Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان بدل

  • 20پارت
  • 355بازدید
  • مریم صناعیناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور

شما در چه رده سنی قرار دارید؟

  • زیر 15 سال

  • بین 15 تا 20

  • بین 20 تا 30

  • بالای 30 سال


Results are only viewable after voting.

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
عنوان: بَدَل
نویسنده: سپیده تقی‌زاده
ژانر: عاشقانه اجتماعی معمایی


به نام آرام جان
خلاصه:
پناه نویان؛ سلبریتی پرحاشیه‌ای که با شهرت متولد شده و حالا که کم‌کم در شرف ورود به دهه‌ی سوم زندگی‌اش قرار گرفته، همه‌ی دلنگرانی‌اش از دور خارج شدن و همه ترسش این است که دیگر در مرکز توجه نباشد.
حواشی بیشتر و هجمه‌ها، با پیدا شدن سروکله‌ی فردی ناشناس، زندگی کاری و حرفه‌ای او را به چالش کشیده و افکار عمومی او را محکوم به حفظ شهرت از طریق طرح‌ریزی این کلیشه‌ها می‌کند درحالیکه پناه از همه چیز بی‌خبر بوده و نفوذ آن ناشناس حتی زندگی شخصی این چهره را تهدید می‌کند.
 
آخرین ویرایش:

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
"نازنین عصبانی و آشفته، دست روی پشتی صندلی فلزی‌ای که مرد به آن بسته شده بود گذاشته و روی صورت خندانش خم می‌شود.

نازنین: چطور می‌تونی آینده‌ی یه دختربچه‌ی بی‌گناهو به وحشتناک‌ترین شکل ممکن به لجن بکشی و الان اینجوری بخندی...

مرد، دندان‌نما می‌خندد و سعی دارد با کشیدن گردنش، فاصله‌ی صورت‌هایشان را کمتر کند.

مرد: اون دختربچه‌ی بی‌گناهم یه روزی بالاخره راه هرزگی و کثافت‌کاریو خوب پیش می‌رفت. ببین چه دم و دستگاهی واسه خودش بهم زده... تمام شهر می‌شناسنش و حالا دوره افتاده اینور و اونور دنبال معصومیت از دست رفته‌ش!

اشک از گوشه‌ی چشمان نازنین روی صورت مرد می‌چکد و دندان‌هایش را با حرص روی هم می‌فشارد.

نازنین: شاید اگه عوضی مثل تو توی پاک‌ترین دوره‌ی زندگیش تنشو دستمالی نمی‌کرد و اونم یه عمر شبا کابوس نمی‌دید، (چاقوی توی دستش را زیر چشم مرد نگه می‌دارد و مرد وحشت‌زده به نوک تیز چاقو خیره می‌شود) اگه انقدر زود از دنیای دخترونه‌ی بچگیش فاصله نمی‌گرفت و ناخواسته وارد دنیای ذهنِ کثیفِ تو نمی‌شد، (به آرامی نوک چاقو را روی پوست مرد می‌کشد و مرد درحالیکه از ترس و درد فریاد می‌کشد، از هر حرکت اضافه‌ای امتناع می‌کند تا جای زخمش را عمیق‌تر نکند) اگه با اون کارت عین دیوونه‌ها از مردا کینه و نفرت به دل نمی‌گرفت، (با وجود فریادها و ضجه‌های مرد، مابقی حرف‌هایش را توی صورت مرد جیغ می‌کشد و خراش را تا چانه‌ی مرد امتداد می‌دهد) اگه به فکر انتقام نمی‌افتاد... اگه... اگه... اگه فقط توی لعنتی می‌ذاشتی مثل آدم خودش راه خودشو پیدا کنه... اگه اجازه می‌دادی بی‌دردسر بزرگ بشه و درس بخونه و عادی عاشق بشه و مادر بشه و زندگی خودشو بسازه و بعد بمیره، دیگه اینجوری شهره‌ی شهر نمی‌شد!... توی لعنتی همه‌ی اینا رو تو همون بچگی تو وجود من کُشتی آشغال!... تو منو همون شب کُشتی!... من از اون موقعست که مُرده‌م می‌فهمی عوضی؟؟؟ می‌فهمی چیکار کردی باهام که اینجوری شدم؟؟؟"

با صدای آلارم پیامک، سر از فیلمنامه بیرون می‌کشم و افکار مغشوشم را جمع و جور کرده، حواسم را به زمان حال می‌دهم. آشفته از دنیای تاریک و مبهمی که تا همین چند لحظه‌ی پیش درونش دست و پا می‌زدم، صفحه‌ی گوشی را باز کرده و به پیامک رسیده زل می‌زنم.

قسمتی از یک مجله‌ی خبری بود که حضور مرا در مراسم اکران دیشب نشان می‌داد. پیامک بعدی زیرش قرار گرفت: از کِی تا حالا باید برنامه‌هاتو از شبکه‌های خبری پیگیر باشم؟!

نوشتم: از وقتی بی‌خبر، یک هفته‌ی تمام منو قال گذاشتی رفتی پیِ عشق و حالت و هنوزم معلوم نیست کِی برمی‌گردی!

دقیقه‌ای بعد فرستاد: بی‌خبر نبود و یک ماه جلوتر برنامه‌شو ریخته بودم و خودتم چکش کردی. امشب برمی‌گردم... بعدم؛ دست پیش نگیر... چرا بهم نگفتی می‌ری؟!

برایش اموجی خنده که ردیف دندان‌هایش را به نمایش گذاشته و همیشه عاصی‌اش می‌کرد، فرستادم و نوشتم: می‌بینم که جامون عوض شده و حالا این منم که برنامه‌ی تو رو چک می‌کنم! زود نیست برگردی؟ بیشتر استفاده کن!

نوشت: برنامه‌ت خالی بود که پاشدم اومدم.

با نگاه زیرچشمی به راننده، عینک دودی‌ام را روی موهایم گذاشتم و با شکلکی عجق وجق، سلفی گرفتم.

: بیا پرش کردم!

لبخند پرشیطنتی زدم و عینک را روی چشمانم برگرداندم و هرچه دیرتر جواب دهد، شدت عصبانیتش را نشان می‌دهد.

پیام آمد: امروزتم که خالیه، کجا داری میری؟؟

فرستادم: تست گریم. کارگردان برام راننده فرستاد؛ می‌دونی که از رانندگی خوشم نمیاد... (اموجی خنده)

علامت سوال فرستاد. نوشتم: همون فیلمنامه‌ای که برات ایمیل کرده بودم. دیشب رفتم تا موافقتمو با کارگردانش اعلام کنم.

با صدای راننده سر از صفحه‌ی موبایل بیرون آوردم و توی کیف چپاندمش. تشکری کردم و همین که خواستم پیاده شوم، صدایم زد:

-خانم نویان؟... می‌شه اینو برای دخترم امضا کنید؟ عاشق شماست!

سرجایم نشستم و با لبخند سررسید را از دستش گرفتم و با خودکار اکلیلی صورتی خودم برایش امضا زدم.

-اسم دخترت چیه؟
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
-روشنا...

جمله‌ای برای روشنایش می‌نویسم و زیرش را امضا می‌زنم. عینک پهنم را روی چشمانم نگه می‌دارم و درحالیکه سعی می‌کنم موقع گذشتن از لابی جلب توجه نکنم، خودم را به آسانسور می‌رسانم.

فیلمنامه را هنوز تمام نکرده‌ام؛ تنها دو چیز می‌دانم... اول اینکه کار کردن با مرد پرنفوذ و پر سروصدایی مثل زرافشان چقدر می‌تواند در آینده‌‌‌ی کاری‌ام تاثیرگذار باشد و دوم اینکه موضوع این فیلمنامه، چیزی نیست که بتوان به همین سادگی‌ها از پس مسئولیتش برآمد.

نگاه از چشمان لنگه به لنگه‌ی خودم در آینه‌ی اتاق گریم می‌گیرم و به فیلمنامه‌ی روی پایم می‌اندازم. از روزی که به دستم رسیده بود، حتی برای یک لحظه هم زمینش نگذاشتم. ساعت‌ها درگیر مفهموم تنها یک خطش بودم! هنوز هم نتوانسته‌ام به پایان برسانمش... خط به خطش آزارم می‌دهد... فکری‌ام می‌کند... مطمئنا اگر پای این کارگردان وسط نبود، با خواندن همان خط اول، درجا ردش می‌کردم و عطایش را به لقایش می‌بخشیدم. اما وقتی بعد از سال‌ها انتظار، زرافشان با یک پیشنهاد به سراغم آمد، از همان ابتدا هم می‌دانستم که چقدر این کار را می‌خواهم... بخاطر همین هم کمتر از یک هفته، تمایلم را به همکاری اعلام کردم و حالا هم مثل چی از خودم شرمسارم!

من... پناه نویان! سلبریتی‌ِ پربحثی که هر کارگردانی در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن، باید دست‌کم نصفِ یک سال را صرف مقدمه‌چینی و برنامه‌ریزی برای پیوستن من به تیمش می‌کرد، حالا به روزی نشسته بودم که آنقدر برای همکاری با یک کارگردان هول و دستپاچه باشم که در عرض تنها چند روز، پاسخ مثبت دهم!

پناهی که اکثر فیلم‌هایش در همان روزهای اول اکران، رکورد پرفروش‌ترین فیلم‌های سال را می‌زد...

درحالیکه که بیش از نیمی از بهترین کارگردان‌ها، آرزوی به گیشه رساندن فیلمی را داشتند که پناه نویان بازیگر نقش اول زنش باشد!

پناهی که همیشه از اولین انتخاب‌ها بود... پناهی که ایده‌آل‌ترین بود... پناهی که برای خودش برو بیایی داشت... حالا به جایی رسیده بود که باید به کمک دست‌آویز پرحاشیه‌ و مطرحی مثل زرافشان، خودش را دوباره سر زبان‌ها می‌انداخت... باید خودش را دوباره بالا می‌کشید... باید خودش را یادآوری می‌کرد... باید به خاطر چنین کسی، خودش را گم می‌کرد!

پوف کلافه‌ای می‌کشم و فیلمنامه را روی میز آرایش پرت می‌کنم و برای متوقف کردن گریمور دستم را بالا می‌برم.

-چی شد پناه جان؟!

از توی آینه نگاهش می‌کنم. توربان حریر خردلی دور سرش پیچیده بود و آرایش چشم هولوگرامی‌اش آدم را به شک می‌انداخت که احتمالا یکی از مدل‌های کت‌واک پاییزه‌ی دیانا باشد!

-هنوز مشخص نشده زرافشان واسه نقش مقابلم کیو انتخاب کرده؟
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
با مژه‌هایش ادا و عشوه ریخت و با ژست خاصی دست به کمر ایستاد و با دست دیگرش براش را روی ابرویم کشید. بوی تلخ و گرم و به شدت سنگین عطر کریستال نویر یقه‌اش به حدی زیر بینی‌ام حسی ناخوشایند ایجاد کرده بود که هیچ نمی‌توانستم پنهانش کنم و به ناچار کمی عقب کشیدم.

-راستشو بخوای یه زمزمه‌هایی شنیده بودم در این مورد که کارگردان واسه گزینه‌ی اول نقش تو، شادمهر صدرو در نظر داشت... حالا دیگه نمی‌دونم هنوزم رو عقیدشه یا نه.

در کسری از ثانیه از فاز عطر و استایلش بیرون آمدم و به زحمت آب دهانم را قورت دادم.

-گزینه‌ی اول نقشم؟!

سرش را پایین گرفت و با لب و لوچه‌اش تایید کرد.

-اوهوم! نمی‌دونستی؟ دلارام فاتحی انتخاب تیم بود که رد کرد.

اتاقک تنگ و تاریک به دور سرم می‌چرخید انگار... توضیحات اضافی‌اش را دیگر نمی‌شنیدم... تمام تمرکز و حواسم پی حالت موذی چهره‌اش بود و لبخند منظورداری که صورت زشتش را چندشناک‌تر کرده بود. دست‌هایم پارچه‌ی شومیزم را چنگ زده بودند و می‌لرزیدند. به قدری عصبانی بودم و دندان‌هایم را روی هم فشرده بودم که فکم درد گرفته بود. زرافشان چطور جرات کرده بود که بین من و دلارام فاتحی، او را ترجیح اول قرار دهد؟! چطور به خودش اجازه داده بود بعد از اینکه او کار را رد کرد، سراغ من بیاید و من چطور آنقدر سست‌عنصر شده بودم که با سرعتی احمقانه قبولش کنم؟!

ناخن‌های فرنچ‌شده‌اش را زیر چانه‌ام قرار داد و به آرامی سرم را بالا آورد و گفت:

-عزیزم... درسته دلارام جوون‌تر و این روزا خیلی رو بورسه ولی خودتم خوب می‌دونی که این قضیه به هیچ وجه توانایی‌های تو رو زیر سوال نمی‌بره... یادت نره چه جایگاهی توی این سینما داشتی... تو بهترین بودی... چهره‌ی تو روی پوستر هر فیلم و تبلیغی مردمو به وجد می‌آورد... تو همیشه انتخاب اول بودی باید به اون روزا افتخار کنی... مبادا اعتماد به نفستو به امثال دلارام فاتحی ببازی!

داشتی... بودی... آن روزها! داشت با استفاده از افعال و نشانه‌های ماضی، خلقم را تنگ می‌کرد... فاصله‌ی کم بین صورت‌هایمان حس بدی برایم ایجاد کرده بود. پاهایم را جفت کردم و دست به سینه نشستم. با چشمانی بی‌حالت براندازش کردم و با دخالت انگشتانم، دستش را از زیر چانه‌ام کنار زدم و او هم با حس ناراحتی کمرش را صاف کرد.

-خانم فرامرزی... بعد اینجا پارتی دعوتی؟

لبخندش کم‌رنگ شد و قبل از اینکه بتواند جوابی دهد، در اتاق با تقه‌ای باز شد و زرافشان به همراه دستیارش شیوا توکلی وارد شد. آنقدر شاکی بودم که دلم می‌خواست درست همین الان چنان جفتک زیر بند و بساطشان بزنم که خبرش تیتر اول رسانه‌ها شود. بدون اینکه حالتم را عوض کنم، نگاهی به پیرمرد کردم و سلام دادم.

توکلی که تنها یک سال بزرگ‌تر از من بود، خودش را به گردنم آویخت و با خوش‌رویی گفت:

-سلام خوشگلم! چقدر خوبه دوباره باهم کار می‌کنیم.

-سلام دختر جون... چطوری؟
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
جوابشان را کوتاه دادم که رو به فرامرزی که با لبخند و ژست گوشه‌ای ایستاده بود، کرد و پرسید:

-همه چی رو براهه؟

-خداروشکر... البته هنوز تموم نشده.

زرافشان توی صورتم دقیق شد:

-ولی ترجیحم اینه واسه سکانس‌های اول هیچ گریم و آرایشی روی صورتش نباشه. نظرت چیه؟

-صورت پناه که به نظر من هیچ نقصی نداره خیلیم عالیه البته اگه خودش مشکلی نداره با این قضیه...

نگاهم را به طرفش سوق دادم و قبل از اینکه بخواهم حرفی بزنم توکلی دست روی شانه‌ام زد.

-معلومه که براش فرقی نداره. چه مشکلی. طرف پناه نویانه... خدای خذابیت و اعتماد به نفس!

لبی کج کردم.

-کمتر خودتو شیرین کن.

همه به خنده افتادند و زرافشان با لبخندی سنگین به سمتم برگشت.

-همیشه انقدر کم حرفی یا پرستیژتو حفظ کردی؟

درحالیکه نمی‌توانستم در خنثی بودن حالت صورتم تغییری ایجاد کنم، سری به ادب تکان دادم.

-جلوی شما جسارت نمی‌کنم استاد...

نگاه مشکوک خاکستری زرافشان از بالای عینک مستطیلی‌اش زیر و بمِ صورتم را برانداز کرد و پرسید:

-موفق شدی فیلمنامه رو تموم کنی یا نه؟

فکری کردم و بعد از اندکی مکث جواب دادم:

-راستش بعید می‌دونم بتونم با این نقش ارتباط برقرار کنم.

-تو که اوکی بودی... چیشد حالا تو تست گریم نظرت عوض شد؟ از این گریم خوشت نیومد یا از اینکه خواستم بدون گریم بری جلوی دوربین؟

لبخندی زدم و با اعتماد به نفس گفتم:

-من می‌تونم همه‌ی سکانسارو بدون گریم براتون بازی کنم... مشکلی با اون داستان ندارم و این گریم هم...

با وسواس و بی‌رغبت از توی آینه به خودم نگاه کردم و با لب و لوچه‌ی آویزان شانه بالا انداختم.

-نکته‌ی خاصی نداره ولی راستش از اولم یه مقدار مردد بودم...

می‌توانستم وحشت را توی چشمان فرامرزی ببینم. ترس برش داشته بود دهان باز کنم و با چند جمله‌ی ناقابل پیش زرافشان خرابش کنم. خودم هم بدم نمی‌آمد درسی به این خاله‌زنک بدهم ولی... پناه نویان کسی نبود که هرچیزی را تلافی کند.

حرف من چیز دیگری بود... این‌کار از اول هم اشتباه بود... حقیقت این بود که من خودم را دست‌کم گرفته بودم. خودم را باخته بودم درحالیکه من هنوز هم پناه سابقم! من کسی هستم از کودکی با شهرت متولد شده؛ ولی این موضوع به هیچ وجه منافاتی با توانایی و استعدادهایم نداشت. همیشه مهم‌ترین چیز بدست آوردن مقام و جایگاه نیست، باقی ماندن و ماندگار شدن است که اهمیت دارد... زحمت دارد... و من برای سرپا نگه داشتن پناه نویان، هیچ‌گاه کوتاهی نکردم که حالا بخواهم به همین راحتی ببازمش.
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
-مطمئنی نمی‌خوای انجامش بدی؟

به تازگی‌ها به شک افتاده بودم؛ ولی باید به خود می‌آمدم و درحال حاضر رد کردن پیشنهاد همکاری با زرافشان بزرگ‌ترین چالش زندگی من خواهد بود. پس لبخند سستی زدم و سر تکان دادم.

او هم سری تکان داد و یک تای ابرویش بالا پرید.

-خب این از تو بعید بود.

-چرا استاد؟

صندلی‌ چرخدارم را به طرف خودش برگرداند و دو دستش را روی میز زد و کمی به طرفم خم شد. لب‌هایش را با زبان تر کرد و جملات را با طمانینه و شمرده پشت سر هم قطار کرد و گفت:

-اینکه تو بگی با فیلمنامه‌ای ارتباط نگرفتی، از شخصیتت بعیده... راستش ضروری نمی‌دونستم اینارو بهت بگم ولی حالا انگار ضرورت پیدا کرد. البته که صددرصد اینجوری بهتره... اینکه از اول بگم چی می‌خوام و قصدم چیه باعث می‌شه بهتر درک کنی. می‌دونی... این پروژه، این قصه، چندین ساله که توی مغز من رژه می‌ره... برام مهمه، احتمالا باارزش‌ترین کار منه توی تمام این سال‌ها... حتی احساس می‌کنم رسالت منه! می‌دونم هنوز اولاشی و تمومش نکردی اما حتما فهمیدی که موضوعش چقدر خاصه و افکار عمومی به راحتی هضمش نمی‌کنه و قطعا جلوش گارد می‌گیره. ولی من خیلی وقته دارم برنامه‌ریزیش می‌کنم... درمورد همه چیزشم فکر کردم و حتی بازیگراش هم انتخاب شده بودن...

سرم را پایین انداختم و با تمام وجود تلاش کردم پناه شبیه بازنده‌ها نباشد. می‌خواست از انتخاب اولش بگوید... از دلارام فاتحی!

-همیشه تو رو بعنوان نقش اولم تصور می‌کردم ولی وقتی بعد از کلی وسواس کارو تا اندازه‌ای پیش بردم، تو درگیر سریال اخیرت بودی. و من تمام تمرکز و حواس تو رو برای خودم می‌خواستم... اعضای تیم می‌گفتن تو قراره فصل دوم سریالم بلافاصله شروع کنی و با این حساب پروژه حسابی عقب می‌افته و یه بازیگر دیگه رو پیشنهاد کردن... هرچند که اون بازیگر در نهایت گفت که از پسش برنمیاد ولی هرگز فکرشم نمی‌کردم تو خودتو دست‌کم بگیری.

چشمانم حتی برای یک لحظه هم از روی او برداشته نمی‌شد. تنم یخ بسته بود و از درون خشک شده بودم.
- من آماده‌ام به هرقیمتی این کارو پیش ببرمش و موفق هم بشم... کار خاصیه و قطعا تیم خاصی هم می‌طلبه... من دنبال بهترینام! دنبال حرفه‌ای‌ترینا! باور داشتم تو تنها کسی هستی که از پسش برمیاد.
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
دیگر برایم فرامرزی و حرف‌های صدمن‌یه‌غازش مهم نبود. حتی اینکه زرافشان کیست و چه‌کاره‌است. بی‌اختیار روی پاهایم ایستادم و زرافشان هم متعاقبم کمر راست کرد. درحالی‌که چشمانم خیره‌ی زمین بود گفتم:

-عذر می‌خوام باید چند لحظه برم بیرون.

و بدون اینکه منتظر حرفی بمانم موبایلم را مشت کرده و از اتاقک بیرون زدم. تنها گوشه‌ی بی‌مزاحمتی که می‌توانستم پیدا کنم سرویس‌بهداشتی بود. ضعیف شده بودم و نمی‌توانستم بگذارم کسی این حقیقت را از صورتم بخواند. در را پشت‌سرم قفل کردم و روبه روی آینه، به آن تکیه دادم. چشمانم شرم‌زده بود. از خودم. از پناه. احساس ضعف جوری تک‌تک سلول‌هایم را سست کرده بود که حتی نمی‌توانستم به‌راحتی روی دو پایم بایستم. چه شده بود؟ چه بلایی سرم آمده بود؟ دستی بر گونه‌ی رنگ‌باخته‌ام کشیدم و با تحقیر به خودم خیره شدم. تمام روزهای اخیر یک‌به‌یک جلوی چشمانم به صف نشستند و حرف‌های زرافشان توی سرم اکو شد.

باید در اولین فرصت همه‌چیز را مرور کنم. باید بفهمم این حس طردشدگی و ضعف از کجا شروع شد. باید بفهمم چه بر سر نگاه پرغرورم آمده... بر سر اعتمادبه نفسم! که در مقابل حرف‌های امثال فرامرزی چنان خودم را باختم که انگار هیچ‌چیز نیستم! که انگار ردی از پناه برجا نمانده!

شیرآب را باز کردم و محکم بر صورتم دست کشیدم تا تمام نقاشی‌های فرامرزی را پاک کنم و دوباره خودم شوم. پوزخندی به صورت ترسیده‌ام می‌زنم و سرم پایین می‌افتد.

من در چه کابوسی دست و پا می‌زدم و زرافشان چه درموردم فکر می‌کرد! همه مرا باور داشتند الا خودم!... با شستن صورتم کمی از التهابم کم شد و نفسی عمیق و آسوده کشیدم... مثل وقتی که از فشار پنجه‌های دور گردنم کم شده باشد. با شنیدن صدای تکست، گوشی را مقابل صورتم بالا آوردم و پیام را خواندم.

«لوکیشن بفرست.»

لبخند زدم. آمده بود... فقط می‌خواست سرِ بزنگاه و اساطیری پیدایش شود... مثل همیشه... وقتی که احساس ضعف دارم و شدیدا نیازمند او که سپرم باشد درمقابل دنیا.
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
کتم را روی شانه‌هایم انداختم. دسته‌ای از موهای پرکلاغی‌ام را از زیر شال بیرون کشیدم و عینک پهنم را روی چشم زدم. به همراه چندنفر که قرار بود همراهی‌ام کنند وارد آسانسور شدم. مردی تندتند برایم توضیح می‌داد:

-آقای زرافشان عذرخواهی کردن و گفتن چند روز باقی‌مونده رو حتما صرف خوندن فیلمنامه کنید تا بقیه قرارهامونو با خود آقای شکوری هماهنگ کنن. درضمن ظاهرا تو لابی یکم شلوغه. خیلی معطل نکنید تا برای مصاحبه دیر نشه. آقای شکوری موفق به تماس‌گرفتن با شما نشدن و گفتن حتما اینارو بهتون بگم. لبخند بزنید و دست بدید و قبل از زدن هرحرفی به این خبرنگار حتما پنج ثانیه روش فکر کنید.

با ابروهای بالاپریده به سمتش چرخیدم و عینکم را بالا دادم. سریع یک قدم عقب رفت و گردنی تاب داد.

-عذر می‌خوام عینا حرف ایشونو تکرار می‌کنم. اینم گفتن که یادتون نره عینکتونو از چشماتون بردارید و دستاتونو یه‌وَری روی پشتی صندلی تکیه ندید و ابدا پوزخند نزنید... فکر کنم درکل منظورشون این بود که خیلی خودتونو نگیرید.

دهانم بازمانده بود. پسرک مانند قِرقی شنیده‌هایش را تکرار می‌کرد درحالی‌که داشت زیر نگاه مبهوتم آب می‌شد. از زیر عینک به دورم چشم چرخاندم و همه دهانشان را پوشانده بودند از خنده‌های بی‌صدا. گوشه‌ی لبم به تاسف کش آمد و حینی که سری به تفهیم تکان می‌دادم باغیظ گفتم:

-متوجهم منظور جناب شکوری چیه!

پسرک بازدمش را سنگین بیرون فرستاد و انگار بالاخره ماموریتش را به پایان رسانده. در آسانسور باز شد و همزمان فوجی از جمعیت به سمتم هجوم آوردند. به جز آن پسر، سه نفر دیگر که همراهم بودند دورم را گرفتند و مراقبم بودند. عینک را از روی صورتم برداشتم و لبخند زدم. اصلا به درستی حرف‌ها را نمی‌شنیدم. تنها در جواب لب‌هایی که می‌جنبیند و نگاه‌هایی که مرا می‌کاوید، سر می‌تکاندم و تشکر می‌کردم و به زور و سفارش می‌خندیدم... امضا می‌زدم و سلفی می‌گرفتم. بعد از چند دقیقه، همراهانی که به نظر ازقبل سفارش‌شده بودند، راه را بین جمعیت باز کردند و از خداخواسته از جمعیت خداحافظی کردم. به طرف کافه‌ای کوچک در طبقه‌ی همکف مجتمع حرکت کردیم و وقتی از ورودی می‌گذشتم، همه جلوی در جا ماندند.
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
صدای پاشنه‌ی کفش‌هایم و موسیقی لایت و بی‌کلام، تنها صدایی بود که فضا را پر کرده بود. انتهای سالن، زنی حدودا چهل‌ساله، با دیدنم از پشت میز بلند می‌شود و چند قدمی برای استقبال پیش می‌گذارد. من خوب بلدم لبخندهای ساختگی و مصلحتی را از واقعی‌اش جدا کنم. یک عمر این‌کاره بودم، نه؟ با چرخیدن لنز دوربینِ همکارش به سمتم، لبخندی از جنس خودش زدم و دستی که به سمتش دراز شده بود کوتاه فشردم.

-مصاحبت با شما باعث افتخاره خانم نویان. ممنونم که مصاحبه با تیم ما رو پذیرفتین. بفرمایید خواهش می‌کنم.

صندلی مقابلش را عقب کشیدم و خیره به نگاهش نشستم. قطعا خودش خوب می‌دانست اگر پای افشاگری‌ها و حاشیه‌سازی‌های خبیثانه‌ی این تیم درمیان نبود، هیچ‌کس روی این صندلی مقابل دوربین و ضبط‌ او نمی‌نشست. اما می‌توانستم لذت این‌کار را در چشمان شیطانی‌اش ببینم!

-خواهش می‌کنم. باعث افتخاره. امیدوارم بحث مفیدی داشته باشیم...

ضبط جیبی‌اش را بینمان روی میز قرار داد و کمی بعد فنجانی که بوی تلخ شکلات می‌داد مقابلم قرار گرفت و رستان رو به گارسن گفت:

-ایشون با شیر میل می‌کنن.

هرچه او سعی داشت جو را مصنوعی‌تر جلوه دهد، من بی‌تفاوت‌تر خیره‌اش بودم تا ببینم دیگر چه چیز از من می‌داند که رو کند. با بلندشدن عطر گرم و تند شکلات تلخ زیر بینی‌ام بی‌اختیار برای چندلحظه چشم بستم و با شروع حرف‌های رستان چشم به چشمانم دوختم.

-پناه نویان متولد هشت شهریور هفتاد. بزرگ‌شده‌ی تهران... تهیه‌کننده، مدل و بازیگر... هنرپیشه‌ی خوش‌اقبال سینما، تئاتر و تلویزیون که جلوی دوربین قد کشیده و مردم لحظه به لحظه‌ی زندگیشو به چشم دیدن. خلاصه که بگذریم از این توصیفات که البته پناه نویان انقدری شناخته‌شده هست که نیازی به معرفی نباشه...

و به دنبال این حرف عینک پهن طبی‌اش را که با بند مرواریدی از گردنش آویزان بود روی چشمش زد و چشمک زد. چیزی نگفتم و خودش ادامه داد:

-اول از همه بابت اینم تشکر کنم که قبول کردی یه مصاحبه‌ی صمیمی و راحت داشته باشیم و یه‌خرده هم بیشتر وارد جزئیات و زندگی شخصیت بشیم.

روی صندلی جابجا شدم. باربد چیزهایی دراین‌باره گوشزد کرده بود. سری تکان داده گفتم:

-البته شمام این اطمینانو به من دادید که اگر خواستم سوالی رو بی‌جواب بذارم اشکالی نداشته باشه.

-حتما حتما... همین‌طور خواهد بود. خب اول می‌خوای یکم از علایقت بگی؟

یک طرف بازویم را روی صندلی تکیه زدم و درحالیکه انگشتانم را لبه‌ی فنجان دوران می‌دادم با لبخندی کج گفتم:

-رنگ مورد علاقم بنفش و مشکیه... غذای مورد علاقم استیک، پاستا... اوقات فراقت سینما می‌رم، باشگاه، ورزش می‌کنم و یه سری هم به دبیرستانا می‌زنم... ونیز برام تداعی‌کننده‌ی رویایی‌ترین لحظه‌های عمرمه. علاقه‌ی شدیدی دارم به جواهرات و جمع‌آوری عتیقه‌جات... فرقیم نمی‌کنه عتیقه شیء باشه یا آدم، تو پیداکردن جفتشم مهارت دارم! قطعا اینا چیزایی نیست که بخوای از من بشنوی درست نمی‌گم؟

بلندبلند خندید. توقعش را هم نداشت به همین راحتی بستر را برای رسیدن به خواسته‌اش فراهم کنم و از خداخواسته و بااشتیاقی دوچندان صندلی‌اش را جلوتر کشید.

-پناه نویان! درست خودِ خودتی! نمی‌دونی چقدر برای ملاقاتت هیجان‌زده بودم. مطمئنم این بحث به جاهای هیجان‌انگیزی ختم می‌شه.

-باتوجه به شناختی هم که من از شما دارم، این‌همه مقدمه‌چینی و دست‌دست‌کردن بعیده! راحت باشید. من در خدمتنم.

-خیلی هم عالی. چطوره با متداول‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین سوال مخاطبا شروع کنیم؟ پناه نویان درحال‌حاضر با کسی در رابطه‌ست؟

سری تکان دادم و تا خواستم دهان باز کنم پیش‌دستی کرد:

-فقط خواهشا نگو نه خبری نیست و از همه مردا بیزاری!... بیخیال تو با بقیه متفاوتی. قراره مصاحبه‌ی تو جنجالی باشه.

خندیدم:

-من همین‌جوریشم سرچ‌ِ اول پرحاشیه‌ترینام؛ قصد ندارم با دروغ و حرفای چالش‌برانگیز بیشتر از این برای خودم دردسر درست کنم. حقیقتش اینه که نه توی رابطه‌م و نه از جنس مخالف عقده دارم. فقط فعلا احساس می‌کنم آمادگیشو ندارم.
 

سپیده تقی زاده

کاربر حرفه ای
ناظر
1,047
3,885
471
-معیارت برای انتخاب یه مرد چیه؟

-مالِ من باشه.

باز کش لب‌هایش در رفت و نگاهش برق زد. چانه بالا گرفتم و گفت:

-مطمئنا بعد از پخش این مصاحبه کلی واجب‌شرایط درخواست خواهند داد.

سری به نفی به اطراف تکاندم:

-به راحتی حرف‌زدن ازش نیست.

-توام قطعا آدمی نیستی که خامِ ادعای آدما بشی... راستی اولین‌باره مدیربرنامه‌ی جذابتو دوروبرت نمی‌بینم!

با شنیدن این حرفش، فنجانی را که تازه شیر و شکر درونش سرازیر کرده بودم را نرسیده به لب‌هایم روی هوا نگه داشتم. وقتی نگاه بی‌حالتم را از پشت فنجان به چشمان مرموزش دوختم، یک تای ابرویش را موشکافانه بالا داد. با خونسری جرعه‌‌ای از محتوای درون فنجان را فرو دادم و گفتم:

-یه تجدید دیدار خانوادگی.

کنجکاو و سریع پرسید:

-خارج از کشور؟

نگاه از نقطه‌ای نامشخص روی میز گرفتم و به او دادم.

-فکر می‌کردم قراره درمورد من حرف بزنیم.

زیرکانه و با لبی کج گفت:

-همیشه سلبریتی‌ها و چهره‌ها از این می‌نالن که کاری نکردن، حرفی نزدن و جایی نرفتن که باعث شده باشه حرف و حدیث‌ها پشت‌سرشون قطار بشه و همه‌چیزو می‌ندازن گردنِ ما. ولی حقیقت اینه که این دقیقا خودِ اونان که برای اولین‌بار حواشی رو سرِ زبونا می‌ندازن... با تکرار و اصرار روی اونا، بهش دامن می‌زنن و موندگارش می‌کنن و دقیقا به وسیله‌ی خبرنگارا به هدفشون می‌رسن. حتما خودتم این شایعه رو که پناه نویان شدیدا روی منیجرش حساسه و تعصب داره رو شنیدی. به نظرت این مصاحبه موقعیت خوبی نیست که به بعضی احساسات اقرار کنی؟
 
  • می پسندم !
واکنش ها: Tahereh._.najafizadeh
  • 20پارت
  • 355بازدید
  • مریم صناعیناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور
  • 20پارت
  • 355بازدید
  • مریم صناعیناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور