رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
  • نقد و بررسی رمان اشتباه شیرین | نویسنده: زهرا کرمی

    Fatemeh Ashrafi توسط Fatemeh Ashrafi

    نام انتخابیتون "اشتباه شیرین" بود. در نگاه اول، این اسم، این منظور و می‌رسونه که قراره یه اتفاق اشتباهی در طی رمان رخ بده که قطعا تهش خوش خواهد بود. و ما همین رو در رمان هم می‌خونیم. اسم مناسبی بود که با سوژه‌تون هم همخوانی داشت. یه تصوری هم از ژانر عاشقانتون به مخاطب می‌داد. اما شما می تونستین طور دیگه ای اسم رو انتخاب کنین که از نظر محتوایی، معنی بهتری داشته باشه و دید و فکر مخاطب رو فقط به یک اشتباه (حتی با وجود اینکه شاید اتفاقات پیرنگ از اون اشتباه سر چشمه گرفته شده باشه) محدود نکنه و مخاطب بتونه از همون اسم، حدس های متفاوتی برای رمان بزنه؛ درواقع اسمتون اون جذابیت لازم رو نداشت و کمی تا حدودی، شبیه اسمهای کلیشه‌ای که این روزها زیاد می‌بینیم بود. و حقیقتش اسم اگر یک چیز نو و جدیدی باشه که زیاد به چشم آشنا نیاد، قطعا در جذب مخاطب خیلی تاثیر داره. این جذاب و تازه بودن اسم رو بخاطر این می‌گم که مخاطب از روی اسم کنجکاو بشه برای خوندن رمان. بعد اینکه اسم خیلی در روند رمان تاثیر داره؛ از این جهت می‌گم که مخاطب وقتی رمان رو تا یه جایی می‌خونه و به اون اشتباه و بعدش می‌رسه، یه جورایی رمان براش قابل پیش‌بینی می‌شه که قراره چه اتفاقی بیوفته و خود همین از اشتیاق مخاطب برای ادامه دادن رمان خیلی کم می‌کنه. بخاطر همین، اسم شما کمی هم حس لو رفتگی می‌داد. البته قطعا اسم نباید بی ربط به رمان باشه و باید بتونه یک تصوری از رمان بده به مخاطب اما نه به صورتی که رمان رو برای مخاطب قابل پیش‌بینی کنه.
    و مهم تر از همه‌ی اینا باید بگم که کاش قبل از انتخاب اسمتون، یه سرچ توو گوگل می‌زدین برای مطمئن شدن از اینکه رمان دیگه ای با این اسم وجود نداشته باشه. من متوجه شدم یه رمانی با همین اسم کامل شده.

    خلاصه

    اول از همه، از سبک نوشتار خلاصتون شروع می‌کنم. خلاصه نیاز به توضیحات اضافه نداره. اون پاراگراف اول خلاصتون نه تنها باعث جذابتر شدن نشده بود؛ بلکه با اون اشاره‌ی مستقیمی که خودتون به کلیشه بودن رمانتون زدین، باعث می‌شد مخاطب رمان رو، نخونده رها کنه. یه حقیقتی رو باید بگم بهتون. این روزها دیگه هممون می‌دونیم چقدر رمانهای کلیشه‌ای زیاد شده؛اونقدر که یک رمان بکر و ناب توشون گم می‌شه. به همین دلیل همه انقدر خوندن که دیگه علاقه‌ای به کلیشه‌ها نشون ندن و دنبال یه چیز تازه باشن که سوپرایزشون کنه. توو بحث ایده بیشتر به این موضوع اشاره می‌کنم، ولی به نظرم اینکه شما خودتون رسما به کلیشه بودنش اشاره کردین، یک جور بیشتر مخاطب رو دفع می‌کنه تا جذب؛ از اونجایی که گفتم اسمتون هم چه تصوری به خواننده می‌ده، و قسمتی از خلاصتون که می‌گین "اتفاقی که تمام دخترانه‌هاش رو لگدمال می‌کنه" کافیه مخاطب همه‌ی اینا رو بذاره رو هم تا با یه حساب سر انگشتی و یه پیش‌بینی ساده که با چه چیزی رو به رو هست، به راحتی از خوندن رمانتون صرف نظر کنه! در واقع شما با چند تا جمله در خلاصه، در کنار اسمتون، تا اینجای رمان رو لو دادین و این می‌تونه کمی برای مخاطب حوصله سر بر باشه.
    جز اون چند موردی که گفتم، اضافه و کم گویی نداشتین که خوب بود ولی اونایی که بالا بهش اشاره کردم، متاسفانه جذابیت خلاصتون رو از بین برده بودن. مثلا اون که از لگدمال شدن دخترانه ها صحبت میکنین رو می تونستین نگین تا حداقل یه سوال محکمی توو ذهن مخاطب پیش بیاد و بخاطر اون بتونه رمان رو بخونه. می‌تونستین ته خلاصتون هم چند تا سوال بپرسین تا خواننده برای گرفتن جوابش بره رمان رو شروع کنه. بهتون توصیه می‌کنم روی ضعفهای خلاصتون کار کنین و کمی جملاتتون رو اصلاح کنین تا خلاصه‌ای پر جذبه‌تر داشته باشین.

    ژانر

    ژانرهای انتخابی شما عاشقانه و همخونه‌ای بود. همین اول بگم "هیچ ژانری با عنوان ژانر همخونه‌ای وجود نداره!". اما برای ژانر عاشقانه باید بگم که تا اینجا پررنگ نبود و من زیاد ندیدمش و حدس می‌زنم برای ادامش این ژانر رو گذاشته باشین. من بیشتر از این دو ژانری که خودتون انتخاب کردین، ژانر اجتماعی رو دیدم که بیشتر عاشقانه به تصویر کشیده شده بود. چون ژانر اجتماعی اصولا در مورد یک معضل اجتماعی صحبت می‌کنه، مثل همین تجاوز و ازدواج از سر اجبار که این روزها در دور و برمون خیلی می‌بینیم و اینها رو می‌تونیم توو ژانر اجتماعی دسته بندی کنیم. سعی کنید بیشتر روی به تصویر کشیدن ژانر عاشقانتون کار کنین و ژانر همخونه‌ای رو هم از ژانرهاتون حذف کنین. به‌نظرم اجتماعی هم ژانر مناسبیه که اضافه‌ی ژانرهاتون کنین.

    شروع

    اسم، خلاصه، ژانر و شروع رو می‌تونیم به یه چهارضلعی مهم تشبیه کنیم که اطلاعات اولیه‌‌ی رمان رو در خودش گنجونده. شروع شما از نقطه‌ی روز کنکور شخصیتتون بود. متاسفانه من از این قبیل شروعها رو زیاد خوندم و شروعتون یه جورهایی تکراری بود.
    شروع، نقطه‌ایه که شما باید متفاوت عمل کنین و یه سری سوالها رو بگنجونین در شروع که مخاطب رو کنجکاو کنه و توو ذهنش سوال هایی رو بسازه و در عین حال دیالوگ ها و توصیفات و معرفی شخصیت ها رو آغاز کنین. می‌تونستین به تدریج و آروم آروم، شروع چهره‌ی شخصیتهای اصلی _حالا به عنوان مثال خود گیتی مثلا_ رو شروع کنین و نذارینش برای صفحه‌ی دوم که یکجا لو بدین، چون قطعا نیازی نیست همه‌ی ویژگی‌های شخصیتتون رو یک جا بگین و می‌تونین در طی رمان و در چند یا چندین پست این توصیفات رو انجام بدین. و جدا از اینها، توصیفات اولیه در شروع که من کمی کمرنگ دیدمش در پست اولتون. به عنوان مثال یه توصیف کوتاه از مکانی که کاراکتر هست، حالتی که هست و ... می‌تونه به عمیق‌تر شدن ارتباط خواننده با رمان کمک کنه (البته نه به صورتی که یکجا همه چیز لو داده بشه، مثلا برای مکان یه نکته‌ی کوتاه، برای حالت و چهره و ... همین‌طور). 

    توصیفات (مکان،حالت،ظاهر،احساس)

    *برای توصیف مکان، باید بگم جز خونه‌ی خودشون و یکی دو مورد دیگه، من توصیف مکان ندیدم و مخاطب هیچ اطلاعاتی از مکانهایی که شخصیت می‌ره، نداره؛ حتی در حد یه اشاره که حداقل مخاطب بتونه تصورش کنه. توصیفات مکانتون خیلی کمه و مخاطب هیچ تصوری از محیط و مکان نداره و تمام تصوری که داره بر حسب ذهنیات خودش می‌سازه نه توصیفات شما. پیشنهادم اینه توصیفات مکانتون رو بیشتر کنین.

    *درباره‌ی توصیفات چهره و ظاهرتون باید بگم که خب جز یکی دوتا شخصیت، من کسی رو ندیدم توصیف شده باشه! خیلی از شخصیتها رو هم خیلی کلی گفتین که جذابه و هیکل خوبی داره و ... شما باید برای مخاطب، ظاهر و چهره و مثلا نوع پوشش رو مشخص می‌کردین (که من بجز دو سه تا شخصیت ندیدم درباره ی پوشش بقیه ی شخصیتها گفته بشه.) مثلا اگر گیتی اونقدر خوشگله که همه بهش اشاره می‌کنن، از همون اول شروع می‌کردین و این زیباییش رو توصیف می‌کردین که مخاطب احساس توصیف و تعریف کاذب بهش دست نده.

    *درباره‌ی توصیف احساس و حالت هم باز باید بگم که من زیاد ندیدم و این‌که اونقدر دقیق هم اطلاعات نداده بودین که مخاطب بتونه کاملا درک کنه اون حالت رو. اما برای توصیفات احساس باید بگم که خیلی خلاصه و محدود به چند کلمه یا جمله‌ی کوتاه بود. به عنوان مثال، قبول شدن توو رشته‌ی پرستاری خب آسون نیست و قطعا اگر کسی قبول بشه، خیلی باید خوشحال بشه. اما من اون خوشحالی زیاد رو ندیدم و درک نکردم! کلا خیلی خیلی محدود و کوتاه احساسات رو توصیف کرده بودین؛ و اونقدر سریع که من موقع خوندن احساس می‌کردم شما عجله داشتین فقط این توصیفات و تموم کنین. یعنی مخاطب نمی‌تونست حس شخصیت رو در زمانی که کار خاصی داره انجام می‌ده یا حرفی داره می‌زنه رو تصور کنه. ببینین حس آمیزی و توصیفات بیشترین تاثیر رو در روح بخشیدن به رمان دارن. اگر نباشن، قطعا یه ضعف عمیق توو رمان احساس می‌شه؛ چون اونقدر کمن که مخاطب موقع خوندنِ مثلا هیجانات یک شخصیت، نمی‌تونه با شخصیت ارتباط برقرار کنه و اون هیجان شخصیت رو درک و احساس کنه. یعنی شما از طریق توصیف احساسات شخصیته که می‌تونین ارتباط کاراکتر با خواننده رو عمیق و محکم کنین. یا مثلا ناراحتی گیتی در بعضی جاها خیلی سطحی توصیف شده بود و باعث می‌شد من اصلا نتونم قانع بشم چرا الان گیتی ناراحته! یعنی درواقع شما باید از طریق توصیفات، مخاطب رو برسونین به اون چیزی که توو ذهنتون هست. چون شما نویسنده‌ی این اثر هستین و قطعا بهتر از هر کسی شخصیتهاتون رو احساس و درک می‌کنین.
    توصیه می‌کنم برای این‌که اثرتون روح و احساس داشته باشه، روی توصیف احساسات خیلی کار کنین.

    دیالوگ

    محتوای دیالوگ‌هاتون بجز جاهای معدودی، جملات عادی و معمولی و روتینی بود مثل گفتگوهای معمولی هر روزه‌ی خودمون؛ که تاثیری در پیش‌برد قصه نداشتن و به مخاطب برای گره‌گشایی و فهمیدن وقایع کمکی نمی‌کردن. جدا از اونها، من انتظار داشتم تعدادی دیالوگ ناب و خاص ببینم. چون می‌دونید که چنین دیالوگهایی می‌تونن برای مخاطب خاطره‌سازی کنن و یا حس خاصی براش بسازن یا تحت تاثیر قرار بدنش. و این‌که؛ بهتره روی جملات و محتوای دیالوگهاتون کار کنین.
    در دیالوگهاتون، خیلی جاها تفاوت جنسیتی رو در نظر نگرفته بودین و کاراکترهاتون خیلی شبیه هم حرف می‌زدن؛ چون قطعا حرف زدن یک خانم با آقا فرق داره و شما گاهی اوقات اصلا نمی‌گفتین گوینده‌ی این دیالوگ کیه و یهو وسط دیالوگهای دو نفر، یکی حرف می‌زد و ما از جواب نفر بعدی می‌فهمیدیم کی این حرف رو زده! خود من شخصا گاهی اوقات بعضی جاها گیج می‌شدم کی این حرف رو زده؟ چون حالا طرز صحبت گیتی جدا، ولی مثلا زمانی که چند نفرشون با هم حرف می‌زدن و شما هم از قبل اسم گوینده‌ی دیالوگ رو نمی‌گفتین، من برام مشکل می‌شد حدس زدنش چون خیلی شبیه به هم بود صحبت هاشون. حتی تا آرشش هم من اکثرا که اینجوری دسته جمعی صحبت می‌کردن، نمی‌تونستم بفهمم این حرف رو مثلا آرش زده یا ساسان؟ البته من حرفم این نیست که مدام اسم شخصتیها رو تکرار کنین چون خیلی خسته کننده می‌شه اما اگر تفاوت های جنسیتی و شخصیتی و سنی و فرهنگی و ... در حرف زدنشون لحاظ شده باشه، مخاطب هم به راحتی می‌تونه متوجه بشه راویِ دیالوگ کیه.
    و همین‌طور گاهی اوقات (زیادم نبود چند جا) تفاوتی بین حرف زدن آرزو و سپیده نبود در حالی که تربیتها و طرز فکر و شاید هم فرهنگشون کلی با هم فرق می‌کنه، پس چرا باید هر دوشون یه طور صحبت کنن؟ توو نوشتن هر دیالوگ باید دقت کنین به شخصیتتون. اگر شخصیتتون یه دختر صبور و مهربون و کم حرفه، نباید نوع حرف زدن و دیالوگش با یه دختری که پر حرف و مغروره، یک جور باشه چون شخصیتها فرق دارن.
    تعادل رو نسبتاً خوب بین دیالوگها و مونولوگها رعایت کرده بودین اما گاهی اوقات انگار ریتم تعادلش از دستتون در می‌رفت. سعی کنین بیشتر حواستون به ریتمش باشه.

    سِیر

    خب تا صفحات اول و دوم فراز و فرود و کشمکش خاصی نبود که روند قصه رو تغییر بده و رمان یه روند عادی رو طی می‌کرد اما بعد از تولد ساسان و مست کردن آرش، رمان یه فراز و فرود بزرگی گرفت که تجاوز به گیتی و بعد هم ازدواجشون بود و بعد دوباره برگشت به همون روند آروم و عادی قبلی. شاید فراز و فرود های دیگری هم بود ولی در حدی نبودن که بتونن روند رو تکان بزرگی بدن جز دوتا اتفاق که یکی همون ازدواجشون بود و یکی هم بچه‌دار شدنشون. کل رمان یک‌جورایی یه روند روتین و یکنواخت رو طی می‌کرد و یکی دوبار یهویی یه شوک بزرگ به رمان وارد می‌شد و این خب کمی مخاطب رو ناراضی می‌کنه. درسته خب شاید جزوی از پیرنگ باشه اما بنظرم اینکه رمان یه روند نسبتا یکنواخت و خیلی آرومی رو داره و شخصیتها فقط زندگی روزانه و عادیشون رو می‌گذرونن و اتفاق خاصی جز تغییر یه سری احساسات براشون نمیوفته، یکم برای مخاطب خسته کننده می‌شه. این کشمکش ها و حوادث هستن که به روند رمان و پیرنگش جهت می‌دن و اتفاقات رو می‌سازن. پس این اتفاقات و هیجانات و حوادث برای رمانتون لازمه. بعضی اتفاقات رو هم اضافه گفته بودین که بود و نبودشون فرقی رو در روند رمان ایجاد نمی‌کرد. در کنار این‌ها، غافلگیری یا معما و گره‌ای در همه‌ی صفحه‌ها نبود که مخاطب بخواد برای باز کردن اون گره‌ها و یا فهمیدن یه معمایی بره جلو.
    از این به بعد، سعی کنین رمان رو از اون حالت روتین بودن دربیارین و شخصیتها رو بیشتر با حوادث و کشمکشها رو به رو کنین. در ضمن این‌که وقتی راوی ها عوض می‌شن، حتما مشخص کنین که مخاطب گیج نشه.

    شخصیت پردازی

    خب اول از چیزی بگم که من رو در طی رمان به شدت متعجب کرد. شما درباره‌ی یه دختری نوشتین که بهش تجاوز شده. پس باید اطلاعات خیلی وسیعی داشته باشین از این مسئله و بدونین کسایی که بهشون تجاوز می‌شه، نمی‌تونن چنین رفتار عادی ای رو داشته باشن. یا شاید هم توو قسمت توصیفات کم کاری کرده بودین که من چنین احساسی بهم دست داد. چون گیتی فردای اون روزی که همچین اتفاقی براش افتاد، بیشتر بخاطر عقدش ناراحت بود نه اتفاقی که براش افتاده! و این با توصیفاتی که از شخصیت گیتی شده بود و حساسیتش، اصلا همخوانی نداشت و این مخاطب رو گیج می‌کنه. خصوصا جایی که گیتی به پگاه تعریف می‌کرد و می‌گفت هر وقت آرش رو می‌بینه، اون شب میاد جلوی چشمش که ما توصیف چنین حالتی رو از شخصیت اصلا ندیدیم. بیشتر یه شخصیت آروم و صبور دیدیم که تازه نگران کسی که بهش تجاوز کرده هم می‌شد و حق هم می‌ده بهش!!!! شخصیت فقط زبانی از نفرتش می‌گفت درحالی که ما توصیف خاصی که نفرت گیتی به آرش رو نشون بده ندیدیم و این بشدت عجیبه! چون آثار تجاوز خیلی مخرب تر از این حرفهاست. یک زن هیچوقت نمی‌تونه با مردی که بهش تجاوز کرده، ازدواج کنه و در برابر توهین‌های شدید و خودخواهانه‌ی آرش سکوت کنه و چیزی نگه؛ اون هم شخصیتی مثل گیتی که با اطلاعاتی که داده شد، من فهمیدم کسی هستش که از حقش نمی‌گذره و دفاع می‌کنه و نمی‌ذاره بهش زور بگن. اما بعد از ازدواج یه زنی نشون داده شد که انگار در مواقعی که دیگه خیلی بهش توهین بشه، جواب می‌ده و در بقیه‌ی مواقع سکوت می‌کنه؛ اما کسی که با چنین شخصیت حق طلبی معرفی می‌شه، همچین ویژگی هایی رو نداره که در یه سری مواقع از حقش دفاع کنه. پس چطور راضی به ازدواج شد؟ فقط بخاطر جبران؟؟ این ازدواج اصلا دلیل منطقی‌ای نداشت یا حداقل نتونست منو قانع کنه. آثار تجاوز واقعا اونقدری هست که من بتونم کلی دربارش بگم ولی من هر چقدر اینها رو با رفتار گیتی مقایسه می‌کردم، شباهت خاصی نمی‌دیدم بینشون. به نظرم بهتر بود قبل از پرداختن به همچین شخصیتی، یکم بیشتر درباره‌ش تحقیق می‌کردین و با توجه به آثاری که براش ذکر شده، شخصیتش رو می‌ساختین.
    و آقا رضا رو هم که یه شخص خیلی فهمیده و منطقی نشان داده بودید، من یه تصور دیگه ای ازش پیدا کردم با اون رفتار و اجباری که انجام داد.
    یا آرش که اصلا احساس پشیمونی نداشت و بدتر احساس می‌کرد خیلی کار درستی کرده و اشتباه از گیتی بوده؛ در حالی که این یه چیزی کاملا متناقض با رفتارهایی که تا الان ازش دیده بودیم و تربیت خانوادگیش بود. قطعا باید یه احساس پشیمونی میداشت.
    رفتار های ضد و نقیض... آرشی که همش ادعای بافرهنگی می‌کنه، دلیل حرفهای تحقیرانه و تمسخر انگیزش چیه؟؟؟ این بداخلاقی و بی ادبی و بی فرهنگی آرش کاملا دور از انتظار بود با تعاریفی که ازش شده بود و اون خارج رفتنش که هی می‌گفتن و رفتارهایی که ازش دیده بودیم. عزیز که مادر بزرگ و بزرگتر گیتیه، چطور اجازه داد حق نوه ش پایمال بشه و بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه، اجازه ی عقد نوه ش رو داد؟ و همین‌طور رفتار بی منطقانه ی آرزوئه که از یه دختری که تازگی بهش تجاوز شده و گیر یه ازدواج اجباری افتاده، انتظار محکم بودن داره و می‌گه که هیچی نشده!
    من بیشترین چیزی که در شخصیتها احساس کردم، یه تضاد شدید و تناقض بین حرف ها و عملشون و شناختی که شما ازشون بهمون داده بودین، بود و این اصلا خوب نیست چون خواننده رو دچار دوگانگی می‌کنه.
    یه موردی هم بود، آرش فقط ۹ سال رفته خارج و در کل اصلیتش ایرانیه پس چطور می‌تونه آداب و رسوم و اصطلاحات زبان فارسی رو فراموش کرده باشه یا کوچه ها و مسیرهایی که بیشتر عمرشو توش گذرونده، یادش بره؟؟ برام قابل درک نبود این مورد.
    و این‌که توو خلاصه گفتین پسر پولدار دختر فقیر ولی توو پارت اول عزیز می‌گه ما که دستمون به دهنمون می‌رسه. و کلا اونجوری وضع زندگیشون مثل یه خانواده‌ی فقیر نشون داده نشده!!
    تا اینجا هم که تقریبا همه‌ی شخصیتهاتون معمولی بودن با رفتارهای عادی و معمولی که نه نکته‌ی خاصی بود نه اخلاقیات خاصی.

    غلطهای تایپی و نگارشی

    غلطهای تایپی داشتین در بعضی صفحات که بهتره یه چک کنین و اصلاحشون کنین.

    یکی ام این‌که فعلهایی مثل "میگویم"، "می" از "گویم" جدا نوشته می‌شه. رعایت کرده بودین اما بعضی جاها نه. 

    ایده

    پیرنگ درباره‌ی یه دختری به اسم گیتیه که پرستاری می‌خونه ولی بهش تجاوز می‌شه و بعد هم مجبور به ازدواج اجباری می‌شه و ...
    بُن ایده‌تون ازدواج اجباری بود که خب کمی تکراریه و این روزها بشدت زیاد شده و مخاطبهای خودش رو از دست داده چون همه انقدر دربارش خوندن که اشباع شدن. و این‌که بهش تجاوز می‌شه و مجبور می‌شه دقیقا با کسی که بهش تجاوز کرده ازدواج کنه، و اون محوری که داستان رو دارین باهاش پیش می‌برین، کاملا رمان رو قابل پیش‌بینی کرده درکنار اون خصوصیاتی که بالاتر هم گفتم. خب این کاملا قابل حدسه که قراره گیتی عاشق آرش بشه و آرش هم عاشق گیتی چون از الان توصیفش رو شروع کردین. ولی این یک مقوله‌ی کاملا غیر قابل باوره و داستانتون رو بیشتر از اینکه سمت واقعیت ببره، سمت تخیلی برده. شما می‌تونین اینو از هر کسی که بهش تجاوز شده بپرسین، ولی هیچکس، هیچکس نمی‌تونه عاشق متجاوزش بشه! شما فکر کنین طرف از کسی که بهش تجاوز کرده، به حد مرگ متنفره و شاید هم بترسه بعد یهویی همه‌ی اون احساسات از بین بره و بشه عشق؟ واقعا ممکن نیست! چون آسیبی که اون طرف به روح و جسم و زندگی اون فرد زده، اصلا قابل انکار و قابل بخشش نیست و اون فرد جدا از این‌که نمی‌تونه عاشقش بشه، بلکه حتی حس نفرتش هم نمی‌تونه از بین بره. اینو کسایی که حتی بهشون یه آزار ساده رسیده هم می‌گن، چه برسه به تجاوز که خیلی فراتر از یه آزار ساده‌ست!

    پایان

    -

    سخنی با نویسنده

    نویسنده‌ی عزیز، به نوشتن ادامه بدین و نا امید نشین:cherry_blossom: امیدوارم نقد براتون مفید باشه:inlove2: می‌دونم در آثار  بعدیتون، خیلی موفق‌تر می‌بینم.

    موفق باشید و قلمتون سبز:loveshower:

     

    | نقد از فاطمه اشرفی ، منتقد انجمن نویسا |

    • پسندیدم 3
    • تشکر 1


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.


×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده