رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

    بنام خدا

     

    شرکت در همه مراحلِ آزمون چهارم ضروریست

     

    1. قسمتی از نوشته (رمان) خود را ارائه دهید. (20-40خط)

    2. متنی بنویسید که مونولوگ‌های آن ادبی، و دیالوگ‌های محاوره داشته باشد.

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: کاری داری انجام بدم؟ مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم. -خواستگاریِ کی؟ - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.- چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. - منظورت چیه؟ مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    4. راویِ متن بالا را به سوم شخص تبدیل کنید.

     

    موفق باشید.

    • پسندیدم 6
    • تشکر 1


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    مرحله اول

    ارغوان

    ماگ شکلات داغ را در میان انگشت هایم فشردم. عطر ه*و*س انگیز کاکائو و هل اشتهایم را بر انگیخت، قلپی از آن نوشیدم.
    داغیش زبانم را سوزاند با این حال لذتی که از طعم خوشش نسیبم شد ارزش این درد را داشت.
    از پنجره بخار گرفته اتاق به حیاط با صفای مان خیره شدم.
    در دو لنگه باز بود و کارگر ها مبل و صندلی های همسایه جدید را به داخل خانه می آوردند.
     نیکی جان هم ژاکت قلاب بافی هنر دستش را دور شانه پیچیده و کنار کارگر ها ایستاده بود تا خدایی نکرده گل های عزیز باغچه اش زیر دست و پای آن ها لگد مال نشود.
    البته در این فصل سال تنها نرگس ها و همیشه بهار ها سالم و سر زنده بودند.
    با این حال بوته بی گل یاس های رازقی و رز های هلندی هم برای نیکی جان اهمیت خاصی داشت.
    با نوک انگشت روی بخار شیشه طرح یک قلب و تیری در میان آن را کشیدم و زیر آن نوشتم کاوه.
    سپس کف دستم را روی قلب گذاشتم و کاملا پاکش کردم.
    تصویر محوی از صورتم را در انعکاس شیشه دیدم.
    موهای بلند و فرفری قرمزم که بی شباهت به شعله های آتش نبود دور صورت سفید و رنگ پریده ام را قاب گرفته بود و نوک بینی ام به لطف زمستان و سرماخوردگی اش سرخ و ملتهب بود.
    نیکی جان سنگینی نگاهم را حس کرد و به طرفم برگشت و اشاره کرد از پنجره فاصله بگیرم.
    نگران سوز بادی بود که از لا به لای پنجره رخنه می‌کرد و به تنم می‌خورد.
    ب*و*س*ه ای کف دستم گذاشتم و برایش فرستادم و پرده را کشیدم.
    دلم از مادرانه هایی که خرج دختر شوهر مرحومش می‌کرد قنج رفت.
    مادرانه های که وظیفه افسانه ای بود که مثل اسمش هرگز وجود نداشت.
    اما نیکی جانم به اندازه هزاران افسانه محبت خرجم می‌کرد، نیکی مادری بود که خونی نه روحی من را پرورش داده بود.
    روی تخت دراز کشیدم و صفحه گوشی را روشن کردم
    پیامکی که از کاوه بالای اعلان ها خودنمایی می‌کرد؛ که ساعت کلاسمان را یادآور شده بود.
    از خودم و احساسات خام و نپخته ام خجالت زده و شاکی بودم...
    کاوه پسر دوست مامان نیکی بود و از پنج سالگی یار غار من. تنها یک سال با من تفاوت سن داشت و به خاطر زبان خوبش به خواست نیکی جان برای آموزش هر هفته به دیدنم می آمد.
    از وقتی به یاد دارم من او را برادر و او من را خواهر صدا می‌زد، با این حال از وقتی ماجرای علاقه کاوه به دختری از اقوام را شنیدم حسادتی احمقانه بیخ گلویم را گرفت و عشقی بی منطق تمام حجم ذهنم را پرکرد نمی دانم چرا کاوه را مثل تمام سالهای زندگی ام تمام و کمال برای خودم می‌خواستم و فکر رفتنش با دختری دیگر دیوانه ام کرده بود.
    این حس آنقدر برایم شرم آور بود که حتی جرأت نکردم صحبتی از آن با نیکی جان یا دوستانم بکنم.
    چرا که همه جنس رابطه من و کاوه را خواهر برادرانه می‌دانستند و این علاقه از بیخ و بن غلط و اشتباه بود.

    صدای بیرون رفتن ماشین آمد و نیکی جان که داشت به کارگر ها اخطا می‌داد مراقب دیوار ها باشند تا خط و خشی متوجه آن نشود.
    نیکی اهمیت خاصی به نظم انظباط می‌داد بر خلاف من و بابا که زیادی بی قید و آزاد بودیم.
    به عکس سه نفره یمان روی تاقچه اتاق خیره شدم، چقدر لبخند هایمان عمیق بود.
    از وقتی نیکی پا به خانه ما گذاشت زندگی پوسیده و نم زده من و پدر را روحی دوباره داد.
    اما دوسال پیش که پدر از بین مان پر کشید لبخند هایمان خشکید و گرد غم به خانه پاشیده شد.
    نیکی زود از من مرگ پدر را درک کرد و توانست به خود بیاید و همه چیز را مثل همیشه مدیریت کند.
    اما من هنوز هم جای خالی پدر را احساس می‌کردم.
    پدر ۴۰ ساله بود مردی با مو های مشکی چشم هایی شبرنگ و نگاهی مهربان.
    اما دست سرنوشت در طی حادثه ای کوه  و تکیه گاه من را گرفت و من را تک و تنها گذاشت.

    ***

    .

    نیکی جان نگاهی به راه‌پله ها انداخت و رو به من گفت: ارغوان جان همسایه طبقه بالا رسیده.
    دیشب سه و چهار شب بود که رسید. الان هم گرفته خوابیده ظهر که از مدرسه برگشتی سر و صدا راه نندازی دخترم.
    لب و لوچه ام را کج کردم و گفتم: چشم نیکی جان.
    پیشانی ام را بوسید و مقنعه ام را مرتب کرد سپس مطابق عادت ساندویچ صبحانه ام را درون کوله پشتی ام گذاشت و گفت: تا گلو دردت خوب نشده پفک و چیپس نخوری.
    سریع پریدم و ب*و*س*ه ای روی شانه اش گذاشتم و گفتم: چشم 
    و بدو بدو از راه پله ها دویدم به سمت در خروجی.
    یک کوله پشتی با طرح جغد و نگین کاری شده مانتو و شلوار فرم سرمه‌ای و مقنعه کوتاهی که تا روی شانه ام بود شامل تیپ امروزم میشد.
    گردنبندی با پلاک جغد هم داشتم؛ عاشق این پرنده شب زنده دار و مرموز بودم.
    بعد از پنج ساعت تحمل مدرسه با آن معلم های استثنایی اش با اتوبوس به کتابخانه رفتم

    کاوه پشت یکی از میز ها نشسته بود، با اینکه ۱۹ ساله بود هیکل درشت و مردانه ای داشت.
    موهای بور و چشم های کهربایی اش را دوست داشتم.
    آرام آرام جلو رفتم و نوک انگشتم را روی گردنش کشیدم.
    مثل کسی که از خواب پریده باشد نکاتی خورد و سیخ ایستاد

    به سمتم برگشت با لبخند عمیقی که روی لب هایم شکفته شده بود به پیشوا چشم های کهربایی‌اش رفتم.
    - سلام کاوه خره چقدر ترسیدی!
    دستی پشت گردنش کشید و لبخندی به رویم پاشید؛
    - ارغوانی دیگه نمیشه کاریش کرد.
    چشم غره ای رفتم و رو در رویش نشستم.
    - از همسایه جدید چه خبر؟! اومده؟!
    شانه ای بالا انداختم؛
    - ندیدمش ولی نیکی جان میگه دیشب رسیده. می‌دونی کاوه من هنوز تعجب می‌کنم. نیکی چه طور حاضر شده واحد بالا رو به یک مرد جوان اجاره بده اون هم مردی که مجرده؟!
    در حین باز کردن لغتنامه زبان و دفتر و دستکش گفت: نیکی جان بی گدار به آب نمی‌زنه در ضمن اون آقا زیاد هم جوان نیست ۳۳ سال برای مرد میشه میانسال.
    شانه ای بالا انداختم و سرم را جلو آوردم: خب استاد درس جدید چی داریم.
    - اول بگو ببینم چرا دیروز نیومدی خونه ما؟ مگه نگفتم میخوام دختر مورد علاقه ام رو نشونت بدم؟!
    رنگ از رخم پرید، کوله پشتی ام را در چنگ فشردم و سعی کردم حسادتی که به قلبم نیشتر میزند را از خود دور کنم.
    - راستش هنوز سرماخوردگی ام خوب نشده بود می‌ترسیدم دختر مورد علاقه ات سرما بخوره.
    خب انگار زیاد موفق نبودم؛ چرا که لحن حسود و حرصی ام دستم را رو کرد و لبخندی محو روی لب های کاوه نشاند.
    - Look at this part
    به خودم آمدم و نگاهم را روی پاراگرافی که کاوه با انگشت نشان می‌داد چرخاندم.
    سعی کردم حواسم را به درس بدهم در حالی که هنوز نیمی از ذهنم جایی در حوالی دختر مورد علاقه کاوه گشت می‌زد.

    وارد راهرو شدم و در را با لگد باز کردم. کتانی های کالج دارم را با کمک پاهام در آوردم.
    بوی جوراب از سر صبح در کفش مانده حالم را بهم زد.
    کفش های مشکی مردانه ای توجه‌م را جلب کرد قبل آنکه فرصت کنم از زیر سلام و احوالپرسی با مهمان فرار کنم هیبت بلند مردی که دوشا دوش نیکی جان ایستاده بود، در جا میخکوبم کرد.
    قدش آنقدر بلند بود که برای دیدن صورتش مجبور شدم سرم را بالا بگیرم.
    نگاهم در چشم های آبی یخ زده اش قفل شد. زمهریر چشم هایش آنقدر سرد بود که لحظه ای روحم را منجمد کرد.
    نگاهم به سختی پایین آمد بینی خوش فرم ایتالیایی و لب های درشت اما بی‌حس و یک چانه محکم تراش خورده مردانه.
    در یک کلام می‌شود گفت جذاب و نفس گیر بود حتی با وجود چشم هایش که من را عجیب به یاد شاه شب فرمانروایی وایت واکر ها می‌انداخت.
    یک لحظه به خودم آمدم، با لباس فرم مدرسه و مقنعه بهم ریخته و جوراب هایی که بوی پفک نمکی می‌داد مقابل این کوه یخ ایستاده بودم.
    از خجالت گونه هایم به رنگ موهایم در آمد؛ سرخ و هویجی.
    دستگیره را میان پنجه هایم فشردم و با لکنت گفتم: س...سلام.
    شاه شب با همان لحن سرد هماهنگ با چشم هایش پاسخ داد: سلام شما باید ارغوان باشید.
    نیکی جان لبخندی نثارم کرد و گفت: بله امیر نظام خان. ارغوان جان ایشون امیر نطام شاه مقصود همسایه جدید ماست.
    از شنیدن اسمش ابرو هایم بی اختیار بالا پرید؛ امیر نظام شاه مقصود چه اسم خاص و منحصر به فردی بود! 
    نگاهی از بالا به نیکی انداخت و همان طور یخ زده سرش را تکان داد.
    باز هم نگاهی به سر تا پایش انداختم همه لباس هایش تیره بود حتی انگشتری که در دست راستش می درخشید نگینی تیره داشت درست به رنگ شبق.

    جلو تر آمد و دستش را روی دستم گذاشت. همه وجودم از لمس دست هایش یخ زد، رنگم به آنی پرید و قلبم محکم شروع به تپش کرد.
    - دستگیره رو رها کن ارغوان جان.
    به خودم آمدم، دستگیره در را رها کردم و عقب عقب رفتم.

    مرد برگشت و خداحافظی با من و مامان نیکی کرد و در را پشت سرش بست.
    صدای برخورد در با لولا در سرم منعکس شد.
    مامان برگشت به طرفم و گفت: ارغوان جانم چرا ماتت برده دخترم؟! 
    سرم را تکان دادم و به خودم آمدم: هیچی مامان جون یک لحظه از دیدن همسایه جدید جا خوردم، خیلی ترسناک بود.
    مامان ریز خندید و به طرف اتاقش رفت.
    شانه ای بالا انداختم و به سمت اتاق خودم رفتم .
    مامان نیکی تنها ۳۴ سال داشت و وقتی همسر پدرم شد ۲۲ ساله بود.
    هنوز هم برایم جای تعجب دارد یک دختر. جوان مجرد چگونه حاضر به ازدواج با مردی ۳۰ ساله که از قضا یک دختر ۶ ساله دارد، شد؟!
    اما این ازدواج که ۱۰ سال هم دوام داشت برای مامان نیکی عزیزم خوشبختی به بار آورد کاش که پدر در آن حادثه راننده جان خود را از دست نمی‌داد کاش و هزار کاش.
    صدای مامان نیکی از فکر خارجم کرد.
    - ارغوان میای شام بخوریم گلم؟!
    - چشم نیکی جانم یک دوش بگیرم اومدم.
    نیکی را عزیز تر از آن می‌دانستم که مادر خطاب کنم؛ مادر کسی بود که دخترک ۶ ساله اش را رها کرد و حتی یک لحظه به اشک های او اهمیت نداد.
    اما نیکی جانم من را از دخترش عزیز تر می‌دانست، نه برای اینکه فرزندی نداشت فقط به خاطر خودم و ذات فرشته گونه اش.
    نیکی همان فرشته ای بود که شب های بیماری بالای سرم تا صبح می‌نشست و پا شویه ام می‌کرد.
    نیکی همان فرشته ای بود که یک ماه تمام من را در مدرسه همراهی کرد تا من کلاس اولی ترسیده از مدرسه به محیط مدرسه عادت کنم‌. 
    نیکی همه‌ی زندگی من بود؛ یک زن عاقل و مدیر نه مادری که وقتی تب داشتم و آب بینی ام آویزان بود من را از خودش میراند مبادا لباس هایش کثیف شوند.
    نه مادری که یک سحر گاه مه آلود با چمدانی بزرگ من و پدرم را ترک کرد.
    بعد از دوش مختصری که گرفتم و سشوار مو هایم، یک تی‌شرت میکی‌موس صورتی پوشیدم و موهایم را خرگوشی بستم و عجله رفتم داخل هال.
    با دیدن دیس دلمه های برگ مو چشم هایم برق زد: آخجون دلمه برگ مو!!!!
    با دیدن یک قابلمه کوچک کنار دیس  گفتم: این قابلمه واسه چیه!
    نیکی جان موهای قهوه‌ای اش را پشت گوش فرستاد و با لحنی مهربان گفت: امیرنظام خان قبل شام اومد دید دلمه درست کردم هرچه گفتم شام رو بمون قبول نکرد گفتم این قابلمه رو ببرم براش.
    - هوم باشه! میخوای من ببرم؟! آخه می‌خواستم برم پشت بوم ببینم اون گندم هایی که ریختم رو کبوتر ها خوردن یا نه.
    نیکی جان بی میل قابلمه را به دستم داد و گفت: هوم! باشه خودت برو بده، یک سری هم به گندم هات بزن.
    لبخندی زدم و با عجله رفتم به سمت طبقه بالا.
    قبل از آنکه دستم را روی زنگ در بگذارم در به خودی خود باز شد و هیکل درشت امیر نظام خان چهارچوب در را پر کرد.
    نگاهم را به سختی بالا آوردم و در چشم های یخ زده اش خیره شدم: براتون دلمه آوردم. چیزه یعنی سلام‌.
    آخ کاش می‌توانستم دو دستی در سر خود بکوبم با این حجم از گاف هایی که در مقابل این کوه یخ می‌دادم.
    تای ابروی کشیده و پر پشتش را بالا داد و بی هیچ حسی گفت: ممنون.
    ظرف را گرفت و بی هیچ مکثی در را بست.
    لحظه ای از ذهنم گذشت؛ نکند از قبل منتظر آمدن نیکی جان بوده؟!
     پوزخندی حواله افکارم کردم و به سمت پشت بام رفتم.
    نیکی جان همیشه می‌گفت اگه به پرنده ها دانه بدهی آن ها آرزو هایت را به گوش خداوند می رسانند و خیلی زود به مراد دلت می‌رسی.
    این بار عشق کاوه را طلب کرده بودم و برای کبوتر هایی که گاه گاه مهمان پشت بام خانه یمان می شدند دانه ریخته بودم.
    با دیدن یک کبوتر خاکستری که قوقو! می‌کرد دلم به درد آمده. 
    یک بالش در میان آجر های دور آنتن اسیر شده بود و با بال آزادش پر پر می‌زد.
    رفتم بالای سرش و با دلسوزی گفتم: اوخ گوگولی چرا اینجا افتادی؟!
    به آرامی زیر بالش را گرفتم و آجر را بلند کردم.
    سرش را نزدیک صورتم آوردم و گفتم: آخی خوشگله! پرهات زخمی شده؟! اشکالی نداره خودم درمانت میکنم بالاخره این همه سال زیست خوندم به این درد بخوره.
    ایستادم تا زیر نور بام زخم بال کبوتر را بررسی کنم که صدای سردش در جا میخکوبم کرد.
    - بهت نمیومد کفتر باز باشی بانوی جوان!

    اگر کاوه بود با گستاخی جواب می‌دادم «به شما هم نمی اومد فضول باشید» ولی خب این مرد همسایه جدید بود و اگر باد به گوش نیکی جان می‌رساند در برابرش بی ادبی کردم باید منتظر سرزنش های او می بودم.
    - کاری داشتید اومدید اینجا؟!
    - منتظر نشدی ظرفت رو پس بگیری! 
    نگاهی به دست های خالی اش که در پشت سر گره زده بود شدم: شما هم قابلمه‌ای تو دستت تون نیست.
    - نیک‌دخت بانو نگفته بودند دختری به سن و سال شما دارند.
    - چرا باید به شما می‌گفته؟!
    جوابم سکوت شد و بس!  نگاهم را از چشم هایش دزدیدم و به طرف راه‌پله رفتم. حضور این مرد حس تلخ و سنگینی را در فضای اطرافم منتشر می‌کند انگار وصله ناجور زندگی من و نیکی جان باشد...

    ***

    سرمای هوا بیشتر از دو روز گذشته شده بود با این حال من و کاوه بی پروا در پیاده‌رو ایستاده و بستنی هایمان را با سختی می‌خوردیم.

    با اشتیاق تکه بزرگی از بستنی را گاز زدم و درد بدی در زبان و بینی ام پیچید.
    صورتم را از درد جمع کردم .
    کاوه متوجه شد و با صدایی بلند خندید: خب مگه مجبوری خنگول جان؟!
    گونه هایم را با دست گرفتم تا گرم شوند:  هیجان زده شدم.
    - از این همسایه جدید تون چه خبرا؟!
    - هیچی مثل روح سرگردان با بهتر بگم یک خون‌آشام بی سر و صدا و توی سایه زندگی می‌کنه اصلا حس نمی‌کنی حضور داره ولی وقتی هست حضورش آزار دهنده است.
    اخم های کاوه به آنی در هم فرو رفت، خدا می‌داند وقتی آن کت کتانی را می‌پوشید و ته ریش می‌گذارد و این گونه اخم می‌کند تا چه حد مردانه جلوه میکند.
    - حضورش آزار میده یعنی چی؟! ارغوان اگر یک روز آزاری بهت رسوند، چه فیزیکی چه روحی هر جوری فقط و فقط به خودم میگی ها! 
    دلم برای غیرتی که خرجم می‌کرد، قنج رفت ولی به روی خود نیاوردم و با صدایی بلند خندیدم: وای پسر چی میگی تو؟
    نگران نباش من خودم از پس خودم بر میام، درضمن آقای شاه مقصود هم خیلی‌ آدم محترمی هست.
    فقط خیلی سرد و خشکه جوری که آدم معذب می‌شه.

    آن روز به اصرار کاوه به خانه‌ی آنها رفتیم خاله مستانه مادر کاوه مهربان ترین زنی بود که بعد نیکی جان می‌شناختم.

    مرحله دوم

    بعد از مرخص شدن من و نیکی از بیمارستان او کلامی هم با من هم صحبت نشد و تمام مدت در سکوتی تلخ و کشنده در صندلی عقب ماشین امیر نظام مچاله شده بودم.
    چند باری مچ نگاه زیر زیرکی امیر نظام از آینه را روی خودم گرفتم ولی بی حال تر از آن بودم که واکنشی نشان دهم...

    دلم یک آغوش می‌خواست تا یک دل سیر درونش گریه کنم و این بغض لعنتی خالی شود ولی گویا از محبت خالصانه نیکی محروم بودم.
    وقتی رسیدیم نیکی اول از همه پیاده شد و بی حرف به طبقه‌ی خودمان رفت.
    من هم قصد پیاده شدن داشتم که ناگهان صدای امیر نظام سر جا میخکوبم کرد.
    - ارغوان می‌دونم حال هر دوی شما مناسب نیست ولی دلم می‌خواد منطقی با نیکی برخورد کنی و ناراحتی رو از تو دلش در بیاری.
    امشب اگه حالت بد شد یا کمکی خواستی حتما باهام در میون بذار.
    به گوش های خودم و آنچه شنیده بودم اعتماد نداشتم، این صدای رقیق و مهربان متعلق به مرد سنگی نبود که در این مدت یک ماه و چند روزه شناخته بودم!
    به عقب برگشتم و نگاهم در آبی خالص دریایی چشم هایش لحظه ای غرق شد.
    گویی رنگ این چشم ها همیشه در حال تغییر بود.
    چیزی در پس نگاهش نهفته بود که همیشه پشت نقاب سردی پنهان می‌شد و اگر یک روز نقاب را کنار می‌زد می‌توان نشانه ای از آن یافت.
    اما این محبت خالصانه پشت نگاهش چرا باید نسیب منی شود که هرگز ندیدمش؟!
    او در واقع چه کسی بود؟! چرا با وجود توان مالی در سوئیت ۶۰ متری طبقه بالا ساکن شده بود؟!
    چرا نیکی جان نگرانی هایش را با او تقسیم می کرد؟!
    چرا حس کردم وقتی متوجه مسمویتم شد از نیکی بیشتر ترسید؟!
    چراغ هزاران سوال در مغزم روشن شد و تنها توجیهی که برای این وضعیت داشتم این بود که دچار اشتباه شده ام.

    ***

    کاوه در سکوتی زجر آور و با اخم های در هم تنیده شده به صحبت های نیکی گوش می داد.
    از پشت پنجره اتاقم شاهد گفت و‌گوی شان بودم.
    - کاوه جان تو هم سن و سال ارغوانی ولی عاقل تری خلاصه به عنوان دوست ارغوان و پردیس باهاشون صحبت کن.

    دست هایش را بغل زد و با سکوتی رخوت انگیز سرش را تکان مختصری داد.
    با رفتن نیکی چشم هایش از بند گل های قالی رها شد و به سمت من نشانه رفت.

    به خاطر آن مسمومیت لعنتی و تزریق پادزهر زرد رنگ و بی حال شده بودم.

    کاوه با نگاهی عاری از صمیمیت همیشه و مشت های بهم فشرده به سمتم گام برداشت.
     دلم برای آن نگاه طوفانی تپید هرچند قرار بود بر سر من هوار شود.

    در اتاق را با شدت باز کرد و نگاه پر طلبش را به من که ترسیده گوشه ای ایستاده بودم روان.

    مرحله سوم

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: کاری داری انجام بدم؟ مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. نه برو. 


    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 

    -من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم.

    -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. 

    - منظورت چیه؟ مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمتی از متن رمان

    سوئیچ موتور سعید را برداشت.باران کم کم شدیدتر میشد.از حیاط بیرون رفت.کلاه کاسکت را سرش گذاشت، نه برای ایمنی؛فقط برای اینکه حوصله ی دردسر نداشت.موتور سواری یک دختر درخیابان ممکن بود برای همه عجیب و غریب باشد.موتور را روشن کرد و دل به دل خیابان های نم زده سپرد.بوی تند خاک خیس مشامش را پر کرده بود.دریا هم که متنفر از بوی خاک نم خورده.خیابان ها خلوت بودند.لامپ های روشن شهر و اسمانی که در تکاپو بود تا عقده گشایی کند.خیابان گردی را دوست داشت.حداقل در شب های بارانی که اینطور بود.هوا سرد بود ولی پوستش را کلفت کرد.مگر مهم بود که سرما بخورد یا نخورد؟در هر صورت که کسی نگرانش نمیشد.برایش هم چندان مهم نبود.در دل گفت:_این که میگن طرف تو اسمون یه ستاره هم نداره یعنی این؟ پوزخندی زد،هوا کم کم روشن میشد.سمت خانه ی جدیدشان حرکت کرد.جلوی خانه روی ترمز زد و پیاده شد.موتور را داخل برد و بی سر و صدا سمت خانه رفت و وارد شد.سکوت غم انگیزی خانه را در خود مچاله کرده بود.تنها صدای مزخرف عقربه های ساعت و چک چک کردن قطره های آب درون سینک ظرفشویی بود که شنیده میشد.ساعت را نگاه کرد5:30.هنوز هم باران میبارید نه به شدت قبل، ولی میبارید.جلو رفت و خودش را روی تنها مبل زواردررفته ی پذیرایی پرت کرد.پنجره ی مقابلش و دانه های درشت باران که بالجبازی به شیشه چسبیده بودند؛شاخ و برگ مرده ی درختان خشک شده ی وسط حیاط، به معنای واقعی کلمه یک منظره ی پاییزی را به تصویر کشیده بود.چشمانش را به روی منظره ی مقابلش بست.سرش سنگین بود و چشمانش بیشتر از این یارای لجبازی با فرمان مغزش را نداشتند.اهسته چشم بست....

    متن دوم

    پشت در ایستاد.دلش رضا نبود که داخل برود.در فکرش چیزی مثل خوره شروع به تجزیه کردن قدرتش کرد.به خود نهیب زد:لیلی الان وقت جا زدن نیست.یه قدم فاصله داری تا خودتو ثابت کنی،اونوقت اومدی اینجا پشت در ایستادی و داری شِر و وِر میبافی بهم.دختر مگه همینو نمیخاستی؟ک بیای بهش بگی کار تو نبوده؟خوب برو دیگه..

    نگاه منشی روی لیلی که هنوز پشت در ایستاده بود افتاد لب هایش را سمت پایین متمایل کرد و در دل گفت:چرا نمیره تو؟قضیه چیه؟

    منشی از جا بلند شد و گفت:عزیزم مشکلی پیش اومده؟مگه نگفتی با جناب بازرگان کار داری؟لیلی دسته کیفش را در دست مچاله کرد و مظلوم سر پایین انداخت.دلش گواهی بد میداد.قلبش مچاله شد.در دل نالید:اگر منو ببینه و ازاتاق بندازه بیرون چی؟جلو همه ابروم میره.منشی بصورت رنگ پریده ی دخترنگاه کرد،با خود فکر کرد:این دختره چشه؟

    لیلی دست بسمت دستگیره بردو گفت:ممنونم ولی کمک نیاز نیست.دستگیره را گرفت خواست در را خل بدهد و باز کند که در با شتاب کشده شد و لیلی که دستگیره را گرفته بود محکم به جلو پرت شد و با زانو زمین خورد.چشم های از درد جمع شد و با بغض عمیقی گفت:اخ خدایا پام...

    حضور کسی را کنارش حس کرد.چشم باز نکرد،خجالت میکشید.صدای قدم هایی ک تند و تند راه میرفتند را شنید.این صدای قدم ها متعلق به یک نفر بود.یعنی فقط یک نفر میتوانست اینگونه راه برود؛امیر علی بازرگان.

    از زیر چشم های بهم فشرده اش گلوله های اشک پایین میچکیدند.در دل نالید:ابروم رفت حالا چیکار کنم؟چجوری بلند شم؟در این فکر بود که صدای خشمگینی بلند گفت:مگه کوری؟ادم به این گندگی رو ندیدی داره درو بتز میکنه؟لیلی بیشنر بغض کرد.ابرویش را رفته میدید.پر بغض گفت:ببخ..ببخشید.هواسم نبود.نمی دونستم پشت در کسی هست.امیر علی دست مشت کردو گفت:میکشمت حسام،نگاه کن چیکار کردی.اون چشما روی اون کله چیکار میکنن؟سریع کنار لیلی نشست و بی توجه به دهن باز حسام و منشی سریع لیلی را روی دست بلند کرد و سمت مبل میبرد که لیلی با گریه گفت:ببخشید اقای بازرگان.ببخشید.امیر علی لیلی را روی مبل چرم گذاشت جلوی پایش نشست و گفت:کجات درد میکنه؟

    بصورت لیلی نگاه کرد و در دل گفت:چرااینقده لاغر شده؟نکنه برای باباش مشکلی پیش اومده دوباره؟

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    #پارت_۴
    بعد از خوردن صبحانه حمید همسر سمیرا ، دختر سوم حاج رضا با سلام و صلوات وارد خانه شد ، او بسیار خونسرد و با حوصله بود و همه را به یک زبان برای خودش نگه داشته بود. همیشه به موقع می رسید یا به قولی مادرزنش دوسش داشت یا خوش شانس بود سر سفره نشست و شروع به خوردن کله پاچه کرد. 
    _ خوب سارا خانوم ، آبجی خوبم خونه باقری و قدرت و که دیروز دیدی به نظرت کدوم خوبه؟
    خانه ی آقا قدرت رو به روی خانه پدر بزرگ بود و یک خانه ی ویلایی و تازه ساخت که همکف بود و حیاط بسیار بزرگی داشت . حداقل جای پارک چهار تا ماشین بود. اما از آنجا که سارا با پدر شوهر مادر شوهرش زندگی می کرد این بار دلش می خواست خانه همکف نباشد و چند طبقه باشد تا مهمان های طایفه شوهرش می آمدند راحت باشند . سارا دیگر دختر هایش در حال بزرگ شدن بودند و برادر زاده های شوهرش بدون سلام و یاالله بی خبر وارد خانه 
    می شدند . و این برای سارا خوش آیند نبود ‌‌. می ترسید حرفی بزند و آن ها ناراحت شوند . 
    حمید جان خونه ی باقری خوبه ، هم سر کوچه هست و هم به آقاینا نزدیکه ، سه طبقست، احمدم عاشق بهار خواب طبقه سوم میشه . دیگه هیچ کسم تو خونه سیگار و قلیون نمی کشه. بهترینش همینه . بریم اون و بنویسیم . دیگه الکی بنگاه ها رو هم نچرخیم.
    حمید در حال خوردن صبحانه بود که گوشی اش زنگ خورد. 
    _ به به . ببین چه حلال زادست ، شوهرته بزار بزارم رو آیفون حالشو ببر‌. جونم داداش.
    _الو. سلام . حمید جان ‌ خوبی‌.
    _سلام سالار چخبر ؟
    _حمید پاشو بچه های ما رو بردار بیار کرج الکی بگو مامانم مریض شده. پیش سارا چیزی نگو ها  بدبخت شدم کارخونه آتیش گرفته. همه چی سوخت.

     

     


    #پارت_۳
    با صدای روشن شدن مهتابی و بوی نان تازه که حاج آقا خریده بود مادربزرگ و سارا از خواب بیدار شدند‌.
    _بچه ها بلند شید . چقدر شما ها تنبلی می کنید. دخترهای تهران ساعت چهار صبح پا میشن صبحانه می خورن میرن سر کار اون وقت بچه های ما تا لنگ ظهر می خوابند‌‌.
    و چند بیت از شعر های ترکی که خودش نوشته بود را بلند بلند می خواند .
    مهدیه به عادت همیشگی سریع چشمانش را باز کرد و سلام داد .
    سارا آسمان را بیدار کرد و آسمان هم مثل همیشه با غر غر بالش خود را برداشت و به سمت اتاق خواب رفت. معلوم بود که هنوز قصد بیدار شدن ندارد.
    _کجا آسمان بیا صبحانه بخور یه سر بریم خونه عمه اینا الان میگن تا این جا اومدن یه سر نیومدن به ما بزنن.
    _ اه. مامان ول کن ترو خدا ، راست میگن دعوت کنن . تو همیشه خودت و برای اونا می کشی.
    مهدیه ظرف های صبحانه را آماده می کرد و گفت:
    _آبجی بزار بخوابه. چی کارش داری . راست میگه دیگه خیلی مشتاق دیدار باشن یه بار خودشون دعوت کنن.
    _مهدیه ناراحت میشن. برم یه سر بزنم از سرم باز کنم بعد بیام با آقا و حمید دنبال خونه بگردیم.
    _چیبگم والا آبجی خودت می دونی خودت و حالا بکش. فردام هزار تا حرف پشتت بزنن.
    _ چی میگه برا خودت اگر چیزی شنیدی بگو نمی خواد نصیحت کنی.
    _هیچی هفته پیش خواهر شوهرتینا اومدن دیدن ننه. شوهر خواهر شوهرت می گفت سارا و احمد اصلا عقل ندارن . این همه ملک و املاک رو زمین و ول کردن به امان خدا ، چرا تو زمین ها گندم نمی کارن حداقل هر سری بیست ملیون بار میده.
    منم حرصی شدم گفتم خواهرم خودش داراییش داره از سر و کولش می باره.
    احتیاجی به این زمین ها نداره که اکثرشون ورثه هست . همین طوری هم حاج آقا و مادر شوهرش و نگه میداره‌ . بدبخت تهرانم میاد خونه باباش راحت نمی زارن. هی برادر شوهرش زنگ می زنن . آبجی باروت نمی شه رنگ از رخشون پرید.
    سارا کمی در خودش فرو رفت و با حالتی غمگین گفت:
    _ کاش چیزی بهشون نمی گفتی من هر کاری می کنم برای رضای خدا و دل خودم می کنم. برای من احمد مهمه ، بزار هرچی دوست دارن بگن.
    _ نه آبجی خانوم نمیدونم شاید اونا راست میگن تو کم عقلی یا ساده ای یا خیلی خوبی که هم چنان هر وقت می بینیشون نیشت تا بنا گوشت باز می شه.
     

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: 

    _کاری داری انجام بدم؟

     مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:

    _  نه، چطور؟

     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم:

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    _ نه برو. 


    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 

    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم. -خواستگاریِ کی؟ 

    _آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    _ چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    _ دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. 

    _ منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    #1

    لب ساحل ایستاده بود. هوای سرد پاییز باعث شده بود کمتر کسی به سمت شمال بیاید و تقریبا هیچ کس در آن ساحل پر از سنگلاخ نبود. باد تقریبا سردی می‌وزید، دستانش که از سرما به قرمزی می‌زد را در جیبش فرو کرد و  مست عطر دریا به تکه سنگی تکیه زد و با خود فکر کرد چطور عشق چندین و چند ساله‌اش را یک شبه به فراموشی بسپارد. غیرتش قبول نمی‌کرد به ناموس دیگری فکر کند و در دل از خود به خاطر تمام شبهایی که در پادگان ندانسته با یاد او صبح کرده بود و او ناموس دیگری بود متنفر بود. 
    مهدی چند قدم آن‌طرفتر ایستاده بود ترجیح میداد کمی اصغر را تنها بگذارد. کمی دور تر کافه ای کوچک بود، با آنکه اهل کافه رفتن نبود ولی برای وقت گذرانی و تنها گذاشتن اصغر به آن سمت رفت.
    اصغر در خاطراتش غرق بود. خاطراتی که با تمام نداشتن ها نغمه برای او بود. با تمام مخفی کاری‌ها و قرارهای یواشکی‌اش دلش شاد بود. در امتداد ساحل قدم میزد. قدم هایش را محکم بر ساحل می‌کوبید و پیشانیش از اخم زیاد خط افتاده بود. بی شک این خط ها برایش به یادگار می‌ماند. پیر شده بود آن‌هم در اوج جوانی. تمام این سالها از جلوی چشمش رد می‌شد. با یادآوریِ روزی که به نغمه اعتراف کرده بود که دوستش دارد لبخند زینت بخش لبهایش شد...
    *
    جوان بود و پر شر و شور. شب گذشته را تا صبح تمرین کرده بود تا حرف دلش را بدون خجالت بزند.
    در راه مدرسه منتظرش بود. شاخه گل رزی که خریده بود را در دست می‌چرخاند. 
    از دور دیدتش و محو خنده های دلبرانه اش شد. نزدیک که شد به خود جرعت داد و صدایش کرد.
    _نغمه!
    دلبرکش با ترس سرش را بلند کرد و به اطراف چشم دوخت. صورتش را چادر قاب گرفته بود و همچون قرص ماه می‌درخشید. با دیدن اصغر به سمتش آمد و سربه‌زیر جواب داد:
    _سلام پسرخاله.
    اصغر دستی به موهایش که در خوش‌حالت ترین حالت ممکن بودند کشید و گفت:
    _سلام. میشه باهم حرف بزنیم؟!
    در خواسته اش مصمم بود همین باعث می‌شد، محکم و با اقتدار صحبت کند. سر نغمه پایین تر افتاد و با خجالت لب زد:
    _حتما...
    بی مقدمه گل را به سمش گرفت و گفت:
    _ناقابلِ.
    دستان دخترک به شدت می‌لرزید و با همان دستان لرزان گل را از معشوقش گرفت. مدتها بود تمام فکرش را اصغر درگیر کرده بود. 
    اصغر محو حرکات پر از شرم و ناز دلبرکش بود. لب باز کرد و گفت:
    _خیلی وقته بهت دل دادم. دلبر خوش سر زبونم میشی؟
    هین بلندی از بین لبهای لرزان نغمه خارج شد و ناخودآگاه لب زد:
    _اصغر...
    باورش نمی‌شد. اصغر هم اورا دوست داشت. 
    اصغر با شوقی وافر چشم به نغمه‌و سرخ و سفید شدنش دوخته بود که گوشه ی چادرش را در دست می چلاند. منتظر جواب بود ولی دلبرش خجالتی تر از آن بود که جوابش را بدهد. به آرامی سر بلند کرد و لبخندی زد و با قدم های سریع به سمت خیابانشان رفت.
    همان لبخند حکم جواب بله را برایش داشت از خوشی در جایش بند نبود. جسارت به خرج داده بود به نتیجه رسیده بود.
    *
    با حرص لگدی به ماسه ها زد و روی زمین نشست. مرور گذشته ها فقط دردش را بیشتر و زخمش را عمیق‌تر میکرد.

    فریادی پر از خشم و ناراحتی کشید. فریادی که صدایش به گوش مهدی هم رسید. احساس سبکی کرد. ادامه داد. دوباره و دوباره فریاد کشید. آنقدر که به نفس نفس افتاد و بی‌حال روی ماسه ها دراز کشید. زیر لب زمزمه کرد:
    _امروز، همینجا چالت می‌کنم و برمی‌گردم. امروز، برای من تموم شدی ....
    به حرفهایی که می‌زد شک داشت ولی به خودش قول مردانه داده بود. امروز یا این غده ی چرکین را در دریا غرق می‌کرد و می‌رفت و یا بازیگر ماهری می‌شد.
    نفس عمیقی کشید و از جابلند شد به سمت کافه رفت. گلویش از فریادهاش می‌سوخت و دلش ه*و*س یک چای را کرده بود.
    هرچه به کافه نزدیکتر می‌شد، صدای آهنگ واضح تر می‌شد. قسمتی آهنگ را با خود زیر لب زمزمه کرد. انگار خواننده زندگی اصغر را دیده بود و برای او می‌خواند.
    ((درگیره با دل پر من خاطره هات مث خوره بامه نه دیگه 
    هیچ راهی نمونده برنمیگرده اون حسای سابق
    کار از کار گذشته ای وای گذشته از سرمون آب انگار 
    شب و روزام یکی شده بعد تو افتادم رو دور تکرار
    هی شاکی میشی تو با کی حالت خوبه اصلا میدونی یادم نیست
    یه بار بیای بگی مث قدیما با من میزونی))
    وارد کافه شد. نگاهی به اطراف کرد و با دیدن مهدی سری برایش تکان داد.
    فضای کوچک و تقریبا خاک گرفته‌ی کافه دلگیر بود. مشخص بود این وقت سال رفت و آمد آنچنانی ندارد. پنج میز کوچک شیشه ای و صندلی های چوبی رنگ رو رفته که روی هر میز گلدانی رنگ پریده تر از صندلی ها بود. چند تابلوی قدیمی زینت دیوار ها بود. روبه ی در آشپزخانه ی اُپنی بود که جوانک لاغر اندام و سبزه رویی با موهای فرفری به محض دیدن اصغر یا همان لحجه ی شیرین شمالی بلند سلامش داد.
    اصغر جواب سلامش را داد و بعد از سفارش چای به سمت مهدی رفت.
    چهره‌اش کاملا خنثی بود. نه اخم داشت نه غم یک بی‌حالتی خاص.
    مهدی نگاه از صورتش برداشت و گفت:
    _میزونی؟
    اصغر پوف کلافه ای کشید و گفت:
    _دارم میزون می‌شم. 
    پسرک کافه چی فنجان چای اصغر را روی میز روبه‌رویش گذاشت.
    مهدی فیگور فیلسوفانه ای گرفت و همانطور که دستسش را به چانه اش بند می‌کرد آرنجش را روی میز گذاشت و گفت:
    _باید گذشته ها رو فراموش کنی. هرچی بود و نبود اینجا چال کن و برگرد. برگرد و دنبال آدم درست زندگیت باش و پای کسی بمون که تهش شرمنده‌‌ی پاهات نشی.
    جمله ی آخر مهدی در گوشش زنگ خورد و تکرار شد.
    (پای کسی بمون که تهش شرمنده‌ی پاهات نشی)

     

     

     

     

    سرش را محکم و پی در پی به دیوار سرد پشت سرش کوبید  و موهایش را محکم کشید.
    سرسخت و بی احساس بود ولی نه وقتی که عزیزترینش روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.
    بی توجه به نگاه پر ترحم اطرافیان به سمت مادرش که روی صندلی های آبی رنگ پریده ی گوشه ی راهروی بیمارستان نشسته بود رفت و روبه‌رویش نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت تا کمی آرام شود.
    دست مادرش که روی سرش نشست، نفس عمیقی کشید و بی اراده و بی صدا اشکش چکید .
    لب باز کرد تا از مادرش خواهش کند، پیش خدایش پا درمیانی کند و فرشته‌اش را به او برگرداند که در اتاقی که روبه‌رویش به انتظار خبری خوش نشسته بودند باز شد. 
    سریع از جا پرید طوری که باعث شد سکندری بخورد ولی خودش را جمع کرد و روبه‌روی دکتر با همان نگاه اشکی و غمگین ایستاد.
    دکتر سرش را پایین انداخت. این حرکت را به خوبی می‌شناخت. ناباور سرش را به چپ و راست تکان داد و قدمی عقب گذاشت. 
    چشمان میشی رنگش پر از ترس بود، با صدایی که به شدت می‌لرزید نالید:
    _نه....
    دکتر دستی به پیشانیش کشید و گفت:
    _متاسفم، خیلی دیر رسوندینش.
    معنی حرف دکتر را نمی فهمید، به چه زبانی سخت میگفت. گنگ و گیج نگاهش کرد.
    صدای شیون مادر و خاله‌اش را شنید به عقب برگشت و نگاهشان کرد.
    صدایی در گوشش زنگ میخورد. نگاهش میخ اتاق روبه‌رو شد. فرشته اش آنجا بود، به همان سمت دوید.
    دوباره صدایی در گوشش زنگ خورد.
    (همه ی فرشته ها دوست دارن پیش خدا باشن ولی من از خدا میخوام تا ابد پیش تو بمونم....)
    کنار تخت ایستاد. اشک از چشمانش میچکید. نگاهش به صورت زخمی اش بود. لبانی که به کبودی میزد.
    پرستار نگاه پر ترحمی به پسر روبه‌رویش کرد و ملافه ای برداشت که روی جنازه‌ی دخترک بکشد که با تمام زخم ها و کبودی هایش هنوز هم زیبا بود. 
    دستش بالا رفت که پسر مظلومانه گفت:
    _نکش... 
    گنگ نگاهش کرد.
    _روش‌و نکش بذار ببینمش.
    پرستار دلش سوخت، ملافه را تا روی گردن دخترک کشید و بیرون رفت.
    نزیک فرشته شد و دستش را روی صورت مثل ماهش کشید. بدنش یخ بود. باید باور میکرد، رفتن فرشته اش را... تنها شدنش را ....
    دستگاه هایی که از تنش جدا شده بود، دستگاه هایی که قرار بود جان بدهند. 
    با خشم لگدی به پایه‌ی سرم زد و فریادش بلند شد و هق هق سر داد.
    چه کسی باور می‌کرد، هامینی که حتی خنده اش هم بی صدا بود روزی این چنین بی‌تاب شود و هق هق سر دهد.
    بدن بی‌جان فرشته را در آغوش گرفت و زار زد طوری که دل سنگ هم آب شد ولی فرشته رفته بود.

     

    #3

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم:
     _کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:
    _ نه، چطور؟
     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 
    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 
    _نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم.
     مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 
    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
     اخم کردم. 
    -خواستگاریِ کی؟ 
    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. ا
    خمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.
    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 
    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!
     چشمم را ریز کردم. 
    - منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

     

    (به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:
     _کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:
    _ نه، چطور؟
     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 
    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 
    _نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست.
     مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 
    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
     اخم کرد. 
    -خواستگاریِ کی؟ 
    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلس بود تصور کرد خواب می‌بیند. 
    اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد.
    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 
    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!
     چشمش را ریز کرد. 
    - منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    #۹۴

    شیرین پر از عشق دستش را روی شکمش می کشد و جنین چند هفته ی اش را لمس می کند،خوشی زیر پوستش می دود.

    گرمی نگاه رادمهر را احساس می کند اما سرش را بالا نمیگیرد.

    -سلام خانم خانما

    شیرین لبخند کوتاهی می زند

    -سلام عزیزم خسته نباشی

    کتش را روی دسته صندلی رها می کند و کنارش می نشیند،نفس عمیقی می کشد و لبخند گرمی به رویش می پاشد.

    -خانم و نی نی چطورن؟

    شیرین هنوز هم ار حادثه پنجاه روز پیش‌دلخور است

    -خوبیم

    رادمهر خدا رو شکری زیر لب زمزمه می کند و پیشانی سفید او را می بوسد

    -ببین شیرین من و تو داریم صاحب فرزند می شیم،می دونم اون شب اشتباه کردم اما بهش پی بردم و ازت معذرت خواستم.تمومش کن خانومم من همون خانم پر انرژی و مهربون خودم و میخوام

    شیرین تلخند می زند

    -اشتباهت پنج سال من و سوزوند،جای این سوختن ازارم میده

    رادمهر سر تکان میدهد

    -حق داری اما بهم فرصت بده،منو تو عاشق هم هستیم

    بغض گلویش را می خراشد و دست رادمهر را می فشارد

    -دقیقا همین ویژگی باعث شده کنارت بمونم و ببخشمت،اما م

    این زخم زمان میبره تا التیام پیدا کنه

    رادمهر سری تکان میدهد و دستش را می بوسد

    -میتونم کمک کنم تا زودتر اتفاق بیفته

    شیرین لبخند می زند

    -راستی به جشن عقد زیتون دعوت شدیم

    رادمهر ابرویی بالا می اندازد

    -هووم خوبه،چقدر زود؟

    -چی زود؟

    -زود بزرگ شد

    شیرین سر تکان میدهد

    -من گرسنه م می رم چیزی بخورم

    -برو شیرین ترین

    پوفی می کند و اه می کشد،به سوی اتاق مادرش می رود و امیدوار است این درد برای همیشه برود.

    تقه ای به درب اتاق می زند و وارد می شود،خانم بزرگ در حال مطالعه روزنامه است.

    با دیدن پسرش بلند می شود و دل تنگ او را می بوسد.

    -خوبی مادر؟

    اهی می کشد و سرجایش می نشیند

    -هی بد نیستم

     

    #۹۵

    -چرا بهم ریخته ای؟

    روزنامه را کناری می اندازد و با غم به پسرش خیره می شود.

    -شاید درست نباشه اما از شیرین و برخورد عجیبش،از تنهایی که تو خونه حکمفرما شده دلخورم

    رادمهر اخم می کند

    -مقصرش شما بودی...نمیخوام جانب داری کنم چون تا الان هر وقت این کار و کردم طرف شما رو گرفتم و دلخوری ریشه دار شد...اما مقصر شما بودین

    اهی می کشد و ادامه میدهد

    -خواهرام هم از کیلومترها دورتر،برام کم نذاشتن...زنم و سوزوندن مادر...من به عنوان یک مرد برای همسرم کم گذاشتم.

    اما شما میتونید با محبت کردن همه چیز و درست کنید

    دست مادرش را می فشارد،خانم بزرگ در سکوت به سخنان رادمهر می اندیشد

    -مامان به خودت بیا،عزیز اندیشه مرده...سالهاست که رفته.

    اندیشه نیست تا با حرفهاش عذابت بده،نیست تا با زخم زبوناش زجرکشت کنه .

    این دختری که زن من شده و اومده تو خونت مثل خودت هزاران ارزو داره که دوست داره به حقیقت مبدل بشه

    ارزوهای گم شدت و توی اون ببین،به خصوص که الان حامله است

    اشک در چشمان خانم بزرگ می جوشد..دردها و ارزوهایش یکی یکی پیش چشمانش رژه می روند.

    ارزوهای بر باد رفته و جوانی پر از رنجش

    -تو حق داری من بد کردم

    رادمهر نفسش را بیرون میدهد و مادرش را در اغوش می کشد

    -دلم برای اغوش‌ مهربون و پر مهرت یک ذره شده بود

    اشک خانم بزرگ پیراهنش را خیس می کند

    -من و ببخش پسرم،من و ببخش‌در حقت بد کردم

    «

    لبخند کوتاهی می زنم و وارد مزون می شوم،اردلان با دیدنم لبهایش کِش می اید،دستم را می فشارد

    -سلام عزیزم ببخشید دیر شد

    -سلام خانمی فدا سرت حالا زود بیا ببین چی پسند می کنی!

    سری تکان دادم و شانه به شانه با او میان رگال لباس ها می چرخم.

    -اردلان من میخوام لباسم ساده باشه

    دستش را نوازش وار روی دستم می کشد

    -به خاطر حرف عمه هم که شده باید بهترین لباس و انتخاب کنی

    ابرویی بالا می اندازم

    -ما که به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنیم عزیزم،عمه هم بعدا متوجه اشتباهش میشه

    اردلان پوزخند می زند

    -عمه ادمی نیست که بخواد اشتباهش و بفهمه و اعتراف کنه

    سری تکان میدهم

    -در هر صورت من ترجیح میدم یه لباس ساده و نباتی رنگ بپوشم

    -هر جور تو مایلی خانمم

    لبخند گرمی به رویش می پاشم،با کمک صاحب مغازه و ژورنالش بلاخره چشمانم می درخشند

    -این چطوره؟

    اردلان نگاهش را به پیراهن ساده و صورتی کم رنگی می دوزد که اندکی دنباله دارد و استین گیپور و سه ربعش او را شیک تر کرده است

    -به نظر خوبه،میخوای پرو کنی؟

    سر تکان میدهم و از صاحب مغازه لباس سایزم را درخواست می کنم

    -راستی اردلان این دفعه هم لباس و به ارمین نشون میدم،هم میبرمش خونه خودمون

    اردلان لبخند بزرگی می زند

    -از دست این پسر

    برای پرو به اتاق میروم،بعد از پوشیدن لباس نگاهی به خودم در اینه می اندازم

    لباس تنم را قاب گرفته و به زیبایی می درخشد

    تقه ای به درب اتاق می خورد

    -دلبر خانم میتونم ببینمت

    لبخند بزرگی از این واژه پر از عشق روی لبانم می نشیند،درب را باز می کنم و چرخی پیش چشمانش می زنم

    -چطوره؟

    چشمانش برق می زنند و عشق از مژه های بلند و تاب دارش روی گونه هایش چکه می کند،شاید هم سرکی در دل بی قرار من می کشد.هر چه که هست دیوانه ش می شوم،مست حضور ابی رنگش

    می پرسید چرا ابی؟!اخر میدانید ابی وجودش بیکران اسمان را برای من به ارمغان می اورد.

    اردلان دست زیتون را می فشارد و لب می زند

    -تو نمیگی این دیو قلبش ضعیفه؟

    گونه هایم سرخ می شوند

    -دیو من قلبش خیلی قوی تر از این حرفهاست

    بی قرار زیتون را در اغوش می کشد و عطر تنش را به مشام می کشد

    -به نظرت من زنده میمونم؟

    زیتون با اخم ضربه ای به بازویش می زند

    -این حرفها چیه؟

    با صدای صاحب مزون از هم دور می شوند

    -پسند شد؟

    زیتون بزاقش را فرو میدهد،اردلان زمزمه می کند

    -بله پسند شد

    -خوب به سلامتی،مبارکتون باشه...

    زیتون تشکر کوتاهی می کند و به سرعت درب اتاقک را می بندد،ضربان قلبش بالا می رود 

    -زنداداش منم ببینم

    با صدای ارمین شوکه می شود و چشمانش از فرط تعجب گرد می شوند

    -تو اینجا چکار میکنی؟

    اردلان با اخم به ارمین خیره شده و ارمین با خوشحالی ابرو بالا می اندازد

    -اومدم از اتفاق بعدش جلوگیری کنم،عواقبش و که به خاطر دارید؛حالا خود دانید

    زیتون با لبخند ریزی درب را باز می کند و اردلان گوش ارمین را می پیچد

    -پسر فضول،بزرگ شدی دس بردار

    با دیدن زیتون لبخند می زند

    -به به زنداداش پسند شد...

    زیتون دیوانه ی نثارش می کند

     

    درب را می بندد تا لباسش را عوض کند

    -خدایی داداش،زیتون خیلی ماهِ

    اخم اردلان غلیظ تر می شود،حساسیت بیش از اندازه و عشق بی انتهایش شاید روزی کار دستش بدهد.

    -زنداداش ...بیشعور تو کی میخوای ادم شی؟

    زیتون در حالی که لباسش را عوض می کند،ریز ریز به بحث دو برادر می خندد

    ارمین چپ چپ به برادرش خیره می شود

    -یعنی خاک تو سرت...خوب معلوم اون زنداداشمِ

    دستش را به سمت اردلان نشانه میگیرد

    -اخه خرِ من باید دلم به حال زیتون بسوزه که دست تو دیوونه میفته...با این کارات باعث میشی منم زنم و ازت قایم کنم،نگی نگفتما

    اردلان با اخم گوش ارمین را میپیچاند

    -خر اون عمه الاغتِ

    -ای داداش بی تربیت شدیا

    -ارمین چرا انقدر فضولی پسر...بابا مثلا ما دوران نامزدیمون و می گذرونیم...هی نیا دنبال ما

    ارمین سرش را می خاراند و چشم ارامی زمزمه می کند.

     

    زیتون بالبخند درب را باز می کند و به سمت پیشخوان می رود تا لباس را به فروشنده بدهد

    ارمین و اردلان هم پشت سرش می روند،بعد از پیچیدن لباس با هم از مزون خارج می شوند که ارمین سرفه کوتاهی می کند،اردلان و زیتون به او خیره می شوند

    -با اینکه تو زنداداش و از من قایم می کنی اما من میخوام کلوچم و به تو نشون بدم

    ابروی اردلان بالا می پرد و زیتون زمزمه می کند

    -کلوچه؟!

    ارمین سر تکان میدهد

    -بله کلوچه نادی...نادیا عزیزم بیا

    دختر ریزه میزه و با نمکی از پشت درخت بیرون می اید و کنار ارمین می ایستد

    -کلوچه نادی،داداش و زنداداش

    زیتون لبخند می زند و دستش را به سمت نادیا دراز می کند

    -من زیتون هستم خوشوقتم

    نادیا با خوشرویی پاسخ میدهد،اردلان هم اظهار خوشحالی می کند

    -فقط ارمین جان باید خدمتت عرض کنم که کلوچت یه کم بزرگ

    لبهای ارمین کِش می ایند...نادیا لبخند ریزی می زند

    -حق با شماست اقا اردلان اما متاسفانه این ارمین دست از شوخی برنمیداره

    نیش ارمین شُل می شود

    -شوخی که نه نادیا جان،بفرمائید لودگی

    نیشش بسته می شود و با چشمان ریز به اردلان خیره می شود

    زیتون دست نادیا را می کشد

    -خوب پس اردلان جان من و نادیا با هم بریم برای رزرو وقت ارایشگاه

    اردلان دست ازاد زیتون را می فشارد و لبخند گرمی به رویش می پاشد

    -نه عزیزم مشکلی نیست،برید خوش باشید

    صداس سرفه ارمین باز هم بلند می شود

    -فکر کنم باید از من اجازه می گرفتید

    اردلان گوش ارمین را می پیچاند

    -ای ای ای ...حالا که فکر میکنم می بینم شما خودتون صاحب اختیارید

    دخترها می خندند

    -نادیا جون مشکلی که نداری؟

    -نه اتفاقا خوشحال میشم همراهیت کنم

    زیتون سری تکان میدهد

    -پس فعلا خداحافظ...فقط عزیزم ارمین و نکشی

    نیش ارمین باز شل می شود

    -دمت گرم زنداداش

    اردلان لبخند می زند

    -نترس دلبر زنده میذارمش

    ارمین با شنیدن لفظ دلبر دهانش را باز می کند تا حرفی بزند که با تشر برادرش سکوت می کند

    -اخه تو کی میخوای بزرگ شی پسر؟

    -اگه گوشم و ول کنی میشم

    -ارواح خیکت...بگو ببینم قضیت با نادیا چیه

    گوشش را میمالد

    -مثل قضیه تو و زیتون

    «««««««««««««««««

    ۲

    نگاه پر از رنج و استرسم را به عمو کیوان و زن عمو مهشید می دوزم و سکوت می کنم،سمیه چای می اورد و عمو به ارامی چای داغش را می نوشد و نفس بلندی می کشد

    -ماهور جان از زنداداش شنیدم کسالت داشتی خواستیم بهت سر بزنیم

    نگاهم را به پدر می دوزم و سر به زیر تشکر می کنم

    فرهاد لبخند کمرنگی می زند

    -عمو جان بفرمایید میوه بخورید،زن عمو بفرمایید

    سری تکان می دهند و عمو فنجان چای را روی میز می گذارد

    -پدرت همه چیز و برام تعریف کرد،من از روی شما شرمندم فرهاد خان،واقعا حرفی برای گفتن ندارم...فقط از شما و ماهور جون می‌خوام که من و ببخشید اگر اشتباهی رخ داده حتما به خاطر تربیت اشتباه من و مهشید بوده

    فرهاد اخمی می کند 

    -هر چند دوست ندارم دیگه آقا زادتون و زیارت کنم و اسمش و بشنوم،ولی درست نیست شما از ما عذرخواهی کنید،خطا از پسرتون بوده بهتره دیگه در موردش صحبت نکنیم

    آهی می کشم و دست پدر را می فشارم،زن عمو اشک ریزان به من خیره می شود

    -هانا رو به خاطر نوم ببخش

    پدر به آرامی پلک می زند و مادر پاسخ حرف زن عمو را می دهد

    -بچم و به چیزی مجبور نکن مهشید جون،نوه ی تو نوه منم هست ولی زجر ماهور خیلی بیشتر بوده...بهتره این بحث و ادامه ندیم مایع رنجش ماهور و فرهاد جان نشیم

     

    همین که عمو و زن عمو خانه را ترک می کنند،فضای خفقان آور و سنگین سالن را ترک می کنم و روی تراس می ایستم.

    باد موهای بلندم را به بازی می گیرد و دامن کشان روی سر و صورتم می نشانتشان،اندوه برگ ریزان پاییزی با موسم دردهایم درهم آمیخته و این حس وحشتناک رهایم نمی کند

    چگونه می توانم او را که دوست میدارم به دست دیگری بسپارم؟!چگونه می شود از عامل دردهایم بگذرم تا خواهرم در آسایش زندگی کند؟!

    -بیا تو سرما می خوری

    من از سرمای وجودت خیلی وقت است که سرما خورده ام

    -ماهور بابات اینا ناراحت میشن زود بیا تو میخوایم نهار بخوریم

    -باشه

    آهی می کشم و به سمت سالن باز می گردم،پدر لبخند گرمی به رویم می پاشد و دوریس دستم را می فشارد

    -مثل اینکه غذا حاضر بفرمایید

    بفرمایید نهار

    فرهاد تایید می کند

    -الان مامان میاد بفرمایید

    بعد از صرف نهار پدر با دوریس مشغول می شود و مادر با یاسمین خانم گرم صحبت می شوند.

    نگاهم را به اخباری که از تلویزیون پخش می شود،می دوزم و در سکوت مطلق فرو می روم که صدای ارامش کنار گوشم مرا از خلسه بیرون می کشد

    -بیا بریم تو اتاق کارت دارم

    سری تکان می دهم و به دنبالش وارد اتاق کارش می شوم،باز هم پشت به من و رو به سوی پنجره ایستاده و نخ سیگاری را مابین دو انشگت میانی و اشاره ش می گرداند...هاله ی نوری که از پنجره به درون اتاق سرک می کشد،تاریکی را کمی کنار زده است

    روی یکی از مبل های راحتی می نشینم 

    -حرفت و بزن

    یکه ای می خورد و به سوی من می چرخد در عمق نگاهش باز هم همان درد لعنتی را می بینم که خانه ی دلم را ویران کرد.

    سیگار را گوشه لبش می گذارد و با فندک زیپوی طلایی رنگش آتش می زند،دم طولانی ای می گیرد و دودش را درون اتاق پخش می کند

    -این بازی داره خیلی طولانی میشه،باید یه فکری برای گلاویژ کنیم دیگه نمی‌تونه تحمل کنه

    همین حرفها برای شکستن روح و روانم کفایت می کند،نگاه طلایی رنگش را به من می دوزد،مثل همیشه نور پاشی خورشید از نگاهش را نمی بینم،سرمای خفته در آن خورشید تابناک آزارم می دهد

    -تو میگی چه کار کنم؟!

    با گفتن همین حرف هم نفسم می رود

    -دو هفته دیگه گلاویژ میاد ایران،باید مادر و راضی کنی که اون بیاد تو این خونه !

    بهت زده به او می نگرم

    -چطوری راضیش کنم؟!

    کلافه پوکی به سیگار می زند 

    -نمیدونم ولی دیگه نمی‌خوایم از هم دور باشیم ،باید یه فیلم تازه بازی کنیم

    »»»»»»

    ۳

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم.

    در حال شستن لیوان پرسیدم: 

    -کاری داری انجام بدم؟ 

    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت: 

    - نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم:

    -هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

     مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    - نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید.

    -من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کردم.

    -خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! 

    چشمم را ریز کردم. 

    - منظورت چیه؟ مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

     

    ۴

     
    (به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید:
     _کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:
    _ نه، چطور؟
     لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 
    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 
    _نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست.
     مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 
    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.
     اخم کرد. 
    -خواستگاریِ کی؟ 
    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلس بود تصور کرد خواب می‌بیند. 
    اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد.
    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 
    - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!
     چشمش را ریز کرد. 
    - منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده