.
- منو ببخش!
- کاری نکردی.
سرش رو پایین انداخت.
- چرا، هم من و هم...داییم.
خطیر و رک گفتم:
- ببین نگار! من این قضیه رو فراموش کردم؛ چون، برام ارزش فکر کردن نداره و مهم نیست، ضمناً اونی که باید عذر بخواد یکی دیگه‌‌س، نه تو. تصمیمم رو گرفتم. از این به بعد حواسم هست چیکار کنم.
کامل به سمتم برگشت و مشتاق و مردد پرسید:
- می‌خوای چیکار کنی؟
صفحه رو ورق زدم.
- همون کاری که از اول قصدش رو داشتم.
لحن لرزونش، موج منفی به دیواره‌های اراده‌‌‌م رسوند.
- چی داری می‌گی باران؟! اون آدم خطرناکیه. می‌تونه هر بلایی سرت بیاره. تو تنها از پسش بر نمیای. این پسر مثل مردای اطرافت نیست. می‌فهمی اینو؟
جزوه رو وسط میز شطرنج کوبیدم. واکنشم متضاد صدام بود.
- جای پرسه زدن تو این افکار مالیخولیایی ذهنت بشین یه کم درس بخون فکرت روشن بشه.
- ولی تو از هیچی خبر نداری.
بازدمم رو عمیقاً از ریه‌هام بیرون فرستادم. نه! به نظر این هم مثل خان داییش مرغش یک پا داشت. همینه می‌گن حلال‌زاده به داییش می‌ره! بلند شدم به حال خودش بذارم بلکه به خودش بیاد، ولی با حرفش میخکوبم کرد.
- جونت در خـطره!
صداش بغض داشت. برگشتم سمتش و گنگ نگاهش کردم.
- این چرندیات چیه سر هم می‌کنی؟
قطره‌ای اشک از گوشه‌ چشمش چکید و دلم رو زیر و رو کرد.
- ای کاش چرند بود!
کنارش نشستم. دریای عسلیش آغشته به خون و آب شد. لعنتی داشت به سمت پرتگاه هلم می‌داد!
- تو چته؟ منظورت رو واضح بگو دختر!
با ساعد اشک سرازیر شده‌ گونه‌‌ش رو پس زد و فین‌، فین کنان گفت:
- من از جریان دیروز خبر نداشتم؛ چون، داییم بهت شک کرده بود، واسه همین بهم نگفت. دیروز بعد از ملاقات تو با داییم اتفاقی بهش زنگ زدم حالی ازش پرسیده باشم، اما اون تو جوابم پرسید چند وقته باهات دوستم و چطوری با هم آشنا شدیم؟ منم گفتم سیزده سالی می‌شه و با تعجب دلیل سوالشو پرسیدم. به جای جواب دادن به سؤالم، کلی توبیخم کرد که چرا بهش چیزی نگفتم. گفت تو رو اشتباه با دختری گرفته که با ماهان شریفی در ارتباطه، ولی بهش نگفتم آخه خودِ تو بودی که نخواستی کسی بفهمه دوستیم. ببین باران! تو هم تو این قسمتش مقصر بودی. اگه داییم می‌دونست هیچ وقت این تهمتو بهت نمی‌زد.
- توجیه نکن!
- هنوز حرفم تموم نشده. اون روزی‌ که تو روی اون نیمکت نشسته بودی که ای کاش نمی‌شستی و بعدش ماهان عوضی آفتابی شد، اتفاقی یکی از مأمورها با لباس مبدل ازتون عکس می‌گیره و به اشتباه فکر می‌کنه گیسوی فرهمندی و باعث می‌شه بهت پیله کنن.
به فکر رفتم. ادعاش با حرکتی که اون روز از پسرِ دیدم نزدیک بود. با دستمال بینی سرخش رو پاک می‌کرد.
- کی بهت گفته؟
برگ دستمال دیگه‌ای از جیبش درآورد.
- سرهنگ هاشمی که تو همون اداره کار می‌کنه. داییم چیزی نگفت، واسه همین پاپیچ سرهنگ شدم و اونم که از اول پیگیر قضیه بود، همه چیو رو کرد.
- حل شدن سوء‌تفاهم با جون من چیکار داره؟
کامل طرفم مایل شد.
- دیروز جناب سرهنگ بعد از اتفاق بین تو و آریا به موبایلت زنگ زد، اما جواب ندادی. با من تماس گرفت و واسطه‌‌‌م کرد تو رو قانع کنم. می‌دونست دیگه پاتو آگاهی نمی‌ذاری. همه چیو بهم گفت.
نفس عمیقی کشید و خیره به میز شطرنج ادامه داد:
- گیسو فرهمند، دختری که مدتی هست از خونه‌شون فرار کرده، از طریق فیس‌بوک با ساغر لطفی آشنا می‌شه و نمی‌دونم چه اتفاقی میفته که با وعده وعیدهای ساغر از خونه‌‌‌شون جیم می‌زنه، با ماهان دقیقاً همون روز توی پارک روی همون نیمکت قرار می‌ذاره و همین باعث می‌شه اونا هم تو رو با گیسو فرهمند اشتباه بگیرن و بخوان...بخوان تو رو با خودشون ببرن.
به تمسخر خندیدم.
- هر کی هر کیه مگه؟ من به اون مردک گفتم فرهمند نیستم. خودم رو خالقی جا زدم.
- ایراد کار همین‌جاست. سؤالایی تو ذهن جناب سرهنگ افتاده که کلیدش فقط دست ماهانه.
- حرفات نقیضه نگار. آخه مگه می‌شه به همین راحتی آدمی رو با خودشون ببرن؟! مگر این‌که از روی نعشم رد بشن!
- خب بحث همه‌ ما همینه. اصلاً فکر کردی چرا داییم وانمود کرد ماهان رو پیدا نکردن؟ سرهنگ واسه همین به من رسوند تا به تو بگم و با پای خودت بیای آگاهی. می‌خواد ببینتت.
رو ازش گرفتم. دختر و پسری پیتزا به دست به آلاچیق نزدیک می‌شدن.
- من نمیام. به سرهنگ بگو!
کوله‌م و برداشتم و بلند شدم. ایستاد و بازوم رو حصار انگشت‌هاش کرد.
- چرا لجبازی می‌کنی خواهر من؟ می‌گم جونت در خطره. مطمئن باش اگه می‌گه می‌خواد ببینتت، حتماً کار مهمی باهات داره. می‌دونست بی‌دلیل نمیای ستاد. به خدا منم گیج شدم. سرهنگ حتماً بهمون کمک می‌کنه.
با خودخوری انگشت‌ به پیشونی گرفتم و ماساژش دادم. سرم به شدت درد گرفته بود از این همه معما و اجبار. این دیگه چه بازی‌ای بود که تمومی نداشت؟ منی که ادعا می‌کردم هیچ‌کس حق نیت بد داشتن بهم رو نداره، با اومدن این جریان‌ مبهم به زندگیم برعکسش رو نشون می‌داد، شاید حکمتش هم همین بود، با وجود این یک چیز کاملاً واضح بود. قضاوت عجولانه یه سرگرد، بدون چک کردن سابقه منِ به فرض گیسوی فرهنمدی که تو عکس مأمورشون افتاده بودم قابل جبران نبود؛ چون من بارانم. محال بود عروسک خیمه شب بازی کسی بشم!
***
با کلی پافشاری بالآخره راضی شدم برای مرتبه‌ سوم پا به آگاهی بذارم. سرهنگ هاشمی، مردی میانسال با موهای جو گندمی بود و خیلی خوش‌ برخورد و مهربون... . برخلاف دایی خان، جدی و ترش‌رو نبود. صحبت‌های نگار رو مجدد برام بازگو کرد، ولی با پیشنهادی که آخرش داد خشکم کرد.
خواست به ماهان جواب مثبت بدم تا از این طریق مدتی از کارهاش سر در بیارم. نمی‌تونستم چنین ریسکی رو حتی کذایی متحمل بشم با این‌که متوجه شدم اواخر اسفند ماه، یعنی دو ماه دیگه قرار بود با دار و دسته‌‌ش از ایران به دبی بره و به احتمال زیاد جزو مسافرهاشون باشم.
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
عزمم رو جزم کردم در جواب درخواستش نه قاطع بگم، اما امان از حسی که غیر منتظره پارازیت انداخت و گفت به این زودی تصمیم نگیرم و مهلت سرهنگ‌ مزید بر علت شد. ازش پرسیدم چرا از همکارهاشون کسی رو نمی‌فرستن؟ در جوابم سنجیده گفت:
- چون نقطه عطف ماهان فقط تویی و با فرستادن همکار‌امون کار به جایی نمی‌رسه.
و از طرفی می‌گفت اگه رهاش می‌کردم اون هم بی‌دلیل، ماهان به این راحتی‌ها دست از سرم بر نمی‌داشت. بیراه هم نمی‌گفت. این همه پسش زدم و مثل خوره به جونم افتاد و تنها با هدفی که هنوز هم برای همه‌ ما نامشخص بود. فقط دو روز مهلت داشتم. خیلی کلافه شده بودم. هنوز هاج و واج بودم که چطور ناخواسته این اتفاق دور از ذهن واسه‌‌‌م افتاد.
***
فضای اتاق تاریکم با تک چراغ مطالعه قابل تحمل‌تر بود‌. دو روز تو اتاقم بست نشسته و به دیوار بی‌روح پشت میزم زل زده بودم و خدا شاهد بود بهم چی گذشت. نه خواب درست و حسابی داشتم و نه می‌تونستم خوب غذا بخورم. کارم شده بود غوطه‌ور شدن تو یک مشت افکار به هم گره خورده‌ای که به دست اون مردک باز می‌شد. با این‌که تودار بودم و چیزی بروز نمی‌دادم، مامان و بابا بهم مشکوک شدن. سعی می‌کردم خودم رو سرخوش نشون بدم تا بو نبرن دخترشون وارد چه قمار مسخره و خطرناکی شده!
از جام بلند شدم و قبل از این‌که به پنجره برسم، خودم رو تو آینه دیدم. مکث کردم و به بارانی که نیمی از صورت و بدنش رو تاریکی احاطه کرده بود خیره شدم. دلم می‌خواست بی‌پروا بزنم تو برجک مردک دغل‌باز، ولی با شونه خالی کردنم احتمال داشت به قول سرهنگ ول‌کنم نشه و دست به کار‌هایی بزنه که اصلاً خوشایند نباشه.
اگه دست از سرم برمی‌داشت و گورش رو گم می‌کرد چی؟ تو کافه نگفته بود اگه جوابم منفی باشه می‌ره دنبال زندگی لعنتیش؟ از طرفی هم شاید می‌تونستم به سرهنگ کمک کنم و با دستگیری ماهان و باندشون تا ابد سنگینی سایه‌‌ش از زندگیم محو می‌شد و هیچ خطری از طرف اون تهدیدم نمی‌کرد.
سرهنگ بهم خبر داد ساغر لطفی رو دستگیر کردن و اون هم با کلی طفره رفتن اعتراف کرده بود. ظاهراً حرف‌هایی که تو ضبط شنیده بودم کاملاً صحت داشت، چون ساغر تمام اصل موضوع اون روز تو رستوران رو به پلیس‌ها گفته بود. دیگه چه مدرک موثق دیگه‌ای می‌خواستم تا باورم بشه نیت مردک دغل‌باز تا چه اندازه شومه وقتی با گو‌ش‌های خودم مکالمه‌ش رو شنیده بودم و قصد نابودیش به سرم زد؟
«پیشمه. تو چنگمه. کاری می‌کنم با پای خودش بهم نزدیک بشه. عجله نکن! هنوز وقت داریم. دیگه عکس واسه شیخ نفرست! فعلاً با همونا سماق بمکه بد نیست.»
دل از آینه کندم و به یار همیشگیم پناه آوردم. ازش خواستم کمکم کنه. چه حسی بود که نمی‌ذاشت سریع تصمیم بگیرم؟ لحظه‌ای که سرهنگ بهم پیشنهاد همکاری داد، به راحتی می‌شد نه گفت. حسی که اصرار داشت اول خوب فکر کنم و بعد عاقلانه تصمیم بگیرم. خیلی سخت بود وقتی آدم تو دو راهی قرار بگیره و ندونه کدومشون رو انتخاب کنه که به نفعش باشه. خیلی سخت بود!
***
فصل سوم
شلوار دمپای مشکی رنگی به تن داشتم با پالتوی چرم سرمه‌ای که فقط قسمت کمرش کمربند ظریف مشکی می‌خورد. موهام رو کامل داخل شال قرار دادم و گوشه‌ای از شال رو دور گردنم تاب دادم و کنار شقیقه‌‌‌م به اون یکی گوشه‌‌‌‌‌ش به طرز زیبایی گره زدم که هم زیبا می‌شد و هم پوشیده... . لـ ـب‌های کمی خشکیده‌‌م رو با ویتامینه و رژ لب صورتی کمرنگی مات کردم و پس از زدن کمی از عطر معمول، کوله و نیم‌ بوت‌های چرم سرمه‌ایم رو برداشتم و وارد هال شدم.
به مامان گفته بودم می‌خوام بیرون برم. گره‌ بندهای نیم‌ بوتم رو محکم کردم و بعد از انداختن پاچه‌های شلوارم روی کفش‌ها ازش خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم.
چهل دقیقه طول کشید تا به مقصد رسیدم. پشت اتاق جناب سرهنگ ایستادم. با تقه‌ای که به در زدم، اجازه‌ ورود داد. از قبل اطلاع‌رسانی کرده بودم میام. با لبخند معمول روی لب‌هاش تعارف کرد بشینم. تشکری کردم و روی یکی از مبل‌ها نشستم و آروم، اما محکم سلام دادم. از جاش بلند شد و رو به روم نشست.
- علیک سلام دخترم! خوش اومدی.
- ممنون.
- چیزی می‌خوری؟
- میل ندارم.
به پشتی مبل تکیه داد و پرسش‌گرانه نگاهم کرد.
- بریم سر اصل مطلب بهتره، نه؟ تصمیمتو گرفتی؟
بی درنگ لب زدم:
- بله.
برق اشتیاق مثل ستاره دنباله‌دار از چشم‌هاش رد شد.
- می‌شنوم.
آروم بازدمم رو بیرون فرستادم. تعللم از شک نبود. می‌خواستم به خودم یادآوری کنم هر حرفی از زبونم خارج بشه، زیر تعهدم امضا می‌خوره و باید پای بند اول تا آخرش بایستم.
- قبول می‌کنم.
لب‌هاش به نشونه‌ لبخند انحنا گرفت.
- با این شهامتت در حق من و کشورت خیلی لطف کردی. مطمئن باش تو این راه به هیچ وجه تنهات نمی‌ذارم. فکر می‌کردم قبول کردنش واسه‌‌ت آسون نباشه.
سری جنبیدم و صادقانه گفتم:
- همه‌ جوانب رو سنجیدم و می‌دونم ریسک کردم. در عوض شما می‌تونین به هدفتون یعنی دستگیری ماهان شریفی و دارو دسته‌‌ش برسین و هم حضورش تا ابد از دفتر زندگیم خط می‌خوره.
آرنجش رو روی میز خم کرد.
- خوشحالم که تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی. همین‌طور هم می‌شه.
- یه سؤال داشتم.
- بپرس دخترم!
نگاهم تا صورت پخته‌‌ش گردش کرد.
- چرا راه دیگه‌ای مد نظرتون نیست؟
از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و با درایت مختص به خودش گفت:
- خدا گواهه اولویت ما فرستادن اعضای تیم خودمون بود. قبلاً هم بهت گفته بودم. تو ناخواسته تنها رابط قوی بین ما و ماهان شدی. ما به یک قدمی ماهان شریفی رسیده بودیم و قصد داشتیم از طریق دخترهایی که باهاش قرار می‌ذاشتن گیرش بندازیم تا این‌که تو رو دیدیم. طبق شواهد و گفته‌های خودت ماهان شریفی با وجودی که می‌دونه تو گیسو نیستی به طرز سوال برانگیزی می‌خواد تو رو وارد بازیش کنه. ما چاره‌ای نداشتیم که ازت کمک بخوایم. یقیناً با جسارتی که داری زودتر می‌تونیم به مهره طلایی باندشون برسیم.
و با لبخندی معنادار اضافه کرد:
- در ضمن تو اولین دختری هستی که در برابر مأمور قانون ایستادی!
با تعجب گفتم:
- متوجه نمی‌شم.
خندید و دست‌هاش رو با ابهت خاصی پشت کمرش جمع کرد.
- دیدم چه اتفاقی بین تو و سرگرد مجد افتاد.
چطور فهمید؟! حتماً تو اون اتاق دوربین داشت. اون که حقش بود! با صدای صلابت‌گونه سرهنگ، نگاهم رو بهش معطوف کردم.
- تیم ما به سرپرستی سرگرد مجد یک سال هست که به تعویق افتاده و هر سرنخی که به دست بچه‌ها می‌افتاد، جنب‌وجوش اعضا رو بیشتر می‌کرد. اعتبار و اسم اعضای سرگرد مجد به‌خاطر پیشینه موفقش باندهای خلافکار رو محتاط‌تر از قبل کرده. قبل از اومدن شما با خواهرزاده سرگرد، عکستون به اسم گیسو فرهمند تو پرونده ضمیمه شده بود و سرگرد رو نگران کرد.
- اگه ایشون کمی وقت می‌ذاشت هویت اون عکس رو مجدد چک می‌کرد، شاهد بی‌احترامیشون نمی‌شدم.
لبخندی زد و خیره به سرامیک‌های زیر پاش به ریش‌ جو گندومیش دست کشید.
- بهش سپردم ازت معذرت‌خواهی کنه. الآن نیست تو دفترش. ما قراره با هم همکاری کنیم و بهتره این کدورت‌ها برطرف بشه.
گوشه شالم رو تا کردم و بی چون و چرا گفتم:
- همین که خطاشون رو بپذیرن کافیه.
با لبخند سر تکون داد و جدی شد.
- و اما کارهایی که تو این مدت انجام می‌دی.
خودش رو به مبل تک نفره مقابلم رسوند و رشته کلام‌ رو دست گرفت.
- همون‌طور که گفتی خودتو خالقی جا می‌زنی. ما پرونده‌ای رو ترتیب دادیم، البته کذایی که مشخصات تو رو با اسم نازنین خالقی ثبت کرده. نازنین خالقی، دختری بیست و دو ساله، دانشجوی رشته‌ پزشکی دانشگاه تهران، ده سالی می‌شه والدینش رو از دست داده و با تنها عموش مهران خالقی زندگی می‌کرده، اما یه سالی هست که با وجود شرایط مستقل‌دار شدن برادرزاده‌‌اش ترکش می‌کنه و به واسطه‌ شغلش عازم سفر به لندن می‌شه، حالا نازنین تنهاست با یه خونه‌ صد و بیست متری تو ونک که به نام عموش بوده و حالا به نام خودشه، درحال حاضر هم تنها زندگیش رو سپری می‌کنه.
نگاه دقیقی بهش کردم و متفکرانه پرسیدم:
- یعنی شما می‌گید تمام این مشخصاتی رو که وجود خارجی ندارند به عنوان هویتم در نظر گرفتید تا اگه شریفی اقدام به تحقیق از هویتم کرد دچار تردید نشه؟
دستی پشت لب‌هاش کشید و سری به نشون تأیید تکون داد.
- دقیقاً. مطمئنم بعد از جواب مثبت تو به درخواست ازدواجش درباره‌‌‌ت تحقیق می‌کنه.
به نظرم نقطه‌ مهم مسئله این‌جا بود. به سمت میز کارش رفت، درِ کشوی میزش رو کشید و گردنبندی رو بیرون آورد و به طرفم گرفت. زنجیرش رو برانداز کردم. گردنبند ساده‌ای که تو قسمت پلاکش نگین تقریباً بزرگ آبی رنگی کار شده بود. سرم رو مفهومی از پلاک بالا گرفتم.
- اگه زمانی احساس خطر کردی، راحت بتونیم پیدات کنیم. در واقع تا مدتی‌ که این گردنبند گردن و همراهته، امنیتت تضمینه. نگینش رو لمس کنی و فشارش بدی رادار کوچیکی که پشت این نگین کار شده فعال و تو سیستم ما حک می‌شه و ما می‌تونیم از موقعیتت باخبر بشیم. این گردنبند بیشتر برای زمانی به درد می‌خوره که می‌خواین از کشور خارج بشین.
حرف آخرش حس بدی رو بهم القا کرد.
- ممکنه تا اون‌‌جا ها هم کشیده بشه؟
مجدد مقابلم نشست.
- دخترم! احتمالش زیاده. اگه تو طول این دو ماه بتونیم از طریق تو و افرادم رد مهره طلایی رو بگیریم و دستگیرشون کنیم که خیلی بهتره، ولی اگه نشد چاره‌ای نیست و باید این ریسک رو قبول کنیم، اما بهت قول می‌دم نمی‌ذارم حتی خون از بینیت بیاد. نه من و نه همکارانم و همواره مراقبتیم. کم مسئولیتی که نیست دخترم! فقط هر موقع پیشش هستی کاملاً هوشیار باش! ستوان شیخی حتماً کمکت می‌کنه.
چه می‌شد کرد؟ به قول سرهنگ مجبور بودم و شانسی برای پا پس کشیدن نداشتم. اول خودم رو به خدا و بعد به سرهنگ سپردم.
- صحبت دیگه‌ای هم مونده؟
به ریش جو گندمی و پر حجمش دست برد.
- امروز به شریفی زنگ بزن و بگو قبول کردی! اگه ازت خواست جایی قرار بذارین موافقت کن تا ببینم چه پیش میاد، فقط اگه هر اتفاق مشکوکی رخ داد و لازم بود در جریان باشیم کافیه زنگ بزنی یا برام ایمیل بفرستی. آدرس اکانتم رو برات می‌فرستم. ایمیل که داری؟
- بله.
انگار که چیزی یادش افتاده باشه، ادامه داد:
- راستی...
از داخل کشوی میز موبایل لمسی کوچیکی بیرون آورد و بهم داد.
- تنها با این گوشی و خطی که داخلشه با شریفی تماس بگیر! این‌طوری بهتره.
و کلیدی رو به سمتم گرفت و همزمان اشاره کرد.
- این هم کلید همون خونه‌‌س، لازمت می‌شه.
کلید رو ازش گرفتم و بلند شدم.
- مِن بعد یه محافظ با ماشین شخصی پژو مشکی ۴۰۵ مراقبته، هرجا بری دورادور تعقیبت می‌کنه. قبل از رفتن به شماره‌ شاپوری، همون محافظت، خبر بده! شماره‌‌ش تو موبایل سیو شده هست. باز هم ازت ممنونم دخترم!
ازش تشکر کردم و با تکون دادن سرم به نشون فهمیدن، پس از خداحافظی از آگاهی بیرون زدم. سوار ماشین شدم و در رو بستم. دیگه فضاش برام عادی شده بود از بس رفتم و اومدم. گوشی که سرهنگ بهم داد رو روشن و صفحه‌ مخاطبینش رو باز کردم. چندین شماره‌ ثابت سیو شده که به ترتیب نوشته شده بود دفتر سرهنگ هاشمی، سروان حشمتی، سروان سعیدی، سروان شاپوری، سرگرد کسمایی‌پور، سرگرد مجد، ستوان شیخی...
این همه شماره نیاز بود؟ ناخودآگاه، نگاهم به سمت شماره‌ این جناب سرگرد اعجوبه رفت. با حرصی مشهود، انگشتم رو روی قسمت سطل زباله بردم تا پاکش کنم که یک‌ آن بی‌حرکت موند. شاید بعدها به دردم خورد. چون ازش خوشم نمی‌اومد دلیل نمی‌شد شماره‌‌ش رو پاک کنم. وقتی داخل موبایل سیو شده حتماً لازم بود، تازه این که گوشی من نبود! باید شماره‌ها رو حفظ می‌کردم و اسم دیگه‌ای واسه مخاطبینش می‌ذاشتم. این مردک دردسر ساز بی‌گدار به آب نمی‌زد.
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

کاربر حرفه ای
نویسنده
411
1,696
851
گوشی رو تو کوله‌ پرت کردم. دستم به سوئیچ ماشین رفت که لحظه‌ای حرف سرهنگ یاد‌آور ذهنم شد. دوباره گوشی رو چنگ زدم و صفحه گوشی خودم رو روشن کردم. شماره‌‌‌ نحسش رو ذخیره کرده بودم. آروم نفس عمیقی کشیدم و با گوشی اداره آگاهی با ضرب بی‌وقفه انگشت اشاره‌‌م عددها رو وارد کردم. یک بوق، دو بوق... . بعد از بوق ششم خواستم قطع کنم که صدای نحسش پیچید تو گوشی.
- الو!
لب‌هام سفت شد و تو دلم به رگبار بستمش! یه لاقبا خجالت نمی‌کشید به این راحتی آدم‌ فروشی می‌کرد، اون هم آدم‌هایی که از جنس خودش بودن، متعلق به وطنش بودن... .
- خالقی‌ام.
نمی‌دونستم مکثش برای خشکی بی‌حد لحنم بود یا زنگ زدنم. به خودش اومد و با بهت گفت:
- تویی؟! چرا دیر زنگ زدی؟ نصف عمر شدم تو این مدت!
خوب بلد بود نقش بازی کنه. من هم بلد بودم چطوری بپیچونمش.
- الو!
- بله!
- تصمیمتو گرفتی؟
چه بی‌مقدمه! من هم بی‌مقدمه ریسک دوم رو به زبون آوردم.
- قبول می‌کنم.
خنده و رضایت تو لحن صداش واضح بود.
- خیلی خوشحالم کردی دختر! قول می‌دم کاری کنم پشیمون نشی.
- ببین! من فعلاً قبول کردم یه مدت با هم بیشتر آشنا بشیم. به این زودی بحث ازدواج رو پیش نکش!
- حق داری. همین که قبولم کردی یه دنیا ارزش داره. بگو ببینم! من هنوزم نباید بفهمم اسم همسر آینده‌‌‌م چیه؟
پوزخندی نثارش کردم. به خوابت ببینی مردک!
- نازنین.
- چه اسم قشنگی! واقعاً برازندته.
دیگه داشت صبر نداشته‌‌‌م رو لبریز می‌کرد! هیچی نشده زبون دروغ و دغل می‌ریخت. خواستم قطع کنم که گفت:
- ساعت هشت امشب وقت داری؟
بی برو برگرد گفتم:
- کار دارم.
- فردا چی؟ ساعت هشت صبح.
مگه می‌خواستیم بریم کله‌پزی؟! با اکراه و توجه به تأکید سرهنگ، چشم‌هام رو ثانیه‌ای بستم. زمزمه کردم:
- باشه، کاری نداری؟
- نه، بازم ممنونم از تماس و جوابت.
- خداحافظ.
بدون منتظر جوابش شدن، گوشی رو قطع کردم و سرم رو روی فرمون قرار دادم و پلک بستم. خدایا! چی داشت به سرم می‌اومد؟ تو عمرم با مرد غریبه این‌طوری صحبت نکرده بودم که قسمت شد! این‌جور آدم‌ها حقِ داشتن شماره حتی کذایی‌‌م رو نداشتن، چه برسه به... . گردن راست کردم و از آینه به خودم خیره شدم. فعلاً مجبور بودم خودم نباشم. این دختری‌ که چند دقیقه پیش با ماهان حرف می‌زد باران نبود، واقعاً نبود.
***
ساعت حول و حوش پنج و نیم برگشتم. هوا تاریک و سرد شده و خبر از شروع دی ماه و امتحان ترم می‌داد. سرم به شدت درد می‌کرد. بوی خورشت فسنجون و قیمه بادمجون، فضای خونه رو گرم و مطبوع کرده بود، هرچند به ضعف معده‌م فشار می‌آورد و راه گلوم رو مسدود می‌کرد. به مامان که تو درگاه آشپزخونه ایستاده بود، سلامی دادم و برای این‌‌که پی به حال نامساعدم نبره با گفتن:
- می‌رم بخوابم، سرم درد می‌کنه.
خودم رو به اتاق رسوندم. کوله رو گوشه‌ای پرت کردم و با همون لباس‌های ضخیم، زیر پتو خزیدم. سردرد امانم رو بریده بود؛ چون، سابقه نداشت بعد از همه تصمیم‌های کوچیک و بزرگی که گرفته بودم کوهی از ناکجا آباد کنده بشه و از من برای استوار موندنش استفاده کنه. پتو رو روی سرم انداختم و چشم بستم. تقه‌ای به در خورد. صدای نزدیک شدن قدم‌هاش رو حس کردم.
- بارانم حالت خوبه؟ نکنه سرما خوردی؟
قصد برداشتن پتو از روی خودم نداشتم. به گرماش محتاج بودم.
- فقط کمی سرم درد می‌کنه. نگران نباش!
- مُسَکن بیارم؟
- نه مامان جان. می‌دونی که میونه‌‌‌م با قرص‌ خوب نیست.
- پس استراحت کن، فقط زود پاشو! یه ساعت دیگه عمه‌‌ت میاد.
همین رو کم داشتم! دوست داشتم عمه زهرا رو ببینم و دلم واسه‌‌ش تنگ شده بود، اما نه امشب... . نه با این حال زار و خسته‌‌م... . به خیال این‌که خوابم برده در رو پشت سرش بست. سعی کردم برای لحظه‌ای هم شده به چیزی فکر نکنم و خواب رو تو تایمی که هیچ‌ وقت سراغم نمی‌اومد، به چشم‌هام دعوت کنم.
***
با حس دستی نوازش‌گونه روی صورتم، لای پلک‌هام رو باز کردم. به سختی از هم فاصله‌شون دادم و سعی کردم به نور مستقیم چراغ خیره نشم. چهره‌ دلنشین عمه کم‌کم نمایان شد.
- قشنگم؟ ساعت خواب!
لبخند زنون ساعد چپش رو بالا گرفت و رو به من، دو ضربه به شیشه گرد ساعتش زد. لبخند نیم‌بندی زدم و نیم‌خیز شدم.
- سلام.
- سلام خانم خانما!
به نرمی چشم گردوندم و بی‌اختیار روی عقربه‌های ساعت میخ شده به دیوار نگه داشتم، نُه شب رو نشون می‌داد. چقدر خوابیده بودم! با این حساب حتماً آقایون اومدن. هراسون از روی تخت پریدم که عمه زد زیر خنده.
- دختر، یواش‌تر! هول نکن! نیما و شهرام هنوز نرسیدن.
تو فاصله نیم متری آینه ایستادم و چهره‌‌م رو وارسی کردم. سرم خوب شده بود، ولی چشم‌هام به شدت پف داشتن. به سمتش که با لبخند مهربونی براندازم می‌کرد، چرخیدم. خیره به نگاه سبز و موهای افشونِ بورش گفتم:
- می‌رم دوش بگیرم. زود میام.
به گرمی از تخت فاصله گرفت. اختلاف سنیمون سیزده سال بود، ولی دوست داشت جای اسمش صفتش رو صدا بزنم.
- نمی‌گفتی به زور می‌فرستادمت. چشمات قدِّ لبوی قابلمه شدن!
- چرا بیدارم نکردی؟
کنارم ایستاد و حینی‌ که از آینه نظری به صورتش می‌انداخت، سر انگشت‌هاش رو روی تاج ابروهای میکرو شده‌ش کشید و همون حین جوابم داد:
- مریم گفت تازه خوابت برده، سرتم درد می‌کنه. دلم نیومد خوابتو به هم بزنم. مثل فرشته‌ها خوابت برده بود، البته فرشته غضب!
با لباس‌های تنم به طرف حموم رفتم. لحظه آخر تو درگاه ایستادم و سرسری شامپو و صابون و سایر لوازم رو چک کردم. وقتی مطمئن شدم، پا کج کردم که گفت:
- تو برو! خودم واسه‌‌ت لباس می‌ذارم.
تشکری کردم و در رو بستم. دوش آب سرد واقعاً حال آدم رو جا می‌آورد، علی‌الخصوص حالا که گیج خواب بودم و پشت پلک‌هام باد کرده بود. پس از یک ربع موندن زیر دوش، شیر آب رو بستم و حوله تن‌پوش سفید رنگ رو از روی آویز برداشتم و درحالی‌ که با حوله‌ سر موهام رو خشک می‌کردم، خارج شدم.
با وقت کمی که داشتم موهای بلند و نم‌دارم به راحتی خشک نمی‌شد، برای همین از اسپری آب کمک گرفتم تا حرارت سشوار به ساقه موهام آسیب نزنه. خیسی زیادش رو گرفتم و با کش بالای سر بستم و بافت زدم.
بی‌معطلی با ایستادن مقابل آینه، خشکی صورت و دست‌هام رو با آبرسان جبران کردم و با رضایت از حسن انتخابش لباس‌هایی رو که روی تخت گذاشته بود تنم کردم. ساپورت مشکی با تونیک بافت پیراهنی کرم-مشکی که بلندیش تا ساق بود و شالی تو همین رنگ... . حین بستن دکمه‌ آخر تونیک و بستن کمربند بافتش که قالب کمرم بود، صندل‌های مشکی رنگ رو پام و بعد از مطمئن شدن حجاب سرم در رو باز کردم.
همه تو پذیرایی نشسته و گرم صحبت بودن. به همه سلامی دادم و به گرمی جواب گرفتم. کنار عمه نشستم و به بهرام که متین و مؤدب کنار پدرش، آقا شهرام، تلویزیون نگاه می‌کرد اجمالی نظر انداختم. اصلاً به عمه نرفته و انگار با چشم‌های طوسی و ابروهای مشکیش خودِ آقا شهرام بود، البته زمان نوجوونی‌هاش... . عمه نگاهم رو شکار کرد و تنه‌ای بهم زد:
- حتماً جا خوردی این‌قدر ساکت نشسته نه؟
تو چشم‌های سبزش زل زدم. عمه زهرا زن زیبا و با وقار و از نظر چهره به بابا خیلی شبیه بود، تنها فرقشون رنگ پوست و موهاشون بود. خندید و سرش رو جایی که پسرش نشسته بود حرکت داد و با عشق مادری به فرزندش خیره شد. بی اون‌که چیزی بگم خودش به حرف اومد:
- راسته می‌گن پونزده سالگی پسرا رو آقا می‌کنه. پسرم واسه خودش یه پارچه مرد شده، دیگه شیطونی نمی‌کنه. این جلیقه رو من نگفتم تنش کنه‌ ها! گیر داده واسه مهمونی باید شلوار پارچه‌ای و پیرهن تنم باشه.
بعد هم به حالت اعتراض از گوشه چشم نگاهم کرد و صاف نشست.
- نه که تو خیلی به عمه‌‌ت سر می‌زنی، این تغییرات تازگی داره واست!
من هیچ تغییری غیر از بم شدن صدای بهرام نفهمیده بودم! به روش نیاوردم و گفتم:
- عوضش قول می‌دم چند روز دیگه بیام پیشت.
دست‌هام رو گرفت و با انگشت فشار خفیفی وارد کرد.
- می‌دونم عزیزم. شوخی می‌کنم. رشته‌‌ت زیادی دندون‌ گرده. من که پیشواز رفتم، ولی امیدوارم روزی برسه همه بهت بگیم خانم دکتر.
- ان‌شاء‌الله.
- بارانم، سرت خوب شد؟
قاچی به سیبش زد‌ و به دهن برد. نامحسوس سری حرکت دادم.
- خوبم مامان.
میوه‌‌ش رو قورت داد و پیش‌دستی به دست بلند شد و رو به عمه کرد.
- زهرا جان، دیگه بریم بساط شامو آماده کنیم تا آقایون با آجیل‌های شب یلدا خودشون رو سیر نکردن.
تک‌ خنده‌ای نثار لـ ـب‌هاش کرد و سمت همسر و برادرش که گرم و پرانرژی از کار و بار حرف می‌زدن، نظری انداخت.
- غصه نخور! اگه بذارن غذات بیات بشه من اسممو عوض می‌کنم.
صداها قدرتش رو از دست داد و تنقلات خشک و تر روی میز زیر ذره‌بین نگاهم قرار گرفت. هر سال برای شب یلدا تدارک می‌دیدم به غیر از امشبی که ازش دور بودم، از فضیلت‌های نیکوش... . به دنبالشون کشیده شدم که مامان اخطار داد:
- بشین دخترم! رنگ و روت هنوز خسته‌س.
- مهم سرمه که درد نمی‌کنه.
- اگه قرص خورده بودی سرحال می‌شدی. بشین!
- به‌خدا حالم خوبه مامان جان.
عمه پارچ‌ها رو روی کانتر گذاشت و با اخم تصنعی گفت:
- حرف نباشه، عین رشته‌ت دندون‌گردی نکن!
تو سکوت روی مبل نشستم. مامان نمی‌دونست استراحت و یه جا کز کردن نمی‌تونه مغزم رو به ثبات قبل برگردونه. امیدوارم ندونه! میز رو با سلیقه مشترک چیدن و همه دور میز جمع شدیم. برخلاف وقت‌هایی که باب میلم شام تو سکوت صرف می‌شد، ترجیح می‌دادم به جای شنیدن صدای قاشق و بشقاب، حرف بزنن تا بهش فکر نکنم. به عاقبتم، به مخفی کردن چنین موضوع مهمی از خانواده‌م، به خوره تیزی که خنجر می‌کشید روی ذهنم تا بزنم زیر همه چیز و با دست‌های خودم ماهان پست رو خفه کنم. کاش فقط کمی حرف بزنن! برای خودم خورشت قیمه می‌ریختم که بهرام به ندای درونیم گوش داد و به حرف اومد.
- دختر دایی! یه سوال ازت بپرسم؟
لبخند کم‌جونی زدم و اجازه دادم راحت باشه. لقمه‌‌ش رو قورت داد و قاطعانه پرسید:
- شما که این‌قدر خوشگلی چرا ازدواج نمی‌کنی؟!
قاشق تو دستم ثابت موند. به دنبال سؤال غیر معقولش آقا شهرام که داشت آب می‌نوشید سرش رو سراسیمه بالا گرفت و به یک‌باره آب پرید تو گلوش و به سرفه افتاد. عمه همون‌طور که با کف دست به پشت همسرش بی‌وقفه ضربه می‌زد، با اخم کمرنگی رو به بهرام اخطار زد:
- عه، پسرم! آدم هر حرفی رو نمی‌گه که! دخالت نکن و غذاتو بخور!
قاشقش رو تو بشقاب رها کرد و شرمسار سر به زیر شد و آروم گفت:
- معذرت می‌خوام دختر دایی! نمی‌دونستم ناراحت می‌شی. آخه وقتی با سهیل و ساسان و کامیاب تو باغ نشسته بودیم، یهو سهیل گفت باران از بس خواستگاراش رو پس می‌زنه، آخرشم بی‌ شوهر می‌مونه و می‌تُرشه!
پونزده سالگی یه حسن دیگه هم داشته بود انگار! پسرها رو به موقع رک می‌کرد! پسرخاله خاله‌زنک!‌ به غرورش بر خورده بود واسه‌ش تره خرد نکردم و جواب رد دادم، حالا می‌رفت تو جمع و عقده‌ دلش رو با طعنه زدن خالی می‌کرد. اگه جرأت داشت جلوی خودم این حرف‌ها رو می‌زد.
هه، باران و ازدواج! ازدواج تو قانون باران نیست! ترشیدگی لایق افکار پوسیده مغز زنگ زده آدم‌هایی مثل سهیل بود، نه دخترهایی که ازدواج تو محدوده اختیارشون قرار داشت. فقط اگه نگاهم بهش گره می‌خورد، می‌دونستم چطور حالیش کنم مرد ناحسابی!
نگاهی به جمع انداختم تا ببینم چرا این‌قدر ساکت بودن که دیدم همه ریز، ریز می‌خندن! این وسط فقط من و بهرام هاج و واج نظاره‌گر بودیم. خوبه که مامان و بابا می‌دونستن حرف پوچ آدم پوچ ارزش تلخ کردن وقت نداره. نفسم رو سخت و آهسته بیرون دادم و لیوان آب کنار بشقاب پلوم رو با عطش از حرص آنی بین لـ ـب‌هام نگه‌ داشتم و یک نفس سر کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
  • 393پارت
  • 13Kبازدید
  • بهار نوریناظر رمان
  • fakhteh-shamsaviطراح کاور
  • 393پارت
  • 13Kبازدید
  • بهار نوریناظر رمان
  • fakhteh-shamsaviطراح کاور