رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

    بنام خدا

     

    (نوشتن متن طبق همه متن ها هیچ ضرورتی ندارد و فقط ارائه یکی از آن‌ها الزامیست.)

    مرحله دوم - متن اول

    (نگاهم را بالا آوردم و نگاهش کردم.
    -جانم؟
    ابروهایش را پرخواهش بالا داد.
    -داری حواسمو پرت می‌کنی!
    ریز و بی‌صدا خندیدم که دستانش مُهر داغی شدند و روی کمرم نشستند. مرا به خودش چسباند و روی موهایم را عمیق و پراحساس بوسید.
    -دلم واسه اون دختر شر و لجباز تنگ میشه! 
    اخمالود نگاهش کردم.
    -این دختر رو دوست نداری؟
    -نه نه، اتفاقا... عاشقِ این دخترم...
    چانه‌ام را در دست گرفت و سرم را بالا گرفت. چشمانش را بست و سرش را نزدیک‌تر آورد که پلک‌های من هم روی هم افتادند. آب دهانم را فرو بردم و منتظر حس گرمیِ لبانش شدم که...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    ------------------------------------------------------------------

     

    مرحله دوم - متن دوم

    (کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه بلندی کشیدم. خواستم بچرخم تا بلند شوم که دستی روی شکمم قفل شد و جلویم را گرفت. در همان عالم خواب و بیداری، لبخندی ناخواسته روی لبانم نشست. نفس عمیقی گرفتم و لای پلک گشودم. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. چشمانش بسته بود اما معلوم بود هوشیار است. سرم را جلوتر، نزدیک صورتش بردم و آهسته زمزمه کردم:
    -صبح شده... نمی‌خوای بیدار بشی؟
    ابروهای درهمش کمی باز شد و هورشیار، نفس عمیقی گرفت. آرام چشمان پف کرده‌اش را باز کرد و نگاهش را روی صورتم چرخاند. قیافه‌اش به قدری بامزه و خواستنی شده بود که دلم می‌خواست همان‌جا بچلانمش! به افکار خبیث خودم لبخندی زدم و خواستم فاصله بگیرم که خندید و قفل دستانش را محکم‌تر کرد.
    -کجا خانوم؟
    شانه بالا انداختم و مثل خودش خندیدم.
    -پاشیم بریم به کار و زندگی‌مون برسیم دیگه... حس نمی‌کنی امروز زیادی خوابیدی؟
    سرش را پایین برد و زیر گردنم را عمیق بویید که بار چشمانم سر شدت شعف و لذت بسته شدند...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

    ------------------------------------------------------------------

     

    مرحله دوم - متن سوم

    (درحالی‌که سعی می‌کردم خنده‌ام را قورت دهم، آهسته پرسیدم:
    -تو خسته نبودی؟
    حرکات نوازش‌گونه و دورانی انگشتان مردانه‌اش روی پوست برهنه شکمم، باز پلک‌هایم را روی هم انداخت. 
    -نه، من کِی گفتم خسته‌ام؟
    لبخندی پرعشق به شیطنت صدایش زدم. قفل دستانش از روی شکمم را باز کردم و کمی از او فاصله گرفتم. به‌طرفش چرخیدم و دستانم را پشتِ گردنش گره زدم. زل زدم در آن عسلی‌هایی که درخشش‌اش، امشب از شبانِ گذشته هم بیشتر به چشم می‌آمد و... با دقت نگاهش کردم که لبخند مهربانی به رویم زد.
    -چی شده؟
    -چشم‌هات... یه‌جورِ خاصی می‌درخشن.
    تای ابرویش را بالا فرستاد.
    -خب... حالا این خوبه یا بد؟
    لب برچیدم.
    -خیلی... خوشگلن!
    لبش را به زیر دندان کشید تا لبخندش کش نیاید. موهای روی پیشانی‌ام را به پشتِ گوشم فرستاد و پیشانی‌ام را بوسید.
    بوسه آرام و پرلذتش، مرا باز غرقِ خوشی و دوست داشتن کرد. نفس حبس شده‌ام را رها کردم و...)

    ادامه این متن را طبق تخیل و برداشت خود در کادر پایین نوشته و ارسال کنید. نوشتنِ داستان بالا در متنِ خودتان ضرورتی ندارد.

     

     

    موفق باشید.

    ویرایش شده در توسط کیمیا ذبیحی

    • پسندیدم 6


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده



    ادامه متن اول 

    به جای حس لب هایش دستانش نوازش گرانه راهشان را پیش گرفتند نفس های داغش پوست صورتم را می سوزاند چشم هایم را به سختی باز کردم آمده بودم او را وسوسه کنم اما خودم زودتر وا دادم... 

    پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند لبهایش زمزمه وار به حرکت در آمد

    _ هواسمو پرت می کنی نمی تونم تمرکز کنم رو کارم... 

    نگاهم روی چهره اش چرخید مثل خودش زمزمه کردم :

    _ مگه من چی کار می کنم؟ 

    _ دلبری می کنی خانومم 

    _ یعنی هنوزم برات همونم؟؟؟ 

    سرش را به مو هایم نزدیک کرد دم عمیقی گرفت و گفت :

    _ تو هر طور که باشی  برای من همون دختری هستی که دلم رو برد کم سختی نکشیدم برای داشتنت 

    لبخندی رو لب هایم نشست تو دلم طوفانی به پا بود تپش های بی امان قلبم میخواست رسوا ترم کند چشم بستم و زیر گلویش را بوسیدم 

    دستانش محکم تر تنم را در بر گرفت اینبار باران ب*و*س*ه هایش روی صورتم نشست .... ب*و*س*ه هایش نوازش هایش هایش مثل همان روزهای اول برایم خاص بود قلبم را بی قرار می کند و من عاشقی کردن کنار این مرد را دیوانه وار دوست دارم... 

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    فاطمه کرمانی

    ارسال شده در

    متن اول
     
    در اتاق فرزاد باز شد و شخصی، باپرهنه پرید وسط خلوتمان. همین که آمدم از تنها مَرد زندگیم فاصله بگیرم؛ پای چپم به آن یکی پایم گره خورد و با ستون فقرات روی سرامیک‌های سردِ خاکستری رنگ فرود آمدم. آهی کشیدم و زیر موهای چتری‌ام را که شلخته‌وار روی پیشانیم پخش شده بود، فوت کردم که باعث شد به پرواز دربیایند. خود احمقش بود. نگاهش از پشت آن عینک ری بن بزرگش بین من و فرزاد می‌چرخید و با انگشتانش سرش را خرچ خرچ می‌خاراند. بلند داد زدم:
    - داداش؟! این چه وضع تو اومدنه؟ تو هنوز بعد از ۲۵ سال زندگی روی این کره‌ی خاکی هنوز نفهمیدی وقتی می‌خوای بری تو اتاق رئیست باید در بزنی؟
    فرزاد پقی زد زیر خنده و در حینی که دست چپش را برای کمک به سمتم دراز می‌کرد گفت:
    - حالا نمی‌خواد گازش بگیری عزیزم! غلط کرد!
    هم‌زمان من و رهام به حرف آمدیم:
    من: مگه سگم که گاز بگیرم!
    رهام: از جانب خودت حرف بزن داماد! غلط یعنی وسط شرکت اونم تو روز روشن لاو بترکونی!
    خنده‌ی فرزاد بیشتر شد. بالاخره دستش را از بالا قاپیدم و وزنم را روی زانوانم دردناکم انداختم تا از جا بلند شوم! اما نیم خیز شدن همانا، گیر کردن مانتوی بلندم زیر کفش‌های پاشنه ده سانتیم همانا! این بار فقط من روی زمین پخش نشدم! فرزاد هم با 84 کیلو وزن با چنان شدتی روی بدنم فرود آمد که مانند جوجه‌ای که زیر پا له شده؛ فقط توانستم جیغ کوچکی از پرده‌ی دیافراگمم بیرون بدهم. احساس می‌کردم دنده‌هایم ترک برداشته از بس درد مانند ماشینی در جاده چالوس جای جای آن را درگیر می‌کرد!
    رهام چنان قهقهه‌ای از دهانش بیرون پرتاب کرد که سر هر دویمان به سمتش چرخید. روی زانو خم شده بود و در حالی که دلش را چسبیده بود؛ عربده می‌زد جای خنده! هر از چند گاهی نگاه خیسش را به سمتمان می‌کشید و با انگشت به ما دو نفر که گیج و منگ روی زمین افتاده بودیم اشاره می‌کرد و خنده‌هایش اوج می‌گرفتند.
    - وای... چه صحنه‌ی نا.. بی!
    غیر از خنده این بار دیگر به سرفه افتاده بود که داد من و فرزاد به هوا خواست:
    - خفه شو!
    رهام لب‌هایش را فشار داد و با سرفه‌های بی قانونی خنده‌ی مسخره‌اش را به پایان رساند. فرزاد دستش را روی سنگ کنار پهلویم ستون کرد و از جا بلند شد. بعد هم من را از جا بلند کرد. در همان حین زیر گوشم با گرمای عجیبی پچ پچ کرد:
    - حیف که داداشت اینجاست! وگرنه...
    بلند داد زدم:
    - بی‌حیا!
    و ناجوان‌ مردانه با نوک کفش به قوزک پایش کوبیدم.
     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ادامه متن اول

    که تقه ای به در خورد وتا ما بخواهیم بخودمان بجنبیم یک دفعه در اتاق باز شد و مادرجون بدون معطلی وارد اتاق شد.از خجالت سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم هیچ کدام فکرش را هم نمیکردیم توی اتاق کار شهاب کار به اینجا برسد و مادرجون  ما را تو این وضعیت ببینهدمادر جون که برعکس ما خیلی خونسرد بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چشم چرخاند و با آن صدای نازک و دلنشینش گفت:ای وای عزیزهای دلم ببخشید من هنوز عادت نکردم به اینکه شهاب تازه عقد کرده و دیگه هیچ جای این خونه تنها نیست.

    ما انگار از شوک زیاد زبانمان بند امده بود چیزی نگفتیم که خودش باز ادامه داد:بیا عروس خوشکلم این میوه هارا ببر با شوهرت بخورید.

    وای خدا از این بدتر نمی شد اون از اون صحنه ای که مارا در حال بوسیدن دید این هم از حالا که انتظار داره من بلند شم و تو چشماش نگاه کنم و آن سبد میوه کذایی را که باعث رسوایی ما شد را از دستش بگیرم.به وضوح صدای قلبم به گوش می رسید از استرس و خجالت زیاد داشتم تا مرز سکته می رفتم دوست داشتم زودتر مادرجون میوه ها را بگذارد و برود

    مادرجون که دید چیزی نمیگویم گفت:دخترجون از من خجالت میکشی من دیگه از این به بعد مثل مادر خودت هستم پسرم شوهرت میخواهی ببوسش، میخواهی بغلش کن هیچ اشکالی ندارد با من رودبایستی نکن عزیزم.

    یا من خیلی ضایع رفتار کردم  یا مادر جون خیلی تیز بین بود.زیر زیرکی به شهاب اشاره کردم که خودت یه چیزی بگو که بلاخره شهاب بلند شد و با لبخند رو به مادرش گفت:مامانی زنم را اذیت نکنفعلا زود براش بخواد عادت کنه به این چیزها بهش یک کم زمان بده.بابت میوه هایی هم که آوردی ممنون.

    _خواهش میکنم عزیزم باشه نوش جانتان.

    و از اتاق بیرون رفت من تمام مدت تو این فکر بودم که چرا شهاب این میز لعنتی را دقیقا رو به روی در اتاق گذاشته این همه جا ،اتاق به این بزرگی فقط میخواست من را خجالت زده کند.

    به سمتم آمد دستم را در دست گرفت و از پشت میز بلند کرد تا دستم رو گرفت انگاری که نطقم باز شد شروع کردم به بد و بیراه گفتن به آقای خان

    که چرا تا بهش اشاره نکردم هیچ اقدامی واسه نجات من از آن وضعیت نکرد

    شهاب همینجور که دستم را گرفته بود به سمت کاناپه رو به روی پنجره که منظره باغ پشت خانه را به نمایش می گذاشت برد و با هم روی کاناپه جا خوش کردیم دستانم را در دستانش فشرد و با لحن آرام و سرشار عشقش گقت:قربون خانم خجالتی خودم بروم تا قبل از امروز هیچ وقت ندیده بودم اینطور خجالتی باشی

    _من هم هیچ وقت تو عمرم انقدر خجالت نکشیدم که امروز جلو مادرت کشیدم چه افتضاحی شد شهاب ابرویم رفت دیگر نمیتوانم در چشم های مادرت نگاه کنم 

    _اصلا میدونی چیه شادی؟ به نظرم باید دکور این اتاق را عوض کنم.

    به وضوح دیدم که می خواهد بحث را عوض کند تا حال مرا عوض کند من هم بیش از این جایز ندانستم ادامه دار بشود بنابراین لبخندی تحویل چشمای مهربانش دادم و دستاهای مردانه اش را به ارامی فشردم.

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    متن اول

    منتظر گرمی لباش روی لبان بودم کم کم داشت بهم نزدیک میشد و مستم میکرد ک یهو وای خدا بازم اون صحنه اون اتفاق اون روز لعنتی نکنه...نکنه این بارم مث اینبار بشه نکنه....خدای بزرگ کمکم کن تموم صحنه های اون شب لنتی جلوی چشمام می‌رقصیدن ن نفس اون شب دیگه تکرار نمیشه آروم باش اما...اما اگه بشه چی ازش فاصله گرفتم با تعجب نگام میکرد حلقه اشک جلوی دیدمو گرفته بود دستشو ب طرفم دراز کرد دسوت داشتم دستشو بگیرم اما صحنه های اون شب جیغایی ک میکشیدم التماسایی ک میکردم خنده های شیطانی سیاوش ن نمیتونم ادا بدم دوسش دارم اما هیچ وقت نمیتونم اون اتافاقو هضم کنم نمیتونم فراموش کنم اگه باز اعتماد کنم و اون اتفاقا باز سرم بیاد چیکار‌کنم من خستم تنهام اشفتم و خیلی عاشق عشقی دارم ک نمیتونم ادامه بدم حالا...حالا چی میشه این عشق رو توی دلم حبس کنم یا اعتمادی دوباره اعتمادی ک یا زندگیمو از تو میسازه یا نابودش می‌کنه تصمیمو گرفتم اره همینه درسته تصمیم من این بود ک.....

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ادامه ی متن سوم

     

    با صدایی که به شدت می لرزید گفتم:
    _ کاش زودتر عروسیمون سر بگیره و بریم سر خونه و زندگیمون.
    چشم های چون جام پر از عسلش را به سقف اتاق دوخت، کاش چیزی نمی گفتم تا این خوشی کوتاهمان تلخ نمی شد. بعد از دمی عمیق گفت:
    _ می دونی که؟ دارم تمام تلاشم رو می کنم، اما انگار هر چی بیشتر تلاش می کنم کمتر به نتیجه می رسم.
    دلم به درد آمد، کاش وضع مالی خانواده هایمان کمی بهتر بود تا این طور دوری از هم را تجربه نمی کردیم! پدرهایمان کارگر یک شرکت ریسندگی بودند و مادرهایمان زنانی خانه دار که تا جان داشتند، می روفتند و می سابیدند که شاید کمی از ظاهر کهنه و از مد افتاده ی زندگی را پنهان کنند.
    وقتی که من را غرق در افکارم دید، حلقه ی دستانش را محکم تر کرد و بیشتر از قبل من را به خودش فشرد.
    _ حالا نمی خواد تو به این چیزها فکر کنی، نگرانی ها مال منه تو فقط باید بخندی. 
    با دست های زبر شده از کار زیاد و سختش، شروع به قلقک دادنم کرد و من هم قاه قاه خندیدم. قلقلکی نبودم! به هوای مرد زندگی ام آن طور بی پروا قهقه زدم تا خیال نکند عرضه ی حمایتم را ندارد. خندیدم، آن قدر واقعی که اشک از چشمانم جاری شد. خودم را ضعیف و نیازمند توجه نشان دادم تا، تک مرد زندگیَم احساس توانمندی کند و غرور مردانه اش جریحه دار نشود.

     

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    نگاهم را بالا آوردم و نگاهش کردم.
    -جانم؟
    ابروهایش را پرخواهش بالا داد.
    -داری حواسمو پرت می‌کنی!
    ریز و بی‌صدا خندیدم که دستانش مُهر داغی شدند و روی کمرم نشستند. مرا به خودش چسباند و روی موهایم را عمیق و پراحساس بوسید.
    -دلم واسه اون دختر شر و لجباز تنگ میشه! 
    اخمالود نگاهش کردم.
    -این دختر رو دوست نداری؟
    -نه نه، اتفاقا... عاشقِ این دخترم...
    چانه‌ام را در دست گرفت و سرم را بالا گرفت. چشمانش را بست و سرش را نزدیک‌تر آورد که پلک‌های من هم روی هم افتادند. آب دهانم را فرو بردم و منتظر حس گرمیِ لبانش شدم که...)

    با فکری که از سرم گذشت سرم را عقب کشیدم و با کف دستانم روی سینه ی ستبرش او را کمی به عقب تر راندم.
     نگاه گرمم رو از او گرفتم و با چانه ای که از فرط استرس، هیجان و شور عشق می‌لرزید گفتم:
    _ می‌ترسم!
    به طور ناگهانی دستم را کشید و به آغوش داغش پرت شدم. سرم را به سینه ی ستبرش چسباندم و عطر تلخش را به مشام‌ کشیدم. چشم‌هایم را بستم و صدای آرام بخشش در سرم پیچید:
    _ از چی می ترسی عمرِ من؟ 
    بغض سنگینم را قورت دادم و با لحن آرامی گفتم:
    _اگه یه جایی، یه روزی به خاطر این فاصله، آدم جدیدی به زندگیت بیاد چی؟ 
    اگه این آدم باعث جدایی من و تو بشه چی؟ 

    دست داغش را  نوازشگرانه روی موهای بلند و مشکیم گذاشت و من را بیشتر از قبل به خودش چسباند:
    _من تو رو با تمومِ دنیا، حتی یه ثانیه عوض نمی کنم، من آرامشم رو، عشق پاکم رو مدیون دخترِ چشم مینیاتوریم که الان توی آغوش منه و من مالکشم،  من میم مالکیت توام (ماهور)! 
     توام عمر و جون منی می فهمی؟

    صدای موج خشمگین دریا باعث جدا شدن از خاطراتم شد.

    هنوز هم صدایش داخل سرم‌ اِکو می شد، کاش همه چیز به همان پاکی و زیبایی باقی می ماند، رویاهای دست نیافتنی مهراد و رفتنش به کشوری که همیشه در رویاهایش بود دلیل اصلی این فاصله بود.
    هنوز بوی عطر تلخش در مشامم می پیچد، هنوز هم با لمس پلاکی که با میم مالکیت( مهراد) بر‌ روی قلبم جا خوش کرده است، قلبم به تپش می افتد، هنوز هم با دیدن عکس های دونفره امان به عالم خواب و رویا می روم.

    آن روز شوم با وجود تمام عاشقانه هایمان، آخرین روز دیدار من و مهراد بود.
    آخرین روز ب*و*س*ه های عاشقانه ای به شیرینی عسل، آغوشی به آرامش دریا، 
    آخرین زمزمه های شاعرانه!
     بعد از رفتنش من ماندم و دنیایی از خاطرات شیرین! با رفتن مردی که تمام زندگیم بود و تمام اولین ها را با او تجربه کردم شکستم. و از من جز مجسمه ای سنگی چیزی باقی نماند،  ماهوری که فقط نفس می کشد و لذتی از زنده بودنش نمی بَرَد.

    مهراد رفت و حسرت صدایش تا ابد بر دلم ماند، با تمام پیگیری های شبانه روزی ام اثری از او ندیدم و حسرت دیدنش را بر دلم گذاشت.

    با صدای عصبانی ( نارین) عکس مهراد را زیر بالشم پنهان کردم و با باز شدن ناگهانی در، چهره ای عصبانی به خودم گرفتم و با لحنی تهاجمی گفتم:
    _هزار بار گفتم بدون اجازه در اتاقِ منو باز نکن!

    ابرویی بالا انداخت و متفکر گفت:
    _خیر سرمون بعد از سال ها اومدیم شمال! دو روزه چسبیدی به این اتاق داری این سفر رو  به کام ما تلخ می کنی. آماده شو با هم بریم یه بادی  به کله ات بخوره! اون قدر توی خاطرات قدیمیت گم شدی که حسابی خانواده ات رو بوسیدی گذاشتی رو  طاقچه!!

    به لحن بامزه اش خندیدم. و با دیدن خودم توی آینه ی اتاقم با دیدن صورت رنگ‌ و رو پریده و لاغرم  هاله ی غم صورتم را پوشاند.
    لب های بی رنگ و روی کوچکم، چشم های مشکیِ بی روحم هیچ شباهتی با ماهور (سه سال) پیش نداشت. ماهوری که به دختر چشم مینیاتوریِ مهرادش معروف بود.

    با دیدن عصبانیت نارین مانتوی پانچ سفید و شال لیموییم را روی سرم انداختم و خرمن گندم زار موهای مشکی بلندم را آزادانه روی سر شانه ام رها کردم.

    بعد از نیم‌ ساعت راه به بازارچه ی محلی شلوغی رسیدیم.
    دیدن مردم با لباس های محلی و لهجه های محلی توجهم را تا حدودی جلب کرده بود.
    بعد از یک ساعت پیاده روی با دست هایی پر از کیسه های خرید به ماشین‌ نزدیک شدیم ‌و با صدای سوت بلند نارین توجهم به ماشین مدل بالایی جلب شد.
    ماشین مشکی رنگ و مدل بالایی که همیشه در میان آرزوهای مهراد موج می‌زد.
    آه عمیقی کشیدم و با گذاشتن کیسه های خرید داخل صندوق با مشت های نارین به خودم اومدم. با عصبانیت به سمتش چرخیدم و با بی حوصلگی گفتم:
    _ چته؟ دستم درد گرفت!

    و با دیدن چهره ی بهت زده ی نارین نگاهم را به سمت جایی که او را مبهوت کرده بود سوق دادم. 
    صحنه ی رو به روی من غیرقابل باور تر از‌ آن بود که بعد از چند دقیقه بهت زدگی به خودم مسلط شوم.
    مهراد بود. با موهایی بلند تر و عینک گرانقیمتش روی خرمن موهای بورش، هیکلی به مراتب پُرتر و کت جذبی که بازوهای خوش تراشش را به نمایش گذاشته بود.
    جرو بحث عمیقش با زن نسبتا جوانی با موهای بلوند و آرایش غلیظی که کنارش بود او را آن قدر سرگرم کرده بود  که متوجه نگاه سنگین من نبود.
    اشک هایی به زیبایی مروارید بر روی گونه های استخوانیم جاری بود.
    با قدم های نارین به سمت مردی که روزی دین و دنیای من بود بازوهایش را گرفتم و با صدایی ضعیف گفتم:
    _ نرو! 
    با کشیدن شدن دستش میان دست های ضعیفم با صدای نسبتا بلندی گفت:
    _ چرا نرم؟ بالاخره بعد از سه سال اونم این جا، توی این شهر اونم بغل یه عفریته، با سرو وضع جدید باید دلیل داشته باشه نه؟ 

    تمام وجودم مسخ شده ی مهراد بود و با برگشتنش و دیدن نگاه محو و سنگین من نگاه حیرت زده اش  را به من دوخت و بعد از چند ثانیه با چین خوردن پیشانیش و قدم هایی که به

    سمت من بر می داشت با تمام سرعتی که از خودم سراغ داشتم با دیدن ماشینی که به سمتم می آمد دستم را بلند کردم و در مقابل چشم های متعجب نارین و مهراد داخل ماشین نشستم و از اون جا دور شدم.

    بغض سنگینی به گلویم چنگ می زد، هق هق بی امانم فضای ماشین را پر کرده بود. با وجود اتفاقات امروز جواب دنیایی از  سوال های بی پاسخم را گرفتم.
    دیدن مهراد با سر و وضع جدید و دیدن زنی که دوشادوش او بود نشان دهنده تمام اتفاقات و دلیل طرد کردن ناگهانی من توسط او بود.
    شاید حکمت دیدن نامردیه، مردی که شبانه روز با رویاهایم شریک بود این بود که  به خودم فرصت جدیدی هدیه کنم و خاطرات کهنه را دور بریزم.
     با پاک‌ کردن اشک های روی گونه ی خیسم به  آینده ای که مدت ها به رویم چشمک  می زد لبخند زدم.

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    سلام عزیزم من با اکانت دیگه ام مرحله ی اول رو فرستادم و قبول شدم. ولی متاسفانه مرحله ی دوم رو سهوا با اکانت دیگه ام فرستادم الان چیکار کنم؟

    jafarisahar092

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در 12 دقیقه قبل، saharjafari167 گفته است :

    سلام عزیزم من با اکانت دیگه ام مرحله ی اول رو فرستادم و قبول شدم. ولی متاسفانه مرحله ی دوم رو سهوا با اکانت دیگه ام فرستادم الان چیکار کنم؟

    jafarisahar092

    سلام شما باید فقط با یک اکانت فعالیت کنید

    مراحل سوم و چهارمتون هم ارسال کنید تا نتیجه قرار داده بشه

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    nilo

    ارسال شده در (ویرایش شده)

    به نام خدا 

    ادامه متن دوم : 

    دستش را که نوازش وار و آرام بر طرقوه ام حرکت داد تمام هوش و حواسم زایل شد . این حجم از عاشق و دوست داشتن چنان دلچسب بود که دلم با هر ابراز محبت اش چون زلزله ای هفت ریشتری میلرزید و فرو می ریخت . زمزمه " کار و زندگی من اینجاست ، کجا برم آخه "اش در گوشم طنین انداخت. زندگی اش بودم . زندگی مردی که برای وصال با او خون دلها چشیده و زخم زبان ها شنیده بودم . می ارزید . تمام آن غصه ها ، حتی به یک ثانیه از این لحظات می ارزید . گرمی لبانش که بر نبض مچ دست راستم نشست چشم گشودم و خیره خیره نگاهش کردم . چشمانش ، همین چشمانش جاذبه ای داشت که مرا به سوی خودش کشید. نفس گرم پخش شده اش در صورتم ، پر از بوی خوش اکالیپتوسی بود که در ربودن دل من نقش مهمی داشت . خنده ام میگیرد از آن کل کل های که در عین داشتن جدل ، عشقی زیر پوستی در آن موج میزد . نگاهش منتظر است و من مثل هر روز "دوستت دارمی " را زمزمه میکنم که با دیروز و روزهای قبل متفاوت است جدید . اصلا عشق همین است ، درست به خوش رنگی چشمان تو . ب*و*س*ه اش اینبار به سوی سر انگشتانم روانه میرود . تمام روحم پر از آرامشی می شود که به حضورش مدیونم . همین جمله را ساده و بی تکلف زیر گوشش زمزمه میکنم و میشنوم

    - هرگز خودتو به من مدیون ندون ، چون اگه قراره کسی به کسی مدیون باشه اون منم نه تو .

    ویرایش شده در توسط nilo

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ادامه متن اول


    دست های کوچکم را به دست های گرمش رساندم و زیرلب نجوا کردم - آنقدر در دیوانه کردن من تبحر داری که مرا با چند جمله از خود بی خود میکنی،شاید اگر هر وقت دیگری بود درو آغوشت میماندم ولی می دانی که امروز آخرین روز دادگاه هست و من نمی خواهم بیش از این مست حرف هایت شوم          با این حرف هایم تکانی به خود داد ولی قفل دست هایش را باز نکرد و  من از این همه لجباز بودنش لبخند زدم سرش را در گودی گردنم فرو برد لب های داغش را به پوست گردنم رساند و به آرامی ب*و*س*ه زد و این دل بی جنبه من را برای هزارمین بار لرزاند ولی اینگونه که نمیشد کاری از پیش برد باید از تله دستاتش فرار کنم تا دادگاه   رای منفی بر موکل من صادر نکند پس با صدایی که نهایت عشوه در آن به کار برده بود اسمش را صدا زدم ولی جوابی نداد باز هم صدایش زدم - فرهاد.......عزیزم........می دونی که چقدر دوستت دارم و چقدر برام با ارزشی ولی تو که نمی خواهی زحمت هایی که در این مدت برای رسیدن به پروانه وکالتم کشیده ام با شکست در اولین پرونده ام از بین برود.....!؟       باز هم جوابی نداد ولی میدانستم اگر ادامه بدهم کم می آورد و خودش را کنار میکشد پس ادامه دادم    

         - و خب تو بهتر از هر کس دیگه ای میدونی که چقدر برای رسیدن به پروانه وکالتم تلاش کردم،چه شب ها که از زور درس بی خوابی کشیدم و سختی هایش را با جون و دل خریدم پس.....       با باز شدن دست هایش از دورم دست از حرف زدن برداشتم و به صورتش بی نقصش چشم دوختم ولی در کمال حیرت باز هم بر روی من خیمه زد با دست هایش صورتم را قاب گرفت       - میدونی که بدت را نمی خواهم و نمی خواهم که تلاش هایت بی نتیجه باشد و با گفت این حرفش لب هایش را به پیشانی ام چسباند و قلب من را مملو از لذت کرد لبخند دلربای همیشگی اش را زد و از من جداشد

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده