Drag to reposition cover

رمان رد خاطره

  • شروع کننده موضوع نویسنده:Negargh
  • 176پارت
  • 11Kبازدید
  • somaye aناظر رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
فصل ششم:
در رو باز می‌کنم و وارد میشم که دختری که رزرویشن رستورانه، متوجه‌م میشه:
-خوش اومدید. بفرمایید؟
به سمتش میرم:
-برای آگهی که تو سایت گذاشته بودید، اومدم.
نگاهی به عصای تو دستم می‌ندازه:
-اتاق مدیریت طبقه‌ی بالاست. اگه نیاز به کمک دارید...
سر تکون میدم:
-نه، ممنون.
به هر زحمتی که هست، خودم رو به طبقه‌ی بالا و اتاق مدیریت می‌رسونم و در می‌زنم که صداش به گوشم می‌رسه:
-بفرمایید.
وارد اتاق میشم:
-وقت به‌خیر. آقای کامیار؟
نگاهی سوالی بهم می‌ندازه:
-وقت شما هم به‌خیر. بله خودمم...
ابروهاش رو بالا می‌فرسته:
-شما دوست استیو هستید؟
متعجب نگاهش می‌کنم:
-خب بعد از فرستادن رزومه، متوجه آشناییتون شدم. نمی‌دوستم با شما صحبت کرده!
از جا بلند میشه و دستش رو به سمتم دراز می‌کنه که باهاش دست میدم و با اشاره‌ش به صندلی، آروم لبه‌ی صندلی می‌شینم که لبخند می‌زنه و روی صندلیش جا می‌گیره:
-خیلی از شما تعریف کرده؛ بیشتر از صداتون!
لبخند محوی می‌زنم:
-به من لطف داره. راستش تجربه‌ی آن‌چنانی ندارم و بیشتر تو دورهمی‌هایی که با دوست‌هام داشتم، می‌خوندم.
بهم خیره میشه:
-آشنایی با پیانو دارید؟
نفس عمیقی می‌کشم:
-نوجوون که بودم دوره‌ش رو دیدم.
سر تکون میده:
-می‌تونی امشب به‌ صورت آزمایشی بیای؟
ذوق‌زده می‌شم ولی خودم رو کنترل می‌کنم و آروم میگم:
-البته.
لبخند می‌زنه:
-الان تا خلوته، می‌تونی بری و تمرین کنی یا این‌که شب بیای. فقط قبلش یه کاری هست که نیازه انجام بدی...
با چشم‌های باریک شده، نگاهش می‌کنم:
-چی‌کار؟
لبش رو با زبون تر می‌کنه:
-می‌خوام صدات رو بشنوم؛ بخون.
گلوم رو صاف می‌کنم:
-حتما.
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
پیرهنم رو مرتب می‌کنم و روی صندلی می‌شینم. نفسی عمیق می‌کشم و عرق دست‌هام رو با گوشه‌ی پیرهنم پاک می‌کنم.
گلوم رو صاف می‌کنم و به میزهایی که کم‌کم در حال پر شدنن، نگاه می‌ندازم و آروم شروع به نواختن می‌کنم.
آخرین باری که تو جمع پیانو زدم، چهارده سالم بود. به خودم دلداری میدم:
-خوبه... همین‌طور ادامه بده.
چشم‌هام رو می‌بندم تا نگاهشون باعث اضطرابم نشه و می‌خونم:
-از پیشم میری، اون بیرون انگار هنوز بارونه. اشکامم دیدی، ولی انگار دوریم برات آسونه
امشبم بارونه، آسمونم انگار شده دیوونه تو روزات آرومه؛ این‌جا یکی داغونه....
بغضم رو قورت میدم و چشم‌هام رو باز می‌کنم:
-بگو هنوز یادته، در گوشم آهسته گفتی با من می‌مونی واسه همیشه، یادته؟ ولی رفتی بی‌وفا
واسه تو فرقی نداشت که چی میاد به سرت بعد از این خیلی بی‌تو سخت می‌گذره این شبا...
صدای دست زدن باعث میشه لبخند متعجبی روی لبم بشینه. چه عالیه که رستوران ایرانی، تو کانادا هست تا آدم بتونه بدون محدودیت، برای هم‌وطن‌هاش، آهنگ بخونه!
با اولین حقوقی که از کامیار گرفتم، تونستم یه لباس مناسب برای شب‌هایی که اجرا داشتم، بخرم. لباس قرمز بندی با کمری برهنه و تا بالای زانوم.
تو این یه ماه و نیمی که گذشته، اوضاع خوب پیش رفته و تو کارم روز به روز پیش‌رفت بیشتری کردم.
لیوان قهوه‌م رو تو دست می‌گیرم و پشت میز، تو بالکن کوچک خونه‌م می‌شینم و در حالی که تلخی قهوه رو می‌چشم، به منظره‌ی شهر خیره میشم.
نقل مکان به خونه‌ی جدید، برای روحیه‌م خوب بوده. شاید دیگه تو خونه‌ی لوکس زندگی نکنم؛ ولی این منطقه‌ی آروم و متوسط، با درآمدی که دارم، جور درمیاد و به نوعی دخل و خرجم متناسب شده.
قطره‌ای قهوه روی شلوارم می‌ریزه که برام محسوس نیست! به خیسی دایره‌ای شکل روی رون پام، نگاه می‌کنم و آه می‌کشم. از گذشته فقط این پای لمس مونده و یه قلب!
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
شاید قلبم هنوز بهونه‌‌ی چیزهای ممنوع شده برام، رو بگیره ولی راضیم! با دل تنگ میشه کنار اومد اما با دل شکسته نه! من خسته‌م؛ اون‌قدر خسته که دیگه تحمل نادیده گرفته شدن رو ندارم. من دیگه تاب و توان شکست دوباره رو ندارم.
اشکی بی‌اجازه می‌چکه که لیوان رو روی میز می‌ذارم و تو خودم مچاله میشم. احتمالا تا الان نامه رو خونده؛ شاید هم اون‌قدر ازم متنفر بوده که نخونده، پاره‌ش کرده... یا حتی سوزوندتش!
سرم رو به دو طرف تکون میدم. نباید بهش فکر کنم؛ اون برام، ممنوعه‌!
لب‌هام آویزون میشه. یه ممنوعه‌ی دوست داشتنی!
اگه زمان رو می‌شد به عقب برگردوند... آروم، ادامه‌ی فکرم رو به زبون میارم:
-تبسم حاضری دوباره باهاش باشی؟
چشم‌هام لبریز از اشک میشه:
-تو فریبنده‌ترین گناهی و من یه فریب خورده و مغلوب تو!
دستی زیر چشم‌هام می‌کشم و نگاهی به ساعت می‌ندازم. عقربه‌ها ساعت سه رو نشون میدن.
از جا بلند میشم. باید حاضر بشم تا بتونم تا ساعت چهار برسم.
وارد رستوران میشم:
-سلام، همگی خسته نباشید.
املی لبخند می‌زنه:
-حالت چطوره؟
لبخندی می‌زنم و کیف و کتم رو تو کمد می‌ذارم و می‌خوام به سمت پیانو برم که سارا با چشم و ابرو به گوشه‌ای اشاره می‌کنه و دم گوشم میگه:
-اون آقا با تو کار داره.
چهره‌م گریون میشه:
-نگو یه پیشنهاد مزخرف دیگه؟!
ریز می‌خنده و چیزی نمیگه. قبل از این‌که به سمت مرد برگردم، یه لحظه... یه ثانیه، اون گوشه و کنار دلم... خواسته‌ای ممنوعه داره؛ کاش... کاش اون باشه! می‌دونم نیست و نمیاد. می‌دونم فراموشم کرده اما همه‌ی این‌ها رو من می‌دونم، نه قلب نفهمم!
به سمت مرد شیک‌پوش میرم و آنالیزش می‌کنم. به‌نظر محترم میاد اما مرد جماعت، محترم و غیرمحترم نداره؛ زمانی که... بذار نگم زمانی که چی!
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
بالای سرش می‌ایستم:
-سلام... گویا با من کار داشتید.
نگاهی به عصای تو دستم می‌ندازه و از جاش بلند میشه:
-حالتون چطوره؟ بله، همین‌طوره.
لبخند می‌زنم و سر تکون میدم که با دست به نشستن، دعوتم می‌کنه که با اکراه می‌شینم. روی صندلیش می‌شینه که میگم:
-موضوعی پیش اومده؟
با لبخند بهم خیره میشه:
-خانم سعادت، راستش رو بخواید... چند وقت پیش برای شام کاری با هم‌کارم این‌جا اومدم و از قضا، شما اون شب آهنگ خوندید...
لبخند اجباری می‌زنم. آها... شروع شد! از این حرف‌های تکراری خسته شدم.
ادامه میده:
-یکی از آشنایان من، که اون شب هم این‌جا بودن، از صدای شما خوششون اومده...
کمی به جلو خم میشه؛ گویا می‌خواد راز مهمی رو بهم بگه:
-اون آهنگ‌سازه.
پوزخندم رو کنترل می‌کنم و مثل خودش، روی میز خم میشم:
-خب؟
بعد از مکث کوتاهی، میگه:
-ازتون می‌خوام که با ما هم‌کاری کنید. خواننده‌ی با استعداد و خوش‌صدایی مثل شما، حیفه تو یه رستوران کوچکی مثل این‌جا حروم بشه!
چشم‌هام رو ریز می‌کنم:
-مایل بودم با خودشون صحبت کنم، نه فرستادشون! به هر حال...
از جا بلند میشم و ادامه میدم:
-از پیشنهادتون ممنونم و قصد ادامه‌ی هم‌کاری با همین رستوران، به قول شما، کوچک رو دارم...
لبخند می‌زنم:
-ممنون که تشریف آوردید.
به سمت پیانو میرم تا به تمرینم برسم. از این قبیل پیشنهادات، تو این مدت کم نداشتم!
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
رژ لب قرمزم که تنها آرایش صورتم، حساب میشه رو تجدید می‌کنم و دستی به موهای مجعدم می‌کشم. رژ لب رو داخل کیفم می‌ذارم که صدای رعد و برق از جا می‌پرونتم.
از رختکن خارج میشم و در حالی که به سمت پیانو میرم، نگاهی به بیرون می‌ندازم. آسمون حسابی غافل‌گیرمون کرده!
آروم می‌شینم و عصا رو به گوشه‌ای تکیه میدم و دامن پیرهنم رو روی پاهام مرتب می‌کنم.
آهنگ بی‌کلامی رو می‌نوازم. هر شب یه آهنگ به انتخاب خودم می‌خونم و بقیه‌ی آهنگ‌ها به درخواست مشتری‌هاست؛ تو چنین موقعیتی هم تا پر شدن تمام میز‌ها، موزیک بی‌کلام اجرا میشه.
شاید روتین و تکراری به نظر بیاد؛ شاید گاهی خسته بشم یا کم بیارم و حتی ببرم ولی ادامه میدم. من خواننده‌ و پیانیست جوانیم که تو گوشه‌ای دنج از این شهر، تو این رستوران نیمه‌لوکس ایرانی، مشغول به کارم. گذشته‌‌ی فراموش شده‌ای دارم و آینده‌ای نامعلوم و حالی که پر از تکرار و مکرراته!
عزیزانم منو فراموش کردن و در این لحظه، حتی ممکنه از این‌که کنارشون نیستم و نمی‌دونن کجام، خوش‌حال هم باشن!
من دینم رو ادا کردم و اگه جدایی هست، تقصیر من نیست؛ حتی اگه بخوان منو مقصر بدونن! دین من به تو، اون نامه بود.
چهار ماه قبل:
خودکاری رو به دستم میده که چشم‌هام سیاهی میره. برگه‌ها رو امضا می‌کنم؛ هر چند از شدت گریه، دید تاری دارم. آخرین برگه رو هم امضا می‌کنم که برگه‌ها رو داخل کیفش می‌ذاره و از سر جاش بلند میشه:
-امیدوارم زود‌تر خوب بشید. روز دادگاه رو بهتون اطلاع میدم. با اجازه.
از اتاق خارج میشه که دلم تیر می‌کشه و دستم رو مشت می‌کنه. به آرومی دست دراز می‌کنم و زنگ کنار تختم رو فشار میدم که چندی بعد، پرستار وارد اتاق میشه:
-نیاز به مسکن داری؟
اشک‌هام رو پاک می‌کنم:
-برام قلم و کاغذ بیار.
سری به تعجب تکون میده که تو لب‌هام میگم:
-لطفا!
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
از اتاق خارج میشه و مدتی بعد، با قلم و کاغذ برمی گرده.
خودکار رو تو دست می‌گیرم و روی کاغذ به حرکت درمیارم:
-پولاد... می‌خوام عذرخواهی کنم؛ ولی نه به‌خاطر بچه‌ای که ندونسته و غیرعمد، باعث از بین رفتنش شدم و حتی نه به‌خاطر هر اتفاقی که منو مقصرش دونستی، فقط به‌خاطر یه چیز عذرخواهی می‌کنم، اون هم علاقه‌ی بچگانه‌ و کورکورانه‌م به پژمانِ. اون رو حقی می‌دونستم که ازم گرفتن و فقط و فقط به‌خاطر لجبازی و اثبات... نمی‌دونم چی، خواستم پسش بگیرم! حتی الان که دقت می‌کنم؛ اون فقط یه هوس بود که بهش پر و بال دادم و زیادی بزرگش کردم! شاید با خوندن این چند خط، فکر کنی دارم بهت دروغ میگم؛ ولی چیزی که تو هیچ‌وقت در مورد من، بهش دقت نکردی، صداقتم بود! من هیچ‌وقت بهت دروغ نگفتم و با تو، خود واقعیم بودم. با تو فهمیدم دوست داشتن چی هست و چطور میشه کسی رو دوست داشت. چطور میشه نگرانش بود و حتی چطور میشه زندگی ساخت و زندگی کرد! تو باعث شدی که معنی علاقه رو متوجه بشم و لمسش کنم. این‌ها رو نمیگم که برگردی یا این‌که طلاقم ندی؛ چون این نامه، بعد از طلاق به دستت می‌رسه... زمانی که من ایران نیستم و یه جایی تو این کره‌ی خاکی، گم شده‌م.
نامه رو از وسط تا می‌زنم و به هق‌هق می‌افتم.
کاغذی که جلوی چشمم قرار می‌گیره، باعث میشه به زمان حال برگردم. آه می‌کشم و بغضم رو قورت میدم. آهنگ سفارشی مشتری رو می‌نوازم و گلویی صاف می‌کنم تا شعرش رو بخونم.
جرعه‌ای آب می‌نوشم که استیو بالای سرم ظاهر میشه:
-چه‌قدر دیگه طول می‌کشه؟ الان صدای مشتری‌ها درمیاد.
چشم‌غره‌ای بهش میرم و ظرف غذام رو پس می‌زنم. در حالی که از جا بلند میشم، میگم:
-یه ربع نمیشه استراحت کرد!
به سالن برمی‌گردم و تو جایگاهم قرار می‌گیرم. عصا رو به گوشه‌ای تکیه میدم و از سنگینی نگاهی، نفس عمیقی می‌کشم و از فکرم می‌گذره: باز یه سمج دیگه!
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
شروع به نواختن می‌کنم. آهنگ انتخابی امشب، ترکیب هوای بارونی بیرون و حال و روزمه! با لبخند تلخی می‌خونم:
-بارون که می‌باره، اشکام می‌ریزه

می‌لرزه دستام و دردام رو میشه

روزی که می‌رفتی، دنیا به قلبم گفت

روزهای تنهایی داره شروع میشه، داره شروع میشه

رفتی و بعد از تو، غمگین غمگینم

چیزی به جز حسرت، تو خلوت من نیست

اون‌قدر من تنهام؛ که هیچی این روزا

جز قاب عکس تو هم‌صحبت من نیست...
نفس عمیقی می‌کشم و ادامه میدم:
-دلواپست میشم تو اوج تنهایی

درگیر رویاتم از بس که زیبایی

گرم خیالتم تو حال دل‌سردی

دنیامو میدم تا به خونه برگردی

دلواپست میشم تو اوج تنهایی

درگیر رویاهاتم از بس که زیبایی

گرم خیالتم تو حال دل‌سردی

دنیامو میدم تا به خونه برگردی...
بغضم رو قورت میدم اما کنترل اشک‌هام دست من نیست!
کمی می‌نوازم و مجددا شروع به خوندن، می‌کنم:
-بن‌بست بن‌بسته هر راهی که میرم

وقتی که چشمای تو چشم به راهم نیست

از خونه این روزا اون‌قدر دوری که

برگشتنت حتی دست خدا هم نیست...
از اشک تار می‌بینم؛ پس چشم‌هام رو می‌بندم و نت‌ها رو از حفظ می‌زنم:
-دلواپست میشم تو اوج تنهایی

درگیر رویاهاتم از بس که زیبایی

گرم خیالتم تو حال دل‌سردی

دنیامو میدم تا به خونه برگردی

دلواپست میشم تو اوج تنهایی

درگیر رویاهاتم از بس که زیبایی

گرم خیالتم تو حال دل‌سردی

دنیامو میدم تا به دوباره برگردی
دست‌هام از حرکت می‌ایسته که لب می‌زنم:
-برگرد.
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
صدای دست زدن، یادم میاره که کجام. سریع اشک‌هام رو پاک می‌کنم و با لبخند سر بلند می‌کنم تا تشکر کنم اما... خشک میشم و لبخند از صورتم محو میشه.
با چشم‌هایی که از اشک برق می‌زنن، بهم خیره شده!
این خوابه یا توهم؟!
خدایا... شوخیت گرفته، نه؟! زود باش، بگو که این حقیقت نداره!
چند بار پلک می‌زنم. نه... محو نمیشه! ناپدید نمیشه!
رو برمی‌گردونم و به صدای ضربان تند شده‌ی قلبم گوش میدم و نفسم رو به سختی بیرون میدم.
به عصا چنگ می‌زنم و با نهایت سرعتی که از خودم می‌بینم؛ به سمت اتاق رخت‌کن میرم و با چشم‌های بارونی، به کیف و کتم رو چنگ می‌زنم که محمد با دیدنم، متعجب می‌ایسته:
-تبسم؟! کجا داری میری؟!
از کنارش عبور می‌کنم:
-به کامیار بگو، حالم خوب نبود.
صداش رو از پشت سر می‌شنوم:
-می‌دونی که خوشش نمیاد که یهویی بی‌خبر میری... مخصوصا که خودت بهش نگی.
به سمتش برمی‌گردم:
-به جهنم.
چشم‌هاش گرد میشه که بی‌توجه از در پشتی رستوران خارج میشم.
تا سر خیابون برسم و بخوام تاکسی بگیرم، مثل موش آب کشیده میشم.
پام روی زمین خیس، می‌لغزه و مچم پیچ می‌خوره که درد، چهره‌م رو در هم فرو می‌بره و اگه عصا نبود تا الان پخش زمین می‌شدم!
نفس‌نفس می‌زنم که صداش از پشت سرم به گوشم می‌رسه:
-تبسم؟!
به خودم می‌لرزم ولی بی‌توجه کنار خیابون می‌ایستم و دستم رو برای تاکسی بلند می‌کنم که از شانس بدم، مسافر داره.
دستم مشت میشه و لبم رو می‌گزم که در حالی که به نفس‌نفس افتاده، بهم می‌رسه. جرئت ندارم به سمتش برگردم و نگاهش کنم. من بارها خواب این رو دیدم، ندیدم؟
دستم شل میشه و کنار تنم می‌افته که بهم خیره میشه و با حیرت صدام می‌زنه:
-تبسم!
دندون‌هام رو به هم فشار میدم و به زور میگم:
-از این‌جا برو.
 

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
بازوم رو می‌گیره که دستم رو عقب می‌کشم و برای اولین بار، به تندی نگاهش می‌کنم. موهای کنار شقیقه‌ش سفید شده و باعث میشه، دلم یواشکی بلرزه!
لب‌هام می‌لرزن که با صدای گرفته، ملتمس میگه:
-به حرف‌هام گوش بده.
عصبی میگم:
-مگه تو گوش کردی؟!
لب‌هاش رو به هم فشار میده:
-لج نکن تبسم.
رعد و برق می‌زنه که سینه به سینه‌ش می‌ایستم:
-همه چیز تموم شده. نمی‌دونم چرا این‌جایی.
بازوم رو می‌گیره و به چشم‌هام خیره میشه:
-اگر تموم شده، اسمم رو بگو.
متعجب میگم:
-چی؟!
سرش رو جلو میاره که نفسم حبس میشه:
-همه چیز رو رها کردم و این‌جا اومدم. چند وقتی بود که در به در دنبالت می‌گشتم و حتی به خونه‌ی قبلیت رفتم و وقتی گفتن که رفتی، داغون شدم. اگه این بارون نبود و از ترس خیس شدن، به اولین رستوران پناه نمی‌آوردم...
نیم‌نگاهی به لبم می‌ندازه و مجددا به چشم‌هام خیره میشه:
-این همه گشتن، ارزش یه فرصت دوباره رو نداره؟! این همه دوری و خون و دل خوردن...
حرفش رو قطع می‌کنم:
-چرا این‌جایی؟
مکث می‌کنه و نگاهش رنگ سردرگمی می‌گیره:
-یعنی چی؟! این همه برات توضیح دادم!
سری به دو طرف تکون میدم:
-جوابی که می‌خواستم، ندادی.
چشم‌هاش برق می‌زنه:
-آها... دوستت دا...
نمی‌ذارم جمله‌ش رو کامل کنه:
-کم گشتی. هنوز پیدام نکردی. فکر می‌کنی که پیدام کردی ولی...
نفس عمیقی می‌کشم و به اخم شکل گرفته بین ابروهاش نگاه می‌کنم:
-تو جسمم رو پیدا کردی؛ نه روحم. اصل وجود یه زن، روحشه. باید برای داشتنش، روحش رو فتح کنی.
بازوم رو می‌کشم که با گیجی نگاهم می‌کنه:
-من باید چی‌کار کنم؟!
دستم رو برای تاکسی بلند می‌کنم که می‌‌ایسته. در رو باز می‌کنم و به سمتش برمی‌گردم:
-باز هم بگرد. هم روحم رو پیدا کن، هم جسمم.
سوار میشم و رو به راننده میگم:
-حرکت کن.
قدمی جلو میاد که راننده، ماشین رو به حرکت درمیاره.
دستم رو روی قلبم می‌ذارم و بی‌اختیار لبخند می‌زنم. واقعی بود؟!
سریع خودم رو جمع و جور می‌کنم. من دختر هجده ساله نیستم که با این چیزها وا بدم!
سرم رو به پشتی صندلی تکیه میدم و چشم‌هام رو می‌بندم و زمزمه می‌کنم:
-فقط یه زن عاشقم!
 
ویرایش شده توسط مدیر:

Negargh

کاربر حرفه ای
نویسنده
194
1,796
2,152
پاکت رو روی میز می‌ذاره و به سمتم هل میده که لب‌هام آویزون میشه:
-اما واقعا حالم خوب نبود...
دستش رو بلند می‌کنه:
-خواهش می‌کنم خانم سعادت؛ من گوشم از این حرف‌ها پره. محمد گفت چه‌جور رفتید و چی‌ گفتید.
زیر لب دهن‌لقی نثارش می‌کنم و کامیار ادامه میده:
-این‌جا یه رستوران شناخته شده‌س و من نمی‌تونم چنین بی‌نظمی رو تحمل کنم. نمیشه که وسط اجرا پا میشی و میری!
با حرص میگم:
-اما منم کم به معروف شدن رستوران کمک نکردم!
به جلو خم میشه:
-تو یه خواننده‌ی آماتوری و این‌جا برات یه فرصت بود که بدرخشی. اگه به‌خاطر آشنای مشترکمون نبود، کارت بهت می‌دادم؟!
دستم مشت میشه و با عصبانیت پاکت رو برمی‌دارم:
-تو یه کچل تازه به دوران رسیده‌ای!
اخم‌هاش در هم فرو میره و با عصبانیت میگه:
-برو بیرون.
از اتاقش خارج میشم و تموم حرصم رو سر در خالی می‌کنم و زیر لب فحشش میدم که با محمد چشم تو چشم میشم و تلافی دهن‌لقیش رو درمیارم:
-بیا برو این هم کف دستش بذار!
با خستگی و اعصابی داغون وارد خونه میشم و می‌خوام در رو ببندم که کسی مانع میشه. متعجب به سمت در برمی‌گردم و اخم‌هام در هم فرو میره:
-تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!
به چهارچوب در تکیه میده:
-تعقیبت کردم.
دست به سینه میشم و فقط نگاهش می‌کنم که آه می‌کشه:
-خودت گفتی جسمت رو پیدا کنم!
ابرویی بالا می‌ندازم:
-تو هم آسون‌ترین راه رو انتخاب کردی!
سرش رو پایین می‌ندازه:
-اون یکی رو بلد نیستم.
دلم یه‌جوری میشه برای خنگ بودنش!
آروم سر بلند می‌کنه و بهم خیره میشه:
-راهنماییم نمی‌کنی؟
با بدجنسی ابروهام رو بالا می‌ندازم:
-نه.
سرش رو کج می‌کنه:
-اگه خواهش کنم چی؟
می‌خندم:
-بگرد.
تا میاد حرف بزنه، در رو می‌بندم. چند بار به در می‌زنه ولی وقتی می‌بینه قصد باز کردن در رو ندارم، آروم می‌گیره.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 176پارت
  • 11Kبازدید
  • somaye aناظر رمان
  • 176پارت
  • 11Kبازدید
  • somaye aناظر رمان