رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

    بنام خدا

     

    (نوشتن متن طبق همه متن ها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

    مرحله دوم - متن اول

    (نگاهم را بالا آوردم و نگاهش کردم.
    -جانم؟
    ابروهایش را پرخواهش بالا داد.
    -داری حواسمو پرت می‌کنی!
    ریز و بی‌صدا خندیدم که دستانش مُهر داغی شدند و روی کمرم نشستند. مرا به خودش چسباند و روی موهایم را عمیق و پراحساس بوسید.
    -دلم واسه اون دختر شر و لجباز تنگ میشه! 
    اخمالود نگاهش کردم.
    -این دختر رو دوست نداری؟
    -نه نه، اتفاقا... عاشقِ این دخترم...
    چانه‌ام را در دست گرفت و سرم را بالا گرفت. چشمانش را بست و سرش را نزدیک‌تر آورد که پلک‌های من هم روی هم افتادند. آب دهانم را فرو بردم و منتظر حس گرمیِ لبانش شدم که...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    ------------------------------------------------------------------

     

    مرحله دوم - متن دوم

    (کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه بلندی کشیدم. خواستم بچرخم تا بلند شوم که دستی روی شکمم قفل شد و جلویم را گرفت. در همان عالم خواب و بیداری، لبخندی ناخواسته روی لبانم نشست. نفس عمیقی گرفتم و لای پلک گشودم. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. چشمانش بسته بود اما معلوم بود هوشیار است. سرم را جلوتر، نزدیک صورتش بردم و آهسته زمزمه کردم:
    -صبح شده... نمی‌خوای بیدار بشی؟
    ابروهای درهمش کمی باز شد و هورشیار، نفس عمیقی گرفت. آرام چشمان پف کرده‌اش را باز کرد و نگاهش را روی صورتم چرخاند. قیافه‌اش به قدری بامزه و خواستنی شده بود که دلم می‌خواست همان‌جا بچلانمش! به افکار خبیث خودم لبخندی زدم و خواستم فاصله بگیرم که خندید و قفل دستانش را محکم‌تر کرد.
    -کجا خانوم؟
    شانه بالا انداختم و مثل خودش خندیدم.
    -پاشیم بریم به کار و زندگی‌مون برسیم دیگه... حس نمی‌کنی امروز زیادی خوابیدی؟
    سرش را پایین برد و زیر گردنم را عمیق بویید که بار چشمانم سر شدت شعف و لذت بسته شدند...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    ------------------------------------------------------------------

     

    مرحله دوم - متن سوم

    (درحالی‌که سعی می‌کردم خنده‌ام را قورت دهم، آهسته پرسیدم:
    -تو خسته نبودی؟
    حرکات نوازش‌گونه و دورانی انگشتان مردانه‌اش روی پوست برهنه شکمم، باز پلک‌هایم را روی هم انداخت. 
    -نه، من کِی گفتم خسته‌ام؟
    لبخندی پرعشق به شیطنت صدایش زدم. قفل دستانش از روی شکمم را باز کردم و کمی از او فاصله گرفتم. به‌طرفش چرخیدم و دستانم را پشتِ گردنش گره زدم. زل زدم در آن عسلی‌هایی که درخشش‌اش، امشب از شبانِ گذشته هم بیشتر به چشم می‌آمد و... با دقت نگاهش کردم که لبخند مهربانی به رویم زد.
    -چی شده؟
    -چشم‌هات... یه‌جورِ خاصی می‌درخشن.
    تای ابرویش را بالا فرستاد.
    -خب... حالا این خوبه یا بد؟
    لب برچیدم.
    -خیلی... خوشگلن!
    لبش را به زیر دندان کشید تا لبخندش کش نیاید. موهای روی پیشانی‌ام را به پشتِ گوشم فرستاد و پیشانی‌ام را بوسید.
    بوسه آرام و پرلذتش، مرا باز غرقِ خوشی و دوست داشتن کرد. نفس حبس شده‌ام را رها کردم و...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

     

    موفق باشید.

    ویرایش شده در توسط کیمیا ذبیحی

    • پسندیدم 8


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    مرحله دوم_متن اول

    منتظر گرمای لبانش شدم اما لب های داغش که روی پوست گردنم نشست باعث شد وا برم..لبخندی زدم و گفتم:بدجنس نبودی اقا رامین.

    سر بلند کرد،چشمای قهوه ای خوشرنگش بسته بودن،لب هاش رو نمایشی چشید و گفت:عجیبه.

    چونم رو به قفسه ی سینش چسبوندم و دستام رو دورش حلقه زدم هر چند موفق نبودم..دستام به هم نمی رسید تا سفت بغلش کنم.هنوز چشماش بسته بودن.دستام رو بردم زیر تی شرت قهوه ایش و باسرانگشتام روی کمرش دست میکشیدم..حس میکردم لحظه به لحظه داره داغتر میشه.اهسته گفتم:نمیخای بگی؟؟

    رامین :چیو بگم؟

    چونم رو بیشتر به قفسه ی سینش فشار دادم و گفتم چمیدونم.توالان گفتی عجیبه...

    رامین خم شد و دوباره گردنم رو بوسید.اینبار عمیقتر و طولانی تر.ناخودااگاه به کمرش چنگ زدم و از ته دل خندیدم:نکن بدجنس قلقلکم میاد.

    رامین سربلند کرد و گفت:اولا؛ادم با عشقش اینجوری حرف نمیزنه.دوما؛سوراخ کردی کمرمو گربه خانم.

    خندیدم و بیشتر به کمرش چنگ انداختم و گفتم بگو تا ولت کنم.چی عجیبه؟یالا بگو رامین داره دیرم میشه.

    رامین اخمی کرد و گفت :کجا بسلامتی پیشی خانم؟ چونم رو از سینش جدا کردم و گفتم:اخم نکن دیگه،امروز کلاس گیتار دارم میدونی که.کجا بسلامتی دیگه چیه؟ انقدم کمرمو فشار نده مانتوم چروک میشه حوصله ندارم اتوش کنم...مقنعمو ک در اواردی.حداقل ب مانتوم رحم کن.

    حس کردم اخم رامین بیشتر شد و متعاقبش بیشتر به کمرم چنگ زد و کمی عصبی گفت:اون اوزگلم اونجاست؟

    دستام رو از تی شرتش بیرون اوردم و گفتم :اوزگل کیه رامین چی میگی؟استاد فاخر رو میگی؟

    رامین پوزخندی زد و گفت:هِه،استاااااد.

    دستام رو روی قفسه ی سینش گذاشتم و کمی به عقب هلش دادم و گفتم:میدونی هیچ خوشم نمیاد این شکلی میشی،ولی بازم قیافتو اینجوری میکنی.به زور از چنگش بیرون اومدم و در تراس رو باز کردم و وارد اتاق شدم،صدای رامین بلند شد:بنفشه وایسا، پاتند کردم تا به در برسم.ولی رامین زودتر از من رسید و در رو قفل کرد و کلید و تو جیب شلوارش گذاشت.

    دست به سینه گفتم:این حرکت یعنی چی الان رامین؟به ساعت اشاره کردم و گفتم،بخدا داره دیرم میشه دفعه قبل کلی به جونم غر زده چرا دیر اومدی.

    رامین بیشتر اخم کرد و عصبی قدمی سمتم اومد و گفت:کی ب جونت غر زده؟فاخر؟غلط کرده با همه کَسش.

    لبم رو گزیدم،رامین عصبی که میشد غیر قابل کنترل بود.قدمی جلو گذاشتم و گفتم:رامینی کلیدو بده داره دیرم میشه..باید ساعت 8اونجا باشم.

    اخمای رامین بیشتر به هم چسبید و بلند گفت:چی؟؟8؟؟8شب برای چی؟

    لب ور چیدم و قدم جلو رفته رو عقب اومدم،و گفتم:خوب استاد ساعت کلاس رو عوض کرده چرا سر من داد میزنی؟

    رامین جلو اومد و گفت:سر اون به وقتش اوار میشم.دربیار لباساتو..

    دوباره قدمی عقب رفتم و پلک رامین داشت میپرید..خیلی عصبی بود.

    اروم گفتم:من نمیدونم فاخر چه هیزم تری ب تو فروخته.

    رامین بر خلاف انتظارم داد زد:میگم دربیار لباساتو بنفشه.

    انگشت اشارش رو بالا اوارد و گفت:این اتمام حجت اخرمه دیگه حق نداری پا تو  اون کلاس کوفتی بذاری.

    اروم گفتم:اخه رامین م

    نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:میگم دربیار لباساتو بنفشه.

    به یقم چنگ زدم و گفتم:نمیخام..

    جلو اومد،عقب رفتم.شصتش رو گوشه ی لبش کشید و گفت:بنفشه بااعصاب من بازی نکن میگم نمیری، توام بگو چشم.

    دوباره عقب رفتم و گفتم:شرمنده نه اینجاپادگانه نه من سرباز نه تو رییس.

    رامین:بنفشه لباساتو در بیار وگرنه خودم درشون میارم.

    ترسیده عقب عقب رفتم، پشت زانوم به چیزی خورد،جیغ کشیدم. قبل از اینکه بفهمم،رامین محکم هولم داد و روی تخت پرتم کرد و در کسری از ثانیه رومخیمه زد و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم.ترسیده دستش رو گرفتم و گفتم:رامین چیکار میکنی؟

    جواب نداد و عوضش با خشونت مانتوم رو کند و گوشه ای پرت کرد.دوباره گفتم:رامین...

    نذاشت حرف بزنم و بالباش ساکتم کرد..

    تقلا کردم تااز چنگش بیرون بیام ولی با دست چپ جفت دستامو مهار کرد بالای سرم برد دست راستش زیرم لغزید و کمرم و نوازش میداد.گرمای تنش باعث شد منم داغ کنم.داشتم خفه میشدم که لبام رو ول کرد.ولی همچنان روم بود.صورتش رو به گوشم چسبوند و پچ پچ وار گفت:همین چند دیقه پیش گفتم دلم برای اون دختر شر و لجباز تنگ میشه ولی مث اینکه دختره هنوز اینجاست.گردنم رو عمیق بوسید،حس لذت باعث شد پلکام روی هم بیفته..

    رامین اهسته تر ادامه داد:میدونی چی عجیبه؟

    چشم باز کردم نگاهش کردم.گلوم خشک شده بود لبام رو ارون بوسید و گفت:این عجیبه که گردنت خیلی شیرینه...

    متعاقب حرفش بسمت گردنم هجوم برد.جیغ کشیدم و گفتم:نکن بدجنس قلقلکم میاد.رامین خنده ی بلندی زد و گفت:برا همینه که شیرینه دیگه...

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     انتظارم به طول انجامید، لای پلکم را باز کردم و نگاهم روی چشم های پر شیطنت و نیش خند مرموز کنار لبش ثابت ماند.

    ابروهایم را بهم پیوند دادم و سرم را عقب بردم و زیر لب زمزمه وار گفتم: خیلی مسخره‌ای.

    دستش را از پشت کمرم بر نداشت، فاصله را کمتر کرد و سرش را در گریبانم فرو برد و نفس عمیقی کشید.

    گرمای نفس هایش بی تابم کرده بود، ولی برای تلافی کارش ثابت ایستادم.

    سرش را بالا آورد و پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند، می‌دانستم قصد بازی دادن احساساتم را دارد.

    دستش از روی کمرم سر خورد و به پهلویم رسید، پنجه هایش را در پهلویم فرو برد، آخ ریزی که از میان لب هایم برخاست را با مهر ب*و*س*ه‌اش ساکت کرد.

    لب هایش قفل لب هایم بود و تپش های قلب‌مان نشان از بی قراری.

    سرش را عقب برد، دستش از روی تنم کنار رفت، هنوز هم تشنه‌ی آن آغوش عمیق و پر از کشش بودم.

    باز هم برق شیطنت در چشم هایش درخشید؛

    - بذار به کارم برسم، وگرنه قول نمی‌دم این طوری آروم بمونم.

    روی میز کارش نشستم و دست به سینه زدم؛

    - مثلا این آروم بود شیطون؟!

    چشمکی زد و سرش را جلو تر آورد: تو چی فکر می‌کنی ؟!

    سرم را خم کردم و در نزدیک ترین فاصله به سرش رساندم؛

    - ببینیم و تعریف کنیم.

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    M_yari

    ارسال شده در (ویرایش شده)

    (نگاهم را بالا آوردم و نگاهش کردم.
    -جانم؟
    ابروهایش را پرخواهش بالا داد.
    -داری حواسمو پرت می‌کنی!
    ریز و بی‌صدا خندیدم که دستانش مُهر داغی شدند و روی کمرم نشستند. مرا به خودش چسباند و روی موهایم را عمیق و پراحساس بوسید.
    -دلم واسه اون دختر شر و لجباز تنگ میشه! 
    اخمالود نگاهش کردم.
    -این دختر رو دوست نداری؟
    -نه نه، اتفاقا... عاشقِ این دخترم...
    چانه‌ام را در دست گرفت و سرم را بالا گرفت. چشمانش را بست و سرش را نزدیک‌تر آورد که پلک‌های من هم روی هم افتادند. آب دهانم را فرو بردم و منتظر حس گرمیِ لبانش شدم که با صدای تقه ای که به در خود هر دو از هم جدا شدیم . سریع از جایم بلند شدم و لباس هایم را مرتب کردم، با صدای مادرجان که گفت بچه ها بیدار شید براتون پنکیک پختم . سریع گفتم:

    _چشم مادرجان الان می آییم.

    نگاهم را به صورت خمارش انداختم و با یک چشمک از اتاق خارج شدم.

    ویرایش شده در توسط M_yari

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    (نگاهم را بالا آوردم و نگاهش کردم.
    -جانم؟
    ابروهایش را پرخواهش بالا داد.
    -داری حواسمو پرت می‌کنی.
    ریز و بی‌صدا خندیدم که دستانش مُهر داغی شدند و روی کمرم نشستند. مرا به خودش چسباند و روی موهایم را عمیق و پراحساس بوسید.
    -دلم واسه اون دختر شر و لجباز تنگ میشه! 
    اخمالود نگاهش کردم.
    -این دختر رو دوست نداری؟
    -نه نه، اتفاقا... عاشقِ این دخترم...
    چانه‌ام را در دست گرفت و سرم را بالا گرفت. چشمانش را بست و سرش را نزدیک‌تر آورد که پلک‌های من هم روی هم افتادند. آب دهانم را فرو بردم و منتظر حس گرمیِ لبانش شدم که ....
    ضربه ای به پیشانیم خورد و پشت بندش صدای خنده اش بلند شد و گفت:
    _آخ آخ آخ گفتم که شیطونی نکن. من باید این نقشه رو فردا تحویل بدم.
    زودرنج شده بودم. سرم را پایین انداختم و لب برچیدم. مطمئن بودم همین حالا چشمانم لبریز می‌شود.
    از روی میز پایین پریدم که مچ دستم اسیر دست مردانه‌اش شد و گفت:
    _کجا ماهی؟!
    قدمی به عقب برداشتم که همراهم آمد و با انگشت اشاره فشاری به چانه‌ام آورد و به سمت بالا کشید. نگاهش که به چشمان پر آبم افتاد، اخم کرد و گفت:
    _گریه ماهی!؟ 
    با لبان لرزان گفتم:
    _می دونم دیگه مثل سابق واست جذاب نیستم ولی دیگه هیچ وقت اینجوری پسم نزن.
    با خشم دستم را کشید که به آغوشش کوبیده شدم و نفسم از عطر تنش هوا گرفت و صدای تپش قلبش آرامم کرد و زیر گوشم غرید:
    _می‌شنوی چجوری می‌کوبه... داره خودشو به در و دیوار می کوبه که چند دقیقه بیشتر تو بغلم باشی، بعد تو چی میگی واسه خودت؟... تو که می دونی با چشیدن طعم این آلبالوها از خود بیخود میشم.
    ادامه نداد و با همان خشم به سمت لبانم یورش کرد. چند قدم عقب رفتم که صدای ریختن وسایل روی میز آمد. نفسی گرفتم و ناله وار گفتم:
    _حسام نقشه ها!
    ولی دوباره صدایم خفه شد و غرق شدم در آبی خروشان چشمانش‌.

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    متن سوم

    نگاهم را به کهکشان بی انتهای چشمانش دوختم،او هم در مات سیاره سیاه چشمانم شد.

    دستش را روی بازوی برهنه م کشید،اندکی لرز تنم را در برگرفت.

    -چیه جوجه؟مرد به این خوش هیکلی ندیدی؟

    گوشه لبم را به دندان میگیرم و سعی میکنم لبخندم را کنترل کنم،هر چند در دل به این حرفش اعتراف می کنم اما میدانم به زبان اوردنش او را خودشیفته تر از این خواهد کرد.

    ضربه ارامی به پیشانی م می زند

    -کجا غرق شدی ؟

    اخم کمرنگی می کنم

    -چقدر تو خود شیفته ای!گی گفته تو خوش هیکلی؟

    چشمانش را ریز می کند و خیره می شود به چشمانم

    -نه مثل اینکه باید نشونت بدم 

    گنگ به او خیره می شوم،اندامش را تکانی میدهد و بدنم را قفل می کند،نفس در سینه م حبس می شود.

    -ای ای خفه شدم

    دستم را روی سینه برهنه و ستبرش می گذارم و سعی دارم تا او را دور کنم.

    لبخند زیبایی می زند.تمام حواسم معطوف وجود او می شود،حتی تنگی نفس و وزن زیادش هم از یاد می برم.شیطنت نگاهش وجودم را گرم می کند.دستش را با محبت روی صورتم می کشد و خدا می داند نوازشش چگونه ارامن می کند،چشمانم ناخوداگاه بسته می شوند و صدای گرمش گوشم را نوازش می کند.

    -من قربون این خجالتت بشم که بعد از دو سال هنوز هم از بین نرفته،قربون اون سیاره های سیاهت بشم که حالا خاموش شده

    لبخندم کش می اید

    -میخوام یه اعترافی کنم

    -هوووم میشنوم جوجه عزیزم

    این لفظ هایش اخر مرا به دیووانگی می کشاند.

    -من دیوونه اون کهکشانی م که تو چشمات زندگی می کنه،خورشیدی که به زندگیم گرما میده مرد مهربون من

    همین که چشمهایم را می گشایم،لبهایش اتشم می زند و گرمای وجودش،وجودم را گرم می کند.باز هم شب گرم دیگری را در اتش وجودش به صبح می رسانم.

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده