Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان لیلای مجنون

  • 36پارت
  • 240بازدید
  • مریم صناعیناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
به‌نام خدا

نام رمان: لیلای مجنون
نویسنده: کیمیا ذبیحی
ژانر: معمایی، عاشقانه
خلاصه: لیلا سحابی، نویسنده و شاعر مجله فرهنگی "بانوی ایرانی"، به جرم قتل دستگیر می‌شود. بازپرسِ او، مردیست در جست‌و‌جو و کشف حقیقت، و به کاوش رازهای زندگی این شاعر غمگین می‌پردازد و به دفتر خاطراتش می‌رسد. دفتری که پر است از رازهای ناگفته و از خط به خطِ هر صفحه‌اش، بوی خون به مشام می‌رسد...


*رمان "لیلای مجنون" سال ۹۶ به پایان رسیده و درحال حاضر، در نُهمین مرحله بازنویسی است!
*داستان نسخه نُهم و نسخه اولیه، با تغییرات زیادی در سوژه و محتوا ارائه خواهد شد.

مقدمه:
قرار نبود در همین چند سطر اول، نوشته‌ام را بیالودم به فضای سیاه روزگارم و سال‌های بلوایی که با آن دست و پنجه نرم می‌کردم. نه من آشوب می‌خواستم، و نه نوشته‌های به تحریر درآمده از پهلوی دومی که هدفش عناد با مبانی مذهبی بود، اما ترجیح می‌داد سیاست را به قول خودشان دچار "اغتشاشات" نکند.
در این تاریکی روزگار و سرسختی مردم و سرکوب هر از چندگاهی، آشوب‌هایشان، خیلی سخت است دل دادن و دل باختن! اما خب... آدم عاشق را چه به فهم سختی راه؟
قصدش که مشخص باشد، چشمانش کور شده و فقط بوی پیرهن یوسف است که بینایی‌اش را باز می‌گرداند!
من هم همین بودم... کور شده بودم انگار! میان پریشانی حال ملتم و شعار و اعتراضات، بین تمام خون و خون‌بازی‌ها و قتل و به دار کشیده شدن‌ها، در دل آتشِ دیوارنوشته‌ها و آشوب سرِ نشریات بسته شده و روزنامه فروشی‌های تخته شده، در پی یافتن بوی پیرهن یوسفم بودم...
یوسف گمگشته باز می‌گشت نزد محبوب خود... مگر نه؟...
 
آخرین ویرایش:

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل اول
قسمت اول



(گیلان - سال ۱۳۴۹)

به در تکیه زدم و نگاهم را به جسم بی‌جانِ جهانگیر دوختم. برای لحظه‌ای، لبخند گذرا و غمگینی روی لب‌هایم جا خوش کرد. مرگِ جهانگیر برایم دور از ذهن بود. دلم می‌خواست از خوش‌حالی فریاد بزنم و به چشم‌های باز و از حدقه بیرون زده‌ی پیرمرد روی تخت بخندم.
دست‌هایم از شعف و شور، یخ زده بودند. اما نمی‌شد این‌جا، شوقم را نشان دهم. خود را آرام نگه داشتم و مراقب بودم که مبادا خطایی کنم و جمشیدآقا و اهل عمارت به دل بگیرند!
هوای خانه سرد بود و لحظه به لحظه، سردتر هم می‌شد. برخلاف وجود من که امیدم هرلحظه شعله‌ورتر می‌شد و انگار که پشتم به مرگ وهم‌آور همین پیرمرد روی تخت گرم بود...
با شنیدن صدایی از کنار گوشم، چشم از تن بی‌جان و کریه جهانگیر گرفتم، و به چشم‌های خاکستری رنگ او چشم دوختم.
-لیلا؟ میشه چند دقیقه بیای؟
تکیه از در گرفتم و به‌دنبالش رفتم. جیغ و داد زنان عمارت، مانع شنیدن صدایش می‌شد.
-چیزی شده؟
نگاه حیرانش روی صورتم چرخید و آشفته گفت:
-بارت رو جمع کن و فرار کن لیلا... جمشیدآقا میگه تو جون جهانگیر رو گرفتی، می‌خواد جون تو رو بگیره. فرار کن، نذار دستش بهت برسه.
مبهوت حرف‌هایش بودم. من از جهانگیر متنفر بودم، اما چرا باید می‌کشتمش؟ راهرو به دور سرم می‌چرخید.


فصل اول
قسمت دوم



دستم را به دیوار گرفتم و پریشان زمزمه کردم:
-من چرا باید جهانگیر رو بکشم؟ یه کاری کن... جمشیدآقا رو متوجه اشتباهش بکن، توروخدا!
دست‌هایش را روی شانه‌هایم گذاشت، جدی به چشم‌هایم خیره شد و با تحکم گفت:
-فرار کن، همین امروز! به محض طلوع آفتاب برو. فقط چند ساعتی مونده. همین الان برو وسایل‌هات رو جمع کن...
فاصله گرفتم و ناباور نگاهش کردم. حالا همه‌ی آن خوشی‌ها و شادی‌های حاکی از مرگ جهانگیر، دود شده و به هوا رفته بودند. به این لیلای بخت برگشته، یک‌لحظه هم خوشی نیامده بود!
عقب عقب رفتم، پشتم را به او کردم و به سمت اتاقم دویدم...
روی تخت نشسته بودم و به چندساعت گذشته فکر می‌کردم. سرم را برگرداندم و به چمدان بسته نگاه کردم. واقعا باید می‌رفتم؟ بلند شدم؛ کم‌کم آفتاب داشت طلوع می‌کرد و وقت رفتنم رسیده بود. پس از مطمئن شدن از این که کسی داخل راهرو نیست، چمدان را برداشتم و بیرون رفتم. ته راهرو، چشم به راهم ایستاده بود و کلافه‌ و دست در جیب، پا به زمین می‌کوبید. با دیدنم، قدم به‌سمتم تند کرد و روبه‌رویم ایستاد. دستش را به طرفم دراز کرد و کیسه‌ای که حدس می‌زدم حامل پول یا طلا باشد، به‌سمتم گرفت.
-این رو همراهت داشته باش. برو دیلمان، اون‌جا جات امنه.
 
آخرین ویرایش:

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل اول
قسمت سوم



کیسه را از دستش گرفتم و داخل جیب پالتویم گذاشتم. تشکر آرامی کردم و ناخواسته پرسیدم:
-چرا بهم کمک می کنی؟
گیج و کلافه نگاهم می‌کرد. شاید خودش هم نمی‌دانست که دقیقا قصدش چیست!
-چون منتظر دوتا بال برای پریدن از این عمارت بودی.
خواستم سوال دیگری بپرسم که آرام، به سمت راه‌پله هلم داد و گفت:
-برو دختر، عجله کن. جای این حرف‌ها نیست!
سریع از پله‌ها پایین رفتم و به‌سمت مطبخ دویدم. باید از در پشتی مطبخ بیرون می‌رفتم و از جنگل پشت امارت، خود را به جاده می‌رساندم.
هوا کم‌کم رو به روشنایی می‌رفت. بوی خاک نم و هوای مه‌آلود، جان می‌داد برای پیاده روی و نفس گرفتن. سرم را محکم تکان دادم؛ احمق نشو لیلا، فرار کن!
بالاخره خود را به جاده رساندم. هوا هم‌چنان تاریک بود و خورشید، کامل بالا نیامده بود. مه غلیظی که اطراف را پوشانده بو‌د، نمی‌گذاشت اطرافم را خوب ببینم. چشم به خیابان خلوت دوختم و پشت سر هم، نفس‌های عمیق گرفتم. با دیدن ماشین آشنایی، جریان هوا به‌سمت ریه‌هایم سرازیر شد و توانستم عمیق نفس بکشم.
ماشین ایستاد و به‌عقب آمد. کنارم نگه داشت و آقاغلام‌حسین از ماشین پیاده شد.
-سلام، صبحت بخیر. این وقت صبح کجا میری همسایه؟
نفس نفس می‌زدم. آب دهانم را فرو بردم و بریده‌بریده گفتم:
-جمشیدآقا... باید فرار کنم!
متعجب نگاهم کرد اما وقتی حال مرا دید، در ماشینش را باز کرد و خودش هم سوار شد.
-سوار شو دخترجان، من می‌برمت تا مقصد.


فصل اول
قسمت چهارم



سوار ماشینش شدم و ماشین را به‌سمت جاده‌ای که به دیلمان ختم می‌شد، هدایت کرد. خوشحال بودم و از طرفی، استرس و دلشوره‌ای عجیب، مثل خوره به جانم افتاده بود.
صدایش را شنیدم که آرام پرسید:
-خدایی ناکرده اتفاقی افتاده همسایه؟
به‌زور داشت حرف می‌زد. انگار او هم باورش نشده بود که من بالاخره، از آن امارت منحوس و نفرین شده، فرار کرده‌ام. لبخند لرزانی زدم و دستانم را به هم گره زدم، تا کمی گرم شوند.
-جهانگیر طاقت نیاورد... و فوت کرد‌ بالا سر جنازه‌اش مونده بودم که بهم گفتن باید فرارکنم. گفتن جمشیدآقا فکر می‌کنه من کشتمش... گفتن می‌خواد من رو بکشه... من هم قبل از طلوع، فرار کردم.
ساکت ماند و اندکی بعد پرسید:
-دخترجان، همون پسر کمکت کرد فرار کنی؟
-آره. شانس آوردم آقاغلام‌حسین. نمی‌دونم اگه اون نبود...
با سرعت زیادی رانندگی می‌کرد که یک‌دفعه، زد روی ترمز و ماشین را نگه داشت. مردمک چشم‌هایش می‌لرزیدند. صدایش هم لرزید:
-دخترجان... پیاده شو و فرار کن.
به رو‌به‌رو نگاه کردم‌ که با دیدنشان خشکم زد. آب دهانم را فرو بردم. حال خوبی نداشتم و ناخودآگاه، کل بدنم می‌لرزید.
-همسایه با توام! پیاده شو و فرار کن.
جمشیدآقا در ماشین را باز کرد و پیاده شد. ابروهایش را شدید در هم کشیده و با چشم‌های خون گرفته‌اش، نگاهمان می‌کرد.
از ماشین پیاده شدم، اما جایی نرفتم. متوجه او هم شدم که با اخم‌های درهمش، نگاهمان می‌کند. انگار که دیگ آب جوشی از روی هیزم برداشته و به‌روی لیلای بخت برگشته خالی کرده باشند. باورم نمی‌شد... او به من خیانت کرده بود؟
 
آخرین ویرایش:

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل اول
قسمت پنجم



ناباور و مبهوت نگاهش می‌کردم که صدای داد جمشیدآقا بلند شد. سرم را به طرفش چرخاندم؛ کمربندش را باز کرد و تا دستش بالا رفت، آقاغلام‌رضا خود را سپر کرد و جلوی من ایستاد.
-چی‌کار می‌کنی مرد حسابی؟ زورت به یه بچه رسیده؟
به طرفمان آمد، دستان آقاغلا‌رضا را گرفت و با تحکم گفت:
-سوار ماشینت شو و برو، بودنت بیشتر جمشیدآقا رو آزار میده.
-این دختر...
-این دختر خانواده داره و الان خانواده‌اش اومدن دنبالش. زودتر گورت رو گم کن تا شر به پا نشده!
ناچار و با چهره‌ای در هم و نگران، سوار ماشینش شد. دنده عقب گرفت و شرم‌سار و سر به زیر افکنده، از ما دور شد.
با فرود آمدن تیز کمربند روی بدنم‌، آه از نهادم بلند شد. خود را مچاله کردم و فریاد پر دردم، تن مه‌آلود جنگل را لرزاند.
جمشیدآقا از موهایم گرفت و بلندم کرد. صورتش را نزدیک صورتم آورد و با حرص و از لای دندان‌هایش غرید:
-پسر من رو که کشتید... حالا هم‌خونم رو می‌کشی که بری پی احوال خوشت؟
به پشت سرش نگاه کردم. به مردی که بی‌حرف، به عکس العمل جمشیدآقا چشم دوخته بود و چیزی نمی‌گفت.
من هم توان دفاع کردن از خود را نداشتم. حتی نایی برای حرف زدن و سرپا ماندن هم در وجودم باقی نمانده بود. پلک‌هایم روی هم افتادند و هشیاری‌ام، میان تازیانه‌هایی که بر تنم می‌خورد گم شدند...


***

فصل اول
قسمت ششم



با سردرد بدی چشم باز کردم اما چیزی جز تاریکی ندیدم. کمی به ذهنم فشار آوردم تا اتفاقات پیش آمده را مرور کنم. سرم رو به انفجار بود. از بوی بد و نمور این‌جا می‌توانستم حدس بزنم که در انباری زندانی شده‌ام. با کمک دستانم، خودم را از روی زمین بلند کردم و عقب رفتم تا به دیوار تکیه دهم.
انباری بزرگ و تاریک بود، درست در زیر عمارت بنا شده بود و آن حجم وسیع و تاریکش، مرا به وحشت می‌انداخت. صدای موش‌های کمی آن‌طرف‌تر را می‌شنیدم. سگ‌های شکاری عمارت هم با فاصله نه چندان دوری از من بسته شده بودند. گاهی زوزه‌ای می‌کشیدند و گاه، خرناسه می‌کشیدند و مرا به لرز وا می‌داشتند.
در باز شد و نور کمی به داخل انباری تابید. دستم را سایه‌بان کردم و از لای چشم، متوجه قامت شخص آشنایی جلوی در شدم.
آمد و سینی غذا را روبه‌رویم گذاشت. روی چهارزانو، رو‌به‌رویم نشست و با لذت گفت:
-بیا، بخور جون داشته باشی.
اشک‌هایم راه خود را باز کرده بودند. ناباور و با صدایی لرزان پرسیدم:
-من چه بدی‌ای در حقت کردم؟ چرا... چرا این بلا رو به سرم آوردی؟
شانه‌ای بالا انداخت و به سگ‌هایش نگاه کرد.
-جمشیدآقا سپرده فردا تو جنگل حلق آویزت کنن. به هرکسی که سوالی پرسید، بگن از عشق جهانگیر خودکشی کردی.
باورم نمی‌شد... جمشیدآقا چنین حرفی زده بود؟ که مرا حلق آویز کنند؟
دیگر نه حرف‌هایش را می‌فهمیدم و نه حتی وجود خودم را احساس می‌کردم. در خلاءای میان مرگ و زندگی شناور بودم و تمام افکارم، پیش به دار آویخته شدنم بود...

***
 
آخرین ویرایش:

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل دوم
قسمت اول


(تهران - سال ۱۳۴۹)

روی صندلی نشسته‌ و نگاهم را به چهره مرد روبه‌رویم دوخته‌ بودم. چشمانش آرام بود. خودش هم ساکت و بدون هیچ حرفی، پا روی پا انداخته و مشغول ورق زدن برگه‌های روبه‌رویش بود.
با دقت نگاهش کردم؛ سبیل داگلاسی و پیرهن یقه اسکی مشکی رنگی به تن داشت. کتش را از تکیه گاه صندلی‌اش آویزان کرده بود و موهایش را به یک‌طرف شانه زده بود.
نگاه خیره‌ام را که حس کرد، سرش را بالا آورد و آرام پرسید:
-اسم؟
-لیلا سحابی!
لبانش را جمع کرد و سر تکان داد. لای چشم تنگ کرد و پرونده روبه‌رویش را بست. سرش را نزدیک‌تر آورد و با دقت، توی صورتم نگاه کرد.
نورِ کم اتاق، اذیتش نمی‌کرد؟ چشمانِ من یکی که حسابی، درد گرفته بود!
-خانوم سحابی... شنیدم نویسنده یه مجله هفتگی هستید... درسته؟
-بله، مجله "بانوی ایرانی"... ولی فکر نکنم دلیل اصلی اومدنم به این‌جا، شغل من باشه!
سری تکان داد و آرنجش را روی میز گذاشته، و بیشتر به طرفم خم شد.
-نه، صرف نظر از محتوای گاه سیاسیِ مجله‌تون... موضوعی که براش احضارتون کردم، اون نیست... شما متهم به قتل هستید.


فصل دوم
قسمت دوم


نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم و با جدیت نگاهش کردم.
-کی رو به قتل رسوندم؟
عکس نسبتا بزرگی را جلوی رویم گذاشت و با انگشت، چندباری به آن کوبید.
-این آقایی که توی عکس مشاهده می‌کنید... همسرشون از شما شکایت کردن و شما رو اولین شخصِ مظنون به قتل معرفی کردن.
ابرو در هم کشیدم و سعی کردم تن صدایم را پایین نگه دارم.
-دلیلش رو نگفتن؟ که چرا من، اولین مظنون معرفی شدم و مستقیم اومدین سراغم و یقه من رو گرفتین؟
شانه‌ای بالا انداخت و تکیه زد به تکیه گاهِ صندلی آهنینش...
-عاشقی!... گویا معشوقه همسرش بودین... درسته؟
سرم به دوران افتاده بود... چشمانم را بستم و سرم را میان دستانم گرفتم.
کشته بودم؟ مسلما نه! من... من اصلا دنبال قتل نبودم.
تنها گناه من، بی‌پروایی‌ام بود. بی‌پروایی برای یافتن گم‌شده‌ای دور. گم‌شده‌ای که حتی نشانی کوچکی هم از خود باقی نگذاشته بود که به‌سراغش بروم و پیداش کنم...
من معشوقه همسر کسی نبودم. اصلا آن مرد... آن شخص توی عکس رابطه‌ای با من نداشت!
با یادآوری خاطره‌ای تلخ و دور، شقیقه‌ام تیر کشید و ابروهایم در هم رفتند.
دقیقه‌ای بعد، دم عمیقی گرفتم و با اطمینان و محکم گفتم:
-من کسی رو نکشتم.

***
 

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل سوم
قسمت اول


(گیلان ‌- سال ۱۳۴۷)

اولین‌باری که دیدمش، پیراهن سفید گل‌داری به تن کرده بودم و دور از چشم مآرجانم، از شالیزار دور شدم تا خود را به دریا برسانم.
پس از دقایقی پیاده‌روی رسیدم و خودم را در برابر دنیایی آبی‌رنگ دیدم. آن خورشید نارنجی‌رنگی که رنگ طلایی به آب می‌پاشید را از زیر نظر گذراندم و‌ به ‌سمت ساحل رفتم. درست چندقدمی آب، جایی که دریا به تنِ خاک چنگ می‌انداخت، نشستم و دستانم را دور زانوهایم حلقه کردم.
چشم بستم و بوی شور و گرم دریا را نفس کشیدم. حتی فکر کردن به صدایش هم آرامش به ‌وجودم تزریق می‌کرد؛ تنفس آن هوای شورِ شیرینش که جای خود داشت.
دلم می‌خواست داخل یکی از همان قایق‌های خالی که گهواره‌وار تکان می‌خوردند، کنار آب دراز بکشم و بی‌توجه به غروب آفتاب و نگرانی مآرجانم، ساعت‌ها روی آب شناور مانده و بخوابم.
خب... شاید می‌توانستم داخل یکی از همین قایق‌ها جای بگیرم. شک نداشتم الان هیچ‌کدام از ماهی‌گیرها به قصدِ زدن به دلِ دریا، باز نمی‌گردند و تا غروب آفتاب فرصت دارم.
از روی شن‌ها بلند شدم و‌ به ‌طرف یکی از قایق‌ها رفتم. پیراهنم را جمع کردم و با چند قدم بلند اما آرام، خود را به یکی از قایق‌ها رساندم. داخلش نشستم، آرام دراز کشیدم و پاهایم را روی سکویش گذاشتم. دستانم را گره زده و زیر سرم قراردادم. سعی کردم از تابش طلایی‌رنگ خورشید به صورتم لذت ببرم.


فصل سوم
قسمت دوم



زمان از دستم در رفته بود و نمی‌دانستم چند دقیقه‌ای می‌شد که به همان شکل، داخل قایق دراز کشیده بودم. همیشه وقتی زیاد روی آب می‌ماندم، دریا زده می‌شدم و حال، با هجوم محتویات معده‌ام به ته گلویم، یک آن چشمانم را باز کردم و هراسان، سر جایم نشستم.
چند نفس عمیق گرفتم و موهایم را عقب فرستادم، که با صدای داد شخصی سر بلند کردم و ناباور به لبِ ساحل چشم دوختم.
-دختر، تو وسط دریا چی‌کار می‌کنی؟ خوابت برده بود؟
هول شده بودم و از شدت هیجان نفسم بند آمده بود. خدای من... من وسط دریا چه‌کار می‌کردم؟! آن هم بدون پارو و... طناب این قایق مسخره چطور باز شده بود؟!
دستی روی صورتم کشیدم و شتابان بلند شدم، که سرم گیج رفت و محکم به لبه‌ی قایق چنگ زدم.
به‌قدری دور بود که حتی چهره‌اش را نمی‌دیدم. سر جایم نشستم و متوجه شدم که آستین‌هایش را بالا زده، و‌ به ‌سمت قایق قدم برمی‌دارد. چشمانم را بستم و فشار انگشتانم دور لبه‌ی قایق را بیشتر کردم. اگر قایق همین‌طور به تکان خوردنش ادامه می‌داد، تضمینی نمی‌کردم که با حالی خوش و یا حتی به‌‌هوش، به خانه بازگردم.
خودش را به من رساند و صدای آرامش را از پشت سرم شنیدم:
-چرا وقتِ غروب اومدی ساحل؟ ندیدی دریا باز طوفانی شده؟
 

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل سوم
قسمت سوم



لای پلک گشودم و گیج و منگ نگاهش کردم. تابش نور آفتاب از پشت سرش، مانعم می‌شد که صورتش را واضح ببینم.
-تو... کی هستی؟
نگاه از من گرفت و به روبه‌رویش چشم دوخت.
-مهم نیست، فعلا بیرون کشیدن تو از دست موج‌ها مهمه! حالت خوبه؟ دریا زده شدی، آره؟
سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و دوباره چشمانم را بستم. به ‌قدری بدحال بودم که حتی نای حرف زدن هم نداشتم. آب تقریباً تا زیر گردنش بالا آمده بود و گاهی سرش را بالا می‌گرفت تا بدون رفتن آب به داخل دهانش، نفس بگیرد.
دقیقه‌ای بعد، احساس کردم دیگر قایق بیشتر از این جلو نمی‌رود. سرم را آرام بلند کردم و از پشت سرش، نگاهش کردم.‌ به‌ سمت کتش رفت و آن را برداشت، و درحالی‌که مسیر رفتن را در پیش می‌گرفت، گفت:
-هر وقت حالت بهتر شد برگرد خونه‌تون... هوا داره تاریک می‌شه.
بی‌ آن‌که از او تشکر کنم، دوباره سرم را به دیواره‌ی قایق تکیه زدم و چشم بستم. توان حرف زدن نداشتم؛ به‌قدری که نمی‌توانستم لب بگشایم و از او یک تشکر خشک و خالی بکنم!
حتی ندیده بودمش... اما لحن حرف زدنش... اصلاً به گیل‌مرد‌ها نمی‌خورد.
او که بود؟ یک غریبه؟ یکی از مهندسان یا کارگزارانی که به تازگی برای جاده‌سازی، به این‌جا آمده بودند؟ یا شاید هم یکی از پسران تحصیل کرده‌ی اهالی روستا، که دلش برای دریا لک زده و با لیلای دریازده مواجه شده بود؟!
دقایقی گذشت و کم کم حالم بهتر شد. از داخل قایق بیرون آمدم و سلانه سلانه، مسیر خانه را در پیش گرفتم.

***


فصل سوم
قسمت چهارم


آفتاب نصفه و نیمه از لابه‌لای پرده ضخیم پا به اتاق گذاشته بود که چشم گشودم. چندروزی از دیدارم با آن ناجیِ غریبه می‌گذشت. نمی‌دانستم که بود و انگار هیچ‌وقت هم قرار نبود بفهمم چه‌طور سر راهم سبز شد و نجاتم داد.
پیراهن قرمز و بلندم را به تن کرده، موهایم را بافته و روی شانه‌ام انداخته بودم. دلم می‌خواست دوباره به دریا بروم. هرچند، از آخرین دیدارم با دریا، کمی از او بیم داشتم! اما چه می‌شد کرد؟ دختر دریا بودم و عاشقِ آن. مگر می‌شد از دریا دل کند؟!
از جلوی آینه بلند شدم. مآرجانم طبق معمول، در شالیزار بود و پدر هم در روستای بالایی، مشغول تدریس به چندنفر از آقازاده‌ها. تابستانش را با درس دادن خصوصی می‌گذراند و از مهر، در مدرسه‌ای شهری درس می‌داد. داخل حیاط شدم و با چشم، دنبال دمپایی‌ام گشتم. تمام حواسم پی دمپایی بود که صدای مازیار به گوشم خورد:
-کجا میری لیلا؟
برگشتم و نگاهش کردم. از چهره‌‌‌‌اش خستگی می‌بارید اما همچنان آن نیم‌چه لبخندش را به لب داشت.
-سلام، خسته نباشی. دارم میرم ساحل.
سری تکان داد و نزدیکم شد.
-الان؟
لب برچیدم و نگاهش کردم.
-به‌خدا دیروقت نیست. نگاه کن، خورشید هنوز غروب نکرده که. خیلی مونده تازه...
 

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567

فصل سوم
قسمت پنجم


بی‌حرف، به تکان دادن سرش اکتفا کرد و به‌طرف خانه قدم برداشت.
-من میرم از خونه چند تا تیکه وسایل بردارم. تو هم قبل از غروب برگرد خونه، باشه؟
به سمت در نرده‌ای چوبی‌مان ‌رفتم و بلند گفتم:
-باشه، قبل از غروب خونه‌ام.
بالاخره به ساحل رسیدم و با لذت، بوی دریا را به مشام کشیدم. می‌توانستم گرم و دلچسب بودن آب را از همین فاصله هم احساس کنم. دوستش داشتم. مرا به یاد شب‌های طوفانی و بارانی می‌انداخت که بوی دریا به خانه‌مان می‌رسید، از درز پنجره عبور می‌کرد و به زیر پتویم می‌خزید. آرام در بینی‌ام می‌پیچید و میان خواب و بیداری، دریای طوفانی را می‌دیدم و صدای تند بارانی که خود را روی سقف می‌کوبید هم دلیلی برای تصور بهتر آن آبیِ موّاج می‌شد.
دمپایی‌‌ام را روی شن‌ها درآوردم و به‌‌سمت دریا قدم برداشتم. من جلو می‌رفتم و دریا عقب‌ نشینی می‌کرد، تا او جلو می‌آمد من با قدم‌هایی بلند و تند، دور می‌شدم و قهقهه سر می‌دادم. دلم برایش تنگ شده بود. او هم انگار دلش لک زده بود برای دخترک موطلایی که تابستان‌هایش را در کنارش به بازیگوشی و حرافی می‌پرداخت. دریا هم تمام تلاشش را می‌کرد تا خودش را به من برساند. او هم انگار از این بازی هیجان انگیزمان خوشش آمده بود.
با صدایی که از نزدیکی‌ام می‌آمد، خنده‌هایم قطع شد و سرم را چرخاندم. از قایقی که در فاصله نزدیکِ من بود، دست‌هایی بالا آمدند و صاحب آن دست‌ها، کش و قوسی به خودش داد. بر خلاف تصوراتم که فکر می‌کردم قرار است بلند شود و بنشیند، دوباره همان‌جا دراز کشید.


فصل سوم
قسمت ششم


کنجکاو به‎‌طرف قایق قدم برداشتم و آرام بالای سرش ایستادم. قدِ بلند و کشیده‌ای داشت. اندام ورزیده‌اش را به زور داخل آن قایق جا داده بود. شلواری پارچه‌ای و پیرهنی دکمه‌دار و سفید به تن داشت. کتش را روی صورتش انداخته و دستانش را روی شکمش، قفل کرده بود. این کت و انگشتر روی دست‌هایش، برایم خیلی آشنا بودند. نگاهم جلبِ انگشترش شد. چقدر شبیه آن انگشترِ صاحب دست‌هایی بود که از لبه قایق گرفته بود و... نکند خودش بود؟
قدمی به عقب برداشتم و دستانم را جلوی دهانم گرفتم. هول کرده بودم. آن ‌روز به ‌قدری حالم بد بود که به کل فراموش کردم از او تشکر کنم! اما حالا... داخل قایق دراز کشیده بود و حتی رغبت نمی‌کرد کتش را از روی صورتش بردارد.
گیج بودم و مسلماً شرم‌زده بابت کوتاهی‌ام. این پا و آن پا می‌کردم. درواقع می‌ترسیدم همانی نباشد که فکرش را می‌کردم! خواستم عقب‌گرد کنم که صدایش را شنیدم:
-بشین، کاری به کارت ندارم.
با لحن دستوری‌اش، همان‌جا کنار قایق ایستادم. نشستنم کار درستی بود؟ باید می‌نشستم که چه؟ اگر کسی می‌دید و خبرش را به مآرجانم می‌رساند... یا اصلا اگر مازیار به‌دنبالم می‌آمد... بدبخت می‌شدم!
نه... باید می‌رفتم. قدم کج کردم که یاد لطفش به خودم افتادم و با حال زارم چشم بستم. صدایش را خوب به یاد داشتم. مطمئن بودم که خودش است. چه‌طور رو می‌گرفتم و می‎رفتم، آن‎هم درحالی‌که حتی تشکر نکرده‌ام؟
 

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل سوم
قسمت هفتم


بی‌حرف، همان‌ گوشه نشسته و دستانم را دور زانوهایم حلقه کردم. به آفتابی که می‌رفت تا غروب کند چشم دوختم و نفسم را مضطرب، بیرون فرستادم.
-خیلی وقته این‌جایی؟
سرم را بالا بردم و به لبه‌ی قایق نگاه کردم. هیچ اثری از چهره‌اش نبود، فقط آن صدای آشنایش را از داخل قایق می‌شنیدم. مشغول پیچاندن انگشتانم درهم شدم و در همان حال، پاسخش را دادم:
-نه، تازه اومدم.
-صدای خنده‌هات رو شنیدم.
ساکت شدم، که خودش دوباره سر حرف را باز کرد:
-چه‌طور از وسط آب سر در آوردی؟
چه می‌گفتم؟ که باز دلم، هوای بوی شوری آب را کرده بود و به دلِ دریا زدم تا غرقش شوم؟
-حواسم به طنابِ شل نبود، دراز کشیدم و خوابم برد. تا چشم باز کردم، دیدم وسط دریام.
این‌بار نوبت او بود که سکوت کند، و من حرف بزنم.
-بابت اون‌ روز ممنونم. نمی‌دونم اگه نبودی...
با لحنی آرام اما پرخنده، میان حرفم پرید:
-سر از هندوستان در می‌اوردی! 1
--------
1. در باور کودکان نواحی خزر، آن‌طرفِ خزر هندوستان بود و مادرانشان به آنان می‌گفتند که اگر خزر را تا انتها طی کنند، به هندوستان می‌رسند! دراصل منظورشان روسیه (شوروی سابق) بود.


فصل سوم
قسمت هشتم


لبخندی زدم و دوباره نگاهم را به نامتناهیِ آب دوختم.
-اسمت چیه؟
-لیلا...
دوباره میانمان سکوت برقرار شد که طاقت نیاوردم و سوالم را پرسیدم:
-تو واسه این روستا هستی؟ آخه لهجه‌ات...
-نه، ولی اهالی این روستا رو می‌شناسم. اسم قشنگی داری لیلا.
ساکت ماندم و لب گزیدم. تعریفش دور از انتظارم بود.
-پدرت رو می‌شناسم، معلمه. تابستون هم جور بی‌سوادی نوه‌های خان و کدخدا رو می‌کشه.
اگر می‌گفتم که دهانم از شدت بهت‌زدگی باز مانده، دروغ نگفته بودم. او از کجا پدرم را می‌شناخت؟!
-تو چه‌طور... پدرم رو می‌شناسی؟
-«شیرین» و «فرهادی» که یه «لیلا» توی خونه‌‌شون دارن... مگه می‌شه کسی نشناسه؟
لبخند کوچکی کنج لبانم جا خوش کرد. دم عمیقی گرفتم و سرم را به‌طرف قایق چرخاندم.
-نگفتی؛ کی هستی که این‌قدر دقیق، درباره من می‌دونی؟
-یه رهگذر که گذرش به این‌جا افتاد و... مرهم بذارم روی زخم دیگرون.
ابروهایم از تعجب بالا پریدند. قرار بود در دواخانه بماند؟ لبانم را متفکرانه جمع کردم و خواستم چیزی بگویم که چشمم به خورشیدِ افول کرده خورد و «هینی» کشیدم. از روی شن‌ها بلند شدم، پشتم را تکاندم و با عجله گفتم:
-من باید برم، برادرم گفته بود قبل از غروب خونه باشم. حواسم به غروب نبود! خداحافظ آقای رهگذر!
با عجله، پا تند کردم و به‌طرف خانه رفتم...

***

فصل سوم
قسمت نهم


تمام صبحم را صرف پیاده‌روی در جاده ساحلی کردم. باد به طرز مضحکی سعی داشت با منِ بی‌حوصله‌ای که قدم زدن در همین راه تنها سرگرمی‌ام بود، بازی کند و من... کلافه‌تر از آنی بودم که بخواهم هم‌بازی‌اش شوم.
با شانه‌هایی افتاده، مسیر ساحل تا شالیزار را طی کردم. اصلاً دلم نمی‌خواست به نبودش فکر کنم، اما نبود! مثل همان چندروزی که سر زده بودم و ندیده بودمش.
کنجکاو بودم که آن چهره‌ی رازآلود و مخفی‌اش را ببینم، و همین ترغیبم می‌کرد که چندبار دیگر هم به ساحل بروم. امروزم را زود رفته بودم؛ بلکه بتوانم قبل از وقوع هر اتفاقی چهره‌اش را ببینم.
اما انگار او دیگر دلش هوای دریا را نمی‌کرد و همان دوبار برایش کافی بود! قرار بود پزشک روستا شود ولی رسماً هیچ طبیبی معرفی نشده و حتی خبرش هم نپیچیده بود. ممکن بود که دروغ بگوید؟ شاید یک آدم‌ربا بود... و شاید هم یک فرشته‌ی نجات!
هرچه با خود حرف می‌زدم، گیج‌تر و آشفته‌تر از قبل می‌شدم. این مکالمه با خود هم نمی‌توانست کنجکاوی‌ام را ارضا کند و من هم چنان، در ذهنم به کند و کاو شخصیت او می‌پرداختم و باز به هیچ می‌رسیدم...

***
 

کیمیا ذبیحی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
نویسنده
6,593
7,325
567
فصل سوم
قسمت دهم


باد به طرز مضحکی سعی داشت بازی احمقانه‌اش را با منِ بی‌حوصله‌ای که به‌زور این فضای شاد مسخره را تحمل می‌کردم، ادامه دهد و من... کلافه‌تر از آنی بودم که بخواهم هم‌بازی‌اش شوم.
با شانه‌هایی افتاده، به دیوار تکیه زدم و چشم دوختم به پایکوبی مردمان شاد مجلس. اصلاً دلم نمی‌خواست به نبودش فکر کنم اما نبود! مثل همان چندروزی که به ساحل سر زده بودم و ندیده بودمش. بیشتر کنجکاو بودم که آن چهره‌ی رازآلود و مخفی‌اش را ببینم؛ چون یا پشت به نور بود و چهره‌اش تاریک و گرفته، یا کتش را روی صورتش انداخته بود که مبادا نور چشمانش را اذیت نکند. همین دیدنش ترغیبم می‌کرد که چندبار دیگر هم به ساحل بروم اما به در بسته خورده بودم.
انگار او دیگر دلش هوای دریا را نمی‌کرد و همان دوبار برایش کافی بود! گفته بود قرار است پزشک روستا شود ولی هیچ آدم جدیدی به اهالی روستا معرفی نشده و حتی خبرش هم نپیچیده بود. ممکن بود که دروغ بگوید؟ شاید یک آدم‌ربا بود... و شاید هم یک فرشته‌ی نجات!
هرچه با خود حرف می‌زدم، گیج‌تر و آشفته‌تر از قبل می‌شدم. این مکالمه با خود هم نمی‌توانست کنجکاوی‌ام را ارضاء کند و من هم‌چنان، در ذهنم به کندوکاو شخصیت او می‌پرداختم و باز به «هیچ» می‌رسیدم. روی تخت چوبی جابه‌جا شدم. یکی از تخته‌های تخت شکسته بود و حتی با وجود فروش رویش هم، پشتم را گاز می‌گرفت.


فصل سوم
قسمت یازدهم


جمشیدآقا آمد و پشت سرش، کاروان عروس به مجلس رسید. پسر دومین زنِ جمشیدآقا، سهراب، داماد شده بود و برایش عروسی مجللی ترتیب داده بودند. آن‌قدر مجلل که به‌غیر خانواده‌ی جمشیدآقا و اربابان و مالکان روستاهای همسایه، همه‌ی اهالی روستا را هم دعوت کرده بودند.
نگاهم را از عروسِ مزین شده به تور و پارچه قرمز گرفتم و چشمانم را روی اهالی مجلس چرخاندم. زنان روستا که چادر به سر و کمر بسته و چندنفرشان هم لباسی محلی به تن داشتند. زنان و دختران عمارت خانی هم مثل همیشه، سرمه را تا بناگوش کشیده و خود را غرقِ وسمه و سرخاب، سفیدآب کرده بودند. با صدای مادرم، سرم را به‌طرفش چرخاندم و نگاهم را به چهره‌اش دوختم. مامان و زن همسایه‌مان، کنار ما روی تخت نشسته و با دست، خودشان را باد می‌زدند.
-جانم مآرجان؟
-لیلا، با دوستت می‌تونی بری داخل و یه پارچ آب برداری، بیاری؟
خواستم رو برگردانم که بهاره گوشه پیرهنم را کشید و مظلوم گفت:
-برای خودمون هم دوتا چایی بیار بلامیسر، تی جانه ره بمیرم!
«چشم» آرامی گفتم و از روی تخت بلند شدم. جمعیت را دور زدم و از در اصلی، وارد عمارت شدم. چشمانم دور تا دورِ عمارت چرخید. چلچراغ بزرگی درست از وسط سقف آویزان بود. مجسمه‌هایی ریز و درشت که به گمانم بیشتر به عتیقه می‌خوردند، در جای جایِ خانه دیده می‌شد. چراغ و فانوس‌هایی نفتی که در وجب به وجب دیوارهای عمارت و روی هر میز و کنار هر گلدان و مجسمه جای گرفته بود و شک نداشتم شب‌های عمارت را مثلِ روز، روشن می‌کرد.
 
  • 36پارت
  • 240بازدید
  • مریم صناعیناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور
  • 36پارت
  • 240بازدید
  • مریم صناعیناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور