Drag to reposition cover

رمان یک رویای عاشقانه

  • 124پارت
  • 4Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است.

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 120

وارد خانه شد و نگاهی به اطرافش انداخت. سیاوش نبود. شاید هم بیرون رفته بود. به سمت اتاق سیاوش رفت. در اتاق سیاوش باز بود. وارد اتاق شد تی‌شرت و شلوار سیاوش رو تخت بود به سمت تخت رفت و تی‌شرت سیاوش را مقابل بینی‌اش گرفت. عجیب دلتنگ سیاوش شده بود و قلبش بنای ناسازگاری گذاشته بود.
_نیکی
نیکی به پشت سر برگشت و سیاوش را مقابل چشمان خود دید سیاوش که انگار تازه از حمام بیرون آمده بود از تمام تنش آب می‌چکید و به جز حوله‌ای که به کمرش بسته بود لباسی بر تن نداشت. نیکی تی‌شرت سیاوش را روی تخت گذاشت و گفت:
_ببخشید نمی‌دونستم...
حرفش را نیمه تمام رها کرد، شرایط برای ادامه حرفش چندان مساعد نبود. به سمت در راه افتاد. در میانه راه دستش در دست سیاوش اسیر شد‌ و سرجایش ایستاد. نیکی آرام به سمت سیاوش چرخید. چرا قلبش این‌چنین با هیجان می‌تپید این اولین باری نبود که نیم‌تنه‌ی برهنه‌ سیاوش را می‌دید این حس شرم و هیجانی که تمام وجودش را گرفته بود چه معنایی داشت؟
سیاوش به نیکی نزدیک شد و مقابلش ایستاد و دستش را رها کرد. نیکی نگاهی به دست رها شده‌اش انداخت و دلش هنوز هم گرما دست سیاوش را می‌خواست.
سیاوش با لحن نگرانی پرسید:
_چیزی شده؟
نیکی چشمانش را از سیاوش که حالا برایش از هر زمان دیگری جذاب تر به نظر می‌رسید گرفت و زیر لب گفت:
_نه چیزی نیست
باید هر چه زودتراز اتاق سیاوش خارج می‌شد. بیش از این تحمل آتشی که در وجودش برپا شده بود را نداشت. به سمت در رفت اما سیاوش که از جواب نیکی قانع نشده بود، سد راهش شد و نگران از نگاه‌های فراری نیکی گفت:
_چی شده نیکی؟ چیزی می‌خوای به من بگی؟
نیکی سرش را بالا گرفت و به چهره‌ نگران سیاوش نگاه کرد و گفت:
_آره
سیاوش چشمانش را به چشمان نیکی دوخته بود و پلک نمی‌زد. نیکی بیش از این تحمل نگاه‌های نگران سیاوش را نداشت. دیگر بلاتکلیف نبود، تصمیم عقل و دلش یکی شده بود، چشمانش را بست و بی‌پروا به استقبال عشق رفت.
روی پنجه‌ پا ایستاد و لب‌هایش را به لب‌های سیاوش رساند. این اولین بوسه او بود. تجربه‌ای نداشت چیز زیادی هم نمی‌دانست. تنها عشق و علاقه‌ای که عمیقا در قلبش نسبت به سیاوش حس می‌کرد او را راهنمایی می‌کرد. سیاوش شوکه و بی‌حرکت سرجایش ایستاده بود. در این لحظه تنها چیزی که انتظارش را نداشت همین بوسه‌ ناگهانی نیکی بود.
نیکی کمی از سیاوش فاصله گرفت و به چهره شوکه و چشمان متعجب سیاوش نگاه کرد. سیاوش سرش را به سمت دیگری چرخاند و کف دستش را روی پیشانی‌اش کشید سپس دست‌هایش را روی پهلوهایش گذاشت. به نظر می‌رسید که درحال جمع کردن حواسش است.
_چی کار می‌کنی نیکی؟
نیکی دستش را روی بازوی سیاوش گذاشت، کمی نزدیک تر رفت و سر سیاوش را به سمت خودش چرخاند و در حالی که نگاه نافذ و مستقیمش را به نگاه گیج و گنگ سیاوش دوخته بود، گفت:
_ببخشید که این‌قدر طول کشید تا من حرف دلم رو بفهمم که بفهمم این حسی که بهت دارم چیه که من بالاخره با دلم چند چندم. سیاوش من دیگه حالا می‌دونم حسم به تو چیه. نمی‌دونم حس تو به من چیه یا اصلا حسی به من داری یانه ولی من نه از روی عادت و نه به خاطر این‌که بهت نیاز دارم می‌خوام باهات زندگی کنم. می‌خوام همیشه در کنارم باشی چون من، دوستت دارم سیاوش. نه به عنوان یه پسرعمو، نه به عنوان یه دوست یا برادر و نه به عنوان یه حامی. دوستت دارم سیاوش چون تو تنها مرد زندگی منی
سیاوش با صدایی آرام و بم که نیکی را شیفته خود می‌کرد، پرسید:
_مطمئنی؟
نیکی پاسخی به سوال سیاوش نداد و تنها نگاه قاطع و مصممش را به چشمان سیاوش دوخت تا با نگاهش به سیاوش اطمینان دهد. سیاوش دقیق به چشمان نیکی نگاه کرد و برق چشمان نیکی همان جوابی بود که سیاوش را قانع می‌کرد. سیاوش حالا می‌دانست که نیکی تا پای جان پای حرفش می‌ایستد. لبخند گرم و پر رنگ سیاوش زیباترین منظره‌ای بود که نیکی همان لحظه آرزو کرد که هیچ‌گاه این منظره از جلوی چشمانش پاک نشود. سیاوش به سمت نیکی خم شد و با همان صدای جذابش در گوش نیکی زمزمه کرد:
_دوستت دارم نیکی
سیاوش کمی از نیکی فاصله گرفت و به چشمان نیکی نگاه کرد. چشمان نیکی ستاره باران شده بود.
نیکی در این لحظه و با شنیدن این جمله از جانب سیاوش چنان به وجد آمده بود که حتی توان صحبت کردن را هم نداشت. سیاوش بار دیگر به سمت نیکی خم شد و این بار او لب‌های نیکی را شکار کرد. نیکی چشمانش را بست و با تمام عشق و علاقه‌اش سیاوش را همراهی کرد.
 

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 121

این سومین شبی بود که در آغوش سیاوش سپری می‌شد با این تفاوت که این‌بار نه از روی اجبار یا به دلیلی خاص بلکه به عنوان یک زن، به عنوان همسر مردی که این‌گونه آرام و بی‌صدا کنارش خوابیده بود، در آغوش سیاوش بود. سیاوشی که نمی‌دانست از کی و کجا این‌گونه عاشقش شده بود. نگاهی به موهای سیاوش انداخت و موهای سیاوش از اولین باری که سیاوش را دیده بود چقدر بلندتر شده بود، چرا تا به حال متوجه این موضوع نشده بود. شاید حالا که این‌گونه واله و شیدا سیاوش شده بود همه چیز به چشمش می‌آمد حتی چیزهایی که قبلا هیچ‌وقت به آن‌ها توجه نکرده بود.
_بیداری هنوز؟
نیکی به چشمان بسته سیاوش نگاه کرد و گفت:
_بیدارت کردم؟
سیاوش کف دستش را روی صورتش کشید و گفت:
_نه فقط حس کردم یکی بدجوری داره تو خواب دیدم می‌زنه
نیکی خندید و آرام مشتش را روی بازوی سیاوش کوبید و گفت:
_خیلی بی‌شعوری
سیاوش خندید و نیکی را به سمت خود کشاند و او را در آغوش گرفت. نیکی هم با کمال میل خودش را در آغوش سیاوش جا کرد و دستش را روی سینه سیاوش گذاشت.
_سیاوش یه چیزی بپرسم؟
_بپرس
_تو از کی فهمیدی که به من علاقه داری؟
_سیاوش نگاهش را به سقف اتاق دوخت و گفت:
_دقیق نمی‌دونم نیکی، من هر وقت به گذشته بر‌می‌گردم تو هر ورق زندگیم تو رو می‌بینم. تو دوران کودکی، دوران نوجونی، تو‌ همیشه بودی
سیاوش سپس نگاهش را به نیکی دوخت و گفت:
_همیشه هستی
نیکی لبخند زد و در حالی که با نوک انگشتش روی سینه سیاوش تصاویر نا مفهوم می‌کشید گفت:
_چی شد که پنج سال پیش یه دفعه غیبت زد؟
سیاوش به سمت نیکی چرخید و گفت:
_قرار شد فقط یه سوال باشه
نیکی با چشمان درشت شده‌اش به سیاوش زل زد و چیزی نگفت. سیاوش خندید و نوک بینی نیکی را کشید و گفت:
_تو یکی هیچ رقمه بهت نمی‌خوره مظلوم باشی
نیکی لبخند زد و گفت:
_خیلی تابلو بود نه
سیاوش در جواب نیکی لبخند کوتاهی زد و بازدمش را سنگین بیرون فرستاد. کمی از نیکی فاصله گرفت، خودش را روی تخت بالا کشاند و آرنجش را تکیه‌گاه سرش کرد و گفت:
_تو اون دوره نیکی، راستش من به تو حس پیدا کرده بودم
نیکی که انگار از شنیدن چیزی که از سیاوش شنیده بود به وجد آمده بود او هم مانند سیاوش آرنجش را تکیه‌گاه سرش کرد و با هیجان گفت:
_خب
سیاوش که از این تغییر حالت نیکی خنده‌اش گرفت بود خندید و گفت:
_خب همین دیگه
نیکی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_الان چون فهمیدی من مشتاق شدم می‌خوای موذی بازی دربیاری
سیاوش سرش را کمی به سمت عقب برد و این بار بلندتر و طولانی‌تر خندید.
نیکی با حرص به سیاوش نگاه کرد و گفت:
_سیا خب بگو دیگه
سیاوش نگاهش را به جایی پشت سر نیکی دوخت. انگار میان خاطرات گذشته‌اش سیر می‌کرد.
_تو همون سن هم من متوجه شدم که این احساس درست نیست. هم تو هم من هردومون کم سن و سال بودیم من دلم نمی‌خواست کاری بکنم یا حرفی بزنم که تو آسیب ببینی.
سیاوش به نیکی نگاه کرد و گفت:
_اگه می‌دونستم رفتن من این‌قدر تو رو ناراحت می‌کنه که این‌قدر قراره آسیب ببینی، هیچ وقت این ‌کار رو نمی‌کردم
_نیکی لبخند کوتاهی زد و گفت:
_می‌دونم سیاوش. این چیزها واقعا دیگه برام مهم نیست. سوفی چی؟ اون کی وارد زندگیت شد؟
_سوفی درواقع هیچ ‌وقت وارد زندگی من نشد. ما هیچ وقت یه زندگی نرمال نداشتیم. بیشتر شبیه دو تا شریک بودیم که واسه محکم کردن شراکتمون تن به ازدواج داده بودیم. هیچ حسی بینمون نبود و من فکر می‌کردم یه زندگی بدون عشق و منطقی بهتر از یه زندگی با عشق و پر چالشه. اما از وقتی که اومدم ایران همه چیز عوض شد. من شدم همون سیاوش پنج سال پیش که انگار با دیدن تو داغ دلش تازه شده و فهمیده که هیچ ‌چیزی رو فراموش نکرده. من فقط سعی می‌کردم احساساتم رو نادیده بگیرم
 
آخرین ویرایش:

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 122

نیکی با به خاطر آوردن خاطرات آن روزها و حس بدی که آن زمان سیاوش با دیدن اهورا متحمل شده بود شرمنده شد و سرش را پایین انداخت.
سیاوش دستش را زیر چانه نیکی گذاشت و گفت:
_بابت گذشته، هر چیزی که اتفاق افتاده، هر حسی که تو اون موقع داشتی و هر حسی که من داشتم شرمنده نباش. من بابت علاقه‌ای که بهت داشتم، دارم و خواهم داشت هیچ وقت ازت طلب‌کار نمی‌شم این رو یادت بمونه
هرچیزی جز این از سیاوش می‌شنید تعجب می‌کرد. درک و شعور سیاوش برایش ثابت شده بود. ناگهان روزی را به خاطر آورد که سیاوش بی‌خبر رفته بود، چقدر آن روز ناراحت شده بود، چقدر از این‌که سیاوش بی‌خبر رفته بود دلگیر شده بود. حالا رفتار آن روز سیاوش را درک می‌کرد. چقدر آن روزها به سیاوش سخت گذشته بود. تنها او نبود که دوران سختی را سپری می‌کرد، سیاوش هم در دوران سختی بود با این تفاوت که او هم‌چون سیاوش را در کنارش داشت و سیاوش اما هیچ ‌کس را نداشت.
ناگهان به سمت سیاوش رفت و سیاوش را در آغوش گرفت. گذشته هر چه که بود، گذشته بود از این به بعد دیگر هیچ ‌وقت سیاوش را تنها نمی‌گذاشت. سیاوش هم نیکی رادر آغوش گرفت و بر موهایش بوسه زد.
نیکی سرش را بالا گرفت و پرسید:
_بابا می‌دونست؟
سیاوش کمی از نیکی فاصله گرفت و گفت:
_قراره تا صبح فضولی کنی؟
_مگه کار دیگه‌ای داریم که تا صبح بکنیم؟
سیاوش لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
_نمی دونم، چطور؟
نیکی که تازه فهمید چه بر زبان آورده است سرش را درسینه سیاوش پنهان کرد و جیغ خفه‌ای کشید.
_لعنت بهت سیاوش، خیلی بی‌شعوری
سیاوش برای دومین بار در طول شب قهقه‌ زد و با لحن چندش آوری گفت:
_عزیزم من که چیزی نگفتم
نیکی مشتی به بازوی سیاوش کوبید و گفت:
_زهرمار واقعا که عوضی هستی سیاوش. ببین جواب یه سوال ساده رو به کجا کشوندی
سیاوش آرام گرفت و با رد لبخندی که هنوز هم روی لب‌هایش مانده بود، گفت:
_نمی‌دونم عمو می‌دونسته یا نه، چون من چیزی در این مورد بهش نگفته بودم ولی فکرمی‌کنم یه بوهایی برده بود
نیکی حالا می‌فهمید که پدرش چرا اصرار به ازدواجش با سیاوش داشت. پدرش از علاقه‌ سیاوش به نیکی خبر داشت و با این ازدواج تحمیلی هم می‌خواست برای سیاوش کاری کرده باشد و هم از او محافظت کرده باشد. چقدر آن روزها مخالفت کرده بود، چقدر حالش به هم ریخته بود و زندگی‌اش دگرگون شده بود اما ارزشش را داشت، ارزش حال خوب و حس قشنگی را که امروز تجربه کرده بود، داشت.
نیکی لبخندی زد و در حالی که به سیاوش نگاه می‌کرد، گفت:
_من تا آخر عمرم از بابا ممنونم که بانی این ازدواج شد
سیاوش هم در جواب نیکی لبخند زد و گفت:
منم ازش ممنونم، بابت این لحظه و همه لحظه‌هایی که قراره کنارم باشی
لبخند نیکی عمیقی تر شد، به سمت سیاوش خم شد و بوسه کوتاهی بر لب‌هایش زد.
_نیکی نظرت چیه راجع به پیشنهاد تو صحبت کنیم؟
_کدوم پیشنهاد؟
_همین که تا صبح به غیر از حرف زدن چه کار دیگه‌ای می‌تونیم انجام بدیم
نیکی ابتدا گنگ به سیاوش نگاه کرد و ناگهان متوجه منظور سیاوش شد.
_سیاوش خیلی...
سیاوش لبخند موزیانه‌ای زد و گفت:
_خیلی چی؟
_واقعا الان دلم می‌خواد بهت فحش بدم
سیاوش تک خنده‌ای کرد و نیکی را کامل در آغوش گرفت. هرچه نیکی به ظاهر تلاش می‌کرد از آغوش سیاوش خارج شود. سیاوش بیشتر او را در آغوشش می‌فشرد.
همه چیز آن‌قدر زیبا و رویایی بود که نیکی می‌ترسید ناگهان از خواب بپرد و این رویای عاشقانه تمام شود اما حتی اگر هم چیز یک رویا هم بود نیکی دعا می‌کرد که این رویا تا ابد ادامه داشته باشد.
 

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 123

دست در دست سیاوش در پیاده روی کنار پارک قدم می‌زد. حس خوبی داشت انگار که کابوس‌هایش تمام شده بود. حال این روزهایش این‌قدر خوب بود که خودش هم باورش نمی‌شد آن دوران سخت را او پشت سر گذاشته باشد. دلش می‌خواست هر چه زودتر به دیدن سارا و مرضیه برود و از خوشبختی و حال خوبش در کنار سیاوش بگوید. می دانست که در این مدت آن‌ها را به اندازه کافی نگران کرده است. دلش می‌خواست وقتی خبر باهم بودنشان را به سارا و مرضیه می‌دهد واکنششان را از نزدیک ببیند. می‌دانست که این خبر تا چه حد آن‌ها را هیجان‌زده خواهد کرد. از این رو از سیاوش هم خواسته بود فعلا چیزی در مورد رابطه‌شان به میلاد نگوید.
_به چی فکر می‌کنی؟
به سمت سیاوش برگشت و در جواب سیاوش گفت:
_به بچه‌ها دلم براشون تنگ شده
_منم واقعا دلتنگ میلادم. می‌ریم دیدنشون حتما
نیکی در جواب سیاوش لبخندی زد و گفت:
_سیاوش
سیاوش سرش را به سمت نیکی چرخاند و گفت:
_جانم
نیکی دوباره لبخند زد و گفت:
_هیچی دوست داشتم فقط صدات کنم
_منم دوست دارم
_چی رو؟
_وقتی این‌جوری اسمم رو کامل صدا می‌زنی
نیکی سرجایش ایستاد و به طبع او سیاوش هم ایستاد:
_واقعا؟ پس چرا زودتر نگفتی که بدت می‌آد که اسمتو نصفه صدا بزنم
سیاوش کمی به نیکی نزدیک تر شد و گفت:
_کی گفته بدم می‌آد من فقط می‌گم خوشم می‌آد که تو اسمم رو کامل صدا می‌زنی
نیکی ابرویی بالا انداخت و گفت:
_آخه یادمه یه بار به اسم کامل صدات زدم و تو گفتی چی شد که از سیا بودم حالا شدم سیاوش
سیاوش با یادآوری آن روز لبخند زد و گفت:
_ اون روز چون تو ازم ناراحت بودی و تصمیم گرفته بودی ازم دور بشی اسمم رو کامل صدا می‌زدی. پس طبیعیه که منم ناراحت بشم
لبخند زد، سیاوش همه چیز را با جزئیات به خاطر داشت. تمام خاطراتی که با سیاوش داشت هر چند جزیی، هر چند گاهی تلخ اما برایش لذت بخش بود. نیکی نگاهش را به مقابلش دوخت و ناگهان با دیدن دخترک که رو نیمکت نشسته بود، رو به سیاوش کرد وگفت:
_سیاوش یه چند دقیقه این‌جا منتظر می‌مونی؟
سیاوش متعجب از تغییر حالت ناگهانی نیکی پرسید:
_چیزی شده؟
_نه چیزی نیست فقط الان یه دوست رو دیدم، زودی برمی‌گردم
سیاوش در جواب نیکی سرش را به نشانه تایید تکان داد و نیکی با عجله به سمت نیمکت همیشگی رفت.
مقابل دخترک ایستاد و لبخند پر رنگی زد و گفت:
_سلام
دخترک به سمت نیکی برگشت و گفت:
_به به از این طرف‌ها
نیکی لبخند زد و گفت:
_با سیاوش قدم می‌زدیم که دیدم این‌جایی
دخترک از جایش برخاست و گفت:
_پس بالاخره حرف دلت ذو زدی
_آره به لطف نصیحت‌ها و پند و اندرزهای جنابعالی
دخترک لبخندی به لحن مسخره‌ نیکی زد و گفت:
_حالا کجا است این دوماد خوشبخت؟
نیکی به جایی که سیاوش ایستاده بود اشاره کرد و دخترک رد دست نیکی را گرفت و سیاوش را دید.
_خوشحالم که بدهکار دلت نشدی
نیکی به دخترک نگاه کرد و گفت:
_هنوزم نمی‌تونم توضیحی واسه حضور ناگهانی تو، توی زندگیم پیدا کنم همه چیز بیشتر شبیه یه معجزه است
دخترک در جواب نیکی لبخندی زد و چیزی نگفت.
نیکی که انگار قانع نشده بود، پرسید:
_تو واقعا اتفاقی سر و کلت تو زندگی من پیدا شد؟
 
  • می پسندم !
واکنش ها: سحر محمدی

افسانه محمدی

کاربر حرفه ای
نویسنده
131
113
51
پارت 124(پارت پایانی)

دخترک به نیکی نگاه کرد و گفت:
_هیچ چیز تو زندگی اتفاقی نیست ولی توضیحش اون‌قدرها هم که تو فکر می‌کنی پیچیده و عجیب و غریب نیست. اون روز وقتی که تو این پارک قدم می‌زدم و تو رو توی اون حال و اوضاع دیدم یاد حال خراب خودم افتادم. چند سال پیش درست قبل از این‌که سعید تو زندگی من بیاد. این‌قدر این دنیا و آدم‌هاش بار روی دوش من گذاشته بودند که سنگینی این بار حتی نای نفس کشیدن رو هم ازم گرفته بود. اون موقع‌ها من نیاز داشتم که یکی کنارم باشه، ندونه چی شده اصلا نفهمه من چی می‌گم ولی بازم به حرف‌هام گوش بده. همون موقع بود که سرو کله‌ سعید تو زندگی من پیدا شد.
دخترک به نیمکتی که چند دقیقه پیش روی آن نشسته بود و محل قرار ثابتش با نیکی بود، اشاره کرد و گفت:
یه روزی روی همین نیمکت مثل تو با حال خراب نشسته بودم که سرو کله‌ سعید پیدا شد و با سمج بازی‌هاش من رو نجات داد. اون روزم وقتی که تو رو توی اون حال و روی همین نیمکت دیدم فهمیدم که این نمی‌تونه اتفاقی باشه. انگار حالا نوبت من بود که دینم به سعید رو این‌جوری و از طریق تو جبران کنم.
نیکی آن‌قدر از چیزی که شنیده بود شوکه و متعجب شده بود که نمی‌توانست چیزی بر زبان آورد. تصورش را هم نمی‌کرد دخترک سمجی که بارها پیش خودش به حال خوب و بی‌خیالش غبطه خورده بود مانند او دوران سختی را سپری کرده باشد.
دخترک لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
_چیه؟ به من نمی‌آد از این حرف‌ها بزنم؟
خنده‌اش گرفت، دخترک باز ذهنش را خوانده بود.
_حالا که دینت تموم شده دیگه قرار نیست هم رو ببینیم؟
دخترک در جواب طعنه نیکی به حرف‌هایش لبخندی زد و گفت:
_هیچ چیز معلوم نیست شاید دوباره هم رو ببینیم البته فکر نکنم به این زودی‌ها بشه چون تا همین الانم سعید رو به زور کنترل کردم که نیاد وردلمون بشینه
نیکی خندید و گفت:
_مگه الان این‌جا است؟
دخترک به سمتی اشاره کرد و نیکی مردی را دید که بی‌قراری‌اش از همین فاصله هم مشخص بود.
_معلومه که خیلی بنده خدا رو یه لنگه پا نگه داشتی برو که منتظرته
_تو نگران اون بنده خدا نباش اگه تا ابدم ازش بخوام همون جا منتظر می‌مونه
_واقعا بابت این مدت ازت ممنونم. حضور تو توی زندگی من همه چیز رو عوض کرد. ممنونم بابت این‌که به حرف‌هام گوش دادی، کنارم بودی، بداخلاقی‌هام رو تحمل کردی، بهم شجاعت حرف زدن و ابراز احساستم رو دادی
_چه شخصیت مهمی بودم منو خودم خبر نداشتم
_تو هنوزم خبری نداری ولی خواسته یا ناخواسته الان بخش مهمی از زندگی منی حتی اگه دیگه نبینمت هم نمی‌تونم هیچ وقت فراموشت کنم
دخترک لبخند پر رنگ و رضایت بخشی زد و گفت:
_خوشحالم که این رو می‌شنوم. منم هیچ وقت فراموشت نمی‌کنم
نیکی در جواب دخترک لبخند زد و دخترک گفت:
_من دیگه باید برم به امید دیدار
نیکی هم در جواب دخترک گفت:
_به امید دیدار
دخترک رویش را برگرداند که برود که ناگهان نیکی چیزی به ذهنش رسید و گفت:
_راستی
دخترک سرجایش ایستاد و به سمت نیکی برگشت.
_نگفتی اسمت چیه؟
دخترک ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خودت اول نگفتی اسمت چیه
نیکی به دخترک نزدیک شد و دستش را مقابلش دراز کرد و گفت:
_من نیکی‌ام
دخترک ابتدا به دست دراز شده نیکی و سپس به صورتش نگاه کرد. دستش را در دست نیکی گذاشت و دستش را به نشانه صمیمیت فشرد و گفت:
_عاطفه
نیکی لبخندی زد و عاطفه هم در جواب نیکی لبخند زد.
عاطفه دور می‌شد و نیکی به این فکر می‌کرد که حتی اسم دخترک هم برازنده شخصیتش بود. عاطفه‌ای که ناگهان در زندگی‌اش پیدایش شده بود و عاطفه خرجش کرده بود.
_چرا تنها ایستادی؟
نیکی به سمت سیاوش برگشت و گفت:
_زیاد که منتظر نموندی؟
_نه. این دختره کی بود؟
نیکی لبخند زد و گفت:
_عاطفه
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_عاطفه کیه؟
نیکی ابتدا نگاهی به نیمکت و سپس نگاهی به عاطفه که دست در دست نامزدش سعید، دور و دورتر می‌شد انداخت و گفت:
_داستانش طولانیه، می‌گم بهت
سیاوش دستش را به سمت نیکی دراز کرد و گفت:
_بریم؟
نیکی دستش را در دست سیاوش گذاشت و به سیاوش لبخند زد. سیاوس هم لبخندش را با لبخند پاسخ داد و دستش را فشرد.
نیکی به آسمان آبی نگاه کرد. خورشید وسط آسمان درخشان تر از هر زمان دیگری بود، احساس می‌کرد پدر و مادرش از آسمان شاهد خوشبختی دخترشان هستند و به او لبخند می‌زنند. او هم لبخندشان را با لبخندی پاسخ داد و این روز‌ها لبخند جز جدایی ناپذیر صورتش شده بود.
سرش را به شانه‌ سیاوش تکیه داد و شانه به شانه مرد زندگی‌اش به استقبال سرنوشت رفت. سرنوشتی که دیگر مهم نبود چه چیزی را برایش رقم می‌زند مادامی که سیاوش را در کنارش داشت دیگر هیچ چیز او را نمی‌ترساند.

پایان
 
آخرین ویرایش:
  • می پسندم !
واکنش ها: سحر محمدی
وضعیت
موضوع بسته شده است.
  • 124پارت
  • 4Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان
  • 124پارت
  • 4Kبازدید
  • سپیده تقی‌زادهناظر رمان