رمان سرانجام تلخ عشق

فرزانه حقیقی

کاربر حرفه ای
نویسنده
287
1,651
1,001
رمان:سرانجام تلخ عشق

نویسنده:فرزانه حقیقی

ژانر : درام، عاشقانه، اجتماعی

مقدمه:

آدمک هایی هستند که نشانی های قلبشان دروغین است.

اعتماد کردن به این آدم ها، اتفاقاتی را پیش می آورد که جبران پذیر نیست!

کاش چشم هایمان را بشوییم!

کاش دستانمان را زنجیر کنیم!

کاش بتوان گذشته را جبران کرد!

خلاصه:
 دختری از جنس مهربانی عشق را برای اولین بار تجربه می کند.
عشقی که نه آغاز مشخصی داشت و نه سرانجام معلومی...
محنت و غم روزگار ریشه هایش را در خاک عشق می لرزاند.
عشقی که هوسی نامعلوم پوزه اش را به خاک می زند.
دختری که عشقش را در طبق اخلاق گذاشت و اما درست در لحظه‌ای که همه‌ی چشم‌ها به او دوخته شده بود، زخم خورد
خرد شد و شکست...
دختری که بازیچه‌ی هوس شد!


توجه: این رمان براساس روایتی واقعی با کمی تغییر نوشته شده است.

 
ویرایش شده توسط مدیر:

فرزانه حقیقی

کاربر حرفه ای
نویسنده
287
1,651
1,001
به نام خالقی که تنهایمان نگذاشت.

((در 
دلم جایی 
براى هیچکس نیست؛
گاه يک دنیا فقط با یک نفر پر 
مى شود...))


صدای بوق ممتدی در گوشم پیچید. تا به خودم بیایم در آسمان معلق شده بودم. چشمانم را بستم، باید اشهدم را می خواندم. محکم به زمین کوبیده شدم.
صدای شکستن استخوان هایم را شنیدم. تنم سست شده بود و خیسی و گرمی خونی که از شقیقه تا پشت گوشم ادامه داشت را، حس کردم.
چشم هایم تار شد. صدای مردمی که با هیاهوی زیاد اطرافم را گرفته بودند، دورتر و دورتر و دورتر می شد...
چشم هایم بسته شد و تاریکی زندگیم را فرا گرفت.
***
- مامان مگه چی می شه؟ می خوام زودتر به نتیجه برسم!
مادر در حالی که پارچه ای را به جای دم کنی به دور در قابلمه می پیچید، گفت:
-می دونم دَرسِت خوبه، می دونم نمره هات خیلی بالاست، ولی بهتر نیست همه چیو به وقتش بخونی؟
چیزی نگفتم. آن قدر بحث کرده بودم که سردرد گرفته بودم. نمی دانم دلیل این همه مقاومتش چه بود؟!
صدای آیفون بلند شد. به سمت در رفتم و گوشی آیفون را برداشتم:
-کیه؟
 مهسا با صدایی خسته گفت:
-باز کن!
دکمه باز کردن در را فشردم و گوشی را گذاشتم.
به سمت اتاقم رفتم و در را بستم.
خسته از بحث طولانی امروز با مادر به تخت هجوم بردم.
پتو را تا بالای سرم کشیدم و سعی کردم بخوابم. اما مگر می شد!
صدای مهسا هر لحظه بلند تر می شد، هر روز همین مکافات را داشتیم؛ به محض آمدنش به خانه دهانش باز می شد و چنان با آب و تاب از مدرسه و کار هایی که کرده بود تعریف می کرد که انگار اولین بار است این کار ها را می کند!
درِ اتاق را باز کردم و با لب و لوچه ای آویزان به سمت پذیرایی رفتم.
پذیرایی که با مبلمان قهوه ای رنگی مزیّن شده بود و پرده های کرم قهوه ای به زیباتر شدن دیوار های شیری رنگ، کمک کرده بود.
انتهای پذیرایی متصل می شد به آشپزخانه نقلی که دو پله برای ورودی آن طراحی شده بود.
مهسا مثل همیشه روی مبل دراز کشیده بود و بلند بلند با مادر صحبت می کرد.
تا مرا دید از جا پرید:
-سلام آبجی چطوری؟
به زور لبخندی روی لب نشاندم:
-سلام، تو خوبی؟
سه سال از من کوچکتر بود اما هم قد من شده بود.
لب هایش را برچید و گفت:
- چرا ناراحتی محیا؟
نگاهی به مادر انداختم که از گوشه آشپزخانه سرک می کشید.
مهسا نگاهش بین من و مادر به گردش در آمد:
- با مامان آذر دعوات شده محیا جونی؟
خندیدم:
- نه مهسا جونی... یه بحث کوچولو بود.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- امشب با بابات در مورد این تصمیمت حرف می زنم. فکر نمی کنم مخالفتی کنه.
چشم هایم گرد شد. با ذوق پریدم و گونه اش را بوسیدم.
لبخند عمیقی زد:
- همه پدر و مادرا، دلشون می خواد بچه هاشون پیشرفت کنن.


 
ویرایش شده توسط مدیر:

فرزانه حقیقی

کاربر حرفه ای
نویسنده
287
1,651
1,001
در پوست خودم نمی گنجیدم. دلم می خواست جیغی بزنم که کل محله را خبردار کند!
از افکار خودم خنده ام گرفت. با این کار یک سال زودتر به دانشگاه می رفتم.
سال اول دبیرستان را با وجود سختی هایش با بهترین نمرات گذراندم و فکر جهشی خواندن امسال، راحتم نمی گذاشت.
خیلی زود عقربه های ساعت گذشتند و شب فرا رسید.
ساعت ها در اتاق درس خواندم و لحظه شماری کردم تا خبر های خوبی از راه برسد.
بالاخره در اتاق باز شد و مامان آذر وارد اتاقم شد.
از جا پریدم و با چشم هایی منتظر نگاهش کردم. اخمی کرد و گفت:
-خودت چی فکر می کنی؟
ته دلم خالی شد. نگاه مادر پر از پاسخ های نامعلوم بود. آب دهانم را قورت دادم و سرم را با نگرانی تکان دادم.
ابرو های مادر کم کم باز شد و جایش را به خنده داد:
- محیا خوب ترسیدی ها!
و متعاقب آن غش غش خندید.
نفس عمیقی کشیدم و مستاصل نگاهش کردم.
-بابا احمدت موافقت کرده... فقط آدرس یه آموزشگاه خوب رو پیدا کن تا با یه مشاور تحصیلی خوب هم مشورت کنیم.
از فرط خوشحالی جیغی کشیدم و بالا پریدم. مامان آذر را محکم در آغوش کشیدم و فشارش دادم.
به سمت پدر پرواز کردم. روی مبل نشسته بود و درحالی که کنترل تلویزیون را به دست داشت، به صفحه نمایش خیره شده بود.
دویدم و خودم را در آغوشش پرت کردم. جا خوردنش از دست های باز مانده اش، واضح بود. با شوق و ذوقی وصف ناپذیر از اجازه ای که داده بود تشکر کردم.
خنده ی پدرانه ای کرد و گفت:
- اگه می دونستم اینقدر خوشحال می شی زودتر از اینا اجازه می دادم.
محکم تر در آغوشش کشیدم.
نفس عمیقی کشید:
- امیدوارم یه روز توی لباس پزشکی ببینمت.
اشک در چشم هایم حلقه زد. سرم را بالا آوردم و نگاه کوتاهی به چشم هایش انداختم.
آن روز آن قدر روز خوبی بود که دوست داشتم برای خودم جشن بگیرم.
به اتاقم برگشتم، آهنگ شادی گذاشتم و بی اراده با نوای موسیقی به حرکت در آمدم.
کمی بعد تقه ای به در خورد. بی شک مهسا صدای آهنگ را شنیده بود و مگر این دختر می توانست طاقت بیاورد و نرقصد!
در را باز کردم، بله حدسم درست بود.
مهسا با چشمانی درشت و پر از شیطنت به چشم هایم خیره شد و با همان چشمان عسلی زیبایش، اجازه ورودش را گرفت.
دست هایش را گرفتم و با هم دور تا دور اتاق را چرخیدیم و شادی کردیم.
بعد از مدت ها احساس رضایت و خوشحالی فراوانی داشتم.


 
ویرایش شده توسط مدیر: