رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
  • نقد و بررسی رمان شاکی | نویسنده: نرگس خرسند

    Fatemeh Ashrafi توسط Fatemeh Ashrafi

    نام انتخابی شما شاکی بود. خب به نظرم اون منظوری که محتوای رمانتون می‌خواست برسونه رو، به‌طور کامل نتونسته بود برسونه. اما خب مخاطب می‌تونست به چندتا از ژانرهای رمان به عنوان مثال عاشقانه و اجتماعی پی ببره. در کل، با وجود محتوای عاشقانه و تا حدودی غم‌انگیز که مخاطب از اسم می‌فهمه، اسم اون جذابیت کافی برای جذب مخاطب رو نداره که در نگاه اول کنجکاوش کنه به خوندن. چون می‌دونین که اسم اولین عاملیه که مخاطب رو جذب می‌کنه برای خوندن. می‌تونستین اسمی روی رمانتون بذارین که بر اساس سوژه‌ و هسته‌ی رمان، انتخاب شده باشه و در کنارش اون جذابیت رو داشته باشه.

    خلاصه

    خب خلاصه‌ی خوب، خلاصه‌ایه که بدون لو دادن رمان و اضافه و کم گویی یه تصور و اطلاعات کلی از اصلی ترین موضوع رمان بده و یک یا چندتا گره‌ی اصلی قرار داده بشه (گفتم گره‌های اصلی یعنی همونهایی که حالا حالا ها قرار نیست باز بشن و سوژه رو تحت تاثیر قرار می‌دن) که به واسطه‌ی اونها برای مخاطب هم سوال پیش بیاد و خوندن رمان رو شروع کنه. خب شما در خلاصه‌تون تقریبا تا الان که صفحه‌ی ۱۲ عه، رو لو داده بودین و اگر هم تونسته بود سوالی توو ذهن مخاطب بسازه، اونقدر قوی و محکم نبودن. و خب جدا از این‌که هیچ گره و معمایی در خلاصه مطرح نشده بود، طرز بیانتون در خلاصه جذب کننده نبود. بهتر بود بجای این‌که از زبان دوم‌شخص مفرد بگین، با زبان راوی می‌گفتین. اگر در انتهای خلاصه، سوالی بیان شه قطعا در کنجکاو شدن محاطب خیلی تاثیر می‌ذاره. پیشنهاد می‌کنم خلاصه‌تون رو از زبان راوی بگین و با نکاتی که قید کردم براتون، کمی اصلاح کنین جملاتتون تا خلاصه‌ی جذاب‌تری داشته باشین.

    ژانر

    ژانرهای انتخابی شما، عاشقانه و اجتماعی و همخونه‌ای بود. من همین اول یه نکته‌ای رو بگم که ما ژانری به نام همخونه‌ای نداریم و نام بردنش کنار بقیه‌ی ژانرها درست نیست. درباره‌ی ژانر عاشقانه؛ خب تا اینجا تقریبا در دیالوگ‌ها و مونولوگ‌ها، رفتار ها و جملات خاص که نشان‌دهنده‌ی این ژانر باشه، وجود داره و می‌شه گفت انتخاب درستی بوده منتها تا اینجا کم بوده مقدارش.
    درباره‌ی ژانر اجتماعیتون؛ خب این ژانر زمانی به کار می‌ره که در رمان یک معضل اجتماعی وجود داشته باشه که در روند و پیش‌برد داستان هم نقشی داشته باشه. به عنوان مثال طلاق یا اعتیاد یا حالا بچه‌های کار و ... اما خب تنها موردی که در رمان شما می‌شد گفت تقریبا مرتبط بوده به ژانر اجتماعی، همون ازدواج ترنم و متین بوده که این روزا زیاد می‌بینیم در دور و برمون و غیر از این من موردی ندیدم که بشه به عنوان یه معضل اجتماعی ازش نام برد که تاثیر داشته باشه در داستان. نمی‌دونم در ادامه قراره اتفاقاتی بیوفته که بیشتر بشه گفت ژانر رمان اجتماعیه یا نه؛ اما تا اینجا به نظرم زیاد انتخاب خوبی نبوده.

    شروع

    اسم، خلاصه، ژانر و شروع رو می‌تونیم به یه چهارضلعی مهم تشبیه کنیم که اطلاعات اولیه‌‌ی رمان رو در خودش گنجونده. شروع شما از نقطه‌ای بود که شخصیتتون از خواب بیدار شده و می‌خواد بره به دانشگاه؛ شروعی که من بارها در رمانهای مختلف خوندم. و این‌که سوالی بیان نشده بود در شروعتون که خواننده مشتاق بشه به ادامه دادن و گرفتن جواب اون سوالها. جدا از اینها، بهتره که در پستهای اول توصیفات اولیه فراموش نشه. یه توصیف کوتاه از مکانی که کاراکتر هست، حالتی که هست و ... می‌تونه به عمیق‌تر شدن ارتباط خواننده با رمان کمک کنه (البته نه به صورتی که یکجا همه چیز لو داده بشه، مثلا برای مکان یه نکته‌ی کوتاه، برای حالت و چهره و ... همین‌طور). و یه نکته‌ی دیگه این‌که بهتر بود که در همون پست اول، چهره‌ی شخصیت رو لو نمی‌دادین و پست به پست می‌گفتین.

    توصیفات (مکان،حالت،ظاهر،احساس)

    *خب درباره‌ی توصیف مکانتون باید بگم که بجز چند جا که توصیفات هم خیلی خیلی کوتاه بود، من توصیف مکانی ندیدم. مثلا مخاطب کوچکترین تصوری از اتاق کاراکتر، خونه‌ای که کاراکتر درش ساکن بود، حتی محله‌ای که کاراکتر زندگی می‌کنه، نداره حتی در حد یه اشاره کلی که مخاطب بتونه یه تصور کلی داشته باشه. خیلی از موقعیت‌ها و مکانهایی که شخصیت می‌رفت هم توصیف نشده بود مثل خونه‌ی ترنم و متین، خونه‌ی عمه‌ی ترنم و حتی رستورانها و کافی‌شاپهایی که می‌رفتن و ... در کل توصیف مکانتون کم بود و مخاطب بخاطر این‌که تصوری از مکانها نداره، تمام چیزهایی که توو ذهنش می‌سازه بر حسب تصورات و ذهنیات خودشه؛ نه توصیفات شما. بهتون توصیه می‌کنم توصیفاتتون رو بیشتر کنین.

    *در رابطه با توصیف چهره و ظاهر من توصیفات چندانی ندیدم و اگر هم دیدم، برای دو سه تا از شخصیتها بود که توصیفات چهره‌ی اونها هم یکجا بود؛ درحالی که بهتره به صورت پست به پست و در طی روند داستان باشه چون توصیفات یک‌جا از جذابیتها کم می‌کنه و توو ذهن مخاطب کمرنگ‌تر می‌مونه. (این توصیفات یکجا فقط برای کاراکترهایی مجازه که خیلی کمرنگه نقششون در رمان؛ در حد یکی دو پست!)

    *برای توصیف احساس و حالت؛ یکی از قسمتهایی که کمبودش من رو در طی رمان اذیت کرد، همین قسمت بود. از احساسات خیلی شخصیتها سرسری گذشته بودین خصوصا در مقوله‌ی عشق. توی صفحه‌ی چهارم پنجم من وقتی دیدم کاراکتر بدون این‌که در طی دیدارهاشون احساس چندان خاصی داشته باشه که به عشق ختم بشه و این‌که بعد از اون دیدارها تقریبا هیچ صحبتی نمی‌شد راجع‌به اون احساس تا دیدار بعدی، کمی من رو شوکه کرد و این عشقشون برام قابل باور و درک نبود. البته رمان روی محور عشق حرکت نمی‌کنه و همه‌ی احساسات باید توصیف بشن. توصیف احساساتتون در کل کم بود و بجز نکاتی که در بالاتر گفتم، زیاد نمی‌تونست حس شخصیت رو در یه موقعیت، یا زمانی که داره یه کار خاصی رو انجام می‌ده، به مخاطب انتقال بده که تصورش کنه.

    در آخر همه‌ی اینها باید بگم شما که نویسنده هستین و تمام وقایع رمان مثل یه فیلم با تمام جزئیات توو ذهنتونه، باید با این توصیفاتی که در طی رمان می‌کنین، مخاطب رو برسونین به همون چیزی که در ذهنتونه و تصوری جدا از تصور شما نداشته باشه چون قطعا باعث می‌شه ارتباطش با رمان ضعیف‌تر بشه.

    دیالوگ

    محتوای دیالوگ‌هاتون بجز جاهای خیلی معدودی، جملات عادی و معمولی و روتینی بود مثل گفتگوهای معمولی هر روزه‌ی خودمون؛ که تاثیری در پیش‌برد قصه نداشتن و به مخاطب برای گره‌گشایی و فهمیدن وقایع کمکی نمی‌کردن. جدا از اونها، من انتظار داشتم تعدادی دیالوگ ناب و خاص ببینم. چون می‌دونید که چنین دیالوگهایی می‌تونن برای مخاطب خاطره‌سازی کنن و یا حس خاصی براش بسازن یا تحت تاثیر قرار بدنش. و این‌که؛ بهتره روی جملات و محتوای دیالوگهاتون کار کنین.
    در دیالوگهاتون، خیلی جاها تفاوت جنسیتی رو در نظر نگرفته بودین و کاراکترهاتون خیلی شبیه هم حرف می‌زدن و بعضی جاها تفاوت سنی رو در نظر نمی‌گرفتین؛ مثلا شادیار که 12 سال از ترنم بزرگتر بود، بعضی جاها تفاوت قائل نمی‌شدین برای این فاصله سنی. چون خب قطعا شادیاری که 12 سال بزرگ تره، خیلی پخته تره خصوصا که در کانادا تحصیل کرده و خب شاید از لحاظ فرهنگی کمی تغییر کرده باشه در طی اون 10 سالی که خارج بوده. و خب شما باید این تفاوتها رو در نظر بگیرین و طوری نگارش کنین که مخاطب کاملا متوجه بشه این شخصیت به عنوان مثال شخصیت یک مَرده و کاملا رفتارها و دیالوگهایی مردونه داره و کمی هم به ویژگی‌های شخصیتیش پی ببره. تعادل دیالوگها و مونولوگهاتون هم خوب بود.

    سِیر

    تا چند صفحه‌ی اول من چندان فراز و فرود و کشمکشی ندیدم که خیلی قصه رو تحت تاثیر قرار بده و روند تغییر خاصی کنه. از صفحه‌ی چهارم-پنجم آروم آروم کشکمش‌ها شروع می‌شن که البته باز هم اونقدری نیستن که بتونن روند رو تکان بزرگی بدن. تا زمانی که بحث جدایی از شادیار و ازدواجش با متین بیان می‌شه و بقیه قضایا. خیلی بیشتر جا داشت که شخصیت‌ها دچار کشمکش بشن و رمان بعضی جاها خیلی آروم و یکنواخت حرکت نکنه و یهو دچار فراز و فرود زیادی نشه.
    بعضی اتفاقات رو کش داده بودین یا اضافه گفته بودین که بود و نبودشون فرقی رو در روند رمان ایجاد نمی‌کرد. در کنار این‌ها، غافلگیری یا معما و گره‌ای در همه‌ی صفحه‌ها نبود که مخاطب بخواد برای باز کردن اون گره‌ها و یا فهمیدن یه معمایی بره جلو.
    وقایع رو بهتر ساماندهی کنین و برای هر کدوم از اتفاقاتی که در طی رمان می‌افته، یه دلیل منطقی داشته باشین تا مخاطب رو قانع کنه. مثلا گفته بودین شخصیت رمان خیلی تنهاست و پدر و مادرش زیاد پیشش نیستن اما این رو من زیاد در طی رمان ندیدم و تا اونجایی که یادمه اکثرا مادرش حضور پررنگی داشته.

    شخصیت پردازی

    در همون پستهای اول یه‌سری از ویژگی‌ها رو لو دادین و این از جذابیتش کم می‌کنه. جز کاراکترهای خیلی خیلی اصلی که دو سه نفر بودن، سن هیچ‌کدوم رو قید نکرده بودین. خب درباره‌ی شخصیتها خیلی چیزهایی هست که هنوز گنگن و برای مخاطب روشن نشده. مثلا بجز ترنم و مادرش که اون هم در جریانات پیدا کردن داییش بود، برای بقیه‌ی کاراکتر ها این‌که اصالتا کجایی هستن رو نگفتین. و خیلی از شخصیتها یه‌جورهایی هویت نداشتن. مثلا شخصیت متین که از یه جایی به بعد شخصیت اصلی شناخته می‌شه، باید از همون اول هویتش رو برای مخاطب کاملا آشکار می‌کردین تا زمانی که از یه شخصیت نسبتا فرعی اومد به شخصیت اصلی، مخاطب گنگ نباشه که هیچ شناختی ازش نداشته باشه. هم‌چنین درباره‌ی داییِ تازه واردش که تقریبا مخاطب کوچکترین شناختی نسبت بهش نداشت و فقط می‌دونست یه شخصیت جذابه که استاد دانشگاهه با سنی حدود 34-35. همینها تنها شناختی بودن که شما از پارسا، دایی ترنم به مخاطب دادین! به نظر نمیاد شخصیت فرعی و کمرنگی هم باشه پس چرا نباید مخاطب همون شناختی رو که شما دارین نسبت به شخصیت ها، داشته باشه؟ یا مثال دیگه‌ش شادیار که تا اینجای رمان تقریبا جزو شخصیتهای اصلی شناخته می‌شد. شما شناخت زیادی نداده بودین ازش به مخاطب؛ مثلا درباره‌ی شغلش، سابقه‌ش، تحصیلاتش و ... البته اینها شامل اکثر شخصیتها می‌شه چون هویت‌سازی نشده بودن برای مخاطب. بهتره که یه ساماندهی روی شخصیت‌پردازیتون داشته باشین چون یه‌سری شخصیتها هم بودن که کلا بجز اسم، مخاطب هیچ اطلاعات دیگه‌ای نداشتن و خیلی مبهم و ناشناخته بودن و یهو وارد روند شدن و یهو هم ارتباطشون با روند قطع شد. به عنوان مثال شخصیت پاشا دوست شادیار و میلا که ظاهرا عشق قبلی شادیار بوده و چیزی درباره‌ی آشناییشون گفته نشده و این یه گره‌ی حل نشده‌ست در رمان و اذیتت کننده‌ست چون مخاطب تا اخر رمان دنبال این می‌گرده که شاید شما باز کرده باشین این گره رو، و فقط ذهنشون درگیر می‌شه که اینها کی بودن و هویتشون چی بود و به چه دلیل اصلا در زندگی شادیار حضور پیدا کرده بودن و ...
    خیلی جاها شخصیتها رفتارشون با گفتار یا افکارشون فرق داشت. به عنوان مثال گفته بودین عمه شهین مشکلش اینه که خیلی چاقه و چند پست بعد دقیقا یه حرفی مخالفش رو زدین که با وجود چاقیش اندام بدی نداره. یا مثلا توصیفاتی از شیرین داشتین که من نفهمیدم با شیرین راحت و صمیمیه یا ازش بدش میاد. چون یه جا خیلی خوب و صمیمی رفتار می‌کرد باهاش و یه‌جا طوری که انگار ازش خوشش نمیاد و یا کلا خنثی بود. و این تناقض بین چیزهایی که از شخصیت‌پردازی فهمیده و رفتارهایی که شخصیت‌ها نشون می‌دن، مخاطب رو خیلی گیج می‌کنه. یه مورد دیگه‌ام بود که مثلا گفته بودین زیاد با شیدا صمیمی نیست و شیدا این رو می‌دونست و راز دلش رو گفت به ترنم و بعدش یهو خیلی صمیمی شدن و دوباره بعد یه مدت انگار برگشتن به همون حالت قبلشون.
    یا این‌که از پدرش به عنوان یه مرد مهربان و منطقی گفته شده بود درحالی که موقع ازدواج ترنم یه رفتاری کاملا متفاوت داشت که تمام دانسته‌های مخاطب از شخصیت‌پردازی رو زیر سوال می‌برد. حتی اگر برای صلاحش هم باشه؛ پدری که در اون حد عاشق نسبت به دخترش نشان داده شده بود، همچین رفتاری ازش شوکه کننده و غیرقابل پیش‌بینی بود.
    و این‌که ترنم دانشجوی روانشناسیه و اونجور که در دیالوگها و شخصیت پردازیش نشون دادین، دختر منطقی ایه که زیاد اهل لجبازی نیست که مستقل هم هست اما خب این استقلال و منطقی بودنش در بعضی جاها کاملا متناقض بود با گفته‌هاش. به عنوان مثال، یه دختری که مستقله هیچ موقع اجازه نمی‌ده بقیه برای زندگیش تصمیم بگیرن و یا کلا چون توی تنهایی بزرگ شده، باید کمی پخته تر باشه. اما من این پختگی و استقلال رو توی بزرگترین تصمیمات زندگیش ندیدم. پشت هر عکس العمل شخصیت، یه دلیل منطقی باید باشه که شما با اون دلیل، خواننده رو قانع کنین که شخصیت چرا الان این رفتار رو داره و چرا این تصمیم رو گرفت و ... خب تا قبل از ازدواجشون ترنم یه دلیل منطقی داشت برای مخالفت نکردن با پدر و مادرش. اما برای قبول کردن عروسی دلیل قانع کننده‌ای نیاوردین؛ یعنی برای من قابل درک نبود اینکه چرا این تصمیم رو گرفته. و متین بعر از ازدواجشون، هرچقدر هم ک بخواد بی توجهی کنه، باز یه عاشقه و اون رفتارهاش اصلا به گفتارش نمی‌خوره.
    تا اینجا هم که تقریبا همه‌ی شخصیتهاتون معمولی بودن با رفتارهای عادی و معمولی که نه نکته‌ی خاصی بود نه اخلاقیات خاصی.

    غلطهای تایپی و نگارشی

    غلط‌های تایپی در بعضی صفحات پیدا می‌شد که با یه ویرایش می‌تونین یه سری ایرادهای تایپی و علائم نگارشیتون رو درست کنین.

    ایده

    ایده‌تون درباره‌ی دختری به نام ترنمه که عاشق شادیار می‌شه ولی به‌هم نمی‌رسن و درگیر یه ازدواج اجباری می‌شه و ...
    خب بُن ایده‌تون که درباره‌ی ازدواج اجباری بود، کلیشه بود اما سعی کرده بودین که متفاوت‌تر عمل کنین. ولی خب باز نتونسته بود چندان تاثیری روی قابل پیش‌بینی بودنش بشه. می‌تونین در ادامه، اتفاقات جدیدی خلق کنین که توو بقیه‌ی رمانهایی که محور اصلی سوژه، همخونه‌ایه، رخ نداده باشه! مثلا یکی از مواردی که من خیلی در این‌نوع رمانها دیدم، اینه‌که دختر و پسر مدتها با این‌که توو یه خونه هستن؛ اما توو ۲ تا اتاق جدا زندگی می‌کنن که اکثرا هم دختر داستان علاقه‌مند می‌شه و ... خب اینها توی رمان شما هم بودن و به نظر می‌رسه که الان جدیدا احساساتی داره توی ترنم جرقه می‌خوره. و خب شما می‌تونین در ادامه بجای اتفاقات کلیشه‌ای که خیلی توو رمانهای همخونه‌ای هستن، اتفاقات جدیدی رو خلق کنین. البته خب من احساس می‌کنم این اواخر داره کمی از اون قابل پیش‌بینی بودن در میاد. چون خیلی جاها برای من قابل پیش‌بینی بود؛ به عنوان مثال زمانی که ترنم رفته بود سر مزار پدربزرگش، قبل از این‌که داییش رو پیدا کنه به استاد بیات اشاره کردین خیلی قابل پیش‌بینی شد که استاد بیات داییشه و خوب نبود این قابل پیش‌بینی بودنش. البته باز هم می‌گم ایده‌تون داره جالب می‌شه و از اون قابل پیش‌بینی بودنش درمیاد.

    پایان

    -

    سخنی با نویسنده

    نویسنده‌ی عزیز، به نوشتن ادامه بدین:cherry_blossom: امیدوارم نقد براتون مفید باشه:inlove2: موفق باشید و قلمتون سبز:loveshower:

     

    | نقد از فاطمه اشرفی ، منتقد انجمن نویسا |

    • پسندیدم 4


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.


×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده