Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان جنجال

  • 77پارت
  • 830بازدید
  • somaye aناظر رمان

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
نام کتاب: جنجال
نویسنده: فاطمه جعفری
موضوع: پلیسی . اجتماعی . عاشقانه
خلاصه کتاب: داستان روایتگر زندگی سرگرد امیرعباس صامتی یکی از بهترین‌ نیروهای ستاد مبارزه با مواد مخدر مردی جدی و نفوذ ناپذیر که سال‌هاست از زندگی کردن برای خود دست کشیده و وقت خود را صرف خانواده و کارش کرده. امیرعباس پرونده‌ای در دست دارد که به نتیجه رساندن آن باعث به وجود آمدن فصل جدیدی در زندگی‌اش می‎‌شود، فصلی به نام کتاب عاشقی...
 
ویرایش شده توسط مدیر:

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت1
مقدمه
تو را مرد می‌خوانند.
تو آفریده شدی برای ساختن.
تو یک آشیانه همه چیز تمام برای من می‌سازی و من به این ایمان دارم.
هر چقدر انکار کنی فایده‌ای ندارد جانم نمی‌توانی مرا از خود برانی.
اصلا بگذار من از آشیانه‌مان بگویم آن وقت شاید دست از رفتن بکشی و فعل ماندن صرف کنی.
ستون قرص و محکم این خانه تو شانه‌هایت هستید. شانه‌هایی که تکیه‌گاه من است.
دستانت حریم من است وقتی مرا در حصار آغوشت می‌کشی.
آغوشت سلول انفرادی من است، مختصاتی که کسی حق ندارد به آن قدم بگذارد.
قلبت نقطه مرکزی خانه ماست.
در واقع همه چیز از قلب تو شروع شد درست همان زمانی که قلبت را لمس کردم.
من با لمس قلبت حرف‌های خوابیده در سیاه‌چال چشم‌هایت را خواندم.
بخواهی برایت تا صبح می‌گویم.
می‌گویم تا بفهمی و ببینی که همه چیز این آشیانه به تو و حضورت ربط دارد.
در اصل بی‌تو اصلا منی وجود ندارد که آشیانه داشته باشد.
تو را مرد می‌خوانند اما یک من را کنار صفت تو جا انداخته‌اند.
تو را باید مردِ من بخوانند.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت2
پژواک کوبیده شدن قدم‌های محکمش در راه‌روی اداره قدرتش را به رخ کسانی که ادای احترام نظامی می‌کردند می‌کشید. تنها واکنشش تکان دادن سرش بود، همه می‌دانند که این مرد سخت و نفوذ ناپذیر با هیچ کس شوخی ندارد و ملاطفتی در کارش نیست. یک جورهایی حساب می‌برند از اویی که پرونده‌های بزرگ و مهم ستاد مبارزه با مواد مخدر را به ثمر رسانده.
پرونده‌ای که در دست دارد را آنقدر می فشارد که انگشتان دستش به قرمزی می زنند. هیچ پرونده‌ای این چنین با غیرت و غرورش بازی نکرده. خون خونش را می‌خورد و تا پایان حکومت امروزه خورشید بر آسمان و تمام کردن کار بزرگ‌ترین باند قاچاق انسان و مواد آرام و قرار ندارد. مگر می‌شود حیواناتی چون مودت با نفس نحس و نجسشان هوای شهر را آلوده کنند و او آرام بماند.
با رسیدن به اتاقش در با ضرب باز می کند و پس از ورود با شدت می‌بنددش به سمت میز قدم برمی‌دارد و پرونده را روی میز پرت می‌کند. مغزش در حال سوت کشیدن است اما باید یک‌بار دیگر تمام آن پرونده نحس را زیر و رو کند. دستی به پیشانی دردناکش می‌کشد و پشت میز می‌نشیند پوشه نفرت‌انگیز را پیش رویش باز می‌کند و خط به خطش را می‌خواند. ماجرا از کشف چند جسد شروع شده‌است جنازه‌هایی که بو تعفن می‌دادند. با وجود این که از بین رفته بودند اما می‌شد تشخیص داد که صاحبان آن اجساد چقدر کم سن و سال هستند. دختران و پسران نوجوانی که به طمع رویاهای جاه‌طلبانه از خانه گریخته بودند و اسیر دام شیاطینی شدند که با وعده زندگی بهتر در آن طرف مرزها خامشان کرده بودند. دخترانی که بعد از این که به وسیله آن‌ها محموله‌هایشان را رد کردند در صورت زنده ماندنشان به شیوخ عرب و ثروتمندان اروپایی به عنوان برده فروخته می‌شوند تا اسباب لذت جنسی بولهوسان را در مجالس بزمشان فراهم کنند. پسرانی که بعد از حمل مواد مورد نظر آن‌ها یا به همکاری ادامه می‌دهند یا جایی در غربت سر به نیست می‌شوند. هنوز صدای شیون مادران داغدار و پدرانی که کمرشان شکسته بود در گوشش زنگ می زد. عکس‌ها را یکی پس از دیگر نگاه می‌کند جنازه‌هایی که روی شکم‌هایشان رد جراحی و بخیه بود پزشکی قانونی تشخیص داده بود مرگ به علت بلعیدن و جاساز شدن بسته‌های مواد مخدر در بدن بوده. دو بار تا یک قدمی به دام انداختن این اشرار رفته اما هر بار به نحوی گریخته بودند و این برای سرگرد امیرعباس صامتی گران آمده‌بود. با صدای در اخمش غلیظ‌تر می‌شود.
_ بیا تو
در باز ‌می‌شود و سروان جوان بعد از احترام نظامی پیش می‌آید.
_ قربان این پرونده رو جناب سرهنگ مجد براتون فرستادن.
سر از پرونده پیش رویش بلند می‌کند و با اشاره سر می‌گوید.
_ بذارش روی میز بعد بررسی می‌کنم فعلا وقت ندارم.
دوباره مشغول کارش می‌شود.
_ قربان جسارتا باید الان بررسی کنید مربوط به عملیات امشبِ.
سرش را با ضرب بالا می‌آورد.
_ یعنی چی؟ درست توضیح بده.
_ پرونده مربوط به مفقود شدن یکی از دانشجوهای نخبه داروسازیه دایره جنایی بعد از بررسی پرونده فهمیدن گمشدن این خانم به این باند ربط داره.
خودکارش را روی میز می‌اندازد.
_ اون وقت ربطش به این پرونده ازکجاست؟
_ از اونجایی که نامزد این خانم همون ساسان برزگر دستِ‌ راستِ مودته.
نیشخندی می‌زند.
_ داره جالب می‌شه یک نخبه داروسازی که گم شده و نامزدش از اعضای اصلی باند قاچاق انسان و مواد مخدر.
پرونده را پیش می‌کشد و می‌پرسد.
_ چیز دیگه‌ای هم راجب پرونده می‌دونی؟
سروان جوان سر پایین می‌اندازد و امیرعباس سکوتش را نمی‌خواهد.
_ نادری؟
سروان نادری با تمام ارادت و علاقه‌ای که به مافوقش دارد اما باز هم از ابهت او می‌ترسد.
_ قربان می‌دونم اشتباه کردم اما...
میان کلامش می‌پرد.
_ نادری بعدا راجب درست یا غلط بودن کارت حرف می‌زنیم الان بگو پرونده رو خوندی چی دستگیرت شد.
_ قربان من اول با توجه به توانایی و رشته‌ تحصیلی‌اش فکر کردم با نامزدش همکارِ و دلیل غیب شدنش هم همینه اما وقتی کامل پرونده رو خوندم فهمیدم این خانم از طرف خیلی از شرکت‌های داروسازی درخواست همکاری داشته که قبول نکرده حتی از خارج از کشور هم دعوتنامه و قول ویزا و اقامت دائم و حقوق ومزایای خوب داشته ولی به همه رو رد کرده.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت3
امیرعباس به چشمان ریزشده و متفکر می‌گوید:
_ چی بهش می‌رسه از اون باند قاچاق که قید این همه پیشنهاد عالی رو زده؟
_ با توجه به این که تو خانوداه مذهبی و مقیدی بزرگ شده و شهادت دوست‌ها و همکاراش می‌گه این خانم روحیه وطن‌پرستی داشته یه فرضیه می‌مونه.
_ دزدیدنش.
_ بله قربان.
_ تا دقیق بررسی نکنیم نمی‌تونیم نظر قطعی بدیم نادری تا دو ساعت مونده به عملیات امشب یه اطلاعات کامل و دقیق از این خانم می‌خوام. ریزترین اطلاعات و چیزایی که حتی شاید بی‌ربط باشن هم مهمه اگر مجوزی چیزی هم برای کارت نیاز داشتی به خودم زنگ بزن تا هماهنگ کنم. شنود تلفن‌های خانواده‌اش فراموش نشه.
نادری پا می‌کوبد و می‌گوید:
_ بله قربان.
با رفتن سروان نادری پرونده را باز کرده و ورق می‌زند و به عکس دختری می‌رسد که یک هفته از ناپدید شدنش می‌گذرد. ثمینا وارسته بیست و چهار سال دارد و دانشجوی نخبه داروسازی ست یک شب با نامزدش از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته و خبری از او نیست. تنها دانسته‌هایش همان‌هایی‌ست که در پرونده درج شده نامزد دخترک را می‌شناخت از اصلی‌ترین اعضای این باند است اما ردی از او نبود خیلی تمیز ردپایش را پاک کرده بود گویی که اصلا چنین کسی وجود ندارد. اگر عکس‌های ذخیره شده در گالری گوشی جا مانده از دختر نبود مدرکی برای شناسایی دست راست مودت رئیس باند نداشتند.
تمام فکر و ذکرش حول محور خانه باغ قدیمی می‌چرخد. خانه باغی که پشت ظاهر زیبا و فریبنده‌اش فتنه‌ها خوابیده است. باید یک‌بار دیگر عکس‌هایی که از خانه باغ گرفته شده را بررسی کند. آن خانه محل اختفای کسی‌ست که امیرعباس برای بریدن نفسش لحظه شماری می‌کند. بارها و بارها نقشه‌اش را مرور می‌کند نباید حتی یک لحظه غفلت کنند. یک سال از تمام زندگی‌اش دست کشیده‌بود تا به باند بزرگ قاچاق برسد و حالا درست جایی ایستاده بود که رگ‌های گردنش نبض می‌زدند غیرتش درد می‌کرد برای دختران و پسرانی که به واسطه نادانی و زیاده‌خواهی سرنوشت خود را اینطور سیاه رقم زده بودند. با این که دلش می‌خواهد با یک سیلی آن‌ها را از خواب خروگوشی بیدار کند تا تنبیه شوند اما این عاقبت زیادی برایشان دردناک است. پرونده را می‌بندد و رایانه روی میزش را روشن می‌کند سراغ پوشه مورد نظر می‌رود و یکی یکی عکس‌ها و فیلم‌های مربوط به اجساد و مدارک موجود در دو مخفی‌گاه قبلی که تصرف کرده بودند را نگاه می‌کند.
اولین عکس مربوط به دخترکی هجده یا نوزده ساله بود که بر اثر تجزیه شدن بسته بندی مواد مخدر مقدار زیادی هروئین وارد خونش شده و جانش را گرفته بود. جنازه‌اش را همراه تعداد دیگری در زیر زمین خانه‌ای متروک پیدا کرده بودند خوب به صورت معصوم و ساده‌اش نگاه کرد و در دلش طوفانی کشنده و دردناک به پا شد. عکس بعدی دختری با موهای بلند و زیبا بود روی تنش رد شکنجه جا خوش کرده بود گویا از دست ناپدری‌اش گریخته بود و با سودای رفتن به جایی که دست کسی به او نرسد به کام مرگ کشیده شده بود. انگشتان دستش را مشت کرده و می‌فشارد آن‌قدر که حس می‌کند استخان‌هایش در حال خرد شدن هستند. ساعات باقی‌مانده به شب و شروع عملیات را با پرونده و اطلاعاتش سرو کله زد تا مطمئن شود مثل دو بار قبل راه فراری برای افراد باند نماند. با تقه‌ای که به در می‌خورد نگاه از تصاویر دلخراش پیش رویش می‌گیرد و به ساعت نگاه می‌کند چیزی به شروع عملیات نمانده و او تمام این مدت سرگرم پرونده بوده صدایش را بلند می‌کند می‌گوید :
_ بیا تو
در باز می‌شود و سروان نادری با قدم‌های بلند خود را به امیرعباس می‌رساند.
_ قربان اطلاعاتی که خواستین آماده‌ست.
با ابروهای بالا رفته به پوشه آبی رنگ نگاه می‌کند نمی‌تواند رضایت نگاهش را پنهان کند. دست دراز کرده و پوشه را می‌گیرد.
_ به چی رسیدی قبل از این که من بخوام پرونده رو بخونم یه شرح کلی بده.
سروان نادری شروع می‌کند به توضیح راجب پوشه و اطلاعاتی که به دست آورده. بعد از تمام شدن حرف‌هایش امیرعباس متفکر سری برای نادری تکان می‌دهد.
_ خوبه تا یک ساعت دیگه تیم عملیات بیان اتاق من تا نقشه رو هماهنگ کنیم.
_ چشم قربان.
بعد از رفتن نادری پوفی کشید باید پیدا کردن ثمینا وارسته را هم به عملیات امشب اضافه کرد. ساعتی بعد نیروهایی که برای عملیات انتخاب کرده بود وارد اتاق شدند یکی یکی احترام نظامی کرده و گوش به فرمان ایستادند. گلویی صاف کرد و شروع به توضیح نقشه از روی تابلو و پروژکتور متصل به رایانه‌‌اش کرد.
_ در حال حاضر ما سه تا مخفی‌گاه پیدا کردیم که اصلی‌ترینش تو این منطقه است.
روی نقشه به محدوده‌ای اشاره می‌کند و ادا می‌دهد:
_ تیم عملیاتی اول باید تمام منطقه روخوب پوشش بده نیروها به دقت برای محاصره آرایش می‌گیرن هیچ اشتباهی نباید صورت بگیره مفهومه؟
همه یک صدا فرمانش را اطاعت می‌کنند:
_بله قربان.
راضی سرش را تکان می‌دهد:
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت4
_ دو تیم عملیاتی بعدی سر وقت دو مخفیگاه بعدی برن همه‌شون رو دستگیر کنید یک نفر هم جا نمونه هر چی هم کشف کردید ثبت و ضبط کنید بیارید اداره برای بررسی.
_ چشم قربان.
نگاه از روی نقشه می‌گیرد و می‌گوید :
_ برید آماده بشید باید هر چه زودتر نیروها اعزام بشن.
_ اطاعت.
از بین نیروهایش چشمش روی یکی از افراد جوان می‌ماند صدایش می‌کند:
_ نادری تو این عملیات با منی.
مرد جوان خوشحال از امر مافوق اطاعت می‌کند و بیرون می‌رود. امیرعباس از پشت میز بیرون می‌آید و مقابل دیواری پر از عکس از متهمان پرونده می‌ایستد پونزی از روی میز برمی‌دارد و به پیشانی مودت در عکس فرو می‌کند و محکم می‌فشارد و از خشم دندان بهم می‌ساید.
_ امشب کارت تمومه نفست رو خودم می‌گیرم خوک کثیف.
هیچ کس نمی‌داند هربار که جنازه‌های جدید از بادی‌پکرن‌ها پیدا شد او چقدر نفرت روی نفرت گذاشت ندیدند زمان‌هایی که گزارشات پزشکی قانونی را می‌خواند چطور خشم روی خشم می‌گذاشت. غیرت به جوش آمده‌اش با دیدن دخترانی که بعد از عبور از مرز مجبور به همخوابگی با مردان هوس‌ران را کسی درک نکرد. امشب تمام توانش را برای بستن این پرونده و نابود کردن این باند به میان گذاشته بود حتی شده با فدا کردن جانش نمی‌گذاشت دیگر دختران سرزمینش بازیچه‌ای برای به هدف رسیدن عده‌ای خون‌خوار شوند. کسانی که با رد شدن از خون دیگران پول روی پول می‌گذارند و خوش می‌گذرانند با چشمان به خونه نشسته از اتاقش بیرون زد و راه اتاق تجهیزات را در پیش گرفت تیم‌های عملیاتی در حال آماده شدن بودند. سریع جلیقه زد گلوله‌ای به تن زد و اسلحه‌اش را روی کمر محکم کرد با نگاهی به افراد آماده جلوتر از همه از اتاق بیرون زد دیگر نیاز به تذکر نبود همه از نگاه‌های جدی‌اش می‌فهمیدند سرگرد امیرعباس صامتی هیچ سهل انگاری را نمی‌پذیرد .
وقتی همه سوار ماشین‌ها شدند به طرف زانتیای نوک مدادی‌اش پا تند کرد و سوار شد ماشینش را روشن کرد و با حرص پایش را روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد.
دقیقا یک ساعت بعد هر سه محدوده در محاصره کامل بود بیسم را بالا می‌آورد.
_ عملیات رو شروع کنید.
می‌گوید و خودش اولین نفر به سمت خانه‌ای که زیبایی‌اش در نظر او چندش‌آور و حال بهم زن است می‌رود. از دیوار بالا می‌رود و باغ را از نظر می‌گذراند. تاریکی شب باعث می‌شد بهتر بتواند خودش را مخفی کند. تعدادی نگهبان اطراف در باغ و ورودی خانه پرسه می‌زنند. به آرامی و با کم‌ترین صدا پایین می‌پرد اول باید حساب این قلچماق‌ها را برسد. از پشت سر به یکشان نزدیک می‌شود و با ضربه‌ای به وسیله قنداق اسلحه به سر بیهوشش می‌کند و تن لشش را به گوشه‌ای خارج از دید بقیه می‌کشد. همین که می‌خواهد سراغ نفر بعد برود صدای پایی از پشت سرش می‌شنود مکث می‌کند و می‌گذارد خوب نزدیکش شود. لوله تنفگ به سرش نزدیک است با یک چرخش مچ دست نگهبان را می‌گیرد و با زانو ضربه‌ای به دستش می‌زند و خلع سلاحش می‌کند. دستش می‌پیچاند و با یک فشار مجبور به چرخیدنش می‌کند با قدرت ضربه‌ای پشت سرش می‌زند که تا زمان ورود نیروها بی‌هوش شود. نفسی می‌گیرد نگاهی به اطرافش می‌اندازد از پشت درختان باغ حرکتی حس می‌کند. قبل از هر اقدامی نادری خودش را به او نشان می‌دهد. وقتی امیرعباس نگهبان‌ها را فلج کند با علامت او نادری و نیروهایش به‌سرعت وارد باغ می‌شوند. می‌خواست بی سر و صدا و درگیری خانه را تحت تسلط خود بگیرد و راه فرارشان را ببندد. شجاعت نادری او را یاد اولین روزهای حضور خودش در ستاد می‌اندازد. امیرعباس اشاره‌ای می‌زند و سراغ نگهبانان ورودی ساختمان می‌رود پشت سرش نیروها کم کم نزدیک وارد باغ می‌شوند این یعنی دوربین‌های مدار بسته را با موفقیت از کار انداخته‌اند که متوجه حرکت افراد او نیستند. با خیال راحت‌تری جلو می‌رود و توجه دو نگهبان ساختمان را به خود جلب می‌کند تا به خود بیایند امیرعباس به دو گلوله از شرشان خلاص می‌شود. با تیراندازی امیرعباس قطعا اهالی ساختمان خبر دار شده‌اند که بیرون از ساختمان خبرهایی هست اما راه فراری برایشان نیست، این‌بار نیست. با دست علامتی به نیروهایش می‌دهد و با چند قدم بلند خودش را به در ورودی ساختمان می‌رساند. با پا ضربه‌ای به در می‌زند که در باز می‌شود و به دیوار می‌خورد. هجوم همزمان عده‌ای را می‌بیند و کنار می‌کشد تا نیروهایش وارد ساختمان شوند.
_ اسلحه‌هاتون رو بندازید خونه در محاسره کامل پلیسِ...
از داخل ساختمان صدای تیراندازی بلند می‌شود. امیرعباس در گوشی که به گوش دارد با کسی حرف می‌زند.
_ نادری پشتیبانی کنید می‌خوام هرچه زودتر نیروهای تیم سه برسن طبقه بالا، به هیچ وجه راه فراری نمی‌زارید.
_ چشم قربان.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت5
از پله‌ها پایین می‌آید و ساختمان را به دنبال پیدا کردن درهای مخفی دور می‌زند.صدای تیراندازی در دل تاریکی شب هر لحظه بلندتر و بیشتر می‌شود صداها را می شنود و پا تند می‌کند این عملیات باید زودتر تمام شود بدون آن که خونی از افرادش ریخته شود. بوی خون به مشامش می‌خورد خون کسانی که با گرفتن آینده و جان دیگران برای خودشان زندگی ساختند و چقدر از این بو متنفر است. معده‌اش در حال بهم پیچیدن است کنار دیوار با احتیاط می‌گذرد، پیش رویش پله‌هایی منتهی به زیرزمین خانه بود چشمانش به دنبال در دیگری دیوارها را وجب می‌کند اما هیچ نمی‌یابد. وقت را از دست نمی‌دهد به طرف زیرزمین می‌رود. درگیری انقدر بالا گرفته که مجبور باشد نفسش را هم حبس کند. پله‌ها را یکی یکی پایین می‌رود از راه‌رویی تاریک و نمور عبور می‌کند تا به چند در آهنی می‌رسد. در دو طرفش درهایی بودند که باید یک به یک آن‌ها را باز می‌کرد. انتها راه‌رو هم در دیگری بود که با توجه به نوری که به داخل منعکس می‌کرد حدس می‌زد به بیرون راه داشته باشد. از سمت راست شروع می‌کند یکی از درها را باز می‌کند اتاق تاریک پر از جعبه و بسته بندی‌های پلاستیکی است. با مکث وارد اتاق شد یکی از بسته‌ها را پاره کرد مقداری مواد مخدر از آن بیرون ریخت یکی از جعبه‌ها هم حامل مواد و چند قبضه اسلحه بود. در گوشی‌اش اعلام موقعیت می‌کند. از اتاق خارج شد و به سراغ بقیه اتاق‌ها رفت همه خالی بودند تنها یک در دیگر باقی بود، خواست از کنارش بگذرد و به طرف در انتهای راه‌رو برود اما ناله‌های ریزی که به گوشش خورد متوقفش کرد. پشت در اتاق کمین کرد تا صدا را واضح‌تر بشنود. همین که خواست در را با احتیاط باز کند صدایی از پشت سر شنید با سریع‌ترین واکنش خود را داخل اتاق انداخت و در را بی‌صدا بست. تاریکی نمی‌گذاشت چیزی را ببیند صداهای بیرون هر لحظه واضح‌تر می‌شدند.
_ اون ساسان احمق کجاست بگید بیاد باید هرچی زودتر از اینجا بریم.
خودش بود"مودت" کسی که مدت‌ها سایه به سایه در تعقیبش بود. مردی با ثروت کلان و آزمایشگاهی بزرگ جز برترین‌های داروسازی که به جای دارو زهرهلاهل دست مردم می‌دهد. قدم‌هایشان دقیقا پشت در اتاق متوقف می‌شود
_ این دختره رو هم بگید بیاره چند کیلو مواد جاساز شده تو بدنش قولشو به شیخ عدنان دادم باید برسه به دستش به هر قیمتی که شده.
_ چشم آقا.
_ یکم معطل کنید تا ما بریم.
تنش از خشم می‌لرزد حدس می‌زد از آن دخترک نخبه می‌گفتند. با دور شدن قدم‌ها نفس حبس شده‌اش را رها می‌کند. کمی طول کشید تا چشمانش به تاریکی عادت می‌کند. در نگاه اول اتاق خالی به نظر می‌رسید اما چشم ریز می‌کند و در گوشه‌ای جسم ظریف لرزانی را می‌بیند که در خود ماچاله شده و حتی نفس‌هایش هم بی‌صداست بی‌شک اگر لرزش تنش را نمی‌دید فکر می‌کرد که مرده‌ است. قدم اول را کامل به سمتش برنداشته بود ناله‌ای خفیف می‌شنود.
_ ن... نه... تو رو... خُ... خدا... دیگه... نه.
بریده بریده و بی‌نفس التماس می‌کند، چه بر سر این دختر آمده؟ بی‌توجه به ترس دخترک نزدیکش می‌شود تا جایی که از ترس با چشمانی گرد شده می‌خواهد سر و صدا کند اما مقابلش می‌نشیند و با گذاشتن دست روی دهانش جلویش را می‌گیرد.
_ نترس من پلیسم، قرار کمکت کنم فقط آروم باش من الان باید برم دنبال مودت ولی قبل از اون می‌گم بیان از اینجا ببرنت به شرطی که سر و صدا نکنی.
گرچه آرام شده اما هنوز هق هق می‌کند نگاهی به چهره‌اش می‌کند.خودش بود ثمینا وارسته اما از صورت شاد و لبخند زیبای درون عکس‌هایش فقط جسمی زخم خورده و شکنجه شده مانده‌بود. با تاسف سری تکان می‌دهد و می‌گوید
_ می‌خوام دستمو بردارم ولی نباید سر و صدا کنی.
سرش را آرام تکان می‌هد دست امیرعباس که از روی دهانش برداشته می‌شود نفس‌های عمیق می‌کشد امیرعباس پچ پچ‌وار حرف می‌زند.
_ چه بلایی سرت اومده؟
ثمینا بی‌جان لب می‌زند :
_ مَ...مواد... مواد... جاساز... کردن... ت...تو بدنم.
سریع دست دختر را کنار می‌زند و روی زمین می‌خواباندش. با بالا زدنش لباس پاره و کثیفی که به تن دارد رد بخیه‌های چرک کرده را می‌بیند و می‌خواهد از خشم نعره بزند.
_ غیر از تو دختر دیگه‌ای هم اینجا هست؟
دخترک سرش را تکان می‌دهد، می‌خواهد حرفی بزند که لب‌هایش بی‌صدا به هم می‌خوردند اما نمی‌تواند. امیرعباس عاجز از درک لب‌زدن‌های ثمینا می‌گوید:
_ چی می‌خوای بگی؟ انقدر تقلا نکن.
ثمینا نفسی می‌گیرد و میان نفس نفس زدن‌هایش می‌گوید:
_ نَ...نَ...نه... بَ...بعدازظُ... ظهر... بُ...بررر...بُردنشون... طَ...طَرف مرز .
کم مانده بود دود از سرش بلند شود، یک هفته تمام رفت و آمدهای این باغ کذایی را زیر نظر داشتند چطور پیش چشم آآن‌ها توانسته بودند یک محموله دیگر را رد کنند. عصبی انگشتانش را مشت کرده و به زمین کوبید تا تمام حرصش را در دستانش خالی کند که مبادا فریادش بلند شود. لعنتی نثار خود می‌کند که باز هم انگار فرصتی به آن مودت لعنتی داده تا به کثافت‌کاری‌هایش برسد. نباید آن محموله از مرز رد می‌شد به هیچ وجه اجازه نمی‌داد جان آن دختران و پسران به خطر بیوفتد.
 
  • می پسندم !
واکنش ها: نرگس خرسند

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت6
دست به جیب می‌برد و تلفن همراه معمولی که مخصوص ارتباطش با ستاد و سرهنگ مجد بود بیرون می‌کشد. تلفن خاموش را روشن می‌کند و شماره مخفی سرهنگ مجد را می‌گیرد با شنیدن الو گفتن سرهنگ مهلت نمی‌دهد و در گوشی می‌غرد.
_ من تو زیرزمین خونه‌ام یه بار بعدازظهر امروز به طرف مرز رفته من نمی‌دونم نیروهات چیکار می‌کردن که ندیدنشون سرهنگ اما جون چند دختر و پسر درخطر باید نجاتشون بدید نباید اجازه بدید از مرز رد بشن سرهنگ. سریع به پاسگاه‌های مرزی خبر بدید یه آمبولانس هم اعزام کنید محل عملیات اینجا ثمینا وارسته رو پیدا کردم زنده است اما مواد تو بدنشه.
گوشی را قطع و دوباره خاموشش می‌کند اصلا مهلت هیچ حرفی را به سرهنگ نمی‌دهد. می‌داند که بعدا حسابی به خاطر این کارش مواخذه می‌شود اما انقدر عصبانی و حق به جانب هست که اهمیتی نمی‌دهد. هیچ اطلاعاتی راجب محموله‌ای که در مسیر مرز بود نداشتند و این بدتر ذهنش را بهم می‌ریخت. حتی نمی‌دانستند از کدام مرز رد می‌شوند قابل حدس زدن هم نبود، چرا که مودت آدم محتاط و با هوشی بود محموله‌هایش را از مسیرهای مختلفی عبور می‌داد و هیچ‌گاه نشده که گیر پلیس بیوفتند. نگاهی به دختر نیمه‌جان کنارش کرد ثمینا حتی جانی در تن نداشت که بخواهد تکان بخورد چه برسد به این که با امیرعباس همراه شود از طرفی هم امیرعباس نمی‌توانست او را همین‌طور به حال خود رها کند. هر طور که به قضیه نگاه می‌کرد ریسک بود، هم رها کردن ثمینا هم با خود همراه کردنش. باید به دنبال مودت می‌رفت قبل از این که او بتواند اطلاعات آزمایشگاه و به اصطلاح خودشان آشپزخانه مجهزش را که می‌دانست در همین باغ مخفی‌ست را نابود کند. لحظه‌ای خواست از جایش برخاسته و برود اما نگرانی‌اش بابت ثمینا مانع شد. اگر او می‌رفت و بلایی سر دخترک می‌آمد چه؟ چطور او را تنها می‌گذاشت. در همان لحظه فکری به ذهنش رسید. باید نادری را خبر می‌کرد تا خودش را به امیرعباس برساند.
_ من باید برم ولی قبلش یکی از نیروهام میاد و تو رو از اینجا می‌بره.
ثمینا وحشت‌زده از این که مرد سیاهپوش پیش رویش برود و او در تنهایی و تاریکی دخمه ترسناک و نمور که شکنجه‌گاه این مدتش بود جان بدهد، سرش را با وحشت تکان می‌دهد.
_ نَ... نَه... نَ... نه... نَ...نَرو... مَ...مَن... من...
دست روی بینی‌اش می‌گذارد.
_ هیش آروم باش خیلی طول نمی‌کشه نترس قبل از رفتن من یکی میاد و تو رو می‌بره.
تقلاهای ثمینا برای التماس به او که نرود و تنهایش نگذارد خاموش می‌شود اما ترس و وحشت نهفته در نگاهش دل امیرعباس را به درد می‌آورد. چه کرده بودند با دختری که در تحقیقات همه از جسارت و شجاعتش گفته بودند. زخم‌های چرک کرده تن و بدنش چیزی از آن همه زیبایی باقی نگذاشته بود. گوشی‌اش را فعال می‌کند.
_ سروان نادری...
جوابی نمی‌آید.
_ نادری صدای منو داری؟
باز هم صدایی نیست حرصی و عصبانی از جایش بلند می‌شود دست به جیب می‌برد تا از طریق آن به نیروهایش دسترسی پیدا کند. گوشی را مجدد روشن می‌کند و شماره‌ای که مربوط به تیم پشتیبانی‌ است را می‌گیرد. هنوز تماس وصل نشده که در با شتاب باز می‌شود و کسی داخل می‌آید.
_ به به ببین کی اینجاست؟ عروسک چموشمون مهمون داره.
صدای نحس مودت خونش را به جوش می‌آورد اما سعی می‌کند خونسرد باشد در این اتاق تنها نبود و جان یک نفر دیگر به او بستگی دارد. اتاق هنوز تاریک است نامحسوس گوشی را بی آن که قطع کند در جیب سر می‌دهد تا تیم پشتیبان صدایش را بشنوند. ثمینا ترسیده از صدای مودت دست به سوی امیرعباس دراز می‌کند. امیرعباس می‌بیند و می‌فهمد چه لرزی به جان دخترک افتاده دستش را می‌فشارد تا آرامش کند.
_ یکم مهمون بازی قبل از رفتن بد نیست خوش می‌گذره اتفاقا.
ثانیه‌ای بعد اتاق به وسیله نور لامپ کوچک و زرد رنگ روشن می‌شود. امیرعباس در سکوت فقط نفس‌های عمیق پرغیظ می‌کشد تا خودش را کنترل کند. دلش می‌خواست نفس مودت را بِبُرد که صدای نحسش را دیگر نشنود اما چه کند که نیاز است او را زنده دستگیر کند.
_ خب خب خانم خانما حالت چطوره؟ شیخ عدنان بی‌صبرانه منتظرته عروسک.
دستان امیرعباس از شنیدن این حرف مشت می‌شود. مودت قدمی جلو می‌آید و چهره منحوسش بیشتر در دید امیرعباس قرار می‌گیرد. مردی با موهای جوگندمی و قدی متوسط، چین و چروک‌های صورتش چیزی از جذابیت فریبنده‌اش کم نمی‌کند. خیلی از طعمه‌های این باند را خودش شکار کرده و به دام انداخته. مودت سری کج می‌کند و با لحنی که برای امیرعباس چندش‌آور است می‌گوید:
_ نچ نچ دیگه از مرتبه عروسک بودنت گذشتی شانس بیاری شیخ عدنان به عنوان دربون مسترابش تو رو قبول کنه چه برسه به هم‌خواب...
 
  • می پسندم !
واکنش ها: نرگس خرسند

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت7
خون جلوی چشمان امیرعباس را می‌گیرد.
_ ببند او دهن نجست رو.
غرش خفه امیرعباس باعث خنده مودت می‌شود.
_ آخ...آخ جناب سرگرد شمام اینجایی؟ اصلا حواسم نبود.
امیرعباس پر از خشم فروخورده‌ای بود که در این یک‌سالی که به دنبال گیر انداختن مودت و همدستانش بود در خود جمع کرده بود. یک سال منتظر چنین زمانی بود که بتواند انتقام بگیرد، انتقام مادرانی که به جای رخت سفید کفن به تن دخترانشان کردند، پدرانی که آرزوی دامادی پسرانشان را داشتند. از کنار ثمینا بلند می‌شود و طوری مقابل مودت قرار می‌گیرد که دید کمتری به ثمینا داشته‌باشد تا دخترک کمتر احساس ترس کند.
_ این دفعه نمی‌زارم فرار کنی یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک آخر تو مشتی ملخک.
مودت ابرویی بالا می‌اندازد.
_ کی می‌خواد جلوی منو بگیره تو یا اون جناب سرهنگتون؟ هه... مرتیکه احمق سه سالِ پا رو دم من گذاشته تا به خیالش مودت بزرگ رو بگیره آخرشم وقتی دید زورش نمی‌رسه همه چیز رو سپرد به یه جوجه پلیس.
مودت به دو محافظی که پشت سرش ایستاده بودند اشاره کرد.
_ دختره رو بیارید.
تا اولین قدم را برمی‌دارند امیرعباس سریع دست به اسلحه‌اش می‌برد.
_ بگو از جاشون تکون نخورن مودت اگر نه تو رو می‌زنم.
رو به مودت نشانه گیری می‌کند هر چند که می‌داند بالا دستی‌هایش گفته‌اند کوروش مودت را زنده می‌خواهند.
_ آروم باش سرگرد چرا افسار پاره کردی آخه؟ من که با تو کاری ندارم فقط اون دختر رو می‌خوام.
_ ببند او فکت رو برو عقب مرتیکه نسناس.
مودت پوزخند اعصاب خوردکنی می‌زند.
_ چیه نکنه چشمت رو گرفته؟ اوم اگر کثافتی که سرتاپاش رو گرفته فاکتوربگیری برای یه شب بد مالی نیست...
با غیرت و غرور امیرعباس بازی می‌کند و این اصلا خوب نیست.
_ خفه‌شو...
کم مانده امیر‌عباس کنترل از دست بدهد و کاری را بکند که نمی‌خواهد. اسلحه امیرعباس قلب مودت را و محافظان مودت امیرعباس را نشانه گرفته. جدال سختی بینشان رخ داده امیرعباس هرچقدر که تیزهوش و زرنگ باشد اما باز هم در این جدال شانسی ندارد مخصوصا با دختر ناتوانی که به زور خودش را به دیوار تکیه داده و پشت امیرعباس سنگر گرفته.
_ بهتره تسلیم بشی سرگرد حتی اگر منو بزنی محافظام نمی‌زارن زنده از این اتاق برید بیرون پس بهتره با من راه بیای تا جون سالم به در ببری.
تنها کاری که فعلا از دسش برمی‌‌آمد این بود که نگذارد مودت به این زودی باغ را ترک کند باید معطلش می‌کرد تا نیروها برسند.
_ دیر اومدی زود هم می‌خوای بری جناب مودت نمی‌گی دلم می‌شکنه؟
لحن خونسرد و پر از کنایه امیرعباس اخم‌های مودت را در هم کرد یک قدم جلو آمد که همان دم امیرعباس گلوله‌ای پیش پایش شلیک کرد.
_ احمق چه غلطی می‌کنی فکر کردی می‌تونی منو بکشی؟
ابروهای امیرعباس از این همه پررویی بالا می‌پرد.
_ خیلی اعتماد به نفس داری جناب مودت این خونه تو محاصره کامله دوتا خونه دیگه‌ات هم لو رفته هیچ راه فراری نداری.
مودت با نگاهی از بالا به پایین و قدرتمند نگاهش می‌کند.
_ من موقعیت‌های بدتر از این رو پشت سر گذاشتم الکی نشدم مودت بزرگ کسی که همه از اسمش هم حساب می‌برن.
امیر‌عباس با لبخند نگاهش می‌کند.
_ حتی اگر بدونی نفوذیت تو ستاد لو رفته و اونی که بهت اطلاعات داده نیروی من بوده؟
مودت اخم در هم می‌کشد و لبخند امیرعباس کش می‌آید.
_ هر چی می‌دونی چیزایی که من خواستم بهت بگن جناب مودت بزرگ.
پلک‌های مودت از خشم می‌پرید اما سعی داشت خودش را خونسرد و بی‌خیال جلوه دهد. صدای دویدن‌های شتاب‌زده‌ای در راه‌وری زیرزمین می‌پیچد و ثانیه‌ای بعد یکی از نگهبان‌ها با هول و استرس خودش را داخل اتاق می‌اندازد.
_ قربان مامورای پلیس دارن میان این سمتی همه رو گرفتن.
صدای مودت این‌بار از خشم می‌لرزد.
_ پس شما اون بالا چه غلطی می‌کنید؟ اون ساسان احمق کجاست؟
_ نیست قربان یا گرفتنش یا فرار کرده.
مودت فریاد از سر خشمی می‌زند و امیرعباس به حالش می‌خندد.
_ لعنت به همه‌تون من می‌رم و این آخرش نیست جناب سرگرد یادت باشه.
امیرعباس با سری کج شده نگاهش می‌کند.
_ به نظرم تو ببین می‌تونی از این‌جا بری بعد رجز بخون.
 
  • می پسندم !
واکنش ها: نرگس خرسند

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت8
زبان تلخی امیرعباس را بی‌جواب می‌گذارد و در پناه محافظ‌هایش از اتاق خارج‌می‌شود. امیرعباس با اطمینان از این‌که نمی‌تواند خیلی دور شود تعقیبش نکرد. با شنیدن صدای خس‌خس توجه‌اش به ثمینا جلب می‌شود دخترک به سینه‌اش از بی‌نفسی به خس‌خس افتاده. معطل نمی‌کند دست‌ زیر زانو و دور شانه‌اش حلقه کرده و بلندش می‌کند. باید هر چه زودتر به بیمارستان منتقل می‌شد. به سمت در می‌رود که چند تن از نیروهایش وارد اتاق می‌شوند.
_ جناب سرگرد حالتون خوبه؟
اخمی می‌کند.
_ من خوبم ولی بابت این تاخیرتون جواب می‌خوام.
یکی از افراد می‌خواهد حرفی بزنی که امیرعباس مانع می‌شود.
_ مودت از در آخر راه‌رو فرار کرد می‌رید دنبالش و موقعیت رو بهم اعلام می‌کنید.
با قدم‌های بلند از راه‌روی نمور و تاریک می‌گذرد خودش را به بیرون باغ می‌رساند. آمبولانس مقابل ورودی باغ پارک شده به قدم‌هایش سرعت بیشتری می‌بخشد تا به ماشین برسد. مامورین اورژانس با دیدنش واکنش نشان داده و برانکارد را بیرون کشیدند تن بی‌جان ثمینا را روی برانکارد می‌گذارد.
_ شکنجه شده زخم‌هاش عفونت کرده به نظرم تو بدنش هم مواد جاساز شده.
با گفته‌های امیرعباس مامورین اورژانس با سرعت ثمینا را می‌برند و امیرعباس با نگاهی به نیروهایی در رفت و ‌آمدی که خانه و افراد مودت را گرفته بودند و داشتند باغ را پاکسازی می‌کردند با سمت ماشینش پا تند کرد. باید دنبال مودت می‌رفت با همین فکر قدمی به باغ نزدیک شد که صدا انفجار بعد هم لرزشی در باغ او را مبهوت کرد. بخشی از ساختمان باغ در آتش می‌سوخت همهمه و رفت و آمدهای اطرافش امیرعباس را به خود آورد. دست‌هایش را مشت کرد.
_ سریع اطلاع بدید آتیش‌سوزی شده نیرو می‌خوایم. یه نفر به من بگه چند نفر تو ساختمون بودن.
تن و بدنش از خشم می‌لرزید این قطعا نقشه مودت لعنتی بود تا او را سرگرم کرده و فرارکند. این بازی کثیف او جان افراد امیرعباس را به خطر انداخته و این بخشودنی نیست. به سمت زیر زمین پا تند می‌کند باید مودت را می‌کشت دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. همان‌طور که با عصبانیت پا به زمین می‌کوبید دردل دعا می‌کرد هیچ کدام از افرادش امشب جانشان را از دست نداده باشند که امیرعباس روی نگاه کردن در چشم‌های خانواده‌هایشان را ندارد. از راه‌رو عبور کرد و به در رسید صدای تیراندازی به گوش می‌رسید. دست به کمر برد و اسلحه‌اش را به دست گرفت با احتیاط در را باز کرد. بیرون از در یک کوچه خاکی با چند ساختمان خرابه وجود داشت صداهایی که حالا واضح‌تر به گوش می‌رسید از داخل یکی از همین خرابه‌ها بود. با قدم‌های آرام و بی‌صدا خودش را به کنار دیوارهای نصفه و نیمه می‌کشاند و به داخل سرک می‌کشد. به دومین خرابه که می‌رسد منبع صدا مشخص می‌شود. از شکاف بین دیوار که نگاه می‌کند هم دو نفر از افراد خودش را می‌بیند هم نعش یکی از نگهبان‌های مودت را، اسلحه‌اش را در دست می‌فشارد باید خرابه‌ را دور می‌زد تا به مودت برسد. با قدم‌های آرام و شمرده طوری که دیده نشود از پشت دیوارها عبور کرده و خود را به ویرانه بعدی رساند تا از آنجا پشتِ‌سر مودت قرارگیرد و خلع سلاحش کند. از روی دیواری نسبتا کوتاه به پایین می‌پرد حالا دقیقا مودت رو به رویش بود. همین که خواست قدمی بردارد توجه یکی از قلچماق‌های مودت به او جلب شد سریع خود را کنار کشید تا از تیراندازی‌اش در امان بماند. سه نفر بودند و امیرعباس از پسشان برمی‌آمد ثانیه‌ای خود را پیش کشید و با یک شلیک صدای آخ گفتن یکی‌شان بلند شد. مودت و محافظ‌هایش نمی‌دانستند نگران پشتِ‌سرشان باشند یا مقابلشان، امیرعباس و نیروهایش او را در تنگنا قرار داده بودند. هیچ راه فراری نبود مگر این که با کشتن‌ آن‌ها سد پیش رویش را بشکند و فرار کند که این امری نشدنی‌ست وقتی امیرعباس به خونش تشنه‌است و مهال ممکن است اجازه دهد راه نجاتی داشته باشد. امیرعباس راضی از دست و پا زدن‌ها مودت از پشت دیوار بیرون آمد و به دو هدف‌گیری دقیق حساب دو محافظ باقی مانده را هم رسید. حالا تنها مودت مانده بود که باید تسلیم می‌شد اما مردک سعی در فرار داشت که با تیراندازی پی‌درپی سعی داشت جلوی امیرعباس را بگیرد و خود فرار کند از خراب بیرون پرید به خیاش که دور زدن و قال گذاشتن سرگرد امیرعباس صامتی آسان است. امیرعباس سریع به طرف دیواری که از آن پایین پریده بود رفت و از راهی که آمده بود برگشت تا راه را بر مودت ببندد.
مودت با تمام وجود درحال دویدن بود ناگهان با شدت به زمین کوبیده شد و اسلحه‌اش چند قدم آن‌طرف‌تر می‌افتد. خیز برمی‌دارد که ضربه‌ای به اسلحه‌اش خورده و دورترش می‌کند. روی زمین افتاده به امیرعباسی نگاه می‌کند که با اسلحه‌اش سر مودت را نشانه گرفته.
_ چرا پس معطلی سرگرد؟ تو که منو گیر انداختی پس چرا نمی‌زنی تا پیروزیت رو تکمیل کنی؟
امیرعباس حتی حاضر به شنیدن صدای نحس مودت نیست پرحرص رو به افرادش می‌غرد.
_ این عوضی رو دستبند بزنید تن لشش رو جمع کنید بیارید اداره.
_ چشم قربان.
 
  • می پسندم !
واکنش ها: نرگس خرسند

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت9
مودت را دستبند زده و از روی زمین بلند می‌کنند قبل از رفتن مودت با پوزخندی به امیرعباس می‌گوید:
_ جناب سرگرد خیلی با جنم‌تر از اون چیزی هستی که فکر می‌کردم.
وقتی او را می‌برند امیرعباس نفس عمیقی می‌کشد رگ‌های گردنش درد می‌کردند حتی سرش از لحظه‌ای که صدای انفجار بلند شد در حال نبض زدن بود. حالا که این پرونده به سرانجام رسیده بود دلش یک خواب راحت می‌خواست اما شدنی نبود باید به بیمارستان می‌رفت، هنوز تکلیف محموله‌ای که به سمت مرز فرستاده شده بود مشخص نبود. باید بازجویی را هر چه زودتر شروع می‌کرد تا بتواند جلوی از مرز رد شدن محموله را بگیرد.
خوب می‌داند که این پایان جریان نفرت‌انگیز قاچاق مواد مخدر از طریق بادی‌پکرن‌ها نیست، در گوشه و کنار دنیا باز
هم این بازی کیثف جریان دارد و خدا می‌داند چه سرنوشتی برای کسانی که حاضر به جاسازی و حمل مواد در بدنشان می‌شوند رقم می‌خورد. هرچه که هست برای امیرعباس به تاریکی همین نیمه‌ شبی‌ست که در آن قدم می‌زند.
***********************************
از ورودی بیمارستان با نشان دادن کارتش عبور کرده و ماشینش را گوشه‌ای پارک می‌کند. با قدم‌های محکم و پر قدرتی که بر زمین می‌کوبد به سمت بیمارستان می‌رود با دیدن دو مامور پلیس جلوی در تعجب می‌کند از کنارشان می‌گذرد. می‌داند ثمینا وارسته هنوز در اتاق عمل است به طبقه مورد نظر می‌رود وقتی از آسانسور بیرون می‌آید دو نفر که معلوم است مامور پلیس با لباس شخصی هستند را در راه‌روی منتهی به اتاق عمل می‌بیند. این بار دیگر نمی‌تواند بی‌تفاوت رد شود جلوی یکی از آن‌ها می‌ایستد و کارتش را نشان می‌دهد.
_ علت حضورتون اینجا چیه؟
مامور با احترام جواب می‌دهد.
_ متاسفم قربان اما نمی‌تونم جواب بدم.
امیرعباس با چشم‌های ریز شده نگاهی به مرد می‌کند و تلفنش را از جیب بیرون می‌کشد و شماره سرهنگ مجد را می‌گیرد.
_ کجایی امیرعباس؟
دم عمیقی می‌گیرد.
_ بیمارستانم.
_ نگفتن زخمی شدی.
از دو مردی که مقابلش ایستاده بودند کمی فاصله می‌گیرد.
_ زخمی نشدم اومدم بیمارستانی که ثمینا وارسته بستریه.
_ چرا؟
_ هنوز خیلی اطلاعات می‌خوایم که باید از بازجویی‌ها به دست بیاد این خانم هم شاید چیزایی برای گفتن داشته باشه که به دردمون بخوره اون به من گفت محموله قراره از مرز رد بشه...
بعد از مکثی کوتاه ادامه می‌‌دهد.
_ الان که اومدم بیمارستان می‌بینم مامورایی به غیر ازنیروهای ستاد اینجا هستن علتش چیه؟
_ ثمینا وارسته تحت نظرِ یعنی به احتمال زیاد این پرونده دست تو نخواهد بود.
اخم درهم می‌کشد.
_ برای چی تحت نظرِ؟
_ به جرم سرقت اطلاعات و فرمول‌های مهم یک داروی خاص که ارزش ملی داره ازش شکایت شده.
چشم ریز می‌کند.
_ شاکی پرونده کیه؟
_ استادش ناصرپورصالح.
_ سرهنگ من به این پرونده رسیدگی می‌کنم این آدما از هرجا که اومدن باید زودتر برن.
_ امیرعباس بهتره صبر کنی چون...
امیرعباس میان حرف سرهنگ می‌پرد:
_ چون چی سرهنگ؟ می‌دونی من تو کارم با کسی شوخی ندارم این پرونده دست منِ پس خودم بهش رسیدگی می‌کنم.
_ امکان داره پای وزارت اطلاعات بیاد وسط داریم از یه فرمول مهم حرف می‌زنیم که یه اختراع و ثبت ملی قرار بوده باشه.
_ راجب اینا وقتی اومدم ستاد حرف می‌زنیم من پرنده رو خودم کامل می‌کنم بیشتر از یک‌سال ونیم وقتم رو پای این پرونده گذاشتم.
_ کسی قرار نیست پرونده مودت رو ازت بگیره.
_ ثمینا وارسته هم به همین پرونده ربط داره.
صدای نفس گرفتن سرهنگ را شنید او می‌دانست تا صبح هم اگر با امیرعباس چانه بزند فایده‌ای ندارد او به همین راحتی دست‌بردار نیست.
_ کارت که تموم شد برو خونه استراحت کن بعد بیا.
_ خسته نیستم میام ستاد باید حرف بزنیم.
_ باشه منتظرتم.
تماس را قطع می‌کند و به سمت دو مردی که منتظر نگاهش می‌کنند می‌رود کمی صدایش را بالا برده می‌گوید:
 
  • 77پارت
  • 830بازدید
  • somaye aناظر رمان
  • 77پارت
  • 830بازدید
  • somaye aناظر رمان