Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان رد خاطره

  • شروع کننده موضوع نویسنده:Negargh
  • 90پارت
  • 2Kبازدید
  • somaye aناظر رمان

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
نام کتاب: رد خاطره

نویسنده: نگار قناعت

موضوع کتاب: عاشقانه. درام

خلاصه کتاب: دختری که سال‌ها پیش به خاطر اتفاقات بدی که براش افتاد و از دست دادن عشق دوران نوجوونیش از ایران رفته بود به بهانه‌ی عروسی خواهرش بازمی‌گرده تا گذشته‌ش را پس بگیره. غافل از این‌که سرنوشت خواب‌ها براش دیده و هیچ‌چیز اون‌طور که باید نمونده، حتی پسری که عاشقش بود.
 
آخرین ویرایش:

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
مقدمه:
گذشته آدما می‌تونه خیلی بی‌رحم باشه، به‌قدری بی‌رحم که تا سالیان سال اثر زخم‌هایی که بهت زده روی تنت باقی بمونه اما از آن‌جایی که گذشته‌ها گذشته پس این زخم‌ها هم رو به بهبودی می‌رن ولی همیشه ردی ازشون می‌مونه تا با هر لمس جاشون یاد‌آور گذشته دور یا نزدیک بشه... ولی امان از روزی که گذشته با تموم روزهای خوب و بدش تو زمان حال هم دست از سرت برنداره، همه جا پر از خاطرات باشه و از همه بدتر آدمی که باهاش خاطره ساختی جلوی چشمت باشه اما نذارن یا نتونی بهش نزدیک شی. ولی چرا؟
فصل اول:
دسته چمدون رو تو دستم فشار می‌دم و لبخندم عمق می‌گیره. بازم من... و بازم خاک کشورم. به سمت تاکسی‌ها راه می‌افتم. راننده‌ها در حال چرت زدنن. حق دارن ساعت سه بامداده!
مرد چمدون‌ها رو می‌ذاره تو صندوق عقب و در این فاصله روی صندلی عقب جا می‌گیرم و نفس عمیقی می‌کشم. احتمالا با دیدنم حسابی شوکه بشن!
لبامو غنچه می‌کنم. تقصیر خودشونه، می‌خواستن بدون من مراسم خواستگاری نگیرن!
لبخند بد‌جنسی می‌زنم. هر چند نذاشتم بدون من باشه و خودم رو بی سر‌ و‌ صدا رسوندم. حالا نه به مراسم خواستگاری، اما بقیه مراسم‌ها رو که حضور دارم!
مرد راننده سوار ماشین میشه و ماشین خیلی زود به حرکت درمیاد. مسیر غرق در تاریکیه و عجیب منو یاد روزی که می‌رفتم می‌ندازه و باعث میشه تو گلوم حس سنگینی کنم و دلم بگیره. چقدر خواسته نشدن، بده. چقدر تحقیر کننده‌س. پس زده شدن چه حس وحشتناکیه. همه حس شادیم از بین میره و جاش حس گند نادیده گرفته شدن، می‌گیره.
دستم مشت میشه. درسته منو شکستی و من احمق به جای محکم ایستادن، با چشم گریون شبونه فرار کردم... ولی مطمئن باش تو این هفت سال قوی بودن رو تمرین کردم...
ابرویم بالا میره و به بیرون خیره میشم... قوی‌تر... محکم‌تر...
پوزخند می‌زنم... خوشگل‌تر و خانم‌تر و صد البته پر عشوه‌تر!
به دستت میارم پژمان... و این بار نمی‌تونی دست رد به سینم بزنی!
حتی با آوردن اسمش، حرارت بدنم بالا میره!
شیشه ماشین رو پایین میارم و لبمو گاز می‌گیرم و زمزمه می‌کنم:
-پژمانِ من!
با گونه های رنگ گرفته لبخند می‌زنم. چرا که نه؟!
ماشین متوقف میشه. نگاهم به طبقه هفتم برج نمی‌رسه اما تجسمش زیاد سخت نیست. لبخند به لب از ماشین پیاده میشم. اولین چیزی که نظرم رو جلب می‌کنه، هوای گرگ و میش صبحگاهیه.
نفس عمیقی می‌کشم.
به خونه خوش اومدی :welcome home
چمدون‌ها رو به زور از چند پله جلوی در رد می‌کنم و به در ورودی می‌رسم و زنگ رو به صدا درمیارم.
نگهبان رو میبینم که سرش بالا میاد و با صورت خواب‌آلود نگاهم می‌کنه. با لبخند دستی تکون میدم که دکمه باز شدن در رو می‌زنه.
با چمدون‌ها وارد میشم و پر انرژی میگم:
-صبح بخیر آقا رسول. ببخش بیدارت کردم.
متعجب عینکش رو به چشم می‌زنه:
-خانوم سعادت، شمایید؟!
خنده کوتاهی می‌کنم:
-آره، من سعادت کوچیکم...
دستی تکون میدم:
-به خوابت ادامه بده.
میخنده و با لحن مهربون همیشگیش میگه:
-خوش اومدید خانوم جان.
لبخندی می‌زنم و به سمت آسانسور میرم و دکمه رو لمس می‌کنم و زیر لب میگم:
-می‌بینی، همه منو دوست دارن جز تو!
دینگ...!
آسانسور به طبقه همکف می‌رسه. سوار میشم و طبقه مورد نظر رو انتخاب می‌کنم. چشم می‌چرخونم... همون طبقه همیشگی!
با خستگی به دیوار آسانسور تکیه میدم و به آهنگ مثلا آرامش‌بخشی که در حال پخشه گوش می‌سپارم. به شماره‌ها که در حال تغییرن خیره میشم... 5...6... 7!
دینگ دیگر... نه!
دینگی دیگر... حالا شد!
چمدون کشان به سمت واحدمون میرم. در سکوت صدای تق تق پاشنه‌های کفشم، اعتماد به نفسم رو بیشتر از حد معمول می‌کنه!
به نظر من صدای پاشنه کفش خانم‌ها عملکردی مشابه با غرور مرد‌ها داره، وجودش الزامیه!
انگشت اشارمو روی زنگ می‌ذارم و برنمی‌دارم. نوعی مرض که از بچگی گریبان‌گیرم شده!
صدای غرغر و فحش دادن ترمه، باعث میشه لبخند بدجنسی روی لبم بشینه. در باز میشه و ترمه خواب‌آلود و شوکه با موهای ژولیده و لباس خواب کوتاه خرسی جلوی در ظاهر میشه. دستامو از هم باز می‌کنم و پر ذوق میگم:
-تبسم برگشت!
لبخند دندون‌‌نمایی میزنم که با لکنت میگه:
-ت...تبسم!
صدای خواب‌آلود مامان از پشت سرش میاد:
-ترمه، کی بود؟
در حالی‌که کنار می‌زنمش تا داخل خونه برم، میگم:
-چمدونمو داخل بیار، آبجی بزرگه!
جیغ خفه ای می‌زنم:
-مامان!
به سمت مامانِ شوکه میرم و بغلش می‌کنم:
-دلم برات تنگ شده بود!
مامان که تازه به خودش اومده، دستاش دورم حلقه میشه:
-عزیز دلم... چه بی خبر!
خنده‌ای می‌کنم و ازش جدا میشم:
-سورپرایز بود دیگه!
بلند‌تر میگم:
-بابا کو؟!
به سمت اتاق میرم که هم زمان بابا از اتاق خارج میشه:
-ته‌تغاری بابا!
خودمو لوس می‌کنم و بغلش می‌پرم:
-من اومدم!
ترمه که چمدون‌هامو داخل آورده و در رو بسته، حسادت می کنه:
-چه لوس!
زبونمو براش در‌میارم:
-عروس حسود ندیده بودیم، که دیدیم!
کلافه موهاشو پشت گوشش می‌فرسته و به مامان نگاه می‌کنه. به طبعیت ازش به مامان نگاه می‌کنم که مامان لب می‌گزه!
صدای بابا از کنکاش مادر و دختر جدام می‌کنه:
-چرا نگفتی بیایم فرودگاه بابا‌‌‌جون؟
از آغوشش بیرون میام و شونه‌ای بالا می‌ندازم و با لبخند شیطونی میگم:
-دیدن قیافه‌های خواب‌آلودتون به تنها اومدن می‌ارزید.
بابا میخنده و مامان حرفو عوض می‌کنه:
-حتما خسته‌ای، بهتره بری بخوابی...
فکری می‌کنه:
-بذار تختتو آماده کنم.
به سمت اتاق راه می‌افته که میگم:
-من پیش بابا میخوابم.
دستامو دور گردن بابا حلقه می‌کنم. بابا هم دور کمرم دست می‌ذاره که مامان چپ چپ نگاهم می‌کنه:
-بذار برسی، بعد!
میخندم و رو به بابا میگم:
-مادر زن هم حسوده که...
رو به مامان ادامه میدم:
-میدونی، کار من فاصله انداختن بین زوجاس!
بابا میخنده که ترمه بهم چشم غره میره:
-خب دیگه بهتره دهنتو ببندی و یه گوشه بخوابی!
به اتاق میره و در رو بهم می‌کوبه. متعجب به مامان و بابا نگاه می‌کنم:
-این چشه؟!
مامان نگاه مضطربی به در بسته اتاقش می‌ندازه:
-بد خواب شده دیگه!
به اتاق قبلیم میره تا تخت رو آماده کنه. با لبخند به بابا نگاه می‌کنم و روی گونه‌ش بوسه‌ای می‌زنم:
-آخیش... عشق منی!
پیشونیم رو می‌بوسه:
-خوش اومدی دخترِ بابا!
نفس راحتی می‌کشم. کانون گرم خانواده!
 
ویرایش شده توسط مدیر:

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
به کمک بابا چمدون‌ها رو به اتاق می‌برم و بعد از بوسیدن مامان و بابا، در رو می‌بندم. تازه نگاهم به اتاقم می‌افته. اتاقی پر از خاطره!
آروم لبه تخت می‌شینم و شالمو در‌میارم و گوشه‌ای می‌ندازم. دستمو کنارم، روی تخت می‌ذارم. روزی همین‌جا نشسته بود!
اشکی روی گونه‌م می‌چکه. این اتاق، منو تبسمِ ۱۸ساله می‌کنه؛ یه دختر احساساتی و عاشق و... دل‌تنگ!
۱۵سالمه... دو‌تا از درسامو افتادم و حسابی هم بابا رو عصبانی کردم!
حرفا رو شنیدم و الان جز گریه، کاری از دستم برنمیاد!
دختر لوس بابا مورد غضب قرار گرفته و الان ترسیده و گریون گوشه‌ای از تخت نشسته.
بینیمو بالا می‌کشم که صدای در میاد. احتمالا بازم مامان یا ترمه‌س!
با صدای گرفته و تو‌ دماغی میگم:
-دست از سرم بردارید!
تو خودم مچاله می‌شم و گریه‌م شدت می‌گیره. در به آرومی باز میشه و از گوشه چشم پژمان رو می‌بینم. وایی اینم بود موقع دعوا کردنم!
با لب‌های آویزون میگم:
-کی گفت بیای تو؟
لبخند می‌زنه. جلو میاد و کنارم، لبه تخت میشینه. نگاهم به ریشش می‌افته. نمی‌زنه که بچه سال دیده نشه!
نگاهم می‌کنه که سرمو زیر می‌ندازم.
آدمی که گریه کرده، زیبایی نداره که توی چشم کسی زل بزنه!
دستش میشینه زیر چونه‌م و به زور سرمو بلند می‌کنه:
-همیشه باید این‌طور سرت بالا باشه.
با چشم‌های خیسم خیره چشم‌هاش میشم. با زبون لب‌هاشو تر می‌کنه:
-نگران درس‌هات نباش، خودم کمکت می‌کنم. روزی چند ساعت با هم تمرین می‌کنیم... پاس که هیچ، نمره کامل رو می‌گیری!
با لبخند بهم خیره‌ میشه. قبل از این‌که غرق جنگل چشم‌هاش بشم، نگاهمو می‌گیرم:
-پس درس‌های خودت چی؟! اونم ترم اول!
دستش روی شونه‌م می‌شینه و فشاری بهش میاره:
-تو به این چیز‌ها کار نداشته باش، به من بسپارش!
این‌بار بی‌پروا تو چشم‌های یشمیش خیره میشم. درس که هیچی، دلمم بهش می‌سپارم!
آه پر بغضی می‌کشم و آروم دراز می‌کشم و چشمام رو می‌بندم و ترسیم می‌کنم. انگار که نقاشیشو می‌کشم!
ابروهای صافِ مشکی، چشمای متوسط یشمی رنگ، بینی قلمی، لب‌های گوشتی، در صورت گندمگون و موهای مشکیِ صاف.
لبخند محوی می‌زنم. که همیشه توی حالت دادنشون کلی غر می‌زد... می‌زنه!
یعنی هنوزم غر می‌زنه؟!
تو خودم مچاله میشم. تبسم بخواب. فردا روز بهتری خواهد بود!
 
آخرین ویرایش:

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
نور خورشید به پلک‌های بستم می‌تابه و هوشیارم می‌کنه. پشت به پنجره می‌خوابم. یکی از چشم‌هام رو باز می‌کنم و تازه متوجه میشم که کجایم.
سر جایم می‌شینم و کش و قوسی به تن خشک شدم، میدم که چشمم به آینه می‌افته و موهای پریشونم!
موهای حالت‌دارِ مشکی که بلندیش تا گودی کمرم می‌رسه. با دست کمی مرتبشون می‌کنم. دستمو پایین میارم و بند باریک تاپی که زیر مانتوم پوشیده بودم رو رد می‌کنم.‌‌ از روی برجستگی سینه‌م گذر می‌کنم و سرمو به سمت راست، روی شونه‌م خم می‌کنم که موهام روی صورتم می‌ریزه.‌ آهی می‌کشم و دستمو روی شکمم می‌ذارم و با زبون لب پایینموتر می‌کنم. از اول صبح نه تبسم!
با قاشق مربا رو روی نون پخش می‌کنم و زیر چشمی به مامان نگاهی می‌ندازم:
- پس داماد رو کِی می‌بینم؟!
کلافه سیب‌زمینی که پوست می‌کنه رو توی ظرف می‌ندازه:
-اوف تبسم!
شکلکی درمیارم و گازی به نون تست توی دستم می‌زنم که چیزی یادم میاد:
-مامان، بابا ماشینو برده؟
چپ چپ نگاهم می‌کنه:
-معلومه که برده! می‌خواستی با چی بره؟!
مِن مِنی می‌کنم:
-چیز... خب تو چی؟!
با لبخند دندون‌نمایی بهش خیره میشم که با چشم‌های باریک شده نگاهم می‌کنه:
-من چی؟!
ابرویی بالا می‌ندازم:
-در شأن خانومی به کمالات شما نیست که پای پیاده...
پشت چشمی نازک می‌کنه:
-زبون نریز. سوییچ توی کیفمه، بردار!
از خوشحالی جیغی می‌زنم:
-خیلی ماهی مامانِ خوشگلم...
بقیه تست رو می‌ذارم توی بشقاب و به سمت اتاق میرم که صدای مامان از پشت سرم بلند میشه:
-صبحونتو نخوردی که دختر!
با وسواس آرایش می‌کنم و لباس می‌پوشم. در آخر خودمو غرق عطر می‌کنم و از اتاق بیرون میام که مامان از بالای عینک مطالعه‌ش نگاهم می‌کنه:
-تبسم، گفتی کجا میری؟
لبخند می‌زنم:
-نگفتم که!
به اتاق مامان و بابا میرم و صدای مامان به گوشم می‌رسه:
-خب الان بگو!
چشم می‌چرخونم و کیفی کنار میز آرایش می‌بینم. به سمتش میرم و بلند میگم:
-صدات نمیاد مامان!
زیپ کیفو باز می‌کنم و سوییچ رو برمی‌دارم که صدای مامان از مکانی نزدیک‌تر به گوشم می‌رسه:
-میگم کجا میری؟!
به سمتش برمی‌گردم. توی چهارچوب در ایستاده. چشم می‌چرخونم:
-مگه بچه‌م مامان؟!
ابرویی بالا می‌ندازه:
-بچه نه، فقط یه ‌مقدار خراب‌کاری!
پوفی می‌کشم:
-دستت درد نکنه!
از کنارش رد میشم که دنبالم میاد:
-تبسم؟!
بی‌توجه بهش به سمت در میرم:
-نگران نباش مامان!
دستم کشیده میشه و کلافه به سمتش برمی‌گردم:
-وای مامان، چته؟!
جدی به چشم‌هام خیره میشه:
-اتفاقات گذشته تکرار نشه.
دستمو از دستش درمیارم:
-دقیقا از چی نگرانی؟ عاشق شدن من یا خجالت کشیدنت پیش خواهرشوهرت؟!
نیشخند می‌زنم:
-از کدوم بیشتر خجالت کشیدی؟!
اخم می‌کنه:
-بفهم چی میگی تبسم!
 
آخرین ویرایش:

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
با بی‌خیالی میگم:
-نمیشه از واقعیت فرار کرد مامان‌خانم!
دست‌هامو از دو طرف باز می‌کنم:
-منو ببین! من واقعیم! و تو، یه دختر داری که قبلا عاشق پسرعمه‌ش بوده! این‌که آخرش خوب نشد و آبروریزی شد که دست من نیس!
شونه بالا می‌ندازم:
-تقصیر من نبود،‌ بود؟ من به اون پولاد احمق نگفتم برو به همه بگو فلانی عاشق داداشمه!
چشم‌هاش از عصبانیت گرد میشه:
-هیس، بسه دیگه!
انگشت اشارمو به سمتش تکون میدم:
-تا وقتی از گذشته و واقعیت فرار کنی، اون دنبالت میاد و هربار مجبوری مثل روز اول باهاش مواجه شی و درد بیشتری رو تحمل کنی!
پشت می‌کنم و از خونه خارج میشم، با سری پر از شکنجه گذشته!
عینک دودیمو روی بینیم جابه‌جا می‌کنم و از ماشین پیاده میشم و قفل مرکزی رو می‌زنم. کیفمو روی ساعد دستم قرار میدم و با پاشنه‌های هفت‌سانتی کفش‌هام کوچه رو به قصد کوچه بعدی طی می‌کنم. پیچ کوچه رو که رد می‌کنم و خونه عمه اینا نمایان میشه که چشمم به بیشعورترین فرد زندگیم می‌افته!
اوف... مار از پونه بدش میاد، در لونش سبز میشه! البته من در لونه اونا سبز شدم! اممم... بگذریم، من مارم و این آدم پونه!
پشت به من و تا کمر تو ماشین خم شده. با صدای پاشنه‌های کفشم زیاد نمیشه مخفیانه نزدیک شم!
از فاصله‌ی بین پهلو و بازوش بهم نگاهی می‌ندازه که پوزخند می‌زنم. کمر صاف می‌کنه و به سمتم برمی‌گرده و با‌ شک براندازم می‌کنه. بهش می‌رسم و تو فاصله‌ی دو قدمیش می‌ایستم.
باد موهامو تو صورتم پخش می‌کنه. با دست کنارشون می‌زنم:
-اگه سیر شدی، نگاهتو بردار!
چشم‌هاش گرد میشه:
-تبسم؟!
عینکو روی موهام می‌ذارم:
-آره خوشگله، تبسمم!
بینیمو چین میدم:
-اما برای تو یه‌ نفر زهرخندم نیستم!
نگاهی به ساختمون می‌ندازم:
-کی هس؟ کی نیس؟
شوکه به جای جواب میگه:
-کِی برگشتی؟!
چشم‌غره‌ای بهش میرم که به خودش میاد و همون آدم یخ و نچسب میشه :
-اصلا این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
ابرویی بالا می‌ندازم:
-خونه عمه‌م اومدم. نکنه باید از تو اجازه می‌گرفتم؟!
با دست اشاره‌ای به ساختمون می‌کنه:
-پس بفرما خونه عمه‌ت. وایسادی جر و بحث می‌کنی چرا؟!
با حرص نگاهش می‌کنم که بی‌توجه بهم پشت می‌کنه و به کارش ادامه میده. چشم‌هام گرد میشه. پسرهِ بی‌نزاکت!
در حالی که تو دلم فحشش میدم به سمت ساختمون میرم و زنگ آیفون رو فشار میدم که از پشت سر صداشو می‌شنوم:
-پیس... دختره؟
با چشم‌های گرد برمی‌گردم:
-با من بودی؟!
دست به سینه به ماشینش تکیه داده. سری تکون میده:
-هوم، یادم رفت بهت بگم مامانم‌ اینا خونه نیستن!
 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: somaye a

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
از عصبانیت سرخ میشم و با دست‌های مشت شده می‌غرم:
-پس کجان؟!
شونه‌ای بالا می‌ندازه:
-خرید برای بله‌برون.
قیافمو ترش می‌کنم:
-عمه چه ربطی به بله‌برو...
حرفمو قطع می‌کنه:
-گیج!
چشم‌هام از حدقه درمیاد:
-چی گفتی؟!
بی‌خیال با لحن حرص‌ دربیاری میگه:
-گیجی دیگه،‌ خب خانواده دامادن!
دهنم باز می‌مونه:
-نـــه!
از نور خورشید که تو صورتشه، چشم‌هاشو باریک می‌کنه:
-چی نه؟!
شوکه نفس می‌کشم. دستمو توی موهایم فرو می‌برم و عقب می‌رونمشون. عینکم که تو دستم افتاده رو توی کیف می‌ذارم و با تمسخر می‌خندم:
-ترمه این‌قدر بد‌سلیقه نیست که تو رو انتخاب کنه!
بینیشو چین میده:
-چی میگی؟!
دستمو به نشونه سکوت بالا میارم:
-اوف هیچی نگو...
در‌حالی که از دو پله‌ جلوی ساختمون پایین میام، ادامه میدم:
-من هیچ‌وقت نمی‌تونم تو رو به عنوان داماد قبول کنـ...
به محض رد کردن پله‌ها پام پیچ می‌خوره و پخش زمین میشم!
جیغ بنفشی می‌زنم. با نگرانی به سمتم میاد:
-تبسم خوبی؟!
زیر گریه می‌زنم. همینم مونده بود جلوی این ابله بیوفتم! الان کل فامیل رو خبر می‌کنه!
هُل شده کنارم زانو می‌زنه:
-وای چت شد؟!
تنها اشک می‌ریزم. مچ پامو تو دست می‌گیره که گریم شدید میشه:
-آی!
هلش میدم:
-دست نزن، درد می‌کنه...
با کف دست اشکامو پاک می‌کنم و با بغض زیر‌چشمی نگاهش می‌کنم...
مچ پامو برانداز می‌کنه. نگاهشو بالا میاره و خیره صورتم میشه که رو برمی‌گردونم.
دستش زیر چونه‌م قرار می‌گیره:
-ببینمت.
دستشو پس می‌زنم:
-نکن.
این‌بار با کمی خشونت صورتمو برمی‌گردونه:
-میگم ببینمت.
نگاهمو پایین می‌ندازم که با تحکم میگه:
-منو نگاه کن.
با تخسی لب می‌زنم:
-نمی‌خوام.
برعکس تصورم که الان نازمو می‌کشه، صورتمو به عقب هل میده و از جاش بلند میشه:
-نخواه.
 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: somaye a

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
شاکی نگاهش می‌کنم که نگاهش رو بهم می‌دوزه:
-از روی زمین پاشو. پاتم درد نمی‌کنه. چون ضایع شدی، گریه کردی!
اخم می‌کنم:
-نخیرم!
پوزخند می‌زنه:
-یکم بزرگ شو...
اشاره‌ای به هیکلم می‌کنه:
-البته نه از نظر ابعاد!
چشمام گرد میشه و سریع شالمو روی سینه‌هام می‌کشم. مردک هیز!
از جا بلند میشم و بدون این‌که نگاهش کنم، میگم:
-تو...
مکث می‌کنم، ولی نگم می‌میرم!
به تندی میگم:
-تو نمی‌تونی شوهر خوبی برای خواهرم باشی!
راه می‌افتم که صداش بعد از مکث کوتاهی به گوشم می‌رسه:
-شاید!
پا تند می‌کنم. پسرهِ بیشعور!
چنگال رو بین ماکارونی‌ها می‌چرخونم و زیرچشمی به ترمه که کنارم نشسته، نگاه می‌کنم. از فکرم می‌گذره... اخلاق‌هاشون بهم می‌خوره. رو ترش می‌کنم. دوتاشون گند دماغن!
ماکارونی‌ها رو توی دهنم می‌ذارم و می‌جوم و با دهن پر رو به ترمه میگم:
-هــوم... ترمه؟
سس‌قرمز رو روی غذاش می‌ریزه:
-ها؟
نیم‌نگاهی بهش می‌ندازم:
-چه‌خبر؟
مکث می‌کنه و بدون این‌که نگاهم کنه، میگه:
-هیچ، سلامتی.
محتویات دهنمو قورت میدم:
-خرید چطور بود؟
مامان نیم‌نگاهی بهم می‌ندازه ولی چیزی نمیگه. بالاخره ترمه نگاهم می‌کنه:
-خوب!
پوفی می‌کشم و بهش خیره میشم و چشمکی می‌زنم:
-آقا‌دامادم بود؟
تیز نگاهم می‌کنه:
-منظورت چیه؟!
شونه بالا می‌ندازم و با خنده رو به مامان میگم:
-مگه چیه؟ نباید از داماد بپرسم؟!
موهامو پشت گوشم می‌فرستم و منتظر نگاهش می‌کنم که سرشو به غذا گرم می‌کنه :
-کار داشت، با مامانش‌اینا رفتم.
لبامو کج می‌کنم. کار؟! اون که دم در خونشون ول می‌گشت! چه کاری؟!
از گوشه‌ی چشم به ترمه نگاه می‌کنم... نکنه داره خواهرمو می‌پیچونه؟!
نفس عمیقی می‌کشم:
-بله‌برون کیه؟
ترمه کلافه میشه:
-چقدر سوال می‌پرسی!
چشمام گرد میشه:
-وا!
کفری ادامه میدم:
-خب منم می‌خوام برای برگشتنم جشن بگیرم!
با اخم بهم خیره میشه:
-مگه قراره بمونی؟!
 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: somaye a

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
نیشخند می‌زنم:
-نه اومدم اخلاق گند تو رو تحمل کنم، بعدش برم!
مامان مداخله می‌کنه:
-دخترا، غذاتونو بخورید.
رو به مامان میگم:
-حالا خوبه فقط دو سال بزرگ‌تره!
مامان اخطارگونه اسممو صدا می‌زنه:
-تبسم!
شونه بالا می‌ندازم و خودمو مشغول غذا می‌کنم.
بعد از غذا به هوای استراحت به اتاقم پناه میارم. از کشوی میز آرایش گوشی قدیمیم رو پیدا می‌کنم و لبخند روی لبم می‌شینه... چه‌قدر قدیمیه!
رد شکستگی کوچیک روی صفحه‌ش منو یاد بهترین روز عمرم می‌ندازه...
روز تولد هجده سالگیمه. همه‌چیز روبه‌راهه! دیدی گاهی چه‌قدر همه‌چیز چفت هم میشه و هیچ‌چیزی وجود نداره که ناراحتت کنه؟ حالِ الانِ منه!
اگر‌چه جشن گرفته نشده. اگرچه کسی منو یادش نیست. اما... خوبه که کسی یادش نیست! کاش هیچ‌وقت هیچ‌کس منو یادش نیاد!
با تمام احساسی که دارم برمی‌گردم سمت پژمان و بهش خیره میشم. چه‌قدر جذابه وقتی رانندگی می‌کنه!
نگاه خیره‌مو که می‌بینه، بالبخند میگه:
-نمی‌خوای بپرسی کجا می‌ریم؟!
ابروهامو بالا می‌فرستم:
-نچ... مهم نیست!
گونه‌هام رنگ می‌گیرن و ضربان قلبم بالا میره:
-همین که...
مکث می‌کنم. میشه یه‌دختر احساسشو اعتراف کنه؟!
نفس‌هام تند میشه که نیم‌نگاهی بهم می‌کنه:
-همین که چی؟
نفس عمیقی می‌کشم. چرا نشه؟! زمانی که یه طرف قضیه پژمان باشه، هرچیزی ممکنه! هرچیزی!
لبخند می‌زنم و سرمو زیر می‌ندازم و با خجالت میگم:
-همین که تو هستی کافیه!
تمام تنم از عرق خیس میشه. با استرس انگشت‌هامو بهم پیچ میدم و تمام جونم گوش میشه. ماشین گوشه‌ای می‌ایسته.
بغض می‌کنم و خیلی زود لایه‌ای از اشک چشم‌هام رو می‌پوشونه. با ترس و تردید سرمو بلند می‌کنم و به روبه‌رو خیره میشم. جرئت ندارم نگاهش کنم. متنفرم از نه شنیدن!
تا الان هرچی خواستم، همون شده! از برآورده نشدن خواستم، می‌ترسم!
از گوشه‌ی چشم می‌بینم که مایل به من تکیه‌شو میده به در و بهم خیره میشه.
از هیجان نفسم به سختی درمیاد!
بزاق دهنمو قورت میدم که آروم صدام می‌کنه:
-تبسم؟
لبمو گاز می‌گیرم. نباید اشکم بچکه!
دستش روی شونه‌م می‌شینه:
-تبسم‌جان؟
شونه‌مو تکون میدم و با صدای گرفته از بغض میگم:
-اوکی نمی‌خواد چیزی بگی، اصلا فراموشش کن!
با قهر رومو برمی‌گردونم. تکیه‌شو از در می‌گیره و به سمتم خم میشه. دستشو از عرض شونه‌م رد می‌کنه که با لب‌های آویزون میگم:
-نکن!
بی‌توجه به سمت خودش می‌کشتم. مقاومت می‌کنم ولی زورش از من بیشتره. سرم روی سینه‌ش قرار می‌گیره و نفسم رو به شماره می‌ندازه!
دست دیگه‌شو روی سرم قرار میده. صدای ضربان قلبش درست زیر گوشم شنیده میشه!
خیس عرق میشم. بازومو نوازش می‌کنه که اشکی از چشمم می‌چکه.
 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: مهلا و somaye a

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
صداش آرام‌بخش کشف نشده‌ای میشه:
-می‌شنوی؟
مست شده آروم میگم:
-چیو؟!
روی موهام بوسه‌ی گرمی می‌زنه:
-صدای قلبمو!
ناخودآگاه لبخند روی لبم می‌شینه:
-اوهوم.
از خودش جدام می‌کنه و صورتمو بین دست‌هاش می‌گیره. توی جنگل چشم‌هاش غرق میشم!
لب می‌زنه:
-برای تو می‌زنه!
نفسم قطع میشه. نمی‌دونم چی بگم که لبخند گرمی روی لبش می‌شینه:
-هدیه تولدت قلبمه! تولدت مبارک تبسمم!
هل میشم. چی‌کار کنم؟! الان چی میشه گفت؟! تنها کاری که از دستم میون این همه خوب بودنش برمیاد رو انجام میدم. سرمو جلو می‌برم و لب‌هامو روی لب‌هاش قرار میدم. ساعت‌ها... دقیقه‌ها... ثانیه‌ها... اصلا خود زمین، به احترام این صحنه متوقف میشن! من می‌مونم و پژمان و لب‌هایی که در هم قفل شده!
عقب می‌کشه، مهم نیست! با سرخوشی درست سر صندلی می‌شینم که موبایل از کنارم می‌افته بین صندلی و در، بازم مهم نیست! بعدا برش می‌دارم. چیزی نمیگه، مهم نیست! با کلافگی ماشینو به حرکت درمیاره و من غرق خوشحالیم!
چه تولدی!
از این به بعد هر سال، روز تولدم هیچ‌کس نباید حواسش به من باشه!
روی صندلی میز آرایش می‌شینم و دستمو روی لبم می‌ذارم و لبخند می‌زنم. دکمه کنار موبایلو فشار میدم که روشن میشه. عکس خودم و پژمان در حالی که دستش دور گردنمه و به دوربین لبخند می‌زنیم پس‌زمینه موبایل خودنمایی می‌کنه. با انگشت صورتشو لمس می‌کنم. چه‌قدر دلم براش تنگ شده!
توی دفترچه تلفن میرم... اسمش پژمانِ من ذخیره شده. با دلی لرزون لبخند می‌زنم. هنوزم مال منه؟! اگر نبود، خبرش بهم می‌رسید!
دکمه‌ی سبز رو فشار میدم و موبایلو کنار گوشم می‌ذارم. خاموش!
پوزخند می‌زنم. چرا فکر کردم هفت سال دنیا ایستاده؟!
کمر صاف می‌کنم. از کی می‌تونم آمارتو بگیرم پژمان؟
آهی می‌کشم. وقتی همه می‌خوان تو رو ازم دور کنن!
کلافه موهامو به عقب می‌فرستم. از جا بلند میشم و شروع به قدم زدن می‌کنم.
باید یه‌کاری کنم. باید پیداش کنم!
دست‌هامو داخل موهام می‌برم و کمی می‌کشمشون. فکر کن تبسم. یه‌ راهی پیدا کن. صدای در میاد که عصبی بهش خیره میشم:
-بله؟
در باز میشه و مامان داخل میاد. پشت‌چشمی نازک می‌کنم و لبه‌ی تخت می‌شینم:
-چیزی شده؟ الان زیاد حوصله ندارم!
در رو می‌بنده:
-چه‌قدر این‌جا می‌مونی تبسم؟
تیز نگاهش می‌کنم:
-مثل این‌که خیلی دوست دارید اون سر دنیا برم!
 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: somaye a

Negargh

کاربر فعال
نویسنده
94
135
38
اخم می‌کنه:
-این چه حرفیه؟! دارم برای جشن‌ها برنامه‌ریزی می‌کنم.
پوفی می‌کشم و به روبه‌رو خیره میشم:
-دیگه نمیرم.
متعجب نگاهم می‌کنه:
-چی؟!
مایل بهش می‌شینم:
-از غربت خسته شدم مامان! همین‌جا می‌مونم و به زندگیم ادامه میدم.
نگران لبشو تر می‌کنه و متفکر میگه:
-آها!
چشم‌هامو باریک می‌کنم:
-خوشحال نشدی؟!
بی‌حواس میگه:
-چی؟! آها، چرا عزیزم مگه میشه خوشحال نشم؟! بیا بغلت کنم...
دست‌هاشو از هم باز می‌کنه که آروم تو بغلش فرو میرم:
-جریان چیه مامان؟
کمرمو نوازش می‌کنه:
-چه جریانی؟!
عقب میام و خیره نگاهش می‌کنم:
-این حالت‌ها... از وقتی اومدم یا می‌گید چقدر می‌مونی یا...
دستشو روی زانوم می‌ذاره و حرفمو قطع می‌کنه:
-خواهرت داره عروس میشه. نگرانی مراسم و روبه‌راه بودن همه‌چیز یه‌طرف، دور شدن دختر بزرگم طرف دیگه! همه درگیر مراسمیم و نمی‌خوایم مشکلی به وجود بیاد! روزهای شلوغی رو می‌گذرونیم! بین این شلوغی بی‌خبر اومدی...
لبام آویزون میشه:
-خب منم می‌خواستم تو جشن‌ها باشم!
لبخند می‌زنه:
-می‌دونم دختر خوشگلم... یکم صبور باش.
آهی می‌کشه ولی لبخندشو حفظ می‌کنه!
لبامو غنچه می‌کنم. این نگرانی همش برای جشنه؟! چیزی نمیگم... فعلا چیزی نمیگم!
مامان فشاری به زانوم میاره:
-کارهاتو کن، بعدازظهر برو خرید.
نگاهش می‌کنم که چشمکی می‌زنه:
-برای جشن‌ها چندتا لباس خوشگل بخر. به‌هرحال خواهر عروسی دیگه.
لبخند می‌زنم. من خواهر عروسم و پژمان... ذوق می‌کنم... برادر داماده!
مامان ذوقم رو پای لباس خریدن می‌ذاره.
بعد هم بلند میشه تا مثلا من استراحت کنم!
روی تخت دراز می‌کشم و رویا‌پردازی می‌کنم برای نحوه روبه‌رو شدنم با پژمان!
بعد از این همه سال منو ببینه چی‌کار می‌کنه؟!
به سقف خیره میشم. کمی ناپرهیزی... عروسی من و پژمان!
دلم ضعف میره و لبخند روی لبم می‌شینه.
بی‌حوصله یکی‌یکی ویترین‌ها رو نگاه می‌کنم. خرید به تنهایی که اصلا حال نمیده!
پوفی می‌کشم و به لباس‌ها نگاه می‌کنم.
چشمم به یه لباس زرد رنگ می‌افته. لباسی کوتاه از جنس گیپور و آستری دکلته و آستین‌های بلند... و هلال دوطرف پایین لباس!
سرمو کج می‌کنم و دوباره نگاهش می‌کنم... دوست داشتنیه!
لباسو توی تنم مرتب می‌کنم. بلندی لباس تا یه وجب بالاتر از زانومه. با دست قسمت روی سینه‌م رو درست می‌کنم و سینه‌هامو کمی بالا می‌کشم. هـــوم... خوبه!
موهای صاف شدمو دورم مرتب می‌کنم و رژ قرمزم رو تجدید. نگاهم به چشم‌های نسبتا درشتِ قهوه‌ای تیره‌م که با آرایش ملایم مزین شده می‌افته. دستی به ابروهای صاف و پهن تیره‌م می‌کشم.
 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • 90پارت
  • 2Kبازدید
  • somaye aناظر رمان
  • 90پارت
  • 2Kبازدید
  • somaye aناظر رمان