Drag to reposition cover

رمان یک رویای عاشقانه

  • 124پارت
  • 4Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است.

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 110
سیاوش کمی به نیکی نزدیک شد و دستش را روی دست به خون آغشته نیکی گذاشت و دست او را پایین آورد.
_چیزی نیست نیکی، خوبم
نیکی بی‌توجه به حرف سیاوش دوباره دستش را به سمت پهلو سیاوش دراز کرد که سیاوش خودش را عقب کشید. نیکی به سیاوش نگاه کرد و با لحنی نگران و وحشت زده گفت:
_دعوا کردی نه؟!
سیاوش جواب سوال نیکی را نداد و به سمت اتاقش حرکت کرد. آرام و با احتیاط روی تخت نشست و‌ کتش را از تنش خارج کرد. نیکی هم وارد اتاق سیاوش شد و کنار سیاوش روی تخت نشست.
_پیرهنت رو در بیار
_چیزی نیست نیکی، خودم پانسمانش می.کنم
نیکی عصبی دستش را سمت پیراهن سیاوش برد و شروع به باز کردن دکمه‌های پیراهنش کرد.
سیاوش کلافه به نیکی نگاه کرد و گفت:
_گوش نمی‌کنی نه؟
نیکی در حالی که آخرین دکمه را باز می‌کرد، گفت:
_باید بریم بیمارستان شاید بخیه بخواد
سیاوش پیراهنش را کنار زد و در حالی که به محل جراحت روی پهلویش نگاه می‌کرد، گفت:
_بخیه نمی‌خواد، سطحیه
نیکی پیراهن سیاوش را از تنش خارج کرد و به زخم پهلو سیاوش نگاه کرد. روی زخم را خون پوشانده بود و محل خون‌ریزی مشخص نبود.
نیکی از جایش برخاست و مضطرب گفت:
_بیا بریم بیمارستان
سیاوش دست نیکی را گرفت و با لحنی آرام گفت:
_زخمش عمیق نیست
_اگه عفونت کنه چی؟
_عفونت نمی‌کنه
سپس سیاوش دست نیکی را رها کرد و گفت:
تو کابینت بالای سینک بتادین و گاز استریل هست، احتمالا تو کشو میز توالت اتاق خودت هم بانداژ باشه، بیار تا رو زخم رو ببندم
نیکی به سرعت از اتاق خارج شد تا وسایلی که سیاوش خواسته بود را آماده کند.
نیکی وارد آشپزخانه شد به سراغ کابینت بالای سینک رفت. سینی چای را از سبد بالای سینک برداشت، گاز استریل و چسب و بتادین را هم از کابینت برداشت و از آشپزخانه خارج شد سپس به سمت اتاقش رفت، در اتاق را باز کرد و از کشو میز توالت بانداژ را پیدا کرد و به سرعت از اتاقش خارج شد. وارد اتاق سیاوش شد. سیاوش چشمانش را بسته بود و سرش را رو به بالا گرفته بود. نیکی به سیاوش نزدیک شد و کنار سیاوش روی تخت نشست.
صورت سیاوش رنگ پریده بود و کنار شقیقه‌هایش دانه‌های درشت عرق دیده می‌شد.
نیکی آرام دستش را روی دست سیاوش گذاشت و نامش را صدا زد.
_سیاوش
سیاوش چشمانش را باز کرد و با نگاهی خمار به چشمان نیکی نگاه کرد.
_خوبی؟
سیاوش سرش را به نشانه مثبت تکان داد و نگاهش به سمت وسایلی که نیکی آورده بود رفت. کمی خودش را بالا کشید و صاف نشست. دستش را به سمت سینی در دست نیکی دراز کرد. نیکی سینی را عقب کشید و گفت:
_من خودم پانسمان می‌کنم
سیاوش دستش را پس کشید و چیزی نگفت. نیکی سینی را روی تخت گذاشت و گفت:
_پنبه داری؟
سیاوش به کنسول کنار تخت اشاره کرد. نیکی کشوی کنسول را باز کرد و بسته پنبه را از کشو بیرون آورد. از داخل بسته مقداری پنبه برداشت و به بتادین آغشته کرد. پنبه را با احتیاط روی پهلوی سیاوش کشید و اطراف زخمش را تمیز کرد هم زمان نگاهی هم به سیاوش انداخت. سیاوش چشمانش را بسته بود و لبانش را محکم روی هم فشار می‌داد تا مبادا صدایی از دهانش خارج شود.
نیکی پنبه را جلوی چشمانش گرفت. پنبه کاملا قرمز شده بود و به نظر می‌رسید که زخم هنوز خون‌ریزی دارد. پنبه را کنار گذاشت و پنبه دیگری برداشت تا زخم را ضدعفونی کند. بانداژ را از بسته‌اش خارج کرد و گاز استریل را روی آن زد و روی پهلوی سیاوش گذاشت سپس بانداژ را با چسب روی پهلو سیاوش محکم کرد.
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 111

کارش تمام شده بود اما دستانش هنوز روی پهلو سیاوش مانده بود. فکرش درگیر اتفاقات پیش آمده شده بود. اگر چاقو کمی بیشتر فرو رفته بود چه می‌شد؟ اگر به جای پهلو سیاوش قلبش را نشانه رفته بودند چه می‌شد؟ اگر به خاطر حماقت و حرف نسنجیده.ای که از روی بی‌فکری بر زبان آورده بود، سیاوش را برای همیشه از دست می‌داد؟ اگر سیاوش بلایی برسر خود می‌آورد؟ اگر سیاوش امشب به خانه بر نمی‌گشت؟
_نیکی
نیکی چنان در افکارش غرق شده بود که صدای سیاوش را نمی‌شنید. سیاوش آرام دستش را روی بازوی نیکی گذاشت. نیکی سرش را بالا آورد و گنگ به سیاوش نگاه کرد سپس نگاهش را از چشمان سیاوش به سمت پهلو و زخمی که زیر بانداژ پنهان شده بود سوق داد و گفت:
_تقصیر منه
سیاوش کمی در جایش جا به جا شد و به نیکی نزدیک شد.
_نیکی، این اتفاق هیچ ارتباطی با تو نداره
نیکی سرش را به سمت سیاوش چرخاند و گفت:
_اگه بلایی سرت می‌آوردن، اگه...
می‌خواست بگوید اگر جان سالم به در نمی‌بردی اما زبان در دهانش نچرخید. حتی تصورش هم وحشتناک بود. سیاوش که متوجه آشفتگی و ناراحتی نیکی شده بود، با لحنی آرام و اطمینان بخش گفت:
_نیکی آروم باش، ببین من خوبم دیگه به اما و اگر فکر نکن
علی رغم حرف‌های سیاوش، نیکی خودش را مقصر اتفاق پیش آمده می‌دانست. نگاهش را از چشمان سیاوش گرفت، بیش از این تاب نگاه کردن در چشمان سیاوش را نداشت. سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست. سیاوش هم سرش را پایین آورد و پیشانی‌اش را به پیشانی نیکی چسباند و او هم مانند نیکی چشمانش را بست. خسته بود و شاید بیشتر از نیکی به دلداری و آرامش نیاز داشت اما تحمل این حال پریشان نیکی را هم نداشت. چند دقیقه‌ای را به همان حالت ماند، احساس آرامش می‌کرد و به نظر می‌رسید نیکی هم آرام شده باشد.
نیکی چشمانش را باز کرد و به سیاوش نگاه کرد. سیاوش هم چشمانش را باز کرد و متقابلا به نیکی نگاه کرد. نیکی کمی از سیاوش فاصله و گرفت و درحالی که هنوز به چشمانش نگاه می‌کرد، گفت:
_سیاوش من از بابت اون حرفی که زدم هیچ منظوری نداشتم، یعنی اصلا...
سیاوش انگشت اشاره‌اش روی لبان نیکی گذاشت. نیکی ابتدا به انگشت سیاوش روی لبش و سپس به صورت سیاوش نگاه کرد.
سیاوش انگشتش را برداشت و گفت:
_الان وقتش نیست، بعدا درموردش حرف می‌زنیم
نیکی سرش را به نشانه موافقت تکان داد. سینی را از روی تخت برداشت و رو به سیاوش گفت:
_تو استراحت کن سیاوش. من همین‌ جا هستم چیزی احتیاج داشتی بهم بگو
سیاوش خودش را روی تخت پایین کشید و سرش را روی بالشت گذاشت:
_نیازی نیست تو برو بخواب
نیکی سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:
_نه من همین جا می‌مونم، خوابم نمی‌بره
سیاوش بازدمش را سنگین بیرون فرستاد، می‌دانست که نمی‌تواند نیکی را وادار کند تا به اتاق خودش برود و استراحت کند بنابر این کمی در جایش جا‌به‌جا شد و رو به نیکی در حالی که با چشمانش به تخت اشاره می‌کرد، گفت:
_بیا این‌جا
نیکی با تعجب به سیاوش نگاه کرد. سیاوش هم به نیکی نگاه کرد و گفت:
_فکر کنم این تخت به اندازه جفتمون جا داشته باشه
سیاوش دقیقا همان جمله‌ای را که شب گذشته او برزبان آورده بود، تکرار کرد. کمی به تخت نزدیک شد و درحالی که لبخند بر لب داشت، گفت:
_مطمئنی؟
سیاوش هم در جواب نیکی لبخند زد و گفت:
_مطمئنم
نیکی سینی را روی کنسول گذاشت و روی تخت کنار سیاوش داراز کشید، نگاهی به زخم پهلوی سیاوش انداخت و دوباره به سیاوش نگاه کرد و گفت:
_یه وقت تو خواب دستم بهش نخوره؟
_سیاوش دستش را زیرسرش گذاشت و گفت:
_چیزی نمی‌شه
نیکی خودش را به سیاوش نزدیک کرد. سرش را به بازوی سیاوش چسباند و چشمانش را بست.
سیاوش به نیکی نگاه کرد، نمی‌دانست که می‌تواند نیکی را تا این حد نگران کند. به چشمان بسته نیکی نگاه کرد و با خودش فکر کرد که این نگرانی به دلیل ترس از تنهایی و وابستگی است یا...
چشمانش را روی هم گذاشت، نمی‌دانست چرا اما نمی‌توانست به چیزی که از ذهنش گذشته بود پر و بال دهد. به پهلو چرخید و آرنجش را تکیه گاه سرش کرد و به چهره آرام نیکی در خواب نگاه کرد.
دستش را جلو آورد و تار موی سرکشی را که از بند کش رها شده و روی صورت نیکی آمده بود، کنار زد. دقیق به چهره نیکی و جزئیات چهره‌اش نگاه کرد. حالا که نیکی آرام بود و به خواب رفته بود بهتر می‌توانست چهره‌اش را ببیند. زمانی که وارد خانه شده بود و نیکی را با آن چهره شوکه و وحشت زده دیده بود از کارش پشیمان شده بود، از این که فقط صرف تنها بودن و آرام کردن خودش نیکی را چندین ساعت تنها و نگران گذاشته بود، پشیمان شده بود. دستش را دور کمر نیکی حلقه کرد و او را در آغوش گرفت، سرش را روی بالشت نیکی گذاشت و چشمانش را بست. روز سختی را پشت سر گذاشته بود و الان مستحق این آرامش بود. شاید کمی خواب می‌توانست جبران تنش‌های امروز باشد.
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 112

چشمانش را باز کرد و سیاوش را کنار خودش دید که چشمانش بسته و هنوز خواب بود. کامل به سمت سیاوش چرخید به چهره‌ آرام سیاوش در خواب نگاه کرد، فرصت خوبی بود برای این که چهره‌ سیاوش را آنالیز کند. این اولین باری بود که سیاوش را از این فاصله‌ نزدیک می‌دید. دستش را به سمت صورت سیاوش دراز کرد و انگشت اشاره‌اش را آرام روی ابروی سیاوش کشید. یک لمس کوتاه، نمی‌خواست سیاوش را بیدار کند. انگشتش را از ابروی سیاوش به سمت چشمشش هدایت کرد و نوک انگشتش را روی مژه‌های پر پشت سیاوش کشید. لبخند زد و پیش خودش فکر کرد، این همه مژه به چه کار سیاوش می‌آید؟!
نگاهش به سمت لبانش کشیده شد و بی‌اختیار انگشتش را به همان سمت سوق داد. نوک انگشتش را به لب‌های سیاوش نزدیک کرد و آرام سرانگشتش را روی لب‌هایش کشید. ناگهان حس عجبیبی در تمام وجودش جریان گرفت. حسی که او را وادار می‌کرد به ادامه دادن. انگشتش را کامل روی لب‌های سیاوش گذاشت و این گرمایی که حس می‌کرد از جانب سیاوش بود یا خودش؟!
قلبش به شدت می‌تپید و یک لمس ساده مگر این‌قدر هیجان می‌طلبید؟
سیاوش در خواب تکان ریزی خورد و نیکی به سرعت دستش را پس کشید. آرام و بی‌آنکه بیش از این سیاوش را هوشیار کند از تخت پایین آمد و بی‌صدا از اتاق خارج شد. پشت دیوار اتاق سیاوش ایستاد و دستش را روی قلبی که نمی‌دانست از روی ترس یا از روی هیجان بنای ناسازگاری گذاشته بود، قرار داد. فشاری به قفسه‌ سینه‌اش وارد کرد تا شاید قلب بی‌قرارش کمی قرار بگیرد.
به سمت آشپزخانه راه افتاد و تصمیم گرفت برای کنار زدن افکار مبهم و احساسات عجیب و غریبش میز صبحانه را بچیند تا شاید کمی حواسش را از آنچه که کمی پیش تجربه کرده بود، پرت کند.
سیاوش از اتاق بیرون آمد و درحالی که دست چپش را روی پهلویش گذاشته بود به مکالمه تلفنی‌اش با جمله‌ «لطف کردید خبر دادید. خدانگه‌دار» خاتمه داد.
نیکی نگران به دستی که سیاوش روی پهلویش گذاشته بود نگاه کرد و گفت:
_خوبی؟
سیاوش به سمت نیکی رفت و گفت:
_خوبم چیزی نیست
نیکی جهت نگاه سیاوش را گرفت، نگاه سیاوش به میز صبحانه بود و فکرش اما انگار جای دیگری سیر می‌کرد.
_چیزی شده؟
سیاوش سرش را بالا گرفت و در حالی که به چشمان نیکی نگاه می‌کرد، گفت:
_رد سیروس رو گرفتند. از مرز رد شده
نیکی ابروهایش را بالا انداخت و پوزخند صداداری زد.
سیاوش با لحنی متعجب پرسید:
_الان دقیقا چی شده؟
نیکی به سمت یخچال رفت و درحالی که ظرف مربا را از یخچال خارج می‌کرد، گفت:
_هیچی فقط الان فهمیدم که بابام سر هیچ‌ و پوچ خودش رو به کشتن داده
_یعنی چی؟
نیکی درحالی که در حال کلنجار رفتن با در ظرف مربا بود، در جواب سیاوش گفت:
_یعنی تو نمی‌دونی یعنی چی؟
سیاوش نگاهی به ظرف مربا انداخت و سپس نگاهش را به سمت نیکی سوق داد و گفت:
_نه نمی‌دونم، یعنی چی؟
نیکی کلافه از تلاش بی‌سرانجامش برای باز کردن در ظرف مربا گفت:
_بس کن سیا این‌قدر خودتو به اون راه نزن فکر کردی با بچه طرفی؟!
سیاوش به نیکی نزدیک شد، ظرف مربا را از دستش گرفت و روی میز گذاشت. سپس دستانش را روی سینه‌اش جمع کرد و به میز تکیه کرد و گفت:
_یه جوری حرف بزن منم بفهمم چی می‌گی
نیکی با عصبانیت به سیاوش نگاه کرد و گفت:
_فکر کردی من نمی‌دونم نشستین با بابام نقشه کشیدن که طعمه‌اش کنید تا سیروس رو گیر بندازید؟!
سیاوش چشمانش را تنگ کرد و با حالتی پرسشی به نیکی نگاه کرد و گفت:
_چی می‌گی تو؟
نیکی با صدایی که حالا از خشم و ناراحتی می‌لرزید، گفت:
_یه روز سیاوش، فقط یه روز احساس کردم منم پدر دارم که پدرم دوستم داره که شاید این یه روز بشه جبران اون هزار روزی که من بابا نداشتم. این همه مدت منو تنها گذاشت، هویتم رو ازم گرفت، از خونه انداختم بیرون، این همه بلا سرم آورد اما فقط همون روزی که بهم وعده داد که همه چی از این به بعد خوب پیش می‌ره و دیگه هیچ وقت تنهام نمی‌ذاره، اون‌جوری خودش رو طمعه کرد که سیروس گیر بیفته
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 113

بغض میان گلویش آمده بود و زخم‌های قدیمی سرباز کرده بود. خاطرات به سمت مغزش هجوم آورده بود و چشمانش می‌سوخت.
سیاوش تکیه‌اش را از میز گرفت و مقابل نیکی ایستاد و گفت:
هیچی اون‌جوری که تو فکر می‌کنی نیست نیکی
نیکی سرش را به شدت تکان داد و گفت:
_اصلا سعی نکن چیزی رو ماست مالی‌کنی سیا
_نیکی می‌دونی بابات دوتا بلیط گرفته بود؟! می‌خواست با هم پدرو دختری برید کیش
نیکی گنگ به سیاوش نگاه کرد سیاوش به سمت اتاقش راه افتاد و نیکی همان‌طور میخکوب سرجایش ایستاد. سردرنمی‌آورد سیاوش از چه چیزی صحبت می‌کرد، کدام بلیط؟ چه سفری، آن هم پدر و دختری؟!
سیاوش اندکی بعد از اتاقش خارج شد و به سمت نیکی آمد و دو بلیطی که در دستش داشت را روی میز صبحانه مقابل نیکی گذاشت.
نیکی گیج و مبهم به سیاوش نگاه کرد، چیزی را که می‌دید نمی‌توانست باور کند.
سیاوش با نگاهش به بلیط ها اشاره کرد و گفت:
تاریخش رو چک کن، ببین این برنامه‌ریزی کسی که می‌خواد خودش رو قربونی کنه؟!
نیکی دستش را دراز کرد و یکی از بلیط‌ها را از روی میز برداشت و تاریخ پرواز را چک کرد، تاریخ بلیط برای یک روز بعد از مرگ پدرش بود. نگاهش را از بلیط در دستش گرفت و به سیاوش نگاه کرد و گفت:
_پس چرا من از این سفر خبر نداشتم؟
سیاوش با صدایی آرام و لحنی ناراحت‌کننده گفت:
_عمو می‌خواست درموردش بهت بگه ولی خب، فرصت نشد
نیکی بی‌جان روی صندلی نشست و در حالی که نگاهش به بلیط ها بود، گفت:
_پس اون اتفاق، تیرخوردن بابا...
سیاوش روی صندلی کنار نیکی نشست و گفت:
عمو نمی‌دونست قراره اون اتفاق بیفته، هیچ کدوممون نمی‌دونستیم. پدرت فقط به غریزه پدریش عمل کرده، هیچ‌وقت نمی‌تونست اجازه بده که خطری جون دخترش رو تهدید کنه
سیاوش مکثی کرد و دوباره گفت:
_این یه تصمیم از پیش گرفته و برنامه‌ریزی شده نبود. اتفاقا کاملا آنی و از روی حس پدرانه بود. عمو فقط می‌خواست ازت محافظت کنه. درواقع پلیس هشدار داده بود که سیروس کمین کرده و منتظر فرصته اما عمو دیگه نمی‌تونست بیشتر از این زمان رو از دست بده چون نمی‌تونست بیشتر از این ناراحتی و دوری از تو رو تحمل کنه
حرف‌های سیاوش هم‌چون نیشتری در قلبش فرو می‌رفت، قفسه ‌سینه‌اش درد می‌کرد و بیش از این تاب شنیدن حقیقت را نداشت.
در تمام این مدت بافکر این‌که پدرش با خودخواهی تمام او و احساساتش را نادیده گرفته و برای دستگیری سیروس خودش را قربانی کرده روی درد از دست دادن پدر تازه به دست آورده‌اش مرهم گذاشته بود. حالا و همین لحظه که حقیقت هم‌ چون آواری بر روی سرش خراب شده بود جای خالی پدرش دوباره خودش را به رخ می‌کشید و جانش را می‌سوزاند. نمی‌دانست تمام این مدت و دور از حقیقت در بی‌خبری سیر کرده بود یا فقط خودش را گول زده بود تا مگر کمی از درد نبود پدر که شیرینی وجودش را تازه با جان ودل حس کرده بود، کم کند!
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 114

نگاهش به اسم روی سنگ بود و فکرش هنوز حوالی حرف‌های دیروز سیاوش و آن بلیط‌های هواپیمایی که هنوز روی میز صبحانه‌ دست نخورده‌شان بود، پرسه می‌زد. یک روز تمام را در اتاقش سپری کرده بود و امروز بی‌‌هیچ حرف و توضیحی از سیاوش خواسته بود که او را به دیدن پدرش بیاورد.
حقیقتی که مدت‌ها از آن فرار کرده بود حالا واضح‌تر و روشن‌تر از هر زمان دیگری مقابل چشمانش بود. چیزی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد آن‌قدر که دیگر تحمل ایستادن روی پاهایش را نداشت، روی زمین نشست و پاهایش را در آغوش گرفت. چانه‌اش را روی زانویش گذاشت و نگاهش چرا از اسم روی سنگ کنده نمی‌شد؟
انگشت اشاره‌اش را روی اسم تراشیده‌‌ ‌پدرش روی سنگ کشید. سنگ مزار پدرش نمناک و تمیز بود. گویا سیاوش جور بی‌معرفتی ها‌یش را کشیده بود و درنبود نیکی‌ پدرش را تنها نگذاشته بود.
بازدمش را سنگین بیرون فرستاد، قفسه‌ سینه‌اش سنگین شده بود و نفس کشیدن برایش سخت شده بود. ذهنش خالی بود و قلبش پُر. چشمانش می‌سوخت و خبری از اشک نبود.
لب‌های خشک و به هم چسبیده‌اش را باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:
_بابا
تنها یک کلمه بر زبان آورد و همان یک کلمه شد آتش زیر خاکستر، همان یک کلمه شد انفجار تمام دلتنگی‌ها و احساسات دخترانه‌ای که در همان نصف روز که با پدرش سپری کرده بود، چندین و چند بار بالا و پایین و سبک و سنگین کرده بود تا چگونه و با چه لحنی به پدرش ابراز کند.
اشک‌هایش به یک‌باره به چشمانش هجوم آورده بودند و صورتش به آنی خیس شد. با صدا لرزانی که از میان بغض سرباز کرده‌اش از حنجره‌اش خارج می‌شد، گفت:
_بابا، چرا این‌جوری شد؟ مگه تو نگفتی همه‌چی از این به بعد خوب پیش می‌ره؟ مگه نگفتی دیگه تنهام نمی‌ذاری؟
صدا زجه‌های نیکی در میان قبرستان قلب هر شنونده‌ای را به در می‌آورد. نیکی چنان با زجه و عجز با پدرش صحبت می‌کرد که انگار همین حالا پدرش را از دست داده بود.
نگاه نگران سیاوش نظاره‌گر این صحنه بود. پاهایش بی‌اختیار به سمت نیکی می‌رفت اما مغزش فرمان می‌داد که نباید مزاحم خلوت پدری و دختری، عمو و دخترعمویش شود. باید اجازه می‌داد زخم‌های کهنه یک‌بار برای همیشه سرباز کنند. زخم‌هایی که تنها مرحم التیامشان همین حرف‌های نگفته و اشک‌های نریخته بود.
نیکی بی‌طاقت کنار سنگ مزار پدرش دراز کشید و با دستانش سنگ سردش را در آغوش گرفت. تمام وجودش یک‌پارچه دلتنگ آغوش پدری بود که تجربه‌ در آغوش کشیدنش را نداشت.
_این انصاف نیست. انصاف نیست که من فقط یه روز رو بتونم کنارت باشم. انصاف نیست که تو بهم قول بدی که اومدی که بمونی ولی برای همیشه بری. بابا من کلی حرف داشتم که بهت بگم ولی فکر نمی‌کردم اون روز قراره آخرین روزی باشه که هم رو می‌بینیم
نیکی ناگهان از جایش برخاست و کنار مزار پدرش نشست. با پشت دست اشک‌هایش را از صورتش پاک کرد و فین فین‌کنان و با صدایی که از شدت گریه بم و گرفته شده بود، گفت:
_بابا من هیچ ‌وقت ازت بدم نمی‌اومد. حتی وقتی نبودیم ازت بدم نمی‌اومد. من فقط زیادی دلتنگت بودم بابا
بغض دوباره به سراغش آمد و گفت:
_می‌دونم چون دوستم داشتی ازم دور شدی، الان دیگه این رو می‌دونم بابا. ببخشید که این‌قدر دیر فهمیدم، ببخشید که این‌قدر دیر اومدم دیدنت، ببخشید که حتی واسه خداحافظی هم نیومدم، ببخشید که دختر خوبی برات نبودم بابا
نیکی سرش را روی مزار پدرش گذاشت و گریست به اندازه تمام روزهایی که دیگر قرار نبود پدرش را ببیند گریست، به اندازه تمام دوستت دارم‌های نگفته و نشنیده‌‌اش گریست، به اندازه‌ تمام دلتنگی‌های ناتمام و زندگی‌ نافرجامش در کنار پدرش گریست. این چشم‌ها باید می‌گریست، این اشک‌ها باید می‌بارید تا نیکی بتواند ادامه دهد، بتواند بپذیرد زندگی بی او را، زندگی بدون پدر را.
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 115
چشمانش را روی هم گذاشته بود و باد خنک صورتش را نوازش می‌کرد. تمام تنش درد می‌کرد. جسمش خسته بود ولی روحش سبک شده بود. آن‌قدر سبک که هیچ وزنی را حس نمی‌کرد. انگار که تمام بارهای روی دوشش را همان‌جا برسر مزار پدرش جا گذاشته بود.
_خوبی؟
چشمانش را باز کرد و به سمت سیاوش برگشت. نگاه نگران سیاوش از پشت شیشه‌های دودی عینک هم مشخص بود.
_خوبم
سیاوش قانع نشده بود اما چیزی نگفت.
_سیاوش
سیاوش نگاهش را از مقابلش گرفت و منتظر به نیکی نگاه کرد. نیکی نگاهی به ژست جذاب سیاوش پشت فرمان انداخت و گفت:
_ممنونم
سیاوش به نیکی نگاه کرد. نیکی نگاهش را ازسیاوش گرفت و سرش را به سمت دیگری چرخاند و چشمانش را بست. نه توان حرف زدن داشت و نه می‌خواست چیزی بگوید که سکوت دل‌چسب بینشان را خراب کند اما این تشکر را به سیاوش بدهکار بود. سیاوش هم که انگار متوجه خستگی نیکی شده بود نگاهش را به مقابلش دوخت و دیگر چیزی نگفت.
نیکی امروز بیش از ظرفیتش اذیت شده بود اما حداقل حقیقت را راجع به پدرش می‌دانست. در تمام مدتی که نیکی حاضر نشده بود برسر مزار پدرش برود سیاوش احساس عذاب وجدان می‌کرد چرا که خودش را در برابر تصورات اشتباه نیکی درمورد پدرش مقصر می‌دانست اما امروز و با وجود آن‌که شاهد شکستن نیکی شده بود و این موضوع خودش را هم آزار داده بود اما از این بابت که پدر و دختر بازهم به هم رسیده بودند و نیکی دیگر پدرش را مقصر نمی‌دانست خیالش را راحت بود.
ماشین مقابل خانه متوقف شد و نیکی آرام و بی‌جان از ماشین پیاده شد.
_نیکی
سیاوش هم در حال پیاده شدن از ماشین بود که با شنیدن نام نیکی سرجایش متوقف شد.
نیکی به سمت صدا برگشت و از دیدن اهورا که در فاصله‌ یک متری‌اش ایستاده بود تعجب کرد.
سیاوش از ماشین پیاده شد و به نیکی نگاه کرد. انگار می‌خواست واکنش نیکی را نسبت به دیدن اهورا زیر نظر بگیرد. نیکی اما تنها چیزی که از صورتش پیدا بود تعجب بود و بس.
_می‌شه یکم صحبت کنیم؟
سیاوش به سمت نیکی رفت و با صدایی آرام گفت:
_می‌خوای بهش بگم از این‌جا بره؟
نیکی نگاهش را از اهورا گرفت و به سیاوش نگاه کرد، در جواب سیاوش سرش را به نشانه نفی تکان داد و زیر لب گفت:
_نه
سیاوش ابتدا نگاهی به اهورا و سپس به نیکی انداخت و گفت:
_من می‌رم داخل
نیکی به سیاوش نگاه کرد و این حرف سیاوش به معنا احترام به خواسته‌ نیکی بود و چه‌قدر نیکی بابت این درک و شعور، از سیاوش ممنون بود.
اهورا به سمت نیکی آمد و مقابلش ایستاد.
قلبش خالی بود. هیچ چیزی حس نمی‌کرد. نه اضطراب، نه خجالت، نه هیجان و نه حتی علاقه.
اهورا عینک دودی‌اش را از چشمانش برداشت. نیکی خوب به چهره‌ مردانه‌ اهورا نگاه کرد. این صورت، آن چشمان سیاه و آن ابروهای پرپشت زمانی دلش را می‌لرزاند اما الان، چرا هیچ حسی نداشت؟ مدت‌ها بود که اهورا را ندیده بود پس چرا حس دلتنگی نداشت؟
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 116

نیکی نگاهی به ظاهر مرتب و شیک اهورا انداخت و ناخودآگاه استایل شیک و مردانه‌ سیاوش در ذهنش مجسم شد.
سردرنمی‌آورد، احساساتش را درک نمی‌کرد. چرا الان که اهورا مقابلش ایستاده بود باید به سیاوش فکر می‌کرد؟!
_حالت خوبه؟
صدای اهورا او را از میان افکار عجیب و احساسات مبهمش بیرون کشید و در جواب اهورا گفت:
_خوبم ممنون
اهورا دقیق به صورت رنگ پریده و چشمان پف کرده‌ نیکی نگاه کرد و گفت:
_مطمئنی؟
نیکی با صدایی که سعی می‌کرد رسا و مطمئن به نظر برسد گفت:
_من خوبم. تو چه‌طوری؟
اهورا نگاهش را از صورت نیکی گرفت و گفت:
_یعنی تو نمی‌دونی؟
_چی رو؟
اهورا نفس عمیقی کشید و گفت:
_من و مهشید جدا شدیم. الان یه هفته‌ای می‌شه
الان باید خوشحال می‌شد دیگر؟ مگر نه این‌که
آرزویش این بود که اهورا را برای همیشه و تنها برای خودش داشته باشد؟ مگر نه این‌که آرزو می‌کرد هیچ‌گاه مهشیدی وجود نداشت تا احساسات اهورا دربست متعلق به خودش باشد؟ پس چرا الان چیزی حس نمی‌کرد؟ چرا الان که باید از خوشحالی روی پا بند نباشد و در پوست خود نگنجد هیچ حسی نداشت؟!
اهورا در تمام مدت به نیکی زل زده بود تا واکنش نیکی را ببیند اما از چهره‌ نیکی چیزی خوانده نمی‌شد.
_متأسفم
اهورا متعجب و با چشمانی که تعجب نگاهش را نیکی هم متوجه شده بود به نیکی نگاه کرد. این حالات نیکی برای خودش هم عجیب بود اما واقعا از شنیدن این خبر هیچ حسی نداشت. آن تأسف را هم فقط به رسم ادب بر زبان آورده بود.
اهورا که انگار انتظار این واکنش را از جانب نیکی نداشت و تصوراتش به یک‌باره به هم ریخته بود انگار حرف‌هایش را گم کرده بود، گیج شده بود و نمی‌دانست چه باید بگوید.
نیکی هم حرفی برای گفتن نداشت. می‌خواست بماند و احساساتش را محک بزند. می‌خواست بداند که هنوز هم حسی به اهورا دارد یا نه. حالا که جوابش را گرفته بود دلیلی هم برای بیشتر ماندن و حرف زدن نمی‌دید. بنابراین نگاهش را از اهورا گرفت و گفت:
_ببخشید من خیلی خسته‌ام باید استراحت کنم
سپس به سمت خانه راه افتاد. در میانه‌‌ راه اهورا دوباره نامش را بر زبان آورد.
_نیکی
سرجایش ایستاد و زمانی شنیدن اسمش هم از زبان اهورا برایش لذت بخش بود اما حالا هیچ چیزی حس نمی‌کرد، هیچ چیز. انگار که چشمه‌ احساساتش به اهورا برای همیشه خشک شده بود.
نیکی به سمت اهورا برگشت و منتظر به او نگاه کرد. اهورا کمی مردد به نظر می‌رسید اما بالاخره دلش را به دریا زد و گفت:
_من هنوزم تو رو...
نیکی میان حرف اهورا آمد و اصلا دوست نداشت ادامه‌ جمله‌ای را که اهورا قصد داشت، بر زبان بیاورد بشنود. نه برای این‌که در احساس و تصمیمش متزلزل شده بود بلکه به این دلیل که صداقت آنچه را اهورا می‌خواست برزبان بیاورد باور نداشت.
_چرا داری دفتری که بسته شده رو دوباره باز می‌کنی؟
اهورا که حرف در دهانش مانده و دهانش بسته شده بود با چهره‌ای مغموم به نیکی نگاه کرد و گفت:
_من دیر اومدم نه؟!
نیکی مکث کوتاهی کرد و سپس گفت:
_تو هیچ‌وقت نیومدی اهورا. الانم اگه این‌جایی به خاطر اینه که مهشید رفته و تو دنبال یه جایگزین می‌گردی تا جای خالی مهشید به چشمت نیاد. یه بار امتحان کردی دیدی نتیجه‌اشو. الان باز داری همون راه رو انتخاب می‌کنی؟!
اهورا کمی نزدیک‌تر آمد و گفت:
_می‌دونم ناراحتت کردم ولی الان همه چیز فرق کرده چون این من بودم که نمی‌خواستم با مهشید زندگی کنم
_این تصمیم شخصی خودته ولی من بخشی از این تصمیم نیستم. تو خودتم خوب می‌دونه که نه علاقه‌ من به تو ابدی بوده نه این حس تو به من واقعیه. تو زندگی من، دیگه جایی واسه یه آدمی به اسم اهورا نیست
اهورا سرش را پایین انداخت و در حالی که سعی می‌کرد صدایش هنوز هم جدی و محکم به نظر برسد پرسید:
_این تصمیم آخرته؟
نیکی با لحنی قاطع و مصمم جواب داد:
_این بهترین و درست ترین تصمیم زندگیمه
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 117

نیکی رویش را برگرداند که برود اما در یک لحظه چیزی به ذهنش رسید به سمت اهورا برگشت و گفت:
_می‌شه یه چند لحظه این‌جا منتظر بمونی؟
اهورا تعجب کرد اما در جواب نیکی سری به تایید تکان داد. نیکی به سرعت به سمت خانه رفت. وارد اتاقش شد و از زیر تختش تابلو شعری را که هدیه تولد اهورا بود و او آن روز از دیوار دفتر اهورا برداشته و با خود به خانه آورده بود، برداشت.
سیاوش که با عجله آمدن نیکی را به خانه دیده بود، نگران به اتاق نیکی آمد و پرسید:
_چیزی شده؟
نیکی در حالی که تابلو شعر را در دستش داشت سرجایش ایستاد و گفت:
_نه فقط یه امانتی دستم جامونده که باید به صاحبش برگردونم
سیاوش گنگ نگاهی به تابلو شعر و سپس به نیکی انداخت و چیزی نگفت. نیکی لبخند اطمینان بخشی به سیاوش زد و گفت:
_الان برمی‌گردم
سیاوش از مقابل در کنار رفت و نیکی با عجله به سمت در دوید. حس عجیبی داشت حسی شبیه رها شدن از حصاری که مدت‌ها است که او را درون خودش اسیر کرده است. به تابلو شعر نگاه کرد و این حصار به زودی در هم می‌شکست.
از‌ خانه خارج شد و به اطرافش نگاه کرد. اهورا همان‌جا سرجایش ایستاده بود. به سمت اهورا رفت و تابلو شعر را به سمتش گرفت. اهورا نگاهی به تابلو شعر انداخت و سپس سوالی به نیکی خیره شد.
_این مال توئه یعنی من این رو برای تو گرفتم، این‌جا و پیش من جایی نداره
اهورا به نیکی نگاه کرد حالا از هر زمان دیگری بیشتر مطمئن شده بود که در قلب نیکی اندک جای کوچکی برای او نیست چرا که نیکی می‌خواست خودش را از بند تمام متعلقات او رها کند و این یعنی همه چیز برای همیشه برای نیکی تمام شده بود.
اهورا دستش را دراز کرد و تابلو شعر را از نیکی گرفت نگاهش به متن روی تابلو شعر افتاد و جایی میان قلبش درد می‌گرفت از آن همه احساس خالصانه‌ای که نیکی نثار قلب سرد و بی‌رحمش کرده بود و حالا از آن همه علاقه هیچ خبری نبود. به راستی که چه‌قدر زود دیر می‌شد.
چشمانش را از تابلو شعر گرفت و بی آن‌که نگاهش به نیکی بیفتد و بیش از این شرمنده شود زیر لب خداحافظی کوتاهی کرد و رفت.
نیکی سرجایش ماند و به رفتن اهورا نگاه کرد گوشه‌ای از قلبش که دوست نداشت کسی را این‌گونه برنجاند به خاطر این حجم از ناراحتی و دگرگونی اهورا دلگیر شده بود اما اهورا این ضربه‌ آخر را نیاز داشت. از امروز تا به ابد اهورا هرگاه به آن قاب نگاه کند به خاطر می‌آورد که یک نفر چگونه احساسات پاکش را به پایش ریخت و او چگونه احساستش را نادیده گرفت، به خاطر خواهد آورد که احساسات دیگران نباید بازیچه‌ هوس‌ها و بلاتکلیفی‌های او شود که شاید روزی اگر دوباره دخترکی با قلبی پاک و آکنده از احساس اگر در خانه قلبش را زد تنها کاری که اهورا باید انجام دهد باز کردن قلبش به روی احساسات او باشد.
_رفت؟
نیکی به سمت سیاوش که دست‌هایش را داخل جیبش فرو برده بود و با همان استایل جذاب همیشگی‌اش به او نگاه می‌کرد، نگاه کرد.
_آره رفت
سیاوش کمی به نیکی نزدیک شد. نگاهی به صورت نیکی انداخت و کمی مکث کرد، انگار به زبان آوردن چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود آن‌قدرها هم راحت نبود.
_اگه هنوزم دلت پیششه...
نیکی میان حرف سیاوش آمد و گفت:
_خیلی وقته تموم شده. فقط نمی‌دونستم چطوری باید بهش بگم
سیاوش نگاه دقیقی به چشمان نیکی انداخت. انگار که می‌خواست میزان صحت آنچه که نیکی بر زبان آورده بود را بسنجد. نیکی هم با چشمان بی‌پروا و نگاه صادقانه‌اش به سیاوش چشم دوخت. سیاوش که انگار جوابش را از نگاه نیکی گرفته بود سرش را به سمت دیگری چرخاند و لبخند محوی زد. لبخندی که از چشم نیکی هم دور نماند.
دفتر رابطه‌ بین او و اهورا همین‌جا و در همین لحظه با همان لبخند محو اما جذاب سیاوش برای همیشه بسته شد و نیکی نه تنها احساس ناراحتی و غم نداشت بلکه از این‌که موفق شده بود یک بار برای همیشه به این جریان خاتمه دهد، احساس آرامش و مسرت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 118

نیم ساعتی بود که روی همان نیمکت همیشگی نشسته بود و منتظر دخترک بود. خودش هم نمی‌دانست این تصمیم ناگهانی چه بود که فقط به قصد دیدن و حرف زدن با دخترک به پارک آمده بود.
اصلا او که نه دخترک را می‌شناخت و نه شماره تلفنی از او داشت. شاید اصلا دخترک امروز قصد آمدن به پارک را نداشت!
سری به تاسف برای خودش تکان داد و از جایش برخاست.
_کجا با این عجله؟
به سمت صدا برگشت و دخترک را پشت سرش دید. دخترک انگار قصدش را خوانده بود که قبل از این‌که برود سر رسیده بود.
نیکی دوباره سرجایش روی نیمکت نشست و گفت:
_فکر نمی‌کردم امروز این طرف‌ها پیدات شه
دخترک هم کنار نیکی روی نیمکت نشست و با ذوق ساختگی گفت:
_این یعنی منتظرم بودی؟!
نیکی نگاهی به لبخند کج دخترک انداخت و پرسید:
_تو هر روز این‌جایی؟
دخترک چشمکی زد و جواب داد:
_هر روز که نه ولی بیشتر وقت‌ها
نیکی نگاهش را از دخترک گرفت و به منظره مقابلش چشم دوخت.
_چه خبر حالا؟
نیکی در همان حالت جواب داد:
_دیروز اهورا اومده بود
دخترک با لحنی مشتاق گفت:
_خب؟
نیکی سرش را به سمت دخترک چرخاند و گفت:
_تمومش کردم
دخترک با چشمانی تنگ شده به نیکی نگاه کرد و گفت:
_چی رو؟
_همه چیز رو هر چیزی که بندی شده بود بین من اهورا. همه تعلقاتش رو برای همیشه پاک کردم
_این یعنی تو دیگه هیچ حسی به اهورا نداری؟
نیکی دم عمیقی گرفت و گفت:
_هیچی
دخترک لبخندی زد و گفت:
_می‌دونستم
نیکی با تعجب به دخترک نگاه کرد و گفت:
_چی رو؟
_این که تو دیگه به اهورا حسی نداری
_از کجا می‌دونستی؟
_نمی‌شه که عاشق کسی باشی و این‌قدر بتونی دوریش رو تحمل کنی، دلتنگش نشی، بی‌تابش نشی
نیکی کامل به سمت دخترک چرخید و گفت:
_من این‌مدت کم مشکل نداشتم. این‌قدر که دیگه عشق و عاشقی از یادم رفته بود
دخترک هم کامل به سمت نیکی چرخید و گفت:
_الان می‌خوای خودت رو گول بزنی؟
نیکی صورتش را به سمت دیگری چرخاند و گفت:
_نه فقط...
_فقط می‌خواستی من درستی تصمیمت رو تایید کنم، نه؟
سردرنمی‌آورد دخترک واقعا ذهنش را خوانده بود؟! کم کم به شک افتاده بود که آیا با یک انسان هم صحبت شده یا یک موجودفضایی!
دخترک که چشمان گرد‌شده‌ی نیکی را دید تک
خنده‌ای‌کرد و گفت:
_اون‌جوری به من نگاه نکن افکار تو واسه من یکی دیگه روئه
_چرا؟
_نمی‌دونم شاید چون باهات همزات‌پنداری می‌کنم
نیکی ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت.
_حالا به نظرت دلیلش چیه؟
نیکی به دخترک نگاه کرد و پرسید:
_چی؟
_همین که تصمیم گرفتی همه چیز رو با اهورا تموم کنی؟
نیکی نگاهش را به سمت بالا و طاق آسمان دوخت و گفت:
_اهورا مرد زندگی من نبود، تو احساساتش ثابت قدم نبود، من همیشه ترجیح دومش بودم
_خب؟
نیکی نگاهش را آسمان گرفت و به دخترک نگاه کردو با لحن سوالی گفت:
_خب؟
_فقط همین
نیکی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_یعنی چی؟
دخترک لبخند زد و گفت:
_خودتم می‌دونی که این چیزهایی که گفتی تنها دلیل تموم کردن رابطت با اهورا نیست
نیکی گنگ به دخترک نگاه کرد. دخترک کمی نزدیک‌تر آمد و گفت:
_خیلی ساده است، تو دیگه به اهورا علاقه نداری چون به یکی دیگه علاقه‌مند شدی
_منظورت چیه؟
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 119

دخترک دوباره لبخندی زد و گفت:
_دختر خوب، تو اگه نتونی تو عشق با خودت صادق باشی که تو اعترافش به طرف مقابلت ول معطلی
نیکی نگاهش را از دخترک گرفت. منظور دخترک را خوب گرفته بود. دخترک از حس و علاقه‌اش به سیاوش حرف می‌زد. علاقه‌ای که نیکی از اعتراف کردن پیش خودش هم واهمه داشت. اما دخترک راست می‌گفت تا کی‌ می‌توانست احساسش را به سیاوش نادیده بگیرد؟
_من فقط نمی‌خوام که سیاوش رو از دست بدم
دخترک به چهره‌ نگران نیکی نگاه کرد و گفت:
_کی گفته تو قراره سیاوش رو از دست بدی؟
نیکی به دخترک نگاه کرد و گفت:
_وقتی اهورا علاقه‌ من رو نسبت به خودش فهمید ازم فاصله گرفت من نمی‌خوام که سیاوش منو ترک کنه
_بی‌خیال تو واقعا داری سیاوش رو با اهورا مقایسه می‌کنی؟! گوش کن، من نه سیاوش رو دیدم نه اهورا رو ولی از حرف‌های تو معلومه سیاوش مرد موندنه و اهورا هیچ‌وقت موندن رو بلد نیست
_شاید سیاوش به خاطر قولی‌ که به بابام داده هنوز بامنه
_ببین ما همه این چیزهارو یه بار دوره کردیم پدر تو الان دیگه نیست. اگه حرف از قول و مرام و وفای به عهدم که باشه سیاوش می‌تونه با تو زندگی نکنه و ازت مراقبت کنه. فکر می‌کنی یه مرد اونم یه کسی مثل سیاوش چقدر می‌تونه یه زندگی بی عشق و از روی حس مسئولیت رو تحمل کنه؟ یه سال، دو سال، یه عمر؟! واقعا عقلانیه که یه عمر به خاطر حس مسئولیت با کسی زندگی کنی که هیچ علاقه‌ای بهش نداری؟!
_آخه من هنوز چیزی از سیاوش نشنیدم، یعنی سیاوش هنوز چیزی راجع به احساسش به من نگفته
_فکر می‌کنی حق با کیه؟ سیاوش تا الان شاهد رابطه تو با اهورا بوده چه انتظاری داری که وقتی هنوز از احساس تو مطمئن نشده پاپیش بذاره. بعدشم این چه تصور غلطیه که حتما اول مرد باید پا پیش بذاره و ابراز احساسات کنه؟ به نظر من تو تو ابراز علاقه، آدم شجاعی هستی حالا چون تو تجربه اول شکست خوردی که قرار نیست این‌بارم شکست بخوری. ببین اگه الان شجاعتش رو نداشته باشی و سیاوش را برای خودت نکنی تا آخر عمر حسرت از دست دادنش رو می‌خوری. یه مرد مثل سیاوش فقط یه بار تو زندگی آدم پیدا می‌شه. سیاوش تنها مرد زندگی توئه نباید از دستش بدی
حرف های دخترک هم چون پتکی بر سر نیکی فرود آمد و نیکی را از خواب غفلتش بیدار کرد. سیاوش تمام مدت کج خلقی‌ها و بی‌اعتنایی‌هایش را تحمل کرده بود. از نزدیک شاهد رابطه‌ او با اهورا بود اما هنوز هم کنارش مانده بود.
تلفن دخترک زنگ زد و دخترک گفت:
_اینم از مرد زندگی من
دخترک تماس را وصل کرد و گفت:
_سعید جان من کارم تمومه چند دقیقه دیگه می‌آم
سپس رو به نیکی کرد و گفت:
_ببین اگه حسی که به سیاوش داری نه از روی عادت نه از روی احتیاج بلکه فقط از روی عشقه فرصت رو از دست نده. من دیگه باید برم بعدا دوباره می‌بینمت
دخترک رفت و نیکی هنوز به جای خالی‌اش روی نیمکت زل زده بود. حسی که به سیاوش داشت نه از روی عادت و نه از روی احتیاج بود. سیاوش را تنها به خاطر وجود خودش دوست داشت. خوب که فکر می‌کرد حتی فکر کردن به سیاوش هم حالش را بهتر می‌کرد. دخترک راست می‌گفت، سیاوش تنها مرد زندگی‌اش شده بود. به لحظه‌هایی که در کنار سیاوش سپری کرده بود فکر کرد. تمام لحظه‌هایی که سیاوش در کنارش بود سرشار از حس امنیت و آرامش بود. در تمام این مدت متوجه نشده بود اما علاقه‌اش به سیاوش بود که او را سر پا نگه داشته بود. سیاوش و حضور همیشگی و بی‌منتش.
ناگهان حس دلتنگی عجیبی نسبت به سیاوش تمام وجودش را در برگرفت. از جایش برخاست و شروع به دویدن کرد به سرعت و بی‌محابا می‌دوید. شوق دیدن سیاوش به یک‌باره چنان در وجودش ریشه زده بود که هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نمی‌دید. حسش شبیه به عاشقی بود که برای اولین بار و بعد از مدت‌ها می‌توانست معشوقش را ببیند.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 124پارت
  • 4Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان
  • 124پارت
  • 4Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان