رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

     

    بنام خدا

    (نوشتن متن طبق همه ژانرها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

    مرحله اول - ژانر عاشقانه 

    (تکیه به چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. 
    از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. 
    _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ 
    خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: 
    _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ 
    تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: 
    _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی 
    تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: 
    _ برو دعا به جون سرماخوردگی و  ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ 
    نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: 
    _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو 
    شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: 
    _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم 
    آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:

    _ ... )

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر طنز

    (- آوا جان، میدونم یه خورده زبونت تند و تیزه و شیطون هم هستی ولی اینکه دیگران رو مسخره کنی کار خوبی نیست! بالاخره اون مرد الان همسر منه و درست نیست جلوی من چیز بدی ازش بگی، بعد پدرام پسر مهربونیه درسته لاغره ولی خب بالاخره چاق میشه، می دونی اگر به گوشش برسه ممکنه ناراحت بشه؟ 
    -من مسخره نکردم که فقط به تو گفتم. 
    - دیگه نگو باشه؟ 
    کمی فکر کردم و "باشه" آرومی گفتم، اما با یاد آوری چیزی سوالی به مونا نگاه کردم 
    - میگم مونا فقط یه چیز دیگه بگم بعد دیگه نگم؟...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر فانتزی

    (دم در اتاق آقاجون ایستادم و به اتاق تاریک نگاه کردم و با چشم، دنبال اون شخص، یا چیزِ عجیب گشتم. اما انگار این گشتنم بیهوده بود و چیزی داخل اتاق وجود نداشت! نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم برگردم، صندلی گهواره ای آقاجون، که لب پنجره گذاشته بود، شروع کرد به تکون خوردن.
    صندلی تاب می خورد و تاب می خور‌د، بدون این که کسی روش نشسته باشه یا حرکتش داده باشه.
    لب هام بی هدف باز و بسته می شدن، بدون این که صدایی ازش خارج بشه. آب دهانم رو قورت دادم و با ترس و تعجب، وارد اتاق شدم. نگاهم به سمت پنجره سوق پیدا کرد، شاید این حرکات صندلی به خاطر وزش باد بود! دو قدم نزدیک تر شدم، که احساس سرمای خاصی بهم دست داد و لرزی تو وجودم نشست.
    وسط اتاق ایستاده بودم و نگاهم بین پنجره و صندلی در حال حرکت، می چرخید. سر برگردوندم و به آینه نگاه کردم، که متوجه بخار سرد و یخ زدگی روی آینه شدم. متعجب، به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم. آینه چرا یخ زده بود؟ مگه هوا چه قدر سرد بود؟!
    خیره به چهره ی خودم بودم و داشتم به یخ زدگی آینه فکر می کردم، که احساس کردم دارم از داخل آینه، به خودم می خندم.
    خوف و ترس، وجودم رو در بر گرفت. سریع چشم گرفتم و سرم رو تند تند تکون دادم، داشتم اشتباه می دیدم! دوباره به چهره خودم نگاه کردم که مطمئن شدم خودمم!
    نفس عمیقی کشیدم و دوباره به آینه نگاه کردم، که نگاهم از داخل آینه به صندلی افتاد. تکون خوردن های صندلی، کمتر شده بود و سایه ی مه مانند غلیظی انگار، اطراف صندلی حرکت می کرد. چیزی از روی صندلی بلند شد، و صندلی از حرکت ایستاد. اون شیء مه مانند، به طرف پنجره رفت و نیم نگاهی بهم انداخت، و بعد خودش رو از پنجره به پایین انداخت... 
    نفسم بالا نمی اومد. شاید از ترس، و شاید هم به خا‌طر احساس دو دست دور گلوم بود! مسیرم رو به طرف در کج کردم و سعی کردم با تکیه به دیوار، خودم رو به در برسونم. انگار کار درستی نکردم که اومدم این جا! عقب عقب می رفتم و دستم رو روی دیوار حرکت می دادم، که با برخورد با پشتِ در، آه از نهادم بلند شد. نفسم رو با حرص، به بیرون فرستادم و از در فاصله گرفتم، که احساس قفل شدن پای راستم رو کردم. نفس نمی کشیدم... پام چرا قفل شده بود؟
    احساس می کردم کسی مچ پام رو گرفته و نمیذاره تکون بخورم، و از ترس جرئت سر پایین اوردن و نگاه کردن به پایین رو نداشتم.
    آب دهانم رو قورت دادم و با تمام توانم، مچ پاهام رو از اسارت اون چیز آزاد کردم.
    از اتاق بیرون رفتم و به دیوارِ راهرو تکیه زدم. نفس های پی در پی و عمیق می کشیدم. خدایا... این یه کابوس بود؟
    صدای موسیقی ای که برادرم گذاشته بود، حتی از داخل هندزفریش هم به گوش می رسید. سکوت مطلق بود، و صدای موسیقی مثل ویز ویزِ حشره ای، مزاحمِ افکار ضد و نقیضم می شد.
    تکیه از دیوار گرفتم و خواستم به اتاق برگردم، که صدای قدم زدن هایی رو از اتاقِ زیر شیرونی شنیدم.
    "نه پسر، تو حق نداری بری اون جا! این دفعه رو نه، خواهش می کنم!"
    بی توجه به ترسم و بدون نگاه کردن به اتاقِ تاریک کناریم، مسیرِ راه پله‌ی اتاق زیرشیرونی رو در پیش گرفتم...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر جنایی

    (با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم :
    - چرا درخواست تجدید نظر دادی ؟
    اخماش رفت تو هم و با صدای بلندی گفت :
    - چون میدونم تو مغز خر گاز زدی و اگه به خواستِ تو باشه چندروز بعد سَرِت میره بالا چوب دار . من نمیخوام تو به همین آسونیا بمیری فهمیدی ؟
    باز هم زهرخند من و حرص خوردن های نریمان ..
    با عصبانیت وسایلش رو جمع کرد و گفت :
    - میفرستنت سلول انفرادی تا یماه بعد که دادگاه تجدید نظر تشکیل شه . منم میرم دنبال مدرک برا اثبات بی گناهیت و کارای تشکیل دادگاه . توام سعی کن یکم فکر کنی تو این یه ماه کلی وقت داری . تو که نمیخوای بمیری ؟
    یه تای ابروم رو بالا انداختم و با همون زهرخندم نگاهش کردم . ابروهای پرپشتش رو در هم کشید و گفت :
    - بخدا یبار دیگه پوزخند و امثالهم بزنی خودم خونتو میریزم !
    - خوشحالم میکنی
    سرش رو روی میز گذاشت و با حالت زاری گفت :
    - اخرش از دست تو دیوونه میشم بهراد . تورو خدا یکم کوتاه بیا پسر ...
    کیفش رو از روی میز برداشت و درحالی که به سمت در خروجی میرفت ، گفت :
    - اخر هفته ها بهت سر میزنم . حکمِ ... اعدامت ... برای چندماه بعده . اگه تونستم تو جلسه ی تجدید نظر رو علیرضا تاثیری بزارم که هیچ . اگه نشد ...
    نفسی تازه کرد و ادامه داد :
    - انشالله که میشه... من میرم. کله شقی نکنی، به کسی هم زور نگی و بد خلقی نکنی... خداحافظ...
    سر تکون دادم و  منتظر رفتنش شدم . سرباز جوونی داخل شد و از زیربغلم گرفت و بلندم کرد . از رفتاری که باهام داشت ، می‌شد فهمید که سرباز تازه کاریه و به راحتی میشه ازش سوءاستفاده کرد. پوزخندی زدم و به اطراف نگاه کردم . راهروی تنگ و سردی که طی کردن درازاش ، به چند دقیقه می‌رسید . تُن صدام رو پایین آوردم، کمی خودم رو به سمت سرباز خم کردم و در گوشش پچ‌پچ وار گفتم :
    - می‌تونیم معامله ی خوبی باهم بکنیم . آزادی من ... در ازای چهارصد میلیون !
    پریدن رنگش رو به وضوح می‌تونستم حس کنم . همونطور که حدس زدم ، نیروی جدید بود و خیلی زود بند به آب می‌داد ...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

     

    موفق باشید.

    ویرایش شده در توسط کیمیا ذبیحی

    • پسندیدم 5


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده



    چه شده عمه جان؟؟
    وقتی دید جوابی ب سؤالش ندادم
    بلند شد و به طرفم آمد
    دستانم را در دستش گرفت و منتظر جوابش شد
    دست هایش ک در دستم بود، بالا آوردم
    و ب*و*س*ه هایی از عشق و محبت به دستان پیرش زدم
    ب*و*س*ه ک میزدم یک در میان قربان صدقه اش میرفتم
    یک در میان اشک از چشمانم سرازیر می‌شود
    ک یکدفعه دستانش را از زیر لبانم بیرون کشید و با اندوهی ک در صدایش نهفته بود گفت: تو که جان به لبم کردی عادله
    بگو ببینم چه شده..؟!
    جمله هایی که از صب ب فکرش بودم به زبانم آوردم و با لحنی از صداقت به او گفتم:میدانی عمه جان، از صبح دارم ب کار های تو فکر میکنم، ب کاری هایی که در حق من و برادرم کردی، تو برای من و او یک تکیه گاه شدی با اینکه خود، تکیه گاهی نداشتی
    تو برای برادرم، برادر بودی و برای من خواهر 
    حال بگو ببینم من چگونه ب محبت هایت جواب بدم؟؟ چگونه جواب آن شب هایی که از ترس نمیتوانستم بخوابم و تو تا صبح بالای سرم کشیک میدادی بدهم؟؟
    فدای این دست های پرچروکت بشوم، تو فقد جان بخواه و من جان بدهم....
    و منتظر به چشم هایش دوختم
    که با حرف هایم لبخندی به لب هایش آمده بود و نیز او در گفت....

    • پسندیدم 3

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    هدیه پوریاری

    ارسال شده در

    بزاق دهانش رو به سختی فرو خورد و با لکنت آشکاری که نشون از هول شدگیش می داد، لب زد:

    - حرف نباشه. 

    نیشخندی زدم. مثلاً می خواست واسه من تیپِ وظیفه شناسی ور داره. سرمو خم کردم و وسوسه و اغوای بیشتری تو صدام ریختم:

    - چهارصد میلیون نقد! تضمینی. به نظرت عاقلانه ست اگه یه سرباز تازه خدمت و احتمالاً بی پول و بی کار، چنین چیزی رو رد کنه؟ 

    نگاه قهوه ای رنگش رو که پر از ترس و  وحشت بود، به چشمام دوخت و با صدای گرفته ای زمزمه کرد:

    - بیچاره می شم! 

    از اینکه نقشه‌ام گرفته، لبخند پهنی زدم. دست روی شونش گذاشتم و با اطمینا و گرمی فشردمش:

    - هیچ مشکلی پیش نمیاد. اصلاً لازم نیست بترسی! فوقِ فوقش یه اضافه خدمت و توبیخه دیگه، هوم؟ بعدش تو می مونی و خوشبختی که آغوششو واست وا کرده. 

    لبخند دندون نمایی زدم و دستامو از دو طرف وا کردم تا مثلاً آغوش خوشبختی رو نشونش بدم. دیگه به وضوح طمع و حرص رو از مردمک هاش می خوندم؛ بهترین موقعیت بود تا تیر خلاص رو بزنم:

    - تازه، یه نقشه ای دارم که توش کمترین تقصیر متوجه تو می شه، فقط یکم درد داره! 

    نگاه کنجکاوش که به صورتم دوخته شد، لبخند موذیانه ای رو لبام نشست و سری تکون دادم.

    • پسندیدم 4

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    با سلام. شما در مرحله اول قبول شده اید.

    • پسندیدم 2
    • تشکر 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در 22 ساعت قبل، Tara.rostamii گفته است :

    چه شده عمه جان؟؟
    وقتی دید جوابی ب سؤالش ندادم
    بلند شد و به طرفم آمد
    دستانم را در دستش گرفت و منتظر جوابش شد
    دست هایش ک در دستم بود، بالا آوردم
    و ب*و*س*ه هایی از عشق و محبت به دستان پیرش زدم
    ب*و*س*ه ک میزدم یک در میان قربان صدقه اش میرفتم
    یک در میان اشک از چشمانم سرازیر می‌شود
    ک یکدفعه دستانش را از زیر لبانم بیرون کشید و با اندوهی ک در صدایش نهفته بود گفت: تو که جان به لبم کردی عادله
    بگو ببینم چه شده..؟!
    جمله هایی که از صب ب فکرش بودم به زبانم آوردم و با لحنی از صداقت به او گفتم:میدانی عمه جان، از صبح دارم ب کار های تو فکر میکنم، ب کاری هایی که در حق من و برادرم کردی، تو برای من و او یک تکیه گاه شدی با اینکه خود، تکیه گاهی نداشتی
    تو برای برادرم، برادر بودی و برای من خواهر 
    حال بگو ببینم من چگونه ب محبت هایت جواب بدم؟؟ چگونه جواب آن شب هایی که از ترس نمیتوانستم بخوابم و تو تا صبح بالای سرم کشیک میدادی بدهم؟؟
    فدای این دست های پرچروکت بشوم، تو فقد جان بخواه و من جان بدهم....
    و منتظر به چشم هایش دوختم
    که با حرف هایم لبخندی به لب هایش آمده بود و نیز او در گفت....

    با سلام. شما در مرحله اول رد شده اید. به دلیل: ضعف در کاربرد علائم نگارشی، شکسته نویسی، ادغام زمان حال و آینده، به کار بردن افعال نا به جا، اشتباه املایی و جمله بندی نادرست. موفق باشید.

    • پسندیدم 2

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ادامه متن فانتزی.

    هرچی نزدیک تر میشدم احساس خفگی بهم دست میداد انگار بختک روی قلبم افتاده نزدیک و نزدیک شدم و در آخر روبه رو در چوبی رنگ اتاق رسیدم بدون اینکه دستم و به در نزدیک کنم در خودش با صدای قیژ مانندی کامل باز شد و من بدون اینکه بدونم چی در انتظارمه وارد اتاق شدم اولین چیزی که نگاهم و خیره خودش کرد عروسکی درب و داغونی بود که...آره این عروسک بچگی خواهر من اینجا چیکار میکرد؟ نگام و از عروسک گرفتم و خواستم جلو تر برم که با حس دستی روی شونه ام قلبم از حرکت ایست کرد چشمام و بستم و برگشتم وقتی چشمام و باز کردم هیچی نبود من چم شده بود؟به پنجره دایره شکل کوچک اتاق نزدیک شدم و به حیاط نگاهی کردم با چیزی که دیدم وحشت زده زبانم بند آمد سریع برگشتم که از اتاق حارج بشم اما ناگهان همان دختر عجیب غریب با گیسوان سفید و بلندش جلویم ظاهر شد و من...

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    به در نیمه باز اتاقك زیر شیرونی زل زدم. اب دهانم را برای چند مین بار پرسر وصدا قورت دادم. تردید رو كنار گذاشتم و ارام ارام بسمت در حركت كردم. با دست های  لرزون در رو هل دادم ،در باصدای قیژی باز شد. نگاهی گذرا به اتاق  انداختم كه چشمم نوشته روی دیوار افتاد. زیرلب زمزمه كردم:

    -خواهید مرد.....

    در باصدای مهیبی بسته شد وصدای جیغ روح از تنم جدا شد.بطرف در دوییدم و با مشت به در كوبیدم:

    -ارمان كمك  ارمان در رو باز كن ....

    صدای جیغ قطع شد . از ترس جرئت نداشتم از جام تكون بخورم. با شنیدن صدای گریه تنم به رعشه افتاد.نفس عمیقی كشیدم واروم اروم به عقب چرخیدم.دختر نوجوانی با تن زخمی وخون الود وصورت نیمه سوخته بطرفم میومد. دستش رو سمتم دراز كرد وگریون وملتمس:

    -كمكم كن...خواهش میكنم...

     

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    مونا پر حرص نگاهی به من کرد و گفت:

    _اصلا تو به حرفهایی که زدم،گوش کردی؟

    لبخندِ دندان نمایی زدم،از رویِ مبل بلند شدم، به سمتش رفتم و لپهایش را کشیدم و گفتم:

    _معلومه که گوش کردم،ولی خب دیگه نمی شه که نگم،اصلا  قدیما هم می گفتن:

    _گفتن عیب نیست ندانستن عیب است.بااتمام حرفم مونا بلند زد زیرِخنده ،متعجب نگاهش کردم و گفتم:

    _چیزِخنده داری گفتم!؟

    مونا که سعی در کنترلِ خنده هایش داشت گفت:

    _اصولا می گن، پرسیدن عیب نیست نداستن عیب است.دستهایم را به هم زدم و گفتم:

    _آها،بیخیال بابا،مهم نیتِ،توام منظورمو گرفتی دیگه و لبخندی زدم که تمام دندان هایم نمایان شدند.مونا سری تکون دادو گفت:

    _حالا چی می خواستی بگی؟

    سرفه ای کردم و با خنده گفتم:

    _لاغریِ پرهام،مادرزادیِ؟

    مونا که سرش پایین بود،بااین حرفم چنان سرش را بالا آورد،که صدای ترق تروق گردنش به گوشم رسید.کم کم اخمهایش در هم رفت و عصبانیت را به وضوح در چشمانش می دیدم،برای همین کمی از بزاق دهانم را قورت دادم و همانطور که عقب می رفتم،ادامه دادم:

    _عزیزم اینکه عصبانیت نداره،خواستم به تو کمک کنم.آخه گفتی چاق می شه، خواستم بگم اگر مادرزادی باشه،چاق نمی شه همین.بعد از اتمام حرفم برگشتم و با سرعت زیاد شروع کردم به دویدن،اما به میز که رسیدم با برخوردِ چیزی به سرم با صورت رفتم تو ظرفِ ماستی،که رویِ میز گذاشته بودم.با عصبانیت صورتم را بالا آوردم که  صدایِ قهقه یِ چندنفر بلند شد...

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    الف_عسکری

    ارسال شده در

    در در 11 اسفند 1397 در 17:40، 4040443136 گفته است :

    ادامه متن فانتزی.

    هرچی نزدیک تر میشدم احساس خفگی بهم دست میداد انگار بختک روی قلبم افتاده نزدیک و نزدیک شدم و در آخر روبه رو در چوبی رنگ اتاق رسیدم بدون اینکه دستم و به در نزدیک کنم در خودش با صدای قیژ مانندی کامل باز شد و من بدون اینکه بدونم چی در انتظارمه وارد اتاق شدم اولین چیزی که نگاهم و خیره خودش کرد عروسکی درب و داغونی بود که...آره این عروسک بچگی خواهر من اینجا چیکار میکرد؟ نگام و از عروسک گرفتم و خواستم جلو تر برم که با حس دستی روی شونه ام قلبم از حرکت ایست کرد چشمام و بستم و برگشتم وقتی چشمام و باز کردم هیچی نبود من چم شده بود؟به پنجره دایره شکل کوچک اتاق نزدیک شدم و به حیاط نگاهی کردم با چیزی که دیدم وحشت زده زبانم بند آمد سریع برگشتم که از اتاق حارج بشم اما ناگهان همان دختر عجیب غریب با گیسوان سفید و بلندش جلویم ظاهر شد و من...

    با سلام. شما در مرحله اول رد شده اید. به دلیل: ضعف در کاربرد علائم نگارشی، غلط‌های املایی، قاتی شدن نثر ادبی و محاوره، نبود فضا سازی و حس آمیزی موفق باشید.

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    الف_عسکری

    ارسال شده در

    در در 12 اسفند 1397 در 02:17، nazgool گفته است :

    به در نیمه باز اتاقك زیر شیرونی زل زدم. اب دهانم را برای چند مین بار پرسر وصدا قورت دادم. تردید رو كنار گذاشتم و ارام ارام بسمت در حركت كردم. با دست های  لرزون در رو هل دادم ،در باصدای قیژی باز شد. نگاهی گذرا به اتاق  انداختم كه چشمم نوشته روی دیوار افتاد. زیرلب زمزمه كردم:

    -خواهید مرد.....

    در باصدای مهیبی بسته شد وصدای جیغ روح از تنم جدا شد.بطرف در دوییدم و با مشت به در كوبیدم:

    -ارمان كمك  ارمان در رو باز كن ....

    صدای جیغ قطع شد . از ترس جرئت نداشتم از جام تكون بخورم. با شنیدن صدای گریه تنم به رعشه افتاد.نفس عمیقی كشیدم واروم اروم به عقب چرخیدم.دختر نوجوانی با تن زخمی وخون الود وصورت نیمه سوخته بطرفم میومد. دستش رو سمتم دراز كرد وگریون وملتمس:

    -كمكم كن...خواهش میكنم...

     

    با سلام. شما در مرحله اول رد شده اید. به دلایل: ضعف در کاربرد علائم نگارشی، غلط‌های املایی، قاتی شدن نثر ادبی و محاوره، نبود فضا سازی و حس آمیزی، موفق باشید...

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در در 12 اسفند 1397 در 02:17، nazgool گفته است :

    به در نیمه باز اتاقك زیر شیرونی زل زدم. اب دهانم را برای چند مین بار پرسر وصدا قورت دادم. تردید رو كنار گذاشتم و ارام ارام بسمت در حركت كردم. با دست های  لرزون در رو هل دادم ،در باصدای قیژی باز شد. نگاهی گذرا به اتاق  انداختم كه چشمم نوشته روی دیوار افتاد. زیرلب زمزمه كردم:

    -خواهید مرد.....

    در باصدای مهیبی بسته شد وصدای جیغ روح از تنم جدا شد.بطرف در دوییدم و با مشت به در كوبیدم:

    -ارمان كمك  ارمان در رو باز كن ....

    صدای جیغ قطع شد . از ترس جرئت نداشتم از جام تكون بخورم. با شنیدن صدای گریه تنم به رعشه افتاد.نفس عمیقی كشیدم واروم اروم به عقب چرخیدم.دختر نوجوانی با تن زخمی وخون الود وصورت نیمه سوخته بطرفم میومد. دستش رو سمتم دراز كرد وگریون وملتمس:

    -كمكم كن...خواهش میكنم...

     

    مرحله اول رد شدید. 

    • پسندیدم 2

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده