Drag to reposition cover

رمان عمارت لک لک

  • 76پارت
  • 2Kبازدید
  • somaye aناظر رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است.

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
کاش خواهرم بود تا سرم را روی دامنش می‌گذاشتم و همچون گذشته ها، او موهایم را نوازش می‌کرد و تا صبح به درد دل های بی پایانم گوش می‌سپرد و در آخر گونه‌ام را می‌بوسید و لبخند می‌زد.
-حالا بیا پیش هم بخوابیم که صبح شد!
خاطره اش در ذهنم جان می‌گیرد.
-نگران نباش، من مطمئنم زیبا تو رو‌دوست داره، مگه میشه کسی تو رو دوست نداشته باشه! مگه می‌شه؟!
لبخند می‌زنم و کنارش روی تخت دراز میکشم، لبخند بر لب می‌راند.
-ولی پاهام حسابی درد گرفت، از سر شب تا الان یه روند حرف زدی!
می‌خندم، بلند و پر از سر و صدا، از همان خنده ها که بیست سال است فراموشش کردم!
-مگه از تو شیرین زبون تر هم هست؟!
لبش را می‌گزد.
-برای همین می‌ترسم، دل رانا رو بزنم!
قطره ای اشک پوستم را می‌سوزاند، قلبم به شدت در سینه بی قراری می‌کند و خاطره اش بر وجودم چنگ می‌زند. گاهی دلم می‌خواهد پرده ای بر روی خاطراتم نصب کنم، شاید کمتر از هم بپاشم، اما گاهی دلم آنقدر بی تابشان می‌شود که به خاطراتم متوسل می‌شوم. پیراهنش را به سینه ام می‌فشارم، نسیمی غیر منتظره صورتم را نوازش می‌کند، نگاهم را به پنجره می‌دوزم. اما بسته است! با تعجب به فکر فرو می‌روم که صدای زنگ موبایلم، حواسم را پرت می‌کند.
کاوه است، آهی می‌کشم و پاسخ می‌دهم.
-بله؟!
-سلام حالت چطوره؟ ترلال خوبه؟
نفسم را خسته بیرون می‌دهم.
-سلام، خوبیم تو چطوری؟!
-باید چطور باشم؟ به دستور جنابعالی از شما دور شدم تا باعث رنجیدگی خاطر ترلال نشم.
چشم‌هایم را روی هم می‌فشارم.
-تا خودم و عذاب بدم و به عشقم آرامش بدم.
-کاوه، وقتی ترلال تو رو نخواد، عشق یک طرفه فایده ای نداره.
پوزخند می‌زند.
-پس می‌خوای بدیش دست، اون ایمان قاتلِ؟
دستم را مشت می‌کنم.
-این طور نیست، درباره کسی که ایمان گفت تحقیق کردی؟!
-آره، اما اصلا خبری ازش نیست؛ اما تونستم یه چیز دیگه بفهمم، مادر خانمت زنده است.
آه میکشم.
-میدونم
با تعجب می‌پرسد:
-از کجا؟!
-ایمان به ترلال گفته، نسترن خانم می‌خواد ترلال و ببینه!
-ژوبین؛ دلم براش تنگ شده، وقتی برگشتین بزار بیام ... به بهونه دیدن تو میام.
دلم برای این حال خراب کاوه می‌سوزد.
-باشه! ولی اگر ازش رفتار غیرعادی‌ دیدی ناراحت نشو، درکش کن
-باشه، مواظب باشید.
-همچنین!
گوشی را قطع می‌کنم و نگاهم را به عکس عروسی زانا و ژاله می‌دوزم، در لباس سفیدش همچون فرشته ها بود. فرشته ای خواستنی و مهربان! کاش بود تا آرامم می‌کرد و تسکین این قلب ناآرام می‌شد.

ترلال

نگاهم را از پنجره ماشین به تاریکی شب دوختم، گاهی از این شب های ظلمانی‌ ترس بر جانم می‌نشیند و گاهی آرامش!
با خود می‌پرسم، این احساس عادی است؟! این حس غریب نیست؟!
دستی روی شانه ام قرار می‌گیرد، به دایی که با آرامش نگاهم می‌کند، چشم می‌دوزم. دوست داشتن مرزی است که انتها ندارد، مهم نیست که انسان چه کسی را دوست دارد، مهم این است که دوست داشته باشی و دوست داشته شوی و من ژوبین را با بند بند وجودم دوست می‌دارم و می‌ستایم، خان طایفه ام، تنها یادگار خونی ام از سوی مادری و تنها تکیه گاه روزهای سردم.
-میخوای باز هم بشنوی؟
لبخند کمرنگی می‌زنم.
-از گذشته؛ شنیدن برام خیلی حیاتی
لبهایش کمی کِش می‌آیند.
-هر روز که پیش می‌رفتم، سر خودم و کلاه می‌گذاشتم، چند بار با مادرم صحبت کردم و او هر بار من و ارغوم کرد! بهم میگفت مگه میشه من و کسی دوست نداشته باشه؟ ولی شد! از شانس و از دست این روزگار، کسی بود که با تمام وجودم اون و می‌خواستم و او کس دیگری رو می‌خواست؛
در چند ماه گذشته، تنها فرقی که کرده بود. برایم لبخند می‌زد و از اون خجالتش کم شده بود. چیزی که همیشه در موردش کنجکاو بودم، دستبند زمرد نشانی بود که همیشه در دست داشت.
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
یکی از روزهای آفتابی، با اجازه خالق خان اون و بردم بیرون تا گشتی بزنیم، موهای خرمایی رنگش و دور شونش رها کرده بود و در حالی که کنارم قدم می‌زد، نگاهش و به دور دست ها دوخته بود، محو تماشاش بودم.
-ژوبین؟
-جانم؟
لبخند ریزی زد.
-میشه من و ببری لب چشمه؟ دلم می‌خواد لک لک ها رو ببینم
-البته عزیزم
و افسار اسبی که در دستم داشتم و نگه داشتم و سوار شدم، بعد به زیبا کمک کردم، تا جلوم بشینه.
لبخند کمرنگی بر لب راند، گویی خاطره ای خوش در ذهنش نقش بسته بود، لبخندش پر از مهربود. پر از ذره های رشد و صفا!
دستش را کمی فشردم، به خودش آمد. سکوتش را شکست و ادامه داد.
-وقتی کسی رو دوست داری، همه چیزش برات شیرین میشه، تو محکمه عقل؛ قلب مریض و کور، همه چیز بد به جز عشقش، وقتی زیبا جلوم نشست برای اولین بار دستم و دور کمرش گذاشتم و افسار اسب و گرفتم. موهای خرمایی رنگش با حرکت باد، شلاق می‌شدن توی صورتم؛ نسیم آرومی تمام دشت و پر کرده بود. بعید می‌دونستم لک لک ها الان لب‌چشمه باشن، همیشه صبح ها میومدن. گرمای تن زیبا برام مثل تپش قلب بود. همون قدر حیاتی و همون قدر مهم!
با رسیدن به چشمه، بهش کمک کردم تا از روی اسب پایین بیاد،نگاهش و به چشمه دوخت.
-نیومدن
دستش را فشردم، چیزی نگفت.
-فردا صبح بیام دنبالت؟
سوالی نگاهم کرد!
-لک لک ها صبح ها میان، اون موقع با هم تماشاشون می‌کنیم.
لبخندی روی لبش نشست و تموم جونم و به بازی گرفت، گوشه لبش و به دندون گرفت.
-ممنونم
و من فقط محو دو گوی قهوه ای رنگش شدم.
کنار چشمه روی دو تخته سنگ نشستیم، دستش و توی دستم فشردم. از خجالت سرش و پایین انداخته و سکوت کرده بود.
-میشه ازت یه سوال بپرسم؟
-البته
نگاه پر از شرمش و به من دوخت.
-میشه بدونم، این دستبند برای چی همیشه دستت؟
نگاهش و به سرعت از من گرفت و به دستبند دوخت؛ دستش و نوازش وار روی دستبند کشید.
-برام خیلی عزیز، یادگار...
چند لحظه مکث کرد.
-یادگار دایه منِ
لبخند زدم.
- تو مگه دایه هم داشتی؟
سرش را تکان داد.
-آره، بچه خیلی لجباز و غرغرویی بودم، برای همین مامان تنهایی از پس من بر نمی‌اومد.
آهی کشید و نگاهش را به جنگل پر از آشوب نگاهم دوخت.
-عمت خیلی خوب بود
متعجب به او نگریستم.
-با این همه دردی که بهت داده؛ باز می‌گی خوب بود؟
لبخندی بر لب راند، دستم را فشرد
-پس هنوز عاشق نشدی تا بدونی؛ گفتم که تو محکمه عقل، قلب یه مجرم؛ یه مجرم بزه کار که حسابی جرم کرده و فراری، چشمش کور؛ مجنون شده
یا شنیدن این حرف از ژوبین با خود اندیشیدم، شاید من هم عاشق شدم، چرا که دروغ های رنگارنگ ایمان را پذیرفته بودم، او با ان همه کتمان کاری حسی را در دلم زنده نگه می‌داشت که احساسش خیلی سخت بود.
یعنی عاشق او شدم؟
-به چی فکر می‌کنی؟!
نگاهم را به ژوبین دوختم
-هیچی؛ پس عشق شما به عمه هیچ وقت تمومی نداره
-نه تا روزی که زنده ام.
-این حرف و نزنید، انشاالله هزار سال عمر کنید.
لبخند زد
-باشه سعی می‌کنم، رکورد حضرت نوح و بشکنم؛ اگه قلبم اجازه بده
با لبخند مشتی حواله بازویش می‌کنم.
لبخند گرمی می‌زند و دستی به ریش های بلندش می‌کشد.
-وقتی رسیدیم خونه، بزنشون
سرش را تکان می‌دهد.
-بهم نمیاد؟
-میاد؛ اما پیرت کرده
لبهایش کش می‌آید.
-پیرم دیگه
باز به بازویش ضربه می‌زنم.
-فقط چهل سالتِ
سرش را تکان می‌دهد و بی هوا یاد زیبا می‌افتد.
-فردا صبح زود رفتم‌دنبالش؛ حاضر و آماده جلوی در نشسته بود؛ برای اولین بار دیدم بلوز و شلوار تنش کرده بود! یک بلوز ساده آبی‌ رنگ با شلوار جذب مشکی، موهاش و بافته بود و نگاهش و به دشت های اطراف دوخته بود، با صدای شیهه اسب نگاهش و به من دوخت.
-سلام زیبا جانم، خوبی؟
نگاهش پر از درخشش شد.
-سلام مرسی، تو خوبی؟
دستم و به سمتش دراز کردم و در حالی که کمک می‌کردم تا جلوم بشینه گفتم:
-وقتی تو رو می‌بینم خوبم
سکوت کرد و چیزی نگفت، منم افسار اسب و کشیدم و به سمت چشمه رفتم، با رسیدن به چشمه سریع از روی اسب پایین پرید و نگاهش و به لک لک هایی که کنار چشمه بودن، دوخت
ظرف غذا رو از خورجین اسب بیرون کشیدم و کنار زیبا ایستادم، نگاهش پر از شوق و حس زندگی بود. چیزی که در این شش ماه گذشته در نگاهش ندیده بودم.
لک لک ها در حال شستن پرهاشون بودن و از خودشون صدا در می‌آوردند، یکی از ماهی های کوچیک داخل ظرف و به سمتشون پرت کردم با سر و صدا، ماهی رو بلعیدن، زیبا ظرف و از دستم چنگ زد و جلو رفت، بدنشون و نوازش کرد و آروم چیزی بهشون گفت. نگار سال‌ها بود که زیبا رو می‌شناختن. سرشون و برای زیبا به چپ و راست تکون می‌دادن
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
و از همون روز فهمیدم، زیبا عاشق لک لک هاست. عشقی که بعد از رفتنش هم من و وادار کرد تا بهشون محبت کنم
با پیچیدن دستی دور تنم، چشم‌هایم را کمی باز می کنم، دست دایی دور تنم حلقه شده است، نگاه گرمش آرامش را به جانم تزریق می‌کند و خوابم عمیق تر می‌شود.
خوابی بدون رویا و‌پر از آرامش تکرار نشدنی؛ با صدای زنگ موبایلم چشم‌هایم را باز می‌کنم و‌ بدون آنکه نگاهی به صفحه موبایل بندازم، جواب می‌دهم. صدای جیغ جیغوی نورا، خواب را از سرم می‌پراند
-بی شعور، کجایی؟! دلم واست تنگ شده، این آقا ایمانتون هم که از دلتنگی مجنون شده
روی تخت می‌نشینم و دستی به چشمانم می‌کشم.
-اگه جیغ نمی‌زدی هم می‌تونستی بگی، اولاً سلام، دوما از فردا دانشگاه میام، دیشب رسیدیم.
-ترلال دلم برات خیلی تنگ شده، باید باهات حرف بزنم
-نکنه عاشق شدی؟
-خفه، فردا می‌بینمت.
گوشی را روی پاتختی می‌اندازم و‌کش و قوسی به‌ بدنم می‌دهم، یک شومیز‌مشکی با‌شلوار جین میپوشم‌ و پایین می‌روم.
با ذوق دایی را صدا می‌زنم.
-دایی؟ ژوبین؟
می‌خندم، هنوز عادت نکردم که دایی صدایش بزنم.
با دیدن کاوه که رو به رویش نشسته و محو چشمانم شده است، یکه ای می‌خورم و اخمهایم را درهم میکشم، آتش عشق از چشم‌هایش زبانه می‌کشد. صدای دایی باعث می‌شود تا نگاهم را به او بدوزم.
-سلام دایی جون بیا قهوه بخوریم.
نگاه پر از خشمم را به کاوه که پر از عشق و حسرت به من خیره شده، می‌دوزم.
-نه، دلم برای پری تنگ شده می‌رم ببینمش
و سلام ریزی به کاوه می‌کنم، دلم نمی‌خواهد آدم بی ادب و بی چشم و رویی باشم، فقط عشق او برایم زیادی است و من نمی‌توانم او را بپذیرم!
سلامش پر از حسرت و امید های برباد رفته است. نگاهی به دایی می‌اندازم و بی پروا می‌گویم
-آقا کاوه، شما برای من همیشه یه‌ دوست خوب بودین و هستین. من هرگز نمی‌تونم توی دلم به شما جایی‌ برای عاشقی بدم
و راهم را به سمت آشپزخانه کج می‌کنم، صدایش میخکوبم می‌کند.
-تا ته دنیا هم که بری، هر چقدر هم که ازم فرار کنی؛باز هم دل من تو رو انتخاب کرده، تو رو برای لحظه هاش می‌خواد و بعد از سوگل تو تنها کسی هستی که دل من خواسته.
روی پاشنه‌ پا به سوی او می‌چرخم؛ نگاهش پر از تب و تاب خواستن است، خواستنی که اجتنابی در آن نمی‌بینم.
-آقا کاوه، تا حالا به اختلاف سنی بینمون فکر کردین؟
لبخند کمرنگی بر لب می‌راند.
-عشق سن و سال نمی‌فهمه، چشم دل می‌بینه و‌ میپسنده، در آخر هم اون هست که تصمیم می‌گیره، چشم دل من هم تصمیم خودش و گرفته
عصبی دندان هایم را روی هم می‌کشم، با اینکه دلم نمی‌خواهد تا آزارش دهم، اما باید بگویم، باید به احساسی که به آن مطمئن نیستم؛ اعتراف کنم.
-ولی چشم دل من یکی دیگه رو انتخاب کرده؛ به کس دیگه ای دل بستم
نگاه دایی پر از تعجب می‌شود، اما سکوت کرده و به مشاجره من و کاوه گوش می‌دهد.
نگاه کاوه پر از خشم می‌شود، رگه های سرخ خشم و عصبانیت در نگاهش شعله می‌کشد.
-حتما دلت اون ایمان عوضی رو انتخاب کرده
با شنیدن این حرف خونم به جوش می‌آید و با صدای نسبتاً بلندی فریاد می‌کشم.
-درباره پسر عموی من درست صحبت کنید. اجازه نمی‌دم تو زندگیم دخالت کنید، شما فقط یک دوستین و بهتره حد خودتون و به عنوان یک دوست بدونید. بس کنید.
دست‌هایش را مشت کرد و فشرد، فریاد زد
-تو اصلا می‌دونی، اون عوضی باهات چه کار کرده؟ می‌دونی که اون...
صدای فریاد ژوبین، کاوه را ساکت می‌کند.
-بس کنید، با هردوتون هستم وقتی عاشق یه نفر میشی، طرف مقابلت هم باید عشقت و بپذیره، عشق یه طرف مایه دردسر؛ من کم بودم که شما دو تا هم بخواین به این درد مبتلا بشین؟
لبهایم از شدت خشم می‌لرزند و دندان هایم را روی هم می‌سایم، کاوه هم نگاه سرخش را به من دوخته
بدون معطلی به سمت آشپزخانه می‌روم، پری در حال درست کردن خورش قیمه است و عطر خوش قیمه فضای آشپزخانه را آکنده کرده.
دلم از بوی خوشش مالش می‌رود، پری‌به سویم می‌چرخد و مرا در اغغوش می‌کشد، اندام ظریف و بی نقصش‌ از قبل هم ظریف تر شده
-دلم برات تنگ شده بود دختر
سعی می‌کنم عصبانیتم را پشت لبخند پنهان کنم
-منم همینطور
-آقا چرا داد می‌زد؟
دستی تکان دادم.
-چیزی نیست، از محسن چه خبر؟
دندان‌هایش را بهم فشرد.
-بسه ترلال، می‌دونی که ازش متنفرم
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
-بسه ترلال، می‌دونی که ازش متنفرم

ژوبین

بعد از رفتن ترلال، نگاه پر از خشمم را به کاوه می‌دوزم، او هنوز نگاهش به راهی است که ترلال چند دقیقه پیش از آن عبور کرده و دستانش را مشت کرده. سرم را تکان می‌دهم و روی مبل می‌نشینم.
-قرارنبود این حرف‌ها رو بزنی
نگاهش را به من می‌دوزد، خستگی از تمام جان و تنش می‌بارد، روی مبل روبروی من می‌نشیند.
-نمیتونم تحمل کنم، بار عشقش داره کمرم و می‌شکنه
نگاهم پر از درد می‌شود، پر از خاطرات تلخی که گذشت و زندگیم را سیاه کرد، همرنگ تمام دردهایی که کشیدم!
-مگه من نشکستم، کمرم با رفتن ژیوار شکست و قلبم با رفتن زیبا شکست! اما اشتباه کردم، اگر فقط یک بار درک می‌کردم و می‌فهمیدم که قلبش در گرو کس دیگه ای، مطمئن باش خودم و کنار می‌کشیدم.
-یعنی تو می‌خوای ترلال و به ایمان بدی؟
نگاهش پر از خشم و هیاهو بود، پر از رنجش و غمی عظیم بود.
-چه جوری بشینم و‌ببینم اون و به ایمان میدی؟
دستش را محکم به دسته مبل می‌کوبد.
-چه جوری ببینم جونم با یکی دیگه زندگیش و می‌سازه، اونم کی! مردی که قاتل تمام خانوادش
ضربه آرامی با پشت دستم، به پیشانی م می‌زنم ‌
-بس کن کاوه، هیچ کس بهتر از من نمی‌تونه تو رو درک کنه! هیچ کس بهتر از من غم تو رو درک نمی‌کنه اما باید تمومش کنی؛ از هیچ لحاظی به هم نمیاید، سنت خیلی از ترلال بیشتر و دلش هم در بند یکی دیگه است!
پورخندی می‌زند.
-پس بگو اون و به ایمان میدی
سرم را با تاسف تکان می‌دهم.
-تو برادر منی کاوه، بعد از مرگ ژیوار، بعد از اون اتفاقی که برام افتاد تو جای برادرم و گرفتی! نمی‌تونم دردت و ببینم، نمی‌تونم نابود شدنت و ببینم، من صلاحت و می‌خوام.
دستش را محکم بر قلبش‌ می‌کوبد.
-ولی این لامصب، بی دین و ایمون نمی‌فهمه، نمی‌دونم چی شد؟ نمی‌دونم چطور شد، یهو به خودم اومدم و‌ دیدم یک دل نه صد دل عاشق و شیداش شدم.
چشمانش پر از اشک بود و هر لحظه ممکن بود، باران سیل آسایی گونه هایش‌ را تر کند.
از‌جایم برخواستم و‌کنارش نشستم، دستش را فشردم.
-باید از پسش بربیای
نگاه دردمندش را به من دوخت و من در آن نگاه، صد بار شکست خود را دیدم، درد از دست دادن زیبا را دیدم
دردی که از نگاه کاوه می‌گیرم، برایم یادآور روزگار سخت گذشته است.
نگاهش پر از غم شده، غمی که تنها یک بار در نگاهش دیده بودم، و آن هم زمان از دست دادن سوگل بود، سوگلی که برای کاوه که حتی پدر و مادرش را از دست داده بود؛ همه کس و همه چیز شده بود. سرش را به آرامی تکان می‌دهد و از جایش برمی‌خیزد.
-من می‌رم، دیگه مزاحمش نمی‌شم. قسمت زندگی من هم همیشه نداشتن، هر وقت کارم داشتی بهم زنگ بزن.
دستم را روی شانه اش می‌گذارم.
-تو برادر منی کاوه
لبخند تلخی بر لب می‌راند.
-تو هم برادرمی
اندام ورزیده اش سست و ناتوان شده و من نمی‌توانم غمش را تحمل کنم، سرم را تکان می‌دهم و به سمت آشپزخانه می‌روم، در نیمه باز است و نگاه خسته ترلال به پری که پرچانگی می‌کند دوخته شده
سری تکان می‌دهم و وارد آشپزخانه می‌شوم، پری یکه ای خورد و سریع سلام می‌دهد.
-سلام آقا
-سلام
به ترلال خیره می‌شوم
-ترلال باید صحبت کنیم، تو اتاقم منتظرتم
نگاهش روی من می‌لغزد و به آرامی سری تکان می‌دهد.
به سمت اتاقم بازمیگردم، دل تنگ زیبا هستم. روبروی عکسش می‌ایستم. نگاهم را پر از تصویرش می‌کنم، هوای نفس هایش در اتاق پخش شده و عطر منحصر به فردش در بینی ام می‌پیچید.
صدای ترلال مرا از آن حس خاص بیرون می‌کشد.
-بله دایی جون؟
تکیه ام را به میز رو به روی تخت می‌دهم و نگاهم را به ترلال می‌دوزم، مضطرب به من خیره شده.
-رفتار درستی با کاوه نداشتی
سرش‌ را تکان می‌دهد، دستانش را بهم می‌کشد.
-من نمی‌تونم عشقش و‌ بپذیرم.
-اون که چیزی نگفته بود
دست به سینه به او خیره می‌شوم.
-اما نگاهش پر از عشق بود، پر از شعله های غریب خواستن! نتونستم تحملش کنم؛ اون فقط برای من یک دوست مهربونِ، یکی که هر وقت خواستم کنارم بود. مثل پروانه است برای من
گوشه لبم کمی بالا می‌پرد.
-اگر همه این ها رو قبول داری، باید بدونی که حالا اون بهت احتیاج داره
-ولی اون از من عشق می‌خواد، من نمی‌تونم بهش عشق بدم.
کمی اخمهایش را درهم کشیده.
-ولی هنوز هم می‌تونی دوستش باشی تا از این بحران راحت تر خلاص بشه
شرمنده نگاهش را به من می‌دوزد.
-حق با شماست خیلی تند رفتم.
-بشین می‌خوام درباره زندگی کاوه باهات صحبت کنم
سرش را تکان می‌دهد و روی باکس تخت می‌نشیند.
لبهایم را با زبانم تَر می‌کنم.
-کاوه وقتی دو ساله بود، پدر و مادرش و تو یه سانحه رانندگی از دست داد، برای همین قاسم خان، پدر بزرگش اون و بزرگ کرد. یکی از روزهایی که به شدت یاد ژیوار افتاده و بودم و دل تنگی کلافم کرده بود؛ رفتم تو دشت تا قدم بزنم. کاوه هم یه گوشه نشسته بود و در سکوت به آسمان خیره شده بود. من از قبل میشناختش، نوه قاسم خان معروف بود. من هجده ساله بودم و او سیزده سالش بود. کنارش نشستم و دستم و روی بازوش گذاشتم؛ یکه ای خورد و متوجه حضورم شد.
نگاهش و متعجبانه به من دوخت.
-کاری دارید؟
صداش دو رگه شده بود، و تازه تو سن بلوغ بود.
-من ژوبینم، پسر اسد خان
لبخند زد.
-خوشوقتم، تعریفتون و از پدر بزرگم شنیده بودم.
کنارش نشستم.
-چرا تنهایی اومدی؟
-شما هم تنهایی
لبخند روی لبم نشست، از نوجونی هم زبل و حاضر جواب بود.
-من برادرم و از دست‌ دادم.
و به چشمه اشاره کردم.
-درست کنار همون چشمه، دل تنگش بودم برای همین اومدم تا قدم بزنم.
سرش را تکان داد.
-منم پدر و‌مادرم و از دست دادم، هیچ خواهر و برادری هم ندارم.
دلم به حالش سوخت، یه لحظه محبتش به دلم نشست؛ دستم و به سمتش دراز کردم
-پس بیا برادر باشیم
لبخند زد و دستم و فشرد و همون روز با هم عهد بستیم که برای هم برادر باشیم و پشت و پناه!
بعد از مرگ عمت؛ من خیلی تنها شده بودم و کاوه تنها کسی بود که کنارم موند.
دوازده سال پیش، کاوه عاشق شد. وقتی بیست سالش شد؛ قاسم خان فوت کرد و اون خان طایفه جاف شد؛ سه سال بعد اون به یکی از دخترهای طایفش علاقمند شد.
اون موقع کاوه درسش تازه تموم شده بود و به فکر پیشرفت طایفش بود.
سوگل یه دختر ظریف و خیلی شیطون بود؛ اصلا خدا در خلقتش دچار اشتباه شده بود، سوگل باید پسر میشد. به قدری‌ شیطون بود که پدر و مادرش می‌ترسیدن اتفاقی براش بیفته
نگاهم را به ترلال می‌دوزم، کنجکاوانه نگاهش را به من دوخته، ادامه می‌دهم
-کاوه با وجود هجم عظیم تنهاییش، به سوگل دل بست؛ سوگلی که همه چیز و همه کس کاوه شد.
البته کاوه فامیل داشت، اما همیشه خودش و تنها احساس می‌کردم اون موقع حال من ویرون بود؛ مثل یه دیوونه بودم که فقط سعی داشتم زندگی کنم. زیبا با رفتنش من و درهم شکسته بود و من به دنبال دلیلش بودم.
یکی از همون روزها کاوه به‌ دیدنم اومد؛ برقی که تو نگاهش‌دیدم، برق عشق بود و این من و‌ میترسوند. دیگه وقتی اسم عشق میومد تموم اون خاطرات تلخ بهم هجوم میاورد؛ می‌ترسیدم بلایی که سر من اومد، برای کاوه هم اتفاق بیفته. وقتی بهم گفت به سوگل علاقمند شده، از تعجب چشم‌هام گرد شد.
- مطمئنی اون دخترک سرکش هم تو رو میخواد؟
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
لبخندی زد.
-آره اون دخترک سرکش و من با عشقم رام می‌کنم، می‌خوام باهاش ازدواج کنم.
سرم و با غم براش تکون دادم
-فقط مطمئن شو که اون هم تو رو می‌خواد!
آهی می‌کشم و نگاهم را از پنجره به مناظر اطراف می‌دوزم، بوی عید همه شهر را در برگرفته.
-خلاصه اینکه با علم به این موضوع که عشقشون، یک عشق دو طرفه است‌ با هم ازدواج کردن؛ کاوه هر روز و هر روز سرزنده و شاداب تر می‌شد. سوگل خیلی مهربون بود و من اون و واقعا مثل خواهرم دوست داشتم؛ ولی متاسفانه دست تقدیر برای شادیشون نقشه کشیده بود. دست تقدیر مثل یک چنگال عقاب تیز پا، خوشبختی شون و گرفت و برد.
یه روز سوگل و کاوه برای گردش رفتن بیرون؛ دقیقاً همون موقع شیطنت هر دوشون گل می‌کنه و متاسفانه تو یک سانحه رانندگی کاوه سوگل و از دست می‌ده! اون خودش و مقصر می‌دونست و می‌دونه، چرا که اون با رانندگی بدش و لایی کشیدن هاش باعث از بین رفتن عشق زندگیش شد؛ متأسفانه وقتی سوگل تصادف کرد و اونها رو به بیمارستان بردن، کاوه متوجه شد، سوگل باردار بوده!
نگاهم را به ترلال که خسته و رنجیده است، می‌دوزم.
-حالا عمق دردش و میفهمی؟ اون همسر و فرزندش و دقیقاً مثل پدر و مادرش از دست داد.
-من اصلأ نمی‌خواستم دلش و بشکنم دایی جون، من واقعا آدم بدی هستم
کنارش‌ می‌نشینم و شانه هایش را نوازش می‌کنم.
-نه عزیزم، فقط باید یاد بگیری که گاهی بیشتر از خودگذشتگی کنی، تو خیلی هم خوبی
سرش را تکان می‌دهد و اشکهایش را پس می‌زند.

ترلال

دلم برای کاوه می‌سوزد، من باید خود دار می‌بودم و در گفتن هر کلمه به قول دایی؛ از خودگذشتگی می‌کردم، نمی‌دانم چرا غم رهایمان نمی‌کند، در آینه به تصویر خسته خودم می‌نگرم، ایمان بیرون عمارت منتظر من است.
دستی به لباس های یک دست مشکی ام می‌کشم و از اتاق خارج می‌شوم، دایی با دیدنم لبخند می‌زند و دست از مطالعه می‌کشد.
-سعی کن زود بیای، به نسترن خانم هم سلام برسون
-چشم دایی
اولین قدم را که برمی‌دارم، صدایش گوشم را پر می‌کند.
-ترلال جان، بهش فکر نکن و رفتارت و‌جبران کن.
نیم نگاهی به دایی می‌اندازم، آرامش از صورت همچون ماهش می‌بارد، همچون اولین باران بهاری، همانقدر دلنشین و لطیف!
-حتما
قدم تند می‌کنم تا ایمان را زیاد معطل نکنم، درب حیاط را که باز می‌کنم او را می‌بینم که به ماشین سیاه رنگش تکیه داده، بوی بهار شامه ام را نوازش می‌دهد. لبخند می‌زند و همین لبخندش تمام معادلات زندگیم را بهم می‌ریزد؛ اصلا اگر او بخندد همه ی دردها می‌روند و تنها لبخند او برایم باقی می‌ماند.
-سلام ترلال خانم
لبهایم کمی کش می‌آیند.
-سلام؛ همش یک هفته نبودم.
درب ماشین را برایم باز می‌کند و می‌نشینم، بوی عطرش فضای ماشین را آکنده کرده است؛ عطرش را نفس می‌کشم تا خاطره ام با عطرش پر شود. او هم می‌نشیند و ماشین را روشن می‌کند، نیم نگاهی به من می‌اندازد.
-دلم برات خیلی تنگ شده بود، تو که نبودی انگار هوایی‌ برای‌ نفس کشیدن نداشتم
نفسم از شور این جمله می‌گیرد، آخر تو چه می‌دانی که هوای تو برایم نفسی نگذاشته است؛ چه می‌دانی که ذره ذره جانم را با جام جانت پر می‌کنی.
لبخند می‌زنم و تمام‌ نگرانی ها ‌از ‌وجودم پر می‌زند، حتی کاوه هم در ذهنم محو می‌شود و او باز هم بی آنکه از من توقعی داشته باشد، لبخندی به رویم می‌پاشد و در سکوت رانندگی‌ می‌کند.
کمی استرس دارم؛ دیدن افراد جدید که از قضا عضوی از خانواده ام هستند، دلهره آور است.
صدای گرمش چون ناقوسی آرامش بخش گوشم را نوازش می‌کند، نگاهم را به نیم رخ فوق العاده جذابش می‌دوزم.
-برای چی نگرانی؟ مطمئن باش همه دوست دارن؛ تو الان تنها یادگار عمو هستی
لبخند کمرنگی روی لبهایم می‌نشیند.
-کاش خودش بود
نیم نگاهی به من می‌اندازد.
-کاش
بقیه راه در سکوت طی می‌شود؛ با توقف ماشین رو به روی یک عمارت سرسبز ؛ نفسم را پر صدا بیرون می‌دهم. دیوارهای بلند عمارت را برگ های درخت مو پوشانده و درخت‌های سر به فلک کشیده دور تا دورش را در برگرفته است. با ایمان از ماشین پیاده می‌شویم.
کنارم می‌ایستد و دستم را در دستش‌ می‌فشارد، لبخند آرامی به رویم می‌پاشد.
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
-نگران هیچی نباش، بریم
سرم را تکان می‌دهم و دوشادوش او به سمت عمارت بزرگی که رو به رویم قرار دارد، می‌رویم. درب بزرگ و سیاه رنگش حس خوبی ندارد، قلبم با صدای بلندی در سینه می‌کوبد. صدای ماسه های درشت در راه سنگفرش شده، زیر پایم برایم لذت بخش است.
عمارت پیش رویم بسیار‌زیبا است؛ فواره سفید رنگی که در سمت چپ عمارت قرار دارد، نظرم را جلب می‌کند. مجسمه یک زن درون فواره قرار دارد و از میان موهایش آب بیرون می‌زند، محو فواره می‌شوم.
درب اصلی سالن باز می‌شود و پیر زنی مهربان با صورتی پر چین و چروک در قاب در ظاهر میشود. با دیدنش شوکه می‌شوم، با عکسش دنیا دنیا تفاوت دارد، به سویم می‌آید و محکم مرا در آغوش می‌کشد.
عطر تنش، مرا یاد پدر می‌اندازد، صدایش گرم و دل نواز است.
-دختر قشنگم؛ یادگار پسر عزیزم.
مرا از خود دور می‌کند و صورتم را غرق بوسه می‌کند، حس دلنشینی جسمم را دربر می‌گیرد، با دیدنش یاد پدر می‌افتم، اشک در چشمانم حلقه می‌زند. دستش را می‌بوسم.
-سلام مادر بزرگ
واژه غریبی که تا به حال از آن استفاده نکرده بودم.
-سلام به روی ماهت مادر؛ بیا عزیزم خوش آمدی
دو زن در آستانه درب ورودی ایستاده اند و با لبخند به ما می‌نگرند.
مادر بزرگ دستم را می‌کشد و به سمت خانه می‌برد، لبخند روی لبهایم عمیق تر می‌شود، یکی از آن دو زن، جوان و شاداب است او پریا دختر عموی من است. لبخندی می‌زند و مرا در آغوشش می‌کشد، صدایش زنگ خوش آهنگی دارد.
-خوش اومدی دختر عمو
-ممنون پریا جون
از ذوق اشک در چشمانم جمع می‌شود. زن عمو هم با نگاه مهربان و عسلی رنگش مرا زیر نظر گرفته است، چروک زیر چشمانش نشان از گذر زمان سخت است. او را در آغوش می‌گیرم.
-خوش اومدی دخترم.
نگاهش می‌کنم و با وجود لرزش صدایم تشکر می‌کنم.
دست ایمان دور کمرم حلقه می‌شود و حس خوشِ آرامش در تنم ریشه می‌زند. خانه بسیار زیبا است و دیگر نگرانی در دلم نیست، ساعتی که در کنارشان هستم پر از خنده و شادی است و مادربزرگ هم مرتب لبخند بر لب دارد و اصلا دوست ندارد، راجع به گذشته صحبت کنیم. عکس پیر مرد مقتدر و سرسختی که روی شومینه است، کنجکاوم می‌کند.
-اون عکس کیه؟
لبخند از لبهای مادربزرگ پر می‌زند.
-خالق خان
نگاهم را دقیق تر به عکسش می‌دوزم، هیچ وقت عکسش را ندیده بودم؛ چیزی ته نگاهش بود که آدم را وادار به اطاعت می‌کرد‌.
عاشق خانه شده ام، در سالن شرقی همه چیز به صورت سنتی چیده شده و تخت های چوبی ای دور تا دور سالن قرار دارند و سالن غربی‌ مدرن و امروزی است. ما در سالن شرقی نشسته ایم.
پشتم را بیشتر به پشتی تکیه می‌دهم و نگاهم را به مادربزرگ که دیگر لبخند نمی‌زند، می‌دوزم.
-مادربزرگ، چرا ناراحت شدید؟
آه می‌کشد.
-چیزی نیست مادر
-نمیخواین بهم بگین چی شده؟ چرا به بابا گفته بودن شما فوت کردین؟
نگاه هر چهار نفرشان پر از ترس و اضطراب می‌شود، کنجکاوی دلم را زیر و رو می‌کند.
-ایمان تو یه چیزی بگو
لبخند مصلحتی ای بر لب می‌راند ‌
-امروز و فقط می‌خوایم شاد باشیم، همه چیز و بعداً برات تعریف می‌کنم.
سرش را کمی به من نزدیک می‌کند و آرام زمزمه می‌کند:
-مادربزرگ حالش بد میشه؛ قول می‌دم همه چیز و بگم
سرم را تکان می‌دهم، نگاهم به سماور کنار دست مادربزرگ می‌افتد.
-مادربزرگ برامون چایی می‌ریزی؟
-آره مادر
و در حالی که چای را در استکان های کمر باریک می‌ریزد، می‌پرسد:
-داییت خوبه؟
-خوبه، بهتون سلام رسوند.
آه می‌کشد و سینی برنز را میانمان قرار می‌دهد، پریا به سرعت ظرف شیرینی نان برنجی و کاک را کنار سینی میگذارد.
-کاش زیبا هم بود.
زن عمو به مادربزرگ تشر می‌زند.
-یک امروز و بزار به ترلال خوش بگذره
سرش را تکان می‌دهد.
-دایی واقعا عاشق عمه بود؛ اون حتی یک ثانیه هم آزارش نداد.
سر تکان می‌دهد و استکان چایش‌ را برمی‌دارد، چایم را برمی‌دارم، خوردن چای در این استکان ها بس دلنشین و خوش آب و رنگ است.
زن عمو‌ آلبوم های قدیمی را می‌آورد، تعدادشان خیلی زیاد است، لبخند می‌زنم.
-وای چقدر زیاد
ایمان گونه م را می‌کشد، ضربه ای روی دستش می‌زنم
-کوچولو؛ آلبوم طایفه امیری اِ هااااا!
مشتی به بازویش می‌زنم.
-کوچولو تویی!
نگاهی به خودش می‌اندازد.
-به من میاد، با این‌قد و هیکل کوچولو باشم؟
-منم کوچولو نیستم
پریا لبخند می‌زند.
-ایمان با هیچ کس انقدر گرم نمی‌گیره، مسلما تو براش خاصی خانم کوچولو
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
لبخندم عمیق می‌شود و سرم را با خجالت پایین می‌اندازم. صدای آرام ایمان گوشم را پر می‌کند.
-برای من خانم کوچولویی
صورتم از شرم سرخ می‌شود.
«کاش‌همیشه برایت همین ترلال کوچک باشم که جانت را به بازی میگیرم؛ کاش برایت همین خانوم کوچولو باقی بمانم! همین دخترکی که اعتراف کردی که عاشقش هستی و من هم همین دخترک سر به زیر بمانم! اصلاً مرا چه شده است؟ مگر من به این‌ احساسِ علاقه مطمئن شده ام؟ اگر این قلب بی تابانه برای او می‌تپد، یعنی عاشقم؟ خدایا چگونه به این احساس مطمئن شوم؟»
دیدن عکس های ریز و درشت و سفر کردن در دنیای خاطرات؛ برایم لذت بخش است. عکس های کودکی پدر اشک را در چشمانم مهمان می‌کند. معصومیت نگاه عمه از همان کودکی با او همراه بود.
بعد از صرف شام که خورش بامیه و فسنجان بود؛قصد رفتن می‌کنم. مادربزرگ با بی قراری مرا در آغوش می‌کشد.
-نرو عزیزم؛ همینجا بمون
گونه اش را می‌بوسم.
-مادربزرگ، بهت قول می‌دم زود به زود به دیدنت بیام.

ژوبین

از دیشب برق‌ نگاه ترلال پر از عشق شده بود؛ و من تبی را در نگاهش می‌دیدم که یک روز در نگاه خودم بود.
-منتظرم دایی جون
نگاهم را به لباسهای یکسره مشکی اش می‌دوزم.
-اول برو لباسهات و عوض کن
با تعجب نگاهی به خودش می‌اندازد.
-اما لباسهام که مناسب
لبخند می‌زنم
-وقتی همین امروز با زور و کلی کلک، ریش های من و زدی، پس...
چند لحظه سکوت می‌کنم
-تو هم برو لباسهات و با یک رنگ شاد عوض کن.
اخمهایش را کمی درهم می‌کشد.
-ولی من...!
سرم را به پیشانی اش می‌چسبانم
-ولی اونها دوست دارن تو رو شاد ببینن
سرش را تکان می‌دهد و به سمت اتاقش می‌رود، از پنجره نگاهم را به آخرین روزهای اسفند می‌دوزم، همیشه عاشق اسفند ماه بودم. ماهی که خط اتصال بین زمستان و بهار بود. گاهی آفتابی بود و گاهی هم برفی و این نشان یک اتصال خوش برای بهار بود.
با بارش آخرین برف زمستان، ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم شکل می‌گیرد. با صدای ترلال به سمتش می‌چرخم.
-الان خوبه؟
بلوز و شلوار آبی رنگی به تن‌ داردکه درخشش چشمانش را بیشتر کرده.
-بله خوبه
روی صندلی می‌نشیند و نگاهش را به من می‌دوزد
-دایی داری‌اذیت می‌کنی ها، بگو دیگه!
لبخند ریزی می‌زنم و کنارش می‌نشینم.
-از اون روز به بعد، هفته ای دو بار با هم می رفتیم لب‌ چشمه و او به لک لک ها غذا می‌داد، احساس آرامشی که از وجود بی مثال زیبا می‌گرفتم برام تکرار نشدنی و خاص بود. همونقدر که نفس کشیدن برام حیاتی بود، دیدن و وجود زیبا هم برام حیاتی بود.
پدرت مرد خیلی خوبی بود؛ ژاله هر بار که زانا رو می‌دید، گونه هاش گل می‌انداختن، ما مثل همیشه هرشب با هم صحبت می‌کردیم و از احساساتی که داشتیم، برای هم می‌گفتیم، یک شب بعد از اینکه از پیش زیبا اومدم، رفتم تا ژاله رو ببینم.
تقه ای به در اتاقش زدم و رفتم داخل، روی تختش نشسته بود و از پنجره، نگاهش و به ماه دوخته بود. سرفه مصلحتی ای کردم، با دیدن من لبخند زد. کنارش نشستم و دستش و میون دستام فشردم.
-خوبی ژاله؟
سر تکون داد، اما نگاهش پر از درد بود.
-چیزی شده؟
-ژوبین؟
-جونم؟
دستش و بیشتر فشردم.
-دلم برای همتون تنگ میشه، برای این اتاق، برای پدر و مادر و حتی برای اسب‌ها و دشت
ناباور نگاهم و بهش دوختم.
-تو فقط می‌خوای از این طایفه به طایفه امیری بری!این که آنقدر غصه نداره! هر وقت دلت خواست می‌تونی بیای ما رو ببینی؛ دشت هم که مرز مشترک، نگران چی هستی؟
نگاه پر از غمش و به من دوخت و گونم و بوسید.
-اما زانا می‌گه، بعد از ازدواج به تهران بریم
و قطره ای اشک از چشمهای نازش روی گونش چکید، دستم و جلو بردم و اشکش و پس زدم.
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
-برای چی میخواید به تهران برین؟
دستم و فشرد
-زانا می‌گه، دیگه دلش نمی‌خواد اینجا بمونیم
لبخند گرمی زدم.
-باید با شوهرت کنار بیای؛ اون مردی که بهش علاقه مند هستی، تو به دیدن ما میای؛ ما هم به دیدنت میایم. اجازه نمی‌دم تنهایی و غربت و احساس کنی.
موهای نرم و مخملی شو بوسیدم.
آهی کشیدم و نگاهم را به ترلال دوختم.
-اما نتونستم به قولم عمل کنم، من برادر خوبی برای ژاله نبودم‌. تو شرایط سخت کنارش نبودم
ترلال دستم را فشرد.
-مادر همیشه از شما برای ما می‌گفت، همیشه بهمون می‌گفت باید شما رو دوست داشته باشیم.
لبهایم کمی کش می‌آیند.
-نمیدونی چقدر این روزها محتاج یک لحظه آرامش وجودشم، محتاج یک ساعت درد و دل تو اتاقشم.
آهی می‌کشم.
-من هستم دایی؛ من همیشه کنارتون می‌مونم.
سرش را روی شانه ام می‌گذارد، و آرامش از روح لطیفش به جان نحیف و مریضم سرازیر می‌شود.
-میدونم، اما تو هم یه روزی میری دنبال زندگیت
سرش را بیشتر روی شانه ام می‌فشارد، فرصت مناسبی است باید از او سوالم را بپرسم.
-اون روز به کاوه گفتی، چشم دلت کس دیگه ای رو انتخاب کرده و اون کیه؟
صدای تپش های بلند قلبش را میشنوم؛ گویی نبض قلبش روی شانه ام می‌زند.
-نمیخوای به من بگی؟
-دایی جون محرم تر از شما برای من نیست، اما من به احساسی که دارم مطمئن نیستم؛ حس می‌کنم گم شدم.
-عاشق ایمان شدی؟
سرش را با خجالت از روی شانه ام برمی‌دارد و نفسش را محکم بیرون می‌دهد.
-کاوه راست می‌گه، اختلاف سنی انقدرها هم مهم نیست؛ با وجود اینکه ده سال از من بزرگتر اما حس آرامشی که با اون دارم، بی مثال و خاص
دایی من نمی‌دونم عاشقشم یا نه!
و نگاهش را به چشمانم می‌دوزد، شرم نگاهش برایم دلپسند است‌
-با خودت و دلت باید کنار بیای
-دایی؟
-جانم؟
-اون حرف هایی که کاوه می‌زد، خوب منظورش چی بود؟ مگه ایمان چه بدی ای در حق من کرده؟
شوکه می‌شوم و نمی‌دانم در جوابش چه باید بگویم!از طرفی هنوز حرف های ایمان برایم محرز نشده و تا پیدا نشدن آن شخص نمی‌توانم چیزی بگویم. نگاهم را به چشمانش می‌دوزم.
-همه چیز و برات می‌گم، اما باید مطمئن بشم ترلال جان
چشمانش را ترسی عجیب در برمی‌گیرد.
-یعنی ایمان...! دایی من تا ندونم اون چه کاری رو به ضرر من انجام داده، نمی‌تونم با خودم و این احساس کنار بیام.
دستش را می‌فشارم
-تا وقتی من نفس می‌کشم، از هیچ چیز نترس
چشمانش پر از اشک شده می‌شوند و هر آن ممکن است، جنگلش بارانی شود. لبخند کمرنگی می‌زنم
-نبینم اشک بریزی ها! می‌خوام از عروسیمون برات بگم.
سرش را تکان می‌دهد و مشتاقانه نگاهم می‌کند، اما هنوز تلألو اشک‌در حدقه چشمانش به چشم می‌خورد.
-شب حنابندونمون و تو باغ خالق خان برگزار کردیم، و قرار شد عروسی تو باغ خونه ما باشه
زانا با لبخند دستی به لباسش کشید.
-ژوبین استرس دارم
نگاهم و بهش دوختم و دستم و سر شونش زدم
-من از تو بدترم
لبخند گرمی بهم زد و یقه بلوزم و درست کرد. هر دو در لباس کرمی رنگ و کُردی سنمون بیشتر نشون می‌داد. زیبا و ژاله هم هر دو باید لباس محلی و سرخ رنگ میپوشیدند. دل تو دلم نبود تا زیبا رو ببینم، صدای ساز و دُهل تمام فضای طایفه رو پر کرده بود
وقنی هر دو‌ وارد مجلس شدیم، دو تخت تزیین شده، دو سوی باغ گذاشته بودند. بعد از اینکه من و زانا هر کدوم روی یکی‌از تخت ها نشستیم؛ عروس ها اومدند و صدای کِل و هلهله جمعیت بلند شد. زیبا تو اون لباس سرخ رنگش به قدری خواستنی شده بود که اصلا دلم نمی‌خواست، ازش چشم بردارم.
برای چند دقیقه مات و مبهوت به زیبا خیره شده بودم، با صدای کِل کشیدن جمعیت نگاهم و ازش برداشتم، تو تمام مدت جشن؛ زیبا یا به زمین نگاه می‌کرد و یا به جمعیت رقصنده ای که هنر نمایی می‌کردن و تظاهر می‌کردن که صلح رو‌پذیرفتن.
اما اینطور نبود، این انتقام یه‌ دشنه قدیمی و خونین داشت.
 
آخرین ویرایش:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
اما اینطور نبود،این انتقام یه‌ دشنه قدیمی و خونین داشت که باید یکبار دیگه نابود می‌کرد.
وقتی نگاهم و به زانا و ژاله دوختم و عشق بینشون دیدم، احساس کردم چیزی از درونم فرو ریخت؛ حس کردم تکه ای از قلبم جدا شد .
برای چی من نمی‌تونستم این علاقه رو تو نگاه زیبا ببینم، چرا‌ انقدر مغموم و خسته بود؟! من که بارها ازش پرسیده بودم به کس دیگه ای علاقه داری؟! و اون با یک لبخند تلخ تکذیب کرده بود. وقتی مادر و نسترن خانم برای گذاشتن حنا اومدن، زیبا نگاهش و به من دوخت،علی رغم دلشکسته گیم سعی کردم لبخند بزنم، اون هم لبخند ریزی‌زد و حنا ها گذاشته‌شد.
نگاهم و به دقت به زانا و ژاله دوختم که وقتی براشون حنا می‌گذاشتن، چشم از هم نمی‌گرفتن و‌چیزی مثل یک خط اتصال نگاهشون و بهم وصل کرده بود؛ و اون اتصال عشق بود.
بعد از مراسم حنابندان، هر چهارنفرمون برای رقصیدن وسط مجلس رفتیم؛ همه هماهنگ با هم قدم برمی‌داشتیم و کوردی میرقصیدیم.
نگاهم را به ترلال می‌دوزم. سرش را پایین انداخته و گویی در این عالم نیست، دستم را زیر چانه اش می‌گذارم و سرش را بلند می‌کنم.
- ترلال چی شده ؟!
-من باید با ایمان صحبت کنم؛ نمی‌تونم فکر و قلبم و آروم کنم!
نگاهش پر از درماندگی شده، باید اجازه می‌دادم تا با او صحبت کند.
سرم را تکان می‌دهم و گونه اش را می‌بوسم.
-برو عزیزم؛ فقط مواظب خودت باش.
-چشم؛ ممنون دایی جون که درکم می‌کنید.
لبخندی بر لب‌ می‌رانم و به رفتنش چشم می‌دوزم؛ مهم این هست که او با خود و احساسش کنار بیاید، مهم گفته های ایمان نیست، چرا که تا وقتی از صدق حرفهایش باخبر نشوم؛ اجازه نمی‌دهم ترلال با او باشد.

ترلال

به سرعت آماده می‌شوم و به سمت ماشینم می‌روم، اصلا نمی‌دانم با وجود تمام اتفاقات پیش آمده، استفاده از این ماشین که کادوی کاوه است؛ درست است یا نه؟! افکار درهم و پریشانم را جمع می‌کنم و سوار ماشین می‌شوم، اگر با ایمان صحبت نکنم، مطمئناً دیوانه می‌شوم، باید بفهمم او با من چه کرده؟! استارت می‌زنم و دنده را جا می‌زنم.
امروز باید همه چیز را بگوید، تا کی باید منتظر شوم تا اطرافیانم‌ بگویند چه بر سر من آورده‌اند
یک اس ام اس برای ایمان می‌فرستم تا او را در پارک شهدا ببینم، پای راستم را بیشتر روی پدال گاز می‌فشارم و عصبانیتم را سر آن خالی می‌کنم. آه که دلم می‌خواهد، این قلب تپنده را از سینه ام جدا سازم! هر چه می‌کشم از این قلب است، با رسیدن به پارک ماشین را پارک می‌کنم و به سمت آبشار می‌روم؛کنار آبشار می‌نشینم و منتظر می‌شوم تا ایمان بیاید. صدای شر شر آبشار روحم را به آرامش می‌خواند. گوشی ام را نگاه می‌کنم، به جز اس ام اسی که برایم نوشته«باشه میام» چیز دیگری برایم نفرستاده.
کلافه و حیران قدم میزنم، یعنی من در عشق او کور شدم و ندیدم که همه چیزش مشکوک است! اما، اما او که پسر عمویم است، چگونه می‌تواند کاری را به ضرر من انجام دهد؛ او که همیشه می‌گوید نفسش به نفسم بند است.
و من هم حالا در دل می‌توانم اعتراف کنم که نفسِ نداشته ام به نبض قلبش وصل شده است. باز کنار آبشار می‌نشینم، کمی از پالتویم نم دار می‌شود. خدا را شکر که بارش برف به اتمام رسیده است.
با صدای گرمش که چون لالایی کودکانه شبهایم است، نگاهم را به او‌ می‌دوزم.
-سلام بانو جان
در لباس یکدست مشکی اش جذاب تر به نظر میرسد، حتی در این حالت که فکرم بی اندازه مشغول است دیدنش همچون طراوت شبنم صبحگاهی می‌ماند. دسته گل رز سُرخ را به سمتم می‌گیرد، به آرامی سلام می‌دهم و گل ها را می‌بویم.
-خوب چی شد که شما افتخار دادین؟
نگاهم را به جاذبه ی بی انتهای چشمانش می‌دوزم.
-باید باهات صحبت کنم
دلم چون سیر و سرکه می‌جوشد، اخمهایش را کمی درهم می‌کشد.
-چی شده؟
کنارم می‌نشیند و دستم را میان دستش می‌گیرد، گرمای دستش بی قرارم می‌کند. نگاهم را به او‌ می‌دوزم.
-ایمان یه سوال ازت میکنم؛ راستش و بهم بگو!
اخمهایش را بیشتر درهم می‌کشد، به لطف برفی که آمده پارک خلوت است.
-بگو چی شده؟ داری نگرانم می‌کنی!
-کاوه بهم گفت، تو کاری کردی که به ضررم بوده؛ ایمان باید همه چیز و بگی؛ همین امروز من دیگه طاقت این همه رمز و راز و ندارم.
دستم را بیشتر می‌فشارد و دندان هایش را بهم می‌ساید.
-ترلال من هیچ کاری نکردم که به ضرر تو باشه، تو تموم عمرم کاری کردم که از تو دفاع کنم.
عصبی نفس نفس می‌زنم.
-پس چرا هر بار کاوه بهم می‌گه بلایی سرم آوردی که قابل جبران نیست!
فشار دستش دور دستم دو برابر می‌شود. دستم تیر می‌کشد اما اهمیتی ندارد.
-ترلال الان وقتش نیست. بعدا همه چیز و بهت می‌گم.
عصبی می‌شوم، شده ام همانند یویوهای کودکی؛ که در دست دیگران برای یافتن حقیقت، به بالا و پایین پرتاب می‌شوم.
-ایمان یا بگو، یا دیگه هرگز من و نمی‌بینی
چشمانش پر از هراس می‌شوند، دستم را به سمت لبهایش می‌برد و بوسه ای گرم روی دستم می‌کارد.
-میخوام هر‌چیزی رو که می‌شنوی، باور کنی و بعد از شنیدن حرف‌هام؛ تصمیم درست و بگیر!
لرزه بر اندامم می‌نشیند ‌
-ایمان، بگو
دستم‌ را می‌فشارد و لب می‌زند.
-آره یکی هست که می‌خواد عمدا تو و‌خانوادت و نابود کنه، کسی که حتی سعی کرد؛ مادربزرگ و هم از سر راهش برداره، چون باهاش مخالفت کرد.
قلبم به شدت در سینه بی قراری می‌کند.
-منم می‌خواستم باهاش مخالفت کنم؛ اما... اما بعد از دیدن بلایی که سر مامان نسترن آورد، تصمیم گرفتم در ظاهر با او همراهی کنم. من به خاطر نجات جون تو ...
چند لحظه در سکوت سپری می‌شود، به نظر عصبی است، حس می‌کنم هر آن خفه می‌شوم و اکسیژنی برای نفس کشیدن نیست.
-به خاطر نجات جون تو مجبور شدم باهاش همکاری کنم.
چیزی درونم می‌شکند.
-مجبور شدم ترلال؛ به خاطر تو و عشقت! ولی تمام سعیم و‌ کردم تا جلوش و بگیرم و اجازه ندم خانوادت و از بین ببره، اما نشد. الان هم هدفش تویی؛ دیدی که اون روز زخمی بودم. دیدی که چه بلایی به سرم آورد.
سرم به دوران افتاده، نمی‌توانم باور کنم، ایمان در نابودی خانواده عزیزتر از جانم نقش داشته است، نفس در سینه ام حبس شده، اکسیژن به کجا رفته؟! من به دنبال ذره ای اکسیژن به همه چیز چنگ می‌زنم.
-تو... چطور عاشق من بودی؟
نگاهش را ملتمسانه به من می‌دوزد.
-ترلال، تو وقتی خیلی کوچیک بودی به دیدن ما اومدی؛ با اینکه خیلی کوچیک بودی اما به تو دل باختم. عشق من، یک عشق قدیمی!
من فقط...
 
ویرایش شده توسط مدیر:

matinazimifashi

کاربر حرفه ای
نویسنده
235
903
851
دستم را به نشانه سکوت بالا می‌آورم. تنم همچون بید مجنون در دست غم و زجر می‌لرزد، دستم را محکم از دستش بیرون می‌کشم.
از‌جایش برمی‌خیزد و دستم را می‌کشد، با غضب نگاهم را به او می‌دوزم.
-اون کیه؟
-نمیتونم بگم
پوزخند می‌زنم
-پس هنوز هم داری ازش دفاع می‌کنی، ایمان یا من یا اون، انتخاب کن
نگاهش پر از هراس و‌غم و درد می‌شود، مات و‌مبهوت نگاهش را به من دوخته.
-ترلال دوستم داری؟
چیزی در جانم به جولان می‌افتد، با خود و احساسم درگیر شدم؛ نمی‌دانم با شنیدن این حقایق نصفه و نیمه؛ چه باید بکنم و چه بگویم!
-ترلال دوستم داری؟
نگاهم پر از اشک می‌شود و دستم را به زحمت از دستش بیرون میکشم. پشتم را به سمتش می‌کنم و دلم می‌خواهد تا از خودم هم بگریزم.
-بمون
-نمیدونم!
_یا بمون یا...
_من نمی‌دونم
_آنقدر دل دل نکن، دل دل که می‌کنی دلم دل می‌زنه که نباشه! وقتی دلت بره و جسمت بمونه، زجر آور تر، وقتی رفتی برای همیشه برو!
چیزی در دلم تکان می‌خورد، سر جایم خشک می‌شوم.
_دل دل کردن هم جزیی از زندگی و عشق
-یعنی میگی عاشق منی؟
اشک در چشمانم حلقه می‌زند.
-ایمان الان بهم گفتی انتخاب کنم، یا بمونم یا برای همیشه برم
اشک در حدقه چشمانش لانه کرده.
_گفتم که‌ وقتی بری و هی به دلم دل بزنی که‌ می‌خوای برگردی عذابش بیشترِ
اشک هایم بی محابا گونه هایم را خیس می‌کنند، گویی ایمان هم از این درد کلافه شده و به سرش زده. صدای هق هق بلندم فضای آرام پارک را درهم می‌شکند، روی برف هایی که حالا نیمه آب شده اند، می‌افتم و ضجه می‌زنم. دستان ایمان سعی دارم مرا از جا بلند کند و اندکی آرامش به جانم بدهد.
-چرا این همه بلا باید سر من بیاد؟ چرا ایمان؟ چرا هیچ کدومتون با من رو راست نیستید؟
دستش را نوازش وار روی کمرم می‌کشد.
-ببخشید عزیزم من تند رفتم، می‌دونم تو این مدت بیشتر از تحملت غم و رنج دیدی؛ تنهات نمیذارم، حتی اگر ترکم کنی و‌ من و نخوای، یک لحظه دیوانه شدم و به سرم زد، گفتم شاید اینطوری احساست و بهم بگی و از گناهم بگذری!
با مشت محکم روی قلبم ضربه‌ می‌زنم، کم مانده تا تمام این دروغ های رنگی را بالا بیاورم. از دست خودم عصبی هستم، چرا هنوز گرمای دستانش و صدای گوش نوازش از هزاران هزار، آرامش دنیا برایم بیشتر است؟ چرا هنوز تپش‌های قلبم او را می‌خوانند!
آری عاشقت شده‌ام، من حیران بی کس به تو که خانواده ام را از من ستاندی، معتاد شدم و دیگر نمی‌توانم تو را داشته باشم، و به این خیال خوش اعتراف کنم.
صدای ایمان لالایی می‌شود برای دنیای تاریکی که در آن قدم می‌گذارم.
با بوی خوشایندی که در مشامم می‌پیچد، چشمانم را باز می‌کنم و یک جفت چشم نگران و مشکی را می‌بینم؛ تنم درد می‌کند، نگاهی به اطرافم می‌اندازم، داخل ماشین ایمان هستم.
-تو که من و دق مرگ کردی !
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 76پارت
  • 2Kبازدید
  • somaye aناظر رمان
  • 76پارت
  • 2Kبازدید
  • somaye aناظر رمان