Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان چشمان بی‌ پروا (آلاگارسون)

  • شروع کننده موضوع نویسنده:تیرانا
  • 23پارت
  • 1Kبازدید
  • neginhosseiniناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
نام کتاب : رمان چشمان بی‌پروا (آلاگارسون)

نویسنده : تیرانا (زهرا نوروزی)

موضوع : درام، اکسپرسیونیسم، عاشقانه


خلاصه کتاب : این رمان دربارۀ دختری‌ست به نام پروا. پدر پروا که مرتکب یکی از جرایم اقتصادی شده بود، در زندان به سر می‌برد و مادرش هم به خاطر یک حادثه زمین‌گیر شده ‌است. در نتیجه تمام مخارج خانواده بر عهدۀ پرواست و همین‌طور او باید جریمۀ نقدیِ هنگفتی برای آزادی پدرش پرداخت کند. او باید تمام این مخارج را از طریق تنها کاری که قادر است انجام بدهد، یعنی آرایشگری، تأمین کند. از طرفی او حدود دو ماه در قرنطینۀ ناشی از بیماری کرونا به سر برده و بعد از قرنطینه، شغلش را از دست داده است. حالا او برای تأمین خرج و مخارج خود و خانواده‌اش، دست به کار عجیبی می‌زند و ...
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
°•°• •°•°
[ فصل اول ]

پرده را با دستم کنار می‌زنم و وارد آرایشگاه می‌شوم. سرور خانم در حالی که ماسک زده است، ذوق‌زده از جایش بلند می‌شود. بعد از یک سلام و احوال‌پرسی گرم و رد و بدل کردن اوضاع و احوالات، شال و مانتو را از تنم در می‌آورم و روی چوب‌لباسی آویزان می‌کنم.
در همین حین می‌پرسم:
ـ امروز مشتری دارید؟
ـ آره عزیزم، ولی یکی-دو نفر بیشتر نیستن...
ـ چه خوب! پس من هم کمکتون می‌کنم.
با لحنی که رودربایستی در آن موج می‌زند پاسخ می‌دهد:
ـ راستش پروا جان، اینقدر مشتری ها کم‌ هستن که...گفتم دیگه بهت زنگ نزنم تو این کرونا بازار بیای آرایشگاه؛ خودت که می‌دونی این‌جا هر جور آدمی میاد!
دارد سعی می‌کند با مهربانی منظورش را به من تفهیم کند!
منظور سرور این است که دیگر نیازی به من ندارد و خیلی عمیق تر بگویم، از کاری که بی‌نهایت به آن محتاجم اخراجم کرده است. راستَش از او چنین انتظاری نداشتم؛ زیرا او به شرایط زندگی من نسبتاً واقف است. از طرفی به او حق می‌دهم؛ مشکلات خودش را دارد و حتماً به خاطر کمبود شدید مشتری، پول زیادی در بساط ندارد!
این روز ها مشکلات زیاد شده است؛ مشکلاتی که روزگار بر دوش ما انداخته و ما مانند بی‌نوایان این بار را بر دوش می‌کشیم. البته مشکلات زندگی من فراتر از این حرف‌هاست...
ـ مرسی که به فکر من بودید سرور خانم؛ منم شرایط شما رو تو این اوضاع و احوال درک می‌کنم.
به صورتش نگاه نمی‌کنم؛ احتمالاً کمی و یا بیشتر از کمی شرمنده است!
به طرف چوب لباسی می‌روم و مانتو را دوباره تن می‌کنم و شال را سرم می‌اندازم.
به این فکر می‌کنم که سرور قبلاً در حق من خیلی لطف کرده و زن با محبتی بوده است.
با خونسردی لبخندی می‌زنم و با لحنی که سعی می‌کنم موجب شرمندگی بیشتر او نشوم می‌گویم:
ـ هر موقع که به من نیاز داشتید، تعارف نکنید، اگه زنگ بزنید حتماً میام؛ به هر حال ما با هم نون و نمک خوردیم...
ـ تو رو خدا ببخش...
ـ نه نه، اصلاً فکرش رو نکنید، ان‌شاء‌الله این کرونای لعنتی زودتر تموم بشه منم بتونم محبت های شما رو جبران کنم.
ـ ان‌شاء‌الله.
ـ خدانگهدار.
ـ خداحافظ گلم مراقب خودت باش، بازم بیای بهم سر بزنی ها...
ـ چشم حتماً.
از آرایشگاه بیرون می‌زنم. احساس می‌کنم کمی ضایع شده ام. چه‌قدر خوش‌خیال بودم که فکر می‌کردم بعد از دو ماه قرنطینه، می‌توانم دوباره سرِ کارم برگردم.
آرایشگری تنها کاری است که من می‌توانم نصفه و نیمه انجام دهم و پولی به دست بیاورم؛ نه تحصیلات دانشگاهی دارم و نه ارث پدری! البته که او زنده است اما مانند بقیه پدر ها آزاد نیست تا کار کند و در این شرایط، در کنار خانواده اش باشد. او یک مجرم فرهنگی است!

هنوز احساس یأس نمی‌کنم و امید دارم در یک آرایشگاه دیگر به عنوان وردست و دستیار پذیرفته شوم. برای همین به سه-چهار آرایشگاه زنانۀ دیگر، که یکی‌شان بسته بود، سر زدم؛ اما بدبختانه هیچ کدام دستیار جدید نمی‌خواستند.
دیگر کاملاً احساس ناامیدی می‌کنم.
کمی در خیابان ها می‌چرخم. فکری به سرم می‌زند؛ این‌که به عنوان فروشنده کار کنم! البته روی شیشۀ ویترین هیچ مغازه ای برچسبِ "به یک فروشندۀ خانم/آقا نیازمندیم" دیده نمی‌شود. در ضمن خاطرۀ خوشی هم از آخرین باری که فروشندگی کردم ندارم.
زمانی در یک مغازۀ مانتو فروشی کار می‌کردم؛ البته خیلی مبتدی بودم و نمی‌توانستم نظر مشتری را جلب کنم؛ برای همین صاحب‌کارم چند باز برایم تشر زده بود که چرا نمی‌توانم مانتویی قالب مشتری کنم و پول بستانم! در آخر هم به من تهمت دزدی از دخل را زد و حدود دو میلیون تومان به ناحق و با زورگویی گرفت. آن روز ها پدرم به تازگی به زندان افتاده بود و روحیۀ من بسیار ضعیف و شکننده شده بود. مادرم هم حقیقتاً زنی نبود که با این مرد و آن مرد دهان به دهان بگذارد و ما آن‌قدر از دادگاه و پاسگاه بیزار شده بودیم که در آن اوضاع سخت که دو هزار تومان هم برایمان دو هزار تومان بود، دو میلیون تومان بی‌زبان را دو دستی تقدیم آن حرام‌خورِ حرام‌زاده کردیم.
آفتاب داغی که پیشانی ام را هدف گرفته است، مرا از فکر کردن به گذشته باز می‌دارد. در سرم درد بدی را حس می‌کنم.
نگاهی به ساعت مچی‌ام می‌اندازم؛ یکِ ظهر را نشان می‌دهد؛ باید زودتر به خانه بروم.
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
من در این زمان حس آن پدری را درک می‌کنم که از چریغ آفتاب برای به دست آوردن لقمه ای نان، در این شهر جان کنده و درست هنگام ظهر، خسته و کوفته، با دستان خالی به خانه باز می‌گردد.
زنگ واحد سوم را می‌فشارم. بعد از چند ثانیه در با صدای "تیک" باز می‌شود. وارد می‌شوم و در را پشت سرم می‌بندم. به طرف آسانسور قدم برمی‌دارم و همان لحظه خانم زارعی را می‌بینم که در حال خروج از آسانسور است.
با لبخند سلام می‌کنم. پاسخم را می‌دهد و می‌گوید:
ـ خوبی دخترم؟ چرا ماسک نزدی؟
ـ ممنون؛ امروز که بیرون می‌رفتم یادم رفت بزنم.
با شنیدن حرفم چشم‌هایش به شکل علامت تعجب (!) درمی‌آیند. فکر نمی‌کنم فراموش کردنِ ماسک زدن تا این حد تعجب‌برانگیز باشد.
ـ مامانت حالش چطوره؟ می‌تونه حرکت کنه؟
ـ خوبه شکر خدا... ممنون از لطفتون... نه هنوز کامل نمی‌تونه.
ـ ان‌شاء‌الله زودتر سرِپا بشه. از طرف من عذرخواهی کن که تو این دو هفته سرم شلوغ بود نشد بهش سر بزنم.
ـ خواهش می‌کنم شما لطف دارید... با اجازه.
ـ سلام برسون مامان.
ـ چشم بزرگیتونو می‌رسونم.
سوار آسانسور می‌شوم و دکمۀ واحد سوم را می‌فشارم. بعد از چند ثانیه از آسانسور خارج می‌شوم و در کمال تعجب می‌بینم که در واحدمان باز است! ده ها بار به پرنیان گفته‌ام صبر کند تا من زنگ را بفشارم و بعد از این‌که مطمئن شد خودم هستم، در را باز کند. این احتیاط شاید مسخره به نظر برسد اما برای این آپارتمان کاملاً به‌جاست. چون ساختمان ما، که تمام واحد های آن شصت متری می‌باشند، نسبتاً پر رفت و آمد است. همچنین ما، خیلی از همسایه ها را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم چه‌جور آدم هایی هستند.
وارد خانه می‌شوم و در را پشت سرم می‌بندم.
ـ سلام مامان.
ـ سلام مامان جان، خسته نباشی.
ـ سلامت باشی.
ـ آرایشگاه چی‌شد؟
ـ هیچی، همون که گفتی! حالا چی‌کار کنم مامان؟
کمی مکث می‌کنم و با ناراحتی ادامه می‌دهم:
ـ اگه همین‌طوری پیش بریم... حتی... حتی اجارۀ خونه رو هم نمی‌تونیم پرداخت کنیم!
بغض بر گلویم چنگ می‌اندازد. این همان لحظه ای است که دارم حقیقت زندگی‌مان را از بیرون نگاه می‌کنم و آیندۀ ناگوارِ نه ‌چندان دور را در ذهنم به تصویر می‌کشم.
مادر سعی دارد آرامم کند و برایم از امید و توکل سخن گوید. بعد هم در مورد ماسک نزدن سرزنشم می‌کند. من هم برایش توضیح می‌دهم که در واقع یادم رفته بود ماسک بزنم! او هم دوباره توصیه می‌کند که حتماً از خودم خوب مراقبت کنم.
می‌گویند که به راستی برای انسانی با روانِ (ظاهراً) سالم، هیچ چیز مهم‌تر از سلامتی جسمانی و برای انسانی با جسم سالم، هیچ چیز مهم تر از روان سالم نیست. البته من به هیچ عنوان وقت ندارم که بخواهم به این قبیل مزخرفات توجه یا فکر کنم. برای من تنها یک چیز اهمیت دارد؛ این‌که پول در بیاورم و بعد از آن، خرج و مخارج روزانۀ خانواده را تأمین کنم و بخشی از پولم را هم بابت آن بدهی لعنتی اختصاص دهم! دوست ندارم حتی راجع به این جریمۀ نقدیِ هنگفت، که هنوز مقدار زیادی از آن باقی مانده است، فکر کنم.
به دست‌شویی می‌روم و بعد از شستن دست و صورتم، بی‌معطلی به سمت اتاق قدم برمی‌دارم. میان چهارچوب در می‌ایستم. پرنیان پشت لپ‌تاپ نشسته است و من آن‌قدر تیزبین هستم که از طریق شیشه های عینکش متوجه شوم که به محض دیدن من، صفحه‌ای که در آن سِیر می‌کرده است را عوض می‌کند.
دستپاچه می‌گوید:
ـ سلام آبجی، خسته نباشی.
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
دستپاچه می‌گوید:
ـ سلام آبجی، خسته نباشی.
ـ علیک سلام... چی‌کار می‌کنی پشتِ لپ‌تاپ؟
ـ هیچی داشتم امتحان آنلاین ریاضی می‌دادم!
ـ امتحان ریاضی؟ از صبح تا حالا؟! منم که عَرعَر! پرنیان داری چه غلطی می‌کنی؟ صبح که همه‌ش می‌گفتی نِتم داره تموم می‌شه برام بسته بزن! من که تازه این‌کارو کرده بودم... مگه می‌شه با دو تا دونه امتحان و دانلود کردنِ چهار تا دونه فایل به این زودی تموم شه؟!
دخترکِ پُرحرف زبانش از کار افتاده است! می‌داند حق با من است و باید یک طوری مرا قانع کند و دلیلی موجه بیاورد.
ـ آخه آبجی... فقط که امتحان نیست... معلم‌هامون برامون کلی فیلم درسی می‌فرستن که همه حجمشون بالاست! باید حتماً اون فیلم ها رو دانلود کنیم ببینیم؛ وگرنه ازمون نمره کم می‌شه!
ـ نه چرا چرت می‌گی... وقتی تلوزیون خودش درس‌ها رو آموزش می‌ده، معلم دیگه اجبار نمی‌کنه که!
ـ بابا آخه آموزش‌های تلوزیون همه‌ش پرت و پلاس! من اصلاً یاد نمی‌گیرم.
ـ من چه می‌دونم پرنیان... به خدا حوصلۀ کارای تو رو ندارم... برو از تلوزیون یاد بگیر دیگه... آفرین!
بعد از کمی مکث می‌گوید:
ـ باید حوصله‌مو داشته باشی... باید به حرفم گوش کنی!
پوزخندی می‌زنم و با لحن متعجبی می‌گویم:
ـ من به حرف تو یه الف بچه گوش کنم؟! صد سال سیاه!
از جایش بلند می‌شود و به سمتم می‌آید. چهره اش عصبی و جدی به نظر می‌رسد و از دستپاچگی چند دقیقه قبل خبری نیست.
انگشتش را مقابل صورتم می‌گیرد و تهدیدوار می‌گوید:
ـ باید هر چی می‌گم برام فراهم کنی... وگرنه... خودت می‌دونی چی‌کار می‌کنم!
زودتر از چیزی که هر دو نفرمان انتظار داریم، منظورش را متوجه می‌شوم. حتی دلم نمی‌خواهد به آن فکر کنم؛ چه رسد آن‌که در موردش حرف بزنم.
پرنیان دختر بدی‌ست! هیچ دختری نمی‌تواند کارهایی که او در این روز های سخت با من می‌کند را انجام دهد. او حتی به اندازۀ سرِ سوزن وضعیت خانوادگی ما را درک نمی‌کند. وضعیت روحی مرا هم درک نمی‌کند. با این حال من همیشه باید او را بفهمم و در مقابلش سکوت کنم.
به هیچ عنوان دلم نمی‌خواهد بحث را ادامه بدهم. می‌ترسم صدایمان بالا برود و موجب رنجش مادرم بشود.
از اتاق بیرون می‌آیم و به سمت آشپزخانه می‌روم. در کمال تعجب هیچ چیز روی اجاق‌گاز نمی‌بینم! یعنی پرنیان حتی یک ناهار ساده هم درست نکرده است؟!
نگاهم به سمت ظرفشویی معطوف می‌شود. روی سینک یک تابه می‌بینم که محتویات آن سیاه و سوخته شده است. به به! چه خواهر مسئولیت‌پذیری دارم! آن‌قدر محو فضای مجازی شده که هوش و حواسی برایش نمانده است. احتمالاً با صدای زنگ در، یادش آمده که غذایی روی اجاق بوده و باید به آن سر می‌زده است! مادر هم این روزها فقط و فقط کتاب می‌خواند. او حتی یک تذکر کوچک هم به پرنیان نداده است. از کودکی همین‌طور با ما رفتار می‌کرد. هیچ‌وقت در هیچ موردی سخت نمی‌گرفت و برای همین ما بچه های مسئولیت‌ناپذیری شدیم.
مطمئن هستم که پرنیان پشت آن لپ‌تاپ فقط دو کار می‌تواند انجام دهد؛ فیلم دیدن و چت کردن. در هر صورت یقین دارم که او هر کاری می‌کند به جز درس خواندن!
من به شخصه خیلی اهل موعظه و نصیحت کردن او نیستم که از این طریق اشتباهاتش را به او بفهمانم. هر چند که او هم درست مثل سایر دخترَکان هم سن و سالش، هر آن‌چه به نظرش درست برسد را انجام می‌دهد و خیلی به نصیحت های دیگران توجه نمی‌کند.
در هر حال مجبور می‌شوم با وجود گشنگی و خستگی زیاد، خودم دوباره ناهار درست کنم.
بعد از صرف ناهار و کمی خواب دوباره شال و کلاه می‌کنم. این‌بار ماسک زدن را فراموش نمی‌کنم. جلوی آینه می‌ایستم و آن را بر صورتم می‌زنم و میزان می‌کنم. این‌بار قصد دارم به آرایشگاه های دور تر از محلۀ‌ خودمان بروم و شانسم را امتحان کنم. نمی‌توانم در خانه بنشینم و کار پیدا کردن را به فردا موکول کنم.
نگاهی به آدرس چند آرایشگاهی که در تلفن همراهم ذخیره کرده بودم می‌اندازم. نسبتاً دور هستند و برای رفتن به آن‌جا باید سوار تاکسی شوم.
بعد از پیاده شدن از تاکسی، وارد مجتمعی می‌شوم که در آدرس ذکر شده و از طریق آسانسور به طبقۀ مورد نظر می‌روم. بعد از خروج از آسانسور زنگ در را می‌زنم. چند دقیقه پشت در می‌ایستم اما کسی آن را باز نمی‌کند! احتمالاً این آرایشگاه، جزء آرایشگاه‌هایی‌ست که نیمه وقت کار می‌کند.
با ناراحتی و سری پایین افتاده از مجتمع خارج می‌شوم. تلفن همراهم را در‌می‌آورم و نگاهی به آدرس بعدی می‌اندازم. خیلی از این‌جا دور نیست و می‌توانم با پای پیاده به آن‌جا بروم.
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
بعد از یک ربع راه رفتن به آرایشگاه شیک و مدرنی می‌رسم. زنی با خوشرویی در را به رویم باز می‌کند. وارد که می‌شوم نگاهم به اطرافم گره می‌خورد و احتمالاً چشمانم می‌درخشد! سالن آرایشگاه از تمیزی برق می‌زند و همۀ لوازم و وسایل در بهترین چیدمان خودشان هستند. آینه ها شفاف و روی قاب آن‌ها کنده‌کاری و نقش های جذاب و ماهرانه ای دیده می‌شود. از صمیم قلب دوست دارم که در چنین جایی کار کنم، اگرچه این‌جا خیلی خیلی از خانۀ‌مان دور است! همچنین به نظرم می‌آید که این آرایشگاهِ فوق‌العاده، خدمات تخصصی و جامعی در بهترین و حرفه ای ترین شکل و البته گران ترین قیمت به مشتریانش ارائه می‌دهد. این یعنی با کار کردن در این‌جا می‌توانم حقوق بسیار خوبی دریافت کنم!
همان خانمی که در را برایم باز کرده بود، مرا به سمت اتاق مدیریت راهنمایی می‌کند. چند تقه بر در اتاق می‌زنم و با شنیدن صدای «بفرمایید» وارد می‌شوم.
بعد از سلام و علیک، خانم مدیر می‌گوید:
ـ امرتون رو بفرمایید.
ـ برای استخدام اومدم...
ـ استخدام به عنوان آرایشگر؟!
ـ بله.
با تعجب ابروهایش را بالا می‌دهد که می‌پرسم:
ـ تعجب کردید؟
ـ راستش بله. می‌دونید شرایط مثل قبل نیست که هر روز چند نفر می‌اومدن برای استخدام... و این‌که ما فقط به یک نفر بازاریاب نیاز داریم برای فروش محصولاتمون... نمی‌دونم می‌دونستید که ما علاوه بر انجام کارهای تخصصی توی آرایشگاه، برای محصولات لوازم آرایشی و بهداشتیِ خودمون هم مشتری جذب می‌کنیم. الآن هم برای کار توی سالن استخدام نمی‌کنیم. در اصل به بازاریاب نیاز داریم.
بعد از ثانیه‌ای مکث می‌پرسد:
ـ شما از کجا فراخوان ما رو دیدید؟
ـ من صفحۀ اینستاگرام شما رو دنبال می‌کنم و تبلیغ شما رو دیدم و از اون‌جایی که خیلی به شغل احتیاج دارم، اصلاً دقت نکرده بود که شما برای بازاریابی فراخوان داده بودید.
ـ صحیح... در هر صورت اگه این‌طوره می‌خواید رزومه‌تون رو همراه با شماره تماس بگذارید، هر موقع که به آرایشگر نیاز داشتیم باهاتون تماس بگیریم.
رزومه؟! من که هیچ رزومه ای ندارم!
ـ راستش الآن که همراهم نیست... ولی ممکنه بگید رزومه برای کار آرایشگری شامل چه چیز هایی می‌شه؟
ـ البته؛ رزومه ای که باید به ما ارائه بدید شامل تمام سالن‌های زیبایی که شما اون‌جا کار کردید، سطح تحصیلاتتون و مهم تر از همه، مدارک آموزشی شماست... در واقع این نشون می‌ده که شما چند دورۀ آکادمیک آرایشگری رو گذروندید.
دورۀ آکادمیک آرایشگری؟! این هم چه دل خجسته ای دارد!
من از خردسالی بِینابِین ناز و نعمت پرورش یافته بودم و بعد از به زندان افتادن پدرم، از سعادت به شقاوت واصل شده بودم! حتی دانشگاهی که چند ترمی بیشتر از آن نگذشته بود را و خودم، مسیر آرایشگاه جِیران خانم را در پیش گرفتم! زنی که چه از لحاظ چهره و چه از لحاظ اندام بسیار به هایده، خوانندۀ مشهور آواز موسیقی سنتی و پاپ ایران، شبیه بود.
کار کردن در یک آرایشگاه شلوغ، در یک محلۀ پرازدحام، که به نوعی بازار شام محسوب می‌شد، و دستیار زن بدعنقِ بدقلقِ سخت‌گیری مثل جیران خانم شدن تأثیرات زیادی در من پدید آورد؛ از جمله فِرز شدن و یَللی تَللی و لوس‌بازی های دخترانه کنار گذاشتن را به من یاد داد و مسئولیت‌پذیر بودن را به من آموخت. در کل خیلی چیز های دیگر که در هیچ کلاس آکادمیکی فرا نمی‌گرفتم.
او آن‌چنان در برابر مشتریانش چرب‌زبان بود که همواره جملات "قربانت شوم" و"فدای تو" در فضای بزرگ آرایشگاه به گوش می‌خورد! اما به ما که می‌رسید سخت‌گیر می‌شد و فقط "بجنب دختر... خانم ها منتظرن" از دهانش بیرون می‌آمد. حتی نمی‌گذاشت عرق پیشانی‌مان را پاک کنیم! البته در کنار این تملق و چاپلوسی، تعهد کاری‌اش قابل ستایش بود. گاهی فقط کافی بود به اندازۀ یک آنگستروم*، ابروی خانمی را این طرف یا آن طرف می‌رفتم؛ آن‌وقت می‌آمد بالای سرم و چنان تشری می‌زد که من و خانم مشتری هر دو موش می‌شدیم! اخلاقش واقعاً خاص و غیرقابل‌تحمل بود!
به هر حال آن روز ها گذشت تا این‌که زن، بیچاره بر سر موضوع فوت شدن پسرش و دل و دماغ نداشتن، مدت زیادی آرایشگاه را تعطیل کرد و من هم در جای دیگری مشغول به کار شدم.
سعی می‌کنم از فکر بیرون بیایم. پاسخ می‌دهم:
ـ خیلی ممنون از توضیح‌تون... بیشتر از این وقتتون رو نمی‌گیرم... با اجازه.
ـ خواهش می‌کنم. به سلامت.
نیازی نبود به او توضیح بدهم که من هیچ دورۀ آرایشگری را نگذرانده‌ام و تنها به صورت تجربی و عملی آن را یاد گرفته ام.
بله، واقعاً نیازی نیست که در مقابل این از دماغ فیل افتاده ها توضیحی بدهم؛ چون در هر صورت با فیس و افاده رفتار خواهند کرد و در آخر اعصاب خودم را خورد می‌کنم. آن هم من که به هر رفتار خوب و بد دیگران، ساعت ها فکر می‌کنم و زوایا و ابعاد مختلف آن‌ها را می‌سنجم.


---------------------------
* آنگستروم: یک یکای طول برابر با 10 به توان -10 متر/ منظور مقدار بسیار بسیار ناچیز است.
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
از سالن بیرون می‌زنم. هیچ اشتیاقی برای ادامۀ تلاش برای کار پیدا کردن ندارم. لعنت به این ویروس شرور و منحوس که ما را به این وضعیت انداخته است. نمی‌دانم؛ شاید هم دیگران به راحتی دوباره مشغول به کار شده‌اند و یا این‌که حداقل راحت تر از من کار پیدا کرده‌اند. شاید تنها بدشانس این شهر من باشم! چه قدر تأسف‌برانگیز و چه ترسناک! بله، ترسناک! زندگی کم کم دارد شبیه یک فیلم ترسناک می‌شود با پایانی آرام اما غم‌انگیز...
همین‌طور که قدم می‌زنم تا به ایستگاه تاکسی‌رانی برسم، با خودم فکر می‌کنم با این‌که از خیر آرایشگری گذشتم، اما اگر کاری پیدا کنم که بتوانم آن را در خانه انجام دهم، خیلی عالی می‌شود. مثلاً کاری مثل تایپ یا ترجمه. خیلی هم عالی است! اما... من در این موارد کاملاً بی‌تجربه هستم. آیا باید آوارۀ کافی‌نت ها بشوم و برای گرفتن سفارش تایپ و ... برایشان موس موس کنم؟ نه، مسلماً راه آسان تری وجود دارد. می‌توانم سفارشات را به صورت اینترنتی بگیرم و از همان طریق تحویل بدهم. به این مراکز اینترنتی چه می‌گفتند؟ به گمانم شرکت های مجازی! با این‌که مهارتی در این نوع مشاغل اینترنتی ندارم و حتی سطح زبان انگلیسی‌ام آن‌قدر ها هم بالا نیست، چاره‌ای هم ندارم؛ باید در کوتاه ترین زمان ممکن یاد بگیرم و خیلی جدی تر با این مسئلۀ بیکاری‌ام برخورد کنم. باید سعی کنم خیلی زود یک کار اینترنتی آسان و پردرآمد پیدا کنم... آسان و پردرآمد؟! فکر نکنم. شاید برعکس؛ سخت و طاقت‌فرسا با حقوقی ناچیز!
کرایۀ تاکسی را حساب می‌کنم و پیاده می‌شوم. باران نم نم می‌بارد. چه جالب که ظهر آفتاب آن‌قدر شدید بود که خسته و ملول شده بودم و حالا یک باران نرم و دلنشین درحال باریدن است. به قول یک نفر، باران را دوست دارم و مرا غرق در مسرت می‌کند، اما آن زمان که به کودکی که از راه شستن قبر نان می‌خورَد فکر می‌کنم قلبم عمیقاً به درد می‌آید... در واقع این باران و این آسمان ابری، دو حس متناقض را به من القا می‌کند؛ هم مرا غمگین و متأثر می‌کند و هم روحم را به وجد می‌آورد. حزن و ذوق در کنار یکدیگر! البته این روز ها کمتر به احساساتم توجه دارم؛ اما این بدین معنا نیست که افکار و افعالم از روی منطق هستند! نه آن‌قدر احساساتی و نه کاملاً منطقی. شاید گیج‌کننده و مسخره به نظر برسد؛ اما باید بگویم که چنین شخصی که نه احساساتی باشد و نه منطقی (و در عین حال بتواند هم احساساتی باشد و هم منطقی!) در حقیقت وجود دارد و من نمونۀ بارز آن هستم.
بارش باران شدت می‌گیرد و من هنوز درگیر افکار بیهوه و مبهم درون ذهنم هستم! اگر عجله نداشته باشم و این یک خیابان باقی مانده به کوچۀمان را سریع تر طی نکنم، باران همین‌طور شدید و شدید تر می‌شود و من به یک موش آبکشیده تبدیل خواهم شد.
با نهایت سرعتی که توان دارم، گام بر می‌دارم. خوشبختانه به موقع به خانه می‌رسم و باران هم بند می‌آید. انگار که از ابتدا بارانی در کار نبوده است! آیا بارش باران می‌تواند یک توهم باشد؟ شاید این باران تنها اشک های خودم بودند که می‌باریدند! شاید هم نه! یک ابهام احمقانه...
زنگ را می‌فشارم. صدای پرنیان به گوشم می‌خورد که می‌گوید:
ـ سلام آبجی... یه دقیقه بمون بیام پایین کارِت دارم.
ـ اوکی
همان‌جا جلوی در ساختمان منتظر می‌مانم. بعد از حدود یک دقیقه در باز می‌شود و پرنیان به سمتم می‌آید.
ـ خاله رستا با پسرش اومدن به مامان سر بزنن... مامان برای شام نگه‌شون داشت...
تکه کاغذی را که در دست دارد سمتم می‌گیرد.
ـ این وسیله ها رو بخر بیار برای درست کردن شام.
با تعجب به کاغذ نگاه می‌کنم و می‌گویم:
ـ خب احمق جون این‌ها رو چرا پیامک نکردی؟!
دستپاچه می‌گوید:
ـ خب... گفتم شاید پیام رو چک نکنی!
لیست را از دستش می‌گیرم.
ـ وا ! خب تو پیامک می‌دادی بعد از پشت آیفون بهم می‌گفتی! به خاطر این می‌گم که زحمت نمی‌کشیدی پایین نمی‌اومدی!
باز هم مثل ظهر زبانش گرفته است و نمی‌داند چگونه بهانه‌تراشی کند. نمی‌دانم این دختر دقیقاً چه ریگی به کفش دارد! یعنی کارهایش تنها از روی گیجی است یا این‌که باید به او شک کنم؟ البته این شک و بدگمانی اصلاً و ابداً نمی‌تواند به این دلیل باشد که من به پارانوئید مبتلا هستم. چون کسی که به آن مبتلا شده باشد، نسبت به همۀ آدم های اطرافش شکاک و بدبین است. اما من تنها نسبت به یک نفر، یعنی پرنیان، این‌گونه هستم.
ـ آخه اون‌وقت خاله می‌فهمید ما می‌خوایم برای شام خرید کنیم... بعدش معذب می‌شد!
ـ وای پرنیان از دست تو! خب آدم می‌خواد برای مهمون شام درست کنه اول می‌ره حسابی خرید می‌کنه دیگه... الآن مثلاً نفهمیده؟! وقتی من خرید ها رو بیارم خونه نمی‌فهمه که ما هیچی تو خونه نداشتیم؟! نمی‌فهمه که الآن می‌خوام با آخرین باقی‌مونده‌های کارت‌بانکی‌ام خرید کنم؟
یک چتر به سمتم می‌گیرد و می‌گوید:
ـ درست می‌گی... اون موضوع اهمیتی نداره... اومدم این رو هم بهت بدم شاید دوباره بارون بیاد.
ابهام احمقانه برطرف می‌شود. پرنیان یک چتر برایم آورده و آسفالت کف زمین هم کاملاً به خاطر خیسی حاصل از بارش باران تیره‌ و سیاه به نظر می‌رسد.
ـ چتر نمی‌خواد... دست‌هام پر می‌شه نمی‌تونم همۀ خریدها رو بیارم و یه چتر اضافی هم توی دستم بگیرم.
شانه‌ای بالا می‌اندازد.
ـ باشه.
نگاهی به چیز هایی که باید بخرم می‌اندازم. پرنیان همچنان ایستاده است! با شک و بدبینی نگاهش می‌کنم و می‌گویم:
ـ نمی‌خوای بری؟!
ـ چی؟
ـ می‌گم برو داخل! می‌خوای همین‌جا وایستی؟!
گیج نگاهی به اطراف می‌اندازد و دوباره چشم‌هایش را به من می‌دوزد و پاسخ می‌دهد:
ـ نه الآن می‌رم.
با تردید و دودلی عقب‌گرد می‌کند و وارد ساختمان می‌شود. من هم همان لحظه از او دور می‌شوم.
بعد از حدود ده دقیقه راه رفتن، وارد یک فروشگاه زنجیره‌ای می‌شوم و چیز هایی که در لیست ذکر شده را یکی یکی بر می‌دارم و درون سبدی که در دست دارم می‌گذارم. نهایتاً به صندق فروشگاه مراجعه می‌کنم. بعد از پرداخت، پلاستیک ها را بر می‌دارم و از فروشگاه بیرون می‌زنم.
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
به طرف مغازۀ میوه فروشی می‌روم که آن طرف خیابان است. خرید ها را با دقت انجام می‌دهم و دوباره به سمت خانه حرکت می‌کنم. دست‌هایم به خاطر حمل کیسه‌های خرید در حال شکستن است. به سختی راه می‌روم و فقط می‌خواهم که زودتر به خانه برسم. در این شرایط، دیدن سروش، پسر چلغوز و لاابالی خانم و آقای زارعی، دیگر قوز بالا قوز است! او حدوداً هم سن و سال خودم است و همیشه هر وقت که مرا می‌بیند، شروع می‌کند به حرف‌پرانی و چرت و پرت گویی. درست سرِ کوچه ایستاده است و وقتی مرا می‌بیند که از دور در حال نزدیک شدن هستم، حتی از این فاصله برق چشم هایش قابل رؤیت است! همین که به او نزدیک می‌شوم به سمتم می‌آید، سلام می‌کند و دست هایش را جلو می‌آورد تا پلاستیک ها را از دستم بگیرد و به گمان خودش یک خودی به من نشان دهد. جواب سلامش را می‌دهم و آرام می‌گویم:
ـ ممنون خودم میارم.
بعد هم خودم را کنار می‌کشم و به راهم ادامه می‌دهم. من این‌گونه هستم که حتی اگر در حال مرگ هم باشم، از چنین آدم سوءاستفاده‌گری کمک نخواهم گرفت! برای همین تندتر قدم برمی‌دارم و توجهی به او نمی‌کنم. او هم با فاصله از من راه می‌رود و همه‌اش حرف های صدمن یه غاز می‌زند.
ـ خواهش می‌کنم... پروا خانم بذارید کمک‌تون کنم... دست‌هاتون درد می‌گیره ها... چرا اخم می‌کنی؟ دخترخانم؟ دختر خوشگل که نباید اخم کنه! باید بخنده... پروا خانم...
دلم به حالش می‌سوزد. برای همین پاسخ می‌دهم:
ـ ببخشید ما مهمون داریم... باید زودتر برم... به مادرتون سلام من رو برسونید.
ـ چشم حتماً... رو چشمم... امر دیگه...
جلوی در ساختمان رسیده‌ایم. با شنیدن "امر دیگه" سرم را برمی‌گردانم و نیم نگاهی بی‌معنی به او می‌اندازم. زنگ را می‌فشارم و بعد از باز شدن در، وارد ساختمان می‌شوم. او همان‌جا جلوی در ایستاده و با یک لبخند مضحک خیره‌ام مانده است.
از این نوع پسران زیاد دیده ام؛ تقریباً هر روز در کوچه و خیابان. البته سروش، او هیچ‌گاه رفتار هوشمندانه‌ای نداشته و همیشه رفتار و گفتارش احمقانه بوده است. به هیچ عنوان نمی‌توانم بگویم که او پسر بدی‌ست؛ اما می‌دانم که عقلی در کله‌اش ندارد. یک تهی‌مغز به تمام معناست! شاید هم واقعاً شیرین‌عقل باشد!
جلوی در می‌ایستم و پرنیان می‌آید و وسایل را از دستم می‌گیرد. کفش‌هایم را از پا در می‌آورم و وارد خانه می‌شوم. با خاله رستا که مدت ها بود یکدیگر را ندیده بودیم، سلام و احوال‌پرسی می‌کنم. خاله می‌گوید:
ـ پروا جان چرا زحمت کشیدی... ما دیگه می‌خواستیم بریم خونه... حالا شام می‌موند واسه یه روز دیگه.
ـ نه خاله جون چه زحمتی؟ شما که زیاد خونۀ ما نمی‌آیید!
همان‌طور که ماسکم را از روی صورتم برمی‌دارم، صدایش را می‌شنوم:
ـ والا پروا جان یه ذره به خاطر این بیماری که می‌گن دورهمی نگیرید و از این حرف‌ها، یه ذره هم پیش خودم می‌گم تو که سرکار میری، روناک هم که وضعیتش این‌طوریه، اون بچه پرنیان هم که درس داره.
او توضیح می‌دهد و عذر و بهانه می‌آورد. اما چیزی که واضح است این است که در این چند سال اخیر، خاله خیلی کم با ما رفت و آمد می‌کند و حقیقتاً دلیلش هم برایم آشکار نیست؛ چون هیچ‌گاه نپرسیدم. البته همیشه با خودم فکر می‌کردم که چرا خاله هیچ‌وقت با مادرم مانند بقیه خواهرها صمیمی نیست! این‌که چرا وقتی به خانۀمان می‌آید باید با او مانند مهمانان رسمی رفتار کنیم، نباید با او صمیمی باشیم و بنشینیم یک غذای ساده دور همدیگر بخوریم و از هر دری سخن بگوییم. چرا او همیشه سرسنگین رفتار می‌کرده است؟ به خاطر تمکّن و ثروتی که دارد یا این‌که موضوع دیگری در میان است؟
ـ بله درست می‌گی خاله جان. واقعاً همین‌طوره... البته من که فعلاً بیکارم.
با تعجب می‌گوید:
ـ جداً پروا؟ مگه تو آرایشگاه کار نمی‌کردی؟
ـ چرا اما به خاطر کرونا و کسادی بازار انداختنم بیرون.
ـ ای بابا... حالا چی‌کار می‌کنی؟
ـ فعلاً امروز که چندتا جا رفتم اما استخدام نشدم.
ـ الهی... بذار ببینم من می‌تونم کاری برات پیدا کنم یا نه.
واقعاً؟ او می‌تواند برایم کار پیدا کند؟
با خوشحالی می‌گویم:
ـ جدی خاله؟ می‌تونی؟
ـ باید ببینم پروا جان...
شتاب‌زده می‌گویم:
ـ ببخشید خاله بذار من یه دوش بگیرم... بعدش مُفصل با هم حرف بزنیم.
ـ باشه عزیزم.
یاد پسرخاله‌ام می‌افتم. اثری از او نیست! از خاله می‌پرسم:
ـ راستی پسرخاله‌م کجاست؟
ـ رفته بیرون... پسره دیگه... یه جا بند نمی‌شه!
لبخند می‌زنم و می‌گویم:
ـ آهان.
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
به اتاق‌خواب می‌روم و جلوی در حمام می‌ایستم. شال، مانتو، شلوار و تیشرتم را در‌ می‌آورم و همه را در سبد لباس‌های چرک می‌اندازم. وارد حمام می‌شوم و پرنیان را صدا می‌زنم تا به اتاق بیاید. سراسیمه می‌رسد و می‌گوید:
- بله؟ چیه؟
- اول میوه ها و کاهو ها رو تمیزِ تمیز می‌شوری... بعد شروع می‌کنی شام درست کردن تا من از حموم بیام... فهمیدی؟
با اعتراض می‌گوید:
- اِ آبجی... من حوصلۀ شام درست کردن ندارم... خودت از حموم که اومدی درست کن.
با خونسردی حرف ظهرش را به خودش بر می‌گردانم:
- باید حوصله داشته باشی! بعدش هم... تا من از حموم در بیام دیر می‌شه... چرا عادت داری سر هر چیزی چونه برنی؟
- نه نه، این چونه زدن نیست... من کار های دیگه رو انجام می‌دم اما شام رو خودت میای درست می‌کنی... فهمیدی؟
بحث کردن با این دختر هیچ فایده و نتیجه‌ای ندارد! او همیشه مثل یک دیکتاتور عوضی رفتار می‌کند. به ناچار تسلیم می‌شوم و می‌گویم:
- خیلی خب... فقط از جلوی چشم‌هام دور شو!
سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌گوید:
- متأسفم برات...
بعد از گفتن این جمله، برایم یک چشم‌غرّه می‌رود، رویش را بر می‌گرداند و از اتاق خارج می‌شود. کاملاً از دستش ناراحت شده ام؛ اما مطمئنم ذره ای برایش اهمیت ندارد! زیر لب زمزمه می‌کنم:
- خدا عقلت بده دختر.
ظاهراً باید سریع یک دوش مختصر بگیرم تا آماده کردن شام بیش از این به تأخیر نیافتد.
بعد از حدود بیست دقیقه از حمام بیرون می‌آیم، حوله ام را تن می‌زنم و به طرف کمد لباس هایم حرکت می‌کنم. در همین حین صدای پسرخاله‌ام تیام را می‌شنوم که می‌گوید:
- آره خاله... البته مواقعی که خودش نیست می‌رم... چون خودش به تازگی عضو یه گروه موسیقی شده... خیلی وقت‌ها نیست و می‌ره دنبال کارهاش.
صدای مادرم را می‌شنوم که می‌گوید:
- خاله جون پس مسئولیت تو خیلی زیاد شده... تو هم کم سن و سالی... حالا می‌تونی خوب از پس اداره کردنش بر بیای؟
- بله... چرا نتونم... من شونزده سالمه... تازه ارمیا با این‌که خیلی از من بزرگ تره اما یه جورهایی بهترین رفیقم محسوب می‌شه... مثل داداشمه... وقتی موضوع رو بهم گفت نتونستم نه بیارم... چون بین بقیۀ رفقاش به جز من کسی دیگه ای نبود که آرایشگری بلد باشه!
- آهان که این‌طور... ولی خیلی مراقب باش چون این بیماری اصلاً با کسی شوخی نداره...
- آره خیلی رعایت می‌کنم.
- حالا حقوق هم می‌ده بهت؟
- آره... البته با اصرار خودش... من که واقعاً نیازی ندارم و حاضر بودم مرامی کار کنم... اما اون خودش گفت که این‌طوری نمیشه و باید حتماً مثل یه دستیار بهم حقوق بده.
همین‌طور که در حال لباس پوشیدن هستم پوزخند می‌زنم. این یک الف پسر بچۀ شانزده-هفده ساله عرضه‌اش از من بیشتر است! من در حالی که به شدت نیاز دارم تا یک کار خوب با حقوق بالا پیدا کنم، آن‌قدر تنبل و بی‌خاصیت هستم که خیلی زود از همه چیز ناامید می‌شوم. مثل همین امروز صبح که مانند احمق‌ها در خیابان‌ها می‌چرخیدم و آیۀ یأس می‌خواندم که چرا هیچ آرایشگاهی مرا استخدام نمی‌کند. یا همین بعد از ظهر که نزدیک بود از شدت ناامیدی وسط خیابان بزنم زیر گریه؛ آن هم گریه‌ای شدید. مخصوصاً وقتی که باران شروع به باریدن کرده بود، میل به های های گریستن در من تقویت شده بود.
من به طور کامل می‌پذیرم که رفتار هایم درست مانند یک سیب‌زمینی است؛ بی‌تحرک و بی‌بخار! یک شخصیت کلیشه‌ای و ناپخته. وقتی سرور خانم با دلسوزی و مهربانی می‌گوید که نگرانم بوده و به همین خاطر تماس نگرفته تا به آرایشگاه بروم، من مثل احمق ها بلافاصله مزخرفاتی را تحویلش می‌دهم که حال مثل موریانه به جان خودم می‌افتم و ذات سرزنشگرم مرا به خاطر این حماقت ملامت می‌کند. می‌بایست همان ظاهر حرف سرور را در نظر می‌گرفتم و باطن و مفهوم کنایی آن را به روی مبارکم هم نمی‌آوردم و با پررویی به کارم ادامه می‌دادم. چرا باید سرور را درک می‌کردم؟ چرا باید همیشه همۀ افراد دور و اطرافم را بفهمم ولی آن‌ها به اندازۀ سر سوزن برای دغدغه هایم ارزش قائل نباشند و درکم نکنند؟ مگر آن زن از دماغ فیل افتاده، همان مدیر آرایشگاهی که هنوز چشمم در آن مانده است، خودش چه بود که بخواهد با آن صدای نازک و تودماغی‌اش برایم کلاس بگذارد و بگوید که آرایشگرهایشان همگی رزومۀ کاری دارند و تو اگر سواد درست و حسابی نداری و تا به حال در جای باکلاسی کار نکرده ای و حتی ظاهر شیکی هم نداری، نمی‌توانی در این‌جا استخدام بشوی! باید همان موقع مثل یک سلیطۀ عوضی رفتار می‌کردم و او را می‌شستم و روی بند رخت آویزان می‌کردم! نه این‌که حالا این‌چنین خودخوری کنم!
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
[ فصل دوم ]

یک هفتۀ تمام را با این افکار تلف می‌کنم. کل این یک هفته تقریباً سگی‌ترین ورژن زندگی‌ام بوده است. البته اگر آن زمانی که پدرم تازه به زندان افتاده بود را در زندگی‌ام فاکتور بگیرم.
ظهر از خواب بیدار می‌شوم، با مو های ژولیده و صورتی کثیف و چشمانی قی کرده به سمت آشپز خانه می‌روم، پشت میز کوچک غذا خوری می‌نشینم و لقمه‌ای نان در دهانم می‌گذارم و پشت‌بندش آن را با یک فنجان چای فرو می‌برم. بعد حدود یک ساعت همان‌جا در همان حالت می‌نشینم و عمیقاً به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شوم! بعد هم به طرف تنها اتاق خواب خانۀمان می‌روم و با زور و کتک‌کاری پرنیان را بیرون می‌اندازم و در را کامل پشت سرم می‌بندم. روی زمین می‌نشینم و به دیوار رو‌به‌رویم خیره می‌شوم!
سکوت بیمارگونه‌ای تمام خانه را فرا گرفته است. تنها گاهی صدای چند کلمه صحبت کردن مادر و پرنیان، این سکوت غریب را می‌شکند. من اما کاری بهتر از نشستن در کنج دلگیر اتاق و گوش دادن به موسیقی مورد علاقه‌ام پیدا نمی‌کنم. هر زمان هم برای کاری از اتاق خارج می‌شوم، مردمک‌های مادر از کتاب پیش‌‌رویش جدا و به من دوخته می‌شود. نگاهی سرزنش‌آمیز به من می‌اندازد و دوباره به صفحۀ کتاب خیره می‌شود. او هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید و به همین دلیل این روزها کمی عصبی‌تر به نظر می‌رسد؛ البته فکر می‌کنم قبلاً هیچ‌گاه این‌طور عصبی نبوده است! همچنین می‌دانم که او بیش از هر چیزی نگران اجاره خانه است. واقعاً هم جای نگرانی دارد. می‌توانم پیش‌بینی کنم که ما حدود چند روز دیگر باید خانه‌ای که در آن‌جا زندگی می‌کنیم را تخلیه و آوارۀ خیابان شویم! البته اگر مادر کمی غرورش را کنار بگذارد و حاضر شود رو بیندازد که مدتی در خانۀ خاله و عمو و ... زندگی کنیم این فرایند اندکی به تأخیر خواهد افتاد.
با وجود تمام این نگرانی‌ها و مشکلات، من یک هفته را به‌ طور کامل مثل یک خرس تنبل زندگی کرده‌ام. البته ابداً از این موضوع خجالت‌زده یا پشیمان نیستم. چون آن‌قدر منفی‌بافی کرده‌ام و به حوادث ناگوار اندیشیده‌ام که دیگر هیچ انگیزه‌ای برای بهتر کردن زندگی‌ام ندارم. حتی دیگر به کار کردن در یک آرایشگاه هم فکر نمی‌کنم.
در واقع من هیچ شانسی برای پیدا کردن یک کار جدید ندارم! چون تمام ایده‌ها را بررسی کرده‌ام و واقعاً به نتیجۀ مطلوبی نرسیده‌ام. اگر هم بخواهم منطقی فکر کنم، وقتی دیده و شنیده‌ام که بعضی از تحصیل‌کرده‌ها با مدارک دانشگاهیِ سطح بالا در خیابان دستفروشی می‌کنند، یا در بهترین حالت در یک مغازۀ موبایل فروشی موبایل ها را دستمال می‌کشند، پس من هم می‌بایست در این شرایط که یک ویروس شبیه ویروس زامبی به سرعت در تمام کشور شیوع پیدا کرده، توقعم را پایین بیاورم و ... . صدای باز شدن در باعث می‌شود رشتۀ افکارم پاره شود. پرنیان است که با حالتی حق به جانب آمده و دست به سینه مقابلم ایستاده است. می‌پرسد:
- تو مشکلت چیه؟
بی‌آن‌که جوابی بدهم با بی‌تفاوتی و حالتی که می‌گوید " حرف حسابت چیست؟ " به او خیره می‌شوم. ادامه می‌دهد:
- الآن بابا خیلی وقته که افتاده زندان... من که حداقل با این موضوع کنار اومدم و کاملاً به نبودن اون عادت کردم... اصلاً می‌دونی چیه؟ دارم سعی می‌کنم کم کم فراموش کنم پدری داشتم...
پدر را فراموش کند؟! بلافاصله می‌گویم:
- خفه شو!
عصبی می‌خندد و می‌گوید:
- آره هر وقت حرف حق رو می‌زنم فقط همین کلمه رو می‌شنوم... اما واقعاً برات متأسفم پروا... تو هیچ وقت متوجه نشدی و نخواهی شد که من هم به اندازم خودم کار کردم و همچنان کار می‌کنم و دارم پول در میارم... اما تو همیشه بهم شک می‌کردی که دارم چی‌کار می‌کنم؟ کجا می‌رم؟ با کی می‌رم؟
ابرو هایم از تعجب بالا می‌پرد. به خاطر درآوردن پولی که صرف قِر و فِر خودش شده بر سر من منت می‌گذارد؟ درضمن من بهتر از هر کسی می‌دانم که پرنیان جدیداً کارهای مرموزی می‌کند، اما شاید هیچ‌وقت نتوانم بفهمم که دقیقاً چه کار می‌کند!
با صدای آرام و ضعیفی می‌گویم:
- آره، من به خاطر این موضوع تو رو تحسین می‌کنم... اما درآمد تو حتی یک بار هم صرف خرج و مخارج خونه نشده... حتی یادته پارسال یه بار پول فروش دستبند هایی که درست کرده بودی رو با این‌که اجاره خونه عقب افتاده بود و ما هیچ پولی نداشتیم، برداشتی و رفتی آت‌وآشغال خریدی؟
با شنیدن این حرف کاملاً زبانش قفل می‌شود و دیگر نمی‌داند باید چه جوابی بدهد. بنابراین با پررویی می‌گوید:
- اصلاً خوب کردم... فعلاً که می‌بینی تو عرضۀ همون هم نداری و همه‌ش بهونه میاری که وضعیت برای کار پیدا کردن مناسب نیست در حالی‌که من همین الآنش هم دارم کار می‌کنم و احتمالاً خیلی زود بتونم اجاره خونه رو جور کنم!
 
آخرین ویرایش:

تیرانا

کاربر حرفه ای
نویسنده
49
528
1,141
- اون‌وقت از کجا؟ چه طوری؟
- اونش دیگه به تو ربطی نداره!
با صدای بلند پوزخند می‌زنم. با چشم‌غرۀ غلیظی رویش را برمی‌گرداند و از اتاق بیرون می‌رود.
تصمیم می‌گیرم کمی از این قرنطینۀ احمقانه‌ای که برای خودم ساخته‌ام بیرون بیایم و نفسی تازه کنم. با کرختی از جایم بر می‌خیزم، سریع لباسی می‌پوشم و ماسک می‌زنم. به طرف در ورودی که حرکت می‌کنم، مادر می‌پرسد:
- کجا می‌ری دخترم؟
- بیرون!
مقداری مکث می‌کند و من همچنان خیره به او منتظر می‌مانم تا ببینم چه چیزی می‌خواهد به من بگوید.
- الآن که غروبه... اگه می‌خوای بری دنبال کار بهتر بود از صبح می‌رفتی یا این‌که صبر کنی فردا صبح بری.
غیرمستقیم می‌گوید که باید حتماً دنبال کار بگردم. بله، این وظیفۀ اصلی من در این بازۀ زمانی است. اگر این وظیفه را انجام ندهم، پس باید سرم را بگذارم و بمیرم!
- می‌دونم الآن دیره. می‌خواستم برم بیرون هوا بخورم. فعلاً خداحافظ.
- مراقب خودت باش. جاهای شلوغ نمون.
سرم را مانند بچه های خوب تکان می‌دهم و "باشه"ای می‌گویم.
همین که در را می‌بندم و به سمت آسانسور حرکت می‌کنم، درهای آن باز و جناب آقای سرافراز، صاحب خانۀمان از آن خارج می‌شود. درست مقابلم می‌ایستد. آقای سرافراز یک مرد حدوداً سی و خورده‌ای ساله است و تمکّن از سر و رویش پیداست. با چشم هایم ظاهرش را می‌کاوم. کت و شلوار بسیار شیکی به تن دارد، هیچ ماسکی بر صورت ندارد، موهایش به سمت بالا حالت داده شده است و عطر تند و خوشبویی از جانب او به مشام می‌رسد. او بسیار جذاب است به طوری که کاملاً محو ظاهر و قد و بالایش شده‌ام. وقتی به خودم می‌آیم که او با حالت با مزه‌ای خیره‌ام شده است و به نظر می‌رسد که دقیقاً می‌خواهد مطلب مهمی را به من بگوید. آرام و خجول سلام می‌کنم و منتظر می‌شوم ببینم حرفش چیست.
- سلام خانم محمدی. احتمالاً من رو به خاطر می‌آرید درسته؟
- بله بله... چه‌طور شما رو نشناسم...
لبخند جذابی کنج لبش نمایان می‌شود.
- خیلی با تعجب به من نگاه می‌کردید؛ برای همین فکر کردم من رو نمی‌شناسید و از اون‌جایی که خیلی کم این طرف ها آفتابی می‌شم، این بود که همچین فکری کردم.
حرف یا جوابی برای گفتن به ذهنم نمی‌رسد. لبخند خجولی می‌زنم که ادامه می‌دهد:
- امروز مدیر این ساختمون با من تماس گرفتن و گفتن که یه مشکل کوچیک پیش اومده؛ من هم اومدم تا رسیدگی کنم.
ثانیه ای مکث می‌کند و بدون این‌که چهره‌اش از حالت شوخ‌طبعی خارج شود، با بی‌رحمی تمام ادامه می‌دهد:
- باید من رو ببخشید که این رو میگم اما احتمالاً خودتون هم در جریان هستید که سه ماهه اجاره خونه رو پرداخت نکردید!
ابداً ناراحت یا آزرده‌خاطر نمی‌شوم؛ چراکه احتمال می‌دادم دیر یا زود به سراغمان می‌آید؛ اما احتمال نمی‌دادم که با دیدن او این‌چنین ضایع بازی در بیاورم و با چشمان ورقلنبیده به او زل بزنم و وراندازش کنم، تا جایی که خودش هم از این حرکت مضحکانۀ من خنده‌اش بگیرد.
بلافاصله دهانم باز می‌شود که بگویم "چشم، پرداخت می‌کنیم"، اما جلوی خودم را می‌گیرم تا این حرف دور از ذهن را به زبان نیاورم. باید اول حرفش را به طور کامل هضم کنم. حس می‌کنم هنوز متوجه حرفش نشده‌ام. ذهنم کاملاً درگیر شده است؛ او برای چه آمده؟ و چه گفته است؟
او آمده و به طور مستقیم اجاره خانه را طلب می‌کند! این واقعیت تلخ را چند بار در ذهنم تکرار می‌کنم تا تجزیه و تحلیلش کنم. ناگهان دنیا روی سرم خراب می‌شود! آن چیزی که من و مادر و احتمالاً خواهرم از آن می‌ترسیدیم نزدیک است اتفاق بیوفتد؛ از دست دادن خانه، آوارۀ کوچه و خیابان شدن و نداشتن حتی یک ریال برای اجارۀ خانۀ جدید!
زمانی که از فکر بیرون می‌آیم در کمال تعجب می‌بینم که او دیگر مقابلم حضور ندارد. تنها صدای گنگ خداحافظی‌اش در گوشم می‌پیچد. آسانسور در حال پایین رفتن است. انگار شخصی مرا هول می‌دهد تا به او برسم و حداقل حرفی بزنم. برای همین با تمام سرعت از پله ها سرازیر می‌شوم. زمانی که به پاگرد آخرین پله می‌رسم نفس نفس زنان او را صدا می‌زنم:
- آقای سرافراز...
در حالی که به سمت در خروجی می‌رود، با شنیدن صدای من با تعجب می‌چرخد، سؤالی نگاهم می‌کند و راه طی کرده را دوباره برمی‌گردد. درست مقابلم می‌ایستد تا ببیند حرف حسابم چیست.
زبانم انگار قفل شده و هیچ ایده‌ای برای این‌که چرا به دنبال او آمده‌ام و چرا صدایش زده‌ام به ذهنم نمی‌رسد. با بدبختی می‌گویم:
- شما می‌دونستید پدر من تو موزه کار می‌کرد؟
مستقیم به صورتش زل می‌زنم. به نظر می‌آید در ذهنش دنبال پیدا کردن جواب این سؤال است که چرا چنین چیز بی‌معنی و مسخره‌ای گفته‌ام.
- نه نمی‌دونستم... چه طور؟
 
آخرین ویرایش:
  • 23پارت
  • 1Kبازدید
  • neginhosseiniناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور
  • 23پارت
  • 1Kبازدید
  • neginhosseiniناظر رمان
  • پریسا یاسائیطراح کاور