قلم آزمایی مرحله اول

وضعیت
موضوع بسته شده است.

سحر محمدی

کاربر حرفه ای
مدیرکل سایت
7,647
2,462
121
بنام خدا

(نوشتن متن طبق همه ژانرها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

مرحله اول - ژانر عاشقانه

(تکیه به چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم.
از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود.
_ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟
خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من:
_ پشت سرت هم چشم داری عمه؟
تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید:
_ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی
تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم:
_ برو دعا به جون سرماخوردگی و ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟
نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم:
_ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو
شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت:
_ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم
آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:


_ ... )

ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.




--------------------------------------------------



مرحله اول - ژانر طنز

(- آوا جان، میدونم یه خورده زبونت تند و تیزه و شیطون هم هستی ولی اینکه دیگران رو مسخره کنی کار خوبی نیست! بالاخره اون مرد الان همسر منه و درست نیست جلوی من چیز بدی ازش بگی، بعد پدرام پسر مهربونیه درسته لاغره ولی خب بالاخره چاق میشه، می دونی اگر به گوشش برسه ممکنه ناراحت بشه؟
-من مسخره نکردم که فقط به تو گفتم.
- دیگه نگو باشه؟
کمی فکر کردم و "باشه" آرومی گفتم، اما با یاد آوری چیزی سوالی به مونا نگاه کردم
- میگم مونا فقط یه چیز دیگه بگم بعد دیگه نگم؟...)


ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.




--------------------------------------------------



مرحله اول - ژانر فانتزی

(دم در اتاق آقاجون ایستادم و به اتاق تاریک نگاه کردم و با چشم، دنبال اون شخص، یا چیزِ عجیب گشتم. اما انگار این گشتنم بیهوده بود و چیزی داخل اتاق وجود نداشت! نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم برگردم، صندلی گهواره ای آقاجون، که لب پنجره گذاشته بود، شروع کرد به تکون خوردن.
صندلی تاب می خورد و تاب می خور‌د، بدون این که کسی روش نشسته باشه یا حرکتش داده باشه.
لب هام بی هدف باز و بسته می شدن، بدون این که صدایی ازش خارج بشه. آب دهانم رو قورت دادم و با ترس و تعجب، وارد اتاق شدم. نگاهم به سمت پنجره سوق پیدا کرد، شاید این حرکات صندلی به خاطر وزش باد بود! دو قدم نزدیک تر شدم، که احساس سرمای خاصی بهم دست داد و لرزی تو وجودم نشست.
وسط اتاق ایستاده بودم و نگاهم بین پنجره و صندلی در حال حرکت، می چرخید. سر برگردوندم و به آینه نگاه کردم، که متوجه بخار سرد و یخ زدگی روی آینه شدم. متعجب، به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم. آینه چرا یخ زده بود؟ مگه هوا چه قدر سرد بود؟!
خیره به چهره ی خودم بودم و داشتم به یخ زدگی آینه فکر می کردم، که احساس کردم دارم از داخل آینه، به خودم می خندم.
خوف و ترس، وجودم رو در بر گرفت. سریع چشم گرفتم و سرم رو تند تند تکون دادم، داشتم اشتباه می دیدم! دوباره به چهره خودم نگاه کردم که مطمئن شدم خودمم!
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به آینه نگاه کردم، که نگاهم از داخل آینه به صندلی افتاد. تکون خوردن های صندلی، کمتر شده بود و سایه ی مه مانند غلیظی انگار، اطراف صندلی حرکت می کرد. چیزی از روی صندلی بلند شد، و صندلی از حرکت ایستاد. اون شیء مه مانند، به طرف پنجره رفت و نیم نگاهی بهم انداخت، و بعد خودش رو از پنجره به پایین انداخت...
نفسم بالا نمی اومد. شاید از ترس، و شاید هم به خا‌طر احساس دو دست دور گلوم بود! مسیرم رو به طرف در کج کردم و سعی کردم با تکیه به دیوار، خودم رو به در برسونم. انگار کار درستی نکردم که اومدم این جا! عقب عقب می رفتم و دستم رو روی دیوار حرکت می دادم، که با برخورد با پشتِ در، آه از نهادم بلند شد. نفسم رو با حرص، به بیرون فرستادم و از در فاصله گرفتم، که احساس قفل شدن پای راستم رو کردم. نفس نمی کشیدم... پام چرا قفل شده بود؟
احساس می کردم کسی مچ پام رو گرفته و نمیذاره تکون بخورم، و از ترس جرئت سر پایین اوردن و نگاه کردن به پایین رو نداشتم.
آب دهانم رو قورت دادم و با تمام توانم، مچ پاهام رو از اسارت اون چیز آزاد کردم.
از اتاق بیرون رفتم و به دیوارِ راهرو تکیه زدم. نفس های پی در پی و عمیق می کشیدم. خدایا... این یه کابوس بود؟
صدای موسیقی ای که برادرم گذاشته بود، حتی از داخل هندزفریش هم به گوش می رسید. سکوت مطلق بود، و صدای موسیقی مثل ویز ویزِ حشره ای، مزاحمِ افکار ضد و نقیضم می شد.
تکیه از دیوار گرفتم و خواستم به اتاق برگردم، که صدای قدم زدن هایی رو از اتاقِ زیر شیرونی شنیدم.
"نه پسر، تو حق نداری بری اون جا! این دفعه رو نه، خواهش می کنم!"
بی توجه به ترسم و بدون نگاه کردن به اتاقِ تاریک کناریم، مسیرِ راه پله‌ی اتاق زیرشیرونی رو در پیش گرفتم...)



ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.



--------------------------------------------------



مرحله اول - ژانر جنایی

(با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم :
- چرا درخواست تجدید نظر دادی ؟
اخماش رفت تو هم و با صدای بلندی گفت :
- چون میدونم تو مغز خر گاز زدی و اگه به خواستِ تو باشه چندروز بعد سَرِت میره بالا چوب دار . من نمیخوام تو به همین آسونیا بمیری فهمیدی ؟
باز هم زهرخند من و حرص خوردن های نریمان ..
با عصبانیت وسایلش رو جمع کرد و گفت :
- میفرستنت سلول انفرادی تا یماه بعد که دادگاه تجدید نظر تشکیل شه . منم میرم دنبال مدرک برا اثبات بی گناهیت و کارای تشکیل دادگاه . توام سعی کن یکم فکر کنی تو این یه ماه کلی وقت داری . تو که نمیخوای بمیری ؟
یه تای ابروم رو بالا انداختم و با همون زهرخندم نگاهش کردم . ابروهای پرپشتش رو در هم کشید و گفت :
- بخدا یبار دیگه پوزخند و امثالهم بزنی خودم خونتو میریزم !
- خوشحالم میکنی
سرش رو روی میز گذاشت و با حالت زاری گفت :
- اخرش از دست تو دیوونه میشم بهراد . تورو خدا یکم کوتاه بیا پسر ...
کیفش رو از روی میز برداشت و درحالی که به سمت در خروجی میرفت ، گفت :
- اخر هفته ها بهت سر میزنم . حکمِ ... اعدامت ... برای چندماه بعده . اگه تونستم تو جلسه ی تجدید نظر رو علیرضا تاثیری بزارم که هیچ . اگه نشد ...
نفسی تازه کرد و ادامه داد :
- انشالله که میشه... من میرم. کله شقی نکنی، به کسی هم زور نگی و بد خلقی نکنی... خداحافظ...
سر تکون دادم و منتظر رفتنش شدم . سرباز جوونی داخل شد و از زیربغلم گرفت و بلندم کرد . از رفتاری که باهام داشت ، می‌شد فهمید که سرباز تازه کاریه و به راحتی میشه ازش سوءاستفاده کرد. پوزخندی زدم و به اطراف نگاه کردم . راهروی تنگ و سردی که طی کردن درازاش ، به چند دقیقه می‌رسید . تُن صدام رو پایین آوردم، کمی خودم رو به سمت سرباز خم کردم و در گوشش پچ‌پچ وار گفتم :
- می‌تونیم معامله ی خوبی باهم بکنیم . آزادی من ... در ازای چهارصد میلیون !
پریدن رنگش رو به وضوح می‌تونستم حس کنم . همونطور که حدس زدم ، نیروی جدید بود و خیلی زود بند به آب می‌داد ...)




ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.





موفق باشید.
 

Zahra_hedarinya

کاربر
کاربر سایت
2
0
6
انر عاشقانه:
_چی شده عمه جان؟ چرا دمغی؟
نه گویا نمیشد چیزی را از این فرشته ی زمینی پنهان کرد.
به خودم گفتم:چه انتظاراتی داریا این زن بزرگت کرده بهتر از خودت تورو میشناسه. اما نباید می فهمید که حالم بده،نباید می فهمید که به زودی قراره دخترش تنها بشه.
_چیزی نیست عمه،یکم دلم گرفته
_قربون دلت برم من،ولی خودتم میدونی مسئله فقط این نیست عادله.
نفس عمیقی می کشم،هرچند سخت اما حق این زنه که حداقل بدونه امیر مریضه ولی اگه بفهمه تا یک ماه دیگه قراره بمیره و من تنها بشم قطعا نابود میشه.
عمه می دونه من بی امیر مثل پاییز بی بارونم،مثل زمستون بی برفم همین قدر بی معنی اما نمیخواستم نگرانش کنم.
جلوتر رفتم و چادر صورتی گل گلی خوشرنگشو توی دستم گرفتم و بوسیدم.
دستش رو توی دستام گرفتم و گفتم:
_نگران نشو،ولی امیر حالش خوب نیست واسه همون دمغم.
_چرا مادر چی شده؟
_اوضاع خوبی نداره ریه هاش داغون شده.
نیم خیز شدم و عمه رو توی آغوشم فشردم و با صدایی که بغض داشت گفتم:
_با قلب مهربونت دعا کن
با غم‌من صداش غم گرفت
_خدا بزرگه مادر،از خودش بخواه،دل عاشق و بی جواب نمیذاره.

ــ چی دوست داری برات بخونم
پاهایم را بیشتر توی شکمم جمع کردم انگار آغوش خالی مرا پر می‌‌کرد، صدای خس خس سینه ام یاداور برگریزانی از اندوه بود، آهسته گفتم: ''قالی بافم''
عمه با صدایی آرام زمزمه کرد
قالی بافم نمی بافم شلالی
گل بد رنگ نمی اندازم به قالی
گل بد رنگ گل بد رنگ
با تکرارش گریه امان هر دو ما را برید. در این حال عمه جا گفت:
عمه دورت بگرده، عمه نبینه غصه ات رو
انگار تارو پود این قالی رو کسی چاقو انداخته و بریده، آهی کشیدو ادامه داد نمیتونم ببینم مثل شمع داری آب میشی، تو و عمران هر دو نور چشمی من بودین نذاشتم غم بی پدری و بی مادری رو حس کنین؛ میان حرف عمه جان آمدم و با هق هق پرسیدم
عمه فقط بگو چرا خدا اینقدر من رو تنها آفریده چرا عمران رو از من و تو گرفت چرا چرا
عمه هنوز چاقوی قالیبافی توی دستش بود با پشت دست اشکش رو پاک کرد و گفت
نمیدونم عادله جانم، عمران جگر گوشه‌ی من بود و نامزد تو، اما حالا نیس می‌خوام اونقدر با شونه قالی به این تارو پود بکوبم تاشاید صدای مادر جان گفتن عمران رو نشنوم منی که همه چیز تو و عمران رو حس میکردم. به عمه و خطوط درهم چروک های دستش نگاه کردم
انگار خلا آغوش عمه قالی بود و خلاء آغوش من پاهایم شده بود
زمزمه‌ی عمه را دوباره شنیدم قالیبافم قالیبافم...
در یک غروب پاییزی تنها عابر پیاده‌رو من و عمران بودیم عاشقانه زیر باران دست در دست هم راه می‌رفتیم، ماشین از جاده لغزنده به سمت ما منحرف شد و پیاده‌رو از تنها عابرین عاشق خود خالی ماند
و حالا صدای خس خس سینه‌ام یادآور برگ ریزان پاییزی است که در آن عادله و عمران دیگر هم‌قدم نبودند. و صدای شانه قالی که محکمتر از قبل شنیده می‌شد.
#زهره‌رضـۅانی
 

افسانه فیاضی

کاربر
کاربر سایت
4
0
6
امروز رو چطوری گذروندی ؟بازم موفق نشدی ببینیش!؟
لبهام رو پایین کشیدم ،سعی داشتم خودم رو بی تفاوت نشون بدم با صدای که به نظر خودم عادی بود
گفتم؛
نه ،ندیدمش اما بالاخره که میاد.
عمه گذرا و نگاهم کرد .نفسش رو سنگین بیرون داد و رنگ سرخابی رو برداشت همان طور که گره ی محکمی بهش میزد
گفت؛
کاش حرفو گوش داده بودی،کاش جای خود سر بودن و تنهای تصمیم گرفتن یه مشورت کوتاه هم با من میکردی نا سلامتی عمت بودم .
غمگین چهره در هم کشیدم یاد آوری چهره ش و حرفهای قبل از رفتنش سلول به سلول تنم رو آتیش میزد . آه سردی کشیدم و
گفتم؛
بر میگرده عمه قول داد ،مردونه...قول داد.

عمه با حرص شونه مخصوص بافت رو بین دار قالی کوبید و گفت؛
اگه دلش هوای شده باشه چی؟اگه نیاد اون همه وعدش واسه سر خرمن بود چی !؟......

اگه باز میخوای مسخر بازی دربیاری ازش بخندی نه، نمیخوام بشنوم.
موزیانه خندیدم دستام رو پشت کمر گره زد نیم چرخی به چپ راست بدنم دادم و گفتم؛
مسخرش نمیکنم که!فقط سوال دارم
اخم بامزش رو تو هم کشید و آروم محتاط گفتم؛
به نظرت ،اگه صورت لاغرش رو بدن یه ورزشکار پرورش اندام خفن فتوشاپ کنم که شش بکاش همچی پر و پیمون بیرون زده باشه و بازو هاش ترس تو دل بینندهاش بندازه ،چقدر ازم تقدیر میکنه و خوشش میاد !؟یا اصلا یه چیزه دیگه! اگه بهش پیشنهاد بدم مانکن شه البته تو غالب خانم یه سری تغییراتی به خودش میده؟!مثلا پرس سینه کار کنه ؟
مونا کفری شد و دنبال وسیله ای بود که سمتم پرت کنه و تا دستش به دمپای رو فرشش افتاد پا به دو گذاشتم. اما از شانس بد اصلا حواسم به مانع جلوی پام نبود پام پشتش گیر کرد و مستقیم خوردم به بوم نقاشی پدرام بعد از اون صاف رفتم تو حوض وسط حیاط و مونا با صدا خندی و من......

با اینکه خودم رو لعنت میکردم اما نمیدونم چرا اختیار از خودم نداشتم و حس پرویی و کنجکاویم فرو کش نمیکرد .پر از ترس بودم و پر از وحشت دلم میخواست عقب گرد کنم، اما انگار یه نیروی عجیب منو سمت اتاق زیر شیرونی میکشید. در اتاق رک هل دادم که لعنتی با صدای جیغ عصبی کننده ای باز شد . وای خدا هیچی مشخص نبود. سکوت و تاریکی مطلق . لحظه ای به خودم نهیب دادم ،بیچاره یه صدا ریز کافیه که از ترس سکته کنی بر گرد !ولی....ولی داشتم میرفتم داخل آخه چرا میرفتم ؟کی منو میکشوند؟ چه نیروی!؟ وای خدایا خودت رحم کن ! اون چیه!؟ اون شئ نورانی که مثل شعله شمع در حال سوختن بود و درست سمتم میومد چیه ؟ !داشت نزدیک میشد !هر لحظه نزدیکتر خوب حس میکردم رنگ به رو ندارم دهنم خشک شدبود و حتی بزاق دهانم یک قطره ترشح نمیکرد چرا نفسم بد کار میکرد ؟قلبم معلوم نبود اصلا میزد یا نه !؟شئی نورانی آروم از کنارم رد شد و پای سست شدم دیگه استقامت بدن سنگینم رو نداشت .داشتم سعی میکردم چراغ اتاق رو پیدا کنم که نور محو شد و من با کرختی بیش از حدی خودم رو از اتاق بیرون کشیدم و.....

آب دهنش فرو داد با همون رنگ پریدگی ،خیلی آروم خشک سر و چشمش رو چرخوند و محتاط گفت؛
به مجرم جماعت نمیشه اعتماد کرد !
همی آدمها رو به یه چوب نرون ،مجرمم درست اما نامرد نیستم .هیچ مردیم قسم ناموسش رو نمیخوره مگر مجبور شه و بخواد شرافتش رو ثابت کنه!
سکوت کرد و من با نفوذ کلامی بیشتری گفتم؛
فکرات رو بکن مبلغ کمی نیست . من با دادن این پول خیلی از مشکلاتت تو رو حل میکنم اما تو فقط یه دونه مشکل منو حل میکنی آخر هفته آینده باز وکیلم میاد بهت میگم چکار کن چطوری آزادم کنی
با یک نظر کل قامتم رو رسد کرد و گفت؛
مگه من موافقت کردم که واسه خودت نقشه میکشی؟
موافقت میکنی چون نه تنها به اون پول نیاز داری بلکه خوب حقیقت حرف یه مرد یکی مثل خودش درک میکنی حست بهت دروغ نمیگه پسر من شرافتم رو پیشت گرو گذاشتم.
لحظه ای میخ چشمام شد ،نگران بود اما انگار رام شده بود مصمم نگاهم رو به عمق چشماش دادم و اون گفت؛
درسته تازه به خدمتم منصوب شدم. اما قبل تو این کادر فعال بهم اعتماد کردن و قوانین رو یادم دادن شاید تو پای حرفت آدم با شرافتی باشی اما کمک کردن منم به یه مجرم شرافت نیست پس ،فعلا برو انفردادی تا شاید خدا بذل محبتی کنه و به امید خودش صبح روشن تو هم بدمد
با غیض دندون هام رو هم فشرد و راهروی لعنتی به انتها رسید
 
آخرین ویرایش:

Saye_momeni

کاربر
کاربر سایت
4
0
6
ژانر فانتزی:
کلمه ترس در ذهنم رنگ خودش رو کم کم داشت از دست میداد.
حس شجاعتی که در لحظه بدست اورده بودم بیش از حد کاذب بودو صدای نفس های تندم برخلاف ذهن آرومم بود.
با رسیدن به آخر راهرو با لبخندی که حتی در نظر خودم احمقانه بود زمزمه کوتاهی سر دادم:
«دیدی همش توهم بود، یکم منطقی رفتار کن پسر»
برگشتم. هنوز اون لبخند کنج لبم خونه کرده بود و قصد نداشت بارو بندیلشو جمع کنه و بره.
با کشیده شدن دو دستم به پشت و ضربه محکم به سرم، تمام حس های بد برگشت و سکته ای ناقص و رد کردم.
راوی:
به چشم های نیمه بازش خیره شد.برای کمی اکسیژن تقلا میکرد، تا از شر دست های نامرئی راحت شود؛اما نمی‌دانست خلاصی از او بهای سنگینی داشت که هرکسی قادر به پرداختش نبود.
با فکری که به ذهنش رسیده بود ناخود آگاه با اشاره ای، دست هارا از گردنش جدا کرد.
لبخند شرورش، چشمایه وحشتناکش، همه و همه باعث به وجود آمدن این درجه وحشت از سوی آدمیزاد بود.
حتی با شنیدن کلمه آدمیزاد صورتش از تنفر جمع میشد. با باز شدن چشم های پسرک لب هایش را کمی تکان داد و با صدای گوش خراشش لب زد:
«به بازی خوش اومدی.»
رایان با حیرت و ضربان قلب بالا، نفسی که از ترس تنگ شده بود به صورتش خیره بود.
حاضر بودچند دقیقه پیش در اثر بی هوایی بمیرد و این صحنه را نبیند.
شوکه به گوشت های اضافی صورتش که در اطراف چشم هایش وجود داشت چشم دوخت و معده اش را به طرز بدی به هم خورد.
با لرزش دندان هایش ترس را با تک تک سلول های بدنش حس میکرد.
تمام تنش گویی انگار دچار فلجی کامل شده بود. چون قادر به تکان دادن نه بدنش بود، ن فک اش و زبانش.
«موظب خودت باش»
با زمزمه اش نگاه رایان به او خیره شد.دستانش را بالا برد و مشت محکمی به سمت صورتش حواله کرد.
با بیهوش شدنش، همه چیز به حالت روز اولش دراورد.
ماموریتی که برای ترساندن رایان مستوفی برنامه ریزی شده بود به پایان رسیده بود.
«حالا اون بچه فکر میکنه خواب دیده»
خنده وحشتناکش به هوا رفت.
رایان:
با تکون های ریزی آروم بلند شدم. با دیدن فضای اطرافم شوک زده همه جارو نگاه کردم. با دیدن مادرم و پدرم و اتاق خواب اونها و حضور من در این مکان عجیب ترین حالت ممکن بود.
خودم با چشم های خودم دیشب دیدم.
امیدوارم یه خواب بد بوده باشع خدایا همیشه دیگ دعات میکنم قول میدم.
همینجوری داشتم دعا میکردم که مادرم کمی تکون خوردم و بعد بلند شد.
«چیشده چرا زود بلند شدی؟! »
با حالت تعجب پرسید. منم با تعجب نگاهش کردم:
«ماما من تو اتاق شما چیکار میکنم؟!!!!!»
صدایه بلندم باعث شد صدایه پدرم بلند بشه:
«چته بچه بگیر بخواب دیگه»
مادرم از جاش بلند شد و به سمتم اومد. تمام سر تا پاشو چک کردم. از بزرگترا شنیدم بودم که جنا سم دارن، حتی با این فکر حالم بد میشد.
در آغوشم گرفت و گفت:
«دیشب یکم تو خواب ناله میکردی هر کاری کردم بیدار نشدی آخر سر مجبور شدم بدون اینکه بیدارت کنم بخوابم، البته....»
چشمکی زد و ادامه حرفش و با لبخند گفت:
پدرت تا صبح مراقبت بود که چیزیت نشه عزیز ماما»
نفس راحتی از خواب بودن اتفاقات دیشب کشیدم حتی تصورشم برام سخت بود این حادثه ها.
 

حدیث اشرفی

کاربر
کاربر سایت
6
1
11
پرسید:بهتری؟
لبخندی به لحن نگرانش زدم:آره عمه جون خیلی بهترم.
خداروشکری زیر لب گفت ونگاهش را به دار قالی داد،مونس عمه دوست داشتنی من،نگران شده بود،دیشب تا خود صبح پاشویه داده، منی را که تو تب شدید ی می سوختم،چقدر شرمنده این مونس جان هستم،همیشه باعث نگرانی وناراحتی اش می شوم،بعد از خدا او را داشتم،از وقتی که یادم می آید من بودم واو،مثل بچه ی خودش محبت نثارم می کرد جای همه نداشته هایم را پر کرد،طوری که هیچ وقت حسرت نخوردم،
درتمام لحظات زندگی کنارم بود با شادی ام شاد می شد وبا غمم،غمگین.
وقت هایی که کم می آوردم مثل کوه پشتم بود،همین یک سال پیش،زمانی او تنهایم گذاشت،بدون آن که حال بد مرا ببیند، رفت وشد حسرت،شد داغ بر دل،ومن شکستم،کم آوردم وشدم دختری افسرده ورنجور افتاده کنج اتاق وخیره به جایی نامعلوم،می نشستم گوشه ای خاطرات با او بودنم را مرور می کردم،تا شاید دلیلی برای رفتنش پیدا کنم،عاشقش بودم...وبه ظاهر عاشقم.
خیلی ناشیانه دلبسته بودم به کسی که دروغ بود،واین برای دختر 20ساله ای مثل من که بدون مهر پدر بزرگ شده بودم چیز عجیبی نبود،او را مرد رویاهای صورتی دخترانه ام میدیدم،همان مرد سوار بر اسب سفید.
اما تمام رویاهایم را سیاه کرد،دلم را هم.
داشتم توی باتلاقی که خودم باعثش بودم دست وپا می زدم،مونس عمه مثل همیشه دستم را گرفت،گفت او ارزش ندارد برایش غصه بخوری،تو باید زندگی کنی....دنیا به آخر نرسیده...زانوی غم بغل گرفتی بلند شو به او ثابت کن که تو هم او را به فراموشی سپردی،ثابت کنی هیچ ارزشی برای تو نداشته است...نشان بده نتوانسته تورا بشکند،در آخربا کشیده ای در گوشم به حرف هایش پایان داد...وتنهایم گذاشت.
حرف های مونس عمه شدند تلگنری برای بلند شدنم واز تولدی برای عادله ای قوی ومحکم،عادله ای که دیگر کسی نتواند از پا درآورد،با صدازدن مونس عمه از افکارم دست برداشتم.
نگاهم را به چهره ی ناراحت شده اش دوختم:جانم مونس عمه.
سری تکان دادوگفت:کجاسیر میکنی دختر،این اشکا چی میگن؟؟.

اشک!با هول دستی به صورتم کشیدم،اوه خدای من...من کی گریه کردم! لبخندی به چهره ناراحتش زدم...جلوتر رفتم، دست دور شانه اش حلقه کردم،صورت چروک خورده اش را بوسیدم وگفتم:الهی من فدای تو بشم،چیزی نیست...ببینم شما گشنه ات نیست،من که ضعف کردم ها.
انگار فهمید قصد ندارم حرف بزنم آهی کشید:
_نه...تو اگه گرسنه ای برو غدا گرم کن بخور.
بوسه دیگه ای روی گونه اش زدم...بلند شدم واز او دور شدم...
 

حدیث اشرفی

کاربر
کاربر سایت
6
1
11
پرسید:بهتری؟
لبخندی به لحن نگرانش زدم:آره عمه جون خیلی بهترم.
خداروشکری زیر لب گفت ونگاهش را به دار قالی داد،مونس عمه دوست داشتنی من،نگران شده بود،دیشب تا خود صبح پاشویه داده، منی را که تو تب شدید ی می سوختم،چقدر شرمنده این مونس جان هستم،همیشه باعث نگرانی وناراحتی اش می شوم،بعد از خدا او را داشتم،از وقتی که یادم می آید من بودم واو،مثل بچه ی خودش محبت نثارم می کرد جای همه نداشته هایم را پر کرد،طوری که هیچ وقت حسرت نخوردم،
درتمام لحظات زندگی کنارم بود با شادی ام شاد می شد وبا غمم،غمگین.
وقت هایی که کم می آوردم مثل کوه پشتم بود،همین یک سال پیش،زمانی او تنهایم گذاشت،بدون آن که حال بد مرا ببیند، رفت وشد حسرت،شد داغ بر دل،ومن شکستم،کم آوردم وشدم دختری افسرده ورنجور افتاده کنج اتاق وخیره به جایی نامعلوم،می نشستم گوشه ای خاطرات با او بودنم را مرور می کردم،تا شاید دلیلی برای رفتنش پیدا کنم،عاشقش بودم...وبه ظاهر عاشقم.
خیلی ناشیانه دلبسته بودم به کسی که دروغ بود،واین برای دختر 20ساله ای مثل من که بدون مهر پدر بزرگ شده بودم چیز عجیبی نبود،او را مرد رویاهای صورتی دخترانه ام میدیدم،همان مرد سوار بر اسب سفید.
اما تمام رویاهایم را سیاه کرد،دلم را هم.
داشتم توی باتلاقی که خودم باعثش بودم دست وپا می زدم،مونس عمه مثل همیشه دستم را گرفت،گفت او ارزش ندارد برایش غصه بخوری،تو باید زندگی کنی....دنیا به آخر نرسیده...زانوی غم بغل گرفتی بلند شو به او ثابت کن که تو هم او را به فراموشی سپردی،ثابت کنی هیچ ارزشی برای تو نداشته است...نشان بده نتوانسته تورا بشکند،در آخربا کشیده ای در گوشم به حرف هایش پایان داد...وتنهایم گذاشت.
حرف های مونس عمه شدند تلگنری برای بلند شدنم واز تولدی برای عادله ای قوی ومحکم،عادله ای که دیگر کسی نتواند از پا درآورد،با صدازدن مونس عمه از افکارم دست برداشتم.
نگاهم را به چهره ی ناراحت شده اش دوختم:جانم مونس عمه.
سری تکان دادوگفت:کجاسیر میکنی دختر،این اشکا چی میگن؟؟.

اشک!با هول دستی به صورتم کشیدم،اوه خدای من...من کی گریه کردم! لبخندی به چهره ناراحتش زدم...جلوتر رفتم، دست دور شانه اش حلقه کردم،صورت چروک خورده اش را بوسیدم وگفتم:الهی من فدای تو بشم،چیزی نیست...ببینم شما گشنه ات نیست،من که ضعف کردم ها.
انگار فهمید قصد ندارم حرف بزنم آهی کشید:
_نه...تو اگه گرسنه ای برو غدا گرم کن بخور.
بوسه دیگه ای روی گونه اش زدم...بلند شدم واز او دور شدم...
 

مریم گلی

کاربر
کاربر سایت
5
0
6
_ چرا دمغی عادله؟
_ من ؟ نه ، کی گفته؟
لبخندی زد و گفت :
_ بهت که گفتم من تورو بزرگت کردم .
_ بله عمه جون گفتی . اصلا بگو ببینم تو خودت چرا نگرانی ؟
آهی کشید و گفت :
_ راستش نگران توام عزیزم ، از وقتی که گفتی این پسره نزدیک بود با ماشین بهت بزنه نگرانم میترسم بلایی چیزی سرت بیاره .
_ راستش عمه من خودمم خیلی میترسم ، دوسش دارم اما ازش میترسم .
_ حرف که گوش نمیکنی اون موقع که بهت میگم دوست نشو میگی دوسش دارم ، الآن که قصد جونتو کرده چی؟
_ نمی‌دونم ؛ شاید حق با شما بود .
از جا بلند شدم پرده ی اتاق رو جمع کردم تا یکم نور خورشید حالمونو بهتر کنه ، که با دیدن ماشینش جلوی در همه ی بدنم یخ کرد .
رو به عمه کردم و گفتم :
_ عمه من میرم یه دور بزنم شاید حالم بهتر بشه .
_ لازم نکرده شاید این دیوونه همین جاها باشه .
باشه ای گفتم و رفتم تو اتاقم چون میدونستم عمه حرفش یک کلام و تغییر نمیکنه .
روی تختم دراز کشیدم تا یکم فکر کنم تا بتونم دست به سرش کنم ، اما ضربان قلبم آنقدر صداش بلند بود که توان فکر کردن رو ازم سلب کرده بود .
با صدای زنگ گوشیم چشمهام رو باز کردم و با دیدن اسمش روی صفحه ی گوشیم دیگه احساس میکردم نفس بالا نمیاد . چندتا نفس عمیق کشیدم و تماس رو وصل کردم .
_ بله؟
_ سلامت کو ؟
_ سلام ؟ چ سلامی ؟ تو داشتی با ماشینت از رو من رد می‌شدی .
_ خود خواستی .
_ من خواستم ؟
_ آره تو خواستی . عادله من دیوونه ی توام من نمیخوام تو مال هیچ کس باشی تو فقط مال منی ،من.
 
آخرین ویرایش:

مریم_ن

کاربر
کاربر سایت
2
4
11
ژانر عاشقانه

- مشکلی پیش اومده عزیز عمه؟
سرم را روی زانوانم فشار دادم.
- نه عمه جان، چه مشکلی؟ فقط یکم خسته‌ام.
می‌دانست تا نخواهم حرفی نمی‌زنم و چقدر خوب بود که گیر نمی‌داد و من را کمی در حال خودم رها می‌کرد.
از جا بلند شدم، از اتاق خارج شدم و بعد از پوشیدن شنلی که هدیه‌ی ارسلان بود، خواستم از خانه خارج شوم که صدای عمه آمد.
- کجا میری عادله؟
صدایم را بلند کردم تا به گوش عمه که در اتاق بود برسد.
- زود برمی‌گردم عمه، می‌رم پیش ارسلان.
ذوق در صدایش کاملا مشهود بود، از اتاق بیرون و به سمت من که جلوی در بودم آمد.
- می‌گفتی بیاد اینجا خب!
همانطور که روی پله می‌نشستم تا کتونیم را پا کنم جوابش را دادم.
- یه وقت دیگه.
خم شد سرم را بوسید، دستم گرفت و در بلند شدن کمکم کرد.
- برو خدا به همراهت عزیز عمه.
از عمه خداحافظی کردم و به راه افتادم.
نگران بودم و دلم گواه خوبی نمی‌داد، گویی خبرهای خوبی در راه نبود.
باران نم‌نم شروع به باریدن کرده بود.
قدم‌هایم را تندتر کردم، نفس‌هایم از استرس زیاد بلند شده بود و سخت بیرون می‌آمد.
پس از نیم ساعت به محل قرار رسیدم و ارسلان... ارسلان اینبار دست خالی و بی‌لبخند بود و پدرش کمی دورتر از او ایستاده بود.
خدای من چه خبر شده بود که ارسلانی که همیشه لبخند بر لب داشت و با یک شاخه گل به دیدن من می‌آمد، اینبار هیچ‌یک از اینهارا ندارد و پدرش نیز همراهش است!
آرام آرام جلو رفتم تا به او که از ترس خیس شدن زیر سایه‌بانی ایستاده بود، رسیدم.
نگاهی به شنل در تنم انداخت و سرش را به زیر انداخت.
- سلام.
من نیز سلام آرامی دادم.
چندی گذشت.
قصد نشستن نداشت؟ چرا نگاهم نمی‌کرد؟
از زیبایی اطراف هیچ‌چیزی چشمم را نمی‌گرفت و به او خیره شده بودم.
- ارسلان!
- عادله! من...
نفس عمیقی کشید و قطره‌ای اشک از چشمانش روی گونه‌اش چکید و پس از آن روی زمین جان‌باخت.
نگرانی‌ام تشدید شده بود‌ و صدایم می‌لرزید.
- چی شده ارسلان؟!
سرش را بلند نمی‌کرد.
پدرش صدایش را بلند کرد و از همان فاصله‌ی زیادی که با ما داشت، فریاد زد.
- بجنب ارسلان، دیر شد.
برگشت و نگاهی که پر بود از تنفر به پدرش کرد و باشه‌ای لب زد.
روی نیمکت نمناکی که زیر سایبان بود نشست و سرش را در دستانش گرفت.
کنارش نشستم و دستانش را پایین آوردم‌.
- به من نگاه کن ارسلان.
بینی‌اش را بالا کشید و سرش را به پشتی نیمکت چسباند‌ و با صدای خش‌داری که بر اثر بغض لرزان شده بود لب زد.
- نمی‌تونم.
فهمیدم، خودم همه چیز را فهمیدم پس گفتم تا گفتنش اذیتش نکند.
- شد اونچه نباید می‌شد آره؟ بالاخره بابات حرفش رو به کرسی نشوند آره؟ کم آوردی و قصد نابودی عشقمون رو کردی آره؟
حالا بی‌مهابا اشک می‌ریخت.
- بابام بود، نمی‌تونستم تو روش وایسم‌.
له شدم، با شنیدن این جمله نابود شدم و اشک‌هایم... وای از اشک‌هایم که قصد سیل شدن داشتند.
صدای پدرش مانع از ادامه‌دادن حرف‌های ارسلان شد.
- ارسلان!
چشمانم را بستم و با صدایی که خودم نیز به زور می‌شنیدمش لب زدم.
- برو ارسلان، بابات منتظره. بالاخره دختر عمت لایق‌تر از منه؛ تازه هم‌سطحتونم هست.
برو، امیدوارم خوشبخت بشی.
صدایش عاجز و پر التماس بود‌.
- عادله!
باران شدت گرفته بود و من دیگر طاقت ماندن نداشتم.
هق‌هقم با صدای باران آمیخته شده بود.
- خدانگهدارت باشه.
- عادله! خواهش می‌کنم، بزار حداقل برسونمت سرما می‌خوری.
سرما؟ مگر مرده‌ی متحرکی که روح ندارد می‌فهمد سرما چیست‌.
خدایا همراهم بودی؟
همراهم بودی و این شد عاقبتم؟
خدایا بنده‌ات بودم و هر چه سختی بود ریختی در تقدیرم؟
پاهایم دیگر توان یاریم را نداشتند، روی جدول خیس کنار خیابان نشستم و به تقدیر شوم خود که از کودکی تا حال هر چه داشتم را از من گرفت گریستم.


"مریم ندرلو"
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.