Drag to reposition cover

در دست تالیف رمان ژینکو

  • 12پارت
  • 762بازدید
  • یاسمن تقویناظر رمان

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
به‌نام خدا

نام رمان: ژینکو
نویسنده: بهاره غفرانی
ژانر: اجتماعی
خلاصه: آسمان غفوری که پدر و مادرش را در سال گذشته از دست داده است، با برادر خود که به اختلال اوتیسم دچار است، در خانه‌ای حیاط‌مشترک و در همسایگی نامزدش حبیب زندگی می‌کند. او و نامزدش برای امرار معاش مجبور به دستفروشی در مترو هستند تا این که حبیب راننده‌ی زنی به نام کاملیا می‌شود و...
 
آخرین ویرایش:

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
خم شد و بند کفش آرمان را بست. یک بار دیگر هم گره زد تا مطمئن شود که دیگر باز نمی‌‌شود. لبخندی بر لب نشاند و برخاست و نگاهش را به او داد:
- دیگه سفارش نکنم‌ها! امتحانتو که دادی، سریع بیا بیرون. من باید برم سرکار. باشه؟
آرمان آرام سر تکان داد و باشه‌ای زمزمه کرد. آسمان روی پنجه‌ی پاهایش ایستاد و با همان لبخندی که انگار چسب لبش شده بود، گونه‌ی برادرش را بوسید. آن روز، برادرش آخرین امتحانش را می‌داد تا دیپلم بگیرد و آسمان از شدت ذوق، اشک در چشمانش حلقه بسته بود. می‌دانست که پدر و مادرشان به آرزویشان می‌رسند؛ هر چند که یک سال پیش چشم از دنیا فرو بسته بودند!
سرانجام دل از آرمان کند و اجازه داد که او به سمت مدرسه‌اش برود. با عشق به او نگاه می‌کرد که حبیب از پشت سرش پوفی کشید و چنگی به موهایش زد. گاهی از این عشق بی حد و مرز آسمان به آرمان حرصش می‌گرفت.
- نمی‌خوای دل بکنی؟ رفت دیگه.
آسمان سمت حبیب چرخید و چشم به او دوخت. خندید و سمتش رفت:
- دل بکنم؟ امروز آخرین امتحانشو می‌ده و بعدش هم دیپلم می‌گیره. می‌دونی مامان و بابام چقدر دلشون می‌خواست این لحظه رو ببینن؟
اشکی را که می‌خواست روی گونه‌اش چکه کند، زدود و نگاه به چشمان غضبناک حبیب انداخت:
- تو برو حبیبیم. منم خودم میام... برو به کارت برس عزیزم.
حبیب نیشخندی زد و دست به سینه رویش را سمت دیگری چرخاند:
- با هم می‌ریم. کی شده جدا جدا بریم؟
آسمان لبش را گزید:
- نمی‌شه که. از کارت می‌مونی؛ برو، خب؟
حبیب پر آه نفسش را بیرون فرستاد. به درستی نمی‌دانست که در برابر رفتارهای آسمان با آرمان چه واکنشی نشان دهد. تنها حسش این بود که دختر دوست‌داشتنی رویاهایش، بیشترین وقتش را به برادرش اختصاص می‌دهد. هر چند که گاهی حق می‌داد؛ اما واقعاً از این مسئله ناراحت بود. چانه بالا داد و گفت:
- نه منتظر می‌مونم. آرمانو می‌رسونیم خونه بعد می‌ریم.
آسمان با درماندگی نگاهش را بین در مدرسه و حبیب چرخاند. مرغ حبیب یک پا داشت و وقتی می‌گفت صبر می‌کند، یعنی این کار را بی‌برو برگرد انجام می‌دهد. کنارش رفت و مثل او به دیوار آجر سه سانتی پشت سرشان یله داد. سرش را بالا گرفت و به آسمان آبی و خورشید سوزانش نگاهی انداخت. پلک بست و سرش را پایین انداخت:
- دخلم به خرجم نمی‌خوره حبیب. کلافه شدم به خدا.
حبیب که انگار منتظر این حرف بود، مثل کبریتی که روشن می‌شود، شعله کشید:
- معلومه که نمی‌خوره. چند بار گفتم بی‌خیال اون کلاس‌های مسخره و روان‌پزشک شو؟ کو گوش شنوا؟!
خون آسمان از شنیدن آن حرف‌های تکراری به جوش آمد. تکیه‌اش را از دیوار برداشت و با دلخوری به نامزدش نگاه کرد:
- نمی‌خوای بس کنی؟‌ چند بار بگم لازمه که ببرمش؟ ها؟‌ چند بار آخه؟
حبیب خواست بگوید که بردن آرمان به آن کلاس‌ها هیچ فایده‌ای ندارد، اما از گفتنش پشیمان شد و سکوت اختیار کرد. آسمان که جوابی نگرفت، پشت چشمی نازک کرد و لب جدول نشست. حبیب هم کنارش جای گرفت و خواست دلجویی کند. سرش را خم کرد تا چهره‌ی مهتابی و چشمان آبی آسمان را ببیند:
- می‌خوای همین جا بساط کنیم آسی؟
 
آخرین ویرایش:

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
چشمان گرد آسمان، خیره به دهان او شد:
- این جا؟ جلوی مدرسه‌ی آرمان؟!
حبیب خندید و سر به بله جنباند:
- آره خب. ایرادش چیه؟‌
آسمان نگاه چپی حواله‌اش کرد و روی از او برگرداند:
- می‌خوای همه بفهمن خواهر آرمان دست‌فروش و بدبخته؟ انتظار داری آرمانو جلوی هم‌کلاسی‌هاش سکه‌ی یه پول کنم؟
حبیب شانه بالا انداخت و به غرورش برخورد. نگاه از آسمان کند و نجواکنان به زبان آورد:
- باشه هر طور میلته. ولی دست‌فروشی عار نیست. من و حجت از بچگی دست‌فروشی و حمالی می‌کردیم. حمید هم که الان دیگه چهارده سالشه، داره دستفروشی می‌کنه. چیز بدی نیست که بابتش خجالت بکشی.
دلش خنک نشد که ادامه داد:
- البته خب ما مثل شما لای پر قو بزرگ نشدیم که این چیزا رو عار بدونیم.
آسمان با کتانی نیمه‌سالمش، لگدی به ساق پای حبیب زد:
- من لای پر قو بزرگ شدم؟‌! بابای بی‌چاره‌ی من یه کارگر ساده بود که دستش موند زیر دستگاه و از کار بی‌کار شد. بعدش هم اومدیم ور دل خودتون توی اون خونه مستأجر شدیم. به این می‌گن لای پر قو؟
حبیب بدون این که نگاهی به او اندازد، پوزخندی پر صدا زد:
- نسبت به ما پادشاهی می‌کردین خب. یه بار بابات خونه‌ی سابقتونو بهم نشون داده بود. از این نقلی حیاط‌دارا بود. نه مثل الان که همه‌مون توی اون گودی کثافت کپه‌ی مرگمونو می‌ذاریم. آسی آخرش کپک می‌زنیم و بو می‌گیریم؛ میان لاشه‌مونو جمع می‌کنن به قرآن.
آسمان سرش را خم کرد تا تمام‌رخ حبیب را ببیند. تبسمی روی لب هایش نشاند و گفت:
- این جوری نگو دیگه. خدا بزرگه. بده الان کنار همیم؟ همسایه‌ی اتاق به اتاقیم؟ بقیه دختر پسرا از خداشونه با زیدشون همسایه اتاق به اتاق بشن.
حبیب از نمک حرف او به خنده افتاد. سرش را پایین گرفت و نگاهش به کفش‌های نامزدش انداخت:
- باز اینا رو پوشیدی؟
آسمان چشمانش را از حبیب دزدید و سر به زیر شد. حبیب پر غیظ افزود:
- امشب می‌ریم خودم واسه‌ت کفش می‌خرم. به تو باشه همه‌ی پولاتو خرج دوا درمون آرمان می‌کنی.
آسمان سر بلند کرد و دهانش به مخالفت باز شد که حبیب دستش را بالا برد و دعوت به سکوتش کرد:
- هیچی نمی‌گیا. به اندازه‌ی کافی از دستت شاکی‌ام.
آسمان از روی ناچاری لب روی هم فشرد و ساکت ماند. نمی‌دانست چقدر باید صبر کند تا حبیب و آرمان با هم کنار بیایند! یک‌دیگر را دوست نداشتند و مدام به هم حسادت می‌کردند. سرانجام پس از نیم ساعت آرمان از مدرسه خارج شد. چهره‌اش نه خوشحال بود و نه ناراحت. آسمان به سمتش پا تند کرد و بازوهایش را گرفت:
- آرمان جان چطور بود امتحانت؟
آرمان چشم به او دوخت و سر تکان داد:
- بد نبود.
آسمان با نگرانی نگاهش کرد:
- قبول می‌شی؟
آرمان که سر تکان داد، نفسی از سر آسودگی خیال کشید و دست در دست برادرش، سمت حبیب چرخید، اما آرمان تکان نمی‌خورد و سر به زیر با انگشتانش روی ران پایش ضرب گرفته بود. این یعنی چیزی آزارش می‌داد و به احتمال زیاد، آن مسئله‌ی آزاردهنده، حضور حبیب بود. با این حال آسمان سعی کرد خودش را به آن راه بزند.
 

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
- چرا نمیای؟ وسایلتو جا گذاشتی؟
آرمان سر به نه تکان داد و از نگاه کردن به حبیب امتناع ورزید:
- خودمون بریم... من و تو.
آسمان آهی جان‌سوز کشید و با ملایمت دست آرمان را کشید:
- باز شروع کردی؟ آرمان جان! حبیب نامزدمه؛ باید بهش عادت کنی.
آرمان بدون هیچ حسی سرش را به جهت مخالف چرخاند و نگاه از خواهرش کند. حبیب که احتمال داد بحث آسمان و آرمان به خاطر حضور اوست، جلوتر رفت و با لبخندی گشاد رو به آرمان گفت:
- آرمان جون پس چرا نمیای بریم داداش؟
آرمان نگاهش نکرد و هدفونش را از داخل کوله‌اش درآورد و روی گوش‌هایش گذاشت. آسمان با درماندگی نگاهی بین او و نامزدش رد و بدل کرد و با بغضی نهفته رو به حبیب گفت:
- تو برو. من خودم آرمانو می‌رسونم میام خداحافظ.
دست برادرش را گرفت و راه افتاد. حبیب هم از سمت دیگر او، هم‌گامش شد. سرش را سمت آسمان خم کرد و میرغضب از میان دندان‌های چفت یک‌دیگرش گفت:
- از این کارت اصلاً خوشم نیومد.
آسمان نگاه خیسش را به حبیبی که داشت لحظه به لحظه از او دورتر می‌شد داد. بغضش را پس زد و دست برادرش را محکم‌تر گرفت:
- بستنی می‌خوری آرمان؟
آرمان نگاهش کرد و سر به بله تکان داد. آسمان اخمی کم‌رنگ تحویلش داد و گفت:
- نگفتم با سر جواب نده؟ حرف بزن آرمان! حالا بگو ببینم بستنی می‌خوری؟
آرمان چون مردهای پا به سن گذاشته و مثل همیشه ربات‌گونه و مؤدب اما مغرور پاسخ داد:
- بله، می‌خورم.
آسمان با عشق خندید. گذشتن از خرج ناهارش در برابر شادی آرمان کم‌ترین کاری بود که می‌توانست انجام دهد. جلوی آبمیوه‌فروشی ایستاد و سفارش سه اسکوپ بستنی داد. همراه برادرش پشت میزی نشست و ظرف را جلوی او گذاشت. آرمان نگاهی به ظرف و سپس خواهرش انداخت:
- خودت؟
آسمان با لبخند سر تکان داد:
- من نمی‌خورم. چاق می‌شم واسه عروسیم.
چشمکی حواله‌ی برادرش کرد و او مشغول خوردن شد. چند ثانیه بعد، قاشق پلاستیکی پر از بستنی‌اش را جلوی دهان آسمان گرفت:
- یه قاشق.
آسمان بود و شور و شوقش از صحبت کردن آرمان. چند سالی بود که آرمان توانسته بود آن قدر واضح و کامل صحبت کند. قبل‌ترها جمله‌هایش را کامل ادا نمی‌کرد. به همین خاطر به هیچ وجه راضی نمی‌شد که قید کلاس‌ها و روان‌پزشک را بزند. روان‌پزشک و مشاورش می‌گفتند که برادرش یک اوتیسم ساوانتی است. اعتقاد داشتند در زمینه‌ی موسیقی استعداد خارق‌العاده‌ای دارد، اما پدرشان پول کافی نداشت تا آرمان را به کلاس موسیقی بفرستد؛ مخصوصاً بعد از آن که دستش زیر دستگاه قطع شد و کارخانه‌ای که درش مشغول بود، با دوز و کلک هزینه‌ای برای زندگی آن‌ها متقبل نشدند. آسمان هم با درآمد بخور و نمیری که داشت، نمی‌توانست هزینه‌ی سنگین کلاس موسیقی را پرداخت کند. با یادآوری این موضوع تلخندی روی لبش نشست و گفت:
- فقط چون نمی‌خوام دستتو رد کنم.
دهانش را جلو برد و شیرینی بستنی را زیر زبانش مزه مزه کرد. آخرین بستنی‌ای که خورده بود، یک سال پیش بود. روز قبل از فوت پدر و مادرش در آن اتوبوسی که چپ کرد و... . نمی‌خواست به آن موضوع فکر کند. روان‌پزشک آرمان گفته بود که روحیه‌ی او مهم‌ترین مسئله است. باید حال خوبش را حفظ می‌کرد. پس از این که بستنی‌ برادرش تمام شد، او را به خانه برد و مثل همیشه به زیور خانم، مادر پیر و فرتوت حبیب سفارش کرد که حواسش به آرمان باشد. سیب زمینی آب‌پزی را هم که صبح پخته بود، با کمی پیاز سرخ‌شده قاتی کرد و جلوی آرمان گذاشت:
- بشین غذاتو بخور، بعد هم بگیر یه کم بخواب تا من برگردم.
روی موهای آرمان را بوسید و رفت.
***
 

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
همان جملات همیشگی را می‌گفت. نگاهش به کابین عمومی بود که رستم را دید. بساطش را دست یکی از مسافران که داشت قیمت می‌گرفت، سپرد و سمت رستم رفت. از پشت در شیشه‌ای خم شد و صدایش زد:
- داداش رستم... داداش!
رستم برگشت و نگاهش کرد و بلافاصله گفت:
- احتمالاً تو خط تجریش کهریزکه.
آسمان سری تکان داد و نومیدانه سمت بساطش برگشت. زن یکی از دستبندها را برداشته بود و نگاهش می‌کرد. آسمان گفت:
- می‌خواین ببندم دستتون؟
زن سر تکان داد و آسمان شروع به بستن دستبند کرد. کارش که تمام شد، زن نگاهی به مچ دستش کرد و با لبخند رضایت سر تکان داد:
- خوبه. چقدر می‌شه؟
آسمان قیمت را گفت و پول را گرفت. ساکش را جمع کرد و چند قدمی جلوتر رفت. نزدیک در خروج ایستاد تا در ایستگاه بعد پیاده شود و پی حبیب رود. هنوز چند دقیقه‌ای به توقف مانده بود که زنی داخل مترو داد زد:
- وایستا ببینم دختر! کجا داری می‌ری؟
آسمان برگشت و با کنجکاوی به زنی که سمتش می‌رفت نگاه کرد. انگار که مخاطب او، آسمان بود! ابرو بالا انداخت و پرسشگرانه زن را که صورتش از شدت خشم به سرخی می‌زد نگریست. به آسمان که رسید، بازویش را گرفت و تکانش داد. با یک من اخم تشر زد:
- دستبند منو رد کن بیاد.
آسمان لبخند زد و خواست با ملایمت دستش را بیرون بکشد:
- دستبندتون که دستتونه خانم. همین چند لحظه پیش خودم دور مچتون...
زن میان کلام آسمان پرید و جیغ‌جیغ‌کنان گفت:
- نخیر عزیزم. دستبند طلامو بده. چجوری زدی که من نفهمیدم؟ ها؟
و بلافاصله ساک آسمان را از دستش قاپید و زیپش را باز کرد. آسمان نمی‌دانست چه کار کند! هاج و واج خیره به حرکات زن بود. بغض گلویش را می‌فشرد و اشک را پیشکش چشمانش می‌کرد. زن تمام زیورآلات دستساز آسمان را روی زمین خالی کرد و آسمان با چشمانی گریان خم شد و کف قطار نشست. هق‌هق‌کنان گفت:
- خانم تو رو خدا نرو روش... خانم... مواظب باش. آخ خدا.
در قطار باز شده و همهمه‌ای شده بود. زیورآلاتش خراب و از هم گسسته شدند و کسی زن را از پشت سر صدا زد:
- خانم... دستبندتون به مانتوتون گیر کرده.
آسمان دیگر نه چیزی می‌دید و نه چیزی می‌شنید. زن بدون هیچ حرفی سریع از قطار خارج شد و آسمان با چشمانی اشکبار، تکه‌های باقی مانده از زحمات دستش را جمع می‌کرد و توی ساکش می‌ریخت. مردم با ترحم نگاهش می‌کردند و گاهی نچ‌نچی زیر لب می‌گفتند. زیپ ساکش را که کشید، برخاست و اشک‌هایش را پاک کرد. دختری که کنارش بود گفت:
- چیزی داری من بخرم؟
آسمان لبخندی زد و سر به نه تکان داد:
- نه، همه‌شون موندن زیر دست و پا خراب شدن.
پیرزنی از سمت دیگر گفت:
- خدا نگذره از آدمایی که با آبروی مردم بازی می‌کنن. دخترم بیا این جا من همه رو ازت می‌خرم.
آسمان باز هم سر تکان داد:
- ممنون، ولی من جنس خراب به کسی نمی‌فروشم.
دختری که از دستگیره آویزان بود، گفت:
- خب تقصیر ماست که زدیم جنساتون رو خراب کردیم. بگو هر چقدر می‌شه بدیم. ها؟
آسمان ساک را روی دوشش انداخت. خوشحال بود از این که هنوز هم انسان‌های خوبی دور و برش هستند.
- تقصیر اون خانم بود، نه شما.
قطار به ایستگاه رسید و او پیاده شد. میان خیل عظیم جمعیت پا کشان جلو رفت و روی نزدیک‌ترین صندلی نشست. تن خسته‌اش را به تکیه‌گاه چسباند و چشمانش را بست. سرش را بالا گرفت و نفسی عمیق کشید. بوی عرقی که کل سالن را گرفته بود، شامه‌اش را آزار داد. دلش شکسته بود اما نگذاشت که اشکش چکه کند. او را متهم به دزدی کرده بودند، زحمات دستش را به باد داده بودند و نتوانسته بود چیزی کاسب شود. به خودش گفت که باید دنبال یک شغل دیگر بگردد. شغلی که کمتر آسیب ببیند، کمتر متهم به دزدی شود و کمتر زجر بکشد. در همین افکار غوطه‌ور بود که صدایی آشنا او را به زمان حال پرت کرد:
- آبجی تویی؟!
چشم گشود و سرش را به سمت صدا چرخاند؛ حمید بود.
 

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
با دیدن آسمان سمتش پا تند کرد و به او رسید. نفس‌زنان ساکش را روی زمین گذاشت و پرسید:
- این جا چی کار می‌کنی؟ مگه با داداش نبودی؟
آسمان سر به نه تکان داد و بغضش را بلعید. لبخندی تلخ بر روی لب‌های غنچه‌ای صورتی رنگش نشست و گفت:
- یه زنگ بزن بهش ببین کجاست. با من قهره جواب نمی‌ده.
ابروهای حمید بالا پرید:
- باز هم قهر کردین؟
آسمان آهی کشید و بند کیف خود را میان مشتش فشرد:
- بهش بگو تمام زیورآلاتم نابود شد.
دهان حمید از فرط تعجب باز ماند و تند و سریع، با گوشی قدیمی و نیمه‌خرابش شماره‌ی حبیب را گرفت. دلش به حال آسمان می‌سوخت و گاهی به شدت از دست برادرش کفری می‌شد. رسمش نبود که حبیب نامزدش را در این بحبوحه تنها بگذارد. پس از چند بوق سرانجام حبیب پاسخ داد:
- سلام سریع بگو.
حمید اخمی کرد و با این حال سعی کرد ادب را رعایت کند:
- سلام داداش. جنسای آبجی همه‌شون نابود شده.
صدای فریاد حبیب گوش حمید را پر کرد:
- چی؟ چی شده؟!
حمید موبایل را از گوشش فاصله داد و یک چشمش را تنگ کرد:
- گفتم که. بساطش داغون شده.
حبیب پر غیظ‌تر از قبل پرسید:
- چرا آخه؟ گیج بازی در آورده؟
حمید گوشی را سمت آسمان که داشت با چشمان آبی پر تلاطمش او را نگاه می‌کرد، گرفت:
- بیا بهش بگو چی شده.
آسمان نفسی عمیق کشید و با تردید تلفن همراه او را گرفت و دم گوشش گذاشت. آرام و محتاطانه لب زد:
- سلام.
حبیب تند و حرصی پرسید:
- چی شده بازم؟ همه زلم‌زیمبوهات به فنا رفتن؟
پر بغض پچ زد:
- یکی فکر کرد دزدی کردم. ساکمو برگردوند کف قطار. در قطار هم همون موقع باز شد و همه لهشون کردن.
حبیب عربده زد:
- چی؟ کی بوده؟ صبر کن بیام جد و آباشو بیارم جلو چشمش. دزد خودشه و فک و فامیلش. نگهش دار بیام ببی...
قند در دل آسمان آب شد. لبخندی شیرین میان شوری اشک‌هایش خودنمایی کرد و میان کلام او رفت:
- حبیب جان، زنه رفته. حرص نخور این قدر.
حبیب مثل لاستیکی که پنچر شده باشد، وا رفت و بادش خوابید. صدایش نیز تحلیل رفت و زمزمه‌وار به زبان راند:
- باشه. کجایی بیام اون جا؟
آسمان نشانی را گفت و حمید را راهی کرد.
 

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
زیپ کیف را باز کرد و دوباره نگاهی به زیورآلاتش انداخت. تصمیمش قطعی شد؛ دیگر نمی‌توانست دستفروش بماند. زیپ را کشید و به صندلی تکیه داد. بعد از نیم ساعت حبیب پیدایش شد. سراسیمه سمت آسمان رفت. آسمان با دیدن او، بغضش ترکید و حبیب روبه‌رویش روی زانو نشست.
- چی شدی تو آخه؟ عیب نداره فدای سرت خانمم. الان می‌رم واسه‌ت جنس می‌خرم تا فردا دوباره یه عالمه درست می‌کنیم. هان؟ گریه نکن دیگه... آسی!
آسمان مفش را بالا کشید و سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند. نگاهش را به حبیب دوخت و گفت:
- دیگه تحمل ندارم حبیب. سومین باره بهم تهمت دزدی زدن. می‌فهمی؟ سومین بار!
حبیب برخاست و کنار او نشست. خم شد تا صورت مهتابی آسمان را ببیند و سپس خیره به چشمان دریایی‌اش گفت:
- می‌دونم سخته. به منم از این تهمت‌ها می‌زنن. ولی چاره چیه؟‌ باید تحمل کنیم.
آسمان بالاتنه‌اش را سمت او چرخاند و با چهره‌ای باز شده گفت:
- حبیب بیا بی‌خیال دستفروشی بشیم. بریم یه کار دیگه. دیپلم که داریم. لااقل...
حبیب میان کلام او رفت و با غیظ گفت:
- آخه چه کاری به ما می‌دن؟ فکر کردی دیپلم داریم هنر کردیم؟ الان به پایین‌تر از فوق‌لیسانس نگاه هم نمی‌کنن دختر.
آسمان با ذوق سر تکان داد. تمام غمش دود شده و به هوا رفته بود.
- حالا بیا امتحان کنیم شاید شد. باشه حبیب؟ یه امتحان کوچولو.
حبیب با این که چندان مایل نبود، آرام سر تکان داد:
- فقط دو روزها! وگرنه از خرجمون می‌مونیم.
آسمان با لبخندی ملیح رضایتش را اعلام کرد. همراه حبیب شد و چند قلم جنس باقی مانده‌ی او را به کمک هم در قطاری فروختند و بعد هم خسته‌تر از همیشه راه خانه را پیش گرفتند. حبیب جلوی مغازه‌ی قدیمی و رنگ‌رو رفته‌ی حسن کفاش ایستاد و رو به آسمان گفت:
- بیا این جا یه کفش واسه‌ت بگیرم.
آسمان با خجالت و سر به زیر نجوا کرد:
- نه حبیب. خودم بعداً می‌خرم.
بازوی آسمان را کشید و او را داخل مغازه انداخت:
- برو تو کم دلبری کن.
آسمان نگاه از چشمان میشی رنگ و صورت استخوانی جذابش کند و داخل رفت. چیزی در دلش زیر و رو شد. این محبت‌های کوچک حبیب را هیچ گاه فراموش نمی‌کرد. همیشه به وقت نیاز دستش را می‌گرفت و یاری‌اش می‌کرد. بی‌آن که منتی سر آسمان بگذارد، پناه و تکیه‌گاهش بود. آسمان در دلش خدا را سپاس گفت که قبل از فوت پدر و مادرش نامزدی‌اش با حبیب قطعی شده بود. قرار بود روز بعد از سالگرد پدر و مادرش با حبیب ازدواج کند؛ یعنی دو ماه بعد. نه او جهیزیه داشت نه جیب حبیب پر پول بود. تنها عشق بود که با هم به یک خانه می‌بردند. عروسی‌شان هم قرار بود با کمک همسایه‌ها و حضور همان‌ها برپا شود. آدم‌های فقیر گرچه پولی ندارند تا خرج‌های رنگارنگ کنند، اما همان را هم که دارند، با هم قسمت می‌کنند تا اندکی از شادی دنیا نصیب دل بی‌نوایشان شود.
هوا داشت گرم می‌شد. پس حبیب یک کفش راحتی برای او خرید و گفت که برای فصل سرما هم کتانی برایش می‌گیرد و نگران نباشد. آسمان حس خوشبختی می‌کرد. مگر نه این که همان دلخوشی‌های کوچک یعنی اوج شادی و خوشی؟ چرا نباید احساس خوشبختی می‌کرد؟ وجود حبیب در زندگی‌اش به تمام غم‌هایش می‌چربید. با کفش‌های نو راه افتادند و به خانه که رسیدند، خداحافظی کرده و هر کدام سمت اتاق خودشان رفتند. آرمان با دیدن خواهرش از جا برخاست و ربات‌وار گفت:
- چه خوب شد که اومدی. بشین برات غذا بیارم.
آسمان ذوق‌زده به او نگریست:
- وای آرمان! دستت درد نکنه که غذا پختی. خیلی گرسنه‌مه.
آرمان جمله‌ی آخرش را دو دفعه‌ی دیگر هم تکرار کرد:
- بشین برات غذا بیارم. بشین برات غذا بیارم.
آسمان خندید و گفت:
- چشم چشم داداشم. بذار مانتو روسیمو در بیارم و یه آبی به صورتم بزنم میام.
آسمان بلوز و شلوار خانه‌اش را پوشید و دو پر روسری را زیر گردنش برد و بالای سرش گره زد. به حیاط مشترکشان رفت و در صف دستشویی ایستاد. «عمومحسن» و «خاله رقیه» جلوتر از او منتظر بودند تا «بابااسلام» پدر حبیب از دستشویی بیرون بیاید. آسمان با آن‌ها سلام و علیک کرد و عمومحسن با آن لهجه شیرین مشهدی‌اش گفت:
- خسته نباشی دخترم. تازه برگشتی؟
آسمان سر به بله تکان داد:
- بله تازه اومدم.
عمومحسن کنار کشید و گفت:
- می‌خوای بیای به جای من برو اگر عجله داری.
خاله رقیه پوفی کشید و چادرش را زیر بغل زد:
- اون عباس‌آقای بی‌وجود که می‌دونه این همه آدم این جا دارن توی هم می‌لولن، باید یه مستراح دیگه هم بزنه دیگه. نمی‌شه که هر بار این همه تو صف وایستیم.
آسمان و محسن سر به تأیید تکان دادند. محسن گفت:
- این ماه اگر اجاره‌هامونو سر وقت بدیم، قول داده دستشویی بزنه.
آرمان داشت از پشت شیشه نگاهش می‌کرد، پس آسمان موقتاً قید دستشویی را زد و لب حوض رفت. شیر آب را گشود و مشتی آب به سر و صورتش پاشید. سپس رو به رقیه گفت:
- خاله نوبتم پشت سر شماست. من برم غذا بخورم بیام.
رقیه با محبت نگاهش کرد و سر تکان داد.
 
آخرین ویرایش:

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
کلیه‌اش داشت از این کنترل‌ کردن‌های همیشگی‌اش نابود می‌شد، اما چاره چه بود؟ نمی‌توانست بعد از یک روز کاری و پر تنش سرپا پشت در دستشویی صف بایستد. به داخل اتاقشان برگشت و آرمان را دید که در حال سفره پهن کردن است. با محبت نگاهش کرد و جلوی سفره نشست:
- حالا چی پختی واسه‌مون آقای سرآشپز؟
آرمان خشک و جدی نگاهش کرد:
- برنج.
ابروهای آسمان بالا پرید:
- همین؟
آرمان رویش را چرخاند و به سمت اجاق گاز قدیمی گوشه‌ی اتاق برگشت:
- خودت گفتی اسراف نکنیم. واسه همین یتیمچه‌ی دیشبو هم باهاش میارم... آره باهاش میارم.
آسمان سر به تأیید تکان داد. آرمان بقیه‌ی وسایل را آورد و آسمان حین این که آرام غذایش را می‌جوید پرسید:
- داداش این ماه که مشکلی نداشتی؛ نه؟
آرمان سر به نه تکان داد. آسمان کفری شد:
- با سر نه!
آرمان سرش را از روی بشقاب بلند کرد و بروبر خواهرش را نگریست:
- نه. مشکلِ چی؟
آسمان کمی معطل کرد و بعد در حالی که دودل بود و تردید داشت گفت:
- می‌شه این ماه نریم مشاوره؟ یعنی تو... مشکلی با این مسئله نداری؟‌
نمی‌خواست از اتفاقی که آن روز افتاده بود با او صحبت کند. آشفته شدن ذهن برادرش را دوست نداشت. آرمان پلک زد و در جلد رباتش فرو رفت:
- نه مشکلی ندارم. خودم هم خسته شدم راستش. به نظرم دیگه نیازی نیست. آره نیازی نیست. باشه؟‌ نیازی نیست.
آسمان مردد سر تکان داد. شاید حق با آرمان بود. منتهی اول باید با روان‌پزشک مشورت می‌کرد. شب هنگام از شدت فکر و خیال خوابش نمی‌برد. ساعت که از دو گذشت، گوشی دمده و دست دومی که پدرش دم فوت خود برای او خرید را درآورد و اینترنتش را روشن کرد. فقط از ساعت دو تا شش صبح می‌توانست از اینترنت استفاده کند. مثل همیشه سری به پیج آرایشگاه «دلربای شرقی» زد و عکس‌ها را دید. چقدر دلش می‌خواست کارآموز آن‌جا شود. شنیده بود بهترین آرایشگاه تهران است. با این حال با دستفروشی نمی‌توانست حتی خیال رفتن به دلربا را در سر بپروراند. آهی کشید و وارد صفحات استخدام شد. چیزی به چشمش نیامد. نومید نشد، اما آن قدر خسته بود که گوشی به دست خوابش برد.
 

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
***
صبح با صداهایی که از توی حیاط به گوشش می‌رسید، چشم گشود. از بین آن‌ها ولوم بالای عباس آقا را تشخیص داد و سیخ در جایش نشست. زیور تقریباً داشت التماس او را می‌کرد:
- بنده خدا دستش تنگه. همین دیروز زدن بساطشو ترکوندن. تو رو خدا این ماهو کوتاه بیا عباس آقا.
عباس آقا شاکی‌تر از این حرف‌ها بود:
- دستش تنگه بره هوار شه سر فک و فامیلش. به من چه؟ مگه یتیم خونه باز کردم؟
بی‌شک داشتند در مورد او که اجاره نداده بود حرف می‌زدند. فوری برخاست و سر صندوقچه رفت. با ناراحتی به ته مانده‌ی پس‌انداز مادرش نگاهی انداخت و آه کشید:
- مامان ببخشید. چاره‌ای ندارم.
برادرش از رختخواب بلند شد و سمت در رفت که آسمان صدایش زد:
- کجا آرمان؟ بشین سر جات.
آرمان با همان لحن همیشگی گفت:
- مردیکه هر چی از دهنش در میاده داره بهمون می‌گه. برم حقشو بذارم کف دستش.
آسمان چادر را از روی پشتی چنگ زد و با دست دیگر چند اسکناس باقی‌مانده از پس‌انداز را برداشت:
- تو لازم نیست کاری کنی. اون وقت باید آواره خیابونا بشیم.
چادرش را سر انداخت و از اتاق بیرون رفت. در را بست و نگاه همه سوی او چرخید. حبیب نبود و عمومحسن داشت با عباس‌آقا صحبت می‌کرد که با ورود آسمان حرفشان نیمه تمام ماند. لبخندی بر لب نشاند و با مهربانی ذاتی‌اش گفت:
- سلام عباس آقا. خوبین؟
عباس آقا دستی به ریش و سبیلش کشید و گردن کج کرد:
- سلام دختر. چه خوبی آقا؟ چرا هر ماه من باید بیام این جا به خاطر تو؟ بابا یه اجاره بخور و نمیره دیگه. بده بره خلاص.
آسمان با خجالت سر به زیر انداخت و اسکناس‌ها را جلوی او گرفت:
- بفرمایید. این اجاره‌ی این ماهه.
عمومحسن خندید و در برابر نگاه دو دو زده‌ی عباس گفت:
- ها بفرما. دیگه باید یه دستشویی اضافه کنی عباس آقا.
عباس آقا اسکناس‌ها را گرفت و شمرد. سپس نچی کرد و با چشمانی برزخی زل آسمان شد:
- دختر این که فقط اجاره‌ی این ماهه. پس ماه پیش و ماه قبلش چی؟ بابا به خدا منم هفت سر عائله دارم. بدبختم... بی‌پولم. ای خدا به کی بگم دردمو؟
آسمان بغضش گرفت. دلش نمی‌خواست آبرویش جلوی همسایه‌هاشان برود. همان طور سر به زیر گفت:
- به خدا دنبال کارم عباس آقا. جور می‌کنم بهتون می‌دم. به خدا راست می‌گم. تو رو خدا حلال کنید.
 
آخرین ویرایش:

بهاره غفرانی

کاربر حرفه ای
نویسنده
381
1,488
98
عباس سری به افسوس جنباند و پوفی کش‌دار کشید. بعد هم دسته اسکناس را داخل جیب شلوار تنگش که به هیکل فربه‌اش چسبیده بود، چپاند و با چشم‌زهره‌ای به آسمان، رو به محسن گفت:
- عصر یکیو می‌فرستم واسه دستشویی.
بی‌حرف دیگر از حیاط خارج شد. آسمان هم از شدت شرم به داخل اتاقشان برگشت و زانوی غم بغل گرفت. همسایه‌ها متفرق شدند و هر کس مشغول کارش شد. آرمان روی تشکش پشت به خواهرش دراز و پتو را تا فرق سرش بالا کشیده بود. از این که آسمان نگذاشته بود او با عباس آقا صحبت کند، دلگیر بود. آسمان اما حال و حوصله‌ی منت‌کشی را نداشت. صبحانه نخورده بودند. بنابراین برخاست و از داخل یخچال کوچکشان تکه نانی با رب بیرون کشید و جلوی آرمان گذاشت:
- بیا اینو بخور برم ببینم می‌تونم واسه ناهار چیزی جور کنم یا نه.
آرمان محلش نگذاشت و آسمان با غصه او را نگاه کرد. آهی کشید و تونیک قدیمی‌اش را پوشید و به حیاط رفت. عمومحسن گوشه تخت نشسته بود و داشت بسته‌های هل و زنجبیل عطاری حاج اسمال را آمده می‌کرد و خاله رقیه مشغول پخت مربا بود. دخترش نازی با قر و فر از در حیاط داخل آمد و به جمع سلام داد. رقیه دست به کمر زد و توپید:
- علیک سلام. کجا بودی تا حالا؟
نادر که داشت گوشه‌ی حیاط چرت می‌زد، به یکباره با داد رقیه بلند شد و با لحن وا رفته‌ای گفت:
- اَاَاَ هر چی زدم پروندی زن.
رقیه نگاهی درمانده به همسرش انداخت و سپس با دو دست به سر خود کوفت:
- ای خاک تو سر من که دارم خرج مواد تو و ولگردی‌های این پاچه پاره رو می‌دم. ای خاک تو سر من.
نازی آدامسش را ترکاند و روی زیور را بوسید:
- چطوری خاله زیور. عروست نمرده هنوز؟
بعد هم غش غش خندید. نازی عاشق حجت بود‌، اما حجت او را دوست نداشت و با شخص دیگری ازدواج کرد. نازی هم بعد از آن شخصیتش عوض شد و شد دختری که مادرش نمی‌پسندید. زیور نگاهی چپی به نازی انداخت و چشم‌غره رفت:
- بمیره هم حجت تو رو نمی‌گیره.
نازی بی‌قید با صدای بلند زیر خنده زد و با بی‌خیالی سمت آسمان چرخید:
- چته؟‌ کشتی‌هات غرق شدن؟
عمومحسن همان طور که مشغول کارش بود گفت:
- عباس آقا اومده بود.
نازی اندکی خیره‌ی آسمان شد و سپس آدامسش را باد کرد. با سر به آسمان اشاره کرد که نزدش برود. آسمان برخاست و پاکشان سمت نازی راه افتاد. نازی دستی به سر برادرش نیما که پسری هفت ساله بود کشید و لب حوض نشست.
 
آخرین ویرایش:
  • 12پارت
  • 762بازدید
  • یاسمن تقویناظر رمان
  • 12پارت
  • 762بازدید
  • یاسمن تقویناظر رمان