Drag to reposition cover

رمان یکی برای دو نفر

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
نام کتاب : یکی برای دو نفر

نویسنده :
بهار نوری

موضوع :
#عاشقانه #اجتماعی با چاشنی #طنز

مقدمه :

درختان سر سبز جاده وصال ما، خشکید...

اما کوچه ای سر سبز از عشق، چو نوری در تاریکی این جاده می درخشد...!

خلاصه کتاب :

زندگی همیشه اونجوری که ما می خوایم ادامه پیدا نمی کنه، گاهی دقیقا وقتی که فکر می کنی به اوج آرامش رسیدی مشکلات مثل طوفان زندگیت رو تخریب می کنند...

آرشین دانشجوی سال آخر موسیقی، همراه با همکلاسی‌اش، راتین، سعی می‌کنند گروه موسیقی‌ای راه اندازی کنند. در این بین به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند و طولی نمی‌کشد که ازدواج می‌کنند... اما یک سال از ازدواجشان نمی‌گذرد که متوجه می‌شوند مادر راتین گذشته‌ و وجود پدر و برادرش را از او پنهان کرده، برادر دوقلویی که پس از سالها به ایران بازگشته و وجود خود را آشکار می‌سازد... برادری به نام آرتین که زیاد هم خوش قدم نیست و همزمان با حضورش اتفاقاتی در خانواده تازه جان گرفته آرشین رخ می‌دهد که...



YekiBaraye2Nafar.jpg.37aed25b85061aafafb13dead266145f.jpg
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
مثل همیشه صبحونه نخورده تمام وقتم رو صرف آماده شدن و آرایش کردم، امروز می‌خواستم از همیشه زیبا تر و خوش‌پوش تر به نظر بیام و البته که بیشتر از همیشه عجله داشتم! با صدای بلند "خداحافظ"ی گفتم که مامان از آشپزخونه بیرون اومد و با تعجب دنبالم راه افتاد:
- دختر صبحونه نخورده کجا می‌ری؟ بیا صبحونه‌ات‌ رو بخور...
پاشنه‌ی کفشم رو بالا کشیدم و به این فکر کردم که این مکالمه هر روزم با مامانه!
- نمی‌خورم مامان جان دیرم شده.
بعد از این حرف بدون اینکه منتظر مخالفتی از طرف مامان باشم با سرعت در رو باز کردم و از خونه خارج شدم، آخرین لحظه قبل از بستن در صدای خداحافظی مامان به گوشم خورد.
خوشبختانه بقیه رود تر از من رسیده بودن و نیاز نبود که بیش از این برای دادن خبر دست اول و درجه یکم منتظر بمونم! مثل همیشه آخر کلاس روی صندلی های کنار هم نشسته بودن و صحبت می کردن، همون‌طور که به طرفشون می‌رفتم صدام رو بالا بردم:
_سلام به دوستای خوشگل خودم!
توجه‌اشون جلب شد و سرشون به طرفم برگشت، از چهره‌ی هیجان زده‌ام متعجب شدند، شادی ابرو بالا انداخت:
- اول صبحی چه خبر شده که خوشحال می‌زنی؟
با همه‌اشون دست دادم و کیفم رو روی صندلی پرت کردم، خودم هم کنار درسا نشستم.
_یه خبر خیلی داغ براتون دارم!
لبخندی به صورت های کنجکاو و منتظرشون پاشیدم و سری به اطراف چرخوندم.
_راتین کو؟ هنوز نیومده؟
درسا لب‌هاش رو با زبون تر کرد:
_نه نیومده، حالا خبرت چی هست؟
با بدجنسی و خونسردی ظاهری پا روی پا انداختم:
_اینجوری که مزه نداره، باید حدس بزنید!
_آهنگ جدید ساختی حتما!
چشم غره رفتم:
_آخه کله پوک عزیزم، برای آهنگ ساختن اینقدر ذوق می کردم که تا الان چیزی ازم نمونده بود!
شادی که این حرف رو زده بود، مثل خنگ‌ها سرش رو خاروند.
_پس چی شده؟ وای بگو دیگه، از کنجکاوی مردیم خب!
برای اینکه حرصشون رو در بیارم لبخندی به عرض صورت زدم و دندون‌های ردیفم رو به نمایش گذاشتم:
_عزیزم مطمئنی کنجکاوی؟ احتمالا فضولی نیست؟
شادی دیگه قرمز شده بود، منم خوشحال از حرص دادنش لبخند می زدم، از اون لبخند های معروف و حرص دربیارم!
_اَه...بگو دیگه کشتی ما رو.
خودم رو جلو کشیدم:
_باشه بابا چرا می زنی؟ می گم دیگه.
صدام رو با سرفه ای صاف کردم و ادامه دادم:
_دیروز...
همه‌اشون درحالی که دستشون زیر چونه هاشون بود و صندلی‌هاشون رو سمت من قرار داده‌ بودن، با قیافه های منتظر "خب!"ی گفتن، ادامه دادم:
_من...
وقتی مکثم طولانی شد درسا پوفی کشید:
_وای دیوونم کردی آرشین، بگو دیگه! چرا اینقدر مِن مِن می‌کنی؟
به پشتی صندلیم تکیه دادم و در‌حالی که دستم رو روی هوا می‌چرخوندم، نفسم رو رها کردم.
_آخه خیلی ذوق دارم، نمی دونم چجوری بگم... هنوز باورم نمی‌شه!
همه "پوف"ی کشیدن و بی حوصله نگاهم کردن، دستم رو به معنی تسلیم بالا بردم:
_دیروز مثل همیشه راتین اومد دنبالم که با هم بریم سر تمرین، ولی این بار استدیو رو رد کرد و رفت بالا تر...بهش گفتم: "کجا می ریم؟ استدیو رو رد کردی." فقط یک کلمه گفت: " خودت می فهمی." منم دیگه حرفی نزدم تا ماشین رو جلوی کافه‌ای پارک کرد، از ماشین پیاده شد منم فکر کردم حتما کاری داره، نشستم تو ماشین، ولی اومد در سمت من رو باز کرد و گفت پیاده شم. جوری از کاراش تعجب کرده بودم که حتی نمی تونستم اعتراض کنم! وارد کافه شدیم، اون کافه همیشه به شدت شلوغ بود اما اون روز فقط یکی دو تا گارسون داخل بودن. من‌رو به سمت پله‌های طبقه بالا راهنمایی کرد که با تعجب پرسیدم: "چیزی شده؟" یه لبخند از اون دختر کش ها زد : "یه جورایی." وقتی با خجالت سرش رو پایین انداخت دیگه حسابی شاخ در آوردم... راتین و خجالت؟ خلاصه رفتم بالا که...
با یادآوری خاطرات دیروز برای بار هزارم لبخندی روی لب هام نشست، دستم رو جلوی دهنم گرفتم و جیغ خفیفی کشیدم که آرزو هیجان زده تر از من به سمتم بیشتر مایل شد و گفت:
_خب بقیه‌اش...
نفسم رو با صدا بیرون دادم:
_آخرین پله رو که رد کردم با یه میز گرد که وسط گذاشته شده بود و روش پر از شمع و گل رز پر پر شده بود مواجه شدم. دهنم بسته شده بود و تنها عکس العملم این بود که دستم رو جلوی دهنم بگیرم تا جیغ نزنم! با بهت به راتین خیره بودم که دستش رو پشتم گذاشت و به سمت میز هدایتم کرد. منم همین طور مثل خنگ ها زل زده بودم بهش و بی حرف روی صندلی که برام عقب کشید نشستم. رو گردوندم اطراف‌رو ببینم که یهو جلوی پام زانو زد و یه جعبه کوچیک قرمز از جیبش در آورد!
ساکت شدم و به بچه ها نگاه کردم که ببینم عکس العملشون چیه؟ همه‌اشون عین میّت با دهن باز و چشم های متعجب من رو نگاه می‌کردن.
از قیافه هاشون خنده‌ام گرفته بود... خنده‌ام رو قورت دادم:
_چرا دهناتون باز موند!؟
نذاشتم حرفی بزنن و ادامه دادم:
_خلاصه جعبه رو باز کرد و گفت: "آرشین با من ازدواج می کنی؟!"
درسا پرید وسط نطق کردنم:
_تو چی؟ تو چی گفتی؟
چشم غره ای رفتم، ناگهان تغییر حالت دادم و دست‌هام رو با شادی به هم کوبیدم:
_خب معلومه که گفتم بله!
تا این حرفم تموم شد، همشون ریختن سرم و با جملات زیبایی مثل : "نکبت چرا به ما نگفته بودی دوستش داری!" "خاک بر سرت، مثلا دوستتیم!" "تو یه انگل اجتماعی!" و... منورم کردن!
دیگه از دستشون عاصی شدم، با دادی که زدم، نه تنها بچه ها بلکه کسانی که اون طرف کلاس نشسته بودن هم سکوت کردن و برگشتن به ما خیره شدن. لبخند مصنوعی بهشون زدم و برگشتم سمت بچه ها:
_حالا بذارید بقیه‌اش رو بگم!
لبخند دندون نمایی زدم و ادامه دادم:
_خب کجا بودم؟ آهان! بعد از اینکه گفتم بله، دیدم داره بهم نزدیک می شه...
همه چشم ها خیره به دهن من بود.
_وقتی دیدم داره میاد جلو...
درسا پرید میون حرفم:
_تو که جلو نرفتی انشاالله؟
خونسردیم رو حفظ کردم:
_اتفاقا من زودتر خودم رو رسوندم جلو!
بعد از این حرفم، آتنا و آرزو که دو قلو بودن و تشخیصشون از هم خیلی سخت بود، زدن زیر خنده. منم خندیدم:
_خلاصه دستم رو گرفت و حلقه رو دستم کرد و ازم تشکر کرد که قبولش کردم، بعدشم دو رکعت نماز برای شفای ذهن مریض و منحرف شما خوندیم!
به قیافه ضایع شده‌‌اشون نگاه کردم و زدم زیر خنده.
_قیافه هاشون رو! شوخی کردم! روی دستم بوسه‌ای زد و حلقه رو انداخت توی انگشتم، گارسون رو صدا زد و خودش اومد رو به روم نشست. طولی نکشید که گارسون با یه کیک قرمز قلبی که خیلی خوشگل بود اومد بالا و راتین گفت می‌خواد اولین روزمون رو جشن بگیریم! وای نمی‌دونید که روی ابرها بودم و هیچ‌کدوم از این اتفاقا باورم نمی‌شد! میز پر بود از شمع و گل! و یه دسته گل رز بزرگ که برای هدیه به من بود... فهمیده بودم دوستم داره اما این واقعا فرا تر از انتظارم بود!
بعد از اینکه حرف‌هام تموم شد تازه متوجه انگشتم شدن و خواستن حلقه رو ببینن.
دستکش نخی‌ام رو که همیشه دستم بود درآوردم و حلقه نقره‌ای که نگین ظریف و زیبایی وسطش می‌درخشید، بین انگشت ظریفم نمایان شد.
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت دوم:

نگاهی به درسا انداختم، معلوم بود دلش می خواست همون جا خفه‌ام کنه! درسا همیشه مثل مامان‌ها سخت‌گیری می‌کرد! به روی خودم نیاوردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_خب حالا چی می شه؟
به شادی که این حرف رو زد، نگاه عاقل اندرسفیهی انداختم:
_خب می خوای چی بشه؟ قرار شد آخر هفته بیان خواستگاری دیگه!
آتنا درحالی که دستش رو زیر چونه اش زده بود و با دقت گوش می داد:
_خب بقیه اش... بعدش چی شد؟
یکی از نگاه های کار سازم رو بهش انداختم :

_ رفتیم استدیو دیگه، آخه این چه سوالیه؟
و بالاخره شادی مفید ترین کار زندگیش رو انجام داد و بحث رو عوض کرد:
_راستی، از آلبوم راتین چه خبر؟!
درحالی که به سارای ساکت و سر به زیر خیره بودم جوابش رو دادم:
_ضبط دو ترک مونده انشالله تا دو هفته دیگه آماده می‌شه.
_آخر من نفهمیدم تو چه کارشی؟!
سارا ذهنم رو درگیر کرده بود، چرا ناراحت بود؟ چرا مثل بقیه نخواست حلقه‌ام رو نگاه کنه و فقط به یک تبریک زیر لبی بسنده کرده بود؟!
با سوال آرزو، چشم از سارا گرفتم و با نگاهی تاسف بار بهش خیره شدم؛ البته حق داشت چیزی ندونه چون همراه آتنا خواهر دوقلوش ترم پایینی بودن و زیاد تو جمع ما حضور نداشتن!
دست به سینه لبخندی زدم:
_تاج سرش!
نگاه عمیقی بهم انداخت که مسخره بازی بیشتر رو جایز ندونستم!
_ حالا چرا اونجوری نگاه می کنی! من صدا بردار کارهای راتینم، البته بعضی وقت ها تو تکست نویسی آهنگ‌ها هم کمکش می کنم.
آرزو سری به علامت فهمیدن تکون داد. دختر خوبی بود و لپ‌های تپل و تقریبا آویزونش که خیلی بانمکش می‌کرد دقیقا شبیه به صورت آتنا بود، انگار که دوقلو‌ها با‌هم چاق می‌شدن! آتنا از خواهرش آروم تر بود و اصولا هندزفری به گوش با گوشی‌اش کار می‌کرد.
درسا که دید من بهش محل نمی‌دم، مثل همیشه خودش دست به کار شد و درحالی که مشخص بود سعی داره صداش رو کنترل کنه، کلمات رو آروم پشت هم ادا کرد:
_آرشین! تو چیکار کردی؟
خونسردی خودم رو حفظ کردم و درحالی که خنده‌ام رو کنترل کرده بودم، تو جام جابه‌جا شدم.
_واقعا انتظار داری دوباره از اول تعریف کنم؟
با عصبانیت انگشتش رو سمتم نشونه گرفت.
_لازم نیست دوباره توضیح بدی، با همون بار اول فهمیدم که چه غلطی کردی! آخه کدوم دختری رو دیدی تا یه پسر بهش پیشنهاد می‌ده سریع قبول کنه؟! بزنم تو سرت؟ تو ارزش خودتو پایین آوردی!
چشم‌هام رو ریز کردم و خیره‌ به چشم‌های بادومی‌اش شدم! شاید حق با درسا بود... شاید با این کار خودم رو سطح پایین گرفته بودم! با ویشگون ریزی که شادی از پاش گرفت و صدای جیغ درسا، از فکر بیرون اومدم.
_باز تو این مثبت بازیت رو شروع کردی؟ مزخرف! این دیگه بیست و پنج سالشه خودش این چیزارو می‌فهمه! دیگه وقت ازدواجشه!
به دنبالش آرزو آروم توی پیشونیش کوبید و نامهربون گفت:
_اینا که خیلی وقته همدیگه رو می شناسن مامان بزرگ!
بعد از اینکه حسابی درسا رو تخریب کردن و به جای من حرف‌های دلم رو زدن، آروم گرفتن!
خیره بودم به سارایی که در تمام این دقایق خودش رو با گوشی مشغول کرده بود!
درسا خواست دهن باز کنه و حرفی بزنه که همون موقع صدای دل انگیز یار اومد و من رو با خودش به یک دنیای دیگه راهی کرد!
_سلام به همگی!
با لبخند دندون نمایی که به زور جلوش رو گرفته بودم، به سمتش برگشتم، خواستم از جام بلند بشم و طرفش برم که همون موقع استاد اومد و فرصت حرف زدن بهمون نداد! و من به این فکر کردم که واقعا نمی شد دو دقیقه دیر تر بیای من یک ذره راتین رو ببینم؟
کنار ما صندلی خالی نبود و راتین همراه با عرفان و هیراد که گروه پسر‌ها رو تشکیل می‌دادن، مجبور شدن یکم دور تر از ما بنشینن و همین باعث می‌شد راتین مجبور باشه در طول کلاس به عقب برگرده و من رو نگاه کنه! از کارش خنده‌ام می‌گرفت که با چشم غره استاد به تظاهر به گوش دادن حرف‌های استاد تبدیل می‌شد!

بعد از اون کلاس که تقریبا هیچی ازش نفهمیدم و فقط داشتم به پشت موهای راتین و سرشونه‌هاش نگاه می‌کردم و مدل موهاش رو تحلیل می‌کردم، من، درسا، شادی و سارا کلاس دیگه‌ای نداشتیم. برای همین راتین پیشنهاد داد بریم پارک و همگی قبول کردیم، همه به جز سارا که گفت با دوستی قرار داره و رفت! و من بازهم با خودم کلنجار رفتم که دلیل رفتار غیر دوستانه سارا رو بفهمم!
من که می‌دونستم راتین برای چی می خواد بریم پارک، برای همین سریع موافقتم رو اعلام کردم! با آرزو و آتنا خداحافظی کردیم و به سمت پارک کنار دانشگاه به راه افتادیم.

بالاخره رسیدیم به پارک خلوتی که بیشتر دانشجوها توش رفت و آمد داشتن و روی چمن ها کنار هم نشستیم.
من و راتین کنار هم نشسته بودیم و راتین که مشغول صحبت بود، هر از چند گاهی به طرفم بر می‌گشت، لبخند مکش مرگ مایی تحویلم می‌داد و من توی چال کوچیک کنار لبش غرق می‌شدم!
باورم نمی‌شد این راتین همون پسر تخس و یک‌دنده‌ای که روز اول دیدمش باشه! با یاد آوری خاطرات و دعواهای روز‌های اول آشنایی، لبخندم پررنگ تر شد.
یکم به حرف های معمول در مورد دانشگاه و واحدهای این ترم و... گذشت، دیگه کم کم داشتم شک می کردم راتین بخواد حرفی بزنه! توی همین فکرها درحال صحبت با درسا بودم که با صداش هر دو ساکت شدیم و به سمتش برگشتیم!
_خب... حالا که تقریبا همه اینجایین، می خوام بهتون یه خبر خوب بدم!
دخترها با لبخند و هیراد با کنجکاوی خیره به راتین بودن. گویی عرفان در جریان بود که با بی تفاوتی لبخند می‌زد!
راتین دستم رو گرفت و روش بوسه‌ای نشوند:
_من دیروز از آرشین خواستگاری کردم و اون هم جواب مثبت داد.
هیراد با بهت از جا بلند شد و طولی نکشید که دوباره تو حس شوخ‌طبیعی‌ش فرو رفت.
_یعنی الان می خواید باهم مزدوج بشید؟
راتین نگاهی بهش انداخت که اوج مسخره بودن سوالش رو می رسوند! خنده ام گرفته بود که به لبخندی بسنده کردم.
_آره داداش. آخر هفته می ریم خونه‌شون برای خواستگاری رسمی.
بعد از این حرفش با لبخند مهربون و چشم های دریاییش که عشق توش موج می زد، به من خیره شد. این لباس چهارخونه آبی که پوشیده بود خیلی با رنگ چشم‌هاش هم‌خونی داشت و من به این فکر کردم که عاشق رنگ آبی‌ام...
_بادا بادا مبارک بادا، ان شاالله مبارک بادا.
صدای همخوانی بچه‌ها باعث می‌شد چند نفری که اطرافمون بودن با لبخند نگاهمون کنن.
به هیراد نگاه کردم که سرش رو تکون می داد، مثلا خیلی قر تو کمرش فراوونه، نمی دونه کجا بریزه! با صدای بلند از حرکاتش خندیدم. به لطف راتین می‌دونستم شادی رو دوست داره و همیشه توی ذهنم کنار همدیگه تصورشون می‌کردم! خیلی به هم می‌اومدن...
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
بالاخره با راتین تنها شدیم. به سمت نیمکتی که اون نزدیکی بود به راه افتادیم. به نیم‌رخ مردونه و استخونی‌اش خیره بودم، پیش خودم اعتراف می‌کردم که این پسر با این ته‌ریش بور و فک مردونه‌‌ش رو خیلی دوست داشتم...
با حرف بی مقدمه‌ای که زد، از حالت هپروت به بیرون پرت شدم!
_میای هفته بعد بریم شمال؟
چشم‌هام گرد شد و ناخواسته پیشونیم به موهام نزدیک شد.
_دو تایی؟
_آره.
وقتی قیافه سکته زده‌ من رو دید، زد زیر خنده. همیشه عادت داشت به هر نحوی شیطونی کنه و من رو سرکار بذاره! اخمی کردم و مشتی به بازوش کوبیدم.
صداش هنوز رگه هایی از خنده رو داشت وقتی که گفت:
_عاشق اون چشمای گرد شده‌اتم! با بچه ها می‌ریم خانم، برای فیلم برداری کار جدید.
خجالت زده سرم رو پایین انداختم و لبخند خجولی زدم، برای اینکه خودم رو از اون شرایط نجات بدم دوباره آروم زدم توی بازوش:
_ای بدجنس! من رو سرکار می‌ذاری؟
خندید و درحالی که به حالت نمایشی روی دستش می‌زد، لبش رو به دندون گرفت:
_من غلط بکنم شما رو سرکار بذارم خانم! هنوزم یاد تلافی هات می افتم دونه دونه مو های تنم سیخ می شه!
بعد از این حرف ساعد دستش رو جلوی چشم‌هام گرفت و به موهای‌ سیخ شده فرضیش اشاره کرد. خندیدم و به این فکر کردم که عاشق "خانم" گفتناشم...
سرم رو روی بازوش گذاشتم و به درخت کاج روبه‌روم خیره شدم. راتین تازه‌کار بود و هنوز صداش اونطور که باید معرفی نشده بود، داشتیم روی اولین آلبومش کار می‌کردیم و قبل از اون فقط دو تا تک آهنگ بیرون داده بود، ولی این موزیک ویدیو می‌تونست خیلی کار رو جلو ببره و معرف خوبی باشه. می‌دونستم خیلی زحمت کشیده تا یک اسپانسر خوب پیدا کنه، ولی هنوز موفق نشده بود که مجوز رسمی بگیره! الان‌هم طرف قراردادش شبکه‌های مجازی بودن... ولی خب بالاخره باید از یک جایی شروع می‌شد!
_باشه عزیزم، سعی می‌کنم بیام.
سرم رو جدا کردم و ضربه‌ای به روی بینی مردونه‌اش زدم:
_آقای سلبریتی من! پاشو بریم یه چیزی بخوریم که دارم می‌میرم از گشنگی.
اخم خوشگلی کرد که دلم برای بار هزارم رفت.
_از این حرف ها نداشتیم!
خندیدم و از جام بلند شدم:
_چشم سرورم!
همونجور داشت من رو نگاه می کرد و معلوم بود توی دنیای دیگه‌ای سیر می‌کنه، دنیایی که جنسش عشق بود...
به حالتش لبخندی زدم و بی اراده خم شدم و پیشونی‌ش رو بوسیدم.
با این کارم تکونی خورد و با لبخند چشم‌هاش رو بست.
خداروشکر پارک تو اون ساعت از روز خیلی خلوت بود، وگرنه راتین شب باید تو کلانتری من رو خواستگاری می کرد!
زل زده بودیم تو چشم‌های هم که با غرغر شکمم که لحظات عاشقونه‌مون رو تخریب کرد، من از خجالت سرخ شدم و راتین از خنده...

**********

بعد از قطع تماس، رو به راتین گفتم: "رسیدن"
با چشم دنبال بچه‌ها می گشتیم که چشمم خورد به درسا:
_دیدمشون، اونجان...
بعد از این حرفم، هر دومون شروع کردیم به بال بال زدن که مؤثر واقع شد و رؤیت شدیم!
من و راتین زودتر رسیده بودیم و ده دقیقه‌ای می‌شد که داخل کافه‌ای که سرتاسر شیشه‌ای بود و به خوبی فضای کوه مقابل رو نشون می‌داد، منتظر بقیه بودیم.
این بار در کمال تعجبم سارا هم قبول کرده بود و اومده بود. دیگه می‌دونستم دلیل رفتارهای دیروزش چی بود! حس زنونه‌ام این رو بهم ثابت می‌کرد که سارا به راتین علاقه‌مند شده بود... این واقعا برام سخت بود! سارا بهترین دوستم بود و راتین عشقم! دلم نمی‌خواست اینطور بشه... با دیدن سارا خوشحال شدم چون امید پیدا کردم که همه چیز رو فراموش کرده.
بعد از اینکه بچه‌ها رسیدن، دوباره به طرف کافه رفتیم و میز رزرو شده‌امون کامل پر شد. هرکی درمورد چیزی حرف می زد و من حسابی حوصله‌ام سر رفته بود! نگاهی به راتین که کنارم نشسته بود انداختم، با عرفان در حال صحبت بود!
بفرما اینم از نامزد من! اینم شد نامزد؟ من اینجا حوصله‌ام سر رفته، اونوقت چسبیده به دوستش...
همینجور با خودم غرغر می کردم که صدای بلند سارا توجه همه رو جلب کرد:
_بچه ها کی پایه‌اس برای هفته بعد بریم درکه یه بادی به سرمون بخوره؟ این هفته که خواستگاری این دوتا عتیقه‌اس، نمی شه!
با تعجب به سارا خیره شدم. نمی‌تونستم چیزی توی نگاهش بخونم! هیچ خبری از اون نگاه ناراحت دیروز نبود... شاید من اشتباه کرده بودم... آره حتما همینطوره!
با انرژی‌ای که از این فکر به روحم تزریق شده بود، خواستم همراه با بقیه موافقتم رو اعلام کنم که یاد قرار هفته‌ بعدم با راتین افتادم و در سکوت بهش خیره شدم.
بقیه بچه‌ها هم خیره به ما دوتا خواستن نظرمون رو بدونن که راتین به حرف اومد.
_خوش بگذره دوستان، ما نمی‌تونیم بیایم!
همه صداشون دراومد و هرکس شکایت خودش رو به نحوی اعلام کرد، اما راتین با خونسردی ادامه داد:
_من و آرشین هفته‌ بعد می‌خوایم بریم شمال!
یهو همه تبدیل به چشم شدن و زل زدن به ما! می‌دونستم می‌خواد همه‌رو مثل من سرکار بذاره! من هم لبخندی زدم و سرم رو به معنی صحت ماجرا تکون دادم.
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت چهارم:

هیراد باتعجب صدای بلندش رو بم تر کرد:
_دوتایی؟
راتین شیطون شده بود، دقیقا مثل همون روزهای اول آشنایی! ابرویی بالا انداخت و لبخندی دندون‌نما تحویلش داد.
_نه پس، با تو!
هیراد دستی تو هوا پرت کرد وعرفان ادامه حرفش رو گرفت:
_بابا شما دوتا دیگه یه دفعه‌ای خیلی ترکوندین! از اول که نم پس ندادین حالا یهو تو یک هفته هم دوستی هم خواستگاری و حالا هم مسافرت! حالا حواستون باشه سه تایی بر نگردین که...
راتین به یکباره شیطنتش فرو ریخت و جاش رو به اخمی داد:
_عرفان جان، کافیه!

از این غیرت راتین قند تو دلم آب شد و با لبخندی عاشقانه خیره شدم بهش. عجیب بود که من ساکت بودم! اما حرفی برای گفتن نداشتم و همه چیز رو سپرده بودم به راتین.
_برای فیلم برداری کار جدیدم، همراه با گروه فیلم برداری می‌ریم.
_خب از اول بگین که فکر عزیز ما هم به گناه آلوده نشه!
با این حرف شادی، به خودم اومدم و نگاه از راتین گرفتم. همه به حرفش خندیدن و من دلم می‌خواست کفشم رو به سمتش پرتاب کنم!
درسا که تا اون لحظه شنونده بود، سرفه مصلحتی کرد تا حواسمون جمع بشه:
_بچه ها اینقدر حرف زدیم که متوجه گذر زمان نشدیم! ساعت چهاره!
همه مون از سال اول تا الان که توی چهارمین و آخرین سالیم، باهم بودیم. رشته‌ تحصیلیمون موسیقی بود و به قول مامان مطرب بودیم!
البته بچه‌ها هر کدوم ساز خاصی رو تا حرفه‌ای ترین درجه آموزش دیدن و عرفان و هیراد باهم یک آموزشگاه موسیقی بنا کردن که سارا و شادی هم استاد‌های اون آموزشگاه هستن. ولی درسا عقیده داره که تا دکترا بخونه و بعد وارد عرصه کار بشه، به پول و درآمدزایی نیازی نداره ولی عاشق تدریس توی دانشگاهه.
وقتی از بچه ها خداحافظی کردیم، با راتین برای ضبط آخرین آهنگ آلبوم به استدیو رفتیم.
خیلی خسته بودم اما باور داشتم که اون آلبوم می‌ترکونه! امیدوار بودم که برای همه اعضا پیشرفت خوبی داشته باشه و دیده بشیم، اون آلبوم، صدای راتین، تلاش همه عوامل واقعا ارزشش رو داشت که به بهترین جاها برسه!
وقتی کارم توی استدیو تموم شد، با کمال تعجب ساعت ده شب بود! و ما اینقدر توی کار غرق بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم... همه سعی داشتیم تا هفته دیگه و قبل از موزیک ویدیو دو تا آهنگ آخری آلبوم رو ضبط و تنظیم کنیم که بعدش تمام دقتمون رو روی تدوین ویدیو بذاریم و کل آلبوم و ویدیو رو با‌هم به بازار عرصه کنیم.
این شد که شب ساعت یازده به خونه رسیدم...
مامان و بابا با اخم و خیلی جدی نگاهم می کردن!
_به ساعت نگاه کردی؟
سرم رو تا جایی که می‌شد پایین انداختم و به همون میزان چشم هام رو مظلوم کردم:
_ببخشید بابایی! می‌دونی که باید می رفتم استدیو و این روزها خیلی سرمون شلوغه...
بابا بعد از شنیدن این حرف، با خیال راحت روی مبل راحتی و زرشکی رنگی که بزرگ تر از بقیه مبل های خونه بود و همه می دونستن که مخصوص باباست، لم داد.
_دختر گلم حداقل یه زنگ می زدی! گوشیتم که خاموش بود.
_بابایی شارژش تموم شد، بعدم دیگه فراموش کردم.
لبخندی زد و همونطور که کنترل رو بر می داشت تا کانال ها رو بالا و پایین کنه، گفت:
_امیدوارم دیگه تکرار نشه گلم.
سری تکون دادم و با لبخندی که بخاطر اتفاقات این روزها از صورتم پاک نمی‌شد، کیفم رو روی زمین، کنار مبل گذاشتم و خودم هم درحالی که مقنعه‌ام رو از سرم در می‌آوردم، روی کیف جین آبی رنگ و شل و ولم نشَستم.
همون موقع مامان نگاه مرموزی بهم انداخت و داخل آشپزخونه رفت، مامان هیچوقت مثل بابا به قضیه نگاه نمی‌کرد!
می‌دونستم قانع کردن بابا نسبت به مامان راحت تر و کارساز تره! برای همین با لبخند دندون نمایی از جام بلند شدم و روی پای بابا نشستم.
_بابایی جونم! جذاب ترین و خوشتیپ ترین مرد دنیا!
بعد از این حرف، توی دلم گفتم:"البته بعد از راتین!"
بابا که دیگه به این کار های من عادت کرده بود، چشم از تلوزیون گرفت و از زیر عینکش، چشم‌هاش رو ریز کرد و نگاهش رو دوخت توی نگاه شیطونم.
_برو سر اصل مطلب دخترم!
خندیدم:
_دوشنبه هفته بعد فیلم برداری شروع می شه. نصفش تو تهران بود که هفته پیش ضبط کردیم، نصفشم... نصفشم... شماله!
همونجور که تخمه می خورد پرسید:
_با کیا؟
خب اون طوری هام که فکر می کردم سخت نبود! با دیدن راحتی بابا، نفس آسوده ای کشیدم و با اعتماد به نفس بیشتری شروع به توضیح دادن کردم:
_با گروه فیلم برداری، خواننده، تنظیم کننده و اینا دیگه!
چشم هاش رو ریز کرد و دوباره پرسید:
_فقط تو توشون دختری؟
_ نه پدر من! سه تا دختریم، یه صدا بردار و یه فیلم بردار غیر از من دخترن.
_خوبه، در این صورت می تونی بری.
خیلی خوشحال شدم، پریدم بغلش و درحالی که از گردنش آویزون بودم، لپش رو ماچ آبداری کردم و با صدایی که از هیجان جیغ جیغو شده بود، گفتم: "خیلی خوبی."
بابا من رو خیلی لوس بار آورده بود و این رو حداقل خودم خوب می‌دونستم!
از روی پاش بلند شدم و دویدم به طرف اتاق که این خبر خوب رو به راتین بدم. وقتی از پله ها بالا می‌رفتم، صدای بابا رو شنیدم که با خنده می گفت: "یه ذره بزرگ شو!" و من خوب می‌دونستم که خواسته قلبش برعکس اینه!
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت پنجم:

با لبخندی که جمع کردنش امکان پذیر نبود، روی تخت نشَستم. از مامان خیالم راحت بود، چون رو حرف بابا حرف نمی زد.

سریع شماره‌ راتین رو گرفتم و وقتی تماس بر قرار شد، اجازه هیچ حرفی رو بهش ندادم و خودم تند تند شروع به حرف زدن کردم:
_الو سلام راتین. یه خبر خوب...!
با صدای بم و خواب آلود راتین، نگاهم رفت سمت ساعت که دوازده رو نشون می داد...
_چی شده؟ ببخشید، سلام عشقم.
با ذوق گفتم:
_حدس بزن!
_مامان بابات قبول کردن هفته دیگه بیای!
با صدای خونسردش، ذوقم کور شد! با بی حالی گفتم:
_آره، از کجا فهمیدی؟
_خب به جز این چی می‌تونست اینقدر ذوق زده‌‌ات کنه؟
جیغم به هوا رفت که باعث خنده اش شد و با همون صدای خواب آلود، خندید.
عشوه شتری معروفم رو ریختم توی صدام:
_راتین؟ نمیام ها!
_خب پس، نمیای؟ باید به فکر یکی دیگه باشم!
_اِ چرا میام!
با صدای قهقهه راتین، تازه فهمیدم چه سوتی‌ای دادم و اخم هام توی هم رفت.
_خیلی بدی، اصلا قهرم!
همونجور که هنوز توی صداش خنده موج می‌زد، شروع به ناز کشیدن کرد:
_خانومم؟ فدات بشم، شوخی کردم دیـ...
با لبخند ملیحی به صداش گوش می کردم که با صدای نزدیک شدن قدم‌های مخصوص مامان به اتاقم، گوشی رو از گوشم فاصله دادم.
_راتین فکر کنم مامانم اومد، فعلا خداحافظ!
هنوزم صداش پر از خنده بود:
_خداحافظ شیطونک.
سریع قطع کردم که همون موقع در توسط مامان باز شد و هنوز یک قدم داخل نشده، با گفتن: "اگه دوست داری بیا شام." اتاق رو ترک کرد!
با شیطنت داد زدم:
_مگه می شه دست پخت مامان جون رو دوست نداشت!
بعد از عوض کردن لباس هام با یک سرهمی صورتی، از اتاق بیرون رفتم.
همونجور که توی ذهنم برای راتین خط و نشون می کشیدم، به سمت آشپزخونه قدم برداشتم.
وضع مالی بدی نداشتیم، قشر معمولی جامعه بودیم، بابام به راحتی توانایی خرید خونه بزرگ رو داشت ولی همیشه با خونه بزرگ مخالف بود و می‌گفت سه نفر آدم نیازی به خونه‌ی بزرگ تر از این ندارن.
خونه‌امون دو طبقه نبود، بلکه خونه معمولی و شیک به سبک سنتی بود. پدرم همیشه عاشق وسایل سنتی بود و خیلی جالب بود که مادرم رو هم علاقه مند کرد. فرش دستبافت و بسیار بزرگی با طرح جنگل سر تا سر خونه رو پوشونده بود و اطرافش پارکت های قهوه‌ای رنگ نمایان بود. دیوارهای خونه پر بود از تابلو فرش های دستبافت و اصیل ایرانی، همچنین پردهای سفید رنگ که پنجره سرتاسری خونه رو به بهترین شکل پوشونده بود و قسمت هاییش بته‌جقه های زیبا کار شده بود و پایینش گوله های کوچیکی همرنگ پرده آویزون بود. دکوراسیون خونه به رنگ زرشکی و سفید بود که همه‌امون عاشق این ترکیب رنگ بودیم.
بعد از شام یکم به بهونه باز کردن حرف درباره خواستگاری راتین، توی آشپزخونه موندم و به مامان تو جمع کردن ظرف‌ها کمک کردم. مامان کم و بیش راتین رو به عنوان یکی‌ از دوستانم می‌شناخت و این کارم رو راحت می‌کرد. بعد از شستن ظرف‌ها روی صندلی میز نهار خوری نشستم و به مامان که مشغول ریختن چای بود نگاه کردم، هیجان داشتم برای بازگو کردنش! مامان سه استکان چای خوشرنگ ریخت و سینی رو بلند کرد که به سمت پذیرایی بره که صداش زدم و مانعش شدم.
_مامان! می‌تونیم صحبت کنیم؟
هنوز از اینکه دیر رفتم خونه دلگیر بود و این رو از نگاهش می‌خوندم وقتی که گفت باشه! چای خودش و من رو روی میز گذاشت و برای دادن چای بابا به پذیرایی رفت.
خب چیزی نیست! من یک دخترم و به زودی باید ازدواج کنم! مامان چرا باید ناراحت بشه! بس کن آرشین... مامان از این خبر خوشحال می‌شه!
_چی می‌گی با خودت؟
با صدای مامان سرشونه‌هام بالا پرید و به سکسکه افتادم که ادامه داد:
_مشکوک شدی! زود باش تعریف کن ببینم چی شده؟
کمی از چای دارچین مقابلم نوشیدم و گلویی تازه کردم.
_مامان!
سرم رو پایین انداختم و خودم رو با لبه شیشه‌ای میز سرگرم کردم.
_مامان من خواستگار دارم!
سرم رو بالا گرفتم تا عکس‌العملش رو ببینم که گفت:
_خب! مگه تاحالا نداشتی؟
دوباره سر به زیر شدم... ضربان قلبم بالا رفته بود و صدای ناخودآگاه لرزش خفیفی داشت! به خودم نهیب زدم و سعی کردم آروم باشم.
_خب... این یکم فرق داره! یعنی... من...
نمی‌دونستم چطور باید بگم من دوستش دارم! این دو کلمه خیلی برام سخت شده بود!
_تو موافقی! دخترم چرا اینهمه استرس داری؟ مگه چی‌شده آخه؟ بگو ببینم کی هست این آقا داماد؟
زیر چشمی نگاهش کردم. راتین رو دوست داشت و دو باری که دیده بودش ازش به عنوان یک پسر متشخص یاد می‌کرد!
_می‌شناسیش! راتین!
همچنان زیرچشمی می‌کاویدمش! دلم می‌خواست تو نگاهش بخونم خوشحال شده یا ناراحت! اما متاسفانه هیچ چیز بروز نداد و فقط گفت:
_خیلی‌خب با پدرت در میون می‌ذارم.
_من گفتم آخر هفته بیان!
این بار با اخم نگاهم کرد:
_چه جالب بریدی و دوختی!
چشم غره ریزی رفت و ادامه داد:
_خیلی‌خب... پس حسابی دلت‌رو برده! با پدرت در میون می‌ذارم بگو پنجشنبه شب بیان.
_مادرش زنگ می‌زنه به خودشون بگید.
روتختی رنگی رنگی‌م رو کنار زدم، زیرش فرو رفتم و گوشی‌م رو تو دستم گرفتم، ساعت دو بامداد رو نشون می‌داد! به راتین فکر کردم که ساعت یازده من رو رسوند خونه و تا دوازده خواب بود! واقعا عجیبه! از این فکر لبخندی زدم و "خواب‌آلود"ی زیر لب گفتم. دراز کشیدم و با فکر به راتین و اتفاقاتی که ممکن بود پنجشنبه پیش بیاد، به خواب فرو رفتم... همیشه آدم رویا پردازی بودم و این‌کار برام لذت بخش بود!

*******
ساعت هشت صبح، از خواب بیدار شدم، اون دوز برخلاف همیشه با اشتهای کامل صبحانه خوردم!
با مامان به سمت بازار به راه افتادیم، کت شلوار اسپرت و ظریف و بسیار خوش دوختی به رنگ صورتی کمرنگ، به همراه کفش ستش گرفتم. همیشه عاشق رنگ صورتی بودم و به پوست روشن و موهای تیره‌ام خیلی می‌اومد. مامان یک بلوز دامن خیلی زیبا به رنگ مشکی_نقره ای خرید که واقعا برازنده یک مادر زن بود!
اگه به خودم بود، تا شب توی پاساژ ها می گشتم، ولی متاسفانه اصلا وقت نداشتم. بعد از رفتن به دو تا از مغازه‌های شناخته شده پاساژ، خریدمون تموم شد و به سمت خونه به راه افتادیم. هنوز نرسیده حوله برداشتم و به حموم رفتم. از شدت هیجان زیر دوش حسابی آواز خوندم و برعکس همیشه که ده دقیقه‌ای بیرون بودم، حموم کردنم یک ساعت کامل طول کشید! خوبی خونه‌ ما این بود که هر دو اتاق خواب سرویس توالت و حموم داشت و این برای من یکی مزیت حساب می‌شد!
بعد از خوردن ناهار که کتلت مامان پز بود، دوباره داخل اتاقم رفتم و مشغول درست کردن موهام شدم. بماند که چقدر از مامان تیکه شنیدم! هی می‌اومد و می‌گفت چقدر ذوق داری! خب من ذوق نداشته باشم کی ذوق داشته باشه؟
موهام رو محکم بالای سرم جمع کردم که صورت و چشم هام رو کشیده تر نشون داد، پایینش رو هم فر کردم و تمام...
رژ لب براق صورتی رنگم رو به اضافه‌ ریمل و کرم پودر به صورت زاویه‌دارم زدم؛ در آخر خودم رو داخل آینه نگاه کردم و لبخندی از سر رضایت زدم. چشم های درشت و قهوه ای رنگم با ریمل جلوه قشنگ تری گرفته بود و لب های قلوه ایم، حجیم تر و براق به نظر می رسید.
نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک شش بود. همون موقع صدای زنگ آیفون فضای خونه رو پر کرد که نشون از اومدن بابا می‌داد.
لباس هام رو پوشیدم و حاضر و آماده با لبخند رضایت مندی از اتاق خارج شدم.
بابا با دیدنم یک لحظه خشک شد و بعد کم‌کم بغض کرد و اشک توی چشم های مهربونش جمع شد. در همون حالت، لبخند مهربونی زد و آغوشش رو برام باز کرد:
_چقدر دخترم بزرگ شده...
و رو به مامان ادامه داد:
_می‌بینی خانوم؟ دخترمون دیگه خانومی شده، می خواد ازدواج کنه تنهامون بذاره.
با این حرفش، من هم بغض کردم و خودم رو به آغوشش سپردم...
_اِ بابایی! این چه حرفیه؟ حالا که چیزی معلوم نیست. مگه اولین خواستگارمه؟
بابا خندید و آروم به پشتم ضربه زد:
_با این تیپ زدن تو و تعریف های مامانت که چقدر استرس داشتی، همه چی معلومه بابا جان!
خجالت کشیدم و سرم رو توی سینه بابا فرو بردم که باعث خنده هردوشون شد.
هر سه روی کاناپه‌های پذیرایی نشسته‌بودیم و حرف می‌زدیم که زنگ آیفون به صدا دراومد... صدای زنگ همانا و فرو ریختن قلب من همان! چیزی درون قلبم وول خورد و به سکسکه بدل شد! با حرص به سمت لیوان خرسی مخصوصم رفتم و کمی آب خوردم تا از شر سکسکه مزاحم راحت شم! همه‌اش به این فکر می کردم که نکنه مامانش از من خوشش نیاد! سریع رفتم به اتاقم و روسری سفیدی که توش گلهایی رنگ لباسم داشت رو برداشتم و سر کردم. دوباره خودم رو جلوی آینه ورانداز کردم، دماغم قلمی نبود اما کوچیک بود، صورت سفیدم حالا به کمک کرم پودر کمی برنز شده بود که به رنگ چشم‌هام خیلی می‌اومد! نمونه بارز یک دختر شرقی!
_مامانت از خداش باشه عروسش من باشم!
این رو درحالی گفتم که لبخند به لب از اتاق خارج می‌شدم!
همون لحظه خانم شیک پوش و زیبا ولی مسنی در چهارچوب در ظاهر شد. با فکر به اینکه این خانم مامان راتین باشه، لبخندم پررنگ تر شد و جلو رفتم. بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات معمول، همه نشَستن و من به تبع از رسم های چندین ساله، چای بردم تا تعارف کنم...
راتین که با چشم هاش من رو حسابی خورد و تموم کرد ماشاالله! دیگه فکر نکنم میل به چای داشته باشه!
همه دور هم نشَسته بودیم و غیر از من و راتین که ساکت بودیم، بقیه مشغول صحبت کردن بودن؛ از هر دری حرف می زدن به غیر از دری که من عاشقش بودم!

بالاخره خانم مقصودی، با سرفه‌ای مصلحتی همه حواس ها رو به خودش جمع کرد:
_خب... اگه موافق باشین بهتره که بریم سر اصل مطلب.
دهنت رو طلا بگیرن مادر جان!
همه تایید کردن و بابا گفت:
_خانم مقصودی می تونم از آقا پسرتون بیشتر بدونم؟
_حتما...راتین جان چند ماه بعد از اینکه به دنیا اومد، پدرش رو از دست داد.
_ خدا بیامرزه!
_خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، راتین من بیست نه سالشه و دو سه سالی هست که به خوانندگی مشغوله هنور آنچنان معروف نشده اما خب... من آینده‌اش رو در کنار آرشین جان هنرمندم روشن می‌بینم! در کنار این کار مدیر یک شرکت صادرات و واردات قطعات کامپیوتر هم در دست داره که تنها چیزیه که از پدرش به ارث رسیده... از لحاظ مسکن هم مشکلی نیست، با کار توی شرکت و تلاش خودش تونسته یه خونه توی منطقه خوبی از تهران و یه ویلا در شمال کشور بگیره. از نظر تحصیل هم امسال فوق موسیقی می گیره، دو سال پیش فارق التحصیل رشته مدیریت اقتصادی در مقطع کارشناسی شد و برای همین دو سال از کنکور ارشد دانشکده موسیقی عقب موند و الان با آرشین جان هم رده هستن.
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت شش:

خانم مقصودی بعد از اتمام حرف هاش، با دست به من و راتین اشاره کرد:
_خب آقای آریا، اگر اجازه بدین این دو تا جوون برن و باهم صحبت کنن.
_بله حتما! آرشین جان آقا رو راهنمایی کن.
از جام بلند شدم و به طرف اتاقم که درست رو‌به‌روی پذیرایی کنار اتاق مامان بابا بود، به راه افتادم، راتین هم پشت سرم اومد و وارد اتاق شدیم.
در رو بستم و روی تخت نشَستم. راتین همونطور که به اتاقم نگاه می کرد، اومد و کنارم نشست.
_اتاقت خیلی قشنگه.
لبخندی زدم و زیرلب تشکر کردم. خودم هم ترکیب رنگارنگ اتاقم رو دوست داشتم.
_رنگ‌ها بهم آرامش می‌ده.
نگاهی بهم انداخت و لبخند دلنشینی زد:
_ولی خودت خیلی زیبا تر و آرام‌بخش تری!
لبخندم پررنگ تر شد و نگاهش کردم. برام جالب بود که برای اولین بار پیش راتین خجالت می کشیدم!
_راتین؟
_جانم؟
_چی شد که عاشقم شدی؟
دست هاش رو توی هم قلاب کرد و شروع کرد به تعریف کرد:
_اونموقع ها که با هم خیلی لجبازی می کردیم رو یادته؟
خندیدم و سرم رو به معنی "آره" تکون دادم.
_اونموقع ها بیش ترین سرگرمیم این بود که تلافی کارهات رو سرت در بیارم، حرصت بدم، حرص دادنت لذت بخش ترین کارم شده بود!
زیر چشمی نگاهم کرد که ببینه واکنشم چیه، من هم با لبخند نگاهش می کردم.
_همون روزها بود که ناخودآگاه همه ی لجبازی ها و تلافی ها رو گذاشتم کنار که نکنه اذیت بشی... یهو به خودم اومدم و دیدم ای دل غافل، عاشق شدم! بهت پیشنهاد همکاری دادم تا بتونم بیشتر باهات آشنا بشم. می‌دونی که اولین نفری بودی که کار موسیقی‌ام رو باهاش در میون گذاشتم و بهش پیشنهاد کار دادم... البته به خاطر کار خوبت هم بود. وقتی قبول کردی واقعا رو ابرها سیر می‌کردم!
ابروهام از تعجب بالا پرید:
_پس چرا بهم نمی‌گفتی؟
_خب می ترسیدم، تو اصلا رفتاری نمی کردی که بفهمم تو هم دوستم داری؛ خیلی خنثی بودی در برابرم. می ترسیدم بگم و باعث بشه همین دوستی ساده‌ای که بینمون بود هم تموم بشه و عضو خوب گروهم رو از دست بدم.
سرم رو زیر انداختم:
_اونموقع ها منم عاشقت بودم...
جوری گردنش رو به سمتم چرخوند که صدای رگ به رگشدنش رو شنیدم. دستش رو به گردن گرفت و "آخ" نمایشی‌ای گفت.
ریز ریز خندیدم و خواستم بپرسم چی شد، که لبخندی زد و "چیزی نیست"ی زیر لب زمزمه کرد.
لبخندی زدم و همونطور که به چشم هاش نگاه می کردم، گفتم:
_منم همین حسی که تو داشتی رو داشتم... خب من دخترم، نباید که من بیام طرفت! وظیفه ی تو بود!
هردومون خندیدیم و من ادامه دادم:
_خیلی وقت بود که عاشقت بودم، از همون وقتی که لجبازی رو کنار گذاشتی و باهام مهربون شدی، بدجور عاشقت شدم. درخواست کارت رو قبول کردم به دو دلیل، اول اینکه دوستت داشتم می‌خواستم بیشتر باهات وقت بگذرونم، دوم اینکه خب موقعیت خوبی بود برای منی که دنبال کاری که به رشته‌ام مربوط باشه بودم... نمی تونستم بهت حرفی بزنم... فقط می تونستم منتظر بمونم تا اعتراف کنی.
با "فدات بشم من"ی که راتین گفت، سرم رفت توی یقه‌ام. مطمئن بودم که صورتم سرخ شده، چون با دیدنم خندید و پیشونیم رو بوسید.
با فکر کردن به وضعیتمون خنده ام گرفت؛ وقتی خنده ی من رو دید، سرش رو عقب برد و با لحن شیطونی گفت:
_فکر کنم به تفاهم رسیدیم!
با این حرفش خنده‌ام بلند تر شد و به دنبالش از جام بلند شدم.
__ بهتره دیگه بریم.
تا از اتاق بیرون اومدیم، با چندین چشم منتظر روبه‌رو شدم. نمی دونستم چیکار کنم و دست و پام رو گم کرده بودم، راتین به سمت جایگاهش قدم برداشت و نشست، من هم بی حرف کنار مامان نشستم.
_خب... دخترم به چه نتیجه‌ای رسیدین؟
زیر چشمی به خانم مقصودی که این سوال رو پرسیده بود نگاه کردم. درحالی که با گوشه روسری‌ام بازی می‌کردم، خواستم حرفی بزنم اما نمی‌تونستم کلمات رو کنار هم بچینم!
_ام... خب من... من و راتین... یعنی من و آقای...
با حرص چشم‌هام رو به هم فشردم که صدای خنده جمع بلند شد و آناهیتا، خواهر بزرگ‌تر راتین، با خنده گفت:
_پس انشالله مبارکه...
با این فکر که بالاخره یکی به دادم رسید! نفس راحتی کشیدم و سرم رو بالا گرفتم که با چشم غره خانم مقصودی مواجه شدم.
هنوز تو شوک حرکت خانم مقصودی بودم که با صدای بابا، دست از فکر کردن بهش برداشتم و به بابا نگاه کردم:
_دخترم چای و شیرینی بیار.
با فکر به اینکه دوباره باید چای بریزم، صورتم در هم شد، اما با فکر شیطانی‌ای که به سرم زد، به لبخند محوی ختم شد. چشمک ریزی به راتین که با لبخندی زیرچشمی نگاهم می کرد، زدم و به سمت آشپزخونه به راه افتادم.
آشپزخونه که دقیقا پشت پذیرایی قرار داشت، به صورت اتاق بود و به پذیرایی دید نداشت. با خیال راحت و لبخند بزرگی که جمع شدنی نبود، به کابینت تکیه دادم، گوشیم رو از جیبم درآوردم و به راتین پیام دادم:
_آماده باش که اومدم!
بعد از چند دقیقه‌ی طاقت فرسا جواب اومد:
_یه چایی آوردن که این حرف ها رو نداره!
از خنگیش پوفی کشیدم و با پوزخند بدجنسی نوشتم:
_راستی با خودت شلوار اضافه آوردی؟
بعد از یک دقیقه که حاصل شکه شدنش بود، جواب اومد:
_خیلی نامردی اگه این کار رو بکنی!
با خوندن پیامش دهنم اندازه ی اسب آبی باز شد، خم شدم و صدای خنده ام رو به زور خفه کردم.
_اگه مرد بودم که خواستگاری‌م نمی اومدی!
_خواهش می کنم این کار رو نکن!
_خواهش می کنم خواهش نکن!
_جبران می کنم.
بدون جواب دادن بهش، گوشی رو با بد جنسی گذاشتم توی جیبم و پشت بندش لبخند خبیثی زدم.
چایی به تعداد کافی ریختم، یکی هم اضافه گذاشتم که شلوار راتین نوش جان کنه!
با لبخند شیطانی وارد سالن شدم... آرمیتا بهم لبخندی زد که سریع قیافه ام رو درست کردم و لبخند مظلومی زدم. توی دلم خداروشکر کردم که خواهر شوهر هام مهربونن، حداقل این جوری به نظر می رسید.
به همه چای تعارف کردم و در آخر نوبت به راتین رسید!
بهش نزدیک شدم، درحالی که معلوم بود خنده اش رو کنترل کرده به من خیره شده بود.
نگاه کن توروخدا! خواستگاری‌ش هم مثل آدم نیست... آخه تو الان باید خجالت بکشی، اونوقت نشَستی جلوی همه به من لبخند می زنی؟
دو تا چای مونده بود داخل سینی، راتین سیخ نشسته بود توی جاش و منتظر چای بود. یک قدم راه مونده بود برسم بهش که پام گیر کرد به لبه فرش و سینی محتوی چای رو پرت کردم روش، با حالتی نمایشی خودم رو از افتادن حفظ کردم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم.
راتین درحالی که هم خنده‌اش گرفته بود و هم حرص می خورد و صد البته می سوخت، از جاش بلند شده بود و مثل مرغ بالا و پایین می پرید. سعی می‌کرد با آستین کت سورمه‌ایش بکشه روی شلوار پارچه‌ای ستش تا از سوختگی‌ش کم کنه.
همه دویدن سمتش و من که از شدت خنده شبیه لبو شده بودم، گوشه‌ای ایستاده به این صحنه های دل انگیز نگاه می کردم...
_دخترم حواست کجاست؟ راتین جان رو سوزوندی.
با لحن مامان، قرمزی صورتم رو به کبودی رفت! دلم می خواست برم به اتاقم و راحت بخندم! اونجا بود که فهمیدم کنترل خنده چقدر سخته.
خانم مقصودی با دیدن قیافه من، دوباره چشم غره ای رفت.
ایکاش روی تو می ریختم! خیلی حیف شد! انشالله دفعه بعد شما رو هم مورد عنایت قرار می‌دم!
دو دقیقه بعد، راتین سرجاش نشَست و هر چقدر که مامان اصرار کرد بره شلوارش رو عوض کنه، قبول نکرد.
آخه یکی نیست به مادر من بگه آیا شلوار بابا اندازه ی راتین می شه؟! قد بابا نهایتا صد و هفتاد بود، ولی راتین نزدیک صد و نود!
با تصور راتین توی شلوار بابا، دوباره از خنده تا مرز ترکیدن رسیدم! به سختی خودم رو کنترل و سرفه‌ای کردم. راتین که صورتم رو دید، با خنده پوفی کشید و بدون رودروایسی گفت:
_ بخند، راحت باش!
با این حرفش همه زدیم زیر خنده، دلم رو گرفتم و نشستم روی مبلی که کنارم بود. حتی مامان و بابا هم با تاسف سر تکون می دادن و می خندیدن... فقط خانم مقصودی بود که انگار بیشتر از راتین سوخته بود!
بعد از اینکه یکم جو آروم شد و همه نشَستیم، خانم با غیظ شروع کرد به حرف زدن:
_وا! مادر تو از الان داری...
راتین پرید وسط حرف مادرش و سرفه‌ای مصلحتی کرد:
_ مادر جان؟ می‌گم بهتره که دیگه رفع زحمت کنیم!
خانم مقصودی دوباره خواست حرفی بزنه که این بار آرام که تقریبا بیست سال داشت و از آرمیتا کوچک تر بود، سریع تر عمل کرد:
_آره، داداش راست می‌گه...
با تایید آرمیتا، دیگه حرفی برای گفتن نموند!
مامان باز هم تعارف زد:
_حالا شام می موندین!
و من به این فکر کردم که شب خواستگاری کی شام می مونه؟ واقعا کی؟
خانم مقصودی لبخندی مصنوعی زد:
_قربون شما. نه دیگه عزیزم. انشاالله تا هفته بعد منتظر جواب قطعی هستیم.
موقع رفتنشون، راتین آخرین کسی بود که از در خارج می‌شد، اینقدر برای رفتن بی انگیزه و بی حال بود که مطمئنم اگه می‌گفتم نرو، سریعا قبول می‌کرد و از مامان همون زیرشلواری بابا رو می‌خواست!
کفش‌های رسمی‌شون رو به پا کردن و بعد از خداحافظی مجدد، اول خانم مقصودی و پشت سرش آرام و آناهیتا و آخر سر راتین از در ویلایی خونه خارج شدن.
در حیاط‌خلوت دنجمون رو بستم و با لبخند به دست گل روی میز که راتین آورده بود نگاه کردم، گل های لیلیوم صورتی، همون‌طوری که دوست داشتم...
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت هفتم:

بعد از خواستگاری، رابطه‌م با راتین صد برابر بهتر از قبل شده بود... همه جا دو نفری می‌رفتیم و همه دوست هامون مشترک شده بودن، دیگه همه از عشقمون خبر داشتن...
صبح با صدای آلارم گوشیم که آهنگ پت و مت بود از خواب بیدار شدم و با چشم‌های بسته قدم‌های سستم رو به سمت دستشویی کشیدم... همونجور که با حوله صورتم رو خشک می کردم، از دستشویی خارج شدم که نگاهم روی تقویم دیوار خشک شد...
دو دستم رو روی سرم نشوندم!
وای امروز چهارشنبه‌س... امروز قرار بود برای ضبط موزیک ویدئو با گروه بریم شمال. من اصلا دیشب به خاطر همین ساعت گوشیم رو تنظیم کرده بودم!
از خنگی خودم کلافه شدم، پوفی کشیدم و رفتم سمت کمد لباس هام. مانتوی جلو باز آبی آسمانی و خنکی رو به همراه شلوار لوله تفنگی سفید و یه شال تابستونی به همون رنگ انتخاب کردم.
توی دلم خداروشکر کردم که دیشب قبل خواب حموم رفتم و الان لازم نبود هول هولکی دوش بگیرم!
کیف کوله و کتونی تخت آبی‌ام رو برداشتم که همون موقع صدای گوشیم بلند شد.
شیرجه زدم روی تخت و گوشی رو از زیر بالشت آبی آسمانی‌م که داخلش جغد‌های رنگی خودنمایی می‌کرد، برداشتم. با دیدن اسم راتین لبخند دندون‌نمایی رو صورتم نشست و سریع جواب دادم.
_به به سلام خانم خانما، صبحت بخیر.
_سلام آقا آقاها، صبح شما هم بخیر.
_آقا آقاها دیگه چه صیغه ایه!
_چطور خانوم خانوما صیغه‌س؟
با این حرفم، راتین با صدای بلند شروع به خنده کرد!
_رو آب بخندی مگه چی گفـ...
با فکر کردن به حرفی که زدم، جیغم رفت هوا.
_ اِ راتین خیلی بدی! حالا من یه چیز گفتم. نخند قهر می شم ها!
دوباره خندید.
بعد از دو ثانیه در حالی که هنوز می خندید، صداش رو شنیدم:
_چشم خانوم گل! بدو پایین که دم در منتظرتم.
_خب زود تر می گفتی! الان میام...
بعد از قطع کردن تماس، رفتم جلوی آینه و برق لب صورتی و ریمل زدم، در آخر توی آیینه برای خودم بوسی فرستادم و از اتاق خارج شدم.
با ساک دستی کوچکی که بابا برام خریده بود، به سمت مامان و بابا که برای بدرقه از من با کاسه‌ای آب جلوی در ایستاده بودن، قدم تند کردم...
_مامان جون من دیگه رفتم.
گونه مامان رو بوسیدم و بعد از بغل کردن بابا، دولا شدم تا کتونی‌م رو به پا کنم.
مامان با همون کاسه چینی حاوی آب ایستاده بود بالا سرم و منتظر بود تا بستن بند کتونیم تموم بشه.
_دخترم خیلی مواظب خودت باش... بهم هر روز زنگ بزن. یادت نره رسیدین خبر بدیا...
آخرین گره رو زدم و بلند شدم، دوباره لپ نرمش رو بوسیدم.
_نگران نباش مامان جونم... راتین باهامه دیگه.
_می دونم دخترم، هوای همدیگه رو داشته باشین...
همونجور که در رو باز می کردم "چشم" بلند بالایی گفتم.
هر از در خونه ویلایی‌مون بیرون اومدیم و مامان و بابا جلوی در ایستادن.
راتین وقتی مامان و بابا رو دید، از ماشین پیاده شد و باهم مشغول احوال پرسی شدن.
مامان بعد از اینکه همه حرف هاش رو مو به مو دوباره تکرار و تاکید کرد، بالاخره رضایت داد که ما بریم.
چند لحظه بعد، درحالی که براشون دست تکون می‌دادم، ازشون دور می‌شدیم... مامان کاسه آب رو پشت سرمون خالی کرد و دستی تکون داد.
_خانم برگرد دیگه دیده نمی شه، کمرت رگ به رگ شد!
با خنده برگشتم و مثل آدم سرجام نشستم.
_اول کجا می پ‌ریم؟
_دنبال ساناز و مهدیس، حنانه هم با نامزدش میاد، این دوتا تنها می موندن گفتم با ما بیان چون با تو راحت ترن.
"اهوم"ی زیر لب گفتم و به بیرون خیره شدم. چقدر هم که ساناز با من راحته و متقابلا من با اون!
چند دقیقه بعد جلوی خونه ساناز بودیم، بعد از اون مهدیس رو هم سوار کردیم و پیش به سوی شمال...
مهدیس و ساناز که تا نشستن، مثل پاندا سرشون رو به همدیگه تکیه دادن و خوابیدن!
راتین هم از اول که راه افتادیم، داشت در مورد آینده و بچه هامون حرف می زد! اولش خیلی موضوع لذت بخشی بود ولی دیگه اینقدر گفت که می خواستم سرم رو بکوبم به شیشه!
_فکر کن بچه‌امون هی نق بزنه، تو بیای سر من غرغر کنی بگی بچه‌ات‌هم عین خودته!
با تعجب برگشتم سمتش:
_وایسا ببینم، مگه تو نق می زنی؟
خندید:
_نه بابا... حالا من یه چیزی گفتم! خب کجا بودیم؟!
_وای راتین تو رو خدا بسه!
نیم نگاهی بهم انداخت:
_ چرا؟! دوست نداری؟
_معلومه که دوست دارم... ولی از وقتی سوار شدیم داریم راجبش حرف می زنیم!
_مگه بده؟!
احساس کردم کمی ناراحت شد، برای همین گفتم:
_نه، منظورم این نبود. می گم بیا راجب چیزای دیگه هم حرف بزنیم تنوع بشه!
وقتی لحن شوخ من زو دید، چشم قره بانمکی رفت و گفت:
_اَه آرشین، تو چقدر بی ذوقی!
_بی ذوق نیستم! جای رویا توی یه جای رویایی و پر از گل و بلبل و سبزه و سنبل و ایناست، نه تو ماشین ساعت ده صبح که عشقم!
خندید و سری تکون داد.
منم خندیدم و آهنگ کسل کننده ای که پخش می شد رو عوض کردم، سر راه لپ راتینم یک ماچ کردم!
_الان این جایزه‌ام بود؟!
مثل دختر بچه های دو ساله دندون‌هام رو به نمایش گذاشتم و سرم رو تکون دادم.
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت هشتم:

نمی دونم چقدر گذشته بود که راتین ماشین رو گوشه ای نگه داشت...
من که فکر می‌کردم جاییه که با بچه‌ها قرار گذاشتیم، سرم رو به اطراف می چرخوندم تا بچه ها رو پیدا کنم!
در آخر خسته شدم و پر سوال به راتین که پیاده شده بود و کنار در من ایستاده بود، خیره شدم که دیدم با لبخندی عمیق نگاهم می کنه!
وقتی قیافه من رو دید، خندید و در رو برام باز کرد.
_بفرمایید پایین بانوی من!
دستم رو توی دستش که جلوم گرفته بود قرار دادم و پیاده شدم.
_راتین کجا می ریم؟
_همون جای رویایی که می خواستی.
با این حرفش، لبخندی مهمون لب هام شد.
_دیوونه ای تو!
نگاهی بهم انداخت که تا عمق وجودم نفوذ کرد.
_ دیوونه‌ توام...
لپ‌هام گل انداخت و نگاهم رو به کفش‌هام دوختم...
با همین سر پایین هم می تونستم لبخندش رو ببینم!
دستم رو فشرد و راه افتاد... من هم دنبالش به راه افتادم.
چند ثانیه گذشت که راتین توقف کرد و قدمی به عقب برداشت، پشت سرم ایستاد و تا به خودم بیام دست‌هاش رو روی چشم‌هام گذاشت که با ترس گفتم:
_اِ راتین، الان می‌افتم!
بغل گوشم زمزمه کرد:
_مگه من می ذارم؟!
نفس های گرمش که به گوشم می خورد، مور مورم می کرد...
_باشه ولی اگه ریملم پخش بشه زنده نمی‌مونی!
خندید و همون حین که چشم هام رو گرفته بود، به راه افتادیم... بعد از چند دقیقه کوتاه راه رفتن، با توقف راتین من هم از حرکت ایستادم که همون موقع دست بزرگ و گرمش رو از جلوی چشم هام برداشت.
با صحنه‌ای که دیدم دستم نا خودآگاه به سمت دهنم که باز شده بود رفت و هیجان زده به روبه‌رو خیره شدم...
آبشار، گل، پرنده های رنگارنگ، درخت های سرسبز و بزرگ که نشان از قدمتشون داشت، چمنزار و... همه این ها در کنار هم مکانی واقعا رویایی رو به وجود آورده بود...
آبشار بزرگی دقیقا مقابلم بود و اطرافش راه سنگی درست کرده بودن که بالای این راه، چراغ های بزرگی زده شده بود که احتمالا شب ها روشن می‌شد و جلوی این راه زیبا، تا جلوی پای ما که در ورودی بود، سنگ فرش گذاشته بودن. اطراف سنگ فرش ها پر بود از گل های رنگی...
برگشتم سمت راتین که خیره به حرکات من بود و لبخند هیجان زده‌ای تحویلش دادم که وقتی لبخندش رو دیدم، لبخندم بزرگ تر شد.
_وای راتین... اینجا فوق العادس.
_نه بیشتر از تو...!
فقط نگاهش کردم... در سکوت خیره به چشم های هم بودیم... فاصله‌لمون هر لحظه کمتر می شد، دست راتین دور کمرم حلقه شد. با صدای جیغی چشم‌هام از هم باز شد و قلبم شروع به تپیدن کرد.
_وای خدای من، اینجا رو!
سریع از هم فاصله گرفتیم و خیره شدیم به ساناز و مهدیس که مثل قوم عجوزه ها حمله کرده بودن!
_اینجا بهشته، بدو بیا عکس بگیریم.
با این حرف مهدیس، با ذوق و هیجان، رو به آبشار مشغول سلفی گرفتن شدن.
برگشتم طرف راتین که مثل لشکر شکست خورده داشت به دیوونه بازی های اون دو تا نگاه می کرد. آروم دستم رو روی سرشونه‌اش گذاشتم که اخم هاش کمی باز شد.
_عیب نداره، یه وقت دیگه دو تایی با هم میایم... الان می‌بیننت ناراحت می‌شن!
_چاره دیگه ای هم نیست! حداقل بیا دو تا عکس بگیریم!
خندیدم و درحالی که راتین گوشیش رو از جیبش در می‌آورد، من هم نزدیکش شدم.
بعد از چند تا عکس دو نفری و دست جمعی، به سمت ماشین حرکت کردیم... این وسط ساناز یک سره چسبیده به راتین بود! راتین هم به خاطر اینکه من ناراحت نشم، از اول تا آخر دستش توی دستم بود و ازم جدا نمی شد! اینقدر رفتارهاش مشخص بود که همه‌ فهمه بودن. کارد می‌زدی خونم در نمی‌اومد! داخل لبم رو می‌جویدم و مدام نگاهم بین راتین و ساناز در رفت و آمد بود.
راتین پسری بود که هر دختری جذبش می شد... صورت گرد، چشم های آبی و درشت، بینی متناسب و لب های قلوه ای و مردونه، واقعا ترکیب صورتش زیبا بود... خواننده هم‌ که بود و طبیعتا خوش صدا! قد بلند و هیکل ورزشکاری‌ش که با پیراهن چهارخونه قرمز و شلوار لی روشنش تکمیل می‌شد!
خودم رو با این حرف آروم می‌کردم که راتین عاشق منه و اینقدری بهش اعتماد داشتم که مطمئن باشم سمت دختر دیگه ای نمی‌ره...
راتین تو این مدت برای من از نامزد فراتر رفته بود، یک دوست، یک همدم، شاید یک برادر و گاهی مثل یک پدر پشتم بود! قبل از راتین هیچوقت عشق رو تجربه نکرده بودم و حالا خیلی برام با ارزش و والا بود...
دستش رو توی دستم فشردم که به سمتم برگشت و لبخند مهربونی به صورتم پاشید. خوب می‌دونستم این لبخند فقط مختص به منه...
از راتین چشم گرفتم و به رو به رو و ساناز که درست جلوی من و راتین همراه مهدیس قدم‌های پر عشوه بر می‌داشت نگاه کردم. مانتو کوتاه و جذب سفیدش صورتم رو جمع کرد و با اخم ازش چشم گرفتم. کمی مونده بود به ماشین برسیم که یک لامپ روشن بالای سرم ظاهر شد!
به ساناز نگاه کردم که موقعیتش رو بسنجم! یکم با فاصله از من راه می رفت و درحالی که با مهدیس صحبت می کرد، چند ثانیه یک بار بر می‌گشت و به راتین که کنار من ایستاده بود، نگاهی می‌نداخت.
_الان که اون چشمهات رو در آوردم می‌فهمی عاقبت نگاه کردن به شوهر مردم چیه!
راتین با تعجب بهم نگاه کرد و من اهمیتی ندادم که حرفم رو بلند زمزمه کردم!
سرعت راه رفتنم رو آروم کردم، راتین هم که دید انگار نقشه‌ای دارم، سرعتش رو باهام کم کرد... عاشق همین چیزاش بودم... همراه و همدل بود حتی اگه می‌دونست داری اشتباه می‌کنی پشتت رو می‌گرفت!
بهش چشمکی زدم و ازش فاصله گرفتم. آروم رفتم پشت ساناز. دیگه کم مونده بود برسیم به گودال پر از گلی که کنار ماشین بود... از پشت با پام زیر پای ریزی برای ساناز گرفتم که با سر رفت پایین... نزدیک بود خودش رو کنترل کنه! با یک دستم ضربه آرومی به کمرش زدم و... افتاد توی چاله!
به قیافه گل آلود و خشمگینش نگاهی انداختم.
_آخی عزیزم افتادی؟ جلوی پات رو نگاه کن گلم! من می خواستم بگیرمت ولی بدتر افتادی!
با این حرفم، مهدیس و راتین از خنده سرخ شدن و ساناز از خشم!
مهدیس با لبخند دستش رو گرفت و کمک کرد بلند بشه.
حالا از این به بعد مانتو سفید بپوش!
به فکر خودم خندیدم و سوار ماشین شدم.
کمربندم رو بستم و به عقب برگشتم که با دیدن صحنه مقابلم نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر خنده... ساناز انگار بسته‌بندی شده بود! یا شایدم یک کیسه زباله! زیر و پشتش مشما زباله مشکی بزرگی گذاشته بودن تا ماشین کثیف نشه!
 
آخرین ویرایش:

بهار نوری

کاربر حرفه ای
ناظر
نویسنده
580
1,407
98
پارت نهم:

بعد از حدود دو ساعت که توی راه بودیم، راتین ماشین رو گوشه‌ای نگه داشت:
_یه رستوران این نزدیکی هست،اونجا ناهار می‌خوریم تا بقیه‌هم برسن.
همه‌‌امون موافقت کردیم و پیاده شدیم. راتین دستم رو گرفت و وارد رستوران شدیم، رستوران سنتی زیبایی که پنجره‌های بزرگی داشت و محیط داخل رو با گل و گیاه‌های طبیعی و مصنوعی، بسیار با صفا درست کرده بودن.
نشستیم روی یکی از تخت‌ها و ساناز رفت تا لباس‌هاش رو عوض کنه.
چای سفارش دادیم و منتظر شدیم بقیه‌هم برسن برای سفارش غذا.
راتین با انگشت و ناخن‌های لاک زده‌ و کوتاهم بازی می‌کرد و من فقط لبخند می‌زدم. طولی نکشید که بقیه گروه رسیدن و بعد از ناهار که دیزی بود، دوباره به راه افتادیم...
با تکون های دستی، چشم های خمار از خوابم رو باز کردم و به راتین که صورتش توی فاصله پنج سانتی صورتم بود، نگاه خواب آلودی کردم که خندید و یکم فاصله گرفت:
_پاشو خانوم، رسیدیم.
تقریبا نفهمیدم چی گفت! دوباره داشتم چرت می‌زدم که دستم رو گرفت و آروم کشید، همین کار باعث شد چشم هام رو باز کنم و کمی به خودم بیام. از ماشین پیاده شدم و بی توجه به راتین و اطرافیان، با قدم های سریع و کوتاه خودم رو به ساختمون مقابلم رسوندم. در رو که برای بردن وسایل به داخل باز کرده بودن، هول کوچیکی دادم که بتونم رد بشم و رفتم طبقه بالا، در اولین اتاقی که دیدم رو باز کردم و با همون لباس‌ها خودم رو روی تخت انداختم.
صبح با تکون دستی از خواب بیدار شدم... طبق عادت فکر‌ می‌کردم مامان داره صدام می‌زنه، برگشتم به سمتش که مثل همیشه بگم:"مامان خودم ساعت گذاشتم" که تو یک جفت تیله آبی گم شدم...
_به به، سلام... خانوم خواب آلود خودم، پاشو برو صبحونه‌ات رو بخور که بریم لب دریا.
بی توجه به حرف‌هاش پشتم رو کردم و پتو رو کشیدم روی سرم، اگه قرار باشه هر روز من رو برای بیدار کردن اینجوری تکون بده زنش نمی‌شم! انگار عادت داره اینجوری بیدار کنه! از زیر پتو غرغر کردم:
_اَه! راتین خوابم میاد، کی حوصله دریا داره اول صبح!
_اول صبح چیه؟ اصلا می دونی ساعت چنده؟
چیزی نگفتمو سعی کردم آرامش ذهنی خودم رو حفظ کنم که خودش ادامه داد:
_ساعت سه بعد از ظهره!
چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد و ناگهان تو جام نشستم. نگاه متعجبم رو تو نگاه آبی خندونش دوختم و برای اینکه مطمئن بشم درست شنیدم، دوباره پرسیدم:
_چنده؟
_سه!
به سرعت از رو تخت گرم و نرمم بلند شدم و به سمت دری که به نظر می‌رسید دستشویی باشه، به راه افتادم.
_وای... چرا زود تر بیدارم نکردی!
_خیلی رو داری عزیزم! دو ساعته دارم صدات می کنم!
نزدیک دستشویی بودم که با این حرفش میخ شدم سر جام.
_چی؟ دو ساعته این جایی؟ بقیه چه فکرا که نکردن تا حالا!
خندید:
_نترس... همه رفتن جنگل، بعدم قرار شد از اونجا برن ساحل، ما هم وقتی خانم بیدار شد به جمعشون بپیوندیم!
با این حرفش نفس راحتی کشیدم و به دنبالش چشمکی زدم:
_تا تو یه چیزی برای خوردن آماده کنی، منم حاضر می شم.
نگاهی بهم انداخت که به پررو بودن خودم بیشتر پی بردم.
بلند شد و همونجور که به سمت در می رفت، صداش رو شنیدم که زیر لب گفت: "پررو!"
در دستشویی رو باز کردم و برای اینکه صدا بهش برسه، داد زدم:
_شنیدم!
_خوشا به سعادتت.
بعد از این حرف، صدای بسته شدن در خنده روی لب هام آورد... چه حس خوبی بود که امروز راتین بیدارم کرد، مثل زن و شوهرا! توی آیینه لبخند ذوق زده‌ای تحویل خودم دادم.
_خاک بر سر شوهر ندیده‌ات!
به دنبال این حرف، چشم غره‌ای به خودم رفتم... پاک عقلم رو از دست دادم!

*******
 
آخرین ویرایش: