رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

    بنام خدا

     

    شرکت در همه مراحلِ آزمون چهارم ضروریست

     

    1. قسمتی از نوشته (رمان) خود را ارائه دهید. (20-40خط)

    2. متنی بنویسید که مونولوگ‌های آن ادبی، و دیالوگ‌های محاوره داشته باشد.

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: کاری داری انجام بدم؟ مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم. -خواستگاریِ کی؟ - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.- چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. - منظورت چیه؟ مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    4. راویِ متن بالا را به سوم شخص تبدیل کنید.

     

    موفق باشید.

    • پسندیدم 4


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    هدیه پوریاری

    ارسال شده در

    ۱- محسن سعی کرد کمی در جا، جا به جا شود و در همان حال با شوق گفت:
    - چجوری اومدی اینجا؟ اومدی منو ببری؟ ببین هیچی نگفتما! همون چیزی که خودتون خواسته بودین رو گفتم. گفتم که من اون پسره رو زدم نه‌‌... 
    کف دستش را مقابل او گرفت و صورتش از انزجار جمع شد:
    - خیله خب، خفه شو خودم اینا رو می دونم! 
    محسن خشمگین نگاهش کرد ولی عملا نمی توانست کاری کند. فعلا ریشش گرو او بود! 
    سهیل دست پیش برد و ملحفه ی روی تن او را کنار زد تا زخمش را ببیند. لبی کج کرد و طوری که او هم بشنود گفت:
    - خوب زده که، پس چرا نمردی هنوز؟ 
    محسن با چشم هایی گشاد شده از حیرت نگاهش کرد و لب زد:
    - چ... چی؟ 
    لبخند سیاهی روی لب هایش نشست و این بار با طمانینه تکرار کرد:
    - میگم واسه چی هنوز زنده ای؟ ما دردسر نمی خوایم! 
    محسن فرصت نکرد چیزی بگوید چرا که سهیل، به محض تمام کردن جمله اش، با یک حرکت بالشت زیر سر او را کشید و روی صورتش گذاشت. خودش را روی تن او خم کرد و تمام وزنش را روی او انداخت و با تمام قدرتش بالشت را فشار داد. دست و پا زدن های او را می دید و هر لحظه لبخندش گشاد تر میشد. خیلی سعی می کرد تا صدای خنده اش به هوا نرود و همه چیز را لو ندهد! لذت عمیقی به یکباره در تنش نفوذ کرد و همزمان با دست و پا زدن ها و لرزش تن او، تنش لرزید و به عرق نشست‌. انگار که نیروی موذی درون بدنش با آن لرزش و تعریق، به یکباره فرو نشست و هوشیار شد. نگاهی به بالشت درون دستش و سپس خودش انداخت و با گیجی عقب کشید. به محضی که سنگینی هیکلش را از روی او برداشت، دستان شل شده‌ی محسن، از تخت آویزان و چشمانش خیره به سقف ماندند! با دیدن وضعیت او، ناباور خندید و بالشت از دستش رها شد و روی زمین افتاد. قدمی به عقب تلو خورد و تک خندی زد. چشمانش سرخ و پرآب شدند و لبخندش دندان نما و ناباور! 
    حالتش چندثانیه بیشتر طول نکشید چرا که در صدم ثانیه، چشمانش بهتشان را از دست دادند و یخ بستند. لبخند دندان نمایش جمع شد و  به پوزخند خشکی بدل گشت. انگار که فرد دیگری ناگهان در جسمش حلول ‌کرد!  با رضایت سری تکان داد و قدمی جلو رفت. کمی خیره به منظره‌ی از نظر خودش مضحکی، که ساخته بود، نگاه کرد و بعد... 
    سریع، سر چرخاند و به سمت در پا تند کرد. همین و تمام! 

    ۲- صدای بلند خنده‌هایشان، گوش مرغان دریایی را کیپ می‌کرد و خواب دریای مواجِ رو به رویشان را پریشان! روی شن‌های ساحل، درست در مرزی‌ترین نقطه‌ی جداییِ ماسه و آب که نشستند، نگاهش را چرخاند و با قلبی که سراسر تپش بود و ذوق و هیجان، به چشمان براق و مشکی‌اش خیره ماند. صدای بم و پرذوقِ پسرک، نگاهش را جواب گفت و در صدای غرولند موج ها گم شد:
    - گفته بودم بهت، که روزی می‌رسه که دست هیچ‌کس بندِ مون نمیشه و هیچکی نمی‌تونه جلوی عشقمون رو بگیره! نگفته بودم؟ 
    سری تکان داد و لبخندش عمق بیشتری گرفت. پسرک با دیدن لبخندِ او، خم شد و با انگشت، طرح قلبی را روی ماسه‌ها رسم کرد. "دالِ" آخر جاوید را که چسبیده به "میم" مهتا، کشید؛ برق شیء‌ای، چشمان دخترک را زد. با ذوق نگاهش را میان چهره‌ی پر شیطنتِ او و آن گردنبندِ "عشق" که میان نام هایشان، روی شن ها لم داده بود، چرخاند و خواست چیزی بگوید که ناگهان دریای حسود، موج هایش را پیش فرستاد و گردنبند را ربود! پسرک با هول بلند شد و با خنده‌ای بی موقع، به سمت آب دوید و فریاد زد:
    - ای بر پدرت... 
    دخترک هم با هیجان از جا بلند شد و خواست به دنبال او به آب بزند اما... 
    او را ندید! چندبار پلک زد، سر چرخاند، صدا زد؛ اما جوابی نگرفت! پسرک ترکش کرد؟ رفت؟ از کدام طرف؟ پس عشقشان چه میشد؟! 
    - جــاوید! جــاوید! جـــاوید! نــــــه! 

     

    ۳- به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم:

    - کاری داری انجام بدم؟

     مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد:

    -نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید:

    - من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کردم:

    - خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلسه بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

     چشمم را ریز کردم:

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    ۴- 

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:

    - کاری داری انجام بدم؟

     مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد:

    -نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    - من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد:

    - خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلسه بود تصور می کرد خواب دیده است. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

     چشمش را ریز کرد:

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    • پسندیدم 3

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در 22 ساعت قبل، هدیه پوریاری گفته است :

    ۱- محسن سعی کرد کمی در جا، جا به جا شود و در همان حال با شوق گفت:
    - چجوری اومدی اینجا؟ اومدی منو ببری؟ ببین هیچی نگفتما! همون چیزی که خودتون خواسته بودین رو گفتم. گفتم که من اون پسره رو زدم نه‌‌... 
    کف دستش را مقابل او گرفت و صورتش از انزجار جمع شد:
    - خیله خب، خفه شو خودم اینا رو می دونم! 
    محسن خشمگین نگاهش کرد ولی عملا نمی توانست کاری کند. فعلا ریشش گرو او بود! 
    سهیل دست پیش برد و ملحفه ی روی تن او را کنار زد تا زخمش را ببیند. لبی کج کرد و طوری که او هم بشنود گفت:
    - خوب زده که، پس چرا نمردی هنوز؟ 
    محسن با چشم هایی گشاد شده از حیرت نگاهش کرد و لب زد:
    - چ... چی؟ 
    لبخند سیاهی روی لب هایش نشست و این بار با طمانینه تکرار کرد:
    - میگم واسه چی هنوز زنده ای؟ ما دردسر نمی خوایم! 
    محسن فرصت نکرد چیزی بگوید چرا که سهیل، به محض تمام کردن جمله اش، با یک حرکت بالشت زیر سر او را کشید و روی صورتش گذاشت. خودش را روی تن او خم کرد و تمام وزنش را روی او انداخت و با تمام قدرتش بالشت را فشار داد. دست و پا زدن های او را می دید و هر لحظه لبخندش گشاد تر میشد. خیلی سعی می کرد تا صدای خنده اش به هوا نرود و همه چیز را لو ندهد! لذت عمیقی به یکباره در تنش نفوذ کرد و همزمان با دست و پا زدن ها و لرزش تن او، تنش لرزید و به عرق نشست‌. انگار که نیروی موذی درون بدنش با آن لرزش و تعریق، به یکباره فرو نشست و هوشیار شد. نگاهی به بالشت درون دستش و سپس خودش انداخت و با گیجی عقب کشید. به محضی که سنگینی هیکلش را از روی او برداشت، دستان شل شده‌ی محسن، از تخت آویزان و چشمانش خیره به سقف ماندند! با دیدن وضعیت او، ناباور خندید و بالشت از دستش رها شد و روی زمین افتاد. قدمی به عقب تلو خورد و تک خندی زد. چشمانش سرخ و پرآب شدند و لبخندش دندان نما و ناباور! 
    حالتش چندثانیه بیشتر طول نکشید چرا که در صدم ثانیه، چشمانش بهتشان را از دست دادند و یخ بستند. لبخند دندان نمایش جمع شد و  به پوزخند خشکی بدل گشت. انگار که فرد دیگری ناگهان در جسمش حلول ‌کرد!  با رضایت سری تکان داد و قدمی جلو رفت. کمی خیره به منظره‌ی از نظر خودش مضحکی، که ساخته بود، نگاه کرد و بعد... 
    سریع، سر چرخاند و به سمت در پا تند کرد. همین و تمام! 

    ۲- صدای بلند خنده‌هایشان، گوش مرغان دریایی را کیپ می‌کرد و خواب دریای مواجِ رو به رویشان را پریشان! روی شن‌های ساحل، درست در مرزی‌ترین نقطه‌ی جداییِ ماسه و آب که نشستند، نگاهش را چرخاند و با قلبی که سراسر تپش بود و ذوق و هیجان، به چشمان براق و مشکی‌اش خیره ماند. صدای بم و پرذوقِ پسرک، نگاهش را جواب گفت و در صدای غرولند موج ها گم شد:
    - گفته بودم بهت، که روزی می‌رسه که دست هیچ‌کس بندِ مون نمیشه و هیچکی نمی‌تونه جلوی عشقمون رو بگیره! نگفته بودم؟ 
    سری تکان داد و لبخندش عمق بیشتری گرفت. پسرک با دیدن لبخندِ او، خم شد و با انگشت، طرح قلبی را روی ماسه‌ها رسم کرد. "دالِ" آخر جاوید را که چسبیده به "میم" مهتا، کشید؛ برق شیء‌ای، چشمان دخترک را زد. با ذوق نگاهش را میان چهره‌ی پر شیطنتِ او و آن گردنبندِ "عشق" که میان نام هایشان، روی شن ها لم داده بود، چرخاند و خواست چیزی بگوید که ناگهان دریای حسود، موج هایش را پیش فرستاد و گردنبند را ربود! پسرک با هول بلند شد و با خنده‌ای بی موقع، به سمت آب دوید و فریاد زد:
    - ای بر پدرت... 
    دخترک هم با هیجان از جا بلند شد و خواست به دنبال او به آب بزند اما... 
    او را ندید! چندبار پلک زد، سر چرخاند، صدا زد؛ اما جوابی نگرفت! پسرک ترکش کرد؟ رفت؟ از کدام طرف؟ پس عشقشان چه میشد؟! 
    - جــاوید! جــاوید! جـــاوید! نــــــه! 

     

    ۳- به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم:

    - کاری داری انجام بدم؟

     مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد:

    -نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید:

    - من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کردم:

    - خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلسه بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

     چشمم را ریز کردم:

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    ۴- 

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:

    - کاری داری انجام بدم؟

     مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد:

    -نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    - من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد:

    - خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلسه بود تصور می کرد خواب دیده است. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

     چشمش را ریز کرد:

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    با ضمن تشکر ار شرکت شما در قلم آزمایی سایت نویسا، شما در تمامی مراحل قبول شده اید. موفق و پیروز باشید.

    • پسندیدم 4
    • تشکر 1

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ترس ودلهره داشتم ن ازجاسوس بودنم،ازاینكه بعنوان بادیگارد زن قبولم میكنن یانه...
    مردی كه جلوترازمن راه میرفت جلودرب چوبی منبت كارشده بزرگ ایستاد.تقه ای بدرزد ودستگیره روپایین داد.روبه من كردوگفت:
    -بروتو.‏
    سرتكون دادم وپابه سالنی بزرگ وباشكوهی گذاشتم.. اینجا از كاخ گلستان هم فاخرترومجلل تربود.‏
    تلقین معماری سنتی و مدرنیته ،عمارت رو منحصربه فردكرده بود... سقف های گنبدی باتزئین گچ وایینه، لوست های برنجی بزرگ با اویزهای كریستال ،مبلمان سلطنتی ، تابلو های بزرگ مجلل فرش های دستبافت همه وهمه شكوه وعظمت خاندان مشكات روبه رخ میكشید.‏
    سرچرخوندم؛زن ومرد جوون كنارهم نشسته بودن ویه مرد میانسال كه حتما همون مشكات بود، بالای سالن مشغول گپ زدن با ان دوبود .مشكات متوجه حضورم شد.رنگ تعجب رواز نگاش خوب میدیدم اشاره ای كرد وگفت:
    -بیاجلوتر.‏
    قدم تند كردم وجلوی پاشون بافاصله یك متری ایستادم. مشكات روبه مرد جوون:
    -گفتی بگن سالومه...
    صدای نازك دختری حرف مشكات رونصفه قطع كرد:‏
    -بامن كاری داشتی بابا؟
    نگاهی به دختر كه حالا كنارم ایستاده بودكردم ،تقریبا پونزده شونزده ساله ها میزدنه بیشتر.مشكات پاروی پاانداخت وتوسكوت اشاره ای بهم كرد. دختركه منظورباباش روفهمید ،نگاهی بسرتاپام انداخت وچینی به ابرهاش دادوروبه مشكات:
    - یه دختر!‏
    میدونستم سراین دختربودن داستان میشه...ل**ب بازكردم:
    - دعوت به مبارزه میكنم.‏
    تند رفتم اما بجا بود‏.مرد جوون ازگوشه چشم نگاهی بهم انداخت وخطاب به مشكات:
    -منكه چشمم اب نمیخوره.‏
    پوزخندی رولبم نشوندم:
    -امتحانش مجانیه.‏
    مشكات روبه مرد كناردستم:
    -جمال، خانوم روهمراهی كن به باغ.‏
    خوشم اومد ندیده ردم نكرد .لبخند به ل**ب همراه جمال راه افتادم.
    منتظر به مردچهارشونه قدبلندكه روبه روم ایستاده بودچش دوختم....به خودم ومهارتهام ایمان داشتم ومطمئن بودم باختی دركارنیست. باحمله ورشدن مرد فقط شروع به دفاع كردم قصدم خسته كردنش بود روش كارم همینه،پنج دیقه ای طول نكشید كه سستی وبی هوا پرت كردن مشت ولگدهاش نشون میداد انرژیش تحلیل رفته لبخند كجی زدم واروم اما جوری كه بشنوه:
    -كارت تمومه.‏
    حالانوبت من بود كه بادوحركت ازپادرش بیارم.اولین حركت یه ضربه شدید به سفید رون وفلج كردنش وبالافاصله ضربه نسبتا محكمی به گیجگاش تمام.
    مرد بیهوش روی زمین افتاد عرق پیشونیم وبا گوشه استینم پاك كردم وبه بالكن چش دوختم.‏
    مرد جوون :

    -زیاد طولش دادی اما....bravo
    مشكات سری تكون دادوگفت:
    -اسمتون خانوم جوان؟‏
    -هانیه،هانیه پناهی.‏
    -به عمارت من خوش اومدی.‏

    bravo:افرین

     

    متن  

    (به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:

    - کاری داری انجام بدم؟

     مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد:

    -نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    - من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد:

    - خواستگاری کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم.یادت نیست؟! شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلسه بود تصور می کرد خواب دیده است. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

     چشمش را ریز کرد:

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    • پسندیدم 2

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در در 12 اسفند 1397 در 15:48، nazgool گفته است :

    ترس ودلهره داشتم ن ازجاسوس بودنم،ازاینكه بعنوان بادیگارد زن قبولم میكنن یانه...
    مردی كه جلوترازمن راه میرفت جلودرب چوبی منبت كارشده بزرگ ایستاد.تقه ای بدرزد ودستگیره روپایین داد.روبه من كردوگفت:
    -بروتو.‏
    سرتكون دادم وپابه سالنی بزرگ وباشكوهی گذاشتم.. اینجا از كاخ گلستان هم فاخرترومجلل تربود.‏
    تلقین معماری سنتی و مدرنیته ،عمارت رو منحصربه فردكرده بود... سقف های گنبدی باتزئین گچ وایینه، لوست های برنجی بزرگ با اویزهای كریستال ،مبلمان سلطنتی ، تابلو های بزرگ مجلل فرش های دستبافت همه وهمه شكوه وعظمت خاندان مشكات روبه رخ میكشید.‏
    سرچرخوندم؛زن ومرد جوون كنارهم نشسته بودن ویه مرد میانسال كه حتما همون مشكات بود، بالای سالن مشغول گپ زدن با ان دوبود .مشكات متوجه حضورم شد.رنگ تعجب رواز نگاش خوب میدیدم اشاره ای كرد وگفت:
    -بیاجلوتر.‏
    قدم تند كردم وجلوی پاشون بافاصله یك متری ایستادم. مشكات روبه مرد جوون:
    -گفتی بگن سالومه...
    صدای نازك دختری حرف مشكات رونصفه قطع كرد:‏
    -بامن كاری داشتی بابا؟
    نگاهی به دختر كه حالا كنارم ایستاده بودكردم ،تقریبا پونزده شونزده ساله ها میزدنه بیشتر.مشكات پاروی پاانداخت وتوسكوت اشاره ای بهم كرد. دختركه منظورباباش روفهمید ،نگاهی بسرتاپام انداخت وچینی به ابرهاش دادوروبه مشكات:
    - یه دختر!‏
    میدونستم سراین دختربودن داستان میشه...ل**ب بازكردم:
    - دعوت به مبارزه میكنم.‏
    تند رفتم اما بجا بود‏.مرد جوون ازگوشه چشم نگاهی بهم انداخت وخطاب به مشكات:
    -منكه چشمم اب نمیخوره.‏
    پوزخندی رولبم نشوندم:
    -امتحانش مجانیه.‏
    مشكات روبه مرد كناردستم:
    -جمال، خانوم روهمراهی كن به باغ.‏
    خوشم اومد ندیده ردم نكرد .لبخند به ل**ب همراه جمال راه افتادم.
    منتظر به مردچهارشونه قدبلندكه روبه روم ایستاده بودچش دوختم....به خودم ومهارتهام ایمان داشتم ومطمئن بودم باختی دركارنیست. باحمله ورشدن مرد فقط شروع به دفاع كردم قصدم خسته كردنش بود روش كارم همینه،پنج دیقه ای طول نكشید كه سستی وبی هوا پرت كردن مشت ولگدهاش نشون میداد انرژیش تحلیل رفته لبخند كجی زدم واروم اما جوری كه بشنوه:
    -كارت تمومه.‏
    حالانوبت من بود كه بادوحركت ازپادرش بیارم.اولین حركت یه ضربه شدید به سفید رون وفلج كردنش وبالافاصله ضربه نسبتا محكمی به گیجگاش تمام.
    مرد بیهوش روی زمین افتاد عرق پیشونیم وبا گوشه استینم پاك كردم وبه بالكن چش دوختم.‏
    مرد جوون :

    -زیاد طولش دادی اما....bravo
    مشكات سری تكون دادوگفت:
    -اسمتون خانوم جوان؟‏
    -هانیه،هانیه پناهی.‏
    -به عمارت من خوش اومدی.‏

    bravo:افرین

     

    متن  

    (به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:

    - کاری داری انجام بدم؟

     مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد:

    -نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید:

    - من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کرد:

    - خواستگاری کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم.یادت نیست؟! شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلسه بود تصور می کرد خواب دیده است. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد:

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

     چشمش را ریز کرد:

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    با سلام. شما در مرحله چهارم به دلیل عدم رعایت نکات نگارشی، ضعف در فضاسازی، ادغام متن محاوره و ادبی، اشتباه املایی و... رد شده اید.

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    «به نام مزدا و قلم»

    1_ نمی دانم چه ساعتی بود که با صدای عمه از خواب دل کندم. روی تخت نشستم و تاج را از سرم براشتم و زیر تخت مخفی اش کردم. مشغول کش و قوس دادن به بدنم بودم که صدای نحس عمه حالم را به شدت گرفت :
    _ دخترت که عرضه نداره یه تور انتخاب کنه دیگه چه توقعی ازش داشته باشم.
    مخاطبش مادرم بود و دهانش را نمی بست. از همین جا هم می توانستم رنگ و روی مادر بیچاره ام را تصور کنم. نفسی عمیق اما، پر حرص کشیدم و از تخت پایین پریدم. تا کی باید حرف ها و تحقیر هایش را تحمل کنم؟ وقتش بود زبان چهل و چهار گزی که در دهانم لانه داشت را نشانش دهم! از اتاق که خارج شدم چشم هایش به من افتاد و تحقیر هایش را ادامه داد :
    _بفرما تشریف آورد. عروسی که تا لنگ ظهر بخوابه به چه دردی می خوره؟ کی برای پسرم نهار و شام بپزه، هان؟
    نیم نگاهی به مادر انداختم که شرمسار و ناراحت ایستاده بود. دلم برایش سوخت! این گونه رفتار حقش نبود. رو به عمه ایستادم و دهانم را باز کردم :
    _ عمه خانم جوری می گی لنگ ظهر، انگار گناه کبیره کردم بعدم، اینجا خونه پدرمه.
    با دست به اتاقم اشاره کردم و ادامه دادم :
    _ اونجا هم که می بینی، اتاق خودمه و هر موقع دلم بخواد می خوابم، بیدار می شم، نهار و شام میل می کنم و کار هام به کسی مربوط نمی شه.
    عمه که توقع چنین حرف هایی نداشت، رو به مادر غرید :
    _ اینه دختری که می گفتی ساکت و مظلومه؟ دستت درد نکنه با این تربیتت! خودم و پسر دست گلم رو انداختم تو چاه!
    حرارتی که از گوش هایم بیرون می زد را حس کردم و بدتر از دفعه قبل غریدم :
    _ همینه که هست! اگه راضی نیستی، بهتره دست اون پسر بی غیرتت رو بگیری ببری جای دیگه خواستگاری.
    بدون توجه به نگاه های مادر و دودی که از سر عمه بلند می شد، راه آشپزخانه را در پیش گرفتم و به سوی بوی خوشی که مشام را نوازش می کرد شتافتم. وارد آشپزخانه که شدم، صدای برخورد در ورودی را شنیدم و این یعنی عمه گورش را گم کرده بود! مادر سراسیمه در آشپزخانه حاضر شد و مو هایم را کشید :
    _ دختره ی زبون دراز بی شعور!
    مو های سرم که در مشتش بود را با جیغ آزاد کردم و فریاد زدم :
    _ ولم کن مامان، آخه تا کی این عجوزه باید این طوری باهامون رفتار کنه؟ یه عمره داره تحقیرت می کنه، هر دفعه می یاد اینجا هر چیزی از دهن کثیفش در می یاد می گه و می ره.
    _ اگه بابات بفهمه می کشتت!
    _ بذار بکشه، مگه همیشه غیر از زجر و شکنجه لطف دیگه ای بهم کرده؟ هان؟ کرده؟ نه نه نه نه...
    تن صدایم به شدت بالا و رشته های اعصابم از هم گسسته بود. در همین حین، ناگهان صدای آشنایی به گوشم خورد که همیشه لرز به تنم می انداخت! صدای بیرون کشیدن کمربند و جیلینگ جیلینگ سگکی که دور دستان پدر پیچیده می شد؛ آری پدر بی صدا آمده بود و حالا پشت سر مادر کمربند به دست با چشم هایی به خون نشسته ایستاده بود. باید فاتحه ی خودم را می خواندم اما، با گستاخی تمام در صورتش زل زدم و عربده کشی هایم را از سر گرفتم :
    _ می خوای بزنی؟ مگه کاری غیر از این ازت بر می یاد؟ تو هیچ وقت در حقم پدری نکردی، همیشه به اسم تعصب شکنجه ام دادی. تو همیشـ...
    ادامه ی حرف هایم زیر ضربات کمربند و جیغ های مادر گم شد. هر ضربه ای که روی تنم فرود می آمد، همراه با پوست بدنم بلند می شد و جایش قطرات ریز خون بیرون می زد. روی زمین می خزیدم و جیغ کشان، دستانم را سپر صورتم کرده بودم. صدای مادر را می شنیدم که با جیغ التماس می کرد رهایم کند. پدر اما... او پدر نبود بلکه، جلاد بی رحمی بود که حکم قصاص را برای دخترش اجرا می کرد. بعد از دقایقی که گوشه ی آشپزخانه مچاله شده بودم، قصاص متوقف شد و صدای افتادن کمربند روی زمین، نشان می داد پدر رفته است. مادر با اشک و ناله کنارم نشست و مرا در آغوش کشید :
    _ الهی بمیرم دخترم! دختر قشنگم…
    دست های لرزانش را روی تن زخمی ام می کشید و هق هقِ گریه اش کل فضا را پر کرده بود. پاهایم را در شکمم جمع کرده بودم و همچنان دست هایم روی صورتم قرار داشتند. توان حرکت نداشتم و اشک های بی صدایی که از چشمم می چکید، پهنای صورتم را می سوزاند!

    2_ از گوشه چشم، به عرش بی کران یزدان خیره و با فلک سخن گفت :
    _ تو که این قدر بزرگی و همه جای دنیا رو می بینی، یعنی نمی دونی مامانم کجاست؟
    دست هایش مرتعش و چشم های نمناکش، دیده به زمستان می باخت! دگر بار، دیده به فلک افکند و تجدید سخن نمود :
    _ مامانم می گفت : تو همه جا رو می بینی. بهم بگو باید چطور پیداش کنم؟ 
    آن دست های نحیف را بالا آورد و به فرای گرما بخشیدن، «ها» کرد. دریاچه شوری که اندرون دیده اش جای داشت، مسیرش را از میان نیزار های مژگانش یافت و بر پهنای رخسارش جاری گشت. پسرک ناله سر داد :
    _ خدایا سردمه! گشنه ام شده! دلم می خواد مثل «هادی» که «رباب خانم» مامانشه و براش مرغ و برنج درست می کنه، مامان منم برام درست کنه. 
    باری بیش‌، روی دستان ضعیف، «ها» کرد و رخِ درمانده به سپهر سپرد :
    _ خب اگه نمی گی مامانم کجاست، بهم بگو بابام کجاست؟ «رباب خانم» می گه : من و دوستام رو لک لک ها آوردن تو یتیم خونه ولی، من می دونم لک لک ها جوجه دارن. آدما بچه های لک لک ها نیستن، اونا بچه های آدم هستن!

    3_ به آشپزخانه رفتم و ته لیوان، مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم :
    _ کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت :
    _ نه، چطور؟ 
    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم :
    _ هیچی‌، خواستم یه ذره دراز بکشم‌، گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا می‌ کرد. 
    _ نه، برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 
    _ من می‌ دونم سمیه چی کارت داره! می‌ خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
    اخم کردم. 
    _ خواستگاریِ کی؟ 
    _ آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیز هایی شنیدم ولی، چون در خلس بودم، تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌ تر شد و چشمم اتاق را کاوید! عصبانی شدم.
    _ چرا چرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟
    _ دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. 
    _ منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    4_ به آشپزخانه رفت و ته لیوان، مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید :
    _ کاری داری انجام بدم؟ 
    مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌ کرد گفت :
    _ نه، چطور؟ 
    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت :
    _ هیچی‌، خواستم یه ذره دراز بکشم‌، گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادرش تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا می‌ کرد. 
    _ نه، برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 
    _ من می‌ دونم سمیه چی کارت داره! می‌ خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
    اخم کرد. 
    _ خواستگاریِ کی؟ 
    _ آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیز هایی شنیده ولی، چون در خلس بود، تصور می کرد خواب دیده است. اخمش غلیظ‌ تر شد و چشمش اتاق را کاوید! عصبانی شد.
    _ چرا چرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟
    _ دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!
    چشمش را ریز کرد : 
    _ منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ۱_سالن زیبایی بود،منو به یاد یک میدان بزرگ می انداخت.نگاهی به بچه ها کردم.دیدم همه با اخم‌هایی درهَم، گوشه ای نشستن و برسام هم درحال تنظیم دوربین بود. حتما باز برسام بهشون یک چیزی گفتِ که ناراحت شدن.شونه ای بالا انداختم وبه باقی پله ها نگاهی انداختم این ساختمان ۴ طبقه داشت.یادم باشه که دفعات بعد باقی طبقات را نگاه کنم.تو همین فکرها بودم که برسام بلند گفت:

    _خب باز شروع می کنیم.
    مهراد خمیازه ای کشید و گفت:

    _الان خسته ایم یکم استراحت کنیم، بعدش...
    برسام عصبی پرید وسط حرفشو با صدای نسبتا  بلندی گفت:

    _ نخیر.
    اینبار آراد به حرف اومد وگفت:

    _باشه بابا!چرا انقدر داد میزنی؟آرومم بگی،می فهمیم.
    برسام باصدایی نسبتا پرحرص گفت:

    _اگه یکم می فهمیدید، انقدر حرف از خستگی نمی زدید.
    آراد پوزخندی زدو گفت:

    _برو بابا،اصلا تو حرف حسابت چیه؟
    برسام آرام چشماشو رو هم گذاشت و چیزی نگفت. نگاهم به دست های مشت شده اش افتاد که با فشردنش قصد داشت خودش راآرام کند.
    آراد ادامه داد:

    _چی شد؟بازم قلدر بازی راه بنداز.
    مهران غرید:

    _بس کن آراد.
    آراد عصبی به مهران نگاه کرد و گفت: _کوری؟ نمی بینی همیشه رئیس بودنش رو به رخمون می کشه؟
    برسام که کاملا قرمز شده بود از جاش بلند شد و راه اتاقش را پیش گرفت و همونطور که به سمت اتاقش می رفت گفت:

    _فردا پارک لاله می بینمتون و رفت.
    دلم به حالش سوخت یک جورایی   راست می‌گفت.اصلا برنامه ریزی و ثباتی تو کارشون دیده نمی شد.
    صدایِ بلند مهران منو از فکر بیرون آورد.
    مهران عصبی به سمت آراد برگشت:

    _بسه دیگه،آراد یکم فهم نداری؟اصلا احترام سرت می شه؟ می فهمی اون بزرگترتِ؟
    آراد خنده یِ مسخره ای کرد:

    _احترام شوهر کرد.تو محترم بودنتو نگه دار برای خودت،من اهل این چیز ها نیستم‌.

    این را گفت و رفت.نمی دونم‌چرا اما همیشه برخوردش تند بود.آهی کشیدم و بدون خداحافظی از ساختمان زدم بیرون از امشب باید می نشستم و یک برنامه ریزی انجام می دادم.به بنری که بالایِ  بالا زده بودن نگاهی انداختم.اسم گندم خیلی زیبا خودنمایی می کرد.بیخیالِ نگاه کردن شدم و به سمت‌ِایستگاه اتوبوس رفتم.
    چندساعتی می شد که درحال نوشتن برنامه ریزی بودم که صدای قارو قور شکمم بلند شد. به شدت ه*و*س پیتزا کرده بودم و این منزوی بودنم اجازه نمی داد زنگ بزنم و سفارش بدم.ولی بالاخره بعد از مدت ها می خواستم دلم را به دریا بزنم برای همین؛ کشویِ میزمو کشیدم و یکی از کارت هایی که قبلا دمِ خونمون انداخته بودن را برداشتم و شروع کردم به گرفتنِ شماره یِ روش و غذای موردنظرم را سفارش دادم. گفتن که نیم ساعت بعد غذا رو میارن.من هم تا اومدن غذا ادامه‌یِ برنامه ریزی را انجام دادم.مشغول بودم که صدای آیفون،باعث شد از ادامه یِ کار دست بکشم.به سمت آیفون رفتم.با اینکه می دونستم پیتزا آوردن اما برای اینکه؛ خیالم راحت باشه جواب دادم. وقتی خیالم راحت شد دکمه رو فشردم تا در باز شه. کمی نگذشته بود که صدای درِ وروردی اومد. شالم رو سرم کردم و در را باز کردم اما با دیدن برسامی که با لبخند پیتزا رو به سمتم گرفته بود، دهانم از تعجب باز موند.
    برسام هم با دیدنِ من کم کم لبخندش رفت و به جاش متعجب به من خیره شد.کمی بعد از حالت متعجبش بیرون اومد و لبخندی خجل وار زد.من همچنان تو شوک بودم که باصداش از شوک در اومدم.
    برسام سرش را خاروند و گفت:

    _می شه۱۲ هزارتومان.مبلغی که از قبل آماده کرده بودم را به سمتش گرفتم و خواستم وارد خونه شم که جلوتر اومد وباصدایی خیلی آرام گفت:

    _لطفا به بچه ها‌ نگو.
    سری تکون دادم و وارد خونه شدم. ولی همچنان تو فکر بودم اون یه پیک موتوری بود!؟

    ۲_گوشه ای از خیابان ایستاده بود و به مردمی که درحال رفت و آمد بودند نگاه می کرد.باغم سرش را پایین انداخت و به جعبه یِ تو دستش که پر بود از آدامس،نگاهی انداخت وبا افسوس آهی سوزناک کشید که دل آسمان را هم به درد آورد. یک باره چنان غرشی کرد که کودک از ترس عقب رفت.بعد از غرش شروع به باریدن کرد.کودک کمی خود را عقب کشید تا حداقل زیر قطرات باران خیس نشود.او باید همه یِ آدامس ها را به فروش می رساند ونمی توانست اجازه دهد که باران او را خیس کند.از خیس شدن ترسی نداشت.زیراکه؛دنیا مدام او را با سیل و طوفان های بسیاری روبرو کرده بود. با خوردن بوی کیک به مشامش شروع کرد با لذت بو کشیدن و کمی از بزاق دهانش را قورت داد و سعی داشت حداقل این گونه خود را سیر کند.

    ۳_به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم ونوشیدم.درحال شستن لیوان پرسیدم:

    _کاری داری انجام بدم؟

    مادر درحالی که برای شام،داخل قابلمه پیاز سرخ می کرد گفت:

    _نه،چطور؟

    لیوان را سرو ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم:

    _هیچی.خواستم یه ذره درازبکشم،گفتم اگه کاری داری برات انجام بدم.

    مادر تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا می کرد:

    _نه برو.

    وارد اتاق شدم و در رابستم.مونا روی تخت نشسته بود با دیدنم از جا پرید:

    _من می دونم سمیه چیکارت داره!می خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم:

    _خواستگاریِ کی؟

    _آقا مانی دیگه همون شب که بهت گفتم یادت نیست؟شب یلدا...

    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون خلسه بودم تصور کردم خواب می بینم. اخمم غلیظ تر شد و چشمم اتاق را کاوید.عصبی شدم:

    _چرا چرا یادم اومد!این مانی زن طلاق داده،توچرا بهم نگفتی؟

    _دیگه فرصت نشد.پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

    چشمم را ریز کردم:

    _منظورت چیه؟

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند..

    ۴_به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت ونوشید.درحال شستن لیوان پرسید:

    _کاری داری انجام بدم؟

    مادرش درحالی که برای شام،داخل قابلمه پیاز سرخ می کرد گفت:

    _نه،چطور؟

    لیوان را سرو ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:

    _هیچی.خواستم یه ذره درازبکشم،گفتم اگه کاری داری برات انجام بدم.

    مادرش تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا می کرد:

    _نه برو.

    وارد اتاق شد و در رابست.مونا روی تخت نشسته بود با دیدنش از جا پرید:

    _من می دونم سمیه چیکارت داره!می خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.اخم کرد:

    _خواستگاریِ کی؟

    _آقا مانی دیگه همون شب که بهت گفتم یادت نیست؟شب یلدا...

    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلسه بود، تصور می کرد خواب دیده است . اخمش غلیظ تر شد و چشمش اتاق را کاوید.عصبی شد:

    _چرا چرا یادم اومد!این مانی زن طلاق داده،توچرا بهم نگفتی؟

    _دیگه فرصت نشد.پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

    چشمش را ریز کردم:

    _منظورت چیه؟

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند..

     
     


     
     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    در در 18 اسفند 1397 در 23:51، ZeinabHemmati گفته است :

    «به نام مزدا و قلم»

    1_ نمی دانم چه ساعتی بود که با صدای عمه از خواب دل کندم. روی تخت نشستم و تاج را از سرم براشتم و زیر تخت مخفی اش کردم. مشغول کش و قوس دادن به بدنم بودم که صدای نحس عمه حالم را به شدت گرفت :
    _ دخترت که عرضه نداره یه تور انتخاب کنه دیگه چه توقعی ازش داشته باشم.
    مخاطبش مادرم بود و دهانش را نمی بست. از همین جا هم می توانستم رنگ و روی مادر بیچاره ام را تصور کنم. نفسی عمیق اما، پر حرص کشیدم و از تخت پایین پریدم. تا کی باید حرف ها و تحقیر هایش را تحمل کنم؟ وقتش بود زبان چهل و چهار گزی که در دهانم لانه داشت را نشانش دهم! از اتاق که خارج شدم چشم هایش به من افتاد و تحقیر هایش را ادامه داد :
    _بفرما تشریف آورد. عروسی که تا لنگ ظهر بخوابه به چه دردی می خوره؟ کی برای پسرم نهار و شام بپزه، هان؟
    نیم نگاهی به مادر انداختم که شرمسار و ناراحت ایستاده بود. دلم برایش سوخت! این گونه رفتار حقش نبود. رو به عمه ایستادم و دهانم را باز کردم :
    _ عمه خانم جوری می گی لنگ ظهر، انگار گناه کبیره کردم بعدم، اینجا خونه پدرمه.
    با دست به اتاقم اشاره کردم و ادامه دادم :
    _ اونجا هم که می بینی، اتاق خودمه و هر موقع دلم بخواد می خوابم، بیدار می شم، نهار و شام میل می کنم و کار هام به کسی مربوط نمی شه.
    عمه که توقع چنین حرف هایی نداشت، رو به مادر غرید :
    _ اینه دختری که می گفتی ساکت و مظلومه؟ دستت درد نکنه با این تربیتت! خودم و پسر دست گلم رو انداختم تو چاه!
    حرارتی که از گوش هایم بیرون می زد را حس کردم و بدتر از دفعه قبل غریدم :
    _ همینه که هست! اگه راضی نیستی، بهتره دست اون پسر بی غیرتت رو بگیری ببری جای دیگه خواستگاری.
    بدون توجه به نگاه های مادر و دودی که از سر عمه بلند می شد، راه آشپزخانه را در پیش گرفتم و به سوی بوی خوشی که مشام را نوازش می کرد شتافتم. وارد آشپزخانه که شدم، صدای برخورد در ورودی را شنیدم و این یعنی عمه گورش را گم کرده بود! مادر سراسیمه در آشپزخانه حاضر شد و مو هایم را کشید :
    _ دختره ی زبون دراز بی شعور!
    مو های سرم که در مشتش بود را با جیغ آزاد کردم و فریاد زدم :
    _ ولم کن مامان، آخه تا کی این عجوزه باید این طوری باهامون رفتار کنه؟ یه عمره داره تحقیرت می کنه، هر دفعه می یاد اینجا هر چیزی از دهن کثیفش در می یاد می گه و می ره.
    _ اگه بابات بفهمه می کشتت!
    _ بذار بکشه، مگه همیشه غیر از زجر و شکنجه لطف دیگه ای بهم کرده؟ هان؟ کرده؟ نه نه نه نه...
    تن صدایم به شدت بالا و رشته های اعصابم از هم گسسته بود. در همین حین، ناگهان صدای آشنایی به گوشم خورد که همیشه لرز به تنم می انداخت! صدای بیرون کشیدن کمربند و جیلینگ جیلینگ سگکی که دور دستان پدر پیچیده می شد؛ آری پدر بی صدا آمده بود و حالا پشت سر مادر کمربند به دست با چشم هایی به خون نشسته ایستاده بود. باید فاتحه ی خودم را می خواندم اما، با گستاخی تمام در صورتش زل زدم و عربده کشی هایم را از سر گرفتم :
    _ می خوای بزنی؟ مگه کاری غیر از این ازت بر می یاد؟ تو هیچ وقت در حقم پدری نکردی، همیشه به اسم تعصب شکنجه ام دادی. تو همیشـ...
    ادامه ی حرف هایم زیر ضربات کمربند و جیغ های مادر گم شد. هر ضربه ای که روی تنم فرود می آمد، همراه با پوست بدنم بلند می شد و جایش قطرات ریز خون بیرون می زد. روی زمین می خزیدم و جیغ کشان، دستانم را سپر صورتم کرده بودم. صدای مادر را می شنیدم که با جیغ التماس می کرد رهایم کند. پدر اما... او پدر نبود بلکه، جلاد بی رحمی بود که حکم قصاص را برای دخترش اجرا می کرد. بعد از دقایقی که گوشه ی آشپزخانه مچاله شده بودم، قصاص متوقف شد و صدای افتادن کمربند روی زمین، نشان می داد پدر رفته است. مادر با اشک و ناله کنارم نشست و مرا در آغوش کشید :
    _ الهی بمیرم دخترم! دختر قشنگم…
    دست های لرزانش را روی تن زخمی ام می کشید و هق هقِ گریه اش کل فضا را پر کرده بود. پاهایم را در شکمم جمع کرده بودم و همچنان دست هایم روی صورتم قرار داشتند. توان حرکت نداشتم و اشک های بی صدایی که از چشمم می چکید، پهنای صورتم را می سوزاند!

    2_ از گوشه چشم، به عرش بی کران یزدان خیره و با فلک سخن گفت :
    _ تو که این قدر بزرگی و همه جای دنیا رو می بینی، یعنی نمی دونی مامانم کجاست؟
    دست هایش مرتعش و چشم های نمناکش، دیده به زمستان می باخت! دگر بار، دیده به فلک افکند و تجدید سخن نمود :
    _ مامانم می گفت : تو همه جا رو می بینی. بهم بگو باید چطور پیداش کنم؟ 
    آن دست های نحیف را بالا آورد و به فرای گرما بخشیدن، «ها» کرد. دریاچه شوری که اندرون دیده اش جای داشت، مسیرش را از میان نیزار های مژگانش یافت و بر پهنای رخسارش جاری گشت. پسرک ناله سر داد :
    _ خدایا سردمه! گشنه ام شده! دلم می خواد مثل «هادی» که «رباب خانم» مامانشه و براش مرغ و برنج درست می کنه، مامان منم برام درست کنه. 
    باری بیش‌، روی دستان ضعیف، «ها» کرد و رخِ درمانده به سپهر سپرد :
    _ خب اگه نمی گی مامانم کجاست، بهم بگو بابام کجاست؟ «رباب خانم» می گه : من و دوستام رو لک لک ها آوردن تو یتیم خونه ولی، من می دونم لک لک ها جوجه دارن. آدما بچه های لک لک ها نیستن، اونا بچه های آدم هستن!

    3_ به آشپزخانه رفتم و ته لیوان، مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم :
    _ کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت :
    _ نه، چطور؟ 
    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم :
    _ هیچی‌، خواستم یه ذره دراز بکشم‌، گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا می‌ کرد. 
    _ نه، برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 
    _ من می‌ دونم سمیه چی کارت داره! می‌ خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
    اخم کردم. 
    _ خواستگاریِ کی؟ 
    _ آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیز هایی شنیدم ولی، چون در خلس بودم، تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌ تر شد و چشمم اتاق را کاوید! عصبانی شدم.
    _ چرا چرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟
    _ دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. 
    _ منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    4_ به آشپزخانه رفت و ته لیوان، مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید :
    _ کاری داری انجام بدم؟ 
    مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌ کرد گفت :
    _ نه، چطور؟ 
    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت :
    _ هیچی‌، خواستم یه ذره دراز بکشم‌، گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادرش تند تند پیاز ها را در روغن جا به جا می‌ کرد. 
    _ نه، برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 
    _ من می‌ دونم سمیه چی کارت داره! می‌ خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
    اخم کرد. 
    _ خواستگاریِ کی؟ 
    _ آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیز هایی شنیده ولی، چون در خلس بود، تصور می کرد خواب دیده است. اخمش غلیظ‌ تر شد و چشمش اتاق را کاوید! عصبانی شد.
    _ چرا چرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟
    _ دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!
    چشمش را ریز کرد : 
    _ منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

    سلام عزیزم خسته نباشید، شما توی هر سه قسمت مرحله چهار قبول شدی، تبریک می‌گم. فقط یه نکته اونم اینکه توی قسمت دوم منظور از مونولوگ ادبی، یه متن ادبی سنگین نبود، همین که شما محاوره نمی‌نوشتی کفایت می‌کرد. انشالله رمانت توی انجمن خوب بدرخشه.

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده