رمان رج به رج عشق

  • 191پارت
  • 5Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان

سلام همراهان گرامی خیلی دوست‌دارم بدونم تا اینجای کار نظرتون راجب رج به رج عشق چیه؟

  • برای سرگرمی بد نیست😕

    رای ها: 0 0.0%
  • اصلا خوشم نمیاد این چیه می‌نویسی🥵

    رای ها: 0 0.0%
  • خیلی خوبه دوسش دارم بیشتر پارت بذار❤

    رای ها: 0 0.0%
  • عالیه عاشقشم😍🥰

    رای ها: 1 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • Poll closed .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت130
_ هر جایی صفای خودشو داره ولی منم باهات موافقم اینجا خیلی خوبه آرامش داره.
_ آرامش رو خوب اومدی و من گاهی از شلوغی‌های تهران زده میشم اما ماها به زندگی تو تهران عادت کردیم.
_ و چه عادت بدی.
چند ثانیه‌ای مکث می‌کند و می‌گوید.
_ به سؤال بپرسم ناراحت نمیشی نمی‌خوام فکر کنی خدایی نکرده قصد دخالت دارم.
حدس این‌که سوالش مربوط به موضوعی که ظهر قبل از ناهار مطرح شد باشد دور از ذهن نیست.
_ راحت باش ریحانه جان.
_ حس کردم وقتی حسام از حاج رضا خواست به تاریخی رو برای مراسم عروسی انتخاب کنید ناراحت شدی.
مشورت و درد دل کردن با ریحانه گزینه خوبی‌ست شاید با تجربه‌هایش راه حلی برایم پیدا کند.
_ هر دختری پوشیدن لباس عروس اوج آرزوهاشه اما برای من کابوسه.
_ چرا به خاطر اتفاق تلخ گذشته؟
سرم را به نشانه تأیید تکان می‌دهم.
_ هم گذشته هم این‌که عروسی بگیریم بگیم فامیلای عروس کجان؟ حس خیلی بدی داره خانواده داشته باشی ولی نباشن، تو می‌دونی که چقدر تو لحظه به لحظه اون شب حضور خانواده احتیاجه.
بغضم را با قورت دادن آب دهانم فرو می‌دهم نمی‌خواهم گریه مانع از بیرون ریختن افکار پراکنده و موذی شود که ذهنم را پرکرده.
_کی جلوی ورودی تالار اسپند به دست منتظر باشه؟ کی باید رو سر عروس داماد نقل و شاباش بریزه کی به مهمونا خوش‌آمد بگه کی با افتخار خانواده داماد رو معرفی کنه کی دنبال ماشین عروس بیاد کی عروس رو به دست داماد بسپره کی بدرقشون کنه کی دعای خیر کنه براشون؟
نفسی می‌گیرم و آه می‌کشم
_ می‌بینی همه این کارها شاید دم دستی و ساده به نظر بیاد اما اون شب یه جورایی اعتبار و آبروی عروس و داماد می‌شه تو خودت تجربه چنین شبی رو داشتی چقدر به مادرت تکیه کردی؟ چقدر استرسا و خستگی‌های اون شب رو باهاش در میون گذاشتی تا راهنماییت کنه؟ من هیچ کدوم اینا رو ندارم حق دارم که بترسم و نخوام شبی رو که بیشتر از هر وقتی نبودن‌ها و نداشتن‌هام رو به رُخم می‌کشه.
لبخند محزونش ترحم ندارد در عوض پر از درک و همدردی‌ست.
_ با این‌که تو شرایط تو نیستم اما به عنوان به همجنس می‌تونم درکت کنم حتی تصورش هم برام سخته چه برسه به این‌که تو لمسش کردی.
نفسم را آه مانند بیرون می‌دهم.
_ برای درک بعضی شرایط نیاز نیست که حتماً تجربه‌اش کرده باشی همین حس زنانه‌ای که در وجود من و تو هست بهمون کمک می‌کنه.
تُن صدایش را طوری پایین می‌آورد که نه پِچ‌پِچ‌وار است نه بلند بعضی حرکاتش رازدار بودنش را نشان می‌دهد. پیش می‌آید که انسان‌ در برخورد با بعضی افراد می‌بیند آن‌هایی که قابل اعتماد هستند از برخوردها و سکناتشان رازداری پیداست.
_ حسام می‌دونه تو عروسی نمی‌خوای؟
_ آره سعی کردم قانعش کنم منصرف بشه اما موفق نشدم.
اخم ریزی می‌کند.
_ حسام بی‌دلیل قانع کننده کاری نمی‌کنه.
شانه‌هایم را بالا می‌اندازم.
_ به من که چیزی نمی‌گه همه‌اش میگه همه ‌چیز رو بسپر به من.
_ مردا وقتی این‌طور با اطمینان و قاطع میگن"همه‌ چیز رو بسپار به من" یعنی دلشون می‌خواد بی‌چون و چرا بهشون تکیه کنی تا با خیال راحت کاری که می‌خوان رو انجام بدن. یه جوری تو واکنش‌ها دنبال اعتماد و همدلی می‌گردن.
دستانم را روی زانوهایم ستون می‌کنم و صورتم را به انگشتان درهم گره خورده‌ام تکیه می‌دهم.
_ من سخت‌ترین اعتماد زندگیم رو به حسام کردم واقعاً از به شروع دوباره می‌ترسیدم.
به کمی مکث و تردید می‌پرسد:
_ هنوزم به اون آدم فکر می‌کنی؟ منظورم احساست...
فکر به نیما جز نفرت در روح و قلبم چیزی را برایم زنده نمی‌کند میان حرفش می‌پرم.
_ آدم به کابوس‌هاش فکر نمی‌کنه مگر این‌که بخواد روح و روان خودش رو نابود کنه مثل یه مرگ خاموش، دروغ چرا به وقتا برام سؤال می‌شه چطور می‌تونست بازیگر خوبی باشه بعدش که دلیل و توجیه‌اش یادم میاد پر میشم از نفرت و انزجار.
_ بازی با آینده به دختر و شکستن حرمتش توجیه پذیر نیست تو قبول کردی حرفاشو؟
_ موقع طلاق وقتی گفت دلیل و توجیه‌اش چی بوده بیشتر خرد شدم و شکستم من به بازیچه بودم برای انتقام از دست رفتن عشقش و ازدواج اجباری‌اش.
ریحانه با تأسف سری تکان می‌دهد و دلجویانه می‌گوید:
_ هر چی تو گذشته اتفاق افتاده تموم شده تو هم بهش فکر نکن اون طور که حسام می‌گه پیش برید بعدها شاید یه روزی از این‌که فرصت داشتن همچین شبی رو از خودتون گرفتی پشیمون بشی می‌دونی چقدر ما دلمون می‌خواد عروسیتون رو ببینیم؟ سادنا جان به‌جای نداشته‌هات به داشته‌هات فکر کن تا آروم بشی.
_ یاالله.
با صدای طنزآلود مهدی به سمت اوبر می‌گردیم که با هاله و عسل نیمه خواب‌آلود کنار ما می‌آمدند.
_ احوال زنداداشا؟ تا می‌تونید برای شوهراتون دوتایی نقشه بکشید از نظریه عروسای عمه خانم پیروی کنید که میگن مرد باید تو مشت زن باشه.
هاله معترض می‌شود.
_ حواست باشه به داداش ‌هادی و داداش حسام نگم پوستت رو بکنن‌ها.
مهدی لب‌هایش را کج می‌کند.
_ غلاف کنید فعلاً خواهرشوهرتون اینجاست ادامه جلسه همسرداری به روش عروسای عمه خانم بعداً وگرنه...
با چشم و ابرو به هاله اشاره می‌کند و دستش را به علامت سر بریدن روی گلویش می‌کشد.
_ پِخ پِخ...
هاله چپی چپی نگاهش می‌کند و در حالی که دست در دست عسل به سمت تخت می‌رود و روی آن می‌نشیند می‌گوید:
_ داداشای من عاشق خانوماشونن نیاز به نظریه‌های تو و روش‌های خانواده عمه خانم نیست حداقل چهار تا آدم با شخصیت مثال بزنن دلم نسوزه تو باید یکی از اون نوه‌های افاده‌ای عمه خانم رو بگیری.
 
  • می پسندم !
واکنش ها: سپیده تقی زاده

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت131
قهقه‌ای به قیافه درهم شده مهدی که حالت چندشی به خودش گرفته می‌زنم و دستم را به سمت عسل که چشمانش را می‌مالد دراز می‌کنم و در آغوشش می‌گیرم.
_ احوال عسل خانم چطوره چقدر خوابالوی.
با بدعنقی می‌گوید:
_ زن عمو باید عمو حسام رو دعوا کنی اخم کرده بود من ترسیدم.
تعجب می‌کنم.
_ شاید داشته به کارهای باغ رسیدگی می‌کرده اخم کرده.
صدایم را پایین می‌آورم و در گوشش می‌گویم:
_ بین خودمون باشه عمو حسام وقتی سرکار میره بد اخلاق و اخمو می‌شه.
لب‌های کوچکش را غنچه می‌کند.
_ نخیرم با به نفر تلفنی حرف می‌زد فکر کنم عصبانی بود که اخم کرده بود من می‌خواستم برم پیشش گفت برو پیش عمو مهدی.
چه کسی با تماس تلفنی می‌تواند حسام را تا این حد عبصانی کرده باشد که عسل را پس بزند؟ شاید هم عسل به خاطرعلاقه شدیدش به حسامی که همیشه نازش را کشیده و حالا به او گفته برود این‌طور می‌گوید. نمی‌توانستم حدس بزنم که چه اتفاقی افتاده وقتی حسام آمد نه از اخم خبری بود نه از عصبانیت، با این حال وقتی که کنده کناری را برای نشستن انتخاب کرد سرم کمی به سمتش نزدیک کردم و گفتم:
_ عسل می‌گه با کسی تلفنی حرف می‌زدی و عصبانی بودی اتفاقی افتاده؟
نگاهی به عسل که به آغوشم تکیه کرده می‌کند.
_ خبرچینی عسل خانم؟
عسل از آغوشم فاصله می‌گیرد و دست دور گردن حسام می‌اندازد و خود را مهمان آغوشش می‌کنند و من حیرت‌انگیز به این آغوش حسادت کردم. ای‌کاش که در جمع نبودیم تا با حرف‌ها و نوازش‌هایش کمی آرامش به جانم سرازیر شود.
_ خب از دستت ناراحت بودم به سادنا جون گفتم دعوات کنه.
حسام با یک دست در آغوش می‌گیردش و با دست دیگر موهایش را بهم می ریزد.
_ تازه سادنا جون گفت تو سرکار بداخلاق و اخمویی.
چشم‌هایم گرد می‌شوند دخترک برای شیرین کردن خودش توپ را به زمین من پاس می‌دهد حسام ابرو بالا می‌اندازد و می‌پرسد:
_ اِاِا سادنا جون دیگه چی گفت؟
عسل با ناز و ادا قری به گردنش داد.
_ خبرچینی کار بدیه عمو نمی‌گم.
خنده‌ای که می‌رفت تا صدادار شود را به زحمت کنترل کردم عسل از زیر دست حسام که قصد قلقلک دادنش را داشت فرار کرد و به مادرش پناه برد. با دیدن لب‌های خندانم یک دستش را روی پایش ستون کرد و کمی به جلو خم شد و با صدایی آرام گفت:
_ بخند خانم شما نخندی کی بخنده؟
خنده‌ام را فرو می‌خورم.
_ حالا واقعاً اتفاقی افتاده؟
ابروهایش فقط کمی بهم نزدیک شدند کاملاً مشخص بود که سعی در کنترل خودش دارد.
_ نه چیز خاصی نیست باید به کاری انجام بدم که یکم سخته ولی شدنیه.
_ کمکی از من برمیاد؟
سرش را به جهت مخالف می‌چرخاند و خود را سرگرم جا به جا کردن کتری روی سه‌پایه کرد.
_ نه مهدی بیا کتری آبش جوش اومد چایی رو دم کن.
شانه‌هایم را بالا انداختم این مدت متوجه شده بودم حسام خیلی بحث کاری‌اش را به داخل خانواده نمی‌کشاند، من هم پیگیر نشدم هرچند که گفته‌های عسل نگرانم کرده بود اما ترجیحم سکوت بود.
دعوای ساختگی هاله و مهدی به خاطر چای و سیب زمینی‌های آتشی مامان فاطمه و حاج رضا را هم به پشت ساختمان کشاند. حاج را از خاطرات زندگیشان تعریف کرد حتی از بعضی بحث‌ها و سوءتفاهم‌هایی که به قول خودش بزرگشان کرده بود تا به این نقطه از زندگی برسند که خوشحال باشند.
_ خوشبختی می‌تونه خیلی معنی داشته باشه به نظرم اون لحظه‌ای که به مسیرهای رفته و انتخاب‌هایی که کردی نگاه می‌کنی و میگی اگر بازهم برگردی به گذشته همون مسیر و همون انتخاب برات درسته اونجا یعنی خوشبختی چون اتفاقات گذشته تو رو به‌جایی رسونده که روحت رو راضی می‌کنه.
عسل با چشمانی متعجب به حاج رضا نگاه می‌کرد درک این جملات برای او زود بود با این حال با دقت به حرف‌هایش گوش می‌داد آخر سر هم طاقت نیاورد و گیج گفت:
_ بابا رضا یعنی شما خوشبختی؟
حاج رضا دستانش را از هم گشود تا عسل را در آغوش بگیرد.
_ بله دخترکم چرا نباشم من اگر هزار بار هم برم عقب بازهمین مسیر رو انتخاب می‌کنم چون خدا شما رو به من داده چی از این بهتر؟
حاج رضا واقعاً خوشبخت بود اما پدر من... او خوشبخت نیست چرا که من را ندارد تا برایش حرف بزنم و دلبری کنم سعید را با اخم‌های شبیه به خودش دارد. محبت ندارد یک جمع شاد به اسم خانواده ندارد خانواده دارد اما با نه به معنایی که حال و هوای این روزهای من دارد. آن‌ها آدم آهنی‌هایی هستند که یک برنامه از پیش تعیین شده برایشان نوشته شده یک روتین بی‌هیجان و عشق شاید هرازگاهی هم تحولی در روزمره‌ها داشته باشند که تاثیر چندانی ندارد.
با صدای تلفن حسام از افکارم جدا شدم گوشی‌اش را از جیب شلوار اِسلَش راحتش بیرون کشید و با نگاهی به صفحه و دیدن شماره‌ای که با حروف اختصاری ذخیره شده بود اخم‌هایش را در هم کشید. گوشی را سایلنت کرد و به جیب شلوارش برگرداند با تعجب نگاهی از نیم‎رخ به چهره‌اش انداختم اخم نداشت اما آن اخم لحظه‌ای حرف عسل را به یادم انداخت. با این‌که ذهنم مشغول شده بود حواس خودم را به جمع معطوف کنم حسام مردی نیست که بتوان با پا پیچ شدن و اجبار بخواهم حرف بزند وقتی نخواهد بگوید سکوت می‌کند.
با احساس نوری که به صورتم می‌خورد چشمانم را از هم فاصله دادم و نگاهی به ساعت دیواری کردم تازه به هفت رسیده بود. شبِ گذشته تا دیر وقت مشغول حرف زدن بودیم و بازهم دلم خوابیدن می‌خواست. با دیدن هاله و ریحانه و عسل که غرق خواب بودند سرم را روی بالشت جا به جا کردم و سعی کردم با بستن چشمانم خواب را به آن‌ها برگردانم اما نیم ساعت بیشتر نتوانستم در رخت خواب بمانم. با کرختی از جا بلند شدم لباس‌های راحتی‌ام را با پیرهن بلند خردلی‌ام عوض کردم روسری‌ام را هم‌روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. سکوتی که در کلبه حاکم بود نشان از خواب بودن بقیه داشت بی‌سر و صدا به سرویس رفتم و دست و وصورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم. آب داخل سماور ریختم و روشنش کردم تا آب جوش بیاید لیوان‌ها را هم در سینی چیدم وقتی خیالم از آماده بودن وسایل چای راحت شد سراغ بقیه کارها رفتم و میز صبحانه مفصلی با کره، عسل، پنیر، گردو، خیار و گوجه‌های خرد شده آماده کردم.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت132
فقط مانده بود سبزی‌های تازه‌ای که از باغچه عمو ابراهیم چیده بودم به سراغشان رفتم و آن‌ها را از آب بیرون کشیدم تمیز بودند فقط برای این‌که خاک و گِلش برود کمی در سبد سینک درون آب گذاشتم‌شان. بعد از آبکشی سبزی‌ها داشتم سینک ظرفشویی را آب می‌گرفتم تا تمیز شود که دستی از پشت سر دورم حلقه شد. ترسیده در جایم تکان سختی خوردم قبل از خارج شدن هر صدایی از حنجره‌ام صاحب دست‌ها کنار گوشم پِچ زد.
_ نترس منم.
نفسم را آسوده رها کردم و سعی کردم کمی در حصار دستانش جا به جا شوم که مانع از حرکتم شد.
_ جات خوبه انقدر تکان نخور بذار تمرکز کنم.
لبخند روی لب‌هایم می‌چسبد.
_ اول صبحی می‌خوای روی چی تمرکز کنی؟
با جوابی که می‌دهد غرق در بهت و حیرت می‌شوم.
_ به این‌که دلم می‌خواد هر چه زودتر مقدمات عروسی رو فراهم کنم تا ببینم بازهم این خانومی که از هر انگشتت هنر و زنانگی می‌باره می‌تونه جای خوابشو از من جدا کنه و من و دل تنگ کنه؟
ضربان قلبم به ناگاه اوج می‌گیرد نمی‌دانم چه جوابی به این ضربتی عمل کردنش بدهم. طوری با جمله‌های ساده‌اش مرا مست و خمار می‌کند که می‌توانم ساعت‌ها بشینم و هزاران معنی از گوشه و کنار جمله‌اش پیدا کنم. مگر یک زن جزء همین دیده شدن و دوست داشته شدن از همسرش چه می‌خواهد؟ زیباترین حس برای یک زن زمانی‌ست که مرد زندگی‌اش زیباترین تفسیرها را برایش به کار ببرد این یعنی درک شدن، یعنی فهمیده شدن و این مردی که مرا در بند دستانش اسیر کرده مرا می فهمد.
_ حسام.
فقط می‌توانم به نام بخوانمش.
_ جانم؟
کنار گوشم آرام و زمزمه‌وار می‌گوید"جانم" توقع دارد حرف زدن یادم بماند؟
_ بقیه... بیدار میشن.
با گیجی بهانه می‌آوردم فقط می‌خواستم از آغوشش فاصله بگیرم و گوشه‌ای دنج و خلوت ساعت‌ها به او فکر کنم از اولین دیدار تا به امروزی که تن و روحم را در آغوش کشیده.
_ تصور کردنت تو خونه‌ای که حریم من و تو به حساب میاد به جور عجیبی می‌چسبه که تا حالا بهش دقت نکرده بودم.
از بحث شیرینی که به راه انداخته لذت می‌برم دوست دارم ادامه دهد.
_ چه جوری یعنی؟
_ جواب سوالت رو وقتی می‌دم که باهام بیای تو باغ قدم بزنیم.
پیشنهاد وسوسه برانگیزی‌ست هوای خنک اول صبح دلچسب است وقتی عمو ابراهیم حیاط را آب پاچی کرده و خاک باغچه‌های نم خورده نفس عمیق کشیدن می‌طلبد بین بازوهایش می‌چرخم یک سِت ورزشی به تن دارد برای ورزش کردن آماده شده.
_ بریم.
قلبم طوری به هیجان افتاده بود که حس می‌کردم صدایش را حسام هم می‌شنود. دستم را می‌گیرد و با خود به طرف باغ می‌کشد از پله‌های بالکن پایین می‌رویم حسام سمت راست باغ را برای حرکت انتخاب می‌کند. من هم دوشا دوشش قدم برمی‌دارم کمی که از کلبه فاصله می‌گیریم طاقتم طاق می‌شود و می‌پرسم:
_ جواب سوالمو نمیدی؟
سرش را کمی پایین می‌آورد و دقیق نگاهم می‌کند.
_ با شنیدنش شرط می‌بندم لُپ‌هات گُل میندازه.
پاهایم از حرکت می‌ایستد و ذهنم به دنبال چیزی می‌گردد که باعث خجالتم شود و به بحث منحرفانه می‌رسد نگاه متعحب و حیرانم را که می‌بیند صدای قهقه‌اش بلند می‌شود.
_ به چی فکر کردی که چشمات این‌جوری گرد شد؟
سرم را پایین انداختم و از فکری که به سرم زد صورتم داغ و سرخ شد حجوم خون به صورتم را حس می‌کردم. صدای خنده‌اش بلندتر شد اگر کسی می‌رسید و صورت من و خنده‌های او را می‌دید قطعاً می‌فهمید پای چه افکاری منحرفانه‌ای در میان است.
_ من هنوز حرف نزده تو سرخ شدی که خانم.
با مشت ضربه ‌آرامی به بازویش می‌کوبم که دستم را می‌گیرد و به آغوشم می‌کشدم.
_ فکر کردن به این‌که صبح‌ها تو خونه خودمون هم با همچین صحنه‌ها‌ی مواجه بشم برام جالبه برخلاف بعضی‌ها که میگن روتین‌های زندگی بعد به مدت خسته کننده‌ست من میگم اگر مردی عاشق زنش باشه از دیدن زنش تو آشپزخانه سیر نمی‌شه.
از تمام جمله‌اش فقط مسخ جمله آخرش شدم.
_ تو چطور مردی هستی؟
دقیق به چشمانم نگاه می‌کند طوری که گویی به عمق روحم با چشمان نافذش رسوخ می‌کند. در مقابل من به لب‌هایش خیره بودم تنها به گوش‌هایم نمی‌توانم اعتماد کنم جوابی که از او طلب کردم کم چیزی نبود.
_ من.
_ داداش بیاید صبحانه.
با صدای هاله جمله‌اش را نیمه تمام می‌گذارد و کمی فاصله می‌گیرد.
_ الان میایم.
ورود هاله به‌کلبه را دیدم اما همان‌طور مبهوت سرجایم ایستاده بودم. حسام یک دستش را در جیب شلوار گرم‌کنش فروی می‌برد و دست دیگرش را به سمتم دراز می‌کند.
_ بریم منتظرن.
کم‌کم ذهنم داشت جمع می‌شد و از حال و هوایی که در آن بودم بیرون می‌آمدم نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی که سعی می‌کردم روی لب‌هایم باشد تا التهاب درونی‌ام را بپوشاند دستش را گرفتم و مسیر آمده را برگشتیم. داخل کلبه هنوز هم گیج بودم در یک لحظه با دیدن هاله در آشپزخانه پیش خود حسرت خوردم و گفتم آخر این چه وقت آمدن بود دختر. حسام زیبا سخن می‌گوید اما از آن دست مردان رِندی که با زبان‌بازی هی به همسر خود ابراز عشق و دوست داشتن کند نیست. بیشتر با رفتارهایش علاقه‌اش را نشان می‌دهد و دقایقی پیش فرصتی پیش‌آمده بود تا از زبان حسام کلماتی را بشنوم که ابراز علاقه مستقیم او می‌شد اما حضور یک‌باره هاله باعث شد این فرصت را از دست بدهم. از طرفی هم خنده‌ام گرفت جفت پا پارازیت انداخته بود وسط لحظات احساسی ما و خودش نمی‌دانست. همه دور سفره جمع بودند، سبزی‌ها را هم در پیش‌دستی گذاشته و سر سفره آورده بودند صبح بخیری رو جمع گفتم صندلی کناری حاج رضا را که خالی بود برای نشستن انتخاب کردم.
_ خوبی باباجان کی بیدار شدی که همچین سفره‌ای تدارک دیدی؟
بابا جان گفتن‌هایش را دوست دارم مهر پدرانه‌ای پشت آن خوابیده که حس راحتی و صمیمت را بیشتر می‌کند.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت133
_ هفت و نیم خیلی سعی کردم بخوابم اما نشد.
مهدی سوتی می‌زند و می‌گوید:
_ ایول زن داداش قشنگ خود شیرینی کردی برای این حاجی ما همچین عشق می‌کنه با سحرخیزی.
حاج رضا با اخم ریزی نگاهش می‌کند.
_ پدر صلواتی اذیت عروسم نکن.
هادی در حالی که لقمه در دهان عسل می‌گذارد می‌گوید:
_ بی‌خیال حاجی این بچه از تفریحاتش اینه صبح زود که از خواب بیدار می‌شه انقدر زنگ به این و اون می‌زنه که رفیقاشم بیدار می‌کنه.
چشمان متعجبم رو چهره سرخوش مهدی و تأسف هادی و حسام می‌چرخد:
_ واقعاً همچین کاری می‌کنی؟
شانه‌ای بالا می‌اندازد.
_ چه معنی می‌ده وقتی من بیدارم اونا بخوابن تا لنگ ظهر.
متعجب می‌خندم و به چهره‌اش که کمی متفکر شده نگاه می‌کنم.
_ التبه دیگه این حیله قدیمی‌ شده نامردا یا سایلنت میکنن یا خاموش باید دنبال به روش جدید باشم.
چنان جمله‌اش را جدی بیان می‌کند که مامان فاطمه دستی رو پیشانی‌اش می‌گذارد می‌گوید:
_ حاجی این بچه حالش خوب نیست مریضه فکر کنم.
هاله با تأسف سر تکان می‌دهد.
_ نه مامان جان مریض نیست مرض داره.
مهدی فوری قری به سر و گردنش می‌دهد و بشکن می‌زند و با ریتم می‌خواند:
_ آخه من مرض دارم آخه من مرض دارم...
یکی از بد بیاری‌های مهدی این بود که کنار حسام نشسته بود و حسام هم برای ساکت کردنش پس گردنی نثارش کرد.
_ دِ آروم بگیر بچه اول صبحی مخمونو خوردی.
با دیدن حالت مظلومانه‌ای که به خود می‌گیرد سعی می‌کنم خنده‌ام را کنترل کنم که موفق نشدم با نگاهی به صورت سرخ ریحانه و هاله که ریز ریز می‌خندیدند لب‌هایم طرح لبخند به خود گرفتند.
_ بخند زن‌داداش بخند همچین کیف می‌کنی از اقتدار این خان داداش ما، یکی نیست بگه خو داداش من می‌خوای گربه رو دم حجله بکشی چرا از گردن من مایه می‌زاری.
با چهره متاسف حسام که ثانیه‌ای نگاهش را به سقف دوخت نتوانستم خودم را کنترل کنم. واقعاً شیطنت‌ها و زبان ریختن‌های هاله و مهدی صفای جمع بود مخصوصا مهدی که هیچ رقمه کسی حریف زبانش نمی‌شود.
بعد از صبحانه من و ریحانه مشغول پختن ناهار شدیم حاج رضا و پسرانش هم میوه‌های باقی‌ مانده بر دختان باغ را که برای مصرف خودشان بود می‌چیدند، مامان فاطمه هم وقت را برای اندکی گردگیری و نظافت مناسب دید و هاله را با خود مشغول کرد. وقتی همه از کار فارغ شدند با سینی چای و حلوایی که ریحانه درست کرده و با خود آورده بود به پذیرایی رفتم. خستگی‌ها که رفع شد حاج رضا پیشنهاد داد برای ناهار به بیرون از باغ برویم اول از همه عسل با ذوق بالا و پایین پرید بقیه هم برای آماده شدن از جا بلند شدند. فوراً به آشپزخانه رفتم و اول وسایل مربوط به ناهار را در سبد مخصوص گذاشته و فلاکس چای و لیوان و خوراکی‌های دیگر را هم در سبدی کوچکتر جای دادم. بعد به اتاق رفتم تا آماده شوم مانتو و شلوارم را پوشیدم و مقابل آینه ایستادم از کیف لوازم آرایشم مرطوب کننده و ضد آفتابم را بیرون کشیدم. با رنگی بودن ضد آفتاب نیازی به کرم پودر یا پنکک نداشتم کمی هم ریمل زدم و با رژ لب ملایم به آرایش مختصرم خاتمه دادم. روسری‌ام را مدل‌دار بستم، بی‌خیال کیف شدم فقط کیف پول و تلفن همراهم را برداشتم و بیرون رفتم. مهدی و هادی وسایلی که آماده کرده بودم در صندوق ماشین حاج رضا جای دادند. به سمت ماشین حسام حرکت کردم پشت فرمان نشسته بود و نگاهش پر اخم به صفحه گوشی‌اش دوخته شده بود، با سوار شدنم چشم از گوشی گرفت و آن را روی داشبورد ماشین گذاشت. ماشین را روشن کرد و با دنده عقب از پارک خارج شد.
_ منتظر بقیه نمی مونی؟
در حالی که فرمان را می‌چرخاند جوابم را می‌دهد.
_ ما یکم زودتر میریم تا هاله دل از آینه بکنه و حاضر بشه شب شده.
ماشین را از باغ خارج می‌کند و راه می‌افتد. نفهمیدم چقدر راه طی کردیم تا به منطقه‌ای سر سبز رسیدیم که رودخانه کوچکی هم از آن عبود می‌کرد. تمام مسیر را حرف زده بودیم حسام مرد پر حرفی نبود ولی زمانی که نیاز داری گوش شنوای خوبی می‌شد. من از خاطرات کم رنگ کودکی‌ام با پدربزرگ و عزیزجان گفتم و او هم در سکوت گاهی هم با کلماتی کوتاه همراهی‌ام می‌کرد.
زیراندازی که در ماشین حسام بود را برداشیم و در حاشیه رودخانه زیر درخت‌های تنومندی که با شاخ و برگ‌هایشان روی زمین سایه انداخته بودند پهن کردیم و نشسیتم. هوا خنک و مطبوع بود نفس عمیقی کشیدم و هوای آزاد و بدون آلودگی را به ریه فرستادم.
_ چقدر هوا خوبه آدم دلش نمیاد این باد خنک و صدای آب رو ول کنه بیاد تو دود و دم تهران.
_ با پروژه‌ای که داریم کارای شرکت و کارگاه زیاد شده وگرنه بیشتر می‌موندیم.
تکیه‌اش را به دستانش زده و نگاهم می‌کند.
_ جدیدا آخر هفته‌هات رو کارگاه می‌گذرونی چرا انقدر این پروژه برات مهمه؟
تکیه‌اش را از دستانش می‌گیرد و دراز می‌کشد سرش را روی پایم می‌گذارد.
_ من هدف‌های زیادی برای این شرکت دارم خیلی سختی کشیدم تا به اینجا رسید می‌خوام به بِرَند جهانی بشه، صادرات فرش ایرانی به خصوص دستبافت به همه کشورها نه فقط کشورهای حوزه خلیج فارس و آسیا بهترین وقتش هم الانه که نزدیک به جشنواره فرش و طراحی فرشِ.
دستم بی‌اراده روی موهای مرتب شده‌اش می‌نشیند:
_ شما بهترین طراح‌ها رو دارید قطعاً موفق می‌شید نگرانی و به خودت سخت گرفتن نداره.
دستش را روی دستم می‌گذارد و حرکت نوازش‌وار انگشتانم را متوقف می‌کند.
_من دنبال یه طرح ناب و جذابم که تکراری نباشه یه طرحی که وقتی نقش می‌بنده روی دار چشم خیره کنه.
_ بالاخره طرحی که برات جذاب باشه پیدا می‌شه به نظر من وقتی آدم بین چند تا ایده خوب گیر می‌کنه انتخاب براش سخت می‌شه، طوری که همون ایده‌های خوب هم براش جالب نیستن. مثلاً ما خانوما وقتی چند دست لباس خوب داریم موقع مهمونی چون همشون خوبن و ما قادر به انتخاب نیستیم به چشممون نمیاد انگار کمد خالیه و هیچ لباسی نداریم.
سرش را کمی روی پایم بالا می‌کشد و در همان حالت نگاهم می‌کند.
_خانم سلطان‌پناه باید به فکر تغییر جایگاهت تو شرکت باشم استعدادت خوبه.
لبخند عمیقی می‌زنم.
_نخیر جناب من جام خوبه بعدم دوست ندارم کسی فکر کنه چون خانمِ آقایِ رئیسم ارتقای شغلی پیدا کردم.
ابرو بالا می‌دهد:
_ خانمِ آقایِ رئیس ایده اگر به ذهنتون می‌رسه بفرمایید.
 
  • می پسندم !
واکنش ها: سپیده تقی زاده

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
134
_ هر کسی به سلیقه‌ای داره من به عنوان به زن سبک‌ها و طرح‌های سنتی رو ترجیح می‌دهم اما خیلی‌ها این روزا طرح‌های به‌روزتر و مدرن می‌پسندن.
کمی متفکر چشم‌هایش را ریز می‌کند.
_ تلفیق نقشه سنتی با مدرن می‌تونه جالب باشه باید به طراحامون بگم یکم روش کار کنن.
لبخندی از سر شیطنت می‌زنم.
_ اگر طرحت اجرایی شد پورسانت من یادت نره.
همان‌طور که خوابیده با پشت دست گونه‌ام را نوازش می‌کند.
_ یه مِگان ِ مشکی خوبه؟
چشمانم گرد می‌شوند
_ به شوخی بود جدی نگیر مَن.
میان حرفم می‌پرد.
_ باید زودتر از اینا به فکر میوفتادم ولی درگیری‌ها نذاشت.
_ آخه نیازی نیست من که هرجا بخوام برم با خودت میرم.
دستش را بالا می‌آورد وانگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایم می‌گذارد.
_ هیش من دوست دارم برای خانمم ماشین بخرم بالاخره پیش میاد وقتایی که من نباشم و نیاز باشه که با ماشین بری بیرون.
_ آخه حسام جان
_ جانم؟
چند لحظه محو جانمی که گفت می‌شوم و بعد جمله‌ام را آرام‌تر بیان می‌کنم.
_ خرج اضافه می‌شه مخصوصا الان که مشغول کارای جشنواره‌ای.
اخم‌هایش را در هم می‌کند و می‌گوید:
_ خرید ماشین برای زنم خرج اضافه نیست دلخواه منه تهران رفتیم هماهنگ می‌کنم بریم یکی دوتا نمایشگاه ماشین.
با تحکم نهفته در کلامش مجال مخالفت بیشتر نمی‌دهد صادقانه‌اش را در نظر بگیریم پیشنهادش خوشحالم کرد. همیشه نسبت به همه‌چیز دقت دارد حتی راحتی‌ام در رفت و آمد و من فکر می‌کنم خدا چگونه زندگی‌ام را باوجود این مرد ساخته.
برای تغییر بحث به مسیر دلخواه خودم سؤالی که ذهنم را مشغول کرده بود پرسیدم:
_ حرفمون با اومدن هاله نیمه کاره موند.
از حالت خوابیده‌اش بلند می‌شود و می‌نشیند.
_ تا قبل از باز شدن مدرسه‌ها سعی می‌کنم به سفر مشهد بریم.
لب‌هایم را بهم می‌فشارم با این‌که دلخور شده بودم از این‌که به جوابی که می‌خواستم نرسیدم اما سعی کردم بروز ندهم به‌جایش لبخندی تصنعی زدم.
_ خیلی نمونده بزار برای بعد کارای مهم‌تری هست.
چشمانش را ریز می‌کند.
_ یه نذری کردم باید ادا کنم یه سفردو روزه بیشتر از اون نه من زمان دارم نه تو.
صدای زنگ گوشی‌اش پایان صحبتمان می‌شود حاج رضا و هادی هم رسیده بودند و می‌پرسیدند حسام کجا ماشینش را پارک کرده، تلفنش را قطع کرد و برای آوردن وسایلی که در ماشین حاج رضا بود رفت.
رفتنش را به نظاره نشستم از روی پل چوبی که روی رودخانه بود رد شد و به سمتی که ماشین را پارک کرده بود رفت. نگاهم‌ روی حرکت تند و پر خروش آب در رودخانه ثابت ماند دقیقاً جریان زندگی‌ام به همین سرعت گذشته بود. از آن روزهای پر التهاب گرفته تا این روزهایی که باوجود مردی چون حسام پر شده بود و علاقه‌ای با هر چه شناخت بیشتر این مرد پر رنگ‌تر می‌شد. در بتن این رابطه من هستم و حسی که با نوازش‌ها و احساساتی ریز و ناپیدا هر بار خدایم را شکر می‌کردم که هست، که مرا می‌بیند. من زنی بودم که هیچ تعبیری از عشق نداشتم خیلی وقت است اسم حسی که آن روزها به نیما داشتم را تعبیر وارونه رویاهایم گذشتم چیزی که در ذهن و قلبم خواستار آن بودم اما برعکس اتفاق افتاد.

*********************
از خانه باغ که برگشتیم کمتر فرصت با هم بودن داشتیم بالاخره آن طرحی که برای حسام خاص باشد پیدا شد و رفت و آمدهایش هم متقابلا بیشتر شد. دیدارهای گاه و بی‌گاه برای جلب اعتماد وزیر و رقابت با رقبایی اسم و رسم‌دار در بازار فرش و حجم کاری زیاد وقتی برایش باقی نمی‌گذاشت، اما بازهم با تمام خستگی‌اش مرا در اولویت می‌دید و کم بودن‌هایش را به هر نحوی جبران می‌کرد. از دیدارهای در جمع خانواده گرفته تا پیاده‌روی‌های شبانه، در این بین تنها چیزی که آزاردهنده بود شکی خوره‌وار بود که از یک تماس شروع شد و به شماره‌ای رسید که به طور اتفاقی روی تلفن حسام دیدم و با حروف اختصاری انگلیسی ذخیره شده بود.
تماس‌هایی که زیاد بودند وقت‌هایی که خبری از تماس نبود پیامک‌های پشت سر هم که حسام را مشغول می‌کرد جایش را پر می‌کرد. قسمت شک برانگیزش این بود که هر وقت من بودم حسام به ‌نوعی مکالمه‌اش را کوتاه می‌کرد، با تمام این‌ها اما به خودم اجازه ندادم که گوشی‌اش را چک کنم یا حتی دست به تعقیب و کنکاش‌های زنانه بزنم. هرچند که ته دلم آشوبی ترسناک بود گویی افکار مختلف و تردید چون موریانه‌های گرسنه روحم را می‌جویدند.
سعی می‌کردم چشم روی تمام حساسیت‌های زنانه‌ام ببندم و پا به پای دودلی‌هایم نباشم، من حسام را باور داشتم و این جنگ ناعادلانه‌ای که بین شَک و اعتمادم رخ داده بود را محکی برای سنجیدن خودم می‌دیدم. نمی‌خواستم بازنده باشم و زندگی نو پایم را اسیر تند باد کنم، واقعیت این بود که هر بار به حسام و تماس‌هایش شک می‌کردم هم آغوشی‌ها و نوازش‌هایش را مرور می‌کردم تا یادم بماند که من او آرامش و امنیت گرفته‌ام.
در مسیر خانه حاج رضا بارها جمله‌های مونا را مرور کردم وقتی فهمید دردم چیست که شب‌ها را تا نیمه‌اش به بیداری می‌گذرانم تنها یک جمله گفت:
_ بشین با خودت دو دوتا چهارتا کن ببین تا حالا حرفی، سخنی یا حرکتی از حسام دیدی که به شک‌هات پر و بال بده. این شماره رو فاکتور بگیر ببین شخصیت همسرت چطوری شکل گرفته، خودت میگی حسام و اعتقاداتش به جور عجبی تو رو به خدا می‌رسونه. از نظر من کسی که با خدا بی‌ریا ارتباط داره جایی برای تردید نمی‌زاره این حرفا برای وقتیه که نشناخته باشیش پس بی‌خود نشین آسمون ریسمون بباف برای خودت.

****************
سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم و تا زمانی که راننده تاکسی رسیدن به مقصد را اعلام نکرده بود در خودم غرق بودم، کرایه‌اش را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. نفس عمیقی کشیدم صدای موزیانه‌ی ذهنم را پس زدم و آیفون را فشردم در بی‌هیچ پرسشی باز شد پا به داخل ساختمان گذاشتم. مامان فاطمه روی بالکن خانه منتظر ایستاده بود قدم‌هایم را تندتر کردم و از پله‌ها بالا رفتم دستانش را به دو طرف باز کرد و مرا در آغوش کشید.
_ سلام مامان جان خوبی؟ حسام که سرش شلوغه تو هم باید دیر به دیر ببینیم؟
از آغوشش فاصله می‌گیرم و گونه‌هایش را می‌بوسم.
_ من که همیشه اینجام آخه.
اخمی ساختگی می‌کند.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت135
_ بزار مادر بشی بعد می‌فهمی دلتنگ بچه‌ات شدن چطوریه، هی دلت می‌خواد کنارت باشه مخصوصا که دختردار باشی انیس و مونس مادر دخترِ.
سرم را به سمت شانه خم می‌کنم.
_ من از الان تا وقتی شما بخوای آماده‌ام برای رفع دل‌تنگی هر کار بگی بکنم.
دستش را پشت کمرم می‌گذارد و به داخل خانه هدایت می‌کند.
_ ای عزیزدلم برو لباسات رو عوض کن بیا تا من چایی بریزم یکم کله‌پاچه بار بذاریم.
لبخندم وسعت می‌گیرد.
_ مامان‌ هاله شما رو هم از راه به در کرده‌ها حالا کله‌پاچه کی رو باید بار بذاریم؟
_ اهل خونه مامان جان من آخر از دست اینا عاصی میشم.
_ چه دلتون پره؟
چشمانش را در کاسه می‌چرخاند.
_ نگم برات برو لباس عوض کن بیا حسام هم به بیست دقیقه‌ست رسیده امروز زود اومد لابد بشینه پای اون ماس ماسک تو اینترنت بچرخه.
چشم بلند بالایی می‌گویم و راه پله‌ها را در پیش می‌گیرم، پشت در اتاق که می‌رسم هوس شیطنت کردن و سر به سر حسام گذاشتن به سرم می‌زد اما قبل از ورود به اتاق صدای حسام توجه‌ام را جلب کرد.
_ چه جالب که شما هم به صنعت فرش و بافندگی علاقمند شدید صحبت‌های اون شبتون همچین چیزی رو نشون نمی‌داد.
_ ...
_ من هم خوشحال می‌شم ایشون رو ببینم.
_ ...
_ توصیه می‌کنم برای این شراکتی که شناخت بیشتر لازم داره عجله نکنید تعیین وقت این دیدار هم با شما و پدرتون.
صدایش خیلی واضح نبود از پشت در ایستادن و گوش دادن به حرف‌هاش حس خوبی نداشتم. تقه‌ای به در زدم و بعد بازش کردم آرام سلام کردم که سرش را تکان داد و مکالمه‌اش را کوتاه کرد.
_ خب پس منتظر تماستون هستم روز به خیر.
گوشی را از کنار گوشش پایین می‌آورد و روی میز آرایش می‌گذارد.
_ خوبی؟
با لبخند سرم را تکان می‌دهم.
_ خوبم ولی تو خیلی خسته‌ای انگار.
هنوز لباس بیرون به تن داشت چشمانش هم کمی خسته به نظر می‌رسیدند دکمه‌های پیرهن مردانه‌اش را یکی‌یکی باز می‌کند.
_ آره دیشب تا دیروقت برنامه ریزی می‌کردم برای سر و سامون دادن به کارهای شرکت.
پیرهن مردانه‌اش را از تنش بیرون می‌کشد و رکابی سفید رنگش با سخاوت پیچ خم بازوان و سینه ستبرش را به نمایش گذاشت. به‌سختی چشم گرفتم و جلوی میل سرکشم را که سر گذاشتن روی سینه‌اش را شدید می‌طلبید گرفتم.
_ خب یکم بخواب.
به سمت سرویس گوشه اتاق می‌رود.
_ نه کار زیاد دارم می‌خوام تا حاجی نیومده تموم بشن.
سری تکان می‌دهم در کمد را باز می‌کنم و یکی از شومیزهایی که مامان فاطمه خریده بود را برمی‌دارم و می‌پوشم و مانتو و تیشرتم را به چوب لباسی آویزان می‌کنم. به طرف میز آرایش می‌روم موهایم را مرتب می‌کنم نگاهم از آینه روی صفحه روشن گوشی‌اش میخکوب می‌شود یک پیام از همان شماره دارد.
"_ من برای این شراکت لحظه شماری می‌کنم."
نگاهم را از صفحه گوشی می‌کنم و به تصویر خودم در آینه خیره می‌شوم منی که باز سردرگم شده. اخم‌هایم را در هم می‌کنم به خودی که در آینه مات شده تشر می‌زنم"جمع کن خودتو پیام کاریه" ناراحت دهان ذهنی که می‌گوید" یک‌چیزی این میان درست نیست" می‌زنم و شیطان درونم را لعنت می‌کنم و از آینه فاصله می‌گیرم. روسری و چادر رنگی‌ام برمی‌دارم تا زمانی که مهدی آمد دم دست باشد. می‌خواهم از اتاق بیرون بروم که حسام دوش گرفته و در حال خشک‌کردن موهایش از سرویس بیرون می‌آید سرحال تر به نظر می‌رسد. موهای نم‌دارش روی پیشانی‌اش ریخته و یقه حوله تن پوشش باز است امروز که من با خودم درگیر شده و خسته نبردم قصد دلبری دارد.
_ عافیت باشه.
موهایش را از پیشانی‌اش کنار می‌زند و سرش را بالا می‌گیرد.
_ ممنون.
کلامش را نیمه کاره رها می‌کند و دقیق نگاهم می‌کند کم‌کم بین ابروهایش گره می‌خورد.
_ چرا رنگت پریده خوب نیستی چیزی شده؟
دست‌وپایم را گم می‌کنم نمی‌دانم چه بگویم حرفی به زبانم نمی‌آید جز یک کلیشه‌ای ساده.
_ خوبم که...
چشم ریز می‌کند و جدی می‌گوید:
_ اهل دروغ گفتن نبودی هر وقت نخواستی چیزی رو بگی راحت بگو گفتنی نیست اما دروغ به ریش من و به زبون خودت نبند.
اخم‌های درهمش کمی خشن نشانش می‌دهد و من نمی‌دانم چه بگویم، مثلاً بگویم من به تو شک کرده‌ام؟ یا نه اصلاً هرج و مرجی که در ذهنم برپاست را برایش بگویم؟ آن وقت می‌توانم به چشمانش نگاه کنم وقتی او محبت کرده و من در ازای این همه مِهر او قضاوت کرده‌ام؟ نه اصلاً چینین چیزی امکان پذیر نیست هیچ دلم نمی‌خواهد شبیه زنان شکاک و نادان عمل کنم که در چشمان مرد زندگی‌ام ناامیدی ببینم. روزگار زخم‌های عمیقی به جان من زده نباید به‌ جای عبرت گرفتن و پخته شدن بی‌درایت و خام جلوه کنم.
_ یکم ذهنم درگیر شد همین چیزی نیست.
زمزمه می‌کنم و در سکوت نگاهم می‌کند به‌زور لب‌هایم را کش می‌دهم تا کمی شکل لبخند بگیرند و این طور آویزان نباشند.
_ قبلا اخم می‌کردی به نظرم ترسناک بودی الان ولی جذاب میشی آقای سلطان‌پناه.
یک تای ابرویش را بالا می‌دهد.
_ یادم باشه بیشتر برات اخم کنم.
می‌خندم.
_ من میرم پایین پیش مامان فاطمه قراره چایی بخوریم و غیبتتون رو بکنیم.
هنوزم اخم ریزی دارد اما بهتر از ثانیه‌های قبل است.
_ برو فقط حواست باشه حاج‌خانم از جذابیت‌هام گله کرد ازم دفاع کنی.
به اخم‌های جذاب و لعنتی‌اش اشاره می‌کند.
_ همون بهتر که به چشم بقیه بداخلاق باشی اون وقت سهم بیشتر جذابیت‌هات ماله خودمه.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت136
چشم ریز می‌کند و دو قدم آرام به جلو برمی‌دارد، به سرعت دستگیره در را می‌کشم و آن را باز می‌کنم که همان با خیزی که به سمتم برمی‌دارد به بیرون از اتاق پا تند می‌کنم و البته که فرار را بر قرار ترجیح می‌دهم.
_ وایساده واسه من زبون می‌ریزه.
لحن پر حرصش لبخندم را وسعت می‌بخشد پله‌ها را تند با لبخند طی می‌کنم مامان فاطمه به‌ محض دیدن صورت بشاشم می‌گوید:
_ الهی همیشه اینطورشاد باشی مامان جان برق چشماشو ببین.
خجالت زده سرم را پایین می‌اندازم در دلم خدا را شکر می‌کنم بابت آسایش و نفسی که راحت می‌آید و می‌رود. این روزهایم پر از رنگ شده کمتر به گذشته‌ها فکر می‌کنم اگر هم فکری بیاید در ذهنم جولان دهد آنچنان آزار دهنده نیست.
با آمدن حاج رضا و جمع شدن خانواده دورهم حسام خبر از سفر کاری برای چند روز داد.
_ احتمال زیاد این سفر تیرآخر باشه دیگه بعدش باید منتظر نظر داورای جشنواره باشیم.
حاج رضا با رضایت سر تکان می‌دهد.
_ خیر باشه پسرم.
با این‌که موفقیت او برایم منتهای آرزو بود اما این‌که چهار روز نباشد یعنی دل‌تنگی و تحمل شب‌هایی که او در این هوا نفس نمی‌کشد. باوجود حس دل‌تنگی که از همان لحظه بیخ گلویم شبیه به بغض نشسته بود و استرس از نبودنش با لبخندی عمیق شب را گذراندم. دو روز بعد حسام رفت دو روزی که بر خلاف میل ما بدون دیدار گذشت، تنها زمانی شانس با من یار شد که پرواز حسام نزدیک بود و من و حاج رضا او را به فرودگاه رساندیم لحظه خداحافظی کنار گوشم پچ زد:
_ تو این چهار روز همیشه در دسترس باش می‌خوام هرلحظه بهت فکر کردم بتونم صدات رو بشنوم.
برقی که در چشمانم نشست را قطعاً دید که آن طور دلربا لبخند زد.
_ هر وقت رسیدی زنگ بزن.
دلم می‌خواست جمله احساسی‌اش را به زیباترین وجه جوابگو باشم اما آن لحظه آن‌قدر مست گفته‌اش بودم که به هیچ جوابی فکر نکردم. شاید اگر کسی بداند در دل من برای یک جمله ساده چقدر قند آب شده بگوید مسخره بازی‌ست. اما قطعاً کسی که عاشق شده می‌داند وقتی معشوق بامحبت کلمه کنار هم می‌نشاند یعنی چه و چه احساسی‌ست که در وجودت طغیان می‌کند.
تا زمانی که از گیت رد شد در فرودگاه ماندیم و من خیره به مسیری بودم که رفته بود. حاج رضا که راه خروج را در پیش گرفت با قدم‌های آهسته به دنبالش روان شدم، سوار ماشین هم که شدیم جز چند جمله کوتاه حرفی بین ما ردوبدل نشد تنها با دیدن مسیری که حاج رضا می‌رفت گفتم:
_ حاج بابا من می‌رم خونه اگر همینجا نگه دارید با مترو می‌رم.
اخم ساختگی می‌کند و می‌گوید:
_ اصلاً حرفشم نزن میریم خونه شام می‌خوریم حاج‌خانم کوفته تبریزی درست کرده بعدم شما شب پیش ما میمونی.
_ آخه
_ آخه بی آخه
وقتی رسیدیم سعی کردم خیلی گرفته نباشم مامان فاطمه تا مرا دید گفت:
_ دو دقیقه وقت داری لباس عوض کنی بیای حیاط پشتی بدو خانم خانما.
چشم آرامی‌گفتم و بعد از عوض کردن لباس‌هایم به او ملحق شدم مشغول چیدن سبزی از باغچه بود. پاییز آهسته آهسته خودش را به شهر رسانده بود و با نسیم‌های خنک گاه و بی‌گاهی که می‌وزید عرض اندام می‌کرد. کم‌کم این باغچه خوش عطر و بو هم تا بهار سال بعد خالی می‌شد. کنار باغچه نشستم و ریحان‌های خوش عطر را یکی‌یکی جدا کردم بعد از چیده شدن سبزی‌ها مامان فاطمه دستم را گرفته و با خود به سمت تخت برد کنار هم نشستیم همان‌طور که دستم را در دست داشت شروع کرد به حرف زدن:
_ به بار تو دوره عقد حاجی قصد سفر داشت اون زمان این کارگاه و فروشگاه نبود یه حجره فرش فروشی داشتن تو بازار باید می‌رفت کاشان و اصفهان سفارش فرش جدید می‌داد برای حجره من خیلی ناراحت شدم.
لبخند محوی زد و ادامه داد:
_ از وقتی محرم شده بودیم حاجی خیلی نازم رو می‌خرید همیشه تو جمع هوامو داشت منم کم‌کم دلم رفته بود.
لبخندی که روی لبم نشسته بود وسعت گرفت:
_ هنوزم حاجی خیلی دوستون داره معلومه.
مشتاق به او چشم می‌دوزم تا ادامه دهد.
_ وقتی گفت سفر گفتم وای چند وقت دوری خیلی بد خلقی کردم نه که بد رفتار کنم نه ولی از چهره گرفته‌ام حاجی می‌فهمید. خلاصه که با دل‌نگرانی برای من راهی شد وقتی برگشت خیلی خسته بود، اوایل فکر می‌کردم خسته کارِ ولی بعدها خودش گفت دلش همه جا پیش من بوده و این باعث می‌شده نتونه خوب تمرکز کنه همین کارش رو سخت و خسته‌اش کرده بود. می‌دونی چی می‌خوام بهت بگم؟
حدس این‌که می‌خواهد سختی‌های زندگی را برایم معنا کند دور از ذهن نبود.
_ سعی کردم خیلی گرفته و ناراحت نباشم اما فکر کنم خیلی موفق نبودم.
مادرانه سرم را در آغوش می‌گیرد:
_ عیب نداره مامان جان حال امروز تو رو من دیروزم داشتم منتها من نمی‌دونستم چیکار کنم تو منو داری عزیزم. چاره‌اش اینه بری یه زنگ بهش بزنی با صدای شاد باهاش حرف بزنی تا خیالش ازت راحت باشه تا بتونه به کارش برسه.
می‌گوید با بوسیدن گونه‌ام از من فاصله می‌گیرد و به آشپزخانه می‌رود مرا با دنیایی فکر به حال خودم می‌گذارد. اصل این است که تحقق رویای‌های حسام به زندگیم وصل است مگر نه این‌که می‌گویند من و تویی نباید بین زن و شوهر باشد، خب هدف‌های او برای من هم مهم است. نگاهم‌ روی سبد سبزی‌ها می‌ماند این‌ها فقط بهانه‌هایی بودند برای یک خلوت مادر و دختر اگر تمام دخترهای دنیا مادری دانا و مدبر داشتند برای هیچ و پوچ شیرازه زندگی‌ها از هم نمی‌پاچید. سبد سبزی‌ها را برداشتم و به آشپزخانه رفتم سبزی‌ها را در سینک خیس کردم دنبال بهانه‌ای برای رفتن به اتاق حسام بودم که با یادآوری گوشی‌ام سریع از پله‌ها بالا رفتم به در تکیه دادم. چند نفس عمیق کشیدم به طرف کیفم رفتم و موبایلم را بیرون کشیدم قفل صفحه‌اش را باز کردم و سریع شماره حسام را گرفتم، نمی‌خواستم ثانیه‌ای تردید و تعلل داشته باشم بوق‌ها را می‌شماردم با بوق پنجم صدای آرامش در گوشی پیچید:
_ سلام جانم.
آرام زمزمه کردم:
_ سلام خوبی؟
_ ممنون.
سعی کردم تمام حس‌های خوب را به صدایم منتقل کنم.
_ کی رسیدی؟
_ یک ‌ساعتی می‌شه تا اومدم هتل و اتاق گرفتم طول کشید.
صدایش خسته و خش‌دار بود.
_ حسام.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت137
با دو ثاینه تاخیر جوابم را داد:
_ جانم.
_ من منتظرم با خیر موفقیت بیای.
نفس‌های آرامش در گوشی می‌پیچد:
_ سعی می‌کنم سفرم طولانی نشه.
تند می‌گویم:
_ نه عجله نکن با آرامش به کارت برس این همه زحمت کشیدی حالا باید نتیجه بگیری.
آرام زمزمه می‌کنم.
_ من تمام تلاشمو می‌کنم به شرط این‌که برام بخندی.
مبهوت می‌شوم.
_ حسام...
_ حسام نداره دلم برای صدای خنده‌هات تنگ ‌شده.
اعتراف می‌کنم قصد داشتم با تماسم حال او را خوب کنم اما خودم شگفت زده شدم ناخودآگاه می‌خندم.
_ حالا شد وقتی تو خوب باشی منم حالم خوبه با موفقیت برمی‌گردم.
راهنمایی‌های مامان فاطمه معجزه کردند سخن کوتاه می‌کنم تا کمی استراحت کند. وقتی به طبقه پایین برمی‌گردم اول کاری که می‌کنم به آشپزخانه می‌روم و از پشت سر دستانم را دور گردن مامان فاطمه حلقه می‌کنم و گونه‌اش را محکم می‌بوسم.
_ مرسی مامان.
تنها با لبخند نگاهم می‌کند با هم میز را آماده می‌کنیم و بقیه را برای شام صدا می‌زنیم. از موقعی که عضوی از این خانواده شده‌ام هر بار بیشتر از بار قبل از مادرم دلگیر می‌شوم. بخشیدنش کار سختی‌ست وقتی جای خالی‌اش در گوشه و کنار زندگی‌ام می‌بینم در حقیقت به سر تمام مشکلات به او وصل می‌شود، چرا که یادم نداده چگونه در بحران‌ها زندگی‌ام را مدیریت کنم نیست تا بگوید راه کدام است و چاه کدام.
شب را در خانه حاج رضا روی تخت حسام به صبح رساندم به ‌سختی توانستم خواب را به چشمانم هدیه کنم از یک طرف به طرف دیگر چرخیدم تا بالاخره خوابم برد.
****************
سه روز از نبود حسام می‌گذشت صبح ها قبل از این‌که برای انجام کارهایش از هتل خارج شود تماس می‌گرفت. آخر شب‌ها هم به لطف فناوری‎‌ها و وسایل ارتباطی پیشرفته تماس تصویری می‌گرفت مامان فاطمه به شوخی با افسوس می‌گفت:
_ خوش به حال شما امروزی‌ها من یه بار برای حاجی نامه نوشتم ولی بعد از این‌که اومد تهران رسید به دستش چقدر به خاطر اون نامه سر به سرم گذاشت. آخه یکی نبود به من بگه دختر باید نامه رو می‌فرستادی اصفهان نه دمه خونشون.
به خاطره‌اش با صدای بلند و به قهقه خندیدم باورم نمی‌شد چنین کاری کرده باشد هر بار که یادم می‌آمد دقایقی سوژه خنده‌ام می‌شد. با صدای آلارم گوشی خودم را به اتاق رساندم و آن را روی عسلی کنار تخت پیدا کردم و برداشتم، حسام بود تماس تصویری گرفته بود سریع آیکون سبزرنگ را لمس کردم و تصویرش در صفحه نمایان شد.
_ سلام صبح به خیر.
_ سلام صبح تو هم به خیر خوبی نرفتی جلسه؟
نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد و می‌گوید:
_ جلسه امروز با تاخیر شروع می‌شه و ممکنه طولانی‌تر از همیشه باشه شاید وقت نشه شب زنگ بزنم الان زنگ زدم.
_ هنوز خیلی از کارات مونده؟
با کمی تفکر می‌گوید:
_ نهایت دو روز دیگه برمی‌گردم اینجا یه نفر هست که می‌خواد نمایندگی کارگاه رو داشته باشه دنبال کارهای اونم هستم.
با هیجان می‌گویم:
_ یعنی شعبه دوم؟
سرش را جدی تکان می‌دهد:
_ یه سری خانم‌های سرپرست خوانوار و بدسرپرست دور خودش جمع کرده می‌خواد اشتغال‌زایی کنه براشون به خاطر همین تا حدودی با طرحش موافقم اما مسئله اینه که حقوق و بیمه کفاف زندگی بعضی‌هاشون رو نمی‌ده مسئله اصلی مسکنِ.
مسئله پیچیده‌ای ست.
_ حالا می‌خوای چیکار کنی؟ بالاخره همین حقوق و بیمه هم براشون عالیه.
_ به فکرهایی دارم اگر بشه براشون خوابگاه درست کرد عالی می‌شه، واحدهای کوچیک مثل سوئیت‌های دانشجویی که تا وقتی بتونن خونه بگیرن اونجا مستقر بشن.
_ خیلی خوبه اگر اجرایی بشه.
_ باید با حاجی مشورت کنم من باید برم بعد بهت زنگ می‌زنم.
با لبخند می‌گویم:
_ به کارت برس مراقب خودت هم باش.
چند ثانیه مکث می‌کند و بعد آرام می‌گوید:
_ مراقب خانمِ من باش.
تماس را قطع کرد هنوز نگاهم به صفحه گوشی بود من خانم ِ او بودم و چه چیز از این بهتر؟ با حالی خوب به آشپزخانه رفتم آب کتری جش آمده بود چایی را دم کردم و میز صبحانه را چیدم. مونا دیشب دیر وقت به خانه ‌آمده بود با این‌که شیفت نداشت اما به خاطر مورد اورژانسی در بیمارستان مانده بود. وقتی آمد مونای سرحال همیشگی نبود نتوانسته بود جان فرزندِ دیگر مادر جوان را نجات دهد. خسته و بی‌حوصله به اتاقش رفت و در را بست حتی شام نخورده بود به پنیر و کره عسل و مربا نیمرو را هم اضافه کردم.
تقه‌ای به در اتاق مونا زدم.
_ مونا بیا صبحانه.
با صدایی گرفته جوابم را داد.
_ الان میام.
به آشپزخانه برگشتم و دو فنجان چایی ریختم و پشت میز نشستم دقایقی بعد مونا دست و صورت شسته آمده و نشست.
_ چه کردی دختر خوب خونه رو بوی نیمرو و نون بربری برداشته.
لقمه‌ای از مربای دست ساز مامان فاطمه برای خودم گرفتم.
_ دیشب خوب نبودی شام هم نخوردی، ضعف می‌کنی.
لبخند نصفه نیمه‌ای زد.
_ زن بیچاره زایمان اولش بود دوقلو داشت فقط یکیشون زنده موند، فشارش بالا بود اون شوهر احمقش دیر رسونده بودش هنوز صدای گریه‌هاش تو گوشمه.
با تأسف نگاهش می‌کنم.
_ قطعاً این آخرین باری نیست که همچین صحنه‌هایی مواجه میشی.
 
  • می پسندم !
واکنش ها: هلیا1387

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت138
_ نه ولی اولین بار بود تو این پنج شش سال اولین باره که بچه‌ای رو از دست می‌دم.
کلافه سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
_ بیخیال اولِ صبحی اوقات تو هم تلخ شد.
لبخندی می‌زنم و کمی از چایی شیرین شده‌ام را می نوشم، هنوز صبحانه‌ام را کامل نخورده بودم که بازهم صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد نگاهی به صفحه اش کردم و تماس را وصل کردم.
_ سلام به زن‌داداش گلم.
معلوم نیست چه شده که اول صبح آن‌قدر انرژی دارد.
_ سلام هاله جان خوبی؟
_ خوبم زن‌داداش میگم امروز که کاری نداری؟
_ نه چطور؟
_ شبی که حسام پرواز داره تولدشه.
با تعجب می‌گویم.
_ مگه امروز چندمه؟
_سی و یک شهریور.
پاک از یاد برده بودم که دومین روز پاییزی سال تولد مرد دوست داشتنی‌ام است.
_ اصلاً حواسم به تاریخ نبود.
با خوشحالی می‌گوید:
_ عیب نداره امروز بیا اینجا برنامه ریزی کنیم سوپرایز بشه.
_ باشه من عصر میام اونجا.
_ منتظرتم.
خداحافظی کوتاهی می‌کنم و گوشی را روی میز رها می‌کنم با حالت زاری به مونا می‌گویم:
_ دو روز دیگه تولد حسامه.
به صورت زارم می‌خندد.
_ حالا چرا این شکلی شدی؟
_ مونا من هیچ ایده‌ای برای کادو خریدن ندارم.
شانه‌ای بالا می‌اندازد:
_ منم ایده‌ای نداره.
مات نگاهش می‌کنم چشم امیدم به کمک مونا بود چشمانش را برایم گرد می‌کند.
_ چیه چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟
چشم غره‌ای به او می‌روم شاید از بیخیالی‌اش دست بکشد و کمکم کند این اولین تولدی‌ست که در کنارش هستم دوست داشتم خاطره خوشی برایش باشد، کردن یک کادوی مناسب کمی دشوار است. با جمله مونا دست از چپ چپ نگاه کردن برمی‌دارم.
_ وقتی هیچ ایده‌ای نداری برو به چندتا مرکز خرید سر بزن وقتی ویترین‌ها رو ببینی خود به ‌خود می‌فهمی چی می‌خوای به نظرم هرچی به پر زرق و برق‎ترین‌ها نگاه کنی بهتره چیزای جذاب‌تری دارن.
می‌توانستم اول سری به میدان تجریش بزنم فوری از جا بلند شدم تا کاری‌هایم را انجام دهم. اول باید به مدرسه می‌رفتم و لیست کلاسی‌ام را تحویل می‌گرفتم بعد هم از پاساژهای تجریش شروع می‌کردم فوری از جا پریدم جرعه دیگری از چایی‌ام را نوشیدم و با بوسیدن گونه مونا از آشپزخانه بیرون رفتم.
_ مونا جمع‌کردن میز و ناهار امروز دست خودتو می‌بوسه من برم که زود برگردم.
_ من مثل تو اهل کدبانوگری نیستم نهایت یه املت سبزیجات.
_ باشه تنبل خانم.
لباس‌هایم را عوض می‌کنم و با برداشتن گوشی و کیف پولم از اتاق خارج می‌شوم در حالی که کفش‌های اسپرتم را می‌پوشیدم گفتم:
_ مونا من رفتم.
منتظر جواب نماندم و از خانه بیرون زدم تا خیابان اصلی را پیدا رفتم بعد هم از آژانس مسافربری درخواست ماشین کردم. از ترافیک اول صبح کم شده بود و زود رسیدیم، کارم از آنچه فکر می‌کردم سریع‌تر تمام شد از مدرسه تا میدان اصلی تجریش یک خیابان فاصله بود. بازهم ماشین سوار شدم تا زودتر برسم و از وقتی که دارم نهایت استفاده را ببرم در میدان از ماشین پیاده شدم و از پاساژهای اطراف امام‌زاده شروع کردم. دلم زیارت کردن می‌خواست اما آن را به زمانی دیگر موکول کردم شاید با حسام می‌آمدم. به هر ویترین که می‌رسیدم با دقت نگاه می‌کردم از یک فروشگاه تم‌های تولد و تزیینات جعبه کادو گرفتم از مغازه دیگر هم سِت کیف و کمربند و روان‌نویس. ذوقی برای تولدش داشتم باعث می‌شد نتوانم از هیچ‌چیز بگذرم تصمیم داشتم هر چه که به نظرم زیبا می‌آمد و دوست داشتم بی‌تردید برایش بخرم یک عطر مردانه خرید بعدی‌ام شد.
مقابل یک بوتیک با لباس‌های اسپرت مردانه ایستادم ترکیب کت تک سرمه‌ای و شلوار کتان زغالی و پیرهن سورمه‌ای بدجور به چشمم آمده بود. با این‌که ترکیب رنگ‌های تیره بود اما با تصورش بر تن حسام و جذاب بودنش وسوسه‌ای عجب در من به وجود آورد که بی‌درنگ وارد بوتیک شدم و از فروشنده خواستم سایز حسام را برایم بیاورد. پولش را حساب کردم و از فروشنده خواستم برای راحتی آن‌ها را کاور کند و راضی از خرید بیرون آمدم. شاید در خرید هدیه زیاده‌روی کرده بودم اما قلبا راضی بودم. باید به فکر یک جعبه کادویی بزرگ‌تر می‌بودم تهیه این‌یک مورد را به گردن مهدی می‌انداختم. خسته از یک پیاده‌روی تقریباً طولانی به خیابان رفتم تا دربست بگیرم اما همین‌که دستم را برای اولین ماشین بلند کردم نگاهم در خیابان با یک جفت چشم بهت‌زده گره خورد. نفس در سینه‌ام حبس شد دستم خودبه‌خود پایین آمد قدم‌های ترسیده‌ام به عقب کشیده می‌شدند آن‌قدر عقب که به جدول کنار خیابان خوردم. حالا بهت آن چشم‌ها هم‌ جایش را به خشم داده بود تنم از نفرتی که در نگاهش بیداد می‌کرد به لرز نشست. عرق سردی از تیره کمرم راه به پایین گرفت ماشینش را عوض کرده مردی که کنارش نشسته بود با کنجکاوی نگاهش را بین ما می‌چرخاند. از ماشین پیاده شد و در بهم کوبید آن‌قدر محکم که مرا از هپروت بیرون کشیده و به خود آورد. با یک پرش از جوی آب به پیاده‌رو رفتم و با تمام توانم شروع به دویدن کردم. کیف و خریدهایم روی دستانم سنگینی می‌کرد نفسم به شماره افتاده بود سینه‌ام خس‌خس می‌کرد اما بی‌وقفه و با تنه زدن به مردم فقط می‌دویدم تا دور شوم. صدای اعتراض مردم را می‌شنیدم اما صدای قدم‌های ترسناکی از پشت سرم به پاهایم نیروی می‌داد فریادهایش هم بلند شده بود.
_ وایسا با زبون خوش وایسا دستم بهت برسه زنده‌ات نمی‌زارم.
کابوس‌ها برگشته بودند سرگیجه هم به احوال وحشت‌زده‌ام اضافه شد تمام توانم را در پاهایم ریخته و التماس کردم که خسته نشوند درد نگیرند من فقط فرار می‌خواهم. هر چه بیشتر پیش می‌رفتم پیاده‌رو شلوغ‌تر می‌شد به اولین فرعی پیچیدم باید خودم را در کوچه‌پس‌کوچه‌ها گم می‌کردم. دست بردارد نبود این قدم‌هایی که بر زمین می‌کوبید به‌قصد گرفتن جان من بود. گوشی‌ام زنگ می‌خورد کاش می‌توانستم به کسی که پشت خط بود بگویم کمکم کند. سر هر کوچه که می‌رسیدم راهم را کج می‌کردم، کوچه به کوچه فقط می‌دویدم. نفس در سینه‌ام نمانده بود پاهایم داشتند توان از دست می‌دادند. خدایا... نه... حالا نه... بگذار بگذرد از کنارم. کاش می‌شد دست پاهایش را بگیرد تا آن‌قدر پرتوان دنبالم نیاید.
در یکی از کوچه‌ها به دوراهی رسیدم به سمت راست رفتم کوچه‌ای پهن با چند بن‌بست خودم را داخل یکی از بن‌بست‌ها انداختم و پشت دیوار سنگر گرفتم. کاش نیاید کاش نبیند کاش نفهمد خریدهایم از دستم افتاد می‌لرزیدم به‌سختی گوشی‌ام را بیرون کشیدم و قفل صفحه‌اش را باز کردم. تماس از دست رفته از مونا بود سریع اسمش را لمس کردم تا تماس برقرار شود. گوشی را به‌زور در دست گرفته بودم بوق‌هایی که یکی پس از دیگری در گوشم می‌پیچید شبیه به موسیقی‌های بدصدایی که باعث سوت کشیدن گوش می‌شد بود. ناامید خواستم شماره‌ی دیگری را بگیرم که دستی گوشی را از دستم کشید هین بلندی گفتم چسبیده به دیوار عقب عقب می‌رفتم راه فراری نبود اما من دلم می‌خواست در یکی از این خانه‌ها باز شود و کسی بیاید و نجاتم دهد. فاصله گرفته را با چند قدم بلند به صفر رساند سیلی محکمی که به صورتم خورد رمق از پاهایم کشید و روی زمین افتادم با سیلی بعدی برق از سرم پرید و سیلی‌های بعدی را نفهمیدم بی‌حس به ساک‌های خریدم که کمی آن‌طرف‌تر افتاده بودند خیره شدم. اینجا شاید در این کوچه من هم به بن‌بست رسیدم این منِ نو پای تازه جوانه زده از عشق خشکید.
****************
من برگشتم...
به همان نقطه که روزی از آن گذشتم برای نفس کشیدن، به همان چهاردیواری که نه زندانی که در آن حبس بودم. نیم ساعت یک ساعت دو ساعت نمی‌دانم چقدر است که خیره به در تمام تنم گوش شده و به جست‌وجوی صدا نشسته. انتظار جانم را به لبم رسانده وقتی سعید مرا به خانه و این اتاق برگرداند هیچ کس در خانه نبود. فریادهای بلندش که حضورم را برای کسی توضیح می‌داد دقایقی‌ست قطع شده و من ناامیدانه به دنبال راهی برای خبر دادن به حسام چشم در اتاق خالی‌ام می‌گردانم و هیچ.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
295
917
751
پارت139
صدای کوبیده شدن در حیاط، قدم‌هایی که با سرعت به سمت اتاق می‌آیند ترس را حاکم جانم می‌کند اشک می‌ریزم به حال زارم. قدم‌ها روی پله‌ها کوبیده می‌شوند می‌توانم حس کنم قدم‌های عصبانی پدر که با همراهی سعید به سمت سلولم می‌آیند و صدای ریزی التماس می‌کند:
_ خسرو جان آروم باش به دقیقه صبر کن.
نفس در سینه‌ام حبس می‌شوند چشانم را می‌بندم تا خودم را آن‌قدر حقیر نبینم.
در اتاق که به دیوار کوبیده می‌شود از ترس قالب تهی می‌کنم خودم را به گوشه اتاق می‌رسانم به‌زور پاهای ناتوانم را مجبور به ایستادن می‌کنم. هیچ‌چیزی را نمی‌بینم حتی مادر ناباور و برادری که با غیظ نگاهم می‌کنند، فقط با موجی از دل‌تنگی که از میان ترس‌ها و کابوس‌هایم سر بلند کرده به مردی چشم دوخته‌ام که نامش در شناسنامه‌ام به عنوان پدر حک شده. حرص و غضب نگاهش تنم را می‌لرزاند وقتی دست به کمربند می‌برد و آن را از کمر آزاد می‌کند برای هزارمین بار در دلم حسام را صدا می‌زنم کاش بیاید. با صدای کنترل شده و پر حرص می‌گوید:
_ کدوم قبرستونی بودی نمک به حروم.
گام‌هایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌رسند:
_ دخترِ خراب بس نبود آبرویی که ازم بردی که راه افتادی تو کوچه خیابونا به هرزگی؟ از خونه فرار کردی که چه غلطی بکنی؟
فاصله‌ها تمام می‌شود و منِ رویایی فکر می‌کنم کاش پدرم از دل‌تنگی در آغوشم بگیرد به‌جایش دست سنگینش با ضرب روی صورتم فرود می‌آید. از سستی زانوها و شدت ضربه‌اش روی زمین می‌افتم فریاد بلندش چهارستون خانه را می‌لرزاند چه رسد به منی که نفس‌هایم رفته و برنگشته‌اند:
_ می‌کشمت نمک به حروم می‌کشمت و این لکه ننگ و پاک می‌کنم.
با این حرف دستانش را بالا می‌برد و پر قدرت فرود می‌آورد جیغی از درد می‌کشم زیر آماج ضرباتش صحنه‌ها تکرار می‌شوند. کمربند هر بار بالا می‌رود پر قدرت‌تر فرود می‌آید آن‌قدر جیغ کشیدم که گلویم می‌سوزد. طعم خون را در دهانم حس می‌کنم، پدر که خسته می‌شود سعید شروع می‌کند. سیلی‌هایی که زده حرص‌اش را خالی نکرده کاش فقط درد کتک خوردن داشتم مرا حرف‌ها و ناسزا گفتن‌هایشان می‌کشد. با تیغ دولبه‌ کلمات ناحق و تهمت‌هایشان مرا ذره ذره می‌کشند. نگاه درمانده‌ام را به مادرم می‌دوزم اما وقتی سردی‌اش را می‌بینم تهی از هر حسی می‌شوم.
خسته که می‌شوند عقب می‌کشند من می‌مانم و حال نزارم تنم سر شده از ضربات متعدد قصد خروج از اتاق را که می‌کنند نفس حبس شده‌ام را نصفه نیمه رها می‌کنم. خسروخان به چهارچوب در که می‌رسد روی پاشنه پا می‌چرخد نگاه پر از نفرتش را به چشمانم می‌دوزد می‌گوید:
_ کاری می‌کنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی دخترِ خیره سر.
می‌گوید و نمی‌داند زهر کالامش جانم را ستانده این جسم که روی زمین در خود جمع شده فقط ظاهر است، آنچه مانده روحی سرگردان میان دنیا و اغماست. چرخش کلید در قفل را می‌شنوم و غم زده چشم می‌بندم به ‌راستی‌که او را با این همه قساوت و قضاوت دگر می‌توانم پدر بخوانم؟
با صدای دَر چشم‌باز می‌کنم و در تاریک و روشن اتاق چشم می‌چرخانم ضعف بر وجودم مسلط شده بود حسی از گیجی و گنگ بودن داشتم. نمی‌دانستم چه ساعتی از شب است فقط تاریکی را حس می‌کردم یک سیاهی مطلق که مرا احاطه کرده. طولی نمی‌کشد که خاموشی اتاق با نوری که به واسطه باز شدن در به اتاق نفوذ کرده روشن می‌شود سایه‌ای می‌بینم. زنی که میان چهارچوب در سینی به دست ایستاده مادرم است، هه مادر شاید در دوران استبداد مردهای خانه او را داشتم اما دقیقاً از زمانی که به‌جای باور من سرد شد او را هم ندارم.
دستش جلو می‌آید دست به‌کلید برق می‌زند و آن را روشن می‌کند با بروخورد نور دستم را مقابل چشمانم می‌گیرم. به نور که عادت می‌کنم آن را عقب می‌کشم هنوز وسط اتاق ایستاده و نگاهم می‌کند. چند قدم جلو می‌آید سینی را روی زمین می‌گذارد عقب گرد می‌کند و روی تخت می‌نشیند. خودم را از روی زمین بالا کشیدم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم نگاهم به غذای خوش رنگ و لعاب درون سینی می‌چسبد. شاید اگر هر وقت دیگری بود دلم از عطر خوشش مالش می‌رفت اما حال احساس می‌کنم این ظرف غذا هم به من پوزخند می‌زند.
_ چرا؟
صدایش ضعیف و سرد در اتاق می‌پیچد چه جوابی از من می‌خواهد؟ خیره در چشمانش می‌گویم:
_ چی چرا؟
اخم در هم می‌کشد.
_ قبلا وقیح نبودی.
پوزخند می‌زنم.
_ قبلا دخترت بودم قبلا سرد نبودی قبلا بهم اعتماد داشتی.
_ با اون افتضاحی که به بار آوردی چه توقعی داری؟
پوزخندم این بار صدادار می‌شود کسی که خودش را به خواب می‌زند را نمی‌شود بیدار کرد، او باور ندارد از منی که دست پرورده او و عزیزجان بودم برنمی‌آید چنین خودم را ذلیل کنم که زندگی‌ام را روی رویرانه‌های احساس و آرامش دیگری بنا کنم. فقط سکوت می‌کنم چرا که گفتن این حرف‌ها دردی را دوا نمی‌کند.
_ هی از خودم می‌پرسیدم چرا؟ کجا تربیتت اشتباه کردم که دنبال رابطه با مرد ‌زن‌دار بودی.
سفیدی دیوار چشمم را می‌زند.
_ رسوایی که به بار آوردی بس نبود که فرار کردی؟ چوب حراج زدی به آبرومون.
_ می‌موندم تا عقد اون مردک زن مرده بشم؟
_ توقع شاهزاده سوار بر اسب سفید داشتی با اون فضاحت؟
دردآلود و پربغض می‌خندم.
_ نه اون مردک زن مرده که دختر هم سن من داشت از سرم زیاد بود.
پر حرص می‌غرد:
_ بی‌چشم و رو.
می‌گوید و سلولم را ترک می‌کند همان گوشه اتاق دراز می‌کشم و چشم می‌بندم. نمی‌خواهم به چیزی فکر کنم ذهنم پر از تردد افکار اعصاب خرد کن است خواب می‌خواهم رفتن به عالم بی خبری شاید دردها کمتر شوند.
************************
خیلی وقت است بیدار شده‌ام اما خودم را به خواب زدم دوست نداشتم چشم‌باز کنم و سقف سفیدی را که تمام شب گذشته را به آن خیره شدم تا خواب به چشمانم آمد ببینم. با تمام مقاومتم وقتی کلید در قفل در اتاق چرخید چشم‌باز کردم اما در همان حالت ماندم در به‌ آرامی باز شد. می‌توانستم حس کنم کسی که در را باز کرد میان چهارچوب در ایستاده با خیال حضور مادرم گفتم:
_ کسی که قرار بمیره نیاز به آب و نون نداره.
_ چه بلایی سرت اومده.
به یک‌باره در جایم نشستم و به طرف در چرخیدم سرم از این حرکت و ناگهانی و ضعف گیج رفت و چشمانم تار شد دقیقه‌ای طول کشید تا تاری دیدم برطرف شد و دختری جوان و خوش‌چهره‌ای را سینی به دست میان اتاق دیدم. پوست سفید و چشم و ابروی مشکی‌اش از او نمونه یک دختر شرقی را ساخته بود چهره ملیح و دلنشینی داشت با تردید نگاهم می‌کرد باز سوالش را تکرار کرد:
_ چه بلایی سرت اومده صورتت رو تو آینه دیدی؟
به آینه چه نیازی‌ست وقتی من با هنر دست آن دو مرد آشنا هستم؟ سرد و بی‌روح نگاهش می‌کنم در برابر جواب ندا‌ن هایم سکوت نمی‌کند.
_ چرا چیزی نخوردی؟ رنگت پریده حتماً ضعف داری، فشارت میوفته.
_ برو بیرون.
سینی را مقابلم روی زمین می‌گذارد و خودش هم می‌نشیند.
_ نون و عسل خوبه جلوی افت فشار رو می‌گیره.
_ من چیزی نمی‌خوام برو و اینا رو هم ببر.
لقمه‌ای از کره و عسل می‌گیرد و دستش را به سمتم دراز می‌کند تا لقمه را بگیرم.
_ به ترحم نیازی نیست، برو هم کلام شدن با من جرمه تو این خونه.
لقمه را با سماجت جلوی صورتم می‌گیرد سرم را به سمت شانه کج می‌کنم.
_ چیزایی که راجبت می‌گن راسته؟
به سرعت سرم را برمی‌گردانم می‌خواهم حرفی بزنم اما زبان به دهان می‌گیرم و فقط خیره نگاهش می‌کنم من کم قضاوت نشدم این بار هم به علاوه دفعات قبلی شود.
_ بزار کمکت کنم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 191پارت
  • 5Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان
  • 191پارت
  • 5Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان