رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
  • نقد و بررسی رمان پاییز آن‌سال | نویسنده: نازنین.م

    Fatemeh Ashrafi توسط Fatemeh Ashrafi

    عنوان رمان عامل خیلی مهمیه. چون کسی که رمان رو برای خوندن انتخاب می‌کنه، اولین چیزی که به چشمش می‌خوره، اسم رمانه. اسم رمان علاوه بر جذابیت، باید کاملا مرتبط با طرح و هسته‌ی اصلی رمان باشه. در اسم شما باید تمام رمان رو توو یه کلمه می‌گفتین که به نظرم توو انتخاب اسم موفق بودید. "پاییز آن سال" اشاره می‌کنه به پاییزی پدر مانیسا طلاق گرفت و پاییزهای گذشته که مادرش تومور گرفت. جالب بود و دلیلی هم پشتش بود.

    خلاصه

    بعد از اسم، خلاصه رمان دومین چیزیه توجه مخاطب رو جلب می‌کنه و باعث مشتاق شدنش برای ادامه دادن رمان می‌شه. خلاصه رمان باید یه متن کلی و جمع و جور باشه و نیازی به پرداختن به جزئیات نیست و فقط و فقط باید یه تصور کلی در مورد اصلی‌ترین موضوع رمان به خواننده بده. درواقع خلاصه، یه اطلاعاتی از طرح و موضوع بدون اضافه گویی و تمرکز روی جزئیات _که بهتره خیلی هاشون توو خود رمان گفته بشن_ به خواننده میده. و این‌که خلاصه باید در نقطه‌ای به پایان برسه که بیشتر می‌تونه کشش و جذابیت داشته باشه که بعدش خواننده برای فهمیدن بقیش شروع کنه به خوندن رمان. خلاصه‌ی شما به جا و اندازه بود و نه کم گویی کرده بودید و نه اضافه گویی و مشکلی نداشت.

    ژانر

    تعیین ژانر رمان خیلی مورد مهمیه. و ژانر باید با توجه به طرح و موضوع رمان انتخاب شده باشه؛ چون قراره یه شناخت کلی از نوع رمان به خواننده بده. ژانرهای انتخابی شما، عاشقانه، اجتماعی و درامه. برای عاشقانه و اجتماعی، به‌نظرم خوب عمل کرده بودید و می‌شد دید این ژانرها رو اما برای درام، می‌تونستید خیلی بهتر و بیشتر به تصویرش بکشید. 

    شروع

    بعد از اسم و مقدمه و خلاصه که درواقع اولین اطلاعاتی هست که از کتاب به خواننده می‌دن، شروع رمان نیز بسیار مهمه. چون دقیقا نقطه‌ای هست که اگر جذب‌کننده باشه، خواننده همین‌طور به خوندن ادامه می‌ده و اگر زیاد جذاب نباشه، شاید خواننده دیگه اونطور که باید، مشتاق ادامه دادنش نشه.
    شروع شما از نقطه‌ای بود که مانیسا ای که وکیله، داره از موکلش سوال می‌پرسه برای حل پرونده‌اش. شروع خوبی می‌تونست باشه اگر درست پردازش می‌شد، اما بخاطر خیلی زود گذشتن از اتفاقات و در همون قسمت اول **** گذاشتن و قطع کردن سریعش، از جذابیتش خیلی کم کرده بود. و شاید همین قسمت کافی باشه تا مخاطب از خوندن رمان دلزده بشه. جدا از اینها، توو شروع باید یا خواننده یهویی به داخل یه ماجرا یا حادثه‌ای پرت بشه یا اگر در غیر این صورته (بستگی به ژانر رمان داره)، یه‌سری اطلاعات اولیه به خواننده داده بشه؛ که شامل توصیف کوتاهی از مکان و حالت و احساسات کاراکتره. که من توی شروعتون ندیدم اونقدر که باید توصیفات می‌بود، باشه.

    توصیفات (مکان،حالت،ظاهر،احساس)

    یکی دیگه از عوامل خیلی مهم برای نوشتن رمان، توصیفاته. توصیف (حالت،مکان،احساس و ظاهر و ...) باید طوری باشه که خواننده بتونه مثل این‌که یه فیلم رو دیده باشه، رمان رو توو ذهنش تصور کنه. در غیر این صورت، خواننده اونطور که باید نمی‌تونه ارتباط کافی رو با اثرتون بگیره. در واقع شما باید توجه داشته باشید که توصیفات تا چه حد می تونن به یه اثر جون بدن.

    برای توصیف مکان، بهتره که درحدی باشه که خواننده مثل نویسنده یه تصوری از مکان داشته باشه. و این موردی بود که من اصلا توو رمان شما ندیدم! شما تقریبا هیچ مکانی رو توصیف نکرده بودید و این قطعا تاثیر بسیار زیادی داره با قطع ارتباط خواننده با رمان. (البته این رو هم درنظر بگیرید که توصیفاتی که خیلی دقیق و با جزئیات باشه درحدی که یه پست کامل صرفش بشه هم اصلا درست نیست. یه توصیفات مفید و بدون اضافه و کم گویی که خواننده بتونه یه تصوری داشته باشه توو ذهنش از اون مکان)

    برای توصیف چهره و ظاهر، همه‌ی کاراکتر ها _چه فرعی، چه اصلی_ باید به صورت زیرکانه و طی چند پست توصیف بشن. مثلا توو یه پست از رنگ موهاش بگین، پست بعدی به رنگ چشمهاش اشاره کنید، و همینطور کم کم برای خواننده کاراکترها رو از لحاظ ظاهری توصیف کنین. که در این مورد هم من توصیفی ندیدم. یعنی من از اول تا آخر رمان نه تصوری از چهره‌ی کاراکتر ها داشتم نه از مکان. و همه‌ی اینها می‌تونن توو ایجاد یه ضعف عمیق در رمان، دخیل باشن. باید طوری توصیف کنید چهره و ظاهر رو، که خواننده مثل مکان، بتونه رمان رو مثل یه فیلم توو ذهنش متصور بشه. (اینجا هم می‌گم توصیفات زیادی و یکجا برای توصیف چهره درست نیست. باید مثل بقیه ی موارد تعادل حفظ بشه. البته به جز شخصیتهای خیلی فرعی که حضورشون خیلی کمرنگ و در حد چند پسته، توصیفشون به شکل تیتر وار مشکل خاصی ایجاد نمی‌کنه.)

    توصیف احساس و حالت: یکی موارد خیلی مهم برای ارتباط خواننده با کاراکتر (جدا از شخصیت پردازی)، توصیف حالات و احساسات شخصیته. مثل هیجان و عصبانیت و ترس و ... که باید توصیف بشن تا خواننده یه جورهایی قانع بشه که الان توو این قسمت شخصیت خیلی غمگینه. درواقع شما باید از نوع نگارش و کلماتتون به خواننده این رو برسونین که اگر این شخص الان ناراحته، به چه دلیل ناراحته، و چه تاثیری روی چهره و حالت ظاهریش گذاشته و نوع گفتارش چقدر تغییر کرده و ...! خب توو این مورد هم به نظرم کمی کم کاری کرده بودید. چون خیلیییی جاها که نیاز به توصیفات بیشتر راجع به حالات شخصیت، من توصیف خاصی ندیدم. مثلا اگر از نگرانی مانیسا توو یه قسمت مهم می‌گفتین، باید در کنار خشم و کلافگی و ... رو هم توصیف می‌کردین تا به خواننده بیشتر این احساس القا بشه که الان این شخصیت خیلی نگرانه و استرس داره. یا مثلا اگر شخصیتتون از یه چیزی به شدت بهت زده می‌شه، به راحتی با توصیف "بهت زده و مبهوت نگاهش می‌کنم. با ناباوری می‌پرسم" ازش نگذرید. البته صحبت من این نیست که بیش از اندازه توصیفات داشته باشید و این حالت نگرانی رو خیلی بزرگش کنید توو رمان، می‌خوام بگم به همین تعاریف ساده و عادی بسنده نکنین. چون نویسنده دستش توو بازی دادن کلمات خیلی بازه. یه مورد مهم دیگه اینکه "همه"ی حالات باید توصیف بشن. نه که فقط رو یه حالت تمرکز کنین و حالات دیگه بی توصیفات بمونن. مثل عامل عشق. که من تنها توصیفات کوتاه و کمی که دیدم در قسمتهایی بود که یه جور ربط به عشق داشت. اما قطعا شخصیت احساسات دیگه ای مثل حسادت، عصبانیت، ناراحتی و ... داره و رمان تنها رو محور عشق حرکت نمی‌کنه که تمرکز توصیفاتتون روی عشق باشه قطعا بقیه‌ی احساسات کاراکتر نیز به توصیف احتیاج دارن.

    دیالوگ

    یکی دیگه از بخش های بسیار مهم رمان، قسمت دیالوگه. گاهی بین شخصیتها دیالوگهایی گفته می‌شه که می‌تونه خواننده رو به شدت تحت تاثیر قرار بده. البته، دیالوگ نباید به قدری باشه که بیشترین حجم رمان رو بگیره. به همین نسبت کم هم نباید باشه. شما باید با توجه به موقعیت شخصیتها توو هر پست دقت کنین که چقدر دیالوگ نیاز دارین. یعنی جوری نباشه که یه پست کاملا صرف دیالوگ بشه با دو سه تا مونولوگ. به یه اندازه باید باشن. که در رمان شما می‌تونست تعادلش بیشتر باشه. از این لحاظ می‌گم که گاهی اوقات ریتمشون از دستتون در می‌رفت و دیالوگها از مونولوگ ها بیشتر می‌شدن.
    ببینید، دیالوگهای ناب و زیبا توو ساده ترین رمانها هم می‌تونن معجزه کنن. البته ناب نه به این منظور که خیلی متفاوت یا عجیب غریب نوشته شده باشن. باور پذیرترین و واقعی ترین دیالوگ (باتوجه به شرایط و ویژگیهای شخصیت رمان) درکنار چند دیالوگ ناب و خیلی زیبا می‌تونن خواننده رو خیلی تحت تاثیر قرار بدن. دیالوگهاتونو قطعا خیلی بیشتر می‌تونستید تاثیر گذارتر بنویسید که خواننده رو بیشتر تحت تاثیر قرار بده. درکنار همه‌ی اینها، من انتظار داشتم چند تا دیالوگ خاص رو هم ببینم توو رمانتون. مورد دیگه‌ای که لازم به ذکره، این‌که دیالوگها باید با توجه به شخصیت پردازی و ویژگیهای شخصیت نگارش بشن. مثلا اگر شخصیتی مثال نریمان که تظاهر به بافرهنگ بودن می‌کنه و شخصیتی کینه‌ای داره، باید در یه سری مواقع که از دستش درمی‌ره و با فرهنگ بودنش از یادش می‌ره مثلا در مواقع عصبانیت، دیالوگاش باید طوری نگارش می‌شد که این رو نشون بده و خواننده بعد خوندن، با رفتار قبلش مقایسه کنه و متوجه بشه که نریمان یه همچین شخصیتیه.
    و نکته خیلی مهمتر این‌که دیالوگ بر اساس سن کاراکتر نگارش شده باشه. این هم یکی از عواملی بود که کم کاری کرده بودید. من سن هیچکدوم از شخصیت ها رو نمی‌دونستم و به همین اساس نمی‌تونم "دقیق" راجع به نوع دیالوگهاشون بگم که همخونی داشت با سنشون یا نه. اما در کل، از مردی مانند ادیب که من نمی‌دونم چند سالش بود _حدس می‌زنم بالای سی سال باشه با توجه به آخر رمان_ یه سری رفتار ها و دیالوگهایی که مناسب یه مرد پخته نیست رو نشون می‌داد. مثل رفتارهایی که در اواسط رمان با مانیسا داشت. حتی اگر از سر عشق بوده باشن.

    سِیر

    در طی یه داستان، اتفاقات و جریانات طوری باید چیده بشن که داستان یه روند یکنواخت رو طی نکنه و باعث خستگی و سر رفتن حوصله‌ی خواننده نشه. درکنارش، باید به طرح و پیرنگ هم دقت بشه؛ درواقع اتفاقاتی که طی یه رمان رخ می‌ده، باید با هم هماهنگی داشته باشن و همه‌ی اتفاقات باید یه از یه علت درست نشات گرفته باشه و با یه نتیجه‌ی منطقی (نسبت به شرایط) تمام بشه و این برمی‌گرده به پیرنگ چون درمورد علت حوادث و اتفاقات رمانه. در طی یه رمان باید شرایط زندگی شخصیت ها فراز و فرود داشته باشه. این‌که رمان فقط اتفاقات تلخ و پر از سراشیبی باشه یا از یه ریتم آروم تشکیل شده باشه؛ انتخاب درستی نیست برای روند رمان. اگر غافلگیری یا شگفتی‌ای توو هر قسمت باشه یا چیزی که خواننده بخواد کشفش کنه، یا یه گره و معما (که کم کم جوابش مشخص شه)، خیلی تاثیر داره به این‌که خواننده به خوندن ادامه بده. و این‌که در طول رمان شما می‌تونید خیلی کشمکش ها رو برای شخصیتتون رقم بزنید.
    یکی از عواملی که منِ خواننده رو به شدت در طی رمان اذیت می‌کرد، سیر رمان بود. یه سیر پراکنده که از این نقطه به اون نقطه می‌پرید و خیلی جاها ثبات نداشت. خیلی سریع و بدون توضیحات از یه قسمت می‌گذشتید به طوری که من در بیشتر صفحات، در یه پست بیشتر از یک بار ***** دیدم که به این معنا بود که به سرعت از یه موضوع پیش اومده گذشتید و تمومش کردید. جدا از این، اون کششی که باید می‌داشت، رو نداشت و این هم یکی از دلایلش همین سیر پراکنده رمانتون بود. یکی دیگه از ایرادتاتون هم این بود که در کل صفحات اون فراز فرودی که باید توو کل رمان دیده بشه، دیده نمی‌شد. یعنی سیر خیلی آروم بود و بدون این که اتفاق خاصی بیوفته تا چند صفحه، بعد یهو یه صفحه رمان یه هیجان و فراز و فرود می‌گرفت و همه‌ی معما ها یه جا گفته می‌شد و دوباره سیر رمان برمی‌گشت به همون آرومیِ قبلش و برای معماهای بعدی نیز همین‌طور ... درحالی که توو کل رمان باید یه فراز و فرود یا معما و گره‌ای باشه و تا آخر رمان همه‌ی اون گره ها به آرومی باز شده باشن برای مخاطب و همین باعث به وجود اومدن یه هیجان و کشش می‌شه توو رمان چون یه گره‌ای هست که باز نشده و مخاطب رو کنجکاو می‌کنه برای ادامه و فهمیدن.

    شخصیت پردازی

    شخصیت پردازی یه اصل مهم رمانه. چون به اثر جون می‌دن و برای مخاطب خاطره سازی می‌کنن و تحت تاثیر قرارش می‌دن. شناخت شخصیت تنها به این معنی نیست که نویسنده اسم و سن و یه سری ویژگیها رو بدونه، بلکه باید از زوایای مختلف کاراکترش رو نگاه کنه تا بدونه به فرض اگر در این شرایط قرار می‌گیره، درست ترین (نسبت به تفکر و شرایط زندگی شخصیت) عکس العملش چی می‌تونه باشه؟
    برای شخصیت‌پردازیِ شما، به‌نظرم اگر کمی حساب‌شده تر عمل می‌کردید، قطعاً شخصیت پردازیتون خیلی بهتر می‌تونست باشه. باورپذیر بودن تا حدودی ولی در یه سری موقعیتها، رفتار یا گفتارشون یا تا اون حدی که باید باورپذیر نگارش می‌شد، نشده بود یا با توجه به شناختهایی که تا اون موقع به مخاطب داده شده بود، نبود و کمی متناقض به نظر میومد! مثلا شخصیت ادیب که یه شخصیت خوش‌مشرب و خوش‌اخلاق بود، یهو از یه جایی تغییر اخلاق داد. با این‌که آخر رمان هم دلیل منطقی براش آوردید، اما با توجه به سنش (البته چون سن هیچ کدوم از شخصیتها رو نگفته بودید من حدس زدم) که باید یه فرد پخته می‌بود، اون رفتارها مناسبش نبود. یا مثلا خیلی بیشتر می‌تونستید ترانه رو یه آدم طمع‌کار و مرموز نشون بدید که فقط دنبال ثروته ولی زیاد توو شخصیتش معلوم نبود. (و اینکه اگر قرار بود ترانه یکی از شخصیتهای اصلی باشه، چرا انقدر حضورش کمرنگ بود؟)
    یه موردی هم که مخاطب رو گنگ می‌کرد، ذکر نکردن سن شخصیتها بود. با توجه به دیالوگها و نوع شخصیت پردازیشون هم من نتونستم دقیق حدس بزنم که چند سالشونه. یه نکته‌ی دیگه: بهتر بود برای معرفی ترانه به‌عنوان نامادریِ مانیسا فقط به توضیحات در خلاصه بسنده نکنید. من تا چند پست هنوز نمی‌دونستم ترانه نامادریِ مانیساست.

    غلطهای تایپی و نگارشی

    انگشت شمار غلطهای تایپی به چشم می‌خورد. برای نوشتن فعل‌هایی مثل " می‌خواهم" ، "می" باید از "خواهم" جدا نوشته بشه که ترجیحا اگر از نیم‌فاصله استفاده بشه به زیبایی متن کمک می‌کنه. توو کیبوردهای گوشی که اکثرا هست و کیبورد های لپتاپ یا کامپیوتر به این صورته: Shift+ctrl+2.
    نثرتون محاوره بود و باید همه‌ی کلمات به صورت محاوره نوشته می‌شد. به عنوان مثال، "کلید رو انداختم و وارد خونه شدم" رو نباید "کلید را انداختم و وارد خونه شدم" بنویسید. چون "را" برای نثرهای ادبیه.

    ایده

    ایده یا پیرنگ، اولین قدم برای خلق یه کتابه. که مشخص می‌کنه نویسنده قراره چه چیزی رو پردازش کنه، چه شخصیتهایی رو با توجه به طرح انتخاب و پردازش کنه، همچنین در انتخاب عنوان و مقدمه و خلاصه هم نقش مهمی داره. متاسفانه ایده رمان شما کلیشه ای بود . من چندین بار قبلا رمان هایی با این طرح و پیرنگ خونده بودم. اگر کمی خلاقانه‌تر عمل می‌کردید می‌تونستید خیلی ایده‌ی جالبتری رو پردازش کنین. حالا این رمانتون که تموم شده، اما برای رمانهای بعدیتون پیشنهاد می‌دم به صفحات حوادث روزنامه سری بزنید، قطعا ایده‌های جالبی می‌تونید پیدا کنید، یا مثلا سعی کنید بیشتر به اتفاقات اطرافتون دقت کنید، به‌عنوان مثال دعوای چند تا دوست و حرفهاشون، یا در کل اتفاقات اطرافتون می‌تونن جرقه‌ی خوبی برای شروع یه ایده‌ی جدید و بکر باشن.
    شخصیتهاتون تقریبا مناسب با سوژه انتخاب شدن و رمان در ژانر مناسب خودش پردازش شده. با اسم و خلاصه هم همخوانی داشت اما خب هدف خاص و مشخصی نداشت. می‌تونستید این بین نکات آموزنده هم بگنجونید. یه نکته که در طی رمان هیچ اشاره‌ای بهش نشد، رابطه‌ی مانیسا و نریمان بود! در پستهای اول از این رابطه صحبت شد ولی هیچ فلش بکی زده نشد و توضیحی راجع بهش داده نشد که این رابطه چی بود و چجوری شکل گرفت و چرا کات شد و دلیل رفتن نریمان چی بود و ... در واقع این معما باید در طی رمان حل می‌شد که نشده بود!

    پایان

    پایان رمان، اگر که قوی و درست و حسابی نگارش شده باشه، یک‌جورهایی می‌شه گفت تیر خلاصِ! چه بهتر که اونقدری متفاوت باشه که خواننده هرگز اون رمان رو فراموش نکنه! پس ارائه‌ی بهترین پایان ممکن، خیلی می‌تونه توو ثبت قلمتون، ایده و شخصیتها و ... توو ذهن مخاطب تاثیرگذار باشه. بهترین پایان، صرفا به این معنا نیست که حتما پایان تلخ خوبه، یا باز و یا پایان خوش. بهترین پایان، اونیه که بیشترین هماهنگی با پیرنگ، محتوا و ژانر داشته باشه و در کنار بقیه‌ی حوادث، غیرمنطقی به‌نظر نیاد. و این‌که اگر پایان رمان طوری باشه که خواننده هیجان زده بشه یا شوکه بشه یا تحت تاثیر قرار بگیره یا بتونه خیلی منقلبش کنه، اون‌موقع س که تونستین یه پایان خوب و عالی رو دربیارین.
    پایان شما، تا حدودی قابل پیشبینی بود و کمی کلیشه‌ای به‌طوری که من در چند تا رمان با پایانی مشابه خونده بودم. و از نظرم کمی غیرمنطقی! چطور می‌شه مردی روز عقد با همسرش راضی به بهم خوردن عقد بشه اونم به دلیل این‌که عشق همسرش اومده؟ فکر نمی‌کنین این حادثه که روز عروسی، عشق همسرشون بیاد و با داماد صحبت کنه که عروسی رو کنسل کنه، در واقعیت نیست و بیشتر می‌تونه برای فیلمها باشه؟
    و این‌که پایان نتونست در اون حدی که باید، من رو میخکوب یا شوکه کنه. پایان نیاز به خلاقیت بیشتر داشت و قطعا می‌تونست پایان جذابتری از آب دربیاد.

    سخنی با نویسنده

    نویسنده‌ی عزیز، براتون آرزوی موفقیت می‌کنم؛ قلمتون مانا:loveshower:

     

    | نقد از فاطمه اشرفی ، منتقد انجمن نویسا |

    • پسندیدم 8
    • تشکر 1


    بازخورد کاربر

    نظرهای پیشنهاد شده

    هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.


×

اطلاعات مهم

قوانین استفاده از سایت بروز شد ، لطفا مطالعه کنید شرایط استفاده