رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

     

    بنام خدا

    (نوشتن متن طبق همه ژانرها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

    مرحله اول - ژانر عاشقانه 

    (تکیه به چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. 
    از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. 
    _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ 
    خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: 
    _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ 
    تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: 
    _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی 
    تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: 
    _ برو دعا به جون سرماخوردگی و  ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ 
    نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: 
    _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو 
    شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: 
    _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم 
    آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:

    _ ... )

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر طنز

    (- آوا جان، میدونم یه خورده زبونت تند و تیزه و شیطون هم هستی ولی اینکه دیگران رو مسخره کنی کار خوبی نیست! بالاخره اون مرد الان همسر منه و درست نیست جلوی من چیز بدی ازش بگی، بعد پدرام پسر مهربونیه درسته لاغره ولی خب بالاخره چاق میشه، می دونی اگر به گوشش برسه ممکنه ناراحت بشه؟ 
    -من مسخره نکردم که فقط به تو گفتم. 
    - دیگه نگو باشه؟ 
    کمی فکر کردم و "باشه" آرومی گفتم، اما با یاد آوری چیزی سوالی به مونا نگاه کردم 
    - میگم مونا فقط یه چیز دیگه بگم بعد دیگه نگم؟...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر فانتزی

    (دم در اتاق آقاجون ایستادم و به اتاق تاریک نگاه کردم و با چشم، دنبال اون شخص، یا چیزِ عجیب گشتم. اما انگار این گشتنم بیهوده بود و چیزی داخل اتاق وجود نداشت! نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم برگردم، صندلی گهواره ای آقاجون، که لب پنجره گذاشته بود، شروع کرد به تکون خوردن.
    صندلی تاب می خورد و تاب می خور‌د، بدون این که کسی روش نشسته باشه یا حرکتش داده باشه.
    لب هام بی هدف باز و بسته می شدن، بدون این که صدایی ازش خارج بشه. آب دهانم رو قورت دادم و با ترس و تعجب، وارد اتاق شدم. نگاهم به سمت پنجره سوق پیدا کرد، شاید این حرکات صندلی به خاطر وزش باد بود! دو قدم نزدیک تر شدم، که احساس سرمای خاصی بهم دست داد و لرزی تو وجودم نشست.
    وسط اتاق ایستاده بودم و نگاهم بین پنجره و صندلی در حال حرکت، می چرخید. سر برگردوندم و به آینه نگاه کردم، که متوجه بخار سرد و یخ زدگی روی آینه شدم. متعجب، به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم. آینه چرا یخ زده بود؟ مگه هوا چه قدر سرد بود؟!
    خیره به چهره ی خودم بودم و داشتم به یخ زدگی آینه فکر می کردم، که احساس کردم دارم از داخل آینه، به خودم می خندم.
    خوف و ترس، وجودم رو در بر گرفت. سریع چشم گرفتم و سرم رو تند تند تکون دادم، داشتم اشتباه می دیدم! دوباره به چهره خودم نگاه کردم که مطمئن شدم خودمم!
    نفس عمیقی کشیدم و دوباره به آینه نگاه کردم، که نگاهم از داخل آینه به صندلی افتاد. تکون خوردن های صندلی، کمتر شده بود و سایه ی مه مانند غلیظی انگار، اطراف صندلی حرکت می کرد. چیزی از روی صندلی بلند شد، و صندلی از حرکت ایستاد. اون شیء مه مانند، به طرف پنجره رفت و نیم نگاهی بهم انداخت، و بعد خودش رو از پنجره به پایین انداخت... 
    نفسم بالا نمی اومد. شاید از ترس، و شاید هم به خا‌طر احساس دو دست دور گلوم بود! مسیرم رو به طرف در کج کردم و سعی کردم با تکیه به دیوار، خودم رو به در برسونم. انگار کار درستی نکردم که اومدم این جا! عقب عقب می رفتم و دستم رو روی دیوار حرکت می دادم، که با برخورد با پشتِ در، آه از نهادم بلند شد. نفسم رو با حرص، به بیرون فرستادم و از در فاصله گرفتم، که احساس قفل شدن پای راستم رو کردم. نفس نمی کشیدم... پام چرا قفل شده بود؟
    احساس می کردم کسی مچ پام رو گرفته و نمیذاره تکون بخورم، و از ترس جرئت سر پایین اوردن و نگاه کردن به پایین رو نداشتم.
    آب دهانم رو قورت دادم و با تمام توانم، مچ پاهام رو از اسارت اون چیز آزاد کردم.
    از اتاق بیرون رفتم و به دیوارِ راهرو تکیه زدم. نفس های پی در پی و عمیق می کشیدم. خدایا... این یه کابوس بود؟
    صدای موسیقی ای که برادرم گذاشته بود، حتی از داخل هندزفریش هم به گوش می رسید. سکوت مطلق بود، و صدای موسیقی مثل ویز ویزِ حشره ای، مزاحمِ افکار ضد و نقیضم می شد.
    تکیه از دیوار گرفتم و خواستم به اتاق برگردم، که صدای قدم زدن هایی رو از اتاقِ زیر شیرونی شنیدم.
    "نه پسر، تو حق نداری بری اون جا! این دفعه رو نه، خواهش می کنم!"
    بی توجه به ترسم و بدون نگاه کردن به اتاقِ تاریک کناریم، مسیرِ راه پله‌ی اتاق زیرشیرونی رو در پیش گرفتم...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر جنایی

    (با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم :
    - چرا درخواست تجدید نظر دادی ؟
    اخماش رفت تو هم و با صدای بلندی گفت :
    - چون میدونم تو مغز خر گاز زدی و اگه به خواستِ تو باشه چندروز بعد سَرِت میره بالا چوب دار . من نمیخوام تو به همین آسونیا بمیری فهمیدی ؟
    باز هم زهرخند من و حرص خوردن های نریمان ..
    با عصبانیت وسایلش رو جمع کرد و گفت :
    - میفرستنت سلول انفرادی تا یماه بعد که دادگاه تجدید نظر تشکیل شه . منم میرم دنبال مدرک برا اثبات بی گناهیت و کارای تشکیل دادگاه . توام سعی کن یکم فکر کنی تو این یه ماه کلی وقت داری . تو که نمیخوای بمیری ؟
    یه تای ابروم رو بالا انداختم و با همون زهرخندم نگاهش کردم . ابروهای پرپشتش رو در هم کشید و گفت :
    - بخدا یبار دیگه پوزخند و امثالهم بزنی خودم خونتو میریزم !
    - خوشحالم میکنی
    سرش رو روی میز گذاشت و با حالت زاری گفت :
    - اخرش از دست تو دیوونه میشم بهراد . تورو خدا یکم کوتاه بیا پسر ...
    کیفش رو از روی میز برداشت و درحالی که به سمت در خروجی میرفت ، گفت :
    - اخر هفته ها بهت سر میزنم . حکمِ ... اعدامت ... برای چندماه بعده . اگه تونستم تو جلسه ی تجدید نظر رو علیرضا تاثیری بزارم که هیچ . اگه نشد ...
    نفسی تازه کرد و ادامه داد :
    - انشالله که میشه... من میرم. کله شقی نکنی، به کسی هم زور نگی و بد خلقی نکنی... خداحافظ...
    سر تکون دادم و  منتظر رفتنش شدم . سرباز جوونی داخل شد و از زیربغلم گرفت و بلندم کرد . از رفتاری که باهام داشت ، می‌شد فهمید که سرباز تازه کاریه و به راحتی میشه ازش سوءاستفاده کرد. پوزخندی زدم و به اطراف نگاه کردم . راهروی تنگ و سردی که طی کردن درازاش ، به چند دقیقه می‌رسید . تُن صدام رو پایین آوردم، کمی خودم رو به سمت سرباز خم کردم و در گوشش پچ‌پچ وار گفتم :
    - می‌تونیم معامله ی خوبی باهم بکنیم . آزادی من ... در ازای چهارصد میلیون !
    پریدن رنگش رو به وضوح می‌تونستم حس کنم . همونطور که حدس زدم ، نیروی جدید بود و خیلی زود بند به آب می‌داد ...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

     

    موفق باشید.

    ویرایش شده در توسط کیمیا ذبیحی

    • پسندیدم 7


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    عاشقانه 

    _ عادله من چه حرفی تو دلشه که میخواد بگه اما نمیشه؟؟ 

    حرف؟؟  حرف که زیاد بود ولی دلم نمی آمد که عمه را ناراحت کنم نقش لبخند را به زور روی لب هایم کشیدم و گفتم

    _ هیچی عمه جونم به نظرت اگه من برم دوتا چایی تازه دم بیارم با اون شیرینی های خوشمزه خودت پز بخوریم چی میشه؟؟ 

    عمه چند ثانیه نگاه پر حرفش را به من دوخت و سری به نشانه تایید تکان داد

    _ اوم پیشنهاد بدی نیست میچسبه 

    لبخندم را وسعت دادم از جا پریده اول گونه های عمه را بوسیدم بعد به آشپزخانه رفتم و مشغول آماده کردن چای شدم... 

    خوب شد بهانه ای برای فرار از نگاه عمه پیدا کردم و گرنه نمی توانستم خود دار باشم... 

    گاهی حرف های زیادی برای گفتن وجود دارد اما گفتنشان دردی را دوا نمی کند اگر دوا می کرد من یکی حاضر بودم حرف هایم را فریاد کرده و در گوش همه بکوبم تا مثلا پدر مادری که خاطره و تصویری در ذهن ازشان ندارم برگردند و من هم درک کنم گرمای آغوش پدر را و بفهمم درد دل کردن با مادر چه حسی دارد...... صد حیف که اگر لب باز کنم تنها بغض و گریه برای خود و بی خوابی های شبانه و مرور خاطرات تلخ را برای عمه میخرم ...

     

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    -چه خبر از طاهره؟

    نگاهم را از چشمان جستجوگرش دزدیدم؛ پاهایم را در آغوش گرفتم وبا فشار دادنشان سعی در کم کردن استرسم کردم، گرچه بی‎فایده بود.

    -هیچی، بی‎خبرم ازش عمه.

    زیر چشمی بهم نگاهی انداخت و لبانش را، با کمی آب دهان تر کرد.

    -انتظار نداری که باور کنم؟

    حتی ابی هم در دهانم نبود، که با بلعیدنش کمی آرام شوم؛ دهان خشکم را باز کردم:

    -چرا باور نمی‎کنی اخه عمه جانم؟

    دست از کار کشید، نگاه خیره اش را در چشمان فراری ام دوخت.

    -کمی پیشم گفتم، من تو را بزرگ کرده‎ام، راست و دروغت را از هم تشخیص می‎دهم، انتظار نداری که مانند همه این حرفا رو باور کنم؟

    مردمک های لغزان چشمانم را، به گل های ریز قالی دوختم .

    وقتی عمه سکوتم را دید ادامه داد:

    -عادله! نریز تو خودت، اینطوری خودت را عذاب نده، دخترم هرچه رو دلت سنگینی می‎کنه رو بریز بیرون.

    سعی در قورت دادن بغضی که در گلویم بالا و پایین می‎شد را داشتم؛ تا بیشتر از این رسوا نشوم.

    نگاهم را به سمت صورت رنگ پریده‎اش سوق دادم .

    من چطور دلم می‎آید که با حرفانم دل این زن مهربان رنج دیده را بسوزانم؛ خدا لعنتت کند طاهره... لعنتت ...این چه کاری بود که در حقمان کردی؟

    دست چروکیده‎اش را پیش آورد وروی صورت یخ زده‎ام گذاشت.

    -نکند طاهره را دشمن خود می‎دانی، عادله نگو که این نفرتی که از چشمانت سرازیر می‎شود، از طاهره است؛ شما خواهر هستید، این را هیچ وقت یادت نرود عادله!

    خواهر، هه! کلمه خواهر را هزار بار در مغزم بالا و پایین می‎کنم، چه مفهومی دارد؟ این کلمه‎ی خواهر؟! عمه اگر بداند این ادم بالفرض خواهر چه کرده، هنوزم می‎گوید بهش بگم، خواهر.

    می‎خواستم فریاد بزنم، جاربزنم که، طاهره دشمنم نیست، دشمن به کل هیکل اون می ارزد!

    -

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ای خداااا دختر باز چی میخای بگی خاستم بگم ن ن صبر کن چته مونا بسم الله الرحمن الرحیم خدایا خودت رحم کن باز معلوم نیس چی میخاد بگه یاخدا یاخدا یاخدا بسم الله بسم الله ااااا مونا پ چته دختر آروم باش ای باباااا اینا ب وقتی ب گوش شوخرم میرسه نمیاد هاااا بدبخت کسی ک بشه شوهرتوووو چیییی  هیچییی یلا بگو بینم چی میخا بگی ای شوهر الدنگت چرا کلش شبیه پیازه وایییییییی آوا منو کشتی ولش کن ای بدبختو یلا باش حالا دور از شوخی دیدی چی شد چی فرشید اومده بود و گفت......

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در در 20 فروردین 1398 در 23:03، ♕پرنسس♕ گفته است :

    -چه خبر از طاهره؟

    نگاهم را از چشمان جستجوگرش دزدیدم؛ پاهایم را در آغوش گرفتم وبا فشار دادنشان سعی در کم کردن استرسم کردم، گرچه بی‎فایده بود.

    -هیچی، بی‎خبرم ازش عمه.

    زیر چشمی بهم نگاهی انداخت و لبانش را، با کمی آب دهان تر کرد.

    -انتظار نداری که باور کنم؟

    حتی ابی هم در دهانم نبود، که با بلعیدنش کمی آرام شوم؛ دهان خشکم را باز کردم:

    -چرا باور نمی‎کنی اخه عمه جانم؟

    دست از کار کشید، نگاه خیره اش را در چشمان فراری ام دوخت.

    -کمی پیشم گفتم، من تو را بزرگ کرده‎ام، راست و دروغت را از هم تشخیص می‎دهم، انتظار نداری که مانند همه این حرفا رو باور کنم؟

    مردمک های لغزان چشمانم را، به گل های ریز قالی دوختم .

    وقتی عمه سکوتم را دید ادامه داد:

    -عادله! نریز تو خودت، اینطوری خودت را عذاب نده، دخترم هرچه رو دلت سنگینی می‎کنه رو بریز بیرون.

    سعی در قورت دادن بغضی که در گلویم بالا و پایین می‎شد را داشتم؛ تا بیشتر از این رسوا نشوم.

    نگاهم را به سمت صورت رنگ پریده‎اش سوق دادم .

    من چطور دلم می‎آید که با حرفانم دل این زن مهربان رنج دیده را بسوزانم؛ خدا لعنتت کند طاهره... لعنتت ...این چه کاری بود که در حقمان کردی؟

    دست چروکیده‎اش را پیش آورد وروی صورت یخ زده‎ام گذاشت.

    -نکند طاهره را دشمن خود می‎دانی، عادله نگو که این نفرتی که از چشمانت سرازیر می‎شود، از طاهره است؛ شما خواهر هستید، این را هیچ وقت یادت نرود عادله!

    خواهر، هه! کلمه خواهر را هزار بار در مغزم بالا و پایین می‎کنم، چه مفهومی دارد؟ این کلمه‎ی خواهر؟! عمه اگر بداند این ادم بالفرض خواهر چه کرده، هنوزم می‎گوید بهش بگم، خواهر.

    می‎خواستم فریاد بزنم، جاربزنم که، طاهره دشمنم نیست، دشمن به کل هیکل اون می ارزد!

    -

     

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ‌‌«به نام خدا»
    ژانر: عاشقانه


    _ چه خبر از «یوسف»؟ 
    با آمدن نام یوسف، قلبم چون اناری قرمز در دستان قدرتمند تقدیر، فشرده شد. کاش دار قالی سرنوشتم را عمه برایم رَج می زد. با دلی به خون شدگی همان انار لِه شده گفتم:
    _ چه خبری باید باشه؟ سوگلی جانش پا به ماهه و نمی تونه تنهاش بذاره.
    عمه نیم نگاهی به من، که از تنهایی و دل شکستگی رنجور و نحیف شده بودم انداخت و تکه ای دیگر از نخ سبز را میان انگشت هایش گرفت و در حین گره زدن به دار قالی گفت:
    _ هیچ نمی فهممت عادله! خودت رفتی خواستگاری و خودت هم شوهرت رو به حجله فرستادی، الان که اون دختر بیچاره، چشم به راه تو دلیشه این جوری می کنی؟ 
    عمه راست می گفت، خودم یوسفم را داماد کردم، خودم او را تا دم حجله رساندم، اما حالا... زخمی به پیکرم افتاده که هیچ راه درمانی ندارد. گویی کارد تقدیر، صاف به مغز استخوانم اصابت کرده!
     با بغضی جگر سوز گفتم:
    _ چه کار کنم عمه؟ انگار یادت رفته چه قدر خاطر خواه یوسف بودم.
    اشک مزاحم راه گرفته، از گوشه‌ی چشمم را پاک کردم و ادامه دادم:
    _ شده بودم « زلیخا» و حسرت دوری از یوسف کورم کرده بود. چه قدر راز و نیاز کردم و چه قدر به ضریح امام زاده ها دخیل بستم تا، یوسف اومد خواستگاریم! 
    دستم را لا به لای گیسوان سیاهم بردم و با ناله گفتم:
    _ خدا نذاشت، نخواست زندگیم پا بگیره عمه.
    عمه، شانه ی چوبی را کنار گذاشت و به طرفم شتافت. سرم را چون کودکی ترسیده از کابوس شبانه، بر بالینش گذاشتم و هق هق را سر دادم. عمه، همان طور که من را در آغوشش می فشرد گفت:
    _ این طوری نگو عمه به قربونت بره‌، خدا قهرش می یاد!
    پوزخندی صدا دار زدم و گفتم:
    _ قهرش می یاد؟ همین که مادر و پدرم رو ازم گرفت و اجاقم رو کور کرد، قهر نیست؟! اگه این دوستی خداست، دشمنیش چه شکلیه؟
    عمه لب پایین اش را به دندان گرفت و گفت:
    _ دیگه داری کفر می گی. بلند شو، بلند شو برو دست و صورتت رو بشور و کمتر از خدا ایراد بگیر.
    عمه‌ی بیچاره‌ی من! او هم تقدیرش تعریفی نداشت. در اوج جوانی بیوه شد و من را که در زلزله، پدر و مادرم را از دست داده بودم به سرپرستی گرفت. به قول آن شوریده بخت، «ملیحه بیگم»، عروس «فتح الله» خان که تعزیه خوان نقش شمر بود، «آه ای سرنویس شوم! به ما که رسیدی، قلمت به سیاهی چرخید». با تشر عمه، از جا بلند شدم و راه حیاط را در پیش گرفتم. برف، نیم ساعتی می شد که شروع به باریدن کرده بود. دامن پُرچینم را در مشتم فشردم و تا حوض ماهی وسط حیاط، سلانه سلانه رفتم. خنکای هوا و خِرش خِرش دانه های برف زیر پایم، آتش درونم را کمی سرد می کرد. بعد از نفسی عمیق، لب حوض نشستم و مشتی از آب سرد را به صورتم پاشیدم. برای لحظه ای نفسم بند آمد. چه قدر سرد بود! مشت دوم آب را برداشتم تا به روی صورتم بپاشم که صدای دَرکو، کوبه‌ی درِ مخصوص مردان بلند شد. از جا بلند شدم و بعد از برداشتن چارقد گل دار آویخته به میخی بر روی دیوار، در را باز کردم و متحیر به یوسفم چشم دوختم. برف، روی موهای بدون کلاه شاپوری‌اش نشسته بود و کاملا سفید پوشش کرده بود. چشم هایش به اشک نشسته بود و صدایش می لرزید. با سر به نوزاد در آغوشش اشاره کرد و گفت:
    _ «منیره» طاقت نیاورد...
    اشک هایش یکی پس از دیگری بر سر طفل بی مادر فرود می آمد و من دل رحم تر از آن بودم که بی تفاوت به تماشای عجزش بنشینم.

    • پسندیدم 2

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     

    (ژانر عاشقانه)

    _از علی خبری نشد؟ 
    با شنیدن‌ این جمله دنیایی از نگرانی و استرس بر جانم نشست، دست راستم را مشت کردم و سرم را روی پاهایم‌ گذاشتم و با خوردن بغضم، کوتاه گفتم:
    _ اون دیگه نمی یاد.
    عمه با چشم هایی نگران، موهای بلندم نوازشگرانه لمس کرد و با صدای دل انگیزش زمزمه کرد:
    _ این قدر زود بابت کسی که این همه سال هم بازی دوران بچگیت بوده و عاشق سینه چاک دوران نوجوانیت، قضاوت نکن! من که دلم روشنه، به خدا توکل کن همه چیز حل می شه! خدا بزرگه دخترم!

    حرف های دلسوزانه ی عمه همیشه باعث می شد همه ی دلواپسی و نگرانی هایم را دور بریزم و به زندگی به سبک عمه نگاه کنم.
    شیرزنی که بعد از‌ مرگ برادر و زن برادرش بعد از گاز گرفتگی داخل خانه ی کاهگلی کوچک، حاضر نشد برادر زاده ی سه ساله اش را که، به طرز عجیب و باورنکردنی جان سالم‌ به در برده بود را تنها بگذارد. و تمام جوانی اش را به پای کودکی سه ساله گذاشت و با دار قالی و زمین کشاورزی کوچکی که از پدرم به ارث رسیده بود هزینه های زندگی را می داد.

    خاطرات قدیمی علی در مغزم رژه می رفت.

    پسر قد بلند و ودرشت هیکل با صورتی سبزه، چشم‌های درشت مشکی،و موهای نسبتا بلند، تنها پسری بود که توانسته بود میان تمام پسران روستا دلم را ببرد! منی که تا قبل از دیدن علی به عشق و دوست داشتن اعتقادی نداشتم اما، با دیدن پافشاری و زمزمه های عاشقانه اش دلم را باختم.
    بعد از شنیدن خواستگاری علی حسابی دست وپایم را گم‌ کرده بودم اما، از طرفی هم حاضر نبودم‌ کسی که تمام جوانیش رو به پای من گذاشته بود، تنها بگذارم و ازدواج کنم.
    مثل همیشه با زبان رام عمه حاضر شدم نشان شده ی پسری باشم که، از محبوبیت زیادی برخوردار بود و خیلی از دختران ده کوچک ما،  آرزوی ازدواج با او را در سر داشتند.  

    یک سال از رفتن علی به شهر می‌گذشت و ماجرای من‌ و علی نقل زبان تمام مردم روستا بود.

    _ عادله؟ دختر؟ بازم که رفتی توی فکر!!! نگران نباش یا خودش‌ می یاد یا نامه اش! بپر برو دو تا فنجون چای داغ بیار که حسابی گلوم خشک شده! بدو مادر خیر ببینی!

     با صدای گرم عمه از خیالات و رویاهای  همیشگی ام خارج شدم‌. لبخند پررنگی زدم و از جایم بلند شدم و با برداشتن سینی و فنجان کمر باریک عمه و با ریختن توت خشک داخل قندان، 
    و ریختن چای هل دوباره کنار عمه نشستم و به هورت کشیدن های بامزه ای که همیشه باعث خندیدنم می‌شد نگاه می‌کردم.

    با کوبیده شدن در چوبی‌ از جا پریدم:
    _ منتظر کسی بودین؟ 

    عمه که حسابی از حیرت من تعجب کرده بود:
    _ وا؟ مگه‌ اولین باره در می زنن! حتما این زیور دم بریده ی وقت نشناسه! پاشو برو در رو باز کن تا در رو نشکسته!


    با غیظ دمپایی های صورتی رنگم را پوشیدم و با دلی پر از آشوب راهی حیاط شدم.
    بعد از برداشتن قفلی آهنی ، به محض باز کردن در گفتم:
    _ چیه زیور؟! چرا این قدر هولی؟!

    اما، به محض دیدن فردی که رو در روی من ایستاده بود، شوکه با چشم‌هایی نمناک به او خیره شدم و بقیه ی حرفم را خوردم.
    قلبم به شدت می کوبید و دست و پاهایم سست شده بود! دیدن پسری با موهای کوتاه و بخیه هایی روی پیشانی و صورت لاغرش که هیچ شباهتی به علیِ من نداشت.

    با صدای کنجکاو عمه به عقب برگشتم:
    _ عادله!! کیه مادر؟

    از جلوی در کنار رفتم و با دیدن علی که هنوز به من خیره بود وا رفتم.

    عمه به خودش آمد و با لحن گرمی گفت:
    _ علی جان! بیا مادر!! بیا که خیلی حرف ها برای گفتن داریم!
    و به دنبال این حرف وارد خانه شد.

    به خودم مسلط شدم و نگاهم را به زمین دوختم و با صدایی که از ته چاه می آمد گفتم:
    _ نمی‌دونم‌ رفتنت چرا این قدر طول کشید! نمی‌فهمم دلیل این همه فاصله چی بود! ولی مطمئنم علیِ من خیلی حرف ها برای گفتن داره!

    علی لبخند تلخی زد و به محض ورود به حیاط دست های یخ زده ام را میان دست های مردانه ی گرمش فشرد:
    _عادله شرمندتم! قول می‌دم جبران کنم!
    فقط این رو بدون رفتنم از سر بی‌معرفتی نبود!

    دست گرمش را فشردم وبرای شنیدن حرف های ناگفته اش راهی خانه ای  شدیم که با با‌ گرمای گذشت، محبت و فداکاری عمه پر شده بود.

    • پسندیدم 2

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    به نام خدا

    ادامه متن اول 

    - خوبی تو ؟؟؟ عمه به قربونت ، دور از جونت رنگ و روت شده عین میت ، سر پا نمون اونجا ، بشین گل دختر من .

    به نگرانی های  عمه که هرگز در سرپوش گذاشتن بر آن ها موفق نمیشد لبخندی زده و با بی حالی تن کرخت شده ام را تکانی دادم و در خلال نشستن بر قالیچه ابریشمی ، با صدای خش دار سر صحبت اصلی را باز کردم  :

    - قرض دکتر صولتی و از کجا میاری بدی عمه ؟ 

    - تو این وضع و حال خرابت فکر اینا نباش ، خدا روزی رسونه 

    و بعد در حالی که چشمانش مملو از برق شیطنت و لبانش پر از خنده بود با زیرکی تمام برای بر طرف کردن نگرانی من گفت 

    - اگه خدا خواست و قسمت شد میخوام شوورت بدم به دکتر ، چشمش که تو رو بگیره پول و قرض و قوله از سرش می افته . 

    رو به من چشمکی میزند و با خنده ای که میزان قوت اش شدت گرفته بود ادامه داد 

    - چه پسر آقایی ، تحصیلکرده ، مودب ، چشم پاک ، یه پارچه آقا 

    با وجود شوخی بودن جملات اما عرق شرم تمام وجودم را در برگرفت و صورتم به سرخی انار شد . تنم تا پیش از این سرد بود اما اکنون گرم شدن صورتم را به خوبی احساس میکردم . بی اختیار ذهنم به سمت رادمهر صولتی ، پزشک خوش آوازه شهر پر کشید . چشمان قیر گونه اش به تنهایی میتوانست فکر مرا  ساعت ها مشغول خودش کند . عمه چه میدانست با همین حرفای به ظاهر ساده مرا در چه برزخی رها کرده. هنوز هم عطر خوش بوی پیراهنش را در بیمارستان به یاد داشتم. در خیالات خودم پرسه میزدم که عمه با چهره ای آرام شده از خنده گفت

    - چه خوشش اومده حالا

    خوشم آمده بود . خنده ام گرفت از اینکه چه راحت دستم برای عمه رو شده بود . سفت و سخت بودن من در مقابل عمه هرگز رخ دادنی نبود . عمه مرا درست مثل کف دستش می شناخت .

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    رقیه۲۰۰۵

    ارسال شده در (ویرایش شده)

    "عاشقانه"

    عادله،مگه منو مادرت خودت حساب نمیکنی؟

    با حرفش بعض گرفتم ودر پاسخش گفتم:تو هم برای من مادری هم پدری،تو زیباترین هدیه خدا به منی،..

    واقعا دلم گرفته بود مثل ابری سیاه که هر آن منتظر بارش بی وقفه بود ..عمه دستهایش از هم باز کرد،مرا به درون خود کشید و دلم بارانی شد آغوشش چنان گرم بود که مرا از حال هوای سردم بیرون کشید از ته دلم نفس عمیق کشیدم از خدا بابت چنین مادری مهربون شکر کردم،عمه مرا بیشتر به خودش فشرد و زیر گوشم گفت:آخه چرا حرفی نمیزنی یکی یدونم ،چرا درونت رو خالی از هر بیگانگی نمیکنی،قربونت برم..

    از آغوشش بیرون آمدم و یه ب*و*س*ه زیبا روی گونه گرم‌ونرمش  کردم دستام رو قاب صورت مهربونش کردم و با بغضی که مطمئناً کنترلش سخت بود اما شد گفتم:خدا نکنه،مامان جون خدا میدونه که چقدر به این آغوشت احتیاج داشتم،درضمن من چیزی برای گفتن ندارم تو از همه اسرار من با خبری بهترینم،دستامو برداشتم و یه ب*و*س*ه کوچولو روی پیشانیش کاشتم،و از در اتاق بیرون رفتم،اشکامو پاک کردم اما واسه دروغ گفتن و پنهان کاری خیلی دیره شده بود...

    ویرایش شده در توسط رقیه۲۰۰۵
    تکرار تو جمله در یک خط

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    غریبه ای در شب

    ارسال شده در

    ژانر:جنایی

    تصمیم گرفتم ازش سوء استفاده کنم ولی ن نباید بی گدار به اب بزنم ولی اگه اون نتونه من نجات بده چی؟؟پس باید خودم دست بکارشم.

    _معلومه تازه واردی.خب چی شد؛ قبول؟ چهارصد میلیون در قبال ازادی من می گیری هان؟

    +من...خب...چرا من این همه ادم جز اون من ن حوصله دردسر دارم ن چیز دیگه ای.

    _خب بنظر من تو خیلی خوب....

    علیرضا:اونجا چه خبر ؟تو پسر جون اگه می خوای تو دردسر نیفتی زود ببرش انفرادی.

    لعنتی اون از کجا پیداش شد؟کم مونده بود که از اینجا برم ولی اشکال نداره مهم اینه که فهمیدم میشه از این پسره استفاده کرد.

    تازه وارد:ببخشید قربان الان میبرمش

    علیرضا ی پوزخند زد و به ما دو تا نگاه کرد بعد با ی صدای بلند کنترل شده گفت:زود باش دیگه،وقتی بردیش بیا اتاق من.

    پسره اول کمی من من کرد بعد گفت:م..من...قربا..قربان؟چ...چشم...ا..الان میام.

    ...

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده