رمان رج به رج عشق

  • 191پارت
  • 6Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان

سلام همراهان گرامی خیلی دوست‌دارم بدونم تا اینجای کار نظرتون راجب رج به رج عشق چیه؟

  • برای سرگرمی بد نیست😕

    رای ها: 0 0.0%
  • اصلا خوشم نمیاد این چیه می‌نویسی🥵

    رای ها: 0 0.0%
  • خیلی خوبه دوسش دارم بیشتر پارت بذار❤

    رای ها: 0 0.0%
  • عالیه عاشقشم😍🥰

    رای ها: 1 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • Poll closed .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت180
_ می‌دونی سادناجون ما به رسمی داریم اونم اینه که عروس باید برای داماد حسابی برقصه پاشو که وقته دلبری از آقا داداشمه.
حسام با خنده‌ای فروخورده صدایش می‌کند.
_ هاله...
با شیطنت ابرو بالا می‌اندازد.
_ داداش به نفع شما دارم تلاش می‌کنم.
ادامه جمله‌اش را رو به من می‌گوید:
_ پاشو دیگه عروس خانم.
_ آخه زشته همین اول کاری مثل این دختر بچه‌ها بیام اون وسط نمی‌گن چه عروس جلفی.
سر حسام به گوش نزدیک می‌شود.
_ الان که فکر می‌کنم هاله راست می‌گه یکم هنرنمایی کنی بد نیست.
در این گیر و دار فیلم‌بردارهم با خواسته‌ای جدید به هاله می‌پیوندد.
_ لطف کنید بیاید می‌خوام رقص عروس و داماد رو بگیرم.
حسام با چشمان متعجب می‌گوید:
_ من دیگه چرا؟
فیلم‌بردار خیلی عادی جواب می‌دهد.
_ با عروس‌خانم برقصید.
چهره نا باور حسام خنده را به لب‌های من و هاله کشاند. حسام جدی می‌شود.
_ اصلا خانم فکرشم نکنید.
جواب حسام قاطع بود ولی شیطنت هاله هم تمامی نداشت.
_ خب به کاری کنیم داداش شما بیا رقص سادناجون رو نگاه کن.
_ همین‌جا خوبه.
_ نه داداش از نزدیک کیفیتش بیشتره.
فیلم‌بردارهم که دست‌بردار نبود در نهایت با همکارهاله موفق شد ما را به فضایی که برای پیست رقص خالی کرده‌بودند بکشاند. با بلند شدن ما صدای تشویق‌ها و هلهله‌ها به اوج رسید. به اشاره فیلم‌بردار حسام جایی ایستاد که زاویه‌ دید خوبی داشته‌باشد. آهنگ را عوض می‌کنند و صدای خواننده در سالن می‌پیچد. با حرکات آرام شروع به رقصیدن می‌کنم و کم‌کم حرکات بدنم را به ضرب آهنگ هماهنگ می‌کنم. هیجان زیادی اطرافم جریان دارد که هولم می‎‌کند اما موج اصلی هیجان زمانی به رگ‌هایم تزریق شد که حسام با چشمانی پر از حس نگاهش را به من دوخته بود.
چی‌کار می‌کنی این‌جوری که دیوونه می‌شم
بیا دلبریتو یکم کم‌ترش کن
دلم عاشقه بیشتر از این نزار عاشقت شم
داره می‌ره قلبم بیا باورش کن
جوری چشمانش پر از برق بودند که ناخودآگاه من هم ناز و کرشمه بیشتری به حرکاتم دادم.

حدی داره دل بردن واسه تو مردن
همه عالم ای وای چه بده حالم
دلم دیگه طاقت نداره دلم بی‌قراره
داره کم میاره
دیگه خستم از حالت چشم تو
حالای باحاله نصفه کاره
برای منی که عشق را از عسلی‌های نافذش می‌خواندم صدای هلهله و سوت و کف مهم نبود. هیجانی که سالن را فراگرفته بود در برابر موج تحسین نگاهش هیچ بود.
می‌لرزونه این زلزله قلبم و دین و ایمونمو
زندگیم و بهم ریخته چشمات
به آدم توی زندگی غیر این که کسی مثل تو
داشته باشه مگه چیزی می‌خواد
با ناز چرخی زدم و دوباره حرکاتم را از سر گرفتم. آرام و با ناز می‌رقصیدم.
حدی داره دل بردن واسه تو مردن
همه عالم ای وای چه بده حالم
دلم دیگه طاقت نداره دلم بی‌قراره
داره کم میاره
دیگه خستم از حالت چشم تو
حالای باحاله نصفه کاره
با چند قدم خودش را به من نزدیک کرد و دسته‌ای اسکناس نو را دور سرم چرخاند و بعد در روی سرم ریخت. دستش را به سمتم گرفت، دست در دستش گذاشتم و میان آغوشش چرخی زدم.
حدی داره دل بردن واسه تو مردن
همه عالم ای وای چه بده حالم
دلم دیگه طاقت نداره دلم بی‌قراره
داره کم میاره
دیگه خستم از حالت چشم تو
حالای باحاله نصفه کاره
(دلبری_ شهاب مظفری)
پایان آهنگ هم‌زمان شد با گلِ بوسه‌ای که حسام روی پیشانی‌ام کاشت. صدای جیغ و هیجان جوان‌ها قطع نمی‌شد. نفس‌نفس می‌زدم از ذوق و شوری که وجودم را در بر گرفته‌بود.
_ من نمی‌گم دلبریت رو کم کن خانم اتفاقا می‌خوام همین‌طوری به دلبری‌هات ادامه بدی ما که بالاخره تنها می‌شیم.
‌لب‌هایم را گاز می‌گیرم. خجالت زده نگاهم را به کرواتش می‌دوزم.
_ خیلی عالی بود عروس‌خانم.
فیلم بردار دوربینش را به وسیله بند زخیمی که داشت به شانه‌اش آویزان کرد و نزدیک ما شد.
_ فعلا دیگه باهاتون کاری ندارم تا آخر مجلس که به سری عکاسی و فیلم برداری داریم.
از او تشکر کردیم و خواستیم کمی استراحت کرده و از خود پذیرایی کند. بعد از رفتن فیلم‌بردارحسام هم قصد ترک مجلس زنانه را کرد عمه‌هایش دوره‌اش کردند. عمه رضوان با عشق نگاهی به سر تا پای حسام کرد و گفت:
_ چشمم کف‌پات چه دامادی شدی عمه‌جان.
حسام اخم ساختگی کرد.
_ خدا نکنه دور از جان رضوان‌بانو.
_ الهی به قربون این رضوان بانو گفتنت برم.
عمه راضیه لبخندی مهربان حواله‌ام کرد.
_ عروس‌خانم چه نازی داری بیچاره پسر داداشم چه نازهایی باید بخره.
سرخ و سفید شدن فایده‌ای نداشت وقتی همه دست به دست هم داده‌بودند را مرا خجالت زده کنند. مامان‌فاطمه حرف راضیه‌خانم را کامل می‌کند.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت181
_ عروسم حق داره هر چقدر دلش خواست ناز کنه که پسر من بلده چطور ناز زنش رو بکشه.
حسام معذب از حضور در زنانه رو به مامان‌فاطمه می‌گوید:
_ حاج‌خانم این عروس ما دست شما امانت خوش‌بگذره شبش من برم مردونه.
مامان‌فاطمه تبسم کوتاهی می‌کند.
_ برو حسام‌جان خیالت راحت.
بعد از رفتن حسام قصد رفتن به سمت جایگاه را می‌کنم اما ریحانه و عطیه که چادرهایشان را درآورده‌اند مانع‌ام می‌شوند.
_ کجا عروس‌خانم یکم هم با ما بد بگذرون همه‌اش که نمیشه با داماد باشی.
چشمکی می‌زند و جمله‌اش را عطیه باشیطنت کامل می‌کند.
_ خواهرشوهرفکر آخر شبت هم باش البته من و مامان صبح کاچی پختیم برات تو یخچال گذاشتیم به وقت لازمت شد.
چشمانم راه گردترشدن نداشتند.
_ عطیه‌خانم دارم برات بالاخره نوبت شما و آخر شبت هم می‌رسه.
هر دو قهقهه بلندی می‌زنند. دستم را می‌گیرند و مجبور به رقصم می‌کنند.
_ چو فردا شد فکر فردا کنیم حالا بزار برسه اون شب...
از پرویی‌اش حیران می‌مانم. زن‌داداش ما هم شناگرماهری بود الحق که فقط همین عطیه حریف سعید می‌شد و بس. کمی میان حلقه‌ای که جوان‌ها بعد از رفتن حسام در پیست رقص تشکیل داده بودند رقصیدم. نگاه دختران فامیل برایم خنده‌دار بود. زیبا و زهره دختردایی‌ها و آرام و آسمان و نیایش دخترخاله‌هایم گاهی با کنجکاوی خیره‌ام می‌شدند، حتی سارا و سمیرا دخترهای عمو منصور و فریده دختر عمه‌منصوره که شاهد حال بدم در آن روز بود هم سعی در کنترل خود داشتند اما کاملا می‌فهمیدم که سوال‌های زیادی مخصوصا درباره حسام دارند. این میان دلیل نگاه کینه‌توزانه پرستو و پروانه دخترهای عمو محمود را درک نمی‌کردم. همیشه به خاطر علاقه زیاد عزیزجان به من شاکی بودند اما این حجم از حرص و ناراحتی برایم قابل حضم نبود. بی‌اهمیت به آن‌ها خودم را بخ رقص به هاله مشغول کردم.
وقتی به خستگی به سمت جایگاه رفتم تا بنشینم مادرم با لیوانی شربت کنارم نشست. از اول مجلس سرگرم مهمان‌هایش بود.
_ بیا مادر بخور اینو هم تشنگیت برطرف می‌شه هم شیرینیش نمی‌زاره فشارت بیوفته.
_ مرسی.
لیوان را از دستش گرفتم و کمی از آن را سرکشیدم.
_ خوشگل شدی، با این که خیلی آرایشت رو غلیظ نکرده اما خیلی زیبا شدی.
چشمانش برقی از اشک را در خود داشتند.
_ ممنون.
_ می‌دونم هنوز دلت صاف نشده ولی کاش باورکنی چقدرخوشحالم از این که خوشبختیت رو می‌بینم. آرزوم برآرده شده دیگه چی از خدا بخوام؟ عزت و احترامی که بین این خانواده داری حکمت خداست تا به منِ مادر بگه چقدر اشتباه کردم و کجا وایستادم.
صدایش بغض دارد اما اشک‌هایش را مهار می‌کرد. امشب وقت تلخی نبود وقتی لحنش پر از صداقت و خواهش برای باور حرف‌هایش بود عذابش نمی‌دادم.
_ باورمی‌کنم.
لبخند پربغضی می‌زند و نگاهش را به جمعیت درحال رقص می‌دوزد. من هم همین‌کار را می‌کنم و برای مونا و عمه‌آذین که برایم دست تکان‌ می‌دادند لبخند زدم. عزیزجان کنار عمه منصوره و زن‌عموهایم نشسته بود. دلم می‌خواست یک دل سیر با او حرف بزنم و بگویم گذشته را به دست فراموشی سپردم. امشب نقطه پایان تمام سیاهی‌هایی که در روح و قلبم شبیه حفره‌ای می‌ماند بود. امشب غمی نباید همراه من به خانه‌ام می‌آمد.
خاله نرگس و خاله ناهید به همراه زندایی‌هایم به ما نزدیک می‌شدند. به احترامشان از جایم بلند شدم. وقتی به جایگاه رسیدند نگاهی بین هم رد و بدل کردند انگار که برای حرف زدن مردد بودند. در آخر زندایی زهرا با رویی‌گشاده درآغوشم کشید.
_ مبارک باشه سادناجان خوشبخت بشی.
_ ممنون زندایی‌جون.
به ترتیب با بقیه هم خوش وبش کردم. خاله نرگس دست آخر طاقت نیاورد و گفت:
_ سادناجان خاله کجا بودی این مدت؟ ما که نفهمیدیم چی شد نه به اون موقع که اون آبروریزی به بار اومد و تو هم گذاشتی رفتی، الان هم که نسرین و خسروخان چیز دیگه می‌گن و این مجلس و خبر ازدواجت.
نگاهم بین همه‌شان چرخید می‌دانستم این حرف بقیه‌شان هم هست اما چیزی بروز نمی‌دهند. به جای من مادرم جواب می‌دهد.
_ نرگس الان جای این حرفا نیست. سوالی دارید از خودم بپرسید اوقات این بچه رو تلخ نکنید به اندازه کافی ناراحتی کشیده.
خاله نرگس رو ترش می‌کند و به‌جایش خاله ناهید می‌گوید:
_ نسرین چه ناراحتی خب حق بده برامون سوال پیش بیاد.
بیشتر از این سکوت را جایز نمی‌دانم.
_ شما راست می‌گید سوال براتون پیش میاد وقتی باور بی‌گناهی من و بازی که با آبروم شد براتون سخت باشه.
زندایی سعیده میانه را می‌گیرد.
_ راست می‌گه بچه این چه بحثیه الان، خوشبخت بشی زندایی‌جان دایی‌هات ببیننت خیلی خوشحال می‌شن.
_ ممنون زندایی.
بعد از رفتن آن‌ها و مادرم مجالی برای تنهایی ندارم چون دخترعمه‌های حسام برای تبریک کنارم می‌آیند. زمان به سرعت می‌گذرد و مامان‌فاطمه و مادرم همه را به صرف شام به سالن کناری دعوت کردند. با راهنمایی هاله به سمت دری که در گوشه سالن بود رفتم.
_ سادناجان اینجا به راهرو هست انتهاش به اتاقه برای شما میز چیدن برو فیلم بردارهم هست، من برم خان‌داداشم رو صدا کنم.
سری تکان دادم و به سمت راهرو قدم برداشتم. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدای پاشنه‌های کفشی از پشتِ‌سرم باعث توقفم شد. برگشتم تا منبع صدا را ببینم که پرستو را با قیافه‌ای درهم می‌بینم.
_ چیزی می‌خوای پرستوجان؟
یک قدم دیگری جلو آمد و تحقیرآمیز نگاهم کرد.
_ من از عوضی مثل تو چی می‌خوام.
اخم‌هایم درهم می‌شود.
_ با چهارتا دروغ و دو قطره اشک همه رو خام کردی تا یادشون بره چه غلطی کردی آویزون مرد زن‌دار شدنت کم بود فرار هم کردی. راستی کجا بود اون دو سال؟ به کیا پریدی؟ برام سواله بدونم با اون پرونده سیاه چطور خودت رو به این خانواده چسبوندی؟
لب‌هایم را محکم بهم فشردم.
_ من جواب سوالات رو می‌دونم منتها جواب همه‌اش رو تو خونتون جلوی بابات می‌دم شاید اونم دلش بخواد بدونه صاحب اون ماشینی که دخترش رو زیاد سوار می‌کنه کیه.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت182
صدای عمه‌آذین عصبانی‌ست و همین خشم لب‌های پرستو را به هم می‌دوزد و رنگش را می‌پراند.
_ داداش خسرو چی گفته بود؟ نگو خبر نداری که از مادرت که عالم و آدم رو خبردار می‌کنه بعیده دختراش رو جا انداخته باشه.
عمه‌آذین نگاهی به منِ ساکت می‌اندازد.
_ تو چرا اینجایی برو شوهرت منتظرته.
سری تکان می‌دهم و بی‌توجه به پرستو آن‌جا را ترک می‌کنم. وارد اتاقی که هاله گفته بود شدم. متحیر نگاهم دورتادور اتاق چرخید. یک طرف اتاق تمام شیشه و نمایی به سمت یک باغچه داشت. کف اتاق هم شیشه بود و آب زیر آن جریان داشت. گلبرگ‌های رنگی هم در آب شناور بودند. میزی وسط اتاق بود که به زیبایی چیده شده بود. فضا نیمه تاریک و روشنی اندکش هم به وسیله شمع‌های تزیینی بود. موسیقی بی‌کلامی هم با صدای کم پخش می‌شد.
_ چطوره؟ خانمم می‌پسنده؟
صدایش از کنار گوشم می‌آمد. نفس‌های گرمش پوست گردنم را نوازش می‌داد.
_ مگه می‌شه تو کاری کنی من خوشم نیاد؟ چقدراینجا قشنگه.
دست‌هایش دورم حصار می‌کشند.
_ برای عروس زیبای من اینا کمترینه.
سرم را به سینه‌اش تکیه می‌دهم.
_ خوبی‌هات تمومی ندارن.
_ نه وقتی قراره شما به روش‌های خوشگل ازم تشکر کنی.
از شیطنتش هم خنده‌ام می‌گیرد هم خجول می‌شوم. از پشتِ‌سرم می‌آید و رو به رویم می‌ایستد. نگاهی به سرتاپایم می‌اندازد.
_ باورم نمی‌شه این حالمو، دلم تو این چند ساعت کوتاه برات تنگ شده بود. اگر تموم نمی‌شد پا می‌شدم میومدم دستت رو می‌گرفتم و می‌بردم.
_ کجا می‌بردی؟
_ به جا که فقط من باشم و تو و آرامش به خلوت دو نفره...
دستم را می‌گیرد و به سمت میز می‌برد. صندلی را برای نشستنم عقب می‌کشد. می‌نشینم او هم رو به رویم می‌نشیند. روی میز دومدل غذا و ژله و سالاد و ماست و نوشیدنی چیده شده‌بود.
_ چی میل دارید بانو؟
دستم را تکیه‌گاه چانه‌ام می‌کنم.
_ من دلم شام خوردن نمی‌خواد دوست دارم برم تو باغچه‌ای که از اینجا پیداست قدم بزنم فضاش وسوسه برانگیزه.
اخم کم‌رنگ و ساختگی ابروهایش را به هم پیوند می‌دهد.
_ این‌جوری با دلبری حرف نزن که اصلا تو این به مورد راه نداره. باید شامت رو کامل بخوری خبر دارم از صبح تا حالا درست حسابی چیزی نخوردی.
با صدای آرام فیلم‌بردار یکه خورده به او نگاه می‎کنم.
_ چه داماد با جذبه‌ای...
_ من اصلا متوجه حضور شما نشدم.
لبخندی می‌زند و دوربینش را پایین می‌آورد.
_ حق داری مشغول دل‌دادن و قلوه گرفتن بودین.
لب می‌گزم.
_ شکار لحظه‌های خوبی کردم برای شام تنهاتون می‌زارم در آرامش غذاتون رو بخورید.
نگاه از مسیر رفتن فیلم‌بردار می‌گیرم.
_ خیلی بد شد.
_ چرا بد شد؟
لب برمی‌چینم.
_ یعنی همه حرفامون رو شنیده؟
_ نه خانمم حرفای مربوط به خوبی من و تشکرهای شما در گوشی بود.
گونه‌هایم رنگ می‌گیرند.
_ حسام‌جان...
_ جانم.
طوری جانم را با احساس و زیبا به زبان آورد که به کلی یادم رفت چه می‌خواستم بگویم. فقط خیره چشمانش بودم.
_ شامت رو بخور می‌برمت قدم بزنی شاید فرصت نشه تو این باغچه قدم بزنی ولی همین امشب با لباس عروس می‌برمت به جای خلوت و قشنگ که قدم بزنی.
سرم را به نشانه تایید تکان می‌دهم.
_ جایی که تو میگی قطعا از این باغچه بهتره.
از جایش بلند می‌شود و کنارم می‌ایستد.
_ بانوچی میل دارند؟
ریحانه راست می‌گفت، حسام را باید شناخت تا بفهمی پشت نقاب جذبه و محکم چه شخصیت مهربان و دوست‌داشتنی هست.
_ هر چی حاج‌آقامون میل دارند.
چشم ریز می‌کند و روی صورتم خم می‌شود، تکیه‌ام را به پشتی صندلی می‌دهم.
_ حاج‌آقاتون هوس طعم رنگ سرخی که روی لب‌های خانمش نشسته رو داره.
حجم زیادی از گرما تنم را احاطه می‌کند. می‌خواهم چیزی بگویم که کمی فاصله بگیرد.
_ من... من میل ندارم ممنون همین چلوگوشت خوبه.
چین گوشه چشمانش اما از بیشتر خراب کردنم می‌گوید. دستی به لب‌هایش می‌کشد.
_ به نظرم شما نمی‌تونی خودت امتحانش کنی اونو بسپر به من.
کم راست می‌کند و از من فاصله می‌گیرد. از دیس برایم کمی از باقالی‌پلو با گوشت می‌کشد. ظرفی از سالاد و ماست و ژله هم کنار دستم می‌گذارد.
_ اینا خیلی زیاد هستن حسام‌جان.
سرجایش می‌نشیند و برای خودش هم غذا می‌کشد. اشاره‌ای به بشقاب غذایم می‌زند.
_ اون بشقاب باید خالی بشه برای ادامه امشب انرژی لازم داری.
استرسی به جانم می‌افتد از اشاره‌اش، داغی گونه‌هایم را حس‌ می‌کنم. نگاه حسام ریزبینانه روی صورتم زوم می‌شود.
_ چرا صورتت سرخ شد؟
تکه‌ای گوشت سر چنگال زده و به دهان می‌گذارم.
_ هیچی فکر کنم از گرماست.
چشم‌هایش می‌خندند ولی حالت عادی‌اش را حفظ می‌کند. مقداری از آب معدنی را در لیوان می‌ریزم و سرمی‌کشم تا خنکی‌اش آتش نشسته برجانم را خاموش کند.
بعد از این که غذایمان را خوردیم اتاق را ترک کردیم و به سالن برگشتیم تا برای خروج از سالن حاضرشویم. هاله با هیجان نزدیکمان می‎شود.
_ وای داداش همه منتظرن شما بیاید بیرون تا حرکت کنن. یعنی همه قسمت‌های عروسی به طرف این کارناوال عروس به طرف...
_ همه می‌خوان بیان؟
هاله با ذوق می‌گوید:
_ آره همه فامیلای درجه یک می‌خوان بیان، آقای هدایت می‌خواد گوسفند قربونی کنه برای همین اول باید بریم اونجا.
متعجب نگاهی به حسام می‌اندازم.
_ من در جریان نیستم یعنی فکر نمی‌کردم...
نمی‌گذارد جمله‌ام را تمام کنم.
_ عزیزم پدرت خواسته پس میریم چیزی نیست.
من همین‌قدر همراهی را هم از خسروخان انتظار نداشتم، حالا که او از موضع خود کوتاه آمده من که سر جنگ ندارم. به هاله می‌گویم عطیه را صدا بزند تا شنلم را بیاورد. دقایقی بعد به کمک حسام شنلم را می‌پوشم و کلاهش را روی صورتم می‌کشم. در بین کف و هلهله افراد اندکی که در سالن بودند بیرون رفتیم. عده‌ای تا سوارماشین شویم روی سرمان نقل و سکه‌های شادباش می‌ریختند. حسام ماشین را به راه انداخت و پشتِ‌سر ما بقیه ماشین‌ها به راه افتادند. این حجم از ماشین و افراد را برای بدرقه عروس و داماد زیاد می‌دانستم اقوام حسام از روی محبت و دوست‌داشتن می‌آمدند ولی بعضی از فامیل‌های خودمان را می‌شناختم، فقط برای رفع کنجکاوی‌هایشان می‌آمدند.
ماشین‌هایی که سرنشینانشان جوان‌ها بودند پرهیاهوتر بودند. حسام گاهی تذکر می‌داد که با سرو صدایشان ایجاد مزاحمت نکنند. خیابان‌ها را با سرعت طی کردیم و به خانه پدری‌ام رسیدیم. به‌محض پیاده شدن بوی اسپند به همراه دود غلیظی در بینی‌ام پیچید. بزرگ‌ترها جلوی در خانه ایستاده‌بودند. کمی کلاه شنل را از صورتم فاصله دادم تا اطرافم را ببینم. خسروخان کنار حاج رضا ایستاده بود و با اشاره‌اش به قصاب گوسفندی پیش پایمان سر بریده شد. چشم از صحنه رو به رویم گرفتم و از مقابل خونِ ریخته شده گذشتیم و وارد حیاط خانه شدیم. پا به سمت عزیزجان تند کردم و در آغوشش گرفتم.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت183
_ عزیزجون بالاخره تموم شد.
دستش را روی کمرم گذاشت.
_ به خوشی هم گذشت دخترکم آرزوی منم برآورده شد.
از آغوشش بیرون آمدم و این‌بار مادرم مرا به خود فشرد.
_ خوشبخت بشی مادر تا به امروز منه مادر نتونستم برات خوشی بسازم.
از منی که پر از بغض بودم فاصله گرفت و رو به حسام گفت:
_ خیلی ظلم درحق این دختر شد به جای ما خوشبختش کن.
حسام سربه زیر رو به عزیزجان و مادرم با ادب کامل جواب می‌دهد.
_ من تمام تلاش و خواسته‌ام خوشبختی سادناست خیالتون راحت.
مادرم میان اشک‌هایش لبخند می‌زند و عزیزجان زیرلب قربان صدقه حسام می‌رود. تنها مامان‌فاطمه بود که گریه نمی‌کرد. حتی عمه‌آذین و مونا و ریحانه و عطیه و هاله هم چشمانشان خیس بود.
_ پسرم از امشب دیگه مسئولیتت خیلی بیشتر شده، مبادا اشک به چشم عروست بیاد مگر به خوشی. زندگی بالا و پایین داره، مشکلات و بحث‌های زناشویی میاد و میره ولی یادتون باشه پشت و پناه هم باشید. عاقبت بخیر باشید.
پیشانی جفتمان را می‎بوسد و عقب می‌رود. به سمت پدرها می‌رویم حالا سعید هم کنار آن‌ها ایستاده. حاج رضا با محبت برایمان آرزوی خوشبختی می‌کند. با چشمان خیس به خسروخان نگاه می‌کنم.
_ ممنون.
سرش را تکان می‌دهد.
_ در این خونه همیشه به روت بازه دختر، به مادرت سر بزن.
دست حسام را می‌فشارد و سری برای هم تکان می‌دهند. می‌خواهم شنل را روی موهایم بی‌اندازم که سعید را رو به روی خودم می‌بینم.
_ تا الان برادر خوبی نبودم ولی می‌تونی از اینجا به بعد بهم اعتماد کنی. امیدوارم بتونی از اشتباهاتم بگذری خوشبخت باش.
سوییچ ماشینش را در دستانش می‌چرخاند و سرش پایین است.
_ تو و عطیه تا دم خونه نمیاین؟ عطیه دوست داشت بیاد.
سربلند می‎کند.
_ میایم شما برید منتظرن.
مجدد سوار ماشین شدیم و مقصد بعدیمان خانه بود. خانه‌ای که رویای قابل لمس من بود. شب‌ها و روزهای زیادی در فکر به آشیانه‌ای که قصد ساختنش را داشتیم گذشت. گاهی خیلی دور و گاهی خیلی نزدیک بود. خوشی و ناخوشی‌های بسیار دیدیم تا به امشب برسیم. امشب شاید پایان به نظر بیاید اما در اصل برای ما آغاز است. چشم از خیابان غیر آشنا می‌گیرم.
_ کجا میریم؟
دستم را می‌گیرد.
_ به خانمی دلش قدم زدن می‌خواست.
_ حسام ماشین‌هایی که دنبالمون هستن رو دیدی؟
از آینه پشتِ‌سرش نگاهی می‌کند.
_ محکم سرجات بشین کمربندت رو هم ببند.
تعجب می‌کنم.
_ چرا؟
_ چون می‌خوام به کوچولو تخلف راهنمایی رانندگی داشته‌باشم.
با یک نگاه به دور برگردان و پشتِ‌سرش سرعتش را زیاد کرد. هم‌زمان با او بقیه ماشین‌ها هم سرعت گرفتند. در یک لحظه‌ که چندتایی از ماشین‌ها از کنارمان رد شدند حسام به جای مسیر مستقیم با سرعت دوربرگردان را دور زد و وارد مسیر فرعی شد.
_ با این که دوست‌نداشتم اما مجبور شدم بپیچونمشون.
متحیر لب زدم.
_ حسام اونا به خاطر ما اومده بودن.
شانه بالا می‌اندازد.
_ بعدا از دلشون درمیارم خسته شدم ازبس زیر زره‌بین بقیه بودیم، از این زمان به بعد وقت خلوت ماست.
همان لحظه تلفن‌همراه حسام شروع به زنگ زدن کرد. گوشی‌اش را از جیب کتش در‌آورد و به سمتم گرفت.
_ جواب بده.
_ چی بگم آخه؟
_ بزار رو بلندگو.
کاری که گفت را انجام دادم و صدای مهدی در ماشین پیچید.
_ کجا پیچیدی شاه‌داماد؟
_ خیلی کنجکاوی؟
لحن حسام تهدیدآمیز است.
_ نه حاجی من غلط بکنم برید خوش‌بگذره.
_ حالا شد ماشین‌هایی که موندن به حساب من ببر کافه اون رفیقت ازشون پذیرایی کن.
_ چشم داداش شما امر کن.
_ چشمت بی‌بلا داداشم.
_ سلام به زن‌داداشم برسون خداحافظ.
_ خداحافظ.
گوشی را قطع می‌کنم و تحویلش می‌دهم. کمی بعد متوجه شدم مسیر خانه‌باغ را می‌رفتیم. خیلی زود به خانه باغ رسیدیم. با دو بوق کوتاه عموابراهیم در را باز کرد.
_ سلام آقا به مبارکی باشه بازم تبریک میگم خوشبخت باشید.
شوق و ذوق و تبریک خالصانه‌اش لبخند به لبم می‌آورد.
_ ممنون عموابراهیم چرا نیومدید عروسی.
_ آقاحسام به کاری از ما خواسته‌بود که واجب بود.
سوالی نگاهی به حسام می‌کنم.
_ دستت درد نکنه عمو جبران کنم.
_ جبران شده‌ست.
با تک بوق کوتاهی وارد باغ می‌شویم. حیاط باغ تاریک بود.
_ چقدر اینجا تاریکِ؟ چراغ‌ها روشن نیست.
ماشین را گوشه‌ای پارک می‌کند.
_ خواستم متفاوت عمل کنم گفتم به جای بستن چشمات عموابراهیم فضا رو تاریک کنه.
با خنده می‌گویم:
_ اینطوری به جای سورپرایز زهرترک می‌شم. حیاط باغ تو این تاریکی با درختاش خوف داره.
پیاده می‌شود، ماشین را دور می‌زند و در را برایم باز می‌کند.
_ بفرمایید بانو تا من هستم از چیزی نترس.
_ نمی‌ترسم که...
دستش را پیش می‌آورد، دستم را در دستش می‌گذارد و به کمکش از ماشین غول‌پیکرش پیاده می‌شوم.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت184
_ یعنی قسمت سخت امشب سوار و پیاده شدن از این ماشین بود.
_ هی خانم نگو که ماشین محبوبم مشکل داری.
_ نه چه مشکلی فقط خیلی قدش بلنده.
آرام می‌خندد.
_ میگم قدش رو کوتاه کنه.
_ منو دست میندازی حسام‌خان.
بازویم را می‌گیرد و کمک می‌کند در تاریکی باغ قدم بردارم. به سمت راست حرکت می‌کنیم. به چند قدم که راه می‌رویم شاخ و برگ درختان را واضح‌تر می‌بینم. دست حسام دور کمرم حلقه می‌شود. لب‌هایش گوشم را لمس می‌کنند.
_ برای دیدن سورپرایزت آماده‌ای؟
مثل خودش با صدایی آرام جواب می‌دهم.
_ حسام دل تو دلم نیست بگو چیه.
لاله گوشم را می‌بوسد.
_ نمی‌گم باید ببینی.
ثانیه‌ای بعد از حرفش فضای اطرافمان روشن می‌شود. شگفت زده نگاهی به باغ‌راه بین درختان می‌کنم که با بادکنک‌ها و کاغذهای رنگی و ریسه تزیین شده بود. با نورپردازی‌های خاص روی شاخ و برگ درختان طرح قلب‌های رنگی افتاده‌بود.
_ وای حسام چی‌کار کردی؟
دستم را می‌گیرد و وادار به حرکتم می‌کند.
_ بیا بریم می‌خوایم قدم بزنیم.
آهسته و قدم‌زنان از میان درختان ‌عبور می‌کردیم. ازگوشه‌ای مِه و حباب بلند می‌شد.
_ امشب خیلی رویایی بود حسام واقعا ممنونم.
_ واسه کاری که وظیفه‌ام بوده تشکر می‌کنی؟
_ تو وظیفه‌ای نداشتی رابطه خراب منو خانواده‌ام رو وصله پینه کنی ولی این‌کار رو کردی تا من امشب آسایش داشته باشم.
_ قبلا هم بهت گفتم آرامش تو آرامشِ منه.
نفس عمیقی می‌کشم و هوای پاک باغ را مهمان ریه‌ام می‌کنم. نسیم خنکی از میان شاخ و برگ‌ها درجریان بود و تار موهای رها شده روی پیشانی‌ام را به بازی می‌گرفت.
_ مثل معجزه اومدی وسط زندگیم یه روزایی فکر می‌کردم آینده‌ای ندارم مثل خیلی از زنایی که در حقشون ظلم می‌شد صرفا به خاطره جنسیتشون روزگارشون با سیاهی گره می‌خوره.
_ به گذشته و اتفاقاش صرفا به چشم به تجربه نگاه کن.
حرفش را تایید کردم.
_ کاش همین‌طور که من رها شدم از قفسی که به سری تفکر جاهلانه ساخته راه نجاتی هم برای بقیه باشه. کاش خدا دستشون رو بگیره.
_ ما نمی‌تونیم همه زنانی که بهشون ظلم شده نجات بدیم شاید بتونیم به کمک ریزی به به عده‌شون بکنیم. بیشتر باید براشون دعا کنیم خدا به راه نجات براشون قرار بده.
_ اوهوم.
_ خسته که نشدی؟
_ نه مگه کنار تو بودن اونم تو این مسیر قشنگ خستگی میاره؟
_ انقدر شیرین نباش دختر خوب...
می‌خندم بلند و رها بی‌هیچ ترسی از قضاوت، شادی‌ام را بروز می‌دهم. حسام هم همپای من می‌خندد. از باغ‌راه بیرون می‌آییم و ادامه مسیر تا کلبه هم به همین صورت تزیین شده بود. نرده‌های بالکن کلبه را با گل تزیین کرده بودند. روی میز چوبی که در بالکن بود هم پر بود از فاصله‌ای که داشتیم پیدا نبود. چند قدم باقی‌مانده را هم طی کردیم و از پله‌ها بالا رفیتم. حیرت زده دست حسام را می‌فشارم.
_ وای خدا حسام تمومی نداره این همه قشنگی؟
_ من سعی می‌کنم تا وقتی بیداری امشب فقط قشنگی ببینی.
روی میز پر بود از شمع و گل و یک جعبه کادویی کوچک کنار یک سبد گل‌نرگس بود. به سمت میز هدایتم می‌کند.
_ کادوت رو باز کن.
_ کادو دیگه برای چی؟ امشب با خوشی‌هاش خودش کادو بود.
_ قابل خانمم رو نداره بازش کن.
با لبخند و هیجان دست دراز می‌کنم و جعبه مربعی شکل را برمی‌دارم. با مکث و آرام در جعبه را باز می‌کنم. با دیدن چیزی که در جعبه بود جیغی از سر هیجان می‌کشم.
_ وااای...
_ ای‌جان...
جیغ بلندتری می‌کشم.
_ حسام چی‌کار کردی تو؟
سوییچ را از جعبه‌اش بیرون می‌کشم و مقابلم می‌گیرم.
_ مبارکت باشه خانم.
_ وای ممنونم اصلا باورم نمی‌شه.
_ زودتر از اینا باید می‌گرفتم ولی وقت نشد، نمی‌خوای ببینیش؟
_ مگه اینجاست؟
_ آره یکم بگردی پیداش می‌کنی.
نگاهی به دور و اطراف می‌اندازم.
_ وای کجاست؟
ابرو بالا می‌اندازد.
_ نمی‌گم بگرد تا پیداش کنی.
از پله‌ها پایین می‌آیم و نگاهم را دقیق به گوشه و کنار باغ می‌اندازم. روی نقطه‌ای کمی دورتر از کلبه و زیر سایه‌بان‌هایی که مخصوص پارک ماشین بود یک جسم براق مشکی بود. با هیجان خودم را به آن سمت می‌رسانم. پر ذوق نگاهی به مگان مشکی رنگی که به صورت کج پارک شده بود. جلو رفتم و دستی به بدنه‌اش می‌کشم.
_ وای خدا چقدر قشنگه.
_ مبارک باشه.
_ اصلا باور نمیشه تو کی وقت کردی این‌کارها رو انجام بدی؟
_ تو به این چیزها فکر نکن. خوشت اومده؟
نگاهش می‌کنم.
_ خوشم اومده؟ عالیه نمی‌دونم چی بگم.
_ تو فقط لذت ببر و اینطوری بخند.
با چند قدم بلند خودم را به ‌آغوشش می‌رسانم. دستانش را دور کمرم حلقه می‌کند.
_ بریم تو؟
_ بریم.
با هم وارد کلبه می‌شویم. حسام چراغ‌های کلبه را روشن می‌کند و کتش را از تنش درآورده و به جا لباسی آویزان می‌کند. حالا که وارد کلبه شدیم استرسی شیرین به جانم افتاده‌بود. کف دست‌هایم عرق کرده‌بود، سردرگم بودم با این که اولین خلوتمان نبود اما متفاوت از بقیه شب‎‌هایی که با هم گذرانده‌بودیم به حساب می‌آمد. سرجایم ایستاده‌بودم و دقیقا نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان دهم، این همه هول شدن به نظرم مسخره می‌آید این چه استرسی‌ست به جانِ منِ همیشه طالب آغوشش افتاده.
_ بیا کمکت کنم لباست رو دربیاری و موهات رو باز کنی.
به خودم تکانی می‌دهم و به سمتش می‌روم. با هم به سمت اتاق همیشگی می‌رویم. در اتاق که باز می‌شود خشکم می‌زند. این دیگر ورای تصورم بود. یک دست لحاف و تشک سفیدِ گلدوزی شده در اتاق پهن بود، اطرافش را هم تور سفید و گل‌های سرخ پرکرده بود. در گوشه‌ای از اتاق چند شمع و یک عود روشن بود. فضای اتاق بی‌هیچ چراغی به وسیله شمع‌ها و نوری که از پنجره به داخل نفوذ کرده بود روشن شده بود. یعنی حسام از قبل فکر این را کرده‌بود که شب را اینجا می‌گذرانیم که این اتاق آماده بود. چطور فکر کرده بودم غافلگیر کردن‌هایش به نورپردازی باغ و هدیه‌اش خلاصه می‌شود.
_ نمی‌خوای بری تو؟
صدایش را از کمترین فاصله با گوشم می‌شنوم. نیم‌نگاهی به پشتِ‌سرم انداختم، دستش را روی کمرم گذاشته‌بود.
_ اِاِاِ... چ...چرا...
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت185
از زبانِ بند آمده‌ام همین برمی‌آمد. گفتم و پا درون اتاقی که به شکل سنتی اما رویایی و زیبا حجله برایمان آماده کرده‌بودند گذاشتم. آب‌دهانم را آهسته قورت دادم و نفسی گرفتم. این که هم آغوشی را بخواهی هم خجالت بکشی طبیعی‌ست؟ کاش کسی بود برایم از این احوالات ناشناخته بگوید. مثلاً من و مادرم شبه گذشته باید کمی حرف می‌زدیم اما نه من رویش را داشتم که بپرسم نه او به خاطردیواری که بینمان بود. دست حسام روی کمرم پیش‌روی می‌کند. با لمس دستانش تنم گر می‌گیرد.
_ گونه‌هات گل انداخته.
پشت دستم را روی گونه‌هایم می‌گذارم.
_ از گرماست.
دستش را از کمرم جدا می‌کند و مشغول باز کردن تاج و تور از موهایم می‌شود.
_ بذار اینا باز بشن برو به دوش بگیر.
_ اوهوم فکر خوبیه موهام هم به خاطر تافت و ژل خشک شدن...
دقایقی بعد موهایم از بند گیره‌ها رها می‌شوند.
_ تموم شد ، چقدر گیره به موهات زده بود.
حرفش تمام نشده دستش روی بندهای لباس می‌نشیند. گره‌ها را یکی‌یکی باز می‌کند و تپش‌های قلب من یک در میان ضرب دارد. لبس دور تنم شل می‌شود، خدارا به خاطر وجود آستین‌هایش شکر می‌کنم که لباس را روی تنم بند کرده. من تکان نمی‌خورم حسام رو به رویم قرار می‌گیرد تا تو دوش بگیری من به چایی دم کنم بخوریم.
_ باشه.
_ حوله تو حمام هست.
سرم را تکان می‌دهم و بعد از رفتن حسام خودم را به حمام می‌رسانم. لباس را پشت در حمام می‌گذارم و وارد می‌شوم. زیر دوش می‌ایستم و آب خنک را باز می‌کنم. باید حرارتی که از تنم ساتع می‌شد را خاموش می‌کردم. حوله پوشیده از حمام بیرون آمدم. لباس پشت در نبود احتمالا حسام آن را برداشته. به اتاق رفتم حسام نبود قصد داشتم بیرون رفته از اون بپرسم که لباس چه بپوشم، وقتی تدارک ماندن در باغ را دیده حتما فکر این را هم کرده. همین که چرخیدم با او سینه به سینه شدم.
_ وای چه یهو اومدی.
لبخند مهربانی می‌زند اما نگاهش امان از این عسلی‌های گیرایش، نگاهش مکثی طولانی روی موهای نَمدارم دارد.
_ چیزه... من لباس چی بپوشم؟
به کمد دیواری اشاره می‌کند.
_ برات لباس آماده کردم تو کمد آویزونه.
تازه متوجه می‌شوم که خودش هم لباس عوض کرده.
_ ممنون تا تو چایی بریزی منم میام.
_ منتظرم بانو.
چشمکی هم چاشنی‌اش می‌کند و می‌رود. با رفتنش قصد می‌کنم لباس پوشیده و سریع به او بپیوندم. در کمد را باز می‌کنم پیرهن نباتی کوتاهی با شکوفه‌های سفید وصورتی که تنها لباس موجود در کمد است را می‌بینم. پارچه لطیف و نرمش را لمس می‌کنم با ذوق لباس را از چوب‌لباسی جدا می‎‌کنم. وقتی لباس را می‌پوشم زیبایی‌اش بیشتر به چشم می‌‌آید. دستی به موهایم می‌کشم تا مرتب شوند. از اتاق بیرون می‌روم. همین که به سالن می‌رسم حسام به سینی چای تنقلات در چهارچوب آشپزخانه قرار می‌گیرد. متوجه من که می‌شود سریع سینی را کناری می‌گذارد و به دو قدم بلند خودش را به من می‌رساند. نگاهش قابل تعبیر نیست وقتی روی من می‌چرخد.
_ وقتی می‌خریدمش فکر نمی‌کردم انقدر بهت بیاد.
لب می‌زند و این زمزمه‌اش زیباترین تعریف است.
_ بچرخ ببینمت.
چرخی می‌زنم که سریع دستم را می‌گیرد و ثانیه‌ای بعد من و تنی در آغوشش حبس شده.
_ این همه دلبری انصاف نیست خانم.
دستم را پشت شانه‌اش می‌گذارم.
_ تنها انتخابی بود که داشتم برای پوشیدن.
_ بله خانم خودم مشتاق دیدنش تو تنت بودم.
دست میان موهایم را می‌برد.
_ به نظرم راه‌های بهتری برای رفع خستگی هست نظرت چیه بانو؟
باز هم قلب بی‌جنبه من خودش را به در و دیوار می‌کوبد.
_ هرچی حاج‌آقامون بگه.
فشار دستانش بیشتر می‌شود.
_ که هرچی حاج‌آقاتون بگه دیگه...
با لحنی حرصی می‌گوید و حرکت بعدی‌اش جیغم را درمی‌آورد.
_ وای حسام منو بذار زمین.
روی دستانش بلندم می‌کند و با بوسه سریعی که روی لب‌هایم می‌زند و اعتراضم را در گلویم خفه می‌کند. وارد اتاق می‌شویم در را با پا می‎بندد و برق را خاموش می‌کند. میان تاریک و روشن اتاق روی تشک فرود می‌آیم. تنم از خنکی‌اش مورمور می‌شود. حسام روی تنم خیمه می‎زند، نفس‌هایم از هیجان یک در میان شده. بوسه‌ای عمیق روی پیشانی‌ام می‌کارد.
_ وقتی تو آرایشگاه دیدمت دوست داشتم بدوزدمت و برم به جا که کسی نباشه راحت بشینم نگاهت کنم.
نگاهش روی صورتم می‌چرخد و ادامه می‌دهد.
_ به چیزی هست که باید بهت بگم.
جدی بودنش کنجکاوم می‌کند. با صدایی آرام می‌پرسم.
_ چی ؟
_ تا به این سن زنی تو زندگیم نبود عشق رو باور داشتم و اما شناخت نه، تو شدی تجلی زیبای عشق دوست داشتن و با تو معنی کردم. الان که فکر می‌کنم از همون اولین بار که دیدمت تو قلبم خونه کردی.
تمام حس‌های دنیا را این صدای بم شده مردانه به قلبم سرازیر کرد. اشکم از شیرینی حرف‌هایش روان بود.
_ گریه چرا؟
با چانه لرزان از بغض می‌گویم:
_ گریه از سر شوقِ.
گوشه لبم را می‌بوسد.
_ لب‌هات می‌لرزه عین دختر بچه‌ها شدی.
_ داشتن تو برای من یعنی خوشبختی...
دستم را دور گردنش حلقه می‌کنم همین فاصله اندک میان تن‌هایمان را هم نمی‌خواهم. بند بند وجودم حل شدن میان بازوهایش را می‌طلبد. لحظه‌های بعد من بودم و او... او که با کمال میل به فریاد روحم رسید و خواسته‌اش را اجابت کرد. من در آغوشش پرستیده شدم هرنفسی که می‌کشیدم حکم تولد دوباره در آن لحظات عاشقانه را برایم داشت. دستانش ماهرانه نوازشم می‌کردند طوری که انگار از زمین و زمان جدا بودیم. بوسه‌ها و زمزمه‌هایش شبیه ترانه‌ای عاشقانه بودند که برای یکی شدنمان سروده می‌شد. رقص تن‌هایمان بی‌نظیر بود پر از شور و هیجان همه چیز در یک دو حرف خلاصه بود او یا واضح‌تر در عشق به او. من در شب وصالمان ستاره پر نور آسمانم را لمس کردم. با دخترانگی‌هایم وداع با شکوهی داشتم و وقتی قلب بی‌قرار و تن شوریده حالم در حصار بازوانش آرام گرفت، لحظه‌ای که بعد از سپری شدن یک شب رویایی سرم را روی‎ سینه ستبرش گذاشتم تا گوش‌هایم را مهمان شنیدن تپش‌های قلبش کنم با یک جمله دو کلمه‌ای مُهر تایید به خوشبختی‌ام زد.
_ دوست‌دارم.
من در اوج بودم جایی میان سپیدی ابرها و آبی آسمان قصد دست کشیدن از حال خوشم و بازگشت به زمین را نداشتم. من باید دفتری داشته باشم و در آن دایره‌المعارفی از اولین‌های ماندگار زندگی‌ام را ثبت کنم.
صبح با حس نوازش صورتم از خواب بیدار شدم، میل شدیدی به بیشتر خوابیدن داشتم اما انگشتانی که روی صورت و لب‌هایم در حرکت بودند مانع می‌شدند.
_ نمی‌خوای بیدار بشی؟
اخم ظریفی می‌کنم و زیر لب غر می‌زنم.
_ من هنوز خوابم میاد.
_ حق داری باید هم خوابت بیاد منتها اول بلندشو یکم از اون کاچی که خاله رعنا پخته بخور بعد هر چقدر خواستی بخواب.
با یاد‌آوری شبِ گذشته و اتفاقات شیرینش شرم و خوشی توامان به قلبم سرازیر شد و چشم‌هایم را باز کرد. با دیدن فاصله اندکی صورت‌هایمان و تنی که در حصار دستانش بود لب گزیدم.
_ باید به چیزی بخوری می‌ترسم ضعف کنی.
شرمگین سرم را در سینه‌اش مخفی می‌کنم. از توجه‌اش قند است که کیلوکیلو در دلم آب می‌شود.
_ چرا حرف نمی‌زنی؟
در همان حالی که هستم با صدایی خفه می‌گویم:
_ صبح بخیر.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت186
_ خوبی؟
سرم را تکان ریزی دادم.
_ مطمئن باشم؟ نیاز نیست بریم دکتر؟
_ نه.
_ ببینمت حالا چرا رو می‌گیری خانم‌خانما.
سرم را از سینه‌اش جدا می‌کند.
_ خاله رعنا زحمت کشیده صبحانه حاضر کرده، حاضرشو بریم.
_وای یعنی... گفتی خاله رعنا کاچی بخته؟
چشمانش می‌خندد ولی حالت صورتش عادی‌ست، در واقع سعی می‌کند طوری رفتار کند تا حس خجالتم بریزد.
_ آره سفارش حاج‌خانم بوده.
از خجالت هین بلندی می‌کشم که دیگر نمی‌تواند خوددار باشد و صدای خنده‌اش بلند می‌شود.
_ عزیزم کاریه که شده سرخ و سفید نشو.
مشتی به بازویش می‌کوبم.
_ من الان خجالتم میاد نخند بهم.
دستم را می‌گیرد و همراه خود بلندم می‌کند. دستی به موهای آشفته‌ام می‌کشد.
_ آماده‌شو بریم که میز رو خیلی وقته خاله رعنا چیده.
_ باشه فقط من وسیله‌ای همراهم نبود الان شونه و کش مو احتیاج دارم، برای تو باغ اومدن هم لباس مناسب یا چادر رنگی می‌خوام.
یکی از درهای کمد را باز می‌کند.
_ اینجا هر چی که فکر می‌کردم احتیاج داری رو گذاشتم.
به طرف کمد رفتم از طبقات و کشوهایش وسایل مورد نیازم را برداشتم و شروع به آماده‌شدن کردم. ست خانگی‌ام را با شومیز و دامن عوض کردم و شروع به شانه‌زدن موهایم دیشب بعد از دوش آب گرمی که برای آرام کردن اندک دردی که داشتم گرفتم، به دست خواب سپردم و این باعث شده‌بود موهایم گره بخورند. از یک جایی به بعد فقط با تارهای گره خورده کلنجار می‌رفتم.
_ کندیشون بذار من شونه بزنم موهات رو
از خدا خواسته شانه را به دست حسام سپردم.
_ گره خوردن به راحتی باز نمی‌شن.
حسام با دقت موهایم را به سه دسته تقسیم و شروع به باز کردن گره‌هایشان کرد.
_بفرما اینم از موهاتون بانو.
روی سرم را بوسید و شانه را به دستم داد.
_ من می‌رم تو بالکن منتظرتم.
_ ممنون الان میام.
حسام می‌رود و من هم موهایم را با کلیپس جمع کرده و روسری سِت شومیزم را سرم کردم. ساپورتی هم برای پوشیدن پاهای لختم برداشتم پوشیدم و از اتاق خارج شدم. با ورود به بالکن و دیدن ظرف بزرگ کاچی روی میز شرم‌زده نالیدم.
_ وای آبرویی نموند برای من که حالا میشه به روی من نیارید.
حسام سعی به کنترل خود دارد لبخندش را می‌خورد.
_ بیا بشین سرپا نمون برات خوب نیست.
می‌نالم.
_ حسام...
_ جانم بیا عزیزم، بیا خانم.
حسام صندلی کنار خودش را بیرون می‌کشد. کنارش می‌نشینم و منظره باغ این‌طور سرسبز دیدن دارد. حسام کاسه‌ای برمی‌دارد از کاچی پر می‌کند و کنار دستم می‌گذارد. با خجالت بازویش را می‌فشارم.
_ دوست داری اذیتم کنی.
دست دورشانه‌ام می‌اندازد.
_برات خوبه.
سرم به شانه‌اش می‌چسبد.
_ حالم خوبه.
صدایش خندان است.
_ می‌دونم ولی نمی‌شه اینو نخوری.
تکیه‌ام را از شانه‌اش گرفته و قاشقی که در دستش بود را می‌گیرم، مقدار کمی از محتوای کاسه را خوردم و آن را کنار گذاشتم بلکه دیگر بحث جالب کش نیاید. کاسه را زمین نگذاشته بودم که لقمه‌ای کره عسل را به سمتم می‌گیرد.
_ بفرمایید.
لقمه را می‌گیرم.
_ خودم می‌خورم.
لیوانی شیرعسل را کنار دستم می‌گذارد با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کنم.
_ من نمی‌تونم این همه بخورم کاچی خودش به اندازه کافی شیرین هست.
به قیافه نابودی که به خود گرفته‌بودم خندید.
_ خیلی‌ خب اذیتت نمی‌کنم هرچی دوست داری بخور.
با هم مشغول صبحانه می‌شویم، بعد از صبحانه به اصرار من چرخی در باغ زدیم. زحمت ناهار را هم خاله رعنا کشید هر چه خواستم حداقل کمکی به او بکنم مانع شد و گفت:
_ عروس خانم شما الان باید تنگ دل آقاتون باشی خوش بگذرونی مادر، روز اول زندگیتونه وقت واسه آشپزی و کار بسیار داری.
خاله رعنا و مهربانی‌هایش مرا یاد همسایه شمالی‌ام می‌انداخت. شدیدا دلم برای خاله گلبهار و عطر دوست‌داشتنی دمنوش‌هایش و خانه با صفایش تنگ شده‌بود. مدت زیادی بود ندیده بودمش بیشتر اوقات تلفنی جویای حالش می‌شدم. تنهایی که تجربه می‌کرد آن هم در این روزهای پیری دلم را به درد می‌آورد. باید در اولین فرصت سری به او می‌زدم این کم لطفی در حق او نهایت بی‌معرفتی‌ست از سمت منی که نان و نمکش را خورده بودم.
آن روز را کامل در باغ گذراندیم و شب به خانه خودمان رفتیم. وارد خانه که شدیم بی‌نهایت احساس دلتنگی داشتم برایش، زحمت زیادی برای آماده کردن این خانه کشیده‌بودیم. یک آشیانه برای ما، من و حسام مایی که با گذشتن از روزهای سخت کنار هم قرار گرفته بودیم.
_ حسام بریم تو بالکن چایی بخوریم.
_ چرا که نه.
دست‌هایم را از خوشی بهم کوبیدم.
_ پس من می‌رم چایی دم کنم.
خیلی طولی نکشید که با سینی چای به بالکن رفتم. روی صندلی نشستم و سینی را روی میز گذاشتم. فضای بالکن دقیقا همان‌طور که دلم می‌خواست شده بود، پر از انواع گل‌ها و گلدان‌های آپارتمانی با گلدان‌های رنگی یک گوشه دنج برای خلوت‌های دو نفره.
_ دست شما درد نکنه.
_ خواهش می‌کنم.
دستش شانه‌ام را در بر می‌گیرد و سرم به سینه‌اش می‌چسبد. چه جایی بهتر از آغوش او و چه موسیقی خوش‌تر از تپش‌های قلبش؟
_ امشب فقط در حد خوردن این چایی‌ها وقت داریم.
_ چرا؟ کاری نداریم که مگه این که خسته باشی بخوای بخوابی.
_ باید زود بخوابیم ولی قبلش باید چمدون ببندیم.
سر از سینه‌اش جدا می‌کنم.
_ چمدون برای چی؟
دسته‌ای از موهای رها شده‌ام را پشت گوشم می‌فرستد.
_ برای ساعت ده صبح بلیط داریم، به ماه‌عسل یک هفته‌ای...
لب‌هایم کش می‌آیند.
_ کجا قرار بریم؟
_ مشهد.
_ الان دلم می‌خواد جیغ بزنم.
_ خیلی وقتِ می‌خواستم با هم بریم مشهد ولی به خاطر کارام نشد بهترین موقعیت الانه فکر کنم جفتمون بهش احتیاج داریم.
چایی‌مان را که خوردیم سریع خودم را به اتاق‌خواب رساندم چمدان‌هایمان را از کمد بیرون کشیدم و مشغول جمع‌کردن وسایل مورد نیازمان شدم. ازبس‌که دور خودم چرخیدم و وسیله جمع کردم با بسته شدن زیپ چمدان‌ها خودم را روی تخت انداختم.
_ آخیش بالاخره تموم شد.
_ خودت رو خسته کردی فوقش اگر چیزی احتیاج شد می‌خریم.
با بازکردن دست‌هایش به آغوشش دعوتم کرد من هم از خدا خواسته دعوتش را با کمال‌میل پذیرفتم. یک‌بار دیگر هم‌آغوشی با او، یک‌بار دیگر نوازش‌ها و مهر بی‌پایان و من فکر می‌کنم همه چیز با او زیباتر از تصور است. در حریم خصوصیمان آن مرد محکم چهره دیگری دارد همان مرد است با کمی تفاوت چشمانی که براق دارند و لب‌هایی که بوسه می‌زنند. در اوج خوشی‌هایم از ذهنم گذشت حتما سجده شکر به جای بیاورم برای این همه برکت که زندگی‌ام را زیر و رو کرده بود.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت187
صبح با صدای آلارم گوشی‌ام از خواب بیدار می‌شوم نگاهی به حسام می‌کنم که همچنان غرق خواب است سریع صدا را قطع می‌کنم که باعث بیدار شدنش نشود. با این که باید بیدار می‌شد اما تا زمانی که من کارهای باقی‌مانده را سر و سامان بدهم وقت هست. دلم نمی‌آید خوابش را خراب کنم خستگی‌های زیادی را این چند وقت پشتِ‌سر گذاشته بودیم و بیشتر فشارها و مسئولیت‌ها روی دوش حسام بود. بی‌سر و صدا بلند می‌شوم در سرویس آبی به دست و رویم می‌زنم و از اتاق خارج می‌شوم. به آشپزخانه می‌روم صبحانه‌ای مختصر آماده می‌کنم چای را در فنجان‌های سفید دوست‌داشتنی‌ام می‌ریزم. با نگاهی به ساعت و میز آماده به اتاق می‎‌روم آهسته روی تخت می‌نشینم و انگشتانم را روی بازوی لخت حسام حرکت می‌دهم.
_ حسام‌جان..
_...
_ آقامون..
در جایش جا به جا می‌شود. با شیطنت به کارم ادامه می‌دهم.
_ حاج‌آقا..
در یک حرکت ناگهانی دستش را از زیر دستم بیرون می‌آورد و مچم را می‌گیرد هنوز از شوک حرکت ناگهانی‌اش بیرون نیامده بودم که دستم کشیده شد و ثانیه‌ای بعد در آغوشش بودم. هین بلندی کشیدم و با ترس دستم را روی سینه‌اش می‌گذارم.
_ وای ترسیدم خب وقتی بیداری چرا جواب نمی‌دی؟
چشمان بسته‌اش را باز می‌کند.
_ چون که دوست‌داشتم به صدای همسرم گوش بدم.
ریزریز خندیدم.
_ آقای سلطان‌پناه سه ساعت بیشتر به پرواز نمونده جا می‌مونیم.
به خود می‌فشاردم.
_ چرا زودتر بیدارم نکردی؟
خطی فرضی روی سینه‌اش می‌کشم.
_ دلم نیومد گفتم یکم بیشتر استراحت کنی.
نیم‌خیر می‌شود و مرا هم با خودش بلند می‌کند.
_ مگه خسته بودم؟
_ خب این چند وقت کلی کار داشتیم اذیت شدی.
بینی‌ام را می‌کشد.
_ کارای این مدت خستگی نداشت وقتی نتیجه‌اش شده خانم خوشگلی که الان کنارم نشسته.
بوسه‌ای به گونه‌اش می‌زنم و عقب می‌کشم.
_ به دوش بگیر بیا صبحانه حاضره چایی ریختم یخ کرد.
_ تا شما چاییت رو تازه کنی منم اومدم.
چشمکی می‌زند و با برداشتن حوله‌اش به سمت حمام می‌رود من هم به آشپزخانه می‌روم و چایی‌های یخ‌شده را عوض می‌کنم و سر میز به انتظار حسام می‌نشینم.
اولین صبحانه مشترکمان است نگاهی به میز می‌اندازم و از کامل بودنش مطمئن می‌شوم و زمانی که حسام با حوله‌ای دور گردنش به آشپزخانه می‌آید با دیدن میز می‌گوید:
_ به‌به چه کردی خانم.
خوشحال از رضایت حسام لبخند می‌زنم.
_ نوش‌جان حاج‌آقا.
حاج‌آقا را کشیده می‌گویم و او چشمانش را ریز می‌کند.
_ حس می‌کنم داری شطینت می‌کنی و من باید به جواب به این کارا بدم.
ابرو بالا می‌اندازم.
_ چه شیطنتی چه جوابی؟
با ابرو اشاره‌ای به میز می‌زند:
_ صبحانه‌ات رو بخور بریم دیر شد خانم کم شیطونی کن.
با خنده و شوخی‌های حسام صبحانه را خوردیم میز را جمع کردیم و به اتاق رفتیم و حاضر شدیم. مانتو بلند کرم و جین ذغالی‌ام را می‌پوشم روسری کرم با حاشیه مشکی‌طلایی را سر می‌کنم. نگاهی به آینه می‌کنم و مطمئن از آماده بودنم از اتاق بیرون می‌روم. قرار بود با ماشین حسام به فرودگاه برویم و ماشین در پارکینگ بماند تا موقع برگشت به مشکل نخوریم. دسته چمدانم را با خود می‌کشم.
_ من حاضرم بریم.
حسام دسته چمدان را می‌گیرد.
_ بریم بانو.
به فرودگاه که رسیدیم مدت زمان زیادی معطل نشدیم و خیلی زود سوار هواپیما شدیم. وقتی دیدم صندلی‌هایمان ردیف کناری هواپیماست از نفس راحتی کشیدم اینطوری می‌توانستم تا رسیدن به مقصد کمی پلک روی‌هم بگذارم و بار خستگی چشمانم را سبک‌تر کنم. سر جایمان که جاگیر شدیم به‌محض بستن کمربند خودم را به سمت حسام کشیدم و سرم را روی‌ شانه‌اش گذاشتم.
_ رسیدیم بیدارم کن.
تکان خوردن شانه‌هایش محسوس بود.
_ چشم حتما.
لب‌های کش آمده‌ام را جمع می‌کنم و به خودم استراحت می‌دهم. با تکان آرامی که به بدنم داده می‌شود چشم‌هایم باز می‌شوند.
_ رسیدیم خانمم.
صاف می‌نشینم چشمانم هنوز خمار خواب بودند.
_ چقدر خسته‌ بودی، چشمات هنوز پر از خوابِ.
_ اوهوم انگار تازه بدنم داره احتیاج به خواب رو احساس می‌کنه.
_ رسیدیم هتل اول به استراحت اساسی می‌کنیم بعد میریم زیارت.
فوری سرم را تکان می‌دهم.
_ نه اول بریم حرم شب می‌خوابیم دیگه.
سرش را به گوشم نزدیک می‌کند.
_ شاید من نخوام بخوابم دلم چیزای دیگه بخواد.
با مشت به بازویش می‌کوبم.
_ خیلی بی‌ادبی.
خنده‌اش آرام است.
_ شما ذهنت منحرفه.
سرخ می‌شوم گلویم را صاف می‌کنم و با اشاره به مسافرینی که برای پیاده‌شدن آماده می‌شدند اشاره می‌کنم
_ اِاِاِم باید پیاده بشیم دیگه.
مشغول باز کردن کمربند‌ می‌شوم اما صدای خنده آرام و مردانه‌اش را می‌شنوم.
********************
به هتل که می‌رسیم بعد از تحویل اتاق در سرویس آبی به دست و صورتم می‌زنم و وضو می‌گیرم. دلم می‌خواست هر چه زودتر خودم را به حرم برسانم کلی حرف برای زدن داشتم.
_ حسام‌جان بریم حرم؟
از روی کاناپه بلند می‌شود.
_ هرچی شما امر بفرمایید من وضو بگیرم بریم.
تا او بیاید از توی چمدان چادرمشکی عبایی را بیرون می‌کشم. نگاهی به حاشیه‌ نگین‌دارش می‌کنم و پارچه لطیف و براق‌اش را دست می‌کشم. با این که پوشیده‌ترین پوشش‌ها را انتخاب می‌کنم اما چادر در نظرم جایگاه ویژه‌ای دارد. گاها پیش‌آمده در شرایطی انتخابم باشد همیشه و دائمی نه امروز و اینجا نمی‌دانم چرا میل عجیبی دارم برای همیشگی بودنش. روبه روی آینه می‌ایستم چادر را روی روسری‌ام فیکس می‌کنم و خودم را برانداز می‌کنم زیباست به دلم می‌نشیند. با وسواس دستی به لبه‌هاش می‌کشم تا مطمئن شوم صاف است. با حضور ناگهانی حسام پشتِ‌سرم چشم به او می‌دوزم تا عکس‌العملش را ببینم. نگاهی به سرتاپایم می‌کند.
_ بچرخ.
آرام می‌گوید و مطیعانه رو به او می‌ایستم. دستش بندِ چادرم می‌شود و آن را لمس می‌کند.
_ بهت میاد.
نگاهش باردیگر روی صورتم می‌چرخد.
_ خیلی هم بهت میاد.
_ تو دوست‌داری من چادر سرکنم؟
ابرو‌هایش کمی بهم نزدیک می‌شوند.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت188
_ این که من میگم بهت میاد دلیلت نباشه برای انتخابش.
دستش را می‌گیرم.
_ حس خوبی داره وقتی هست.
پیشانی‌ام را می‌بوسد.
_ گفتم بهت که کجای زندگیمی؟
در سکوت نگاهش می‌کنم تا ادامه بدهد، چشم به لب‌هایش دارم می‌خواهم جمله‌اش را ثبت کنم.
_ دقیقا مرکز زندگیمی مثل خونی که تو رگ‌هام جریان داره.
در دلم کیلوکیلو قند آب می‌شود وسوسه‌ای عجیب مرا به بوسیدن گونه‌اش ترقیب می‌کند البته که جوابم به این وسوسه مثبت است. روی پنجه‌پا بلند می‌شوم و بوسه‌ای ریز به گونه‌اش می‌زنم. دستم را می‌گیرد و با هم هتل را ترک می‌کنیم. هتل به حرم نزدیک است ترجیح می‌دهم مسیر را قدم‌زنان طی کنیم. به حرم که رسیدیم قدم‌هایم از حرکت ایستادند، دلم لحظه‌ای غرق شدن در این همه جلال و جبروت می‌خواست. یک نور تمام نشدنی که حتی در روشنایی روز هم پیداست. نگاهم تار می‌شود اشک‌هایم پشت سد چشمانم صف کشیده‌اند از شور و شعف نه ناراحتی، بعد از مدت‌ها اولین‌باری‌ست که با کوله‌باری از خوشی پا به صحن و سرایش می‌گذارم. قبل‌ترها هربار که می‌آمدم پر بودم و از گله و شکایت این بار متفاوت از همیشه است. این‌بار دستم اسیر دستی‌ست که همراهی‌اش سند خوشبختی من است.
با هم وارد حرم می‌شویم، اذن دخول می‌خوانیم و برای زیارت از هم جدا می‌شویم. رو به روی ضریح در فاصله‌ای نسبتا نزدیک میان ازدحام جمعیتی که هر کدام با عشق و ارادت در حال راز و نیاز با صاحب این خانه هستند ایستاده و دست روی قلبم می‌گذارم. همه راز دل واگویه می‌کنند و اشک‌ها می‌ریزند من اما نمی‌خواهم با دیده تار و اشک و آه زمانم را از دست بدهم. بعد از یک دل سیر تماشا ضریح طلایی‌اش گوشه‌ای می‌نشینم و سجاده کوچکم را از کیفم بیرون می‌آورم و مشغول عبادت می‌شوم. باید قلبم را خانه تکانی می‎‌کردم تا گرد و غبارها شسته شوند.
وقتی دلم از هر چه غم پاک می‌شود و تمام خوشی‌هایم را روی صفحه لوح جدید از عشق می‌نویسم.
از حرم که بیرون می‌آیم حس سبک‌بالی و راحتی دارم. با دیدن حسام که رو به روی پنجره فولاد ایستاده به سمتش می‌روم.
_ زیارت قبول آقا‌ی سلطان‌پناه.
با شنیدن صدایم چشم از پنجره فولاد می‌گیرد و به من می‌دوزد.
_ زیارت شما هم قبول بانو.
نگاهش روی چشم‌هایم مکث می‌کند.
_ چشمات چه سرخ شدن.
_ از گریه نیست از گریه نکردنِ، دوست نداشتم تو خاطرات ماه‌عسلمون اشک جایی داشته‌باشه.
با عسلی‌هایش صورتم را نوازش می‌کند. تبسم کوتاهش دلنشین است.
_ اون همه اتفاقی که افتاد ارزش حال خوب الانت رو داره با این که شاید سخت گذشت تلخ گذشت ولی، گذشت.
با شیفتگی نگاهش می‌کنم.
_ با تو همه چیز می‌تونه خوب باشه حتی تلخ‌ترین لحظه‌ها.
_ شیرین زبون.
چشم می‌گردانم و روی گنبد طلایی رنگ مکث می‌کنم، یه روزهایی فکر می‌کنم که بیشتر حضورم به عنوان مهمان دراین خانه به رسم شکوه و شکایت بود. چقدرخوب که صاحب این بارگاه گوش‌شنوایم بود، نزدیک‌تر از هر آشنایی و رازدارترین از هرکس... آن زمان‌هایی که من خودم را به در و دریوار می‌کوبیدم برای پیداشدن دستی که دستم را بگیرد خدای من شاید و ناظر بود. گاهی به شدت ناامید می‌شدم. هزاران سوال در سرم چرخ می‌خورد و بزرگ‌ترینشان اصلا مرا می‌بیند؟ حالا دیگری سوالی بی‌جواب نمانده پروردگاری که شاهد و ناظر آن روزهایم بود این لحظه‌ها را برایم در نظر داشت. اشک‌ها و گریه‌هایم را دیده و شنیده که امروزم را با لبخندها ساخته.
دست در دست هم از حرم بیرون آمدیم اول گشتی در بازار زدیم بعد برای شام به منطقه شاندیز رفتیم. از روز بعد طبق یک برنامه اول برای زیارت به حرم می‌رفتیم بعد از آن بیشتر وقتمان به گشت و گذار می‌گذشت. سفر یک‌هفته‌ای ماه‌عسلمان خیلی زود تمام شد. آن‌قدر خوب و خوش گذشت که باورمان نمی‌شد یک هفته گذشته و باید برگردیم.
برگشتمان از سفر با دعوت از سمت خانواده‌ها همراه شد. شبی که رسیدیم به خانه حاج رضا رفتیم. وارد حیاط که شدیم همه جلوی ورودی ساختمان به انتظار ایستاده بودند. اول از همه عسل با جیغ و داد به سمتمان دوید.
_ عموحسام سادناجووون...
حسام قامت کوتاه کرد و دستانش را برای به آغوش کشیدن عسل گشود. دخترک خیلی زود خودش را به حسام رساند و دستانش را دور گردن حسام قفل کرد.
_ وای عمو دلم براتون تنگ شده بود.
_ منم دلم تنگ شده بود شیرین‌عسلم.
با صدای ریحانه عسل سر از شانه حسام بلند کرد.
_ دخترم بذار عمو و زن‌عمو بیان تو.
عسل لبی کج می‌کند.
_ من تو بغل عمو حسامم پاهاش رو که نگرفتم می‌تونه بیاد تو منم بیاره.
هادی هشدارگونه صدایش می‌زند.
_ عسل‌خانم دختر بابا...
لب‌هایم را می‌گزم تا خنده‌ام را مهار کنم. عسل باز سرش را روی شانه حسام می‌گذارد. با همان خنده فروخورده به سمتشان می‌رویم.
_ عیب نداره دعواش نکنید.
مامان‌فاطمه آغوشش را به رویم باز می‌کند.
_ زیارت قبول خوش آمدید، دل تنگ شدیم.
دست دورشانه‌اش می‌فشارم.
_ ما هم همین‌طور.
_ حاج‌خانم بچه‌ها خسته راه هستن سرپا نمونن.
با هم به داخل خانه رفتیم. شبِ خوبی را داشتیم دلم برای تک‌تکشان تنگ شده بود. در طول شب هر بار که با حاج رضا چشم در چشم شدم با نگاهی پر از معنا و برق نگاهمان می‌کرد، در پس این نگاه حرف خوابیده بود. بعد از صرف شام زمانی که سفره جمع شد به اصرار من ریحانه و هاله رفتند تا من چای دم کرده و با سینی چای به سالن بروم. مشغول چیدن فنجان‌ها در سینی بودم که حاج رضا به آشپزخانه آمد.
_ خسته نباشی عروس‌خانم.
با لبخند خجلی جوابش را می‌دهم.
_ سلامت باشید حاج‌بابا.
_ چایی دم کشیده؟
_ نه یکم دیگه باید بمونه.
تبسمی می‌کند، یکی از صندلی‌های میز را بیرون می‌کشد و می‌نشیند.
_ پس بیا بشین یکم اختلاط کنیم.
 

Fateme jafari

کاربر حرفه ای
نویسنده
334
963
751
پارت189
با کمال میل رو به رویش می‌نشینم.
_ چی بهتر از این حاج‌بابا.
_ حالت چطوره بابا‌جان؟
_ خوبم.
_ نه دیگه اصل حالت چطوره؟ حالِ دلت...
مکث کوتاهی می‌کنم و بعد از نفس عمیقی می‌گویم:
_ تاحالا انقدر خوب نبودم.
_ زوده که این سوال رو بپرسم اما می‌خوام خیالم راحت بشه، پسر ما که اذیتت نمی‌کنه؟
_ حسام اصلا اذیت کردن بلد نیست انگار...
دستانش را رو به آسمان بلند می‌کند.
_ خداروشکر با این که حسام جدای از این که پسرمه خیلی به عنوان به دوست خیلی قبول دارم اما دوست‌داشتم رضایتت رو بشنوم.
_ حسام رو درست شناختید.
_ اون روزی که اومدی دفتر و با هم حرف زدیم وقتی رفتی انقدر تو خودت بودی که به لحظه با خودم گفتم نکنه اشتباه کردم و این دختر رو تو رودربایستی قرار دادم. وقتی اومدم خونه با حسام و مادرش حرف زدم حاج‌خانم گفت بقیه‌اش رو باید بسپریم به حسام گمونم درست گفت.
_ من خب اون روز... ترس از گذشته‌ای رو داشتم که همیشه با من بود.
_ ولی الان از پسش براومدی پشت گذشته رو به خاک مالیدی.
_ اگر حسام نبود نمی‌تونستم حسام برای من شد تکیه‌گاه من...
جمله‌ام تمام نشده بود که حسام در چهارچوب در آشپزخانه ظاهر شد.
_ عروس و پدرشوهر خلوت کردین.
داخل آشپزخانه می‌آید و بالای سر من می‌ایستد. حاج رضا با اخمی ساختگی می‌گوید:
_ اعتراض داری پسر؟
حسام تسلیم‌وار دست روی سینه ‌می‌گذارد.
_ نه حاجی من مخلص شما و عروست هم هستم.
حاج رضا لبخندی می‌زند و از جا بلند می‌شود.
_ خوبه کمک کن به عروسم چایی بریزه بیاری سالن.
حسام با ابروی بالا رفته رفتن حاج رضا را نگاه می‌کند.
_ هیچی دیگه حاجی رسماً اعلام کرد به زن‌ذلیل‌ها بپیوندم.
سرم را بالا می‌گیرم و نگاهش می‌کنم.
_ کمک به من شد زن‌ذلیلی حاج‌آقا؟
کنار چشمانش چین می‌خورد.
_ دلبر شیرین من کم دلبری کن درجریانی که حاج‌آقات بدجور بالاخواهته؟
به لحن داش‌مشتی‌اش می‌خندم.
_ ما بیشتر لوتی.
خنده‌اش این‌بار بلند و صدادار می‌شود. من فنجان‌ها را از چای هل و زعفرانی که دم کشیده و عطرش بلند شده پر می‌کنم و حسام سینی را برمی‌دارد و با هم از آشپزخانه بیرون می‌رویم. وقتی به سالن می‌رویم و همه نگاه‌ها را با لبخند به خودمان می‌بینم تازه یادم به صدای بلند خنده حسام می‌افتد که قطعا همه شنیده‌اند.
***********************
جعبه شیرینی را حسام وقتی از ماشین پیاده می‌شود از دستم می‌گیرد. زنگ را می‌فشارم و در سریع باز می‌شود. امشب به رسم مادرزن‌سلام به خانه خسروخان آمده‌بودیم. مادرم خانواده حسام را هم دعوت کرده بود. ما کمی زودتر آمده بودیم تا به مادرم و عطیه کمک کنم هرچند که عمه‌آذین و عزیزجان قطعا تا الان هیچ کار نگذاشته بودند.
انتظار هر چیزی به غیر از این استقبال گرم و صمیمانه را داشتم. مادرم سخت در آغوشم گرفت. نفس‌های عمیق و پی‌‌درپی‌اش که برای کنترل اشک‌هایش بود. خسروخان خیلی عادی به من و حسام خوش‌آمد گفت گویی که اصلا اختلاف و ناراحتی وجود نداشته. دیدن عزیزجان و عمه‌آذین مرا به شوق آورده بود و در ظالمانه‌ترین شکل ممکن مدام با عطیه سربه‌سر سعید می‌گذاشتم. در برابر طعنه‌ها و کنایه‌هایی که حواله‌اش می‌کردم سکوت می‎‌کرد. تا وقتی خانواده حسام آمدند دست از سرش برنداشتم دوست‌نداشتم جلوی جمع ضایع شود.
آخر شب وقتی مهمان‌ها رفتند من و حسام هم قصد رفتن کردیم حسام به مادرم یک سکه هدیه داد. از عزت و احترامی که برای اطرافیانم قائل بود غرق لذت شدم. در کمال ادب و احترام با خانواده‌ام برخورد می‌کرد و حتی ذره‌ای ناراحتی‌هایی که با هم داشتیم را به روی خودش نمی‌آورد. هنگام خروج از خانه خسروخان مثل همیشه صدایم کرد:
_ دختر...
در جایم ایستاده و رو به او چرخانده و منتظر بودم حرفش را بزند.
_ به مادرت بیشتر سر بزن در این خونه همیشه روت بازه.
همه چشم‌ها به من دوخته شده بود تا جواب بدهم. نمی‌گویم رابطه پدر دختری ما درست شده و حالا شکل دیگری دارد اما دیگر به سردی قبل هم نیست. خسروخان مردی‌ست که سال‌ها با اخلاق سنتی و تفکر مردسالارانه زندگی کرده، نمی‌شود انتظار داشت از این رو به آن رو شود. ما بهتر بودیم حداقل فاصله‌ها آن‌قدر نیست که به چشم هم نیایم. من باز شده بودم دختر خانه‌اش و این که من خانواده‌ام را کنار خود دارم حالا هرچقدر کم‌رنگ برای من عالی‌ست.
_ ممنون...
خواستم بگویم خسروخان اما زبان به دهان گرفتم.
_ ممنون بابا.
سرش را تکان ریزی داد و من دیدم نفس‌هایی که رها شدند. خانه پدرم را به مقصد خانه خودمان ترک کردیم. در مسیر صدای ترانه‌ای که از سیستم ماشین پخش می‌شد تنها صدایی بود که سکوت بین ما را می‌شکست.

قبل از شناختن تو
خواب تو رو میدیدم
رویای هر شب من
خوب شد به تو رسیدم
اصلا تصادفی نیست
دل به نگاهت سپردن
با تو قدم گذاشتن
تو به مسیر روشن
من کنار تو دنیام قشنگه
هر چی که می‌خوام دارم
تو دلم عشق و می‌دونی تنها
واسه تو می‌زارم
چقدر این ترانه را دوست‌دارم، دقیقا زبان حال احساس من به حسام است. آن چه که در فکرم می‌گذرد را به زبان می‌آورم و با جواب حسام سرعت پمپاژ خون در رگ‌هایم چند برابر می‌شود.
_ با این که این آهنگ به حالمون نزدیکه ولی هیچ ترانه‌ای نمی‌تونه حس من به تو رو بیان کنه بانوی من.
دلم زیر و رو می‌شود و با حس بهتری با آهنگ گوش می‌دهم.
هرچی که تو دلم هست
تنها واسه تو میگم
وقتی که روبه‌رومی
من تو به حال دیگه‌ام
تو ازدحام این شهر
دستات رو پیدا کردم
از خواستن تو می‌خوام
هیچ موقع برنگردم
من کنار تو دنیام قشنگه
هر چی که می‌خوام دارم
تو دلم عشق و می‌دونی تنها
واسه تو می‌زارم
«من کنارتو علی‌پورصائب»
**************************
موهایم را از بند گل‌سر رها می‌کنم و شانه‌ای به آن‌ها می‌زنم بعد خیلی نرم می‌بافمشان تا موقع خواب به هم گره نخورند. وقتی از بافت موهایم فارق شدم خودم را به تخت رساندم وکنار حسام دراز کشیدم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 191پارت
  • 6Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان
  • 191پارت
  • 6Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان