رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

     

    بنام خدا

    (نوشتن متن طبق همه ژانرها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

    مرحله اول - ژانر عاشقانه 

    (تکیه به چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. 
    از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. 
    _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ 
    خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: 
    _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ 
    تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: 
    _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی 
    تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: 
    _ برو دعا به جون سرماخوردگی و  ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ 
    نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: 
    _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو 
    شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: 
    _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم 
    آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:

    _ ... )

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر طنز

    (- آوا جان، میدونم یه خورده زبونت تند و تیزه و شیطون هم هستی ولی اینکه دیگران رو مسخره کنی کار خوبی نیست! بالاخره اون مرد الان همسر منه و درست نیست جلوی من چیز بدی ازش بگی، بعد پدرام پسر مهربونیه درسته لاغره ولی خب بالاخره چاق میشه، می دونی اگر به گوشش برسه ممکنه ناراحت بشه؟ 
    -من مسخره نکردم که فقط به تو گفتم. 
    - دیگه نگو باشه؟ 
    کمی فکر کردم و "باشه" آرومی گفتم، اما با یاد آوری چیزی سوالی به مونا نگاه کردم 
    - میگم مونا فقط یه چیز دیگه بگم بعد دیگه نگم؟...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر فانتزی

    (دم در اتاق آقاجون ایستادم و به اتاق تاریک نگاه کردم و با چشم، دنبال اون شخص، یا چیزِ عجیب گشتم. اما انگار این گشتنم بیهوده بود و چیزی داخل اتاق وجود نداشت! نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم برگردم، صندلی گهواره ای آقاجون، که لب پنجره گذاشته بود، شروع کرد به تکون خوردن.
    صندلی تاب می خورد و تاب می خور‌د، بدون این که کسی روش نشسته باشه یا حرکتش داده باشه.
    لب هام بی هدف باز و بسته می شدن، بدون این که صدایی ازش خارج بشه. آب دهانم رو قورت دادم و با ترس و تعجب، وارد اتاق شدم. نگاهم به سمت پنجره سوق پیدا کرد، شاید این حرکات صندلی به خاطر وزش باد بود! دو قدم نزدیک تر شدم، که احساس سرمای خاصی بهم دست داد و لرزی تو وجودم نشست.
    وسط اتاق ایستاده بودم و نگاهم بین پنجره و صندلی در حال حرکت، می چرخید. سر برگردوندم و به آینه نگاه کردم، که متوجه بخار سرد و یخ زدگی روی آینه شدم. متعجب، به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم. آینه چرا یخ زده بود؟ مگه هوا چه قدر سرد بود؟!
    خیره به چهره ی خودم بودم و داشتم به یخ زدگی آینه فکر می کردم، که احساس کردم دارم از داخل آینه، به خودم می خندم.
    خوف و ترس، وجودم رو در بر گرفت. سریع چشم گرفتم و سرم رو تند تند تکون دادم، داشتم اشتباه می دیدم! دوباره به چهره خودم نگاه کردم که مطمئن شدم خودمم!
    نفس عمیقی کشیدم و دوباره به آینه نگاه کردم، که نگاهم از داخل آینه به صندلی افتاد. تکون خوردن های صندلی، کمتر شده بود و سایه ی مه مانند غلیظی انگار، اطراف صندلی حرکت می کرد. چیزی از روی صندلی بلند شد، و صندلی از حرکت ایستاد. اون شیء مه مانند، به طرف پنجره رفت و نیم نگاهی بهم انداخت، و بعد خودش رو از پنجره به پایین انداخت... 
    نفسم بالا نمی اومد. شاید از ترس، و شاید هم به خا‌طر احساس دو دست دور گلوم بود! مسیرم رو به طرف در کج کردم و سعی کردم با تکیه به دیوار، خودم رو به در برسونم. انگار کار درستی نکردم که اومدم این جا! عقب عقب می رفتم و دستم رو روی دیوار حرکت می دادم، که با برخورد با پشتِ در، آه از نهادم بلند شد. نفسم رو با حرص، به بیرون فرستادم و از در فاصله گرفتم، که احساس قفل شدن پای راستم رو کردم. نفس نمی کشیدم... پام چرا قفل شده بود؟
    احساس می کردم کسی مچ پام رو گرفته و نمیذاره تکون بخورم، و از ترس جرئت سر پایین اوردن و نگاه کردن به پایین رو نداشتم.
    آب دهانم رو قورت دادم و با تمام توانم، مچ پاهام رو از اسارت اون چیز آزاد کردم.
    از اتاق بیرون رفتم و به دیوارِ راهرو تکیه زدم. نفس های پی در پی و عمیق می کشیدم. خدایا... این یه کابوس بود؟
    صدای موسیقی ای که برادرم گذاشته بود، حتی از داخل هندزفریش هم به گوش می رسید. سکوت مطلق بود، و صدای موسیقی مثل ویز ویزِ حشره ای، مزاحمِ افکار ضد و نقیضم می شد.
    تکیه از دیوار گرفتم و خواستم به اتاق برگردم، که صدای قدم زدن هایی رو از اتاقِ زیر شیرونی شنیدم.
    "نه پسر، تو حق نداری بری اون جا! این دفعه رو نه، خواهش می کنم!"
    بی توجه به ترسم و بدون نگاه کردن به اتاقِ تاریک کناریم، مسیرِ راه پله‌ی اتاق زیرشیرونی رو در پیش گرفتم...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر جنایی

    (با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم :
    - چرا درخواست تجدید نظر دادی ؟
    اخماش رفت تو هم و با صدای بلندی گفت :
    - چون میدونم تو مغز خر گاز زدی و اگه به خواستِ تو باشه چندروز بعد سَرِت میره بالا چوب دار . من نمیخوام تو به همین آسونیا بمیری فهمیدی ؟
    باز هم زهرخند من و حرص خوردن های نریمان ..
    با عصبانیت وسایلش رو جمع کرد و گفت :
    - میفرستنت سلول انفرادی تا یماه بعد که دادگاه تجدید نظر تشکیل شه . منم میرم دنبال مدرک برا اثبات بی گناهیت و کارای تشکیل دادگاه . توام سعی کن یکم فکر کنی تو این یه ماه کلی وقت داری . تو که نمیخوای بمیری ؟
    یه تای ابروم رو بالا انداختم و با همون زهرخندم نگاهش کردم . ابروهای پرپشتش رو در هم کشید و گفت :
    - بخدا یبار دیگه پوزخند و امثالهم بزنی خودم خونتو میریزم !
    - خوشحالم میکنی
    سرش رو روی میز گذاشت و با حالت زاری گفت :
    - اخرش از دست تو دیوونه میشم بهراد . تورو خدا یکم کوتاه بیا پسر ...
    کیفش رو از روی میز برداشت و درحالی که به سمت در خروجی میرفت ، گفت :
    - اخر هفته ها بهت سر میزنم . حکمِ ... اعدامت ... برای چندماه بعده . اگه تونستم تو جلسه ی تجدید نظر رو علیرضا تاثیری بزارم که هیچ . اگه نشد ...
    نفسی تازه کرد و ادامه داد :
    - انشالله که میشه... من میرم. کله شقی نکنی، به کسی هم زور نگی و بد خلقی نکنی... خداحافظ...
    سر تکون دادم و  منتظر رفتنش شدم . سرباز جوونی داخل شد و از زیربغلم گرفت و بلندم کرد . از رفتاری که باهام داشت ، می‌شد فهمید که سرباز تازه کاریه و به راحتی میشه ازش سوءاستفاده کرد. پوزخندی زدم و به اطراف نگاه کردم . راهروی تنگ و سردی که طی کردن درازاش ، به چند دقیقه می‌رسید . تُن صدام رو پایین آوردم، کمی خودم رو به سمت سرباز خم کردم و در گوشش پچ‌پچ وار گفتم :
    - می‌تونیم معامله ی خوبی باهم بکنیم . آزادی من ... در ازای چهارصد میلیون !
    پریدن رنگش رو به وضوح می‌تونستم حس کنم . همونطور که حدس زدم ، نیروی جدید بود و خیلی زود بند به آب می‌داد ...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

     

    موفق باشید.

    ویرایش شده در توسط کیمیا ذبیحی

    • پسندیدم 10


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    پرسید:قرصاتو خوردی؟باز کار نگیری برام؟لبخندی زدم، صدای لرزونش همیشه رسواش میکرد.هیچوقت  موفق نبود.عمه همیشه همین بود...هیچوقت نمیتونست نگرانیش و پنهان کنه.تک سرفه ای کردم و بالبخند گفتم:مریضی حال میده عمه،یکی پا شویت میکنه،یکی نازتو میکشه،یکی برات کمپوت میگیره، یکی..

    قبل از اینکه حرفمو تکمیل کنم، کلاف توپ شده ی عمه درست به قفسه ی سینه ام خورد با حرص نگاه ریخت به چشمام و کمی ناراضی رو برگرداند..لبخندی زدم به این همه دل نازک بودنش...حالا که دقت میکنم اینروزا لبخندام زیاد شده..بی دلیل و با دلیل...

    تکیه از دیوار گرفتم و بلند شدم باید از دلش در می آوردم.طاقت نداشتم عمه باهام قهر کنه.از پشت هیکل تپل و نرمش را در اغوش کشیدم،محکم شانه را به دار قالی میکوبید.جای شکرش باقی بود که حداقل راحت میتونست حرصش و خالی کند..به نیمرخ متفکرش نگاه کردم...درافکارش غرق بودو غوطه میخورد.صورتش را بوسیدم،لپ های نرم اویزونش خوراک بوسیدن بودند و بس.شانه بالا انداخت و گفت:

    _با یه ب*و*س حل نمیشه.سکوت کرد شاید به دنبال جمله ی مناسب میگشت،جدی ادامه داد:

    _نشنوم دیگ حرف از مریضی بزنی.چشم های بی رمقم را به دستانش که حالا تند و تند فرش میبافت دوختم،چیزی راه گلوم رو سد کرد سرفه کردم وبلند وممتد...از عمد،بیشتر و بیشتر...ته حلقم طعم شوری خون جریان گرفت...اما،دوباره سرفه کردم.ریه هام به خس خس افتاد و در همان حال گفتم:میشنوی عمه؟دارن میگن به ته خط رسیدی،جنگیدن دیگه بسه..دست عمه از حرکت ایستاد..

    حرکت سیبل گلوی عمه باعث شد تنگتر بغلش کنم اهسته لب زدم:_عمه وقتم داره تموم میشه ولی من هنوز هیچی از زندگی نفهمیدم،دارم تموم میشم، ولی هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم،خیلی چیزا رو بلد نیستم که دوست داشتم بلد باشم...دستم رو سمت دار قالی دراز کردم و ادامه دادم:این تابلو رو الناز دوستم سفارش داده عمه.میدونی برای دیوار کجا؟دیوار خونه ی خودش.بهت گفته بودم الناز نامزد کرده؟!میدونی باکی؟!با حسام...حسامِ نوری...همون که شبا وامیستاد زیر پنجره ی اتاقم و داد میزد دنیا به اخرم برسه تو مال منی..

    عمه را بیشتر فشار دادم و گفتم:حالا دنیام داره به اخر میرسه ولی من مال اون نیستم که هیچ...اون مال یکی دیگست...

    جایی توی قفسه ی سینم سوخت و تیر کشید تنم منقبض شد،انگار خاطرات سیل شده بودن و ذهن بیچاره ی من توان مقابله کردن بااین سیل رو نداشت.

    عمه رو رها کردم و سمت پنجره رفتم.برگ ریزون پاییز شروع شده بود.حتی تماشای برگای پاییز هم باعث میشد پشتن بلرزه..سهم من از سرما فقط سرفه بود و دوا و امپول و دکتر..همین... حس سرما باعث شد دستام رو بغل  کنم..ادامه دادم:عمه!!.

    صدای عمه غمگینتر از همیشه بگوشم رسید:جان عمه؟

    چیزی ته گلوم سیب شد..بغض بود؟اصلا از بغض کردن خوشم نمی اومد، گریه کردن همیشه خفگی ریه هام رو دو چندان میکرد.سمتش برگشتم.چشمام عمه رو تار میدید اهسته تا جایی ک سیب توی گلوم اجازه میدا گفتم:دوسم داری عمه؟

    شونه های عمه لرزید...ولی بدتر از اون صدای لرزونش بود اونم اهسته گفت:تااخردنیا...جای همه ادمای دنیا من دوستت دارم.

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    - عادله جان من تو همه‌ی این سالها به غیر از یک عمه محرم رازت هم بودم،نمی‌خوای بگی دیشب چه اتفاقی افتاده؟!

    در جواب سوالی که خوب می‌دانستم دیر یا زود پرسیده می‌شود، سکوت کشداری کردم.

    نگاهم بند گل های قالی شد و ذهنم در پی یافتن کلماتی برای پاسخ سوال عمه به تکاپو افتاد.

    چه می‌گفتم؟! این‌ که عادله دختر عاقل و سر به زیر فامیل، کسی که همه روی نجابتش قسم می‌خوردند، دل بسته‌ یک عشق ممنوعه شده؟!

    کاش می‌توانستم راز دلم را در میان قلبم چال کنم، اما خوب می‌دانستم صداقت چشم هایم کار دستم می‌دهد و راز دلم را پیش همه به خصوص عمه عیان می‌کند.

    سکوت کشدارم عمه را بی تاب کرد؛ با نگرانی پرسید: چی دختر من رو انقدر بهم ریخته؟! که روز گذشته تمام راه دانشگاه تا خونه رو پیاده زیر بارون قدم زده و نتیجه اش شده این چشم های سرخ و تب دار.

    من می‌فهمم پشت همه‌ی این خنده ها و شیطنت ها یک غمی خوابیده!

    دستم را گرفت و وادارم کرد نگاهم را از گل های ریز و درشتش بکندم؛

    - تو چشم های من نگاه کن عمه جون و بگو چی شده؟!

    بغضی سمجی که راه گلویم را کیپ کرده بود به سختی قورت دادم و آه از اعماق سینه کشیدم.

    لب هایم به سختی تکان خورد و گفتم: عمه جون شما که خوب می‌دونید من اهل بها دادن به هوا و ه*و*س قلبم نبودم، خوب می‌دونید به حرمت زحمت های شما تو این سال‌ها هیچ وقت بی حرمتی نکردم، ولی ....

    سکوت کردم، دشوار بود به زبان آوردن مکنونات قلبم، آن هم چشم در چشم کسی که بیشتر از هر کسی برایم ارزش داشت.

    - عمه جون نمی‌دونم چی شد؟! نمی‌دونم کی و کجا ولی این دل ناسورم برای امیر علی سریده.

    سکوتی سرد بین من و عمه حاکم شد، تو نگاه عمه تعجب توأم با ناراحتی را می‌شد حس کرد.

    حتما عمه را از خودم نا امید کردم، اعتراف به عشقی ممنوعه!

    عشق به مردی که پانزده سال از من بزرگ تر بود و همیشه او را عمو می‌خواندم.

    مردی که داغدار همسر تازه درگذشته‌اش بود، مردی که عمه همیشه می‌گفت، بعد برادر مرحومم مرتضی مثل یک کوه و تکیه گاه برای ما هست.

    عمه بعد از سکوتی کشدار و کشنده زمزمه وار گفت: باورم نمی‌شه عادله تو چه طور تونستی؟!

    آب دهانم را به سختی قورت دادم و نگاه شرم زده‌ام را از عمه دزدیدم.

    عمه نفسش را چون آه بیرون داد و گفت: از کی این حس تو شکل گرفت؟!  قبل مرگ آذر بود؟

    لب گزیدم و سرم را پایین انداختم، دیگر توان نگه داشتن اشک هایم را نداشتم.

    اشک هایم از یک دیگر سبقت می‌گرفتد و صورتم را غسل می‌دادند، هرچند این رو سیاهی با اشک هایم پاک نمی‌شد.

    صدای برخورد شانه قالی آمد، سرم را بالا آوردم عمه با ابرو های در هم فرو رفته و نگاهی سرد در حال گره زدن نخ هایش در میان تار و پود ها بود.

    آه خدا چه شد که بافنده‌ی زندگی قلب مرا به امیر علی ممنوعه گره زد؟!

    چه شد که در دام این عشق؛ که برایم ارمغانی جز رسوایی نداشت، گرفتار شدم؟!

    با شانه های خمیده، در حالی که نفس هایم شبیه خس خس یک سینه زخمی بود، از جا برخاستم.

    پشت به عمه کردم تا از اتاق خارج شوم، که صدایش در جا میخ‌کوبم کرد؛

    - فراموشش کن عادله، من نمی‌خوام شاهد ذره ذره آب شدنت باشم.

    این عشق برای تو فقط بدبختی به بار میاره، بهش بها نده.

    دستش را در بین تار های نخی محکم قالی چنگ زد و سرش را به سمتم متمایل کرد؛

    - چند وقت پیش اعظم خانم تو رو برای پسرش احمد خواستگاری کرد، فردا بهش جواب مثبت می‌دم و حرف های امروزت پیش تو همین اتاق چال می‌شه.

    برو تو اتاقت عمه جون برو و سعی کن با جریان رودخونه‌ی زندگی شنا کنی وگرنه غرق می‌شی .

    در سکوت کامل مثل یک شبه از اتاق خارج شدم.

    صدای برخورد شانه‌ روی دار همچنان می‌آمد.

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    (تکیه به چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. 
    از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. 
    _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ 
    خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: 
    _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ 
    تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: 
    _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی 
    تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: 
    _ برو دعا به جون سرماخوردگی و  ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ 
    نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: 
    _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو 
    شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: 
    _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم 
    آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:
    _ رفتی پیش مادرت؟
    اخم هایم چینی به پیشانی ام انداخت، پوزخندی گوشه لبم جا خوش کرد.
    _نه بابا، چرا باید برم مگه اون کیه منه؟
    دست از کار کشید و عینکش را بالای سرش قرار داد و گفت:
    _ ببین عزیزم،  درسته اون تو رو تو بچگی رها کرده رفته اما خودش این جا نیست ولی خداش که این جا هست، من بهش حق میدم هر کس دیگه ای بود می رفت. 
    اصلا دوست نداشتم دوباره حرف های عمه را بشنوم نمی دانم شریک دزد بود یا رفیق قافله، نمی دانم چرا همیشه طرف داری مادرم را می کرد ، شاید دلش می خواست تا من افسرده نشوم یا ضربه نخورم چه می دانم ‌. از جایم بلند شدم تا با رفتنم به این بحث خاتمه بدهم که صدای زنگ در خانه آمد‌.

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    _نمی خوای بگی چی شد؟
    از جا بلند شدم و روبه‌رویش، روی فرش دست‌ بافش چهار زانو نشستم. طبق عادت همیشه دستانم را به هم فشردم و گفتم:
    _زیر بار نمی‌ره عمه...
    و در دل اضافه کردم(شرط داره تا بیاد)
    صدای هق هق عمه باعث شد از جا بپرم و به آغوش بکشمش و همانطور که آرام آرام پشت کمرش می‌کوبیدم، گفتم:
    _دورت بگردم، گریه نکن انقدر میرم و میام تا راضی بشه... مگه آدم از مادرش می‌گذره...
    صورت عمه را بین دستانم گرفتم و ادامه دادم:
    _اونم همچین مامان جیگری...
    هنوز سیل اشکش روان بود. جلوی پایش زانو زدم و دستانش را گرفتم و گفتم:
    _مطمئنا اگه بدونه، اگه بذاری بهش بگم...
    عمه با اضطراب از جا پرید و گفت:
    _اصلا، نباید بفهمه، اصلا...
    و بی توجه به من مات مانده به سمت بیرون رفت.
    زیر لب و آرام زمزمه کردم:
    _به خاطر تموم زحمتات ازت می‌گذرم و محمد حسین و بهت بر می‌گردونم...
    از جا بلند شدم، تصمیم را گرفتم، دیگر در آن خانه ی قدیمی آبا و اجدادی جایی نداشتم. باید می‌رفتم تا عزیز دل عمه بر می‌گشت و قلب تب دارش را آرام میکرد.

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    -عادله تو که دیگه ...

    اندکی دست دست کرد و گره دیگری به قالی اضافه کرد،لرزش دستانش،صدای خراش برداشته و چشمهای نگرانش تمام دردها را فریاد زد.

    نیاز به ادامه دادن این حرف نبود.همین که لبهایش لرزید تا ادامه حرفش را بزند،عادله لبهایش را با زبان تر کرد و اه پرسوزی کشید

    -نه عمه نگران نباش دیگه بهش فکر نمی کنم،دیگه باهاش رویا بافی نمی کنم

    در همین حین سرفه دردناکی کرد که گلویش را به درد انداخت.چشمان عمه از اشک لبالب شد و طرح روی قالی برایش تار شد.سرفه عادله خطی روی اعصابش کشید.

    -فقط میدونی چیه عمه؟

    بزاقش را فرو داد تا مانع از اشک ریختنش شود.

    -چیه قربونت برم؟

    پاهایش را بیشتر در شکمش جمع کرد و زمزمه وار نالید

    -هنوز نمی تونم از خوابهام بیرونش کنم،هنوز هم میاد به خوابم و رویاهای دور و درازم و بهم گره می زنه

    عمه سکوت می کند و گره به قالی می زند و شانه را محکم رویش می کوبد،عادله می داند با این حرف دردهای عمه را هم تازه کرده است.

    سرفه خشکی می کند که خس خس گلویش در اتاق می پیچد

    -عادله برو استراحت کن،شیر گرم کن بخور؛بلکه این سرفه هات بهتر بشه

    همین که عادله از جایش بلند می شود،عمه زمزمه می کند

    -دیگه حق نداره بعد از رفتنش حتی به خوابت قدم بگذاره،دیگه باید از خوابت هم حذف بشه

    و عادله دردش را فرو می دهد و اشک ریزان به سمت اتاقش می رود تا اندکی با دردهایش و البته یاد او تنها بماند.

    کسی نمی تواند یاد او را از دل عادله بگیرد،حتی خودش!

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده