رمان گلتاب

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
رمان: گلتاب

نویسنده: فریده هاشمی

ژانر:

خلاصه:

گلتاب ، داستان دختری است که با همه نداشته هایش می جنگد... برای زندگی... برای آرامش و سقفی امن
اما در راه عشق پا پس می کشد...

 
  • می پسندم !
واکنش ها: مهسا قنبرپور

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
- الهی من به فدای اون چشمای درشت و قلنبه ات نازنین دخترم، نبینم اشک چشمات رو، دلت تنگ شده؟ گردش می خوای؟ ای به روی چشم، بذار اول دختر مامان رو یه حموم بکنم که خوشگل و خوشتیپ بشی، بعد من و دختر چشم قشنگم می ریم کل شهر رو به هم می ریزیم و بر می گردیم.
- گلتاب ... گلتاب کجایی باز داری چه کار می کنی؟ 
دست از نوازش چشم و ابروی دخترک کشید: این جام مامان تو حیاط.
- بلند شو بیا ببینم.
- عزیزم من بر می گردم شیطونی نکن تا بیام.
- کجا موندی پس گلتاب..
سرش را جلو آورد و زمزمه وار گفت: الانه که کل همسایه ها بریزن این جا برم ببینم چی کارم داره می دونی که چقدر خطرناک میشه بعضی وقت ها...

به شمعدونی ها که رسید چشمکی نثارشان کرد و لب زد: شرمنده دخترا اوضاع خطریه گلشن سلطان احضارم کرده نمیشه بیام پیشتون..
گلشن کنار پنجره سالن کوچک خانه که به ایوان پر از دخترکان میخک و شمعدانی باز می شد ایستاده بود و به نازدانه ی سر به هوایش خیره شده بود نمی دانست با این روحیه حساسش چه طور این خبر را به او بدهد، ای کاش از همان اول حقیقت را گفته بود اما چه طور باید به دختری که تنها دوستانش ماه پری و میخک و شمعدانی هاست بگوید ...
- جانم گلشن سلطان من در خدمتم.

 و تا کمر خم شد .
به ثانیه نکشید که گوش هایش اسیر دستان زنانه اما پر قدرت گلشن شد .
- مگه من با تو شوخی دارم من چند بار باید بگم از این شخصیت خوشم نمیاد تو چسبیدی بهش هان و فشار بیشتری به گوش گلتاب آورد.
- گوشم کنده شد چشم دیگه نمیگم اصلا شما آنجلینا جولی خوبه؟ 
- نه نمی خوام چیه با اون لباش برو بعدی..
- غلط کردم مامان گلشن ول کن دیگه مگه همین رو نمی خواستی؟ 
لبخند بر لبانش سنجاق شد با همین خل بازی هایش بود که گاهی فکر می کرد این دختر تا آخر بیخ ریش خودش می ماند البته خیلی هم بدش نمیامد اما... 
دستش شل شده بود وگلتاب هم مثل ماهی از دستش لغزید و او را به خود آورد.
- آخیش... داشت کنده می شدا اون وقت می شدم گلتاب یه گوش. 
- بهتر تا تو باشی رو مادر خودت اسم نذاری...
در آینه کنار درب حال به گوشش نگاهی انداخت.
- قرمز شده خدا رو شکر دخترتم وگرنه می خواستی چه کار کنی؟

وقتی جوابی نشنید از آینه رو برگرداند، مادرش را دید که روی مبل های مورد علاقه و قدیمی اش که پراز نقش های بهاری بود لم داده و اصلا انگار در این عالم نیست، باز کمی دلش شیطنت خواست پاورچین پاورچین نزدیکش شد تا خواست دست به عمل خبیثانه ای بزند صدای مادرش غافلگیرش کرد.
- بشین گلتاب نمی دونم باید حواسم به تو باشه یا گلفام!
به کل گلفام را از یاد برده بود خانه هم که سوت و کور بود با چشم کمی اطرافش را جستجو کرد ولی خبری نبود.
- کجاست مامان؟
از بس بالا و پایین کرد این سالن رو خسته شد خوابش برد.
دلش رفت برای چهره خواب آلود و مظلومانه گلفامش، با آن موهای فرفری که دل از هر بیننده ای می برد ای کاش..
- کجایی گلتاب؟ باز رفتی تو هپروت؟
- هان...نه من همین جام خب می گفتی، چی شده؟
چهره مضطرب گلشن نشان می داد خبرهای خوبی در راه نیست. 
لحظه ای نگرانی به او هم منتقل شد.
- مامان چی شده این سکوتت نشونه خوبی نیست دستات هم داره می لرزه ...

 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: مهسا قنبرپور

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
لب هایش را با دندان به شدت چلاند بازهم خراب کاری کرده بود یعنی در اصل جو گیر شده و بروسلی بازی در آورده بود، «آخه زنِ حسابی دیگه چهل رو رد کردی این کارا چیه؟ آن نیمه زبان نفهم دوباره خودی نشان داد و با غروری مثال زدنی گفت: کی گفته پیری؟ کنار گلتاب وایستی هیچ کس نمی گه مادر و دخترید! اون کله کچل هم حقش بود، و باز نیمه پشیمان بود که جواب داد آخه الانه که سر و کله اعظم پیدا بشه و با حرفاش گلتاب رو می ندازه به جون من... ای وای علیخان رو چه طور بگم؟خاک تو سرم شد رفت..»
- مامان..کجایی؟ 
خدا رو شکر که گلتاب بود و صدایش زد و گرنه کار به جاهای باریک می کشید، به سرعت سرش را بلند کرد و در حالی که هنوزم حواسش پی درگیری آن دو بود گفت :
- جانم، چیزی گفتی ؟
گلتاب کاردش می زدی خون در نمی آمد، «ای خدا گشتی گشتی یه نمونه نادر از مامان رو به من دادی  مطمئنم یه کاری کرده باز که این طوری موش شده.»
دستی به موهای موج دارش کشید و همان طور که دندان روی هم می سابید در جواب نگاه همچنان گیج گلشن گفت:
- داشتم می..
حرف سر زبانش ماند، یک نفر دستش را گذاشته بود روی زنگ و برنمی داشت، قبل از اینکه ضرر جانی و مالی نصیبشان شود مثل فنر از جا پرید و گوشی رابرداشت که با دیدن چهره اعظم خانم حسابِ کار دستش آمد. از قیافه در همش و این مدل زنگ زدنش بوی خوبی نمی آمد.
- سلام اعظم خانم بفرمایید.
دست به کمر به سمت گلشن برگشت:
-اعظم خانم بود! 
 گلشن شانه ای بالا انداخت و در حالی که سعی می کرد بی خیال باشد خیاری از طرف میوه روی میز برداشت و گفت: حتما اومده یه سری بزنه چند روزه نیومده این طرف.
پوزخندی به این آرامش ساختگی زد:
- آره خب اومده سر بزنه می بینیم!
فاصله کوتاه آیفون تا درِ حال را طی کرد و به سرعت در را باز کرد اعظم خانم را دید که چه طور با غیض  و بر خلاف همیشه بی اعتنا از کنار شمعدانی ها و بقیه دخترکانش مسیر سبز و صورتی حیاط را طی کرد و به گلتاب رسید قبل ازهر حرفی از سوی گلتاب در حالی که اطراف را با نگاهش وارسی می کرد پرسید: 
- کجاست؟ بگو بیاد بیرون، زن گنده خجالتم نمی کشه. 
 دست مشت شده اش را جلو دهانش برد و ادامه داد: 
- مگه من بچه ام رو از سر راه آوردم هان؟ آخه تو این همه سال به جز خوبی به شما کردم اینه مزد دستم؟

 محکم پشت دست خود کوبید و با صدای بلندتری ادامه داد:
-بشکنه این دست که نمک نداره.
«طوری می گفت بچه ام هر کس نمی دانست فکر می کرد ستار بچه پنج ساله است، اعظم خانم همسایه روبرویی شان بود و تک پسر که نه یه پیر پسر چهل ساله داشت، با آن قد بلند و بی قواره اش، آره خب همیشه بساط دعوایشان برقرار بود، دیگه خوبی از این بیشتر که زمان آرامششان همان مواقع قهرشان بود و گرنه آشتی هم که بودند بین بقیه دعوا می انداختند،لرر و هاردیی برای خود بودند اما در ژانر اکشن حالا باز گلشن چه دست گلی به آب داده بود که اعظم خانم این طور آتش گرفته، خدا آخر و عاقبتمان را با این دو به خیر کند.» کلافه میان ناله و نفرین های اعظم خانم پرید و گفت:

آخه یکی به من بگه چی شده؟ نه شما چیزی میگی نه مامان.

دوباره تند شد، داغ دلش انگار تازه تر شد، صورت سرخ شده از عصبانیتش را به گلتاب نزدیک کرد:
- مگه می تونه بگه برو اون ور ببینم.
و با دست سفید وگوشتی اش گلتاب را مانند پشه ای پس زد اما قبل از این که به داخل هجوم ببرد دستش روی لولای در ماند، به سمت گلتاب تغییر مسیر داد، یک لحظه از هیبت اعظم خانم ترسید و قدمی به عقب رفت.
- ای..این چیه گلتاب؟ تا حالا ندیدمش، تازه آوردی؟
«انگار یک اعظم خانم دیگر متولد شده بود لحنش آنقدر متحول شد که در باور نمی گنجید ولی وقتی نگاه مهربان شده اعظم را روی کریسمس های نازنینش دید که تازه به گل دهی رسیده بودند علتش را فهمید حق هم داشت نشناسد قبلا هیچ گلی نداشتند و فقط ساقه بودند، سلول های خاکستری مغزش به کار افتاد مادرش هر کاری کرده باید یه جوری جمعش کرد و تنها راهش هم استفاده از کریسمس های نازنینش بود، باج سنگینی بود اما چاره ای نبود تنها راه خام کردن اعظم خانم همین بود از همین الان دلش به حال کریسمس هایش سوخت.»
 - اینا کریسمسن.
- چی چی مس؟نفهمیدم.
بالحن شمرده ای حجی کرد:
- کریسمس.
صورتش حالت متفکری به خود گرفت و گفت:
-ببینم این همون عید خارجکی ها نیست؟ چرا اسمش رو روی این خوشگل خانم ها گذاشتن؟
«خدا را شکر اصلا یادش رفته بود برای چه آمده هر چند که خودش هم هنوز نمی دانست باز مادر نابغه اش چه گندی زده، تنها زمانی که دوست نداشت محسنات و زیبایی های دخترکانش را به رخ بکشد در مقابل این زن بود چون می دانست آثار فاجعه باری در پی دارد. به زور لبخندی بر لب جاری کرد:
- چون فصل گل دهیش اوایل دی ماه و تقریبا همزمان با سال نو میلادیه بهش میگن کاکتوس کریسمس.
مثل دانشمند های در حال تفکر به کریسمس بانو که تازه بعد از ماه ها به گل دهی رسیده خیره شده بود و انگار به کشف مهمی رسیده باشد، ذوق زده بشکنی زد و گفت:
- ولی به نظر من هیچیش به کاکتوس نمی خوره نه این زلف های افشونش که به هر طرف پهن شده نه اون گل های خوشگل صورتی که سر هر ساقه بیرون زده کجاش خار خاریه بچه ام؟ در ضمن اسمش هم باید خاتون باشه چیه این مس مس.
- کریسمس اعظم جون.
چشمان ریزش را درشت کرد و هیکل درشتش را دوباره جلو کشید و با لحن تندی گفت:
- تو هم مثل اون گلشن کپک زده می دونی من از این کریس در به در بدم میاد هی اسمش رو میاری؟!
با تمام توان لب هایش را به دندان گزید تا صدای خنده اش به آسمان نرود، چه کسی گفته این زن شصت سال را رد کرده لحنش مثل نوجوان های تازه بالغ شده بود و جالب این بود که فقط خودشان اجازه داشتند درباره همدیگر بد گویی کنند ، اگر به گوش گلشن می رسید  باز به خاطر آن چند کک ومک ریز گونه ها و زیر چشمش  کپک زده نام گرفته اعظم خانم را با همه عظمتش با خاک یکسان می کرد.

گوش هایش را تیز کرد، صدایی نمی آمد، این یعنی این بار هم به خیر گذشت.  از آشپز خانه بیرون آمد و خودش را روی مبل انداخت و رو به گلتابِ مغموم که کنار پنجره ایستاده بود، گفت:

- پوف بالاخره رفت؟ یه چیزی بوده که این شوهر بخت بر گشته سکته کرده ؟ حالا تو چته؟مگه چهار تا دونه خار بیشتر بوده؟
«با این که کریسمس را با دست خودش تحویل اعظم داده بود اما این حرف گلشن توهین به تمام زحمات و خون دل خوردن هایش بود دستی به گردن خیس از عرقش کشید که از آثار یک ساعت حرف زدن بی وقفه بود اما این کار هم آرامش نکرد شاید اگر مادرش این حرف را نزده بود راحت تر بود، به تیله های خوش رنگ چشمان گلشن زل زد اما وقتی حتی سایه ای هم از پشیمانی از حرف نسنجیده اش نیافت منفجر شد:
- چهار تا دونه خار همین..؟ می دونی من چقدر زحمتش کشیدم و تر و خشکش کردم تا به این جا برسه، حالا دو دستی دادمش دست این دیوانه تا ببره یا قارچیش کنه یا پوسیده تازه خدا کنه عمل پیوند روش انجام نده.
با عصبانیت خودش را روی مبل انداخت و رو به گلشن که حالا خجل رو برویش نشسته بود ادامه داد:
اصلا وایستا ببینم مامان واقعا با چه عقلی برای ستار کلنگ برداشتی؟ اون الدنگ به درک یه بلایی سر خودت می اومد فکر نکردی چه بلایی سر من و گلفام بینوا میاد، آخه مگه فیلم هندیه؟رفتی کلنگ برداشتی برای اون تیر چراغ برق، نگفتی اونم دیوونه بشه یه کاری دست خودت بدی،سری با تأسف تکان داد و انگشت شصت و اشاره اش را به پیشانی چسپاند پلک هایش لحظه ای به هم رسیدند سردرد باز به سراغش آمده بود.

-خدا رو شکر کن که دوباره حواسش رفت پی یکی از این دخترا وگرنه تکه بزرگت گوشت بود منم که پشه ای بیش نبودم.
دوباره رگ قلدریش بالا زد:
- غلط کرده می زنم..
ادامه حرفش را بادیدن چهره سرخ از عصبانیت گلتاب قورت داد باز خراب کرده بود باید درستش می کرد.
- خب..آخه ماشینش رو جای پارک آهو گذاشته بود بهش گفتم برش داره به من می گه برو سر وقت سبزی پاک کردنت و کلی چرت و پرت بارم کرد منم عصبانی شدم، بعدهم گلتاب خانم حالا من هر کاری هم کرده باشم مادرتم این چه طرز نگاه کردنه؟
و حق به جانب گردشی به گردنش داد. 
خیره به چشمان خوش رنگ گلشن که هنوز هم نگرانی در آن موج می زد گفت: حالا زدی هم؟
لبخند دندان نمایی زد و چشمک نازی هم ضمیمه اش کرد:
-زدن که نه ولی کلنگ رو محکم انداختم رو پاش تا یک ساعت مثل بچه ها ناله می کرد و باصدای بلند ادای ستار بینوا را در آورد و خندید.
«گاهی وقت ها فکر می کرد مادرش از لحاظ عقلی مشکل دارد که باوجود چهل سال سن چنین کارهایی می کرد  باید هر چه فیلم بروسلی و جکی چان و اکشن در خانه بود را جمع می کرد وگرنه هر روز بساط داشتند، مامان مردم می شینه فیلم عاشقانه ترکی می بینه مالِ من می ره بکُش بکُش می بینه. تازگی ها گلفام را هم با خود همراه کرده بود،  شاید هم اگر از اعظم خانم جدا می‌شد بهتر می شد، این ها راه هایی بود که بعد از هر اکشن بازی گلشن به ذهنش می رسید اما چه فایده که همه خاک می خوردند و عملی در کار نبود، چون پیدا کردن دوباره فیلم ها کاری نداشت و جداییش از اعظم هم از محالات بود. در گذر از همه این ها علت اصلی اضطراب گلشن اعظم نبود چون این کار همیشه شان بود باید می فهمید باز کجا آتش بازی کرده.
- فعلا که  پسرش رو به کریسمسای من فروخت ولی لحظه آخر گفت: به گلشن بگو بعدا باهاش تسویه می کنم. 
دست زیر چانه برد و ادامه داد: 
 مامان چیزی که صبح می خواستی بگی این نبود درسته؟
به آنی لبخند گلشن پژمرد و جایش را با گزش لب ها از روی اضطراب عوض کرد چشمانش را دزدید.
آن قدر ذهنش خسته بود که توانایی تحلیل این حالات گلشن را نداشت، دوباره دستی به گردن نمناکش کشید، پلک های لرزان مادرش بالا آمد اما دوباره به گلهای ریز قالی گریز زد.
- مامان..
لحن محکم گلتاب حرکت لب های گلشن را به همراه داشت.
- علیخان.

 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: مهسا قنبرپور

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
خواب وبیدار بود که انگشتان کوچک و بلورینش در حرکاتی رفت و برگشت به صورتش سرک کشیدند پلک هایش لرزید اما باز نشد تا فرشته کوچولو کارش را بکند انگشت ها که به لب هایش رسید طاقت از کف داد برای آن عسلی های خوش رنگ، پلک گشود ب*و*س*ه ای محکم بر انگشت های تپلش زد، فرشته کوچولویش را در آغوش گرفت، غلتی زد و دخترک را روی تخت انداخت و خودش هم رویش خیمه زد قاب صورتش را میان دستانش اسیر کرد لبخند زیبایش را ب*و*س*ه باران کرد، با هر ب*و*س*ه انگار مرهمی بر زخم هایش گذاشته می شد، لبخندش جادو می کرد. 
-لب لب
لپ های گل دارش را کشید و در حالی که تقریبا اتفاقات چند ساعت قبل را داشت به فراموشی می سپرد با لبخندی که وسعت گرفته بود لب زد: ای شیطون بلا لب یعنی چی؟

انگشت های اشاره دخترک بدون توجه به سؤال او به سمت لب هایش رفت.                                              

- ای خدا بگم چی کارت نکنه مامان به جای اینکه خودت بشینی این فیلم ها رو ببینی برای بچه می ذاری که فقط لب ازش یاد بگیره، گلفام یکدانه خواهرش بود که با اینکه دو سال اختلاف سنی شان بیشتر نبود به خاطر یک اشتباه  هیچ وقت فیزیک بدنی و مغزش جلو تر از چهار سال نرفت. از لحاظ رشد قدی و ذهنی تغییر زیادی نکرده  و در چهار سالگی ماندگار شده بود.از گلشن شنیده بود که گلفامِ چهار ساله تب شدیدی می کند وقتی به درمانگاه می روند پزشک درمانگاه با تجویز داروی اشتباهی باعث تشنج و سکته مغزی گلفام می شود و در نتیجه یکی از نیم کره های مغز از کار می افتد. لبخندش زرد شد سال ها بود بعد از فهمیدن علت درد بی درمان گلفام دیگر نزدِ هیچ پزشکی نرفته بود از روپوش سفیدشان نفرت داشت هروقت که گلفام دچار تشنج های مقطعی میشد و کارشان به  بیمارستان می کشید جان می کند تا آن روز بگذرد طوری زل میزد به دستان پرستاران و پزشکان که کلافه می‌شدند دست خودش نبود خیلی باید دلت از سنگ باشد که زیبایی و جوانی  خواهرت به خاطر یه اشتباه پر پر شود و برای مجازات مسبب آن نتوانی قدم از قدم برداری چون خیلی راحت فراری اش دادند و آب هم از آب تکان نخورد. شانزده سالگی اش را خوب یادش بود. گلشن هر چه اصرار کرد همراهش نشد تا برای آبله سختی که گرفته بود نزدِ پزشک برود.دست هایشان نفرت انگیز بود. تنها آرزوی دست نیافتنی شانزده سالگی اش تا الان به مجازات رساندن آن تر سوی فراری بود. وُل خوردن گلفام در بغلش باعث شد به خودش بیاید.
- چیه خوشگل خانم؟
- آشپزخونه.
- مگه نخوردی ناهار؟
- غذای دعوا!
ابروهایش بالا پرید پس گلشن خانم دست پیش را گرفته جای این که من شاکی باشم که چرا از جانب علیخان احضار شدم او قهر کرده غذای دعوا کلید واژه ای بود که برای نیمرو انتخاب کرده بود.  
- باشه خوشگل خانم بریم غذای دعوا بخوریم.گلفام مثل همیشه با دست هایش راهیِ آشپزخانه شد، اندام پاهایش نسبت به بالاتنه اش رشد کمتری کرده بود و به همین خاطر راه رفتن سختش بود و در خانه همیشه با دست هایش راه می رفت.

بغض لعنتی باز به گلویش چنگ زد.
***
 بند کتانی هایش را محکم کرد. خبری از گلشن نبود. نیم نگاهی به سالن و شیشه شکسته گل میز انداخت که از اثرات شنیدن نام علیخان بود باید فکری به حالش می کرد. مثل هر صبح با خوش و بشی با هر کدام از دخترانش لب هایشان را سیراب کرد.
- خب بچه من دیگه باید برم. نبینم برین سروقت شلنگ آب.
شلنگ آب را سر جایش بر گر داند و برایشان دست تکان داد و ب*و*س*ه ای فرستاد.
تردید داشت سراغ علیخان برود، می دانست اگر علیخان بگوید فردا یعنی تمام و حالا او یک روز دیر کرده بود و باید تاوان می داد ولی او گلتاب بود  نوه علیخان و تقریبا تنها کسی که گاهی اوقات زیر قانون های علیخان می زد. اما با این حال مادرش زن دوم پدرش بود و محبوبیتش کمتر که نه تقریبا هیچ بود پس باید کمی محتاط تر رفتار می  کرد.امروز بعد از کافه حتما سری به علیخان می زد.به کوچه باغ که رسید همه چیز را فراموش کرد. اشتیاق دیدار کافه ی سر سبزش بر جانش نشست. کلید به قفل انداخت. اما چشم هایش روی قفل در ماند.
لبخند به گوشه لب هایش چسبید.

 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: مهسا قنبرپور

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
دستی به قفل آبی خوش رنگ زده شده روی درِ ریلی کافه کاکتوسش کشید و باز هم لبهایش به لبخند باز شد.این قفل هم در دل خود قصه ها داشت، یادش بخیر آن روزها که تازه کافه را باز کرده بود دریک صبح دل انگیز بهاری  وقتی با شور و شوق کلید به قفل انداخت تا یک روز بهاری دیگر را با کافه اش تجربه کند کلید و قفل باهم سر ناسازگاری برداشتند، شور و شوقش  به لحظه ای دود شد و جایش را به استرس و دانه های درشت عرق که بر پیشانیش نشست داد، بار دیگر کلید ها و قفل را وارسی کرد هر دو خودشان بودند و تغییر و اشتباهی در کار نبود.
«مگه میشه؟ قفل همون کلید هم همون چرا با هم نمی سازن؟ یعنی چی شده؟ وای اگه دزد اومده باشه چه کنم؟اگه دزد اومده باشه! اگه دزد اومده بود که که قفل عوض نمی کرد!»
درمانده از این که چه کند با نگاهش کوچه را رصد کرد اما دریغ از یک پشه ناامید تکیه اش را به دیوار داد روی زمین فرود آمد، سرش به سمت آسمان گرفت و لب زد:
- آ خدا این جا هم باید حالم رو بگیری؟ حالا من این وقت صبح کلید ساز از کجا بیارم؟! دلت میاد من از دخترام  دور بمونم؟ 
در میان گله و شکایت هایش به خدا نگاهش دیوارهای نیمه بلند باغ را شکار کرد، کافه جانش در حقیقت بخش فوق کوچکی از باغ علیخان بود که بخشی از آن گلخانه ای بزرگ بود که تقریبا بیشتر گلفروشی های شهر را تأمین می کرد و اعتبار خاصی در کشور  داشت اما بخشی که متصل به کاکتوس جان بود باغ کوچک میوه بود، نمی خواست عهدشکنی کند و از سمت گلخانه وارد شود، متنفر بود از این که بهانه دست آن برج مراقبت بی خاصیت بدهد، بشکنی در هوا زد و به هوا پرید.
- یافتم! یافتم!
- چی رو یافتی باباجان!
بهت زده با چشمانی از کاسه در آمد به پشت برگشت.
« من تازه تو مغزم جرقه زده بود از دیوار برم بالا تو باغ سراغ بابا حسن بعد این خودش جلوم سبز شد کاش به یه چیز دیگه فکر کرده بودم»
با تکان خوردن آستین لباسش وحشت زده از جا پرید و نگاهی به اطراف انداخت.
- نترس بابا جان منم.
نگاهش که به چشمان همیشه آرام و مهربان بابا حسن افتاد با آن کلاه دوست داشتنی سفیدش انگار که آب روی آتش ریخته باشند، لبخند به لب های او هم تزریق شد، تازه به یاد آورد چه نقشه ای داشته است. البته اگر بابا حسن راضی می شد که یک گوشی موبایل بخرد نیازی به زن عنکبوتی شدن نبود.

 
ویرایش شده توسط مدیر:
  • می پسندم !
واکنش ها: مهسا قنبرپور

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
دیگر هیچ نیازی به نقشه کشیدن نبود چون یار در خانه بود چرا باید گرد جهان می گشت. سرش را رو به آسمان بلند کرد و چشمکی  نثار آن آبی خوش رنگ کرد.
«دمت حسابی گرم دوست جون خودم»
- گلتاب جان !
سرش را به سمت بابا حسن مهربان گرداند ، پیرمرد بیچاره  با نگاهی که فریاد می زد دختره خل شده به دنبال جواب در صورت گلتاب بود.

با یکی از آن لبخند هایی که چال چانه اش را با سخاوت تمام به نمایش در می آورد رو به بابا حسن گفت:
- راستش بابا حسن امروز که اومدم در کافه رو باز کنم کلید و قفل باهم کنار نیومدند.
بابا حسن با حالت گیج و منگی لب زد:
- کنار نیومدن یعنی چی ؟ مگه بچه اند؟
با کف دست به پیشانی خود کوبید ، باز از جمله های ادبی استفاده کرده بود.
- نه بابا حسن بچه نیستند اما هر کاری می کنم کلید قفل رو باز نمی کنه و به قفل در کافه اشاره کرد.
پیرمرد نگاهش که روی در کافه چرخید گل از گلش شکفت.
- می خندی بابا حسن کجاش خنده داره؟ شما قفل ساز این اطراف نمی شناسید؟ 
کلید ها را جلوی پیرمرد گرفت.
- خودشه ببینید! حالا چی کار کنم؟ من اون طرف نمی رم ها! خودمون حلش می کنیم ، اصلا شما آدرس کلید ساز بدید خودم برم بیارم.
تخته گاز گرفته گرفته بود و کلمات را به سرعت  بر زبانش می راند یک لحظه که به خود آمد دید که بابا حسن روبرویش نیست و کنار کافه جان ایستاده و در حال باز کردن در است.
نگاه گنگی به دستان خود و بابا حسن انداخت ، جلو که رفت با قفلی روبرو شد که در دستان پیرمرد بود.
«مگه میشه!؟ مگه داریم!؟»
انگار که ذهن خوانی کرده باشد در جواب گلتاب دستی به ریش های سفید مرتبش کشید و با لبخندی شیرین گفت:
- بله گلی جان می شه.
قلبش ضربان می گرفت وقتی بابا حسن گلی جان صدایش می کرد ، انگار که هر چه مهر در دنیا بود در نگاهش می ریخت.
وقتی نگاه سرگردان گلتاب  را روی قفل را دید ادامه داد :

 - بابا جان قفل این جا و انباری باهم مو نمی زنه. منم گاهی وقتا اشتباهی می زنمشون ، ببخش دخترم پیریه و هزار درد...
***
غرق در خاطرات ماه ها پیش با نوک کتانی های خوش رنگش طرح های خلاقانه ای روی زمین می کشید ، امروز هم یکی از همان روزهایی بود که بابا حسن اشتباه کرده بود یادش آمد دیروز هم خودش قفل ها را زده.
«خب بگو بنده خدا قفل رو عوض کن تا نه تو گیج بشی نه من هفته ای یه بار گیج ، نتونستم راضیش هم کنم یه گوشی بخره.آخه مگه هر کی گوشی داره کار نمی کنه یعنی چی گوشی وقت آدم رو می گیره نمیتونم به درختام برسم.»
گله و شکایت هایش هنوز ادامه داشت که با صدای ترمز وحشتناکی از جا پرید و کلمات ذهنش هر کدام به سمتی پرتاب شدند.
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
احساس کرد قلبش از تپش افتاده بی اختیار دستش روی سمت چپ سینه اش چنگ شد و چشمانش را محکم به هم فشرد هنوز پاهایش روی زمین بود اما جرأت باز کردن چشم هایش را نداشت که نکند با جنازه ای کف خیابان روبرو شود، وقتی یادش می افتاد در این فیلم ها چه طور اصلا شخص مرده چیزی را حس نمی کند دستش بیشتر از روی لباسش قلبش را می فشرد تا این قدر دیوانه وار به  این دیواره ها نکوبد.
« خدایا یعنی همین قدر بود من هنوز خیلی کارها می خوام بکنم کافه رو بزرگتر کنم، البته باید اون دیوار چین رو خراب کنم، عاشق بشم و یه عالمه کار دیگه.»
- نگران نباش گلی جون عاشق هم می شی
این بار روح بود که از بدنش جدا شد، به آنی چشمانش باز شد و آن مجسمه ابوالهول را با آن ژست و پوزخند مسخره اش دید.
می دانست باز بلند با خود حرف زده و گزک دست این بی خاصیت داده است با این که مطمئن بود چهره اش و دستان مشت شده روی قلبش داد می زند چه قدر ترسیده ، سریع دست هایش را آزاد کرد و با گردنی افراشته رو به مرد خوش سیمای روبرویش بالحنی طلب کارانه که سعی داشت لرزشش را پنهان کند گفت:
-چیزی گفتین شما؟
با همان حالت مغرورانه همیشگی که از بالا به آدم نگاه می کرد گفت:
-مامانت سلام کردن به بزرگتر یادت نداده؟
جمله اش آن قدری تمسخر داشت که گلتاب طاقت از کف داد:
- چرا اتفاقا خوب هم یاد داده اما به اهلش ولی به شما یاد ندادن بی اجازه وارد جایی نشین؟!
-آبجی کوچولو اولا که من وارد جایی نشدم هنوز. دوما اگر هم بخوام وارد بشم تو نمی تونی جلوی من رو بگیری البته بهتره بگم تو جلوی ملک من چه می کنی؟
صورتش از زور حرص کبود شد مشت هایش را به هم کوبید، نفس نفس زنان فریاد زد:
-من کوچولو نیستم این جا هم ملک منه راه باغچه شما از تو کوچه پشتیه. 
با خونسردی تمام بدون اینکه عضلات صورتش تغییر کند دست به جیبِ تخم مرغی شکل شلوار جینش برد یک دسته  کلید بیرون آورد و دور انگشت اشاره اش چرخاند ، لبخند نیش داری زد و گفت:
آره خب مالِ گلتاب خانمه اما کلیدش تو دستای آقا مهیارِ.
در آوردن کلید مثل پارچه قرمزی بود که از جیب مهیار در آمد و گلتاب به سمتش حمله برد و جیغ زد:
کلید من دست تو چی کار می کنه بدش به من.
دست هایش را بالا گرفته بود تا از گزند چنگ کشیدن های گلتاب در امان باشد با تفریح به این حال گلتاب می خندید.
در حال تقلا برای گرفتن کلید ناگهان فکری به ذهنش رسید. 
«نکنه باز هم سر کارم گذاشته»
با این فکر دست از یقه پیراهن چهار خانه مهیار کشید و در چشمان روشنش براق شد:
-از کجا معلوم راست می گی؟ اصلا شاید این کلیدها مالِ کافه من باشه؟
مهیار با همان آرامشی که خباثت از آن می بارید گفت:
- باشه امتحان می کنیم.
و به سمت درِ کافه راه افتاد.
کلید که در را باز کرد چیزی در دلش تکان خورد ، بدنش یخ بست و اشک به گوشه چشمانش نیشتر زد ، فقط توانست لب بزند
- چه طوری؟
مهیار که تمام حرکات گلتاب را زیر نظر داشت کمی فقط کمی دلش به حال دخترک سوخت.
- از علیخان بپرس.

ِ
 

 
ویرایش شده توسط مدیر:

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
دی ماه به نیمه رسیده و او تازه سرما را حس می کرد تمام بدنش به رعشه افتاده بود، برای گرم کردن دستان سرخ شده از سرمایش دست هایش را زیر بغل زد، تمام اشکی که ریخته بود همان قطره اشکی بود که مهیار آن را شکار کرد عادت به گریه زاری نداشت همیشه همان یک قطره بود و بس انگار خالی می شد و دوباره برمی خواست برای شروعی دیگر اما این بار برای شروعی دوباره نمی رفت می رفت تا بجنگد برای کافه ای که این چند ماه برایش همچون فرزند بود، دانه به دانه برای تمام بچه کاکتوس هایش خون دل خورده آن وقت حالا که تازه بچه هایش از آب و گل در آمده اند باید آن ها را تقدیم یک آدم تازه از راه رسیده می کرد.  
تمام راه را پیاده آمده بود و حالا جلوی این در خیره به آیفون.
دوباره کلمات در ذهنش نقش بستند وقتی صحنه باز شدن در کافه به دست مهیار در ذهنش مرور شد ناخودگاه از روی حرص و عصبانیت دستش روی زنگ رفت و تا لحظه ای که در باز نشد دستش را از روی زنگ رها نکرد به محض باز شدن در سریع به داخل حیاط پرید ،  حالش آنقدر دگرگون بود که دیگر طبیعت سرد و بی جان خانه باغ جذابیتی نداشت با ورود زمستان اما صدای خش خش برگ ها هنوز پاییز را برایش تذاعی می کرد. فاصله بین حیات تا عمارت علیخان را باغ میوه ای پر می کرد که همیشه بر حسب فصل حتی در زمستان نوبرانه ای برای لذت بردن داشت، حالا هم که فصل نارنجی های خوش رنگ زمستانی یعنی  پرتقال عزیز و خوش طعم بود.
پرتقال و نارنگی ها را رد کرد، با شتاب پله های سنگی را بالا رفت زیبا خانم خدمتکار علیخان  با عجله جلویش قد علم کرد.
-سلام گلتاب خانم چیزی شده؟ چرا دستت رو از روی زنگ بر نمی داشتی؟

بی توجه به سؤال زیبابا عجله پله های طبقه بالا را طی کرد و در همان حال پرسید:
-آ بابا تو اتاقشه؟

علیخان فقط برای گفتگوهای ذهنی اش بود وگرنه در عالم واقعی فقط آ بابا بود و بس ، نمی دانست چه طور ولی از زمانی که یاد داشت او را به این نام صدا می زد و چشمان پیرمرد ستاره باران می شد انگار که چلچراغ روشن کرده باشند.
صدای زیبا ضعیف به گوشش رسید.
- بله خانم دارن استراحت می کنن.
اولین دری که در راهرو قرار داشت اتاق علیخان بود دستانش دستگیره را چسپیدند تا با همان عصبانیت وارد شود اما چیزی مانع شد و دست دیگرش برای در زدن بالا رفت، اجازه ورود که صادر شد با شتاب وارد شد ، به پیرمرد روبریش که رو صندلی بزرگش تاب می خورد و پیپش کنار لب هایش جا خوش کرده بود زل زد واقعا این مرد هفتاد بهار را گذرانده بود در این خاندان یه ژن ارثی وجود داشت هیچ کس مطابق سنش رفتار نمی کرد و حالا این پیرمرد که فقط از هفتاد سالگی موهای یک دست سفید و کمی چین و چروک را نشانه داشت دریغ از یه ذره شکم هیکل چهار شانه بلندش ذره ای خمیدگی در خود راه نداشت.

با آن صدای سرد و بی احساسش گفت:
- سلامت کو دختر جان گلشن این رو هم یادت نداده؟!
امروز این دومین بار بود که نوع تربیتش و مادرش مورد لطف قرار می گرفت،اما این لحظه فقط یک چیز در مغزش پیاده روی می کرد و آن هم کلید های در دست مهیار بود . صورتش سرخ و مشت های گره کرده اش آماده یه جنگ تمام عیار بود،کلمات مثل رگبار های تند و تیز پاییزی از مغز و زبانش رها شد:
- چرا آبابا؟چرا بامن این کار رو کردی؟مگه من چی کارت کردم من که چند ماه هم چیم رو گذاشتم پاش مگه نگفتی به سود دهی برسونش مگه نرسوندم تازه داشت پا می گرفت چرا مهیار؟ مگه نمی دونی چقدر ازش بدم میاد...  مقاومتش شکست جلوی پای پیرمرد به زانو افتاد زجه می زد اما خبری از اشک نبود وقتی سکوت علیخان طولانی شد دست هایش چنگ شلوار علیخان شد و صدایش به جیغ نشست :

چرا جواب نمی دی...چرا... چرا
علیخان که از حالات گلتاب احتمال می داد کارش به بیمارستان بکشد کنارش زانو زد شانه های دخترکش را در آغوش کشید و با لطافت شانه اش را فشرد.
-آروم دختر جان میگم بهت آروم دوباره حالت بد میشه.
با این که از دستش عصبانی بود و دلگیر اما آغوشش بوی عطر  پدری را می داد که هرگز نداشت و این ناچاری را دوست داشت پس خود را بیشتر به این خانه امن فشرد.
بعد از کمی مکث علیخان جمله ای را بر زبان راند که دیگر نای هق هق خشک و خالی اش را هم از او گرفت.
- دختر جان من چرا باید چنین کاری بکنم خودت می دونی اون تیکه از باغ از روز اول جزء باغچه من نبود و سندش جدا بود ومن بعد از خریدش اون رو با باغچه یکی کردم. اون جا مهریه مادرت بود و به نام مادرت الان هم من کاری نکردم مادرت وکالت تام داده به مهیار.

 
ویرایش شده توسط مدیر:

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
پلک های سنگین شده اش را با حس دردی آشنا روی مچ دستش گشود چشم گرداند این جا در این اتاق و روی تخت علیخان چه می کرد دست هایش را تکیه گاه کرد تا بلند شود که ناگهان مچ دست راستش تیر بدی کشید نگاهش که سمت منشأ درد نشانه رفت آه از نهادش بلند شد باز دوباره حالش به هم خورده بود که کار به تخت و این سرم نفرین شده کشیده بود با کمک آرنج چپش کمی خود را بالا کشید و به بالش تکیه زد بار دیگر اتاق علیخان را از نظر گذراند هر چه را که نگاه می کردی یا قهوه ای بود یا هارمونی از قهوه ای در آن پیدا می شد ولی این همه قهوه ای را کنار هم نمی پسندید سر و کارش با سبزینه ها بود و این همه یکنواختی دلش را می زد از وقتی که به یاد داشت حتی جای آن صندلی گهواره ای به اندازه سر سوزنی تغییر نکرده بود مدت ها از آخرین باری که به این اتاق پا گذاشته بود می گذشت و حالا... ناگهان جرقه ای چون رعد و برق بر جانش نشست و همزمان در اتاق باز شد و قامت پیرمرد در چارچوب در نمایان شد دیگر اقتدار چشم های مرد را دوست نداشت به ساعت طلایی آویزان از گوشه جیب هایش زل زد، قطره اشک سمج که از پلک های نمناکش چکید بغضش دوباره سر باز کرد و به هق هق افتاد هنوز هم باور نداشت مادر خودش از پشت خنجر زده باشد و او را این چنین خوار و حقیر کرده باشد آخر با کدام عقل مهیار مگر پسر هووی او نبود خدایا بلاها خودشان می آیند یا دست ساز بنده هایت است.
حال خودش را نمی فهمید تمام این چند ماه و تلاش هایش برای آن کافه جلوی چشم هایش مرور می شد می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست اول هفته او هم با اعظم خانم شروع شده بود دلش می خواست سرش را محکم به دیوار بکوبد که تا همه چیز تمام شود.
دو باره داشت نفس کم می آورد دست سالمش چنگ گلویش شد تا بتواند ذره ای راه نجات بیابد صدای تند شدن قدم هایش روی پارکت اتاق خط انداخت و در طرقت العینی مهمان آغوش مرد شد.
- آروم باش دختر جان دوباره حالت بد می شه چرا این طوری می کنی ؟ اتفاقی نیفتاده که تو این قدر..
به ضرب خودش را از آغوش باباخان جدا کرد و با صدایی گرفته و نفسی به شماره افتاده گفت:
- چ...چیزی ن... نشده مادرم مادر تنی خودم حاصل چندین ماه زحمتم رو داده دست اون احمق. شما که باید بدونین هنوز به خاطر قضیه مراد از من ک...کینه داره.
بازوهایش دوباره در حصار آغوش پیرمرد قرار گرفت.
-ببین باباجان اون فقط یه وکالت کاری داده که مهیار روی کار تو نظارت کنه و کمکت کنه تا مثل چند ماه قبل نشه مهیار تاجر خوبیه دخترم و کمکت می کنه، در مورد قضیه مراد هم تو نباید بزرگش می کردی مراد یه کارگر بود و مهیار برادرت.
جمله آخر علیخان دوباره به تکاپو انداختنش. دستی به پلک های نمناکش کشید کمی آرام تر شد پس نمی توانست او را این بار هم بیرون بیندازد. نگاهش به سرمی که بدستش وصل بود افتاد بدون این که جهت نگاهش را تغییر دهد گفت: 
- آ بابا مهیار تاوان اشتباهش رو داد نباید اشتباه خودش رو گردن مراد مینداخت. کارگر بودن که جرم نیست.
جمله اش تمام نشده صدای قهقه باباخان بالا رفت و در اتاق قهوه ای پیچید این نام را خودش برای این جا کشف کرد.
- خدا رو شکر که تو وکیل نشدی دختر جان یه خاموش و روشن کردن لامپ این همه بلوا نداشت.
دوباره از این طرف داری خونش به جوش آمد بدون توجه به سرم دستش خواست دست راستش را بلند کند که صدای آخش را بلند کرد.
علیخان هول پرسید: چی شد گلی جان.
دستش را صاف کرد خیره به خون جمع شده زیر چسپ سرم گفت:
-خوبم ولی همون خاموش کردن بی موقع باعث از بین بردن اون گلا شد و آقا می خواست اون بیچاره رو اخراج کنه.
بحث کردن با گلتاب بی فایده بود مثل همیشه از حرفش کوتاه نمی آمد.
پشت دستی را که اسیر در سرم بود را نوازش کرد:
-گلتاب جان من کار مادرت رو تأیید نمی کنم اما به هر حال اونم یه مادره و نباید از حق بگذریم تو هنوز تو قسمت تجارت و بازار یه کم لنگ می زنی نیاز به کمک و مشاوره داری بعد هم کی گفته مهیار دشمن تو هست اون برادرته و دوست ندارم دیگه حرف ناشایستی در موردش بزنی اینم می زارم پای شوکه شدنت فهمیدی گلتاب!
آنچنان قدرتی در کلماتش جریان داشت که اگر می خواست جمله ای هم بگوید توانش را نداشت اما باز هم نتوانست ساکت بماند.
گوشه لبش را به دندان گرفت و با سری پایین افتاده زمزمه کرد:
- اما اون من رو از گلخونه بیرون کرد.
- درسته تو هم آبروش رو برده بودی می تونستی از راه دیگه ای حرفت رو ثابت کنی نه جلوی همه، سیاست نداری گلتاب بعد هم از هر جهت که بهش نگاه کنی به نفع تو شد
الان تو مستقلی و کافه گلخونه ی خودت رو داری.
- ولی گفت کافه مال خودشه کلیدم دستش بود!
دست به عصای چوب گردو و نمادینش گرفت، گلتاب را کمی عقب راند از جایش بلند شد  کنار پنجره بزرگ اتاق که با پرده های مخمل و سلطنتی قهوه ای کار شده بود ایستاد.
- وقتی میگم سیاست نداری می گی نه اون فقط خواسته تو رو بچزونه که موفق هم شده وسط حرفای منم که افقی شدی مادرت فقط تو زمینه تجارت و امور مالی بهش وکالت داده البته نظر تو هم مهمه. یاد بگیر همه چیز با مشت و لگد و سر و صدا جلو نمی ره. نبینم بری خونه دعوا راه بندازی مادرت خوبی تو رو می خواسته این خوبه که مستقل باشی ولی تو کاری که سررشته نداری باید کمک بگیری و مامانت بهترین کار رو کرد البته من با روشش مخالفم.
-اما...

 
ویرایش شده توسط مدیر:

Faridehhashemi

کاربر
نویسنده
15
5
8
هر چه زیبا خانم اصرار کرد که بیشتر بماند قبول نکرد چشمان مهگل خانم با وجود لبخندی که بر لب داشت چیزهای دیگری می گفت گلشن مادرش بود اما هیچ وقت نمی توانست درکش کند که بر روی ویرانه های زندگی کسی آشیانه خود را بسازد حتی لحظه ای هم نمی توانست خود را جای مهگل بگذارد اگر علاقه ای هم بین مهگل و پدرش نبود باز هم پای دو بچه در میان بود همیشه وقتی به چشم های این زن نگاه می کرد دلش می گرفت و به مهناز و مهیار حق می داد با او رفتار خوبی نداشته باشند
اما فقط همین لحظه بود و بس چون گاهی آن قدر این خواهر و برادر حرصش را در می آوردند که به خونشان تشنه می شد و الان از همان لحظه ها بود که دلش می خواست با دست های خودش تکه پاره کند معلوم چه طور گلشن را به این کار راضی کرده این دیگر از توانش خارج بود برای آن کافه ماه ها زحمت کشیده بود گره مشت هایش کور تر شد از حرص دندان روی هم سابید و با شتاب از عمارت خارج شد.
«چه طور تونست این کار رو بکنه کجا براش کم گذاشتم فقط به خاطر این که دخترم وکالت داده به پسر هووش آخ خدا سرم رو بزنم به کدوم دیوار»
چشمان دوباره نمناک شده اش به آسمان ابری دی ماه رسید و لحظه ای حرف های علیخان در برابر چشمانش جان گرفت.

- مهیار اختیاری نداره که بخواد تو رو به کافه ات راه نده یا قفل عوض کنه این کار رو بکنه این کار فقط به خاطر عصبانی و هیجانی کردن تو بوده که متأسفانه به نحو احسن انجامش داده.
پسره بی شعور حسابت رو می رسم اگه من گلتابم می دونم چه طور حالت رو بگیرم.
تا رسیدن به خانه هزار و یک نقشه برای مهیار کشید تا بتواند تلافی حال بد امروزش را بکند و همچنین بارها برسر مادر خیالی روبرویش فریاد کشید که چرا این چنین او را خوار و خفیف کرده است لحظه آخر که می خواست کرایه تاکسی را حساب کند احساس کرد که نگاه راننده ناجور است حتما فکر کرده دیوانه ای را سوار کرده است.
خیابان را که به سمت کوچه سیزده طی کرد حس کرد مشامش را بوی چوب سوخته پر کرد به ساعت مچی روی دستش نگاهی انداخت ساعت 3 و حتما دوباره تکه زمین خالی پشت خانه شان محل تفریح زنان همسایه شده امروز حال حرص خوردن بابت این موضوع را نداشت به سرعت وارد کوچه شد چشمانش اما ثابت روی ماشین قرمز رنگی که جلو در خانه بود.
 
آخرین ویرایش: