رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

     

    بنام خدا

    (نوشتن متن طبق همه ژانرها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

    مرحله اول - ژانر عاشقانه 

    (تکیه به چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. 
    از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. 
    _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ 
    خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: 
    _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ 
    تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: 
    _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی 
    تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: 
    _ برو دعا به جون سرماخوردگی و  ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ 
    نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: 
    _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو 
    شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: 
    _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم 
    آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:

    _ ... )

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر طنز

    (- آوا جان، میدونم یه خورده زبونت تند و تیزه و شیطون هم هستی ولی اینکه دیگران رو مسخره کنی کار خوبی نیست! بالاخره اون مرد الان همسر منه و درست نیست جلوی من چیز بدی ازش بگی، بعد پدرام پسر مهربونیه درسته لاغره ولی خب بالاخره چاق میشه، می دونی اگر به گوشش برسه ممکنه ناراحت بشه؟ 
    -من مسخره نکردم که فقط به تو گفتم. 
    - دیگه نگو باشه؟ 
    کمی فکر کردم و "باشه" آرومی گفتم، اما با یاد آوری چیزی سوالی به مونا نگاه کردم 
    - میگم مونا فقط یه چیز دیگه بگم بعد دیگه نگم؟...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر فانتزی

    (دم در اتاق آقاجون ایستادم و به اتاق تاریک نگاه کردم و با چشم، دنبال اون شخص، یا چیزِ عجیب گشتم. اما انگار این گشتنم بیهوده بود و چیزی داخل اتاق وجود نداشت! نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم برگردم، صندلی گهواره ای آقاجون، که لب پنجره گذاشته بود، شروع کرد به تکون خوردن.
    صندلی تاب می خورد و تاب می خور‌د، بدون این که کسی روش نشسته باشه یا حرکتش داده باشه.
    لب هام بی هدف باز و بسته می شدن، بدون این که صدایی ازش خارج بشه. آب دهانم رو قورت دادم و با ترس و تعجب، وارد اتاق شدم. نگاهم به سمت پنجره سوق پیدا کرد، شاید این حرکات صندلی به خاطر وزش باد بود! دو قدم نزدیک تر شدم، که احساس سرمای خاصی بهم دست داد و لرزی تو وجودم نشست.
    وسط اتاق ایستاده بودم و نگاهم بین پنجره و صندلی در حال حرکت، می چرخید. سر برگردوندم و به آینه نگاه کردم، که متوجه بخار سرد و یخ زدگی روی آینه شدم. متعجب، به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم. آینه چرا یخ زده بود؟ مگه هوا چه قدر سرد بود؟!
    خیره به چهره ی خودم بودم و داشتم به یخ زدگی آینه فکر می کردم، که احساس کردم دارم از داخل آینه، به خودم می خندم.
    خوف و ترس، وجودم رو در بر گرفت. سریع چشم گرفتم و سرم رو تند تند تکون دادم، داشتم اشتباه می دیدم! دوباره به چهره خودم نگاه کردم که مطمئن شدم خودمم!
    نفس عمیقی کشیدم و دوباره به آینه نگاه کردم، که نگاهم از داخل آینه به صندلی افتاد. تکون خوردن های صندلی، کمتر شده بود و سایه ی مه مانند غلیظی انگار، اطراف صندلی حرکت می کرد. چیزی از روی صندلی بلند شد، و صندلی از حرکت ایستاد. اون شیء مه مانند، به طرف پنجره رفت و نیم نگاهی بهم انداخت، و بعد خودش رو از پنجره به پایین انداخت... 
    نفسم بالا نمی اومد. شاید از ترس، و شاید هم به خا‌طر احساس دو دست دور گلوم بود! مسیرم رو به طرف در کج کردم و سعی کردم با تکیه به دیوار، خودم رو به در برسونم. انگار کار درستی نکردم که اومدم این جا! عقب عقب می رفتم و دستم رو روی دیوار حرکت می دادم، که با برخورد با پشتِ در، آه از نهادم بلند شد. نفسم رو با حرص، به بیرون فرستادم و از در فاصله گرفتم، که احساس قفل شدن پای راستم رو کردم. نفس نمی کشیدم... پام چرا قفل شده بود؟
    احساس می کردم کسی مچ پام رو گرفته و نمیذاره تکون بخورم، و از ترس جرئت سر پایین اوردن و نگاه کردن به پایین رو نداشتم.
    آب دهانم رو قورت دادم و با تمام توانم، مچ پاهام رو از اسارت اون چیز آزاد کردم.
    از اتاق بیرون رفتم و به دیوارِ راهرو تکیه زدم. نفس های پی در پی و عمیق می کشیدم. خدایا... این یه کابوس بود؟
    صدای موسیقی ای که برادرم گذاشته بود، حتی از داخل هندزفریش هم به گوش می رسید. سکوت مطلق بود، و صدای موسیقی مثل ویز ویزِ حشره ای، مزاحمِ افکار ضد و نقیضم می شد.
    تکیه از دیوار گرفتم و خواستم به اتاق برگردم، که صدای قدم زدن هایی رو از اتاقِ زیر شیرونی شنیدم.
    "نه پسر، تو حق نداری بری اون جا! این دفعه رو نه، خواهش می کنم!"
    بی توجه به ترسم و بدون نگاه کردن به اتاقِ تاریک کناریم، مسیرِ راه پله‌ی اتاق زیرشیرونی رو در پیش گرفتم...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    --------------------------------------------------

     

    مرحله اول - ژانر جنایی

    (با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم :
    - چرا درخواست تجدید نظر دادی ؟
    اخماش رفت تو هم و با صدای بلندی گفت :
    - چون میدونم تو مغز خر گاز زدی و اگه به خواستِ تو باشه چندروز بعد سَرِت میره بالا چوب دار . من نمیخوام تو به همین آسونیا بمیری فهمیدی ؟
    باز هم زهرخند من و حرص خوردن های نریمان ..
    با عصبانیت وسایلش رو جمع کرد و گفت :
    - میفرستنت سلول انفرادی تا یماه بعد که دادگاه تجدید نظر تشکیل شه . منم میرم دنبال مدرک برا اثبات بی گناهیت و کارای تشکیل دادگاه . توام سعی کن یکم فکر کنی تو این یه ماه کلی وقت داری . تو که نمیخوای بمیری ؟
    یه تای ابروم رو بالا انداختم و با همون زهرخندم نگاهش کردم . ابروهای پرپشتش رو در هم کشید و گفت :
    - بخدا یبار دیگه پوزخند و امثالهم بزنی خودم خونتو میریزم !
    - خوشحالم میکنی
    سرش رو روی میز گذاشت و با حالت زاری گفت :
    - اخرش از دست تو دیوونه میشم بهراد . تورو خدا یکم کوتاه بیا پسر ...
    کیفش رو از روی میز برداشت و درحالی که به سمت در خروجی میرفت ، گفت :
    - اخر هفته ها بهت سر میزنم . حکمِ ... اعدامت ... برای چندماه بعده . اگه تونستم تو جلسه ی تجدید نظر رو علیرضا تاثیری بزارم که هیچ . اگه نشد ...
    نفسی تازه کرد و ادامه داد :
    - انشالله که میشه... من میرم. کله شقی نکنی، به کسی هم زور نگی و بد خلقی نکنی... خداحافظ...
    سر تکون دادم و  منتظر رفتنش شدم . سرباز جوونی داخل شد و از زیربغلم گرفت و بلندم کرد . از رفتاری که باهام داشت ، می‌شد فهمید که سرباز تازه کاریه و به راحتی میشه ازش سوءاستفاده کرد. پوزخندی زدم و به اطراف نگاه کردم . راهروی تنگ و سردی که طی کردن درازاش ، به چند دقیقه می‌رسید . تُن صدام رو پایین آوردم، کمی خودم رو به سمت سرباز خم کردم و در گوشش پچ‌پچ وار گفتم :
    - می‌تونیم معامله ی خوبی باهم بکنیم . آزادی من ... در ازای چهارصد میلیون !
    پریدن رنگش رو به وضوح می‌تونستم حس کنم . همونطور که حدس زدم ، نیروی جدید بود و خیلی زود بند به آب می‌داد ...)

     

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

     

    موفق باشید.

    ویرایش شده در توسط کیمیا ذبیحی

    • پسندیدم 10


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    ادامه ی ژانر عاشقانه 

    _این روزا خیلی تو خودتی اتفاقی افتاده؟  

    رنگ از رخسارم پرید. او مرا بهتر از خودم می شناخت. مرا حفظ بود. خط به خطم را! 

    _با تو بودما! فکر می کردم منو محرم می دونی! 

    با بیچارگی نگاهش کردم. 

    لبم را گاز گرفتم. چه می گفتم؟ تا همین جا هم خیلی زیاد تر از کوپنم خرجم کرده بود!

    آب دهانم را با صدا قورت دادم. از پشت دار قالی بلند شد. 

    دستش را به دیوار تکیه زد و با لمس دیوار از اتاق بیرون زد. مانند جوجه اردکی به دنبالش می رفتم. 

    وارد آشپزخانه شد. در یخچال را باز کرد و با لمس مواد داخل یخچال بطری آب را پیدا کرد. 

    لیوان را برایش روی کابینت گذاشتم. خواستم بطری را بگیرم و برایش آب بریزم که نذاشت. 

    با صدایی که بغض داشت گفت :

    _درسته که نابینام اما فکر نکن متوجه حالت نمی شم. امروز حالت خوب نیست عادله. تو رو خدا بگو چی شده؟  

    وقتی سکوتم را دید نالید :

    _با نامزدت دعوات شده؟ از دانشگاه اخراج شدی؟  چی شده؟ ! 

    سرم را زیر انداختم. نفس در سینه ام حبس بود چطوری به او می گفتم که آزمایش هايم می گویند سرطانم برگشته؟! 

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ژانر : عاشقانه 

     

    _ حالت خوبه !؟ 

    آری حالم خوب است . مگر میشود در اوج تنهایی و بی‌کسی ، کسی را داشته باشی که کنارت باشد و ناراحت باشی ؟ نه نمیشود .

    آرام و نجوا کنان گفتم

    _ مگه میشه بد باشم . اصلا چرا حالم بد باشه ؟منی که تو اوج کودکیم پدر و مادرم ولم کردن و رفتن ، مگه میشه بد باشم . میدونی چرا خوبم ؟ چون تو رو داشتم عمه جانم . عمه ای که جوونیشو و زندگیشو به پام گذاشت . من واقعا ...

    با به خس خس افتادن سینه ام ، دیگر نتوانستم ادامه دهم . 

    آخر لعنتی بگذار برای یک بار که شده با عمه ام حرف بزنم . شاید دیگر فردایی وجود نداشته باشد .

    عمه جانم با نگرانی به سمتم آمد و گفت :

    _ عزیزکم چرا با خودت این طور میکنی ؟ چرا خودت رو زجر میدی ؟ ببین، اون روز ها دیگه تموم شده . الان منو تو خوشحال با هم زندگی میکنیم و فقط همین مهمه .

    لبخندی زدم و به آغوش امنش پناه بردم .

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    عاشقانه...
    - چی شده عزیزم ، چرا یهو اینقدر پکر شدی؟
    سرم را بلند کردم و با چشمان به اشک نشسته ام نگاهی به چهره نگرانش انداختم ، گفتم:
    - هیچی
    بلند شد و آمد کنارم نشست و دست راستش را روی سرم کشید و با لحن مهربان همیشگی اش گفت:
    - آدم برای هیچی زانوی غم بغل نمیکنه، تو یک چیزیت هست ، بهم بگو عزیز دلم
    سرم را پایین انداختم و گفتم:
    - عمه ، دیروز ماهان ازم خواستگاری کرد
    عمه با ذوق صورتم را باخنده بوسید و گفت:
    - واسه این ، ناراحتی؟ شما که خیلی وقته همدیگر و دوست دارید
    نگاهم را به چهره خندان و سفیدش انداختم و نفسم را پرصدا بیرون دادم و گفتم:
    - من نمیخوام شما را تنها بگذارم ، پس دیروز براش یک شرط گذاشتم
    با کنجکاوی نگاهش را بهم دوخت و گفت:
    - چه شرطی؟
    کمی من و من کردم و لب پایینم را به دندان گرفتم و گفتم:
    - شرطم اینه که بیاد توی همین خونه ، با هم زندگی کنیم...
    با تردید و کمی اخم گفت:
    - اونوقت اون چی گفت؟
    سرم را تکان دادم
    - گفت فکراش را میکنه
    - آخه دختر قشنگم این چه شرطیه واسه بنده خدا گذاشتی؟ حالا اگر قبول نکرد چی؟
    شانه هایم را با بی تفاوتی بالا دادم و گفتم:
    - باهاش ازدواج نمیکنم، چون نمیخوام ازت جدا بشم، میخوام همینجا کنارت باشم، چطور تو همه جوونیت را گذاشتی به پای من و ازدواج نکردی ، حالا من میخوام بشم عصای روزهای پیریت، نمیخوام هر روز توی حسرت باشی که یکی در این خونه را بزنه، مطمئن باش ماهان اگر واقعا منو دوست داشته باشه، این شرط را قبول میکنه...
    نگاهش کردم داشت گریه میکرد و اشکهایش را تند و تند با گوشه روسریش پاک میکرد
    در آغوشش کشیدم سرش را بوسیدم .


     

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    (- آوا جان، میدونم یه خورده زبونت تند و تیزه و شیطون هم هستی ولی اینکه دیگران رو مسخره کنی کار خوبی نیست! بالاخره اون مرد الان همسر منه و درست نیست جلوی من چیز بدی ازش بگی، بعد پدرام پسر مهربونیه درسته لاغره ولی خب بالاخره چاق میشه، می دونی اگر به گوشش برسه ممکنه ناراحت بشه؟ 
    -من مسخره نکردم که فقط به تو گفتم. 
    - دیگه نگو باشه؟ 
    کمی فکر کردم و "باشه" آرومی گفتم، اما با یاد آوری چیزی سوالی به مونا نگاه کردم 
    - میگم مونا فقط یه چیز دیگه بگم بعد دیگه نگم؟...)
    _بگو عزیزم؟
    _خب فقط مشکل لاغری که نیس، اگه یه نگاه بندازی می بینی باید پدرام و بکوبی از اول بسازی!
    اخمو نگام کرد، ریز ریز خندیدم و دنباله ی حرفم رو که تو دهنم می جنید رو با پررویی گفتم
    تو چه جوری به این همه زشتی توجه نکردی فقط چشت لاغری شو عیب می دونه؟!
    توپید بهم و هر چی مدارا کرده بود و یه دفعه مثل گلوله مهار کرد.
    من که کلا نمی شنیدم سعی کردم از اون جایی که حرف نزدن برام سخت بود آخرین توصیه های ایمنی مو بگم.
    _دعا کن بچتون بهش نکشه اگه م کشید دعا کن بچتون دختر نشه که اگه بشه وامصیبتا یه وام کمک عمل علاوه بر جهیزیه اش باید براش کنار بزاری.

     عمل بینی، پروتز لب، پروتز گونه، جراحی کوفت و زهر مار که نمی شه همه ی حرفا رو تو جمع گفت.
    مونا که نزدیک بود بزنه فکم و با آسفالت یکی کنه گفت

    کاش بابات زبونت رو کاه گل می گرفت روشم سیمان می کشید!
    زبونم رو یه متر از حلقومم در آوردم و گفتم
    بابای من چرا؟ مگه دخترش چشماش کور شده تا یه منار جنبون اومد خاستگاریش از ترس تحریم بی شوهری خفت پسره رو بگیره.

    مونا: به پدارم می گی منار جنبون؟ خدا کنه یه نفر خر بشه بیاد تو رو بگیره از پدرام صد پله بدتر باشه اون وقت من می دونم و تو..

    من که همه ی گلوله هام رو به هدف زده بودم انگشت لایکم رو البته نه نیت لایک به اون نیتی که همه می دونیم چیه! نشونش دادم و گفتم
    _شوهر کمتر از بردپیت تو خارجیا قبول نمی کنم داخلی هم گلزاری، رادانی، چشم و ابرو بوری راضی نمی شم.
    "خوش اشتهایی از ویژگی های بارزم بود"

    با گفتن هسته شو تف کن با حالت قهر گذاشت و رفت.

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    ریحانه السادات خسروی

    ارسال شده در

    ادامه متن مرحله اول - ژانر عاشقانه 

    آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید:

    - عادله عمه، حالت خوبه دیگه؟

    تلخندی می زنم و سرم را کج می کنم؛ تکانش می دهم و پر از تردید، لب می زنم:

    - بد حالم گرفته ست عمه، بد...

    دستش را به دار قالی می گیرد و با نفس هایی بریده بریده، بلند می شود. چادر سفیدی را دور کمرش می بندد و روانه‌ی آشپزخانه‌ی دوست داشتنی‌اش می شود. صدای برخورد استکان و نعلبکی ها که می آید، می خندم؛ غمگین اما، از ته دل...

    - عادله؟ پاشو عمه؛ پاشو انقدر اون لبات و به خون ننداز. پاشو عزیز دلم...

    اشک میان چشمانم حلقه می زند؛ با لحنی غمگین می گویم:

    - عمه؟

    نگاهم می کند. او هم غم دارد...

    - جونُم عمه؟

    قطره‌ی اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد و بر گونه‌ام می غلتد.

    - عمه دلتنگشم... دلتنگ عادله گفتناشم؛ خنده هاش، عصبی شدناش، بازی کردناش با مهزیار... یه وقت خدای نکرده فردا، پس‌فردایی اگه نیومد جواب بچه‌ام و چی بدم عمه؟ بگم بابات و برای چی بردن...؟ برای چی کشتن...؟

    بغضم می ترکد و این دل لعنتی هم کم آورده از دوری عزیز تر از جانش... عز از دوری پدر پسرش... مسیحش...

    - نزن این حرف و عمه؛ نزن این حرف و خدا قهرش می گیره... این همه مسیح، مسیح می کنی، حرفاشم یادت بیار عمه. نذار یادت بره برای چی و برای کی رفت. نذار یادت بره خداش هواتون و داره؛ زینبی که براش می جنگه هواتون و داره... توکل کن به همون جون و دلُم... توکل کن عزیز عمه!

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ادامه ی متن ژانر عاشقانه

     

    - چی تو دلته که نمی‌گی عمه جان؟ این چه دردیه که داره ذره ذره آبت می‌کنه؟

    چند لحظه‌ای بی حرف نگاهش می‌کنم. جز او کسی را برای درد و دل ندارم و می‌ترسم، می‌ترسم گرفتاری‌های خودم را با او تقسیم کنم و شانه‌های نحیف او طاقت حمل این بار را نیاورد و نداشتنش مساوی بود با نبود من.

    - چیزی نیست عمه، به قول آتنه توهمی شدی.

    به دنبال حرفم آرام می‌خندم بلکه او را از این حال و هوا در آورم اما او گیس‌های کمندش را در آسیاب سفید نکرده و مچ خنده‌های ظاهریم را می‌گیرد.

    - واسه همین شب و نصفه شب تو حیاط می‌بینمت که به آسمون زل زدی و زانوی غم بغل کردی؟ می‌گی بیخوابیه عمه جان حرفی نیست. بالشی که صبح به صبح نگاهم به لکه‌های خیسش می‌افته رو چی می‌گی؟ کز کردنات تو اتاق رو چی می‌گی؟ عادله جانم بگو دختر‌، انقدر خودخوری نکن.

    چه می‌گفتم؟ از حسین لامروتی می‌گفتم که مرا با کودکی در بطنم به امان خدا رها کرده بود در حالی که از چشم دیگران تنها نامزد بودیم؟ چه می‌گفتم زمانی که نام مردی در شناسنامه‌ام نیامده بود و داشتم مادر می‌شدم؟

    آتنه گفته بود دکتری پیدا کرده که بی صدا و بی دردسر سقطش کنم اما دل نابود کردن یادگار حسین را داشتم؟ بچه‌ام نامشروع نبود، جلوی چشم بزرگان عقدش شده بودم اما محضری نه!

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    لیانا استارک

    ارسال شده در

    ژانر جنایی

    از پیشنهادم جاخورد،بامکث گفت:

    - درسته ،جاخوردم ورنگم پرید! اما من حروم خورنیستم،سرسفره ننه بابام برزگ شدم.

    جالبه!هنوزم ادمای خداترس پیدامیشه .بهش گفتم:

    -منم مثل توبودم !اخرعاقبتمو می بینی ،واسه خاطر این که حاضرنشودم ؛ناموسمو حراج کنند ،انگ رفیق کشی تنگ اسمم چسبوند.

    - مراقب خودت باش، روح پاکت ؛تواین دوره زمونه کیمیاست ،بچه جون!

    به درسلول رسیدم دستامو باز کرد ،وبی صدا رفت ؛طفلک انتظارنداشتن خائنی که هم سنگرشو کشته بود ،نصحیتش کنه .غلومی باس معرکه گرفته بود ؛تواین چندسالی که اینجابودم ،زبون ادمیزادی ازیادم رفته بود .بادیدنم بلند شدوگفت :

    -چاکر، اق بهی چی شد داداش؟

    -این جوجه واست کاری کردا، داداش هنوز سر حرفم هستما؟

    بی جواب رفتم ،فسمت تختم و روش دارز کشیدم .کی فکرشو می کرد ؛سرهنگ بهزاد حیدری ،کارش به این جا برسه، کسی یه روز کسی ازاسمش همه قاچاق چیا توسوراخ موش قایم می شدند.حالا به جرم  بیگناهی وناموس نفروشی گوشه زندون خاک می خورده ، وتاچندماه دیگه میره گله .این به کار؛ باانگ برادرکشی که تنگ اسممه چیکارکنم.

    حق با خاتون بود که همیشه این حرف قائم مقام فراهانی می گفت (ایرونی ازایرونی نابود میشه)هم خاکم نابودم کرد،وغروری که حتی باعث شد.فرشته درگاه خداهم سقوط کنه ،چه برسه به من نالایق خاکی!

    تازه سرهنگ شده بودم ،جوون ترین سرهنگ ستادمبارزباموادمخدربودم؛ وغروربدجوربرم داشته بود،نمی دونستم همین غرور میشه چاهی واسه ؛سقوط تم ودق کردن خاتونم

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در در 10 تیر 1398 در 11:11، لیانا استارک گفته است :

    ژانر عاشقانه

    _عادله ،عمه جان دوباره فکرت رفت پی اون پسره؟
    من را به خوبی می دانست اما دیگر برای من دانستن تنها کافی نبود و باید کسی مرا کمک می کرد تا از این غار تنهایی و غم آلود تاریکبه بیرون کشیده شوم."اوهوم"کوتاهی نثار عمه کردم . او دیگر صحبتی نکرد و گذاشت تا بار و بندیلم را ببندم و به خاطراتی که هم جام عسل و همچنین جام زهر برایم به ارمغان داشت سفر کنم.


    صورتش را مماس صورتم قرار داده بود و خریدارانه نگاهش را به نگاهم گره زده بود و  صورتم را ذره ذره می کاوید.

    _آقا محمد اگه راست می گی که دوستم داری همینجا بلند با صدای بلند بگو دوستم داری.

     ناگهان در  یک لحظه از جایش شتابان بلند می شود.
    صدایش از همان خاطرات دور در گوشم رنگ می زد.
    _آهای مردم من زنم رو دوست دارم،کسی چپ نگاهش کنه حسابش رو  می رسم.
    لب می گذم و با دستپاچگی دستانم را قفل بازوانش می کنم.
    _محمد چرا اینطوری می کنه ؟زشته همه دارن نگاهمون می کنند.

     

     

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده