رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

  • کیمیا ذبیحی

    بنام خدا

     

    شرکت در همه مراحلِ آزمون چهارم ضروریست

     

    1. قسمتی از نوشته (رمان) خود را ارائه دهید. (20-40خط)

    2. متنی بنویسید که مونولوگ‌های آن ادبی، و دیالوگ‌های محاوره داشته باشد.

    3. متنِ زیر را دیالوگ‌بندی و پاراگراف‌بندی کنید:

    (به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: کاری داری انجام بدم؟ مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. اخم کردم. -خواستگاریِ کی؟ - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.- چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم. - منظورت چیه؟ مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    4. راویِ متن بالا را به سوم شخص تبدیل کنید.

     

    موفق باشید.

    • پسندیدم 6


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    ۱) سر ، به دیوار سردِ اتاق داشت و چشم در خون و اشک.

    همین یک ساعت پیش بود ؛ که متوجه رفت و آمدهایی به اتاق شد.

    فقط صدای قدم های آرام و گاه با مکث را می شنید. دست و پایش بسته بود و چشم هایش با دستمال سیاهی به تاریکی دعوت شده بودند.

    فقط لب هایش اجازه ی گشودن و پرسیدن داشت ؛ که آن هم از شدت شوک وارد شده از قتل نیما و تمام اتفاق های تلخ و ناگهانی چند ساعت پیش ، بهم دوخته شده بودند.

    حال اینکه اعتراض هم می کرد ؛ یا کسی را صدا می زد ، مگر این بنیامین دیوانه به کسی اجازه نفس کشیدن و صحبت کردن می داد.

    خالی بودن و متروکه شدنِ اتاق را با تمام وجود حس کرد. صدای پای رفتن پدر مادرش را با گوش جان شنید و با قلب خسته اش فهمید.

    از شدت گریه و سرمای شدید اتاق ، دماغ و گونه های گندمی زیبایش سرخ شده بود. به خود می لرزید و صدای کلیک شدن دندان هایش ، تنها صدای منعکس شده ی درون اتاق بود.

    از شدت گریه و حال خرابی که داشت ، حالت تهوع و سردرد بدی به جانش افتاده بود.

    کم کم از ضعف و سرما در حال بی هوش شدن بود ؛ که در با تکان محکمی باز شد. ناخوداگاه در خود جمع شد و سرش را به روی زانو گذاشت.

    چه زود ترسو شده بود و خود باخته! 

    چرا الهام او را برای امروز آماده نکرده بود؟ چرا نگفته بود ، قرار است روزگاری با این گرگ صفتان رو به رو شود؟ چرا بی رحم بودن و سنگ دل بودن را بیشتر با او تمرین نکرده بود؟

    کسی با بی رحمی به بازویش چنگ انداخت و او را از جا بلند کرد. با خشونت دستمال روی چشمانش را پایین کشید و به چشمانِ همچون کاسه ی خونش خیره شد.

    بنیامین بود. با همان لبخند کمرنگ و همیشگی ، که بی دریغ ، ترس و دلهره را به وجود آدم سرازیر می کرد.

    بنیامین : قبل رفتن باید حرف بزنیم..

    به عمد و برای اذیت کردنش ، محکم بهار را به عقب هول داد و او به خاطر پاهای دربند و نداشتن تعادل ، محکم به دیوار پشت سر کوبیده شد. به زحمت خود را سر پا نگه داشت.

    با نفرت به صورت به ظاهر آرام ؛ ولی بر افروخته ی بنیامین خیره شد.

    بنیامین به سمتش راه افتاد. درست صورت در صورت و در یک قدمی اش ایستاد. دیگر خبری از آن لبخند همیشگی و اغواگر نبود. چشمان مجذوب و بی رحمش ، بی حَد ، نگاه مستقیم و خیره ای داشت. جدی بود. جدی تر از هر زمان دیگر.

    انگار برای اتمام حجت آماده بود. برای گرفتن عهد و پیمانی محکم. برای مطمئن شدن از چیزی..

    اخم غلیظی ابروهای بلند و کشیده بهار را درهم گره کرد. ترسیده بود ؛ ولی سعی در مخفی کردنش داشت.

    مقاومت در برابر مردی چون او سخت بود. انگار با هر نگاه خیره اش ، جزء به جزء آدم مقابلش را ریز ریز می کرد. توان نگاه کردن به اطراف را از او می گرفت و انگار با همان دو چشمِ آبی سرمه ای خاص و عجیبش ، فرمان به تمکین و اطاعت می داد.

    اما بهار ؛ دختر پا به رکاب و متابعت کننده ی او نبود. هنوز برای باختن قافیه زود بود.

    به سختی نگاه از او گرفت. چشمان سرخ و گود رفته اش چرخی در اتاق زد. خبری از وسایل کارتن شده نبود. اتاق خالی بود. خالی تر از هر خالی در این دنیای بی رحم..

    قلب نداشته اش فرو ریخت.

    رفته بودند. بی خداحافظی ، پاورچین پاورچین ، بدون او ، رفته بودند.

    خانواده اش ، پدر و مادر عزیزتر از جانش ، او را با این آدم های غریبه و بی رحم تنها گذاشته و رفته بودند.

    با صدای خشک و جدی بنیامین به خود آمد :

    رفتن...بدون تو!

    نگاهش کرد. خونسرد بود ؛ ولی مملو از خشم خفته ، پر از بغض و کینه ی مهار شده!

    بهار : می دونم تو نذاشتی که...

    بنیامین : که خدافظی کنن؟

    در خود جمع شد و از او رو گرفت.

    بنیامین دست به زیر چانه اش برد. صورتش را به سمت خود گرفت.

    بنیامین : گفتن لازم نیست خدافظی کنیم! گفتن لازم نیست توضیح بدیم..

    بهار صورتش را عقب کشید : دروغ میگی..

    بغضش را فرو داد. چرا این اشک و بغض های مزاحم دست بردار او نبودند؟

    بنیامین : اینکه دیگه تو رو نخواستن ، تقصیر من نیست..

    بهار با نفرت غرید: تا کی قراره مثل یه مجرم دست و پا بسته باشم..

    بنیامین : نیستی؟ مجرمی...تو باعث مرگ نیما شدی..

    لب هایش را از حرص و شدت بغض به هم فشرد : خیلی بی رحمی..

    بنیامین نزدیک تر شد : می دونم..

    دیگر نتوانست تحمل کند. اشک هایش به روی گونه ، رها شد و پوزخند بنیامین روانه ی صورتش.

    نگاهش را زیر انداخت. آرام و قرار از او ربوده شده بود. خودش نبود. آن بهار محکم و خالی از احساس نبود. تحمل این همه از دست دادن و رها شدن را یک جا نداشت. مگر او چقدر سن داشت؟ نوجوانی بود ، با کلی عواطف و احساسات سرکوب شده و حالا رو به رو با یک سرنوشت تاریک و مبهم ، یک قتل و رها شدن توسط خانواده!

    بنیامین این بار محکم تر چانه اش را گرفت و با خشونت بیشتری او را مجبور به نگاه به صورت و چشم های سرد و جدی اش کرد.

    بنیامین : حرف های من مهم تر از رفتن پدر مادر خائن تو یا مرگ اون نیمای احمقه!

    بهار با اخم دماغش را بالا کشید و قدمی عقب ایستاد. از لمس دستان

    او به صورتش بیزار بود.

    ۲)"" عاشقانه ترین قصه ها را برای تو آماده کرده ام..

    زیباترین لباس ها را ، بهترین کفش ها و عطرهای معروف و بی نظیر دنیا را ، هرچه که هست و می دانم حتما تو را به وجد می آورد و خوشحالت می کند ، از هر کدام بهترینش را فقط برای تو سفارش داده ام.

    اتاق تو به زیباترین مکان این عمارت تبدیل شده..

    روزی چندبار به آنجا می روم و در خیال ناآرام و سیاهم تو را آنجا تصور می کنم ؛ که مشغول نواختن موسیقی یا کشیدن طرحی از میوه های روی میز اتاقت هستی..

    و اتاق من متروکه ترین مکان این عمارت است. غیر از تو دوست ندارم ورود کسی را خوشامد بگویم. نمی خواهم کسی را ببینم. نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم..

    نمی خواهم بدون تو لحظه ای زنده باشم و زندگی کنم ، بدون تو هوای این دنیا را نفس بکشم ، نمی خواهم...بدون تو از این دنیا هیچ نمی خواهم...""

     با صدای ضربه ای کوتاه به در بسته ی اتاق ، سکوت مطلق و وهم برانگیز فضای تاریک و بسته ی آن شکست.

    مرد ، خودنویس طلایی رنگش را آرام به روی دفترچه ی کوچک اش گذاشت. کلافه دستی به صورتش کشید.

    حوصله ی کسی را نداشت. دوست نداشت جوابگوی شخص پشت در باشد.

    بدون آنکه اجازه داده باشد ، در اتاق به آرامی باز شد. مردی بلند قامت و لاغر اندام با ظاهری آراسته در میان چهارچوب بلند و کشیده آن قرار گرفت.

    کت و شلوار رسمی به تن داشت. با کرواتی مشکی رنگ ؛ که به روی پیراهن یک دست سفیدش جا خوش کرده بود. با احتیاط و قدم های کوتاه بی صدا وارد اتاق شد ، اتاق نیمه تاریک و بزرگی که پنجره های قدی بلند ، با پرده های ضخیم و نفیس سرمه ای رنگ داشت ، همراه با حریرهای ساده و سفید ؛ که نور بی جان خورشید عصر گاهی را به زحمت به درون اتاق راه داده بود.

    مرد نگاهی به اطراف انداخت. ترسی محسوس در نگاهش موج می زد. برای اعلام حضور سرفه ی کوتاهی کرد :

    قربان اینجایید؟

    جوابی نشنید . اخم هایش درهم شد. متفکر به اطراف اتاق نگاهی انداخت. وهم و سکوت عجیبی داشت. کلافه دستی به کت رسمی اش کشید. بیش از این جرات نمی کرد ، وارد حریم اتاق شود.

    کمی منتظر ماند و دوباره جمله ی خود را تکرار کرد. صدای خسته و پژمرده ی مردی از عمق تاریکی اتاق بلند شد.

    _ : آره ...اینجام مارتین..

    مارتین نگاهش به نقطه ای که منبع صدا بود ، خیره ماند : وقت دارید آقای سَندرسُن؟

    _ : آره ، بیا نزدیک تر...

    مارتین : می خواستم گزارشی راجع به...

    سندرسن : چه عجب ، بعد از سه ماه پیدات شد؟

    مارتین : بله...سه ماهی میشه که به دیدنتون نیومدم ، قربان..

    سندرسن : بیا نزدیک تر..

    مارتین به زحمت آب دهانش را قورت داد. سرش را زیر انداخت. به سمت میز بلند چوبی راه افتاد. رنگ قهوه ای سوخته ای داشت که با مُنبت های سلطنتی و فاخر تزیین شده بود و درست در تاریک ترین نقطه اتاق قرار داشت.

    چشم هایش را کمی ریز کرد و تنها توانست ، سایه ی مردی چهار شانه را روی صندلی آن طرف میز تشخیص دهد.

    به چند قدمی میز که رسید ، مضطرب ایستاد و نگاهش را به آن طرف دوخت.

    سندرسن : خب...منتظرم ، می شنوم.‌.

    مارتین مردد و ناراحت لبش را به دندان گرفت. انگار تمایلی به صحبت نداشت. کاملا به اجبار آمده بود.

    مارتین : خب...هیچ نشونه ای نیست؟! من...من همه ی تلاشم و کردم..

    کمی سر جایش جابه جا شد ، لبش را تر کرد. با اضطراب بیشتری ادامه داد :

    ولی انگار...از اول کسی به این اسم و نشونی اصلا...به دنیا نیومده..

    با جمله ی آخر مارتین ، داد بلند و وحشتناک سندرسن در کل اتاق پیچید. از کوره در رفت ، مثل آتشفشانی فوران کرد.

    داد او کلام مارتین را نصفِ نیمه گذاشت. به اجبار باقی حرفش را خورد. از ترس چند قدمی از میز فاصله گرفت. قلبش ضربان گرفته بود و مضطرب هر دو دستش را مشت کرد.

    سندرسن : یعنی چی که هیچی پیدا نکردی؟ من نتیجه می خوام...یه جواب درست و حسابی!

    مارتین : بله...بله...من...من توضیح میدم قربان.

    سندرسن غرید : جون بکن مارتین...

    مارتین : خب...

    لبش را تر کرد. با وحشت به برق ترسناک چشمانش خیره شد : جایی نیست که نرفته باشم! با دستگاه قضایی و پلیس ایران مدام در ارتباطم..

    با ترس ، با احتیاط به میز نزدیک تر شد.

    مارتین : این پرونده هنوز بازه! هنوز...اون مردک و زنش تحت تعقیبن!

    سندرسن به آرامی از جا بلند شد. نفس هایش کش دار و پر خشم بود. دست های مشت شده اش را روی میز گذاشت. نفسش را با حرص و کلافه بیرون داد : 

    اگه شغلت و دوست داری فقط سه ماه دیگه فرصت داری...فقط سه ماه دیگه بهت فرصت میدم!

    نگاه نافذش را به مردمک های خیره مارتین دوخت: در غیر این صورت یه نفر دیگه جایگزینت می شه.

    مارتین با اخم ، با جدیت نگاهش را به چشمان سرخ او دوخت. جزء جزء صورت پر خشم سندرسن را از نظر گذراند :

    جناب سندرسن ، تا به امروز از هیچ تلاشی فروگذار نکردم! من دوباره بر می گردم ایران...هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم...اصلا دوست ندارم حتی ذره ای فکر کنید کم کاری کردم. ثابت می کنم...

    ۳)
    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. 
    در حال شستن لیوان پرسیدم: کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ 
    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: هیچی..خواستم یه ذره دراز بکشم، گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 
    _ نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید. 
    مونا _ من می‌دونم سمیه چی کارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 
    اخم کردم. 
    - خواستگاریِ کی؟ 
    مونا - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم؛ ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.
    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 
    مونا - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! 
    چشمم را ریز کردم. 
    - منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    ۴)
    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. 
    در حال شستن لیوان پرسید: کاری داری انجام بدم؟ 
    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  نه، چطور؟ 
    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: هیچی..خواستم یه ذره دراز بکشم، گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 
    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 
    _ نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 
    مونا _ من می‌دونم سمیه چی کارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 
    اخم کرد. 
    - خواستگاریِ کی؟ 
    مونا - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده؛ ولی چون در خلس بود، تصور کرد خواب می‌بیند. اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد.
    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 
    مونا - دیگه فرصت نشد. پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! 
    چشمش را ریز کرد. 
    - منظورت چیه؟ 
    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند...

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ۱-رمان مهر ممنوعه-یاسمین رستگار

    نمی‌توانستم باور کنم این مرد که مقابلم ایستاده و با بی رحمی خنجر کلماتش را در قلبم فرو می‌کند همان شهریار عاشق پیشه‌ی ماهها پیشم باشد.

    در اوج ناامیدی و درد به خودم می‌گویم شهریار بذله‌ گوی من در حال شوخیست اما دقیقه‌ای بعد با خروج آن زن بلند بالا از اتومبیل سفید متعلق به شهریار در حالی که نوازدی به آغوش دارد حقیقت پتک می‌شود و بر سرم فرود می‌آید.

    -شهریار جان خانم رو معرفی نمی‌کنی؟

    بگو شهریارم، بگو من، گیسویی که دار و ندارش را به پایت باخت چه کاره‌ات هستم! 

    -خانمم ایشون حسابدار شرکت شهرادن.

    کُشتی روح و قلبم را مرد!

    دست به ماشین می‌گیرم تا سر پا بایسم اما نمی‌توانم و تنم پهن زمین می‌شود.

     

    ۲.

    عشق را در نگاه رنگین فرهاد می‌بینم اما نمی‌توانم باور کنم. این بی اعتمادی به این سادگی ریشه کن نمی‌شود.

    - ماهور من دوستت دارم، سال ها دوستت داشتم اما نمی تونستم برای بیان احساسم پیش قدم بشم چون امیر در کنارت بود.

    به پسر خاله‌ای که تمام حرکاتش گواهی بر حقیقت است نگاه می کنم و می گویم:

    -نه فرهاد،حست عشق نیست هوسه.

     

    ۳.

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم:

    - کاری داری انجام بدم؟

    مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:

    - نه، چطور؟

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم:

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم.

    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    -نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید.

    -من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کردم.

    -خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم.

    اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید.

    عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟ 

    - دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود!

    چشمم را ریز کردم. 

    - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

     

    ۴.

    به آشپزخانه رفت و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید.

     در حال شستن لیوان پرسید: 

    -کاری داری انجام بدم؟

    مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:  

    -نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت: 

    - هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادرش تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    - نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 

    -من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کرد.

     -خواستگاریِ کی؟ 

    - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیده ولی چون در خلس بوده تصور کرده خواب می‌بیند.

    اخمش غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید. عصبانی شد.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد.

    -پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! 

    چشمش را ریز کرد. 

    - منظورت چیه؟

     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ۱_

    _زکی ناز نکرده کار خرابی کرد.
    دست بر روی زانو هایش می گذارد و از روی بلوک بلند می شود و با خود، همراه با پوزخندی زمزمه می کند.
    _میگم خلق الله این اخلاقش رو از کجا آورده نگو از حیوونا چاپ کرده،میان کنارت فکر می کنی رفیقن نازشون می کنی ،کار خرابی رو هیکلت می کنن و یه تیزی از پشت می زنند  و حالا د فرار!
    از اتاقک بیرون می آید  و قفل های بزرگ را از بالا تا پایین به در اتاقک آویزان می کند.
    به داخل خانه می رود و به سوی اتاقش حرکت می کند و سریع آن لباس کثیف شده را کنجی می اندازد و لباسی تیره رنگی می پوشد.
    همین که در را باز می کند ننه خاتون را در حال سرازیر کردن  چای در استکان های طرح دار فیروزه می بیند  و ناخودآگاه برق در چشمانش نمایان می شود.
    با گشاده رویی رو به روی ننه خاتون لوتی وار مثل کسانی که در قهوه خانه ها هستند می نشیند.
    ننه خاتون که استکان را مملو ازچای کرده بود همراه با یک قند به دستان احمدرضا می دهد تا بخورد.
    احمد رضا هم همین کار را می کند اما چایی که برای خودش ریخته بود نمی خورد و سکوت کرده بود.
    خوب این حالت های ننه را می دانست حال داشت در ذهنش برنامه ریزی می کرد که چه بگوید.
    او هم که شخصیت کنجکاو داشت و تحمل کردن برایش معنی نداشت.
    استکان را که تنها کمی از آن را خورده بود همراه با قند های باقی مانده در سینی می گذارد.
    _ننه به گوشم؟

     

    ۲_

    چشمانش به این طرف و آن طرف سوق می دهد تا بلکه غیر از این درخت های انبوه سر به فلک کشیده موجودی شبیه به خودش ببیند.

    دیگر نفس،در سینه اش سنگینی می کرد و پاهایش نایی برای ادامه دادن نداشتند.

    تکیه گاهش را درختی تنومند قرار می دهد و بغضی که هر لحظه به گلویش چنگ می انداخت را قورت می دهد  و چشم هایش را بر هم می نهد،

    به ناگاه دست هایی به دور گردنش قفل می شود.

    _به به سلام خوشگل خانوم،مثل اینکه امروز روز ستاره اقبال من هم پیدا شد.

    دست های  لرزانم بر روی مچش قرار می دهم و با لحنی که ترس در آن هویدا است می گویم:

    _ت...تو...رو خدا ولمکن..م..من..هیچ نفعی برای تو ندارم.

    ****

    به آشپزخانه رفتم و ته لیوان مقدار کمی آب ریختم و نوشیدم. در حال شستن لیوان پرسیدم: 

    _کاری داری انجام بدم؟

     مادر در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:

    _  نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک گذاشتم و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفتم: 

    _هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادر تند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد. 

    _نه برو. 
    وارد اتاق شدم و در را بستم. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنم از جا پرید.

    _ من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه. 

    اخم کردم.

    -خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادم آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بودم تصور کردم خواب می‌بینم. اخمم غلیظ‌تر شد و چشمم اتاق را کاوید. عصبانی شدم.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد.

    پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمم را ریز کردم.

     - منظورت چیه؟ 

    مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

    *****

    به آشپزخانه می رود و ته لیوان مقدار کمی آب ریخت و نوشید. در حال شستن لیوان پرسید: 

    _کاری داری انجام بدم؟

     مادرش در حالی که برای شام، داخل قابلمه پیاز سرخ می‌کرد گفت:

    _  نه، چطور؟ 

    لیوان را سر و ته روی سینک می گذاردو در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:

    _ هیچی. خواستم یه ذره دراز بکشم گفتم اگه کار داری برات انجام بدم. 

    مادرشتند تند پیازها را در روغن جابجا می‌کرد.

    _ نه برو. 
    وارد اتاق شد و در را بست. مونا روی تخت نشسته بود و با دیدنش از جا پرید. 

    _من می‌دونم سمیه چیکارت داره! می‌خواد قضیه خواستگاری رو بهت بگه.

     اخم کرد.

    -خواستگاریِ کی؟

     - آقا مانی دیگه. همون شب که بهت گفتم! یادت نیست؟ شب یلدا... 
    تازه یادش آمد که چیزهایی شنیدم ولی چون در خلس بود، تصور کرده خواب می‌بیند. اخم او غلیظ‌تر شد و چشمش اتاق را کاوید.

    عصبانی شد.

    - چراچرا یادم اومد! این مانی زن طلاق داده، تو چرا دوباره بهم نگفتی؟

     - دیگه فرصت نشد.

    با خوش می گوید:پس همون بود که مامان به هول و ولا افتاده بود! چشمش را ریز کرد

     - منظورت چیه؟

     مونا به طرف در رفت و گوشش را به آن چسباند....)

     

    به اشتراک گذاری این دیدگاه


    لینک به دیدگاه
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری

×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده