Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان عزیزتر از جان

  • 92پارت
  • 3Kبازدید
  • الف_عسکریناظر رمان

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
رمان: عزیزتر از جان

نویسنده: مهسا قنبرپور

ژانر: عاشقانه،اجتماعی

خلاصه: یه لحظه هایی تو زندگی هست که خودت نیستی، می شی یه آدم دیگه. یکی که حتی خودتم نمی شناسیش. تو اون لحظه ممکنه دست به کارایی بزنی که هرگز فکرشم نمی کردی. فکرت از کار می افته و به جای تو هیولای درونت تصمیم می گیره که چه کاری انجام بدی؟

همین، می شه سرآغاز یه اشتباه بزرگ... و امان از روزی که اشتباهی بکنی که نشه جبرانش کرد...

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
فصل اول

پارت اول

با دستی که روی شونه‌ام خورد از خواب پریدم و عصبی به هومن که این کار رو کرده بود، نگاه کردم. از اینکه کسی از خواب بیدارم کنه تا سر حد مرگ متنفر بودم. هومن با دیدن نگاه وحشتناکم لبخند دست پاچه ای زد و دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد: شرمنده داداش... می دونم بدت میاد کسی از خواب بیدارت کنه ولی هواپیما تا چند دقیقه دیگه فرود میاد کمربندت رو ببند.
یه نفس عمیق از روی حرص کشیدم تا آتیشی که تو وجودم به پا شده بود رو خاموش کنم وگرنه اصلاً ازم بعید نبود که یه مشت مهمون فک هومن کنم.
کمربند رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. هنوزم باورم نمیشه دارم برمی گردم به مسلخی که چهار سال پیش ازش فرار کردم. اونجا شاید برای خیلیا اسمش وطن باشه ولی برای منی که چهار سال پیش بدترین و سخت ترین روزای زندگیم رو توش گذروندم، فقط یه مسلخه... یه شکنجه گاه! الانم دارم برمی گردم که ببینم با خودم چند چندم؟ می خوام بدونم این چهار سال دوری کمکی بهم کرده یا نه؟ انگار بعد از چهارسال تازه فهمیدم که فرار هیچ مشکلی رو حل نمی کنه.
-آرش؟
به طرفش برگشتم و سوالی نگاهش کردم. هنوز یکم از دستش کفری بودم.
-می گم.... یعنی... خب... چجوری بگم؟!
-چرا مِن مِن می کنی؟ حرفت رو بزن.
-خب... می خوای برگردی همون خونه ای که...
نذاشتم جمله اش تموم بشه. یعنی اگه صادقانه بگم طاقتش رو نداشتم که جمله اش رو تموم کنه. مطمئن بودم تا انتهای جمله اسم همون کسی رو میاره که چهار ساله شده کابوس روز و شبم: نه... میرم خونه ی بابا اینا.
زیر لب"خوبه" ای گفت و ساکت شد. با خودش چی فکر کرده بود؟ که من اینقدر بی رگ و بی خیالم که بتونم دوباره پام رو بذارم تو اون خونه؟ نمی دونم، شایدم اینطوری به نظر می رسیدم. آخه اون که خبر نداشت پشت این آرش به ظاهر آروم و خونسردی که کنارش نشسته چه ولوله ای به پا شده؟!
هواپیما بالاخره فرود اومد ولی قلب من انگار که سقوط کرد. واقعاً برگشته بودم به همون شهری که سانت به سانتشو با عزیزترین آدم زندگیم خاطره داشتم؟ به چه جراتی این کار رو کرده بودم؟ انگار تازه فهمیده بودم که چی کار کردم! قلبم تو سینه ضرب گرفته بود و تند تند می کوبید ولی ظاهرم همونجور آروم و خونسرد بود. لابد اینم یه مرض بود که نمی تونستم بی قراریم رو نشون بدم و تظاهر به خونسردی می کردم.
انقدر فکرم درگیر بود که اصلاً نفهمیدم کی از هواپیما پیاده شدیم و کی از فرودگاه اومدیم بیرون؟! به خودم که اومدم تو ماشین نشسته بودم و هومنم کنارم بود.
-میگم... ای کاش بهشون گفته بودیم که داریم برمی گردیم.
-اینطوری بهتره.
-برو بابا! تو یُبسی من چه گناهی کردم؟ فکرش رو بکن اگه بهشون خبر داده بودیم با یه عالمه دختر تر گل ورگل می اومدن استقبالمون وای... چه موقعیتی رو از دست دادم.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: حالا وقت زیاده... توام همچین پسر خوب و سر به زیری نیستی که بشینی و پدر و مادرت برات دختر انتخاب کنن مطمئن باش یک هفته نگذشته خودت دست به کار میشی.
-خب حالا می گیم دختره رو خودم دست به کار می شم.... تاج گل رو چی میگی؟
-چی؟
-تاج گل... ندیدی قهرمانا میان ایران گردنشون تاج گل می اندازن؟ به مامان کلی سفارش کرده بودم که موقع برگشتن برام از اونا بخره... اونم بخاطر توئه یُبس از دست دادم.
-الان ناراحتیت بخاطر یه تاج گله؟
-بله، پس چی؟
-من خودم قول میدم وقتی مُردی و به سلامتی از دستت خلاص شدم صدتا تاج گل بخرم بیارم سر قبرت.
مشت محکمی به بازوم کوبید و گفت: زبونت لال بشه الهی که اینقدر راحت من رو می کنی تو قبر.
بعد صداش رو نازک کرد و ادامه داد: آخه تو چقدر نمک نشناسی مرد! کم کلفتیت رو کردم؟اینه جواب خوبی های من؟ می خوای من رو بکنی تو قبر که بری با یه عفریته ی خاک بر سر عروسی کنی؟ بشکنه این دست که نمک نداره!
بعدم محکم زد رو دست خودش. با دیدن مسخره بازیاش لبخند کمرنگی گوشه ی لبم نشست: تو آدم بشو نیستی هومن.
-لابد تو آدمی.... برج زهرمار.... اون همه نمک ریختم تا الان هر کس بود مرده بود از خنده اونوقت جنابعالی فقط لبای مبارک رو کش می دی؟
دوباره لبخند زدم ولی این بار عمیق تر. می دونستم مسخره بازیای الانش برای اینه که تو فکر گذشته ی نحسم غرق نشم و یادم نیاد که این روزگار نامرد چی به سرم آورد؟ ولی مگه می شد که یادم بره؟! هومن اگه نبود شاید تا الان از غصه دق کرده بودم تو کشور غریب. شاید که نه! حتماً دق می کردم. یادمه روزای اول اینقدر گند اخلاقی می کردم که زیاد دور و برم نمی پلکید. ولی خب... هومنه دیگه.... مهره ی مار داره. بالاخره به قول خودش جزء آدمیزاد حسابش کردم و سعی کردم یکم باهاش نرم تر باشم. برام عجیب بود که تا قبل از اون اتفاق چرا از وجود پسر عمویی به با معرفتی و با مرامی اون غافل بودم. هومن خودِ خود رفیق بود. اون بود که من رو سر پا کرد. اون بود که بهم فهموند دنیا به آخر نرسیده که بخوام یه گوشه بشینم و فقط غصه ی بزرگ ترین اشتباه زندگیم رو بخورم. هر چند که دیگه آرش سابق نشدم و نخواهم شد ولی به اندازه ی قبلم داغون نیستم. دستش دوباره نشست رو شونه ام: رسیدیم داداش پیاده شو.
با تعجب پرسیدم: توام میای خونه ی ما؟
-چی فکر کردی با خودت؟ که می آییم ایران و از دستم راحت می شی؟ نوچ! من مثل سایه باهاتم.
-بهتر بود می گفتی مثل کنه بهت چسبیدم.
از ماشین پیاده شدم و همونجور که چمدونم رو از صندوق عقب در می آوردم گفتم: برو خونتون... زن عمو بفهمه اول اومدی اینجا ناراحت می شه.
-تو نگران مادر من نباش.... اگه مادر منه خودم از پسش برمیام.
سری به نشونه ی تاسف براش تکون دادم و بعد از اینکه کرایه ی تاکسی رو حساب کردم، دکمه ی آیفون رو فشار دادم. از بچگی از این صدای گوش خراش متنفر بودم. هر دفعه که صدای آیفون بلند می شد گوشام رو محکم می گرفتم که صدای اعصاب خردکنش به گوشم نرسه. در با صدای تیکی باز شد. ابروهام از تعجب بالا پرید. یعنی می دونستن من قراره بیام؟
نگاهم رو با شک و تردید به هومن دوختم که شونه بالا انداخت. از این موجود دهن لق هیچی بعید نبود. چشم غره ای بهش رفتم و وارد پارکینگ شدم. آسانسور تو طبقه ی چهارم متوقف شد و من و هومن ازش پیاده شدیم. در ورودی باز بود. دوباره نگاه پر از شکم به هومن دوخته شد و وارد خونه شدم. با صدای ترکیدن چیزی مثل بادکنک از جا پریدم و وحشت زده به طرف صدا برگشتم. آرمینا بود که با چشمای اشکی و شیطونش بهم خیره شده بود. چند لحظه همون طور خیره نگاهم کرد و خودش رو تو بغلم انداخت. چند ثانیه ای طول کشید تا به خودم اومدم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. خواهر کوچولوی من چقدر بزرگ شده بود. موقعی که از ایران می رفتم 15 سالش بود و حالا... یه خانوم به تمام معنا شده بود. چهره اش کپی برابر اصل جوونی های مامان بود. موهاش تا کمرش می رسید و دستم رو قلقلک می داد. از خودم جداش کردم. اشکاش رو پاک کردم و گفتم:گریه برای چیه؟ از اومدنم ناراحتی؟
-خوش اومدی داداش... دلم برات خیلی تنگ شده بود.
من چی؟دلم براش تنگ شده بود؟آره دلتنگش بودم... فقط این که اونقدر فکرم درگیر بود که تازه همین الان فهمیده بودم چقدر دلم هوای خواهر کوچولوم رو کرده بود و من خبر نداشتم. اصلاً مگه می شد دلم برای زلزله ی خونه تنگ نشه؟!
-نمی خوای هیچی بگی داداش؟
-عرضم به حضورت که آرمینا جان این آقا وقتی اونور آب تشریف داشتن گربه زبونشون رو خورده و همونطورم که میدونی گربه های اونجا مو بلوند و چشم آبی تشریف دارن برای همین....
-ببند هومن!
آرمینا که تازه متوجه هومن شده بود، از بغلم بیرون اومد و رو به هومن گفت: خوش اومدی پسر عمو... رسیدن بخیر.
-ممنون.
-حالت خوبه؟
-هی... دست رو دلم نذار که خونه.... به نظرت می شه با آدم گند اخلاقی مثل داداش جنابعالی چهااااررر سال تموم زیر یه سقف زندگی کرد و خوب بود؟
آرمینا خندید و دستش رو روی بازوم گذاشت: بیایین تو داداش اینقدر گیج شدم که یادم رفت تعارفتون کنم.
هومن خودش رو روی مبل انداخت و همون طور که دستش رو پشت گردنش می انداخت، گفت:آخیششش! هیچ کجا خونه ی خود آدم نمی شه.
-الان خدای نکرده تو آدمی یا احیاناً اینجا خونه ی توئه؟
-ضد حال خان حرف نزنی کسی نمی گه لالی!
همون لحظه بود که آرمینا با یه سینی شربت از آشپزخونه خارج شد و به من و هومن تعارف کرد. بهش اشاره کردم کنارم بشینه. انگار از اون شیطنت چند سال قبلش خبری نبود. رفتارش متین و خانومانه شده بود. به تیله های مشکی نگاهش خیره شدم و پرسیدم: بقیه کجان؟
-خونه ی عمو یاسر.
یه قلپ از شربت رو خوردم و با تعجب پرسیدم: اونجا برای چی؟
-خب دیشب که هومن زنگ زد و گفت که قراره بیایین....
سرم رو به شدت به طرف هومن برگردوندم که آرمینا حرفش رو قطع کرد. هومن انگار که حرف آرمینا رو نشنیده باشه داشت به در و دیوار نگاه می کرد و سوت میزد. انقدر بی خیال این کار رو می کرد که هر کی به غیر از من اونجا بود، باور می کرد که از هیچی خبر نداره. واقعاً نمی دونستم باید بهش چی بگم؟ یه هفته تمام کلی بهش سفارش کردم که یه وقت از دهنش نپره. نگو آقا همه چیز رو باهاشون هماهنگ کرده.
-هومن.
-جان دلم!
-اینا از کجا با خبر شدن که من و تو داریم می آییم؟
-نمی دونم والا.... لابد آقا کلاغه براشون خبر آورده!
-عجب کلاغ دهن لق و بی شعوری بوده.
-اِ ! بابا چرا به کلاغ بیچاره فحش میدی... شاید از دهنش در رفته باشه.
-بازم بیشعوری که گفتی، بفرما.... تحویل بگیر.... شرط می بندم خونه ی شما مهمونی گرفتن و کل فامیلم دعوت کردن.
-بده مگه؟ الان کلی دختر ترشیده ی ترگل ورگل اونجا منتظر مان تا فقط یه گوشه چشم بهشون بندازیم... کافیه فقط جواب سلام یکیشون رو بدیم همین امشب با دست حنا گرفته می ریم تو رخت خواب.
-اون دخترای ترگل ورگل ارزونی خودت.... چه گِلی به سرم بگیرم حالا؟
-بابا گِل می خوای چیکار؟ من که دلم پر می زنه برم خونمون ببینم مامانم کیا رو واسم جدا کرده؟
-کسی جلوت رو نگرفته آقا! راه باز و جاده دراز.
-آخه بدون برج زهرمار خودم که بهم مزه نمیده.
-خفه!
آرمینا دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:داداش حالام که طوری نشده... می ریم یه ساعتی اونجا می شینیم بعدشم تو سردرد و خستگی رو بهونه کن برمی گردیم خونه.
پوف کلافه ای کشیدم و همون جور که به طرف پله ها می رفتم از آرمینا پرسیدم: نمی دونی کیا هستن؟
 شونه بالا انداخت: مامان و زن عمو هر کی که دختر داشته دعوت کردن.
هومن کف دستاش رو بهم مالید و از جاش بلند شد: غلط نکنم همین امشب قاطی مرغا می شیم.
-چقدرم که تو از این موضوع ناراحتی!
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت دوم

از پله ها بالا رفتم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم. دلم برای این اتاق تنگ شده بود. در اتاق رو باز کردم و واردش شدم. خوشبختانه دکورش هنوز همون طور دست نخورده بود. یه نگاه سرسری به اتاق انداختم و خودم رو تقریباً روی تخت پرت کردم. خیلی خسته بودم و تنها چیزی که می تونست این خستگی رو ازم دور کنه یه خواب آروم و طولانی بود. یه خواب بدون فکر و خیال... بدون کابوس... بدون شب گردی! هر چند که یکی دو ماهی می شد از این مورد آخر خبری نبود ولی بقیه موارد به قوت قبل سر جای خودشون باقی مونده بودن. از روی تخت بلند شدم و به حموم رفتم. شاید یه دوش آب سرد باعث می شد که خواب از سرم بپره. جعبه ی کوچیک تیغ گوشه ی حموم خاطرات زشتی رو برام یاد آوری می کرد. خاطراتی که جز عجز و نفرت از خودم چیز دیگه ای نبود. فشار آب رو بیشتر کردم و سعی کردم فکرم رو منحرف کنم. بعد از چند دقیقه دوش رو بستم و با پوشیدن حوله از حموم بیرون اومدم. داشتم تو آینه خودم رو نگاه می کردم که در اتاق باز شد و هومن اومد تو...
-به به... ساعت آب گرم... ایشالله حموم دامادیت آقا آرش.
-تو بلد نیستی وقتی میری یه جا در بزنی؟
خودش رو انداخت روی تخت: چرا بلد که هستم منتها این کار مال غریبه هاست نه واسه رفیق شفیقم.
با کلاه حوله مشغول خشک کردن موهام شدم: حالا چی کار داری؟
-خب از اون جایی که جناب عالی خیلی بی سلیقه تشریف داری اومدم برات لباس انتخاب کنم.
-بیخود... گم شو بیرون.
-بی لیاقت... اصلاً با همون سلیقه ی کجت یه لباس درپیت بپوش بذار دخترا اصلاً آدم حسابت نکنن.
-اولاً کج سلیقه تویی نه من... بعدشم من از خدامه حداقل امشب اون دخترا ازم آویزون نشن.
-آقای از خود راضی سقف اتاقت سوراخ شد با اولین بارون چکه می کنه.
یه لگد به پاش زدم: دِ گم شو دیگه می خوام لباس بپوشم... نشسته برای من چرت و پرت می بافه.
هومن از جا بلند شد و همون جور که صداش رو نازک می کرد، گفت: حیف من که عمر و جوونیم رو گذاشتم پای تو آخه من چقدر خر بودم که اون همه خواستگار رو رد کردم بخاطر توئه الدنگ بی مغز... ای خدا چرا یه جو شانس به من بدبخت ندادی که...
-هومن گم می شی یا بندازمت بیرون؟
دستش رو به معنی برو بابا تو هوا تکون داد و در اتاق رو محکم بهم کوبید. پسره ی شیرین عقل! اگه لو نداده بود که امروز ایرانیم الان مجبور نبودم برای این مهمونی مسخره آماده بشم. در کمد رو باز کردم. یه نگاهی به لباسای توش انداختم. مامان روی همش یه نایلون کشیده بود که خاک نگیرن. نایلون رو برداشتم و یه گوشه پرت کردم. نگاهم به یه کت اسپرت سفید افتاد. هر چند مناسب سن و سال من نبود ولی از کت و شلوار خوشم نمی اومد. زیادی رسمی بود و البته یادآور یه خاطره ی دور و شیرین... نه نه شیرین نه... تلخم نه.... یادآور یه خاطره بود نه تلخ نه شیرین! سرم رو تکون دادم که هجوم این فکرا دیوونم نکنه. کت رو برداشتم و یه شلوار لی هم از چمدون در آوردم. یه تی شرت مشکی هم زیر کت می پوشیدم تیپم تکمیل بود.
از اتاق بیرون اومدم و بعد از پایین اومدن از پله خودم رو به سالن پذیرایی رسوندم. آرمینا حاضر و آماده روی مبل منتظر من و هومن نشسته بود. با شنیدن صدای پام سرش رو به طرفم چرخوند و با ذوق نگام کرد: وای داداش باورم نمی شه... این تویی؟
-نه عممه!
بدون این که بخنده گفت: معرکه شدی.
-جداً؟
-آره... به نظر من که تو گونی هم بپوشی بهت میاد.
-آره می دونم... همون قضیه ی مامان سوسکه و دست و پای بلوریه دیگه نه؟
خندید: نه به خدا از ته دلم گفتم.
-ممنون.... توام خیلی خانوم شدی.
صدای هومن از پشت سرم اومد: آرمینا جان این رو ولش کن انقدر فهم و شعور نداره که تو اینجور مواقع باید بگه خوشگل شدی نه خانوم شدی!
خانوم شدی رو با غیظ گفت. پوزخند زدم: همه که مثل شما با تجربه نیستن آقا هومن!
با پررویی جواب داد: غصه نخور خودم واست کلاس خصوصی می ذارم همه ی تجربه های شخصیم رو بهت آموزش میدم.
-لازم نکرده... آرمینا... ماشین پارکینگه؟
-بابا اینا با ماشین خودشون رفتن ولی ماشین من هست!
ابروهام خود به خود پرید بالا: ماشین تو... جوجه مگه تو ماشین داری؟
-بله... باباجونم به مناسبت قبول شدنم تو دانشگاه واسم یه 206 نقره ای خریده... چی فکر کردی؟
-نه بابا خوشم اومد... راستی راستی بزرگ شدی... حالا چی قبول شدی خانوم؟
-داروسازی اونم کجا.... شهید بهشتی.
-راست میگی آرمی؟
شونه‌اش رو انداخت بالا: میل خودته باور کنی یا نه؟
                               ****
صدای آهنگ کل ساختمون رو برداشته بود اما خب، خوبیش این بود که این ساختمون فامیلی بود و بخاطر همین هیچ کس با اون یکی کاری نداشت. عمو با برادرای زنش شریک شده بود و این ساختمون رو ساخته بود. به هر نفر یه واحد رسیده بود. خونه ی عمو اینا تو طبقه ی سوم بود. پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا. دلم برای دیدن مامانم بی طاقت شده بود. درست لحظه ای که به طبقه ی سوم رسیدم در خونه باز شد و مامان از خونه اومد بیرون.چند ثانیه ای بهش خیره شدم. مامان زودتر از من به خودش اومد و من رو بغل کرد. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: گریه نکن مامان.
-باورم نمی شه که برگشتی عزیزم.
-خودمم باورم نمی شه.
موهاش رو بوسیدم: الان که اینجام، دیگه گریه نکن.
دستش رو انداخت دور گردنم و شروع کرد به بوسیدنم. تموم کاراش بوی دلتنگی می داد. دلتنگی برای پسری که خیلی اذیتش کرده بود و هیچ وقت بچه خوبی براش نبود.
-خانم... ما هم آدمیما! می ذاری پسرم رو بغل کنم یا نه؟
بابا بود که این حرف رو می زد. یادمه موقع رفتن باهام قهر بود ولی حالا انگار این دوری باعث شده بود که فراموش کنه باهام قهره... شایدم یادش بود ولی دیگه نمی خواست که باهام قهر باشه.
از بغل مامان اومدم بیرون و به طرف بابا رفتم که دستاش رو برام باز کرده بود. مردونه بغلم کرد. 
-خوش اومدی بابا.
از خودش جدام کرد و دقیق به چهره ام نگاه کرد: مرد شدی آرش...
-ولی تاوان سختی دادم بابا.
-اشکال نداره پسرم... هر چیزی تاوان داره.
چشماش نمدار بود، ولی گریه نمی کرد. مثل من!
نفر بعدی که بغلم کرد، آرام بود. خواهر بزرگ ترم که هفت سال پیش با هامین برادر هومن ازدواج کرده بود و دو تا بچه ی خوشگل داشت به اسم سارا و سعید که دو قلو بودن. البته من هیچ کدومشون رو ندیده بودم. چون زمانی که داشتم از ایران می رفتم آرام باردار بود.
-خیلی خوش اومدی داداش!
-ممنون... بچه ها کجان؟
-خونه ان... پیش پرستارشون.
-حیف شد... خیلی دلم می خواست ببینمشون.
هامین به طرفم اومد و مردونه باهام دست داد: خیالت راحت آقا آرش به خودت رفتن... از دیوار راست بالا میرن... امروزم مطمئنم این پرستار بیچاره از دستشون سر به بیابون می ذاره.
-خدا برات نگه داره.
-ممنون... ایشالله قسمت خودت!
آخ که این جمله ی آخرش چقدر درد داشت. قسمت خودم؟ مگه قسمت خودم نشده بود؟چرا شده بود... ولی... نشد که بشه... حالم اونقدر گرفته شد که دلم می خواست برم خونه و کنج اتاقم بشینم و هی خاطرات گذشته رو مرور کنم ولی نمی شد. منم آرش سابق نبودم که دری به تخته بخوره برم خودم رو حبس کنم. یادگرفته بودم که تو بدترین شرایط لبخند بزنم. الان وقت تظاهر بود وقت لبخند زدن. هر چند دروغی... هر چند تصنعی... ولی تو این شرایط لازم بود.
-ممنون.
دیگه نفهمیدم با چند نفر دست دادم و با چند نفر خوش و بش کردم. جسمم اونجا بود ولی روحم پرواز کرده بود. به کجا؟ نمی دونم... شاید همون جایی که عزیزدلم بود. دلم براش بی تاب بود. هر چند هنوزم دلش رو نداشتم که برم سراغش اما... با نشستن یه دختر کنارم نتونستم به فکر کردن ادامه بدم.
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت سوم

-سلام آرش خان... حالتون چطوره؟
-سلام خیلی ممنون.
-من رو می شناسین؟ من سونیام... دخترخاله ی هومن.
-قبلاً همدیگه رو دیده بودیم؟
-بله... یعنی واقعاً یادتون نمیاد؟
-نه... یادم نیست.
داشتم دروغ می گفتم. قشنگ یادم بود که کی و کجا دیدمش. وقتی که مامان به مناسبت قبول شدنم تو دانشگاه برام یه جشن گرفت و همه رو دعوت کرد. یادمه اون موقع سال آخر دبیرستان بود. یه نگاه به چهره اش انداختم. انقدر خودش رو آرایش کرده بود که چهره ی اصلیش معلوم نبود.
با این همه آرایش می خواست چی رو ثابت کنه؟ که خوشگله؟ که زشته؟ دنبال چی بود؟
-من و شما تو مهمونی قبولی دانشگاه همدیگه رو دیدیم.
-فکر کنم یه چیزایی داره یادم میاد.
-خب خوبه... می تونم امیدوار باشم.
-به چی؟
-چیز مهمی نیست... شما اونجا چی خوندین؟
-چیزی نخوندم... تو یه شرکت قطعات کامپیوتر کار می کردم.
-چه خوب.... چی شد که برگشتی؟
این تغییر ضمیر عادی بود دیگه نه؟ تا چند دقیقه پیش شما بودم حالا شدم تو؟ جالبه!
-دلم برای اینجا تنگ شده بود.
-من جای تو بودم هرگز دلم برای اینجا نمی شد.
-چطور؟
-خب راستش.... من سال هاست که دارم سعی می کنم پاپا رو راضی کنم که از ایران بریم اما متاسفانه موفق به اینکار نشدم... پاپا هم مثل تو وطن پرسته!
-چه جالب!
-آره و جالب تر اینه که اجازه نمی ده منم برم... میگه هر موقع ازدواج کردی با شوهرت برو
فکر کنم منظورش رو فهمیدم. اما چه کنم که کاری از دستم برنمی آد برای این بیچاره انجام بدم.
-نظر تو چیه؟
-در مورد چی؟
-اونجا برای زندگی اوکیه؟
-راستش... برای یه دختر تنها نه... ولی اگه آشنا داشته باشید یا با همسرتون برید به نظرم بهتره.
لباش رو به هم فشار داد و با عشوه گفت: خب می دونی.... منم دلم نمی خواد تنها برم... اما تمام خواستگارام زندگی اینجا رو ترجیح می دن... نمی دونم اینجا چی داره که می خوان بمونن.
نگاهم به هومن افتاد که داشت با خواهرش هیوا حرف می زد. سنگینی نگاهم رو که حس کرد، سرش رو برگردوند و با حرکت چشم پرسید: چی شده؟
آروم سرم رو به طرف سونیا کج کردم که منظورم رو گرفت و آروم به هیوا یه چیزی گفت. هیوا سری تکون داد و به طرفمون اومد. کنار من نشست و گفت: خب... پسر عمو چه خبرا؟
-خبری نیست، سلامتی... تو چیکار می کنی؟
-راستش من و آرمینا یه رشته و یه دانشگاه قبول شدیم... شرط گذاشته بودیم که هر کی دانشگاه بهتری قبول شد باید شام بده ولی خب هیچ کدوممون برنده نشدیم... هر دومون هم باختیم هم بردیم...!
-چه جالب... ترم چندی؟
-دو.
-موفق باشی.
سونیا نیم خیز شد و گفت: با اجازتون من برم.
سری تکون دادم و بعد از این که دور شد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اوففف.... این دختر خاله ات چرا انقدر پر چونه ست هیوا؟
-چی بگم؟ نه تنها پر چونه ست بلکه خیلیم افاده ایه... 
-خونتون بالکن داره؟
-هوا سرده... می خوای بری بالکن چیکار کنی؟
-می خوام یکم هوا بخوره به سر و کله ام.
- اتاق من بالکن داره.
-می تونم برم؟
-آره حتماً... از این طرف!
اتاق هیوا کوچیک و جمع و جور بود. وسایلش ساده و شیک بود و اتاقش رو اشغال نکرده بود. همین که وارد بالکن شدم چشمام از سوز هوا پر از اشک شد. نفسم رو با شدت بیرون فرستادم که بخار شد. روی صندلی نشستم و به منظره ی روبه روم خیره شدم. منظره ای که در کار نبود. فقط ساختمون بود و ساختمون. تو این ساختمونا چه خبر بود؟ چند نفرشون خوشحال بودن؟ چند نفرشون غصه داشتن؟چند نفرشون نگران بودن؟ چند نفر داشتن به عشقشون فکر می کردن؟ چند نفر مثل من بودن؟ هیچ کس... هیچ کس مثل من نبود. دردی که من کشیدم رو هیچ کس نکشیده.
-اینجا چیکار می کنی؟
هومن بود که این سوال رو می پرسید. بدون توجه به سوالش پرسیدم: سیگار داری؟
-قرار بود دیگه نری سمتش.
-قراری نداشتیم... نگفتی داری؟
-دارم... ولی نمی دم.
-به جهنم!
-سونیا چی می گفت؟
-چرت و پرت.
-می خوام بدونم اون اینجوری بهمت ریخته؟
-نه... ربطی به سونیا نداره.
-پس چه‌ات شد یهو؟ تو که خوب بودی!
-نمی دونم... از اون شلوغیا خوشم نمی آد... توام اینجا نشین... برو پیش مهمونا.
-مامانت سراغت رو می گرفت نگرانت بود.
-برو بگو نگران نباشه.
-اینجا سرده بیا بریم تو.
-گیر سه پیچ نده هومن... اومدم یه بادی به سرم بخوره.... میام حالا.
از جاش بلند شد: باشه پس من رفتم.... توام کمتر فکر و خیال کن.
بالاخره اون مهمونی مزخرف تموم شد و مهمونا یکی یکی رفتن. سونیا موقع رفتن به طرفم اومد و گفت: از اینکه دوباره دیدمت خیلی خوشحال شدم آرش، امیدوارم بازم هم دیگه رو ببینیم.
لبام رو به زور از هم باز کردم و گفتم: منم همینطور!
کاغذی به طرفم گرفت و گفت: این شماره ی منه... هر چقدر به هیوا اصرار کردم که شمارت رو بده بیخودی بهونه آورد که ندارم و از این حرفا...
-راستش من هنوز سیمکارت نگرفتم یعنی وقت نکردم... هنوز یه روز نمی شه که رسیدم.
-بله درسته... متوجه شدم... حالا شمارم رو داشته باش که اگه بعداً خواستی باهام تماس بگیری مجبور نباشی به این دختره هیوا رو بندازی.
شماره رو ازش گرفتم و توی جیبم گذاشتم. گرهی که بین ابرو هام افتاده بود دست خودم نبود. گفتم: هیوا دختر خوبیه.
-آره خب... منم قبول دارم دختر خوبیه ولی حسم میگه یکمی حسوده.
-خوشم نمی آد کسی در موردش اینطوری حرف بزنه.... من به اندازه آرمینا دوستش دارم.
لباش رو به هم فشار داد: اوه... اوکی متوجه شدم... خب من دیگه باید برم... فعلاً بای.
دستم رو به نشونه ی خداحافظی تکون دادم و رفت. دیگه حوصله ی اونجا موندن رو نداشتم. آرمینا داشت آماده می شد که برگرده خونه. همراهش به خونه برگشتم. مامان و بابا موندن پیش عمو اینا تا ریخت و پاشای مهمونی رو جمع و جور کنن. توی راه آرمینا ازم پرید: چرا پکری داداش؟
-خسته ام.
-سونیا چی می گفت؟
-نمی دونم چرا همتون گیر دادین که سونیا چی گفت.
-دلم نمی خواد بهت نزدیک بشه.
یه تای ابروم خود به خود رفت بالا: اونوقت چرا؟
-ازش خوشم نمی آد... خیلی مغروره... البته هر چیزی به اندازه اش خیلیم خوبه ولی این دختره دیگه از حد گذرونده... از تصور اینکه بخواد زن داداشم بشه دیوونه می شم.
-نمی شه... خیالت راحت.
-پس چرا ازش شماره گرفتی؟ دلم می خواست ضایعش کنی.
-اولاً که این کار درست نبود دوماً می خواستم زودتر دست از سرم برداره.
برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم: راستی هیوا از شرطتون برام گفت.
با چشمای گرد شده و تا حدی ترسیده به طرفم برگشت و گفت: کدوم شرط؟
-همین که هر کی دانشگاه بهتری قبول شه.....
نذاشت حرفم تموم شه نفس راحتی کشید و گفت:آهااا ! اون رو می گی؟
-تو فکر کردی کدوم شرط رو میگم؟ مگه شرط دیگه ای هم داشتین؟
-نه نه... فقط همون بود.
می دونستم که داره یه چیزی رو ازم مخفی می کنه ولی نمی خواستم تحت فشار بذارمش. خودش اگه می خواست می گفت. به در خونه که رسیدیم آرمینا از ماشین پیاده شد و در پارکینگ رو باز کرد. ریموت رو با خودمون نیاورده بودیم و مجبور شدیم از ریموت زاپاسی که همسایه ها گوشه ی پارکینگ برای این جور مواقع قایم کرده بودن، استفاده کنیم. ماشین رو که پارک کردم ترمز دستی رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم. ای کاش یه نخ سیگار خریده بودم. بی خیال فکر کردن به سیگار شدم و راه آسانسور رو پیش گرفتم. انقدر خسته بودم که می تونستم تا فردا ظهر یه ضرب بخوابم؛ اما مشکل اینجا بود که کابوسا اجازه ی اینکار رو نمی دادن. زیپ چمدون رو باز کردم و با هزار بدبختی و زیر و رو کردن بالاخره یه بسته دیازپام پیدا کردم. بدون آب قورتش دادم. تا لباسام رو در آوردم چشمام سنگین شد و افتادم رو تخت.               
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت چهارم

صبح با افتادن نور شدیدی رو چشمام تو جام غلت زدم و یه چشمم رو باز کردم. یه نگاه به اطراف انداختم و به ساعت خیره موندم. ساعت دوازده و نیم ظهر بود. کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین اومدم. دیشب اینقدر خسته بودم که بعد از درآوردن لباسا دیگه نتونستم دنبال لباس بگردم. از چمدون یه رکابی مشکی با یه شلوار ورزشی در آوردم و پوشیدم. یه آبی به صورتم زدم و از اتاق رفتم بیرون.
-مامان... بابا... آرمی!
-جانم عزیزم... بیدار شدی مادر؟
-سلام... صبح بخیر.
مامان خندید: لنگه ظهره آرش خان چه صبحی؟
-حالا هر چی... بابا و آرمی کجان؟
-آرمینا که رفته دانشگاه باباتم رفته خرید.
-مهمون داریم؟
-غریبه نیستن... عموت اینان.
-ما که دیشب اونجا بودیم.
-دیشب انقدر سرشون شلوغ بود که اصلاً ندیدنت... می خوان بیان دیدن تو.
-من جایی کار دارم، ناهار حاضره؟
-ناهار که حاضره ولی چیکار داری مادر؟
جوابش رو ندادم و رفتم آشپزخونه. پشت میز نشستم و به بخاری که از قابلمه بلند می شد خیره شدم. نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه؟ ولی باید می رفتم و اون خونه رو می دیدم. خدا کنه دست نخورده باشه. مثل همون وقتا...
مامان روبه روم نشست: نمی خوای بگی کجا میری؟
-شما که می دونی چرا می پرسی مامان؟
-اونجا نرو مادر.
-باید برم... یه سری وسیله دارم که....
-بابات اون خونه رو فروخت.
چند لحظه بهت زده نگاهش کردم. باورم نمی شد بابا همچین کاری کرده باشه. اون خونه خونه ی خاطراتم بود. مگه می شد رو اون خونه قیمت گذاشت که فروخته بودش؟_شوخی می کنی مامان، مگه نه؟
-نه پسرم... اینجوری بهتره... فکرش رو بکن... اگه اون خونه هنوز بود چه عذابی برای خودت درست می کردی!
-ولی مامان، بابا باید به من می گفت... اونجا خونه ی من بود... من تو اون خونه...
-پسر گلم... اون ماجرا دیگه تموم شد... چرا داری خودت رو بابتش عذاب می دی؟
-وسایل رو چی کار کردین؟
-اون قسمتش که جهیزیه ی اون....
-فهمیدم... اون قسمتش رو خانواده اش برداشت... بقیه اش کجان... عکسامون... عکسامون هنوز هست؟
-نه مادر، فکر کنم عکسا رو یا اونا برداشتن یا اینکه بابات ریخت دور.
کلافه دستم رو تو موهام فرو کردم. بابا حق نداشت این کار رو بکنه... اون خونه برای من پر از خاطره بود... بابا حق نداشت اون خونه رو بفروشه. خدایا! حالا چی کار کنم؟ دلم به اون خونه خوش بود. به اینکه می رم اونجا و بوی عشقم رو تو اون خونه حس می کنم؛ من به همین دلخوش بودم، ولی همینم ازم گرفتن. برام عجیب بود که تا دیروز فکرشم نمی کردم بخوام پام رو تو اون خونه بذارم ولی حالا برای فروخته شدنش انقدر اعصابم به هم ریخته بود.
مامان بشقاب غذا رو گذاشت جلوم. با اینکه از گرسنگی به ضعف افتاده بودم میلم به غذا خوردن نمی کشید.
-پسرم... تو نباید از پدرت دلخور باشی اون بخاطر خودت این کار رو کرد چون صلاحت رو می خواست.
-تازگیا هر کسی که صلاحم رو می خواد سرش رو تا ته می کنه تو زندگی خصوصیم؟ این می شه صلاح خواستن؟
-از اون زندگی چیزی نمونده بود.
-آره.... ولی می تونستین اون خونه رو برام نگه دارین.
-که وقتی برگشتی بری اون تو و خودت رو شکنجه بدی؟ آره آرش؟
-مامان من چهار ساله که دارم شکنجه می شم.
-می دونم عزیزم... ولی اگه اون خونه هنوز بود، می رفتی اونجا می نشستی فکر و خیال می کردی... آخرشم زبونم لال خدای نکرده سکته می کردی از غصه.
کلافه دستی به پیشونیم کشیدم. فایده ای نداشت. مامان حرف خودش رو میزد و من حرف خودم رو. اگه می خواستم جوابش رو بدم تا فردا صبح باید بحث می کردیم. به زور چند قاشق غذا خوردم که مامان ناراحت نشه. از جام که بلند شدم گفت: چرا چیزی نخوردی عزیزم... بدمزه شده بود؟
-نه مامان... اتفاقاً خیلی خوب بود منتهی من  زیاد اشتها نداشتم.
-باشه پسرم.
دوباره به اتاقم برگشتم و آماده شدم که برم بیرون. کجا؟ نمی دونستم... فقط می دونستم که نمی تونم تو خونه بی کار بمونم و اگه این کار رو بکنم فکر و خیال دیوونه ام می کنه. مخصوصاً که از دست بابا شکار بودم و اگه تو این حال سر و کله اش پیدا می شد یه دعوای حسابی باهاش داشتم. از دست هومن خیلی دلخور بودم. حتماً اونم خبر داشت و چیزی بهم نگفت. کاپشن چرمم رو با حرص پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. ای کاش آرمینا خونه بود تا سوئیچ ماشینش رو ازش بگیرم ولی ظاهراً باید پیاده می رفتم. مامان که منو حاضر و آماده دید گفت: کجا میری پسرم؟
-میرم بیرون کار دارم.
-خب بذار آرمینا بیاد با ماشین برو.
همونجور که کفشام رو می پوشیدم، گفتم: نه احتیاجی نیست. پیاده برم بهتره... خداحافظ.
مامان خواست چیزی بگه که با عجله خودم رو انداختم توی آسانسور. با اینکه ساعت هنوز پنج نشده بود ولی هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و سوز داشت."امان از روزای کوتاه پاییز که نمی ذاره به هیچ کاری برسیم." این جمله رو از کی شنیده بودم؟ یادم اومد... ولی ای کاش یادم نمی اومد. ترسو تر از من سراغ داری؟ حتی جرات نمی کنم اسمش رو به زبون بیارم. واقعاً برگشتم که چی رو ثابت کنم؟ کاش همونجا می موندم و هرگز پام رو تو این خراب شده نمی ذاشتم. کاش همه ی اتفاقایی که چهار سال اخیر افتاده بود، یه کابوس بود که مارال با یه سطل آب همه شون رو نابود می کرد. بالاخره تونستم اسمش رو تو فکرم بیارم. پیشرفت خوبیه! دلم براش خیلی تنگ شده. ولی برای دیدنش باید صبر کنم و انتظار بکشم... تا کی؟ نمیدونم! اگه به من بود که دلم می خواست همین الان این انتظار لعنتی رو تموم کنم و برم پیشش. به پاش بیفتم و ازش معذرت بخوام. بگم مارالم غلط کردم من رو ببخش... ببخش این عاشق خطا کارت رو.
تو همین فکرا بودم که چشمم به یه دفتر پیشخوان افتاد. رفتم و از اونجا یه سیمکارت خریدم. بالاخره تو دنیای امروز نمی شد بدون گوشی و اینترنت سر کرد. خوشبختانه کارت ملیم همراهم بود و بدون دردسر سیمکارت رو خریدم. اون نزدیکی یه پارک بود. وسوسه شدم که برم طرفش و یکم با خودم خلوت کنم. روی نیمکت چوبی نشستم و نگاهم رو به اطراف چرخوندم. یه دختر و پسر دست تو دست هم داشتن پارک رو متر می کردن. پسره با اینکه دستش تو دست اون دختر بود، ولی نگاهش هرز می چرخید. دختر بیچاره هم اونقدر محو حرف زدن شده بود که حواسش نبود پسره اصلاً به اون توجه نداره. چند تا پیر مرد مشغول ورزش بودن و یه دسته دختر دبیرستانی هم گوشه ی پارک نشسته بودن که صدای خنده هاشون کل پارک رو برداشته بود و همین باعث می شد که نگاه اون پسره هی هرز بچرخه و بره سمت اون دخترا. نگاه پسره که به من افتاد اخمی کرد و دست دختره رو محکم کشید طرف دیگه ی پارک. پوزخندی بهش زدم و نگاهم رو ازشون گرفتم.
من و مارال زندگی خوبی داشتیم. خوشبخت بودیم... طوری که همه ی فامیل بهمون حسادت می کردن و حسرت یه لحظه ی زندگی ما به دلشون مونده بود.... چی شد که اینجوری شد؟ چرا یهو انقدر احمق شدم و اون کار رو کردم؟ چجوری دلم اومد؟ شاید باید یه بار زندگیم رو مرور می کردم که ببینم کجای راه رو اشتباه رفتم و چی کار باید می کردم که نکردم؟
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
فصل دوم

پارت پنجم

سر کلاس استاد رمضانی نشسته بودم و به حرفای بی سر و تهش گوش می دادم. هیچ وقت نفهمیدم چرا برای توضیح دادن یه مطلب حتی ساده تا این حد اون رو می پیچونه. مثلاً می خواست بگه که من خیلی حالیمه؟ خب که چی؟ نگاهم رو با بی حوصلگی از استاد گرفتم و مشغول خط خطی کردن کلاسورم شدم تا اعصابم آروم بشه. مهیار که توجهش به طرف من جلب شده بود، با چشم و ابرو پرسید: "چته؟" شونه‌ام رو انداختم بالا و به استاد اشاره کردم که اونم به ساعتش اشاره کرد. یعنی: "دیگه آخراشه."
با گفتن خسته نباشید استاد نفس راحتی کشیدم و بعد از برداشتن کلاسورم از جا بلند شدم.
-بریم سلف؟ خیلی گرسنه‌ام.
-آره بریم... منم گرسنه مه.
من و مهیار از دوران راهنمایی با هم دوست بودیم. دوست که نه... مهیار برام مثل برادر نداشته‌ام بود و منم براش کمتر از مهران، داداشش، نبودم. هر کاری می کردیم با هم بود. یه روح بودیم و دو بدن. من هیچ چیز مخفی از مهیار نداشتم. یعنی اینقدر که همش با هم بودیم چیزی مخفی نمی موند. هر جمعه دوتایی می رفتیم کوه. برنامه ی بی برو برگردمون بود. مگر اینکه یکی مون حالش خوب نبود که بازم با هم بودیم. تو همین فکرا بودم که یه دخترِ بچه سال، از در اومد تو و کنار میز ما نشست. یه برگه تو دستش بود که با دقت داشت نگاهش می کرد. یکم که دقت کردم، دیدم چارت درسیشه. احتمالاً ترم اول بود و می خواست به کمک چارت انتخاب واحد کنه. یه لحظه سرش رو آورد بالا و نگاهم تو نگاهش قفل شد. خون تو رگام یخ بست. انگار نگاهش آهن ربا داشت که هیچ جوره نمی تونستم نگاهم رو ازش بگیرم. خدایا آفرین! قربونت برم! چی آفریدی؟!

من آدم هیزی نیستم. ولی دست خودم نبود. نمی تونستم... واقعا نمی تونستم نگاهم رو ازش بگیرم. اونم که دید من از رو نمی رم و همین جوری بهش خیره شدم، چشم غره ای رفت، نگاهش رو ازم گرفت و از سلف بیرون رفت. همین که نگاهش رو گرفت تازه متوجه شدم که قلبم چقدر تند میزنه. این دختره چی کار کرد؟ چرا اینجوری شدم یهو؟ من که دختر ندیده نبودم که با دیدن یه دختر بخوام اینجوری از خود بیخود بشم. مهیار رفته بود سفارش بده و اصلاً متوجه نشد که چی به من گذشته؟ وقتی روبه روم نشست با تعجب گفت: پسر چه عرقی کردی... اونم تو این سرما... حالت خوبه؟
نه خوب نبودم. نمیدونم چه مرگم شده بود. اصلاً از لحظه ای که اون دختر از سلف رفت بیرون انگاری یه چیزی گم کرده بودم. دلم می خواست برم بیرون و تمام دانشگاه رو دنبالش بگردم.
دست مهیار جلوی چشمام بالا پایین شد: چته آرش... چرا اینجوری شدی؟ چرا حرف نمی زنی؟
دستم رو آوردم بالا و به زحمت گفتم: خوبم!
-آخه چی شد یهو؟
-یه لحظه حالم بد شد.
-حتماً فشارت افتاده... می خوای برات آب قند بگیرم؟
-نه... الان خوبم.
ولی دروغ می گفتم. بی تاب بودم. چی می شد اون دختره همین الان دوباره می اومد تو سلف و سر جای قبلیش می نشست تا من فقط نگاهش کنم. من چه مرگم شده بود؟ چرا انقدر بی طاقت شده بودم؟ منی که از طرف دخترا پیشنهاد دوستی داشتم و به همشون می خندیدم حالا چرا باید با دیدن این دختر اینجوری خودم رو گم می کردم؟ این دختر چی تو وجودش داشت که من رو به این حال در آورد؟ چشماش.... چشماش خیلی عجیب بود. تا به حال ندیده بودم هیچ چشمی این رنگی باشه... یه چیزی تو مایه های بنفش بود! آره بنفش بود... ولی اون چیزی که من رو جذبش می کرد فقط چشماش نبود. حس می کردم سال هاست می شناسمش و الان فقط پیداش کردم. غذا که اومد اصلاً میلی به خوردن نداشتم. اگه مهیار نبود، همین الان می رفتم و کل دانشگاه رو زیر و رو می کردم تا پیداش کنم و دوباره خیره ی چشماش بشم. کم کم داشتم از این حالت خودم می ترسیدم. با دستی که روی دستم خورد از جا پریدم: بخور دیگه یخ کرد.
-میل ندارم.
-یعنی چی؟ تو همین چند دقیقه پیش گفتی گرسنته... اصلاً ببینم تو چته؟ چرا امروز اینطوری شدی؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم. یعنی چیزی نداشتم که بگم چون خودمم جواب این سوال رو نمی دونستم. مهیار که ساندویچش رو خورد، یه آبمیوه به طرفم گرفت و گفت: بیا لااقل این رو بخور.
با اینکه میلم نمی کشید ولی باز کردم و خوردم. می ترسیدم حالم بد بشه و برای مهیار دردسر بشم. موقع برگشت سوئیچ رو دادم به مهیارو گفتم: تو بشین پشت رل... من حال ندارم.
-ای بابا! آخه تو که خوب بودی پسر... یهو چی شد؟
-فکر کنم بخاطر چرت و پرتای این مرتیکه رمضانیه... سر کلاس خیلی اعصابم به هم ریخته بود.
-بی خیال بابا... اونم پول می گیره که بیاد وراجی کنه دیگه.
پشت رل نشست و منم کنارش. نگاهم رو این طرف اون طرف می چرخوندم شاید اون دختر چشم بنفش رو پیدا کنم. کاش می دونستم چه لباسی پوشیده. اینقدر محوش شدم که اصلاً نفهمیدم لباسش چه رنگیه؟
-دنبال کسی می گردی؟
فهمیدم که زیادی ضایع بازی درآوردم برای همین سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. زیر لب گفتم: نه!
-من که آخر می فهمم تو چته؟!
داشتم تو ذهنم چشمای دختره رو تصور می کردم که ویبره ی گوشیم منو از جا پروند.
نگاهی به صفحه گوشی انداختم و با دیدن اسم "آرمی زلزله" دکمه ی سبز رو فشار دادم.
-الو.
-الو... جانم.
-سلام داداش... کجایی؟
-دارم میام خونه... چی شده زلزله خانوم؟
-زلزله خودتی... من دارم می رم خونه دوستم با هم درس بخونیم میای منو برسونی؟
-کی گفته شما اجازه داری بری خونه دوستت؟
-داداش... می خوایم درس بخونیم.
-بیخود... من خودم میام باهات کار می کنم... خونه دوستت نمیری.
-مامان اجازه داد!
-همین که گفتم... خودت می دونی که مامان ببینه من می گم نه اونم می گه نه... بشین درست رو بخون جایی که ایراد داری رو خودم باهات کار می کنم...
-تو کی میای خونه؟ من فردا امتحان دارما!
-من تا یه ربع دیگه خونه ام.
-آخه من با دوستم قرار داشتم.
-بیخود... زنگ می زنی میگی کنسله.
با ناراحتی و بغض گفت:باشه... خداحافظ.
دکمه ی قرمز رو فشار دادم و گوشی رو انداختم تو جیبم. مهیار یه نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: چرا انقدر به این بیچاره سخت می گیری؟
-داداشِ دوستش رو می شناسم... تو دانشگاه خودمونه، آدم درستی نیست مهیار... خوشم نمیاد آرمی بره خونه شون.
-کی هست حالا؟
-علیرضا ماهانفرد.
-آها اون رو میگی؟ همیچینم آدم بدی نیستا.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: خودم یه دفعه یه دختر بیچاره رو از دستش نجات دادم.
-اِ! جدی؟کِی؟
-اونموقع که تازه اومده بودیم دانشگاه... ترم دو بودم.
-چرا نگفتی پس؟
-گفتم... تو یادت نیست.
مهیار لباش رو به نشونه ی"نمی دونم" جمع کرد و دیگه حرفی نزد. دلم می خواست حس و حال عجیبم رو برای مهیار توضیح بدم ولی یه چیزی تو وجودم من رو از این کار منع میکرد که نمی دونستم چیه؟ مهیار جلوی در خونه ماشین رو نگه داشت و گفت: من دیگه بالا نمیام.... اگه اجازه بدی ماشینت رو ببرم فردا خودم میام دنبالت.
-حله... فعلاً!
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت ششم

از ماشین پیاده شدم. لعنتی... بازم مجبور بودم صدای نکره ی این آیفون لعنتی رو دربیارم. نمی فهمیدم چرا بابا آیفون رو عوض نمی کنه. تو جیبام رو گشتم که شاید کلید داشته باشم ولی نبود. ناچار دکمه رو فشار دادم و با بلند شدن صداش، بی اختیار چشمام رو بستم.
وارد خونه که شدم، مامان با خوش رویی به طرفم اومد و بهم سلام کرد.
-سلام مامان جان... ناهار چی داریم؟
-بذار از راه برسی بعد سراغ ناهار رو بگیر... مگه دانشگاه ناهار نخوردی؟
-نه.
-چه عجب... تو که همیشه ناهارت رو همون جا می خوردی!
-ترسید من فرار کنم واسه همین اومد.
آرمینا بود که این حرف رو زد. رفتم طرفش و گوشش رو آروم گرفتم: می بینم که زبون دراز شدی.
تخس گفت: بودم!
-پس دلت کتک می خواد نه؟
زبونش رو درآورد و چیزی نگفت. با اینکه گوشش رو آروم گرفته بودم، ولی جیغ می زد و کولی بازی در می آورد تا نظر مامان رو به طرف خودش جلب کنه و از اون جایی که آرمینا خانم ته تغاری خونه بود، بالاخره مامان گفت: آرش جان... مادر نکن توروخدا گوش بچه‌ام رو کندی!
گوشش رو ول کردم و بی حوصله به طرف آشپزخونه رفتم. همچنان میلی به غذا نداشتم فقط می خواستم خودم رو سرگرم کنم که فکر اون دو تا گوی بنفش دیوانه‌ام نکنه. مامان برای من و آرمینا غذا کشید و از آشپزخونه رفت بیرون.
-حالا درس خوندی یانه؟
-تو من رو جلوی دوستم ضایع کردی.
-آرمی... عزیزدلم... خواهر گلم، من بخاطر خودت می گم... من داداش دوستت رو می شناسم... آدم درستی نیست بخدا، دلم نمی خواد با خانواده‌شون رفت و آمد داشته باشی.
-من چیکار به داداشش داشتم... من می خواستم با نیلو بشینم درس بخونم.
یه قلپ از دوغم رو خوردم و گفتم: شاید تو باهاش کار نداشته باشی ولی اون باهات کار داره دختر خوب، اصلاً ببینم، چرا همیشه تو می ری خونه ی نیلوفر؟ چرا یه دفعه اون نمیاد خونه ی ما؟
-چون داداشش اجازه نمی ده.
-بفرما! می دونی چرا اجازه نمی ده؟
-نه... چرا؟
-برای اینکه خودش شیشه خورده داره... فکر می کنه همه مثل خودشن.
شونه اش رو بالا انداخت و چیزی نگفت. می دونستم بچه تر از اونیه که بخواد منظورم رو متوجه بشه ولی باید یه جوری بهش می فهموندم که اگه نمی ذارم بره خونه دوستش بخاطر این نیست که دارم باهاش لج بازی می کنم. بخاطر خودشه... دوسه قاشق دیگه از غذا خوردم و رفتم تو اتاقم.با دیدن روتختی مشکی، بنفشم دوباره یاد اون نگاه افتادم. ای کاش حداقل اسمش رو پرسیده بودم. به نظر بچه می اومد به احتمال زیاد باید ترم اول باشه. بدبختی اینجا بود که خودم ترم آخر بودم و داشتم از اون دانشگاه می رفتم. برای همین فرصتی نداشتم که باهاش آشنا بشم. باورم نمی شد که دارم به آشنایی با یه دختر فکر می کنم. ولی این دختر خیلی خاص بود. مخصوصا چشماش تا به حال هیچ چشمی رو این رنگی ندیده بودم. اصلاً ببینم... نکنه چشماش لنز بودن؟ ولی نه، فکر نکنم. رنگ چشم مصنوعی نمی تونست تا این حد به دل بشینه، می تونست؟
کتابام رو باز کردم تا واسه امتحان فردا بخونم. البته امتحان بهونه بود. چون اینقدر استاد این درس رو دوست داشتم که همون روز درسش رو مرور می کردم و بلد بودم. احتیاجی به خوندن نبود. من می خواستم فرار کنم. فرار از این حس عجیبی که تو وجودم شکل می گرفت و معلوم نبود قراره چی به سرم بیاره؟ فرار از آرش جدیدی که می دیدم پوست می اندازه و عوض میشه... فرار از اون دختر... اگه اسمش رو می دونستم پیدا کردنش برام راحت تر بود. سرم رو تکون دادم و سعی کردم فکرم رو روی کلمات کتاب متمرکز کنم. بالاخره تا حدودی موفق شدم.
غروب با آرمینا درس کار کردم و ازش خواستم موقع امتحان استرس نداشته باشه تا بتونه با خیال راحت به سوالا جواب بده. بازم خوب بود که به خاطر دوستش باهام سرسنگین نبود. چون هر بار برخلاف میلش کاری انجام می دادم تا مدت ها باهام سرسنگین بود و قیافه می گرفت. امیدوارم به این نتیجه برسه که هر چی می گم فقط و فقط به خاطر خودشه. کارم که تموم شد از اتاق آرمینا اومدم بیرون که همون لحظه گوشیم زنگ خورد. مهیار بود.
-الو مهیار.
-سلام داداش پایه ای بریم بیرون؟
-نه حسش نیس.
-پس اجازه می دی من و داداش مهرانم بریم بیرون با ماشین یه دوری بزنیم؟
-این حرفا چیه؟ من و تو کی از این حرفا با هم داشتیم که بار دوممون باشه؟
-دستت درد نکنه... برات جبران می کنم.
-خوش بگذره بهتون... فعلاً.
-فعلاً.
وضع مالی مهیار اینا زیاد خوب نبود. نه اینکه محتاج نون شب باشن ولی خب خانواده‌اش اینقدری نداشتن که یه ماشین بخرن و بذارن زیر پای پسرشون. یه پراید فکسنی داشتن که باباش باهاش کار می کرد و نمی تونست بده به مهیار. برای همین من گاهی اوقات ماشینم رو بهش قرض می دادم. دلم می خواست خودم یه ماشین بهش کادو بدم ولی می ترسیدم به غرورش بر بخوره و همین باعث بشه که دوست چندین و چند ساله م رو از دست بدم. از طرفی می دونستم باباش ناراحت می شه. پدر مهیار آدم زحمت کشی بود. پنج صبح از خونه بیرون می زد و ده شب برمی گشت. چون قبلاً بخاطر بدهی که داشت رفته بود زندان و سوءسابقه داشت نتونست تاکسی بگیره... سوادی هم به اون صورت نداشت که جایی مشغول به کار بشه برای همین تنها منبع درآمدش همون پراید بود که گاهی اوقات باهاش سر ناسازگاری می ذاشت و خراب می شد. مهیار با اینکه هیچ وقت این رو به زبون نمی آورد اما من از نگاه پرحسرتش می خوندم که همیشه آرزوی زندگی ما رو داشته و داره. البته منم آدم ناخن خشکی نبودم. تا جایی که می شد بهش کمک می کردم. گاهی اوقات پول شهریه رو حساب می کردم و می گفتم این ترم پول ناهارمون با تو. ولی با هر ترفندی بود پول ناهارم خودم حساب می کردم. مهیار تو مرام و معرفت هیچی کم نداشت. هیچ وقت احساس نکردم که برادر ندارم. چون همیشه مثل یه داداش پشتم بود. ترم پیش مهیار با یه دختر از ترمای پایین تر دوست شده بود که اسمش شکوفه بود. البته این رابطه چندان براش جدی نبود و به قول خودش فقط برای اینکه از تنهایی دربیاد و یکی کنارش باشه طرف شکوفه رفته بود. هر بارم که بهش می گفتم اون بنده ی خدا به تو امید بسته گناه داره، می گفت چیکار کنم؟ وقتی این رابطه رو قبول کرده یعنی پای تاوانشم وایستاده دیگه! منم سعی می کردم زیاد تو این مورد پاپیچش نشم. به هر حال زندگی خودش بود و خودش باید می فهمید که کار درست و غلط کدومه؟                                                           ****
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. همیشه گوشی رو زنگ می ذاشتم تا هیچ کس برای بیدار کردنم پیشقدم نشه. چون به شدت از این کار بدم می اومد و اونقدر اعصابم بهم می ریخت که ممکن بود طرف رو یه مشت ناقابل مهمون کنم. حالا فرق نمی کرد که کی باشه. همه ی خانواده هم از این عادت بی خود من خبر داشتن و برای همین حتی اگه دیرمم می شد کسی برای بیدار کردن نمی اومد سراغم. دکمه ی قرمز گوشی رو با حرص فشار دادم و از روی تخت بلند شدم. دیشب تا دمادم سحر بیدار بودم و به اون دختر فکر می کردم. هر کاری می کردم نمی تونستم از فکرش بیام بیرون. باید به شکوفه می گفتم ازش یه آمار برام بگیره ببینم چه خبره؟ آبی به سر و صورتم زدم و از خونه بیرون رفتم. مهیار جلوی در خونه منتظرم بود. به محض دیدنم از پشت رل پایین اومد و رفت روی صندلی شاگرد نشست.
پشت رل نشستم و با تعجب پرسیدم: چرا همچین کردی؟
شونه‌اش رو انداخت بالا: همینطوری.
یکم مکث کرد و ادامه داد: می شه سر راه بریم دنبال شکوفه؟
-آره حتماً... فقط... براش بد نمیشه؟
-نه. مامانش در جریانه...
پوزخندی زد و ادامه داد: مثل اینکه شکوفه این رابطه رو جدی گرفته.
یه نگاه سرزنش بار بهش انداختم و گفتم: چرا رک و پوست کنده بهش حرفت رو نمی زنی؟ والا گناه داره اون دختر... اصلاً شاید یه خواستگار خوب داشته باشه که بخاطر تو اون رو رد کنه چون فکر می کنه دوستش داری.
-آخه من که از اول دوستی تا به حال حرفی از ازدواج نزدم.
-ولی اینم نگفتی که حالا حالاها نمی خوای ازدواج کنی!
-خب اگه اینا رو بگم که کات می کنه.
-کات کنه بهتر از اینه که نفرینت کنه و آهش دامنت رو بگیره.
-بیخیال.
شونه ای بالا انداختم و دیگه حرفی نزدم. تنها موردی که گاهی اوقات باعث می شد که از دست مهیار دلخور بشم، همین بود. باشنیدن صدای سلام گفتن شکوفه از آینه یه نگاه سرسری بهش انداختم و جواب سلامش رو دادم.
شکوفه خودش رو جلو کشید و رو به مهیار پرسید: چی شده مهیار، چرا پکری؟
-طوری نیست... خوبم.
نمی دونستم چطوری از شکوفه بخوام که آمار اون دختر رو دربیاره. اگه بهش چیزی می گفتم حتماً مهیار از دستم ناراحت می شد که چرا قبل از اون شکوفه رو در جریان گذاشتم و اگر هم حرفی نمی زدم نمی تونستم چیزی در موردش بفهمم. بهتر بود فعلاً حرفی به شکوفه نزنم. حداقل نه تا وقتی که به مهیار چیزی نگفتم.
ماشین رو پارک کردم و ازش پیاده شدم. چشمام بی اختیار دنبال اون دختر می گشت و با خودم می گفتم: خدا کنه امروز اومده باشه.
-کجایی پسر؟بیا بریم کلاسمون دیر میشه، دیر بریم استاد راهمون نمیده ها!
-تو و شکوفه برین منم الان میام.
-حله... برات جا می گیرم... پس ما رفتیم.
یه چرخی تو محوطه ی دانشگاه زدم و وقتی فهمیدم که نمی تونم پیداش کنم نا امید راهم رو به سمت دانشکده کج کردم. 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت هفتم

همون جور داشتم قدم می زدم که صدای یه دختر نظرم رو جلب کرد: این ترم چه درسایی رو برداشتی مارال؟
سرم رو که به طرف دختر برگردوندم، دوباره برق همون نگاه بنفش قلبم رو در عرض یه ثانیه سوزوند و خاکستر کرد. مارال متوجه من نبود که با چه شوقی دارم نگاهش می کنم و داشت با دوستش حرف می زد: وای صبا! خیلی بد انتخاب واحد کردم... یکی دو تا درس هست که اصلاً مال ترم آخره، ولی چون پیش نیاز نداشت برداشتم، دیروز رفتم سرکلاسش دیدم هیچ کس ترم اول نیست... وای! نمی دونی چه حس بدی بود.
-من که گفتم بذار داییم برات انتخاب واحد کنه خودت گوش ندادی دیگه!
-بالاخره آخرش که چی؟ باید یاد می گرفتم دیگه.
-حداقلش این بود که انقدر داغون انتخاب واحد نمی کردی.
-عیبی نداره بابا ترم اوله... بعدشم اون خانومه تو آموزش می گفت موقع حذف و اضافه می تونم درسایی که نمی خوام رو حذف کنم.
صبا یه نگاه به گوشیش انداخت و گفت: اوه اوه مارال دیرم شده.... من باید برم وگرنه سامان خال خال موهامو می کنه... من برم فعلاً.
-باشه... فردا می بینمت... فعلاً.
پس اسمش مارال بود. چقدر این اسم بهش می اومد. مارال یعنی آهو... آهوی خوشگل و گریز پای من... روی نیمکت نشسته بود و مشغول ور رفتن با گوشیش شد. دیگه دلم طاقت نیاورد، رفتم کنارش نشستم و گفتم: سلام.
نگاه بی تفاوتی بهم انداخت: سلام.
-ورودی جدیدی؟
-بله.
-رشته ات چیه؟
-حسابداری.
-چه رشته ی خوبی... شنیدم بازار کارش خوبه!
-بله، ممنون.
کاملاً مشخص بود که با این جوابای یه کلمه ای می خواد منو از سر خودش باز کنه، ولی خب برای من اهمیتی نداشت.
-من رشته‌ام مهندسیه... مهندسی کامپیوتر.
-موفق باشید.
-از دانشگاه راضی هستین؟
-نمی دونم.
-چطور؟
پوزخندی زد که دل بیچاره ی من با همون پوزخند بی جنبه بازی درآورد و دوباره رفت روی ویبره!
-همین الان گفتم ورودی جدیدم، هنوز یه ترمم نشده که اومدم اینجا.
-آها از اون نظر، ولی من که راضیم... چهار ساله اینجا درس می خونم... البته ترم آخرم.
-درسته.
-میتونم اسمت رو بپرسم؟
-من مارالم.... مارال نصیر زاده.
-خوشوقتم منم آرشم، آرش معمار نژاد.
-خوشوقتم. خب... من دیگه باید برم... با اجازه... فعلاً.
نمی خواستم به این زودی بره. نمی دونستم چطوری باید نگهش دارم. من که تو رابطه با دخترا تجربه ای نداشتم! برای همین از دهنم در رفت: کجا به این زودی؟
با تعجب نگاهم کرد و ابروهای دخترونه ی پر پشتش تو هم گره خورد. دست پاچه گفتم: منظورم... اینه که... چطوره بریم سلف یه چیزی بخوریم؟
-نخیر آقا میل ندارم... خدانگهدار.
-خداحافظ.
نگاهم رو به مسیر رفتنش دوختم و کلافه دستی به موهام کشیدم. ای کاش حداقل با یکی دوتا دختر ارتباط داشتم که تو این شرایط می دونستم چطوری به این دختر نزدیک بشم. راستی چه اسم قشنگی داشت... مارال! تنها پیشرفتی که داشتم این بود که اسم و رشته‌اش رو می دونستم. همینم خوب بود ولی کافی نبود. نفس عمیقی کشیدم و عطر خوشبوش رو به ریه هام فرستادم. با ویبره ی چند ثانیه ای گوشی متوجه شدم که استاد اومده و مهیار تک زنگ زده. با اینکه دیروز برای امتحان حسابی خونده بودم و همه رو بلد بودم ولی احساس می کردم هیچی یادم نیست. یه اس ام اس برای مهیار فرستادم که نمی تونم بیام سر کلاس و گوشی رو خاموش کردم. بی قرار بودم. دلم می خواست مارال کنارم بود و راز دلم رو بهش می گفتم. ولی نه! الان زود بود... اول اینکه از احساسم مطمئن نبودم و دوم اینکه هنوز نمی دونستم کسی تو زندگیش هست یا نه؟ حتی فکرشم اعصابم رو بهم می ریخت. می دونم خودخواهیه ولی می خواستم تنها موجود مذکری که مارال بهش فکر می کنه من باشم.
با دیدن مهیار که از دور برام دست تکون می داد. از جا بلند شدم و به طرفش رفتم: چرا از کلاس اومدی بیرون؟ مگه امتحان نبود؟
-امتحان کنسل شد، استادم حالش زیاد خوب نبود، برای همین کلاس رو تعطیل کرد.
-شکوفه کجاست؟
شونه‌اش رو انداخت بالا: باهاش بحثم شد.
-چرا؟
-مگه نگفتی نباید بیشتر از این بهم وابسته بشه؟ خب منم همین کار رو کردم دیگه!
با ابروهای بالا رفته از تعجب پرسیدم: تمومش کردی؟
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: خیلی وقت بود که بهش فکر می کردم.
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: کار عاقلانه ای کردی پسر!
خوشحال بودم که مهیار به حرفم گوش داده. اینجوری برای هردوشون بهتر بود.
                                 ****
حدوداً یک ماه از جریان آشنایی من با مارال می گذشت. تو این مدت، حسابی مارال رو زیر نظر گرفتم. می خواستم خیالم از هر بابت جمع باشه. خودم رو می شناختم. می دونستم آدمی نیستم که اجازه بدم زنم با هر کسی گرم بگیره و منم ادای آدمای روشن فکر رو در بیارم. خوشبختانه مارال دختر سنگینی بود و در مقابل پسرا خودش رو می گرفت تا هیچ کس پاش رو از حد خودش جلوتر نذاره. رفتارش بر خلاف دخترای هم سن و سالش پخته تر و جا افتاده بود و همین باعث می شد که من بیشتر از قبل بهش دل ببندم و مطمئن بشم که تو انتخابم اشتباه نکردم. البته این خصوصیتش برای من تا حدودی باعث دردسر شده بود. چون هیچ وقت اجازه نمی داد که باهاش صمیمی بشم و هر موقع که من رو می دید تقریباً ازم فرار می کرد. همین کاراش باعث می شد که من روز به روز بیشتر شیفته اش بشم و برای به دست آوردنش حریص تر! از گوشه و کنار شنیده بودم که من تنها پسری نیستم که بهش دل بستم و خیلی از پسرای دیگه عاشق اون نگاه ارغوانی شدن.
دیگه مهیارم بو برده بود که من یه مرگم شده. ولی از اون جایی که من همیشه از جواب دادن به سوالش طفره می رفتم ترجیح داد تا زمانی که خودم نخواستم دیگه چیزی ازم نپرسه. رفتارش با من عوض شده بود و ازم دلخور بود. البته بهش حق می دادم. منی که همه چیز رو به مهیار می گفتم این پنهون کاری ازم بعید بود.دست خودم نبود.یه نیرویی یه حسی که خودمم نمی دونم چی بود نمی ذاشت که راز دلم رو براش رو کنم. البته خودمم نمی خواستم با گفتن این موضوع ناراحتش کنم. به هر حال اون به خاطر خانواده اش فعلا شرایط ازدواج رو نداشت. 

*****
یک ماه دیگه هم گذشت. تقریبا اوایل اسفند ماه بود و کلاسا تق و لق شده بود. بیشتر دانشجوها با هم هماهنگ می کردن و کلاسا رو می پیچوندن. ولی بچه های ترم آخر جرات این کار رو نداشتن. چون اگه یه استاد سر همین موضوع باهامون لج می کرد و ما رو می انداخت، باید یه ترم دیگه می اومدیم.

چند وقتی بود که مهیار زیاد به خودش می رسید. حتی یکی دوبار از من لباس قرض گرفت. برام عجیب بود که مهیار یه دفعه اینقدر عوض بشه ولی خب حدس زدن علتش اونقدرام سخت نبود .مهیار عاشق شده بود. عاشق کی؟ نمی دونستم. روی پرسیدنش رو هم نداشتم چون خودم همین موضوع رو ازش مخفی کرده بودم.
-آقای معمارنژاد؟... آقای معمار نژاد؟
-ب... بله استاد.
-حواستون کجاست؟ چندین بار صداتون زدم.
-عذر می خوام استاد... فکرم یکم مشغوله.
-به هر حال اگه تکرار بشه، مجبورم تو نمره ی پایانی تون تأثیر بدم.
-تکرار نمی شه استاد... مطمئن باشید.
خواستم به مهیار بگم چرا نگفتی استاد صدام می زنه که متوجه شدم مهیار نیست! وسایلشم نبود. نمی دونم چرا یه حس بدی بهم دست داد. مدام ساعت رو نگاه می کردم که زودتر کلاس تموم شه و برم دنبال مهیار. می ترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه چون تا به حال سابقه نداشت که مهیار یکهو بذاره و بره. لعنت به من که متوجه نشدم کی رفت؟
-برای امروز کافیه خسته نباشید.
نفسم رو با حرص بیرون دادم و زیر لب گفتم: "چه عجب!"
از دانشکده بیرون زدم. شروع کردم به گشتن محوطه ولی مهیار نبود. با گوشیش تماس گرفتم اینقدر بوق خورد تا قطع شد. برای بار دوم که زنگ زدم، رد تماس داد. تعجب کردم. این رفتار از مهیار بعید بود. یعنی تا این حد ازم دلخور بود و من احمق نفهمیده بودم؟ حدس می زدم رفته باشه پاتوق همیشگی مون. برای همین سوار ماشین شدم تا خودم رو به اونجا برسونم. با خودم عهد بستم امروز که پیداش کردم، همه چیز رو در مورد مارال براش بگم تا این دلخوری رفع بشه. از محوطه ی دانشگاه که اومدم بیرون، صدای ترمز یه ماشین، جیغ یه دختر و برخورد ماشین با یه جسم، من رو از جا پروند. گوشه ی خیابون پارک کردم و از ماشین پیاده شدم. خدای من! چی داشتم می دیدم؟ این که مارال من بود. با خشم به طرف راننده رفتم و از تو ماشین کشیدمش بیرون:
-مرتیکه مگه کوری؟ این چه بلائیه سر دختر مردم آوردی؟
-تو رو سننه؟ سر پیازی یا ته پیاز؟

_زود سوارش کن ببریمش بیمارستان.

_نه بابا... امری باشه؟ اصلاً می خوام تا اومدن اورژانس صبر کنم... مشکلیه؟
-خفه شو آ*ش*غ*ا*ل...  دختره رو زدی دو قورت و نیمتم باقیه؟ فقط برو دعا کن که چیزیش نشه وگرنه با همین دستام خفه‌ات می کنم.
-برو بابا.
دیگه نموندم تا جوابش رو بدم. این ع*و*ض*ی لیاقت دهن به دهن شدن نداشت. به طرف مارال رفتم و گذاشتمش تو ماشین. از پیشونیش خون می اومد. موهاش خونی شده بود و به هم چسبیده بود. دیدنش تو اون حال باعث شد چشمام پر اشک بشن. ولی الان وقت گریه کردن نبود. باید هر چه زودتر مارال رو می رسوندم به بیمارستان. همین که پشت فرمون نشستم، پدال گاز رو فشار دادم که ماشین از جاش کنده شد. طوری از ماشینا سبقت می گرفتم که انگار داشتم تو مسابقه ی رالی شرکت می کردم. ولی دست خودم نبود. مغزم دستور می داد که تند تر برم و منم ازش فرمان می بردم.
بالاخره ماشین رو مقابل بیمارستانی که هامین توش کار میکرد نگه داشتم. از ماشین پیاده شدم و جسم طریف مارال رو تو بغلم گرفتم. 
-کمک... یکی به دادم برسه.
یکی از پرسنل به طرفم اومد و پرسید: باهاش تصادف کردی؟
-نه... توروخدا به دادش برسید تا اتفاقی براش نیفتاده.
مسئول اورژانس فوراً یه برانکارد آورد و به کمک همکارش مارال رو به بخش اورژانس بردن. خودمم دنبالشون بودم. مارال رو برای عکس برداری و یه سری آزمایش دیگه به رادیولوژی بردن و اجازه ندادن همراهش برم:
-آقا شما نمی تونین بیایین لطفاً برین فرمای مربوطه رو پر کنین.
نگاه آخرم رو به تختی که عزیزترین موجود زندگیم رو حمل می کرد، انداختم و بدون حرف از اون جا فاصله گرفتم. خدایا اگه بلایی به سر مارال بیاد من چه خاکی تو سرم بریزم؟ قسم می خورم اگه اتفاقی واسه این دختر بیفته اون ع*و*ض*ی رو پیدا کنم و خونش رو بریزم.
-آرش... تویی؟ اینجا چی کار می کنی؟
هامین بود که این سوال رو ازم می پرسید.
-تو از کجا فهمیدی؟
-مریم بهم گفت.
مریم دوست آرام بود که با هم تو همین بیمارستان کار می کردن. دختر آروم و ساکتی بود و درست همسن من بود. یعنی بیست و سه سالش بود. البته دو ماه دیرتر از من به دنیا اومده بود. گاه گداری با آرام می اومد خونمون و از آرام شنیده بودم که التماس دعا داره! شاید اگه جریان مارال پیش نمی اومد، مغلوب خواهشای آرام می شدم و یه قدمایی برای آشنایی برمی داشتم. ولی الان تنها دختری می تونستم و می خواستم بهش فکر کنم مارال بود.
-یکی از بچه های دانشگاه تصادف کرده بود منم آوردمش.
-تو چرا آوردی؟ نکنه تو بهش زدی؟
به چشمای نگرانش خیره شدم و گفتم:نه... من نزدم... یه ع*و*ض*ی بهش زده بود و می گفت باید صبر کنیم تا اورژانس بیاد... هامین توروخدا به همکارات بگو هواش رو داشته باشن.
-اونی که بهش زده کجاست؟ نکنه فرار کرده؟
-نمی دونم... من اون لحظه اصلاً به این چیزا فکر نکرده بودم.
-اگه تورو به جای اون بگیرن چی؟
-خب بگیرن... بالاخره مشخص میشه که کار من نبوده.
-حالا تا مشخص بشه... چرا الکی خودت رو تو دردسر انداختی پسر؟
-هامین... بس کن، چه انتظاری از من داشتی؟ که اونجا بمونم و دستی دستی بذارم...
-نه... همچین انتظاری نداشتم... ولی نباید خودت رو تو دردسر می انداختی عزیز من. یکی دیگه زده به همکلاسیت بعد تو برداشتی آوردیش بیمارستان؟ اصلاً تو چرا خودت رو قاطی کردی؟
-به جای بحث کردن با من برو به همکارات بگو هوای اون دختر بیچاره رو داشته باشن.
-همکارای من هوای همه مریضاشون رو دارن، آشنا و غیر آشنا نداره، حالا تو چرا اینقدر نگرانی؟
از دست نگاه موشکافانه ی هامین کلافه شده بودم.با حرص پوفی کشیدم و گفتم: اذیتم نکن هامین! برو ببین چه بلایی سر اون دختر اومده بیا به من خبر بده.
هامین لبخند مرموزی زد و گفت: چشم!
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت هشتم

چند دقیقه ای از رفتن هامین می گذشت که آرام رو دیدم.
-سلام... چی شده آرش؟
سرعت مخابره ی این دو نفر از سرعت نور هم بیشتر بود. پوزخند زدم: یعنی آقاتون برات نگفته که چی شده؟
-چرا... هامین یه چیزایی گفت ولی درست متوجه نشدم.
بی حوصله و کلافه جریان رو براش تعریف کردم و ازش خواستم از مارال یه خبری بگیره. با اینکه نمی خواستم خانواده ام به این زودی متوجه بشن که عاشق مارال شدم ولی چون هامین و آرام یه بوهایی برده بودن محال بود بتونم راضیشون کنم که از مامان و بابا این موضوع رو مخفی کنن. شاید هامین راضی می شد ولی آرام نه! البته این که دلم نمی خواست فعلاً کسی متوجه ماجرا بشه بخاطر این بود که می خواستم اول دل مارال رو به دست بیارم بعد بقیه رو در جریان بذارم، وگرنه من مارال رو برای عمر زندگی می خواستم نه هیچ چیز دیگه!
-داداش...
-چی شد؟ حالش خوبه؟
-سی تی اسکنش سالم بوده خوشبختانه سرش هیچ شکستگی نداشته.
-دروغ نگو... خودم دیدم از سرش خون می اومد.
-به جان داداش اگه بخوام دروغ بگم... پیشانیش خراش برداشته ولی هیچ شکستگی نداره.
-سرش اذیت شده؟
-به صورت خطرناک که نه...اما...
با وحشت پرسیدم:اما چی آرام؟
--نگران نباش...چیز مهمی نیست... ممکنه به خاطر ضربه ای که به سرش خورده حافظه ش رو واسه یه مدت کوتاه از دست بده.
فریاد زدم:چـــی؟
-آروم باش آرش... اینجا بیمارستانه ها! گفتم ممکنه نگفتم که حتما.
با غضب به چند نفری که سرشون به طرف ما برگشته بود، نگاه کردم که دوباره سرشون به کار خودشون گرم شد. سعی کردم صدام رو کنترل کنم تا دوباره بلند نشه: آرام.... توروبه جون هامین... دقیق و واضح به من بگو این دختر چه بلایی به سرش اومده؟
-چرا قسم...
-بگو آرام... خواهش می کنم.
-دستش شکسته...
بی اختیار گفتم: آخ!
انگار که دست خودم شکسته بود. برام عجیب بود که این دختر چطور تونسته جزئی از وجودم بشه که با شنیدن خبر شکستن دستش احساس کنم که دست خودم شکسته.
آرام که تا به حال از من چنین چیزی ندیده بود با تعجب گفت: چی شد؟
-هیچی... فقط همینه یا نه؟
-آره... چند تا خراش جزئی هم داره که زیاد مهم نیستن.
روی نیمکت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. آرام کنارم نشست و گفت: بین تو و اون دختر...
-نه آرام! بینمون هیچی نیست.
-پس چرا اینقدر نگرانشی؟ تا به حال ندیده بودم اینجوری بشی اونم واسه یه هم دانشگاهی!
- گفتم که... چیزی بینمون نیست.
-قبول... تو دلت چی؟ اونجا هم خبری نیست؟
بی توجه به سوالش گفتم: می تونم ببینمش؟
-آره... ولی اول جواب سوالم رو بده بعد!
-سوالت جوابی نداره... کجا بستری شده؟
-نیازی به جواب دادن نیست آرش... رفتارت همه چیز رو لو میده... راستی....
دستش رو توی جیبش کرد و یه گوشی به طرفم گرفت: این گوشیشه... قبل از اینکه بری ببینیش یه زنگ به خانواده اش بزن حتماً تا الان کلی نگرانش شدن.
حق با آرام بود. نگاهی به گوشیش انداختم. صفحه اش ترک برداشته بود اما خوشبختانه هنوز کار می کرد. داشتم توی لیست مخاطباش دنبال پدرش می گشتم که همون موقع گوشی زنگ خورد. اسم مخاطبش غزاله بود. مردد بودم که جواب بدم یا نه؟چند ثانیه ای به صفحه ی گوشی که روشن و خاموش می شد، نگاه کردم و تو یه لحظه تصمیم گرفتم جواب بدم: الو؟
صدای پشت خط نگران و مردد بود: الو... مارال! هیچ معلومه کجایی؟
-سلام خانم... شما دوست مارال خانم هستین؟
 متعجب گفت: نخیر من خواهرشم... ببخشید شما؟
-من هم دانشگاهی مارال خانم هستم.... راستش...
اجازه نداد حرفم رو تموم کنم. با حرص پرسید:ببخشید... میتونم بپرسم گوشی مارال دست شما چیکار می کنه؟
-منم داشتم همین رو خدمتتون عرض می کردم... راستش... مارال خانم تصادف کردن... الانم تو بیمارستان....
صدای جیغی که تو گوشم پیچید، اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم: یا ضامن آهو.... الان حالش چطوره آقا؟ توروخدا راستش رو بگین!
-نگران نباشید، حالش خوبه... آسیب جدی ندیده، فقط... ممکنه بیایین بیمارستان؟
صداش می لرزید و این لرزش عمق نگرانیش رو نسبت به خواهرش نشون می داد: کدوم بیمارستان؟
اسم بیمارستان رو که گفتم تماس قطع شد. خب حالا خیالم راحت بود که خانواده اش از همه چیز مطلع شدن. قدم زنان به طرف بخشی که مارال توش بستری بود رفتم. پرستار اجازه نمی داد وارد اتاق بشم و اصرار داشت که حتماً باید ساعت ملاقات بیام اما درست همون لحظه بود که مریم از راه رسید و گفت: سلام آقا آرش، حالتون خوبه؟
-سلام خانم... خیلی ممنون خوبم... می شه به این همکارتون بگین اجازه بدن برم داخل؟
مریم نگاهش رو به طرف پرستار چرخوند و گفت: خانم صبوری... ایشون برادر خانم معمار نژاد هستن... مشکلی نداره.
خانم صبوری شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: باشه ولی جواب دکتر با شما و خانم معمار نژاد!
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

مهسا قنبرپور

کاربر حرفه ای
نویسنده
119
270
68
پارت نهم

مریم بدون حرف روش رو به طرف من برگردوند: بفرمایین آقا آرش!
-ممنون از لطفتون.
صورتش سرخ شد و سرش رو با خجالت پایین انداخت: خواهش می کنم.
همین که اولین قدم رو به طرف اتاق برداشتم شنیدم که با التماس صدام زد: آقا آرش...!
نمی دونم چی تو لحن صدا زدنش بود که پای رفتنم سست شد و به طرفش برگشتم: بله مریم خانم؟
-می تونم... می تونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم؟
سری تکون دادم و منتظر نگاهش کردم تا حرفش رو بزنه. لبش رو با زبون تر کرد و گفت: می خواستم بپرسم... اون دختر خانوم... با شما... نسبت...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه: فعلاً نه نسبتی نداریم... اما اگه خدا بخواد...
اونم مثل من نذاشت حرفم تموم بشه: متوجه شدم... امیدوارم خوشبخت بشید.
و به سرعت ازم دور شد. چند ثانیه ای به مسیر رفتنش نگاه کردم. می دونستم عشق یک طرفه درد بی درمونیه که چاره اش فقط صبره. شاید با این حرفم تکلیفش روشن شد و فهمید که دیگه نباید به من فکر کنه و منتظرم بمونه.
وارد اتاق شدم و سرم رو تکون دادم تا از فکر مریم بیرون بیام. نگاهم که به مارال افتاد تمام وجودم چشم شد و جزء به جزء صورتش رو نگاه که نه... بلعیدم! چی تو وجود این دختر دوست داشتنی بود که من رو اینجوری به طرف خودش می کشوند؟ لباش به سفیدی می زد و رنگ صورتش پریده بود. دستش  تا آرنج  گچ گرفته و روی شکمش بود. با دیدن دست گچ گرفته اش یه چیز سفت و سخت مثل بغض راه گلوم رو بست. انگشتم رو آروم روی گچ کشیدم و با خودم فکر کردم به هوش که بیاد، حتماً از درد دست کلافه میشه. روی صندلی کنار تختش نشستم و دوباره نگاهم رو دوختم بهش. به خداوندی خدا که قصدم دید زدن نبود اما دلم طاقت نمی آورد نگاهم رو ازش بگیرم. می خواستم حالا که خوابه یه دل سیر نگاهش کنم. می دونستم دیگه محاله همچین فرصتی به دست بیارم. موهای خرمایی رنگش دورش پخش شده بود و گوشه ی پیشونی سفیدش پانسمان بود. پلکاش نگاه بنفشش رو زندانی کرده بود و اجازه نمی داد بهش دسترسی داشته باشم. روی بینی کوچیکش یه خراش نسبتاً سطحی دیده می شد و لبای همیشه سرخش که بدون آرایش هم جلب توجه میکرد حالا تقریبا سفید بود و چند تا ترک ریز روش خودنمایی می کرد.با فرود اومدن دستی روی شونه‌ام نگاهم رو از مارال گرفتم و به صاحب دست دوختم، آرام بود.
-اگه فقط یه درصد شک داشتم حالا مطمئن شدم.
-حوصله ندارم آرام، سربه سرم نذار.
-ولی خوش سلیقه ای آرش... خوشم اومد!
-مثلاً اگه خوشت نمی اومد چی می شد؟
-هیچی دیگه... مارال خانم زن داداشم نمی شد.
پوزخند زدم:چه از خود راضی!
-باهاش حرف زدی؟
-نمی ذاره... از اون دخترا نیست که هر پسری سر راهش میاد باهاش گرم بگیره.
دیدم که برق تحسین توی چشمای آرام نشست و نگاهش رو به مارال دوخت: نه بابا! می بینم که تو هم یه چیزایی حالیته!... با خانواده اش حرف زدی؟ گفتی بیمارستانه؟
-به خواهرش گفتم... الاناست که پیداش بشه.
-خوبه... توام که مارال خانومت رو دیدی برو بیرون الان که دکتر بیاد اینجا ببیندت برای من دردسر میشه ها!
-باشه... الان میرم.
نگاه آخر رو به چهره ی مارال انداختم و از اتاق خارج شدم. همین که به راهروی بیمارستان رسیدم، یه خانوم رو دیدم که تو قسمت اطلاعات با اضطراب داشت می پرسید: ببخشید مریضی به نام مارال نصیر زاده رو اینجا نیاوردن؟
-مشکلشون چیه؟
قبل از اینکه غزاله حرفی بزنه گفتم: سلام خانم نصیر زاده، من باهاتون تماس گرفتم.
اما به جای غزاله مردی که همراهش بود با عصبانیت گفت: تو زدی به مارال بیشعور؟
-نه آقا... من فقط دیدم اون آدمی که باهاش تصادف کرده می گه حتماً باید اورژانس بیاد تا برسونتش بیمارستان...
نذاشت حرفم تموم بشه. به طرفم اومد و یقه ی لباسم تو دستاش مچاله شد. انقدر با حرص و عصبانیت این کار رو کرد که صدای پرت شدن یکی دو تا از دکمه های بالای پیراهنم رو شنیدم. 
راستش ترسیده بودم اما نمی خواستم کم بیارم. برای همین با جدیت خیره شدم تو چشماش و گفتم: چی کار می کنی آقای محترم؟ دارم می گم من بهش نزدم.
-پس واسه چی دایه ی دلسوز تر از مادر شدی و آوردیش بیمارستان؟ فکر کردی مردم مثل خودت خرن؟
-این حرفا چیه آقا؟ من با مارال خانم هم دانشگاهیم... چون ایشون رو می شناختم برای همون...
غزاله حرفم رو قطع کرد: ولش کن ماکان... شاید این بنده ی خدا تقصیری نداشته باشه.
دستای ماکان با شنیدن این حرف شل شد و یقه ی مچاله شده ی لباسم رو ول کرد. با جدیت تو چشمام خیره شد و گفت: وای به حالت اگه دروغ گفته باشی... ننه ات رو به عزات می نشونم.
-آقا... من خواهرشم... مارال کجاست؟
-اتاق 428.
بدون اینکه چیزی بگه، همراه ماکان رفت. نمی دونستم چطور باید بهشون اثبات کنم که این تصادف کار من نبود. نمی خواستم ذهنیت بدی نسبت به من داشته باشن. حتماً تا چند دقیقه ی بعد پدر و مادرشم از راه می رسیدن و از طرف اونا هم بازخواست می شدم. بازدمم رو با حرص بیرون دادم و از بیمارستان بیرون رفتم. توی حیاط بیمارستان روی نیمکت نشستم و چشمم رو دوختم به درخت بید مجنونی که منتظر یه نسیم کوچیک بود تا شاخه های سست و آویزونش رو به دست اون بسپاره.
                               ****
سبد گل رو توی دستم جا به جا کردم و قدمام رو بلند تر برداشتم تا زودتر به اتاقی برسم که مارالم با خیال راحت توش خوابیده بود. تقه ای به در زدم و با گفتن با اجازه وارد اتاق شدم. دیدم که خواهرش، غزاله، یه شال روی سر مارال انداخت و با خوشرویی گفت:بفرمایین آقا آرش‌.

ماکان هم با دیدنم لبخندی زد و گفت: خوش اومدی.
خب،خداروشکر. انگار مارال براشون گفته بود من توی اون تصادف نقشی نداشتم وگرنه نمی دونستم چجوری باید خودم رو تبرئه کنم؟ با غزاله سلام و احوال پرسی کردم و سبد گل رو دادم بهش. دست ماکان که به سمتم دراز شد لبخندی زدم و دستش رو فشار دادم. غزاله سبد گل رو روی میز روبه روی تخت گذاشت و گفت:چرا زحمت کشیدین؟
-خواهش می کنم... قابلی نداشت.
ماکان دستش رو روی شونه ام گذاشت: آقا حلال کن دیروز باهات بدرفتار کردم.
-خواهش می کنم... این چه حرفیه؟ منم اگه جای شما بودم همون رفتار رو می کردم.
سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. نگاه کوتاهی به مارال انداختم و برای اینکه محو تیله های بنفشش نشم سریع نگاهم رو ازش دزدیدم. با صدایی که از ته گلوم می اومد گفتم: شما خوبین مارال خانم؟
-خیلی ممنون... شما لطف بزرگی در حقم کردین.
هنوز جرات نداشتم مستقیم نگاهش کنم:
-انجام وظیفه بود... شما چطور متوجه شدین که من آوردمتون بیمارستان؟
-راستش اون لحظه که شما با راننده بحث می کردین من هنوز بیهوش نشده بودم صداتون رو می شنیدم ولی نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم یا حرفی بزنم... حتی با وجود اون همه دردی که داشتم نمی تونستم یه آخ بگم.
-الان حالتون چطوره؟ دستتون بهتره؟
-دستم درد می کنه ولی خب تصادفه دیگه! اگه شما به موقع منو نرسونده بودین ممکن بود اتفاقای بدتری برام بیفته.
-نزنید این حرف رو... هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کار رو می کرد.
دلم می خواست می تونستم سرم رو بالا بیارم و صورت معصومش رو با نگاهم نوازش کنم، ولی می ترسیدم ماکان از دستم ناراحت بشه و نسبت بهم بدبین. پس مثل یه پسر خوب سرم رو انداختم پایین و روبه ماکان گفتم: خب... اگه اجازه بدین من کم کم رفع زحمت کنم.
-کجا پسر؟ تازه اومدی؟
-نه دیگه.... مارال خانم معذبن... اگه برم بهتره.
-پس من تا دم در بیمارستان باهات میام.
-زحمت نکشین.
-زحمتی نیست... می خوام بیشتر با هم آشنا بشیم... بریم.
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • 92پارت
  • 3Kبازدید
  • الف_عسکریناظر رمان
  • 92پارت
  • 3Kبازدید
  • الف_عسکریناظر رمان