رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

    بنام خدا

     

    شرکت در همه مراحلِ آزمون چهارم ضروریست

     

    1. قسمتی از نوشته (رمان) خود را ارائه دهید. (20-40خط)

    2. متنی بنویسید که مونولوگ‌های آن ادبی، و دیالوگ‌های محاوره داشته باشد.

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: کاری داری انجام بدم؟ مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم. -خواستگاریِ کی؟ - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.- چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. - منظورت چیه؟ مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    4. راویِ متن بالا را به سوم شخص تبدیل کنید.

     

    موفق باشید.

    • پسندیدم 5


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    بخشی از رمان 

    با نام رج به رج عشق 

    مقدمه

     

    عمر ثانیه به ثانیه می گذرد سرعتش چنان زیاد است که جای هیچ مکثی برایت نمی گذارد

    مکث که کنی لحظه ها و فرصت هایت را از دست می دهی

    فکر کن ....

    چه زیباست لحظه هایی که فارغ از تمام دلتنگی ها و روزمرگی هایت در خیابان های شهر قدم  بزنی ...

    از لبخند مردم آرامش بگیری ...

    حس های خوب به قلبت هجوم می آورند ....

    در این زمان است که خالقت را برای لطف های بی کرانش سپاس می گویی ....

    اما امان از وقتی که از دست غم هایت به مرز جنون میرسی ، به تمام کائنات پناه می بری شاید بتوانی اندکی از سرعت این چرخ گردان زندگی کم کنی ، یا نه اصلا زمان را به عقب برگردانی ، خاطراتت را خوب و بد کنی نمی شود که نمی شود .

    پس بدان هر چقدر هم که روزگارت سخت بگذرد تو سازنده لحظه های نابت هستی ...

    تو میتوانی سرمای بی دلیل را با گرمای عشقت بدرقه کنی ...

    تو آغازگر آرامش خواهی بود ...

    به گذر عمر فکر نکن...

    لحظه ها را دریاب و زندگی را به خاطر آنچه دست تو نیست تعطیل نکن ....

    قدم به قدم حرکت کن در تعقیب ثانیه ها باش تا سرنوشت را آنطور که دوست داری رقم بزنی....

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    فصل 1

    مقابل آیینه بخار گرفته حمام ایستادم دستی به آن کشیدم دو چشم سرخ از اشک همان چیزی بود که اکثر اوقات درون آیینه به تماشایش می پردازم و در خاطراتم سفر میکنم .

    خسته از این همه فکر کردن و اشک بی پایان چشم بستم و دوباره زیر دوش ایستادم تا سریعتر از این شکنجه گاه خلاص شوم  .

    گره حوله تن پوشم را که محکم کردم به آشپز خانه رفتم زیر کتری را روشن کرده و قوری کوچک و زیبایم را روی آن گذاشتم در این خانه کسی رفت و آمد نداشت که نیاز به قوری بزرگ تری باشد ، البته خودم اینطور خواستم توان رو به رو شدن با آدم های گذشته را ندارم . به اتاقم رفتم بی حوصله لباسی انتخاب کرده و پوشیدم ، شانه ای به مو های نم دارم زدم تا گره نخورد و به حال برگشتم رو به روی تلویزیون نشستم هر چه کانال ها را بالا و پایین کردم برنامه ای توجه ام را جلب نکرد خاموشش کردم و به صفحه سیاه چشم دوختم ، این جمعه هم از آن روزهایی بود که مدام چشم به ساعت دارم تا تمام شود روشنایی روز و چشمک ستاره ها اعلام حکومت ماه باشد .  صدای قل قل کتری که سکوت خفه کننده را شکست به آشپزخانه رفتم لیوانی چای برای خود ریختم و ظرف نقل های هلی ام را برداشتم در مسیر یکی از کوسن های مبل را روی قالیچه سنتی مقابل شومینه انداختم ، سینی را روی زمین گذاشتم و نشستم و به دیوار تکیه زدم پاهایم را جمع کردم نگاهی به خانه کوچکم انداختم ، خانه ای که تنهایی در آن بی داد می کرد . نقلی به دهن گذاشتم همراه با طعم خوبش افکارم بدون این که اجازه بدم به گذشته ها پر می کشد به روز های پر اشتباهم ....

    چه روز هایی را پشت سر گذاشتم با وجود اینکه پذیرفتم مقصرم اما تاوانی که دادم خیلی سنگین بود ، خیلی زیاد برای منی که ذاتأ آرام بودم .

    من فرزند دوم خانواده هدایت پدرم عباس هدایت  یک نظامی بازنشسته ، فردی خشک و مستبد با افکار قدیمیست . مادرم نسرین دیپلمه زنی خانه دار است البته با توجه به افکار پدرم اگر میخواست هم نمی توانست خیلی حمایتم کند ، مادرم زنی فهمیده و با درایت و کاردان است می داند در هر شرایط با هرکس و مخصوصا پدرم چطور برخورد کند ، صبر و شکیبایی اش ستودنیست هیچ وقت نفهمیدم چطور با تفکرات مرد سالارانه پدر کنار می آید و دوستش دارد . برادر بزرگم سعید 28 ساله و محبوب پدر است ، همیشه و همه جا پدرم نامش را با افتخار می برد . فوق لیسانس معماری دارد و به توصیه یکی از اساتیدش در یک شرکت معتبر مشغول است ، در همان ماه های اول دو تا از نقشه هایش به مرحله اجرا رسید هر کاری که میکرد عزیز تر از قبل میشد . هر چقدر پدرم سعید را می پرستید در بر خورد با من سخت و خشک بود هیچ گونه محبتی از جانب من دلش را نرم نمیکرد . حتی برای دانشگاه رفتن با کمک مادر با هزار التماس سعید را واسطه کردیم تا با پدر صحبت کند .

                       ................................................

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ببخشید حواسم به ادامه سوال ها نبود 

    متن  

    همچنان مشغول قدم زدن در خیابان بود گویی زمان و مکان را از یاد برده و فقط غرق در افکاریست که مانند زالو خونش را می خورد . چگونه به این نقطه از زندگی اش رسیده بود ؟ باز تصویر آن مکالمه لعنتی پیش چشمانش جان گرفت و صداهت در سرش چرخ خورد :

    _ تو به من خیانت کردی ...

    _ داری اشتباه می کنی چه خیانتی ؟

    _ انکار نکن خودم دیدمتون نه یه با نه دو بار ، بارها دیدمتون بیشتر روزایی که می گفتی کارت تو شرکت طول میکشه مقصدت خونه ی اون بود باهاش بیرون می رفتی نگو نه که 1 ماهه تمامه کارم شده تعقیب شما 

    کاش تمام اتفاقات خواب باشد بیدار شود و ببیند  همه چیز آن طوریست که قبل فهمیدن واقعیت ها بود .

                                          ........................................................................................

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: 

    _کاری داری انجام بدم؟ 

    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    _ نه، چطور؟

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 

    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 

    _ نه برو. 

    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 

    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کردم. 

    -خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم.

     - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

                                                                 ..........................................................................

    4. راویِ متن بالا را به سوم شخص تبدیل کنید.

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید: 

    _کاری داری انجام بدم؟

    مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    _ نه، چطور؟

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت :

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادر شتند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد: 

    _نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست، مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    _ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد. 

    -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خسله بوده تصور کرده خواب می‌بیند. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. 

    عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد.

     پس همان بود که مادرش به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد:

     - منظورت چیه؟

     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    او ب آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب نوشید

    او هنگام شستن ظرفها ها از من پرسید _کاری دارید ک برایتان انجام دهم؟ مادرش درحالیکه برای شام امشب در قابلمه پیاز سرخ میکرد

    گفت ن چطور

    او لیوان را سرو ته در سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه

    گفت هیچی.خواستم ی ذره دراز بکشم گفتم اگه کاری داری برات انجام بدم مادر تندتند پیاز ها را در روغن جا ب جا میکرد 

    در در 17 فروردین 1398 در 21:35، Fatemej گفته است :

    ببخشید حواسم به ادامه سوال ها نبود 

    متن  

    همچنان مشغول قدم زدن در خیابان بود گویی زمان و مکان را از یاد برده و فقط غرق در افکاریست که مانند زالو خونش را می خورد . چگونه به این نقطه از زندگی اش رسیده بود ؟ باز تصویر آن مکالمه لعنتی پیش چشمانش جان گرفت و صداهت در سرش چرخ خورد :

    _ تو به من خیانت کردی ...

    _ داری اشتباه می کنی چه خیانتی ؟

    _ انکار نکن خودم دیدمتون نه یه با نه دو بار ، بارها دیدمتون بیشتر روزایی که می گفتی کارت تو شرکت طول میکشه مقصدت خونه ی اون بود باهاش بیرون می رفتی نگو نه که 1 ماهه تمامه کارم شده تعقیب شما 

    کاش تمام اتفاقات خواب باشد بیدار شود و ببیند  همه چیز آن طوریست که قبل فهمیدن واقعیت ها بود .

                                          ........................................................................................

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: 

    _کاری داری انجام بدم؟ 

    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    _ نه، چطور؟

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 

    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 

    _ نه برو. 

    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 

    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کردم. 

    -خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم.

     - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

                                                                 ..........................................................................

    4. راویِ متن بالا را به سوم شخص تبدیل کنید.

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید: 

    _کاری داری انجام بدم؟

    مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    _ نه، چطور؟

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت :

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادر شتند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد: 

    _نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست، مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    _ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد. 

    -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خسله بوده تصور کرده خواب می‌بیند. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. 

    عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد.

     پس همان بود که مادرش به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد:

     - منظورت چیه؟

     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید.در حال شستن لیوان پرسید: 

    _کاری داری انجام بدم؟

    مادرش در حالی که برای شام داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    _ نه چطور؟!

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت :

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم

     مادر شتند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد: 

    _نه برو
    وارد اتاق شد و در را بست، مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    _ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد 

    -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خسله بوده تصور کرده خواب می‌بیند. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. 

    عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد

     پس همان بود که مادرش به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد:

     - منظورت چیه؟

     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید.در حال شستن لیوان پرسید: 

    _کاری داری انجام بدم؟

    مادرش در حالی که برای شام داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    _ نه چطور؟!

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت :

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم

     مادر شتند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد: 

    _نه برو
    وارد اتاق شد و در را بست، مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    _ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد 

    -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خسله بوده تصور کرده خواب می‌بیند. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. 

    عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد

     پس همان بود که مادرش به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد:

     - منظورت چیه؟

     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...)

    • پسندیدم 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    به نام خدا

    قسمت ابتدایی رمان

    با دمی عمیق و فشردن پلک های بسته اش به یکدیگر ، به امید فروکشیدن دلشوره نشسته در دلش صلواتی بر محمد وآل محمد فرستاد . دلش اینبار برخلاف همیشه نه تنها با صلوات های زیر لبی اش آرام نگرفت بلکه کلافگی اش بیشتر و بیشتر شد . شاید کودکانه بوده باشد اما به شدت دلش پناهنده شدن در آغوش ناهید خانم را میخواست و تسبیح شاه مقصود جادویی اش را . هنوز هم با گذر ساعتی چند ناقوس صدای فریاد گونه آقا جان در گوش اش در پیچش بود . در حین نفس عمیق دیگر جلد نفیس حافظ قرار گرفته بر میز اساتید را جا به جا کرد . مصرع آخر غزل ۳۴۸ حافظ را با خطی خوش به برگه A4  مقابل خود وارد کرده و باری دیگر از ابتدا تا انتها زمزمه کنان غزل انتخابی اش را خواند و با لبخند  نظاره گر خط نقش بسته بر کاغذ ماند . هنوز هم در پس تمرینات زیاد کلاهک آ را زیادی میکشید. خوب به یادش مانده که دقیقا پس از اعلام قبولی اش در دانشگاه  به سراغ خوشنویسی رفته و به جد این حرفه را تا کنون دنبال کرده است . آقا جان هم به شدت مشوق وی میبود . استاد خوشنویسی اش مرد بزرگی  بود . از آنهایی که نه قد بلندی داشت و نه ثروت و مکنت زبان زدی . در عوض دلی داشت به وسعت دریای خلیج همیشه فارس و شانه ای به قدرت و ستبری یک کوه . استاد جلالی که به تازگی به دلیل مشکلات و معونات زندگی پسر اش به یک سکته خفیف قلبی و لرزش دست دچار شده بود برایش بی نهایت ناگوار و غم انگیز بود . خاطرات بگو مگو های کلاس خوشنویسی برای اویی که جز آقا جان و ماه پری خانم و خاله ماهرخ اش هم صحبت دیگری نداشت ، باعث میشد کمی از دژ مستحکم پیچیده به دور وی کاسته شود .در واقع استاد جلالی به شدت در به سخن واداشتن او ماهر بود . استاد جلالی ، انتخاب خوب آقا جان بود . مرد شریفی که بازنشسته اداره آموزش و پرورش بوده و پس از فوت همسرش به خطاطی روی آورده بود . خطاطی که با تمام شیرین بودنش باز هم توانایی آنچنانی در رفع هم و غم استاد نداشت . مخصوصا که با این اتفاقات اخیر پیش آمده نداشتن میل و رغبت استاد برای قلم به دست نگرفتن خیلی هم عحیب غریب به نظر نمیرسید . هنوز چشمانش میخ آن کلاهک کشیده ی نا زیبای آ بود که صدای ملیح و پرناز خانم مستوفی حواسش را جمع پیرامون خودش کرد . 

    مونولوگ ادبی و دیالوگ محاوره ای

    به من دروغ گفته بود و چه ساده دروغ میگفت . شاید از نوشیدن یک لیوان آب خنک هم راحت تر . پوزخند میزنم . مردی که قول صداقت را داده بود چه نا زیبا عهد شکنی میکرد . بوی متعفن دروغ ها و خیانتش تمام خانه را گرفته بود . از کی دروغ میگفت ؟ چه بیهوده سر من به دوست داشتن اش گرم بود و او !! چندصباح دیگر به دنبال پنهان کاری بود ؟ عشق آدمیزاد را شیدا و کور و ساده می ساخت یا که من از ابتدا اینچنین ساده بودم ؟باید چمدان ببندم. شاید سفر کمکی به احوال این وضعیت کند . چمدان در اتاق خواب است . اتاق خوابی که محال است قدم در آن بگذارم. ساده که نیست من با دو چشم خودم خیانت همسرم را شاهد بودم . شاید بدون چمدان ، با یک کیف دستی کوچک دل به دریا بزنم . باید دل به دریا بزنم البته اگر دلی مانده باشد . صدای چرخش کلید در قفل به گوشم که رسید،دلم پناهگاهی میخواست که تا ابد در آن جا بگیرم و چشم در چشم مرد دروغگوی زندگی ام نشوم . صدای "خانمم " گفتن هایش مسبب حالت تهوع ام میشود . منی که عاشق شنیدن صدای بم و مردانه اش بودم اکنون ناشنوا شدن را از خداوند میخواستم . و ای کاش هرگز نمی دیدم تا اینچنین کاخ آرزو هایم فرو نمی پاشید . نگران منی میشود که گنگ و مات به رو به رو زل زده ام . تکانم میدهد و مرا از جهنمی که خودش ساخته بیرون میکشد . 

    - رها چته تو ؟؟؟

    رها !! ای کاش کمی مانند نامم رها میشدم از این افکار مالیخولیایی . باید میگفتم با این لحن صدایم نزد اما به زبانم قفل سکوت خورده بود . 

    - رها جان چی شده آخه ؟ ببین منو .

    نگاهش نمیکنم اما " برو از خونه " ای را زمزمه میکنم . چشمانش گرد شده به یقین . 

    - چته تو ؟ خل شدی ؟ 

    خل شدم ؟ شاید ، کسی چه میداند . چه ساده میگفت خل شده ام . 

     دیالوگ و پاراگراف بندی

    به آشپز خانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم . در حال شستن لیوان پرسیدم : 

    - کاری داری انجام بدم ؟

    مادر در حالی که برای شام ، داخل قابلمه پیاز سرخ میکرد گفت :

    - نه ، چطور ؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و ودر حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم:

    - هیچی . خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کاری داری برات انجام بدم .

    مادر تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا میکرد . 

    - نه ، برو 

    وارد اتاق شدم و در را بستم . مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید.

    - من می دونم سمیه چیکارت داره!!میخواد قضیه خواستگاری رو بگه. 

    - خواستگاری کی؟؟

    - آقا مانی دیگه . همون شب که بهت گفتم ! یادت نیست ؟ شب یلدا ...

    تازه یادم آمد چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب میبینم . اخمم غلیظ تر شد و چشمم اتاق را کاوید . 

    - چرا چرا یادم اومد! این مانی دوباره زن طلاق داده ، تو چرا دوباره بهم نگفتی ؟

    - دیگه فرصت نشد .

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود ! چشمم را ریز کردم . 

    - منظورت چیه ؟

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند ...

    سوم شخص

    به آشپز خانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید . در حال شستن لیوان پرسید : 

    - کاری داری انجام بدم ؟

    مادر در حالی که برای شام ، داخل قابلمه پیاز سرخ میکرد گفت :

    - نه ، چطور ؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و ودر حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:

    - هیچی . خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کاری داری برات انجام بدم .

    مادر تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا میکرد . 

    - نه ، برو 

    وارد اتاق شد و در را بست . مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید.

    - من می دونم سمیه چیکارت داره!!میخواد قضیه خواستگاری رو بگه. 

    - خواستگاری کی؟؟

    - آقا مانی دیگه . همون شب که بهت گفتم ! یادت نیست ؟ شب یلدا ...

    تازه یادش آمد چیزهایی شنیده ولی چون در خلس بود تصور کرد خواب میبیند  . اخمش غلیظ تر شد و چشمش اتاق را کاوید . 

    - چرا چرا یادم اومد! این مانی دوباره زن طلاق داده ، تو چرا دوباره بهم نگفتی ؟

    - دیگه فرصت نشد .

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود ! چشمش را ریز کرد. 

    - منظورت چیه ؟

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند ...

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    مقدمه

    "سکوت،فریاد زندگی و..،
    اشک ها،دریای یک زندگی هستند.
    خنده ها،لحظه های شاد و به یاد ماندنی؛
    یک زندگی و،
    صدا ها،آواز های پر طراوت؛
     یک زندگی دوست داشتنی...
    زندگی هم، قانون های خودش را دارد،قانون های که به سادگی ،میگویند:مهم نیست چجور زندگی میکنی،مهم این است که زندگی تو چگونه می سازی؛پس زندگی تو با یک  ،
    لبخند رویایی... بساز؛
    به عقیده من، زندگی به فاصله یک اذان تا به نمازش است،
    دیگر میخواهم اینگونه بیان کنم. که،...
    زندگی هم یک بند ناف دارد،بندی که سرتاسر آن زیباست.
    بند نافی که،از وجود دو عشق بی پروا به وجود می آید.
    و اما چیزی که در یک زندگی مهم است،
    یک جفت (قلب) در مرکز عشق دو بشر است."

    "به نام خدا"


    فصل ۱


    صبح با صدای آلارم گوشیم بلند شدم و الان دارم از استرس میمیرم آخه قرار بود ،استاد حکیمی،کل دانشجو های سال  چهارمی پزشکی رو به چند گروه تقسیم کنه. و تحقیق در مورد چند مکان به مدت یک هفته، به سر گروها بده و من هم جز دانشجو علوم پزشکی هستم،و دانشجو ممتاز کلاسم،میشه گفت من هم جز دسته سر گروها باشم،در با صدای تقه ای باز شد و سر و قامت استاد نمایان شد.
    استاد با صدای نسبتاً بلندی به همه سلام داد ،ما هم تقریبا میشه گفت بلند جوابشو دادیم استرس تو چهره بعضیا میشه گفت زیاد تو بعضیا هم کم همه با هیجان و استرس،
    به استاد نگاه میکردن،اخه اولین تحقیقی بود که قراره بیرون از شهر انجام بشه.

    2. متنی بنویسید که مونولوگ‌های آن ادبی، ودیالوگ‌های محاوره داشته باشد.

    خیره در چشمان زیبای دریایی اش که نشان از هر گونه آرامش و نوازش بود،آنقدر به آن چشمای گیرایش نگاه کردم که سقلمه ای به بازویم زد.و با خنده های مستانه اش مرا با دل خود رها کرد.
    دست های ظریف و کوچکش را در دست های بزرگم  محاصره کردم به رویم لبخندی زد و با صدای ارامش بخشش گفت:

    _فرهاد..

    دلم صد جا رفت واسه فرهاد گفتنش دستش را در دستم فشردم و با لبخند در جوابش گفتم:

    _جونم عروسکم..

    گلی_یعنی قراره ما فردا مال هم بشیم،؟ باورم نمیشه...

    _نیازی به فردا نیست. ما الان هم مال همیم.
    خندید و خودش را در آغوشم رها کرد....

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم:
    _ کاری داری انجام بدم؟
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 
    مامان_نه، چطور؟
     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم:
    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم
     مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.
    مامان_ نه برو.
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید.
    مونا_ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
     اخم کردم.
    -خواستگاریِ کی؟
    مونا- آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا...
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.
    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟
    مونا - دیگه فرصت نشد.
     پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم.
     - منظورت چیه؟
     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    4. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    (به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:
    _ کاری داری انجام بدم؟
    مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 
    مامان_نه، چطور؟
     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:
    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم
     مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.
    مامان_ نه برو.
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید.
    مونا_ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
     اخم کرد.
    -خواستگاریِ کی؟
    مونا- آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا...
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلس بوده تصور کرده خواب می‌بینه. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد.
    - چرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟
    مونا - دیگه فرصت نشد.
     پس همون بود که مامانش به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد.
     - منظورت چیه؟
     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    غریبه ای در شب

    ارسال شده در

    قسمتی از رمانم:
    باز هم روزی دگر یکی از روز های بدبختی من اما...اما عشق من همه ی این بدبختی را تمام می کند.
    *علی*
    اه واقعا اون لیاقت منو نداشت ولی من می خواستمش حالا چیکار کنم بعد اینکه از مادر و پدرم جدا شدم باید چیکار کنماین نیمای خنگم که ی اهنگ درست حسابی نمی زاره.
    _اه نیما اهنگ عوض کن
    فرزاد:علی بسه اتفاقی که افتاده
    نیما:راست میگه علی بسه دیگه مهم اینکه تلاشتو کردی
    _تلاش😡نیما من حتی نتونستم جون برادرم نجات بدم تو میگی تلاشتو کردی
    فرزاد:تو چی میگی علی منظورت چیه هان چه بلایی سر داداشمون اومده
    _فرزاد سینا مرد اونم بدست اونا
    هم زمان گفتن:چی سینا مرد ولی چطوری
    _اره،نمی دونم. فقط خفه شید
    *مریم*(الیس)‌
    _بچه ها اهنگ عوض کنید
    بهاره(خواهر مریم پریمینکل):نچ نچ نچ چته تو بابا هیچ اتفاقی نیافتاده که
    _اتفاقی نیافتاده هان بابا سینا ناپدید شده تو میگی هیچ اتفاقی تافتاده اره😡
    پروین(بهترین دوست مریم پیکانی):بسته مریم خودتو ناراحت نکن
    شایسته(دوست مشترک مریم اریانا پروین و بهاره):‌پروین بهاره مریم خفه شید دیگه😤😤😤
    _خودتم خفه فقط زود برین ستاد 《این حرف با ی لحن حرصی گفت که شایسته خفه شد》
    وجدان: مرمری _بلی. وجی:چرا باهاشون بد حرف زدی_حقشونه.توام خفه
    *راوی*
    وقتی مریم گفت خفه وجدانش خفه شد و رفت.اما مریم و علی از فکر سینا که عزیز ترینشون بود در نمی اومدن و به اهنگ بانو از امیر عظیمی گوش می دادن و به این فکر می کردن که تو اینده چه اتفاقی می افته 
    اسطوره ادبو زیبایی     کجایی کجایی تو کجایی
    با من بگو از عشق خدایی    کجایی کجایی تو کجایی
    می خونم از غم جدایی    کجایی کجایی تو کجایی
    سالهاست منو تو از هم جداییم    کجایی کجایی تو کجایی 
    کجایی کجایی تو کجایی(بچه ها دانش کنید واقعا عالی)
    *علی*
    بلاخره رسیدیم بهتره برم سرهنگ ببینم وای حالا چطوری بگم سینا مرده ای خدا
    سرهنگ نصیری:سروان کیانفر گزارش عملیات بیار تو اتاقم
    ای زهرم ریخت اخه ی دفعه ای میگن سروان کیانفر
    سلام نظامی دادم و گفتم:چشم همین الان میام
    سرهنگ نصیری:راستی قرار خواهر زاده یکی از سرهنگاهم بیاد یادت باشه اون شخص یکی از بهترین شاگردای من بوده و حالا یکی از بهترین سروان های ستاد مرکزی همچنین بدون که اون ی نفوذی و تازه از نیویورک برگشته
    _بله سرهنگ حتما حواسم هست فقط اون شخص زن یا مرد البته اینو برای اینکه وقتی اومدن سوتفاهمی (بچه ها درست نوشتم)نشه
    سرهنگ نصیری:البته تو درست می گی اون شخص سروان مریم پورسپاهی و البته خواهرزاده سرهنگ سروش رادیان
    چی گفت مریم ولی اون که با سینا ازدواج کرده بود پس ایران چیکار می کنه چون اونم تو عملیات بود نکنه سینا اون موقع اومده باشه ایران باید از زیر زبون مریم بکشم بیرون
    نیما:علی کجایی هان بابا سرهنگ رفت
    _ها...؟همینجام فقط کسی که قرار بیاد تو عملیات جدید رو میشناسم
    فرزاد و سینا:دروغ کیه نکنه دوست دخترت کلک
    _ن بابا دوست دختر کیلو چنده اون نامزد سیناس احتمالا خود سینا هم اینجا باشه و نمرده باشه
    فرزاد:دروغ میگی اون شخص الیس؟؟
    نیما:الیس!!!ولی سرهنگ گفت که اون ی ایرانی فکر کنم باید اسم ایرانی داشته باشه مگه ن
    _اره الیس دو اسمس یکی مریم و یکی الیس
    *مریم*
    سرهنگ ما باید چیکار کنیم می دونید که من همسرم (اره همسر زوریش) دست اونا افتاده و من الان ۱۴ سالمه
    سرهنگ نصیری:درسته می دونم چند تا از اونایی که قراره باهات همکاری کنن با تو همسنن و برادرشون به خاطر همین نیرو از دست دادن بهتره برین تا باهاشون اشنا شی و برای معموریت جدید اماده شی
    چی مگه کس دیگه ای هم مثل من هست چه خوب می تونم باهاشون اشنا شم و با هم انتقام بگیریم
    شایسته:خب بریم ببینیمشون راستی همسر من نیما هم اینجاست و به تو قراره تو این عملیات کمک کنه
    _چه خوب
    بهاره:مریم ببین سرهنگ اونجا وایساده و داره با اون پسرا حرف می زنه حتما قراره با اونا همکار شی
    شایسته:اون پسرا که سیاه و سرمه ای پوشیدن همون دو نفر هستند و اونی که قهوه ای پوشیده نیما همسر من
    *راوی*
    وقتی سرهنگ مریم و با علی روبرو کرد مریم و علی گفتن:مگه تو نمردی
    *مریم*
    سرهنگ نصیری:منظورتون چیه برا چی گفتین《مگه تو نمردی》
    شایسته:مریم چته چرا همچین حرفی زدی
    نیما:علی چرا این حرف زدی
    سینا یا بقول نیما علی:اخه اون نامزد سیناس
    _چیییی تو سینا نیستی پس سینارو از کجا می شناسی
    علی:سینا برادر جفت من و فرزاده《ب پسر بقلیش که شبیهش بود اشاره کرد》
    _چی تو پسر شهین و محمودی چطور تو جشن نامزدی من و سینا،ندیدمت
    علی:چون نیومده بودم
    _اسم نازگل و احمد مطمئنا(درست نوشتم)از پدرت شنیدی《به بهاره اشاره کردم》من و بهاره دختراشونیم
    نیما:اره بابا می گفت نازگل خواهرشه که با پسر عموشون احمد که پسر خوانده بابابزرگ بود ازدواج کرده
    دادزدم:چی《بعد اروم گفتم》تو هم از پسرای زندایی شهین و دایی محمودی
    نیما:ن من گاهی به شوهر خاله میگم بابا چون از بچگی پیش اونا بودم
    _اهان سینا دربارت می گف

    ت
    سرهنگ نصیری:پس شما ۴ تا فامیل م

    ی شید(منظورش مریم علی بهاره و فرزاد بود)
    من و علی:بله هستیم
    نیما و شایسته:گروه سرود راه انداختید
    بهاره:خودتونم که گروه سرود انداختید
    نیما:دروغ می گی بابا خودمون انگار نفهمیدیم که با هم هماهنگ گفتیم.اصلا از قصد هماهنگ گفتیم
    علی داد زد:بسه دیگه

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    غریبه ای در شب

    ارسال شده در

    متن ادبی و محاوره ای:

    صدای زنگ آخر
    امروز هم مثل روزهای دیگست،مثل همیشه زنگ اخر همه بچه ها خسته و کوفته اند.هی ساعت می پرسن و لحظه شماری تا زنگ بخور.معلم هر لحظه میگه:بچه ها هواستون به کلاس باشه ،اما مگه می شه.نه نمی شه. وقتی زنگ اخر به صدا در میاد بچه ها عین چی به سمت در کلاس می رن؛نه به اون دوقیقه پیششون که خسته بودند و نه به الان که مثل یک گلوله که شلیک شده می رن.

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    غریبه ای در شب

    ارسال شده در

    مرحله سوم:

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: 

    _کاری داری انجام بدم؟

     مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:

    +  نه، چطور؟

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 

    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    +نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 

    +من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کردم.

    -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم.

     - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    غریبه ای در شب

    ارسال شده در

    مرحله چهارم:

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید: 

    _کاری داری انجام بدم؟ مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    + نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    +نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید.

    + من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کرد.

    -خواستگاریِ کی؟

     + آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنید است ولی چون در خلس بود تصور کرد خواب می‌بیند. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد.

    _چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    +دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامانش به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد.

     - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده