جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'انجمن نویسا'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش صوتی
    • پاتوق گویندگان
    • شروع ضبط
    • کتاب های صوتی کامل شده
    • داستان ها و اشعار صوتی کامل شده
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

805 نتیجه پیدا شد

  1. سلام بر دوستان متقلب عزیز به پاس همکاری و زحماتی که کشیدید میخوایم از تجربیاتتون استفاده کنیم تا بیش از پیش به خدمت مراقبان عزیز برسیم
  2. ماهنامه فرهنگی نویسا (9)

    نگارش 1.0.0

    69 دریافت

    ☀️بنام خدا☀️ ماهنامه فرهنگی نویسا ماهنامه شماره9 تهیه کننده: سحر محمدی، کیمیا ذبیحی نویسا مجموعه ای از بهترین های دست به قلم... منزلی برای به عرصه‌ی نویسندگی پا نهادن‌. روزها از تولدت می‌گذرد نویسای من. خواستن توانستن بود برای تو و همه آنهایی که روزی شاید مغزشان از هجوم کلمات برای نوشتن گنجایشی نداشت، تو آمدی و این کلمات به راحتی خودی نشان دادند برای دیدگانی همچون مهر. و امروز 28 بهمن اولین سالروز تولد نویسا رمانکده است، یک سال پر مشقت و سختی هم برای ما و هم برای نویسندگان گذشت، روزهایی که نه ما فکر می‌کردیم به یک‌سالگی نویسا برسیم و نه نویسندگانمون فکر می‌کردن بتونن حتی رمانشون رو تو این انجمن تموم کنند، ولی به لطف خدا که همیشه یاور ما بوده این امکان برای نویسندگان علاقمند فراهم شد و امروز یک‌سال از خدمت نویسا به نویسندگان و مخاطبان خاصی که ما رو حمایت و همراهی کردن می‌گذره، روزهای شاد و غمگینی داشتیم تعدادی از دوستان از انجمن جدا شدند و تعدادی با صعه صدر موندن و تلاش کردند و امروز انجمن نویسا بالغ بر ۴۰۰۰ کاربر خاص داره و ما به خود می‌بالیم که با همه مشقت‌ها و کاستی‌ها تونستیم اون روزهارو بگذرونیم. نویسای عزیز برقرار باش تا در کنارت از لذت خوب نوشتن و خواندن سیراب شویم. یک سالگی ات مبارک #مستانه_بانو #مدیریت_انجمن_نویسا کاری از انجمن مجازی-فرهنگی نویسا www.nevisadl.com @romankade @nevisadl ⭐️مجله فرهنگی نویسا⭐️ 1396/12/1
  3. THE INTERVIEW WITH GOD

    گفتگو با خدا اثر رابیندرانات تاگور .I dreamed I had an interview with God “So you would like to interview me?” God asked. “If you have the time” I said. God smiled. “My time is eternity.” “What questions do you have in mind for me?” “What surprises you most about humankind?” God answered... “That they get bored with childhood, they rush to grow up, and then long to be children again.” “That they lose their health to make money... and then lose their money to restore their health.” “That by thinking anxiously about the future, they forget the present, such that they live in neither the present nor the future.” "That they live as if they will never die, and die as though they had never lived.” God’s hand took mine and we were silent for a while. And then I asked... “As a parent, what are some of life’s lessons you want your children to learn?” “To learn they cannot make anyone love them. All they can do is let themselves be loved.” “To learn that it is not good to compare themselves to others.” “To learn to forgive by practicing forgiveness.” “To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love, and it can take many years to heal them.” “To learn that a rich person is not one who has the most, but is one who needs the least.” “To learn that there are people who love them dearly, but simply have not yet learned how to express or show their feelings.” “To learn that two people can look at the same thing and see it differently.” “To learn that it is not enough that they forgive one another, but they must also forgive themselves.” "Thank you for your time," I said humbly. "Is there anything else you would like your children to know?" God smiled and said, “Just know that I am here... always.” ترجمه : در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده. اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه
  4. روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم." سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است." سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟" مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود." سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟" مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم." سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟ بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند. پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.
  5. باسلام مسابقه دلنوشته مختص ماهنامه | سری هشتم آغاز شد شرکت کنندگان عزیز، دلنوشته های خود را در این قسمت، ارسال نمایید. برای عکس بالا دلنوشته بنویسید. پیام ها پس از تایید مدیران، نمایش داده خواهند شد. مهلت ارسال از 1 اسفند لغایت 20 اسفند پیشاپیش بابت همکاری شما متشکریم.
  6. مواد لازم: دوغ آرد زرچوبه فلفل و نمک روغن اول از همه روغن را داغ کرده و آرد را درون روغن ریخته هم می‌زنیم تا تمام آرد کمی تغییر رنگ دهد. آرد که به رنگ کمی مایل به قهوه‌ای در آمد دوغ را اضافه می‌کنیم و بعد از آن هم فلفل و زردچوبه و نمک را اضافه می‌کنیم. از زمانی که دوغ را داخل آرد ریخته باید غذا را هم بزنیم تا آرد بصورت گلوله گلوله نشود و غذا خراب نشود و تا زمانی که غذا شروع به جوشیدن نکرده هم زدن را رها نمی‌کنیم. وقتی غذا به جوش آمد آماده است.
  7. مواد لازم: دوغ آرد زرچوبه فلفل و نمک روغن اول از همه روغن را داغ کرده و آرد را درون روغن ریخته هم می‌زنیم تا تمام آرد کمی تغییر رنگ دهد. آرد که به رنگ کمی مایل به قهوه‌ای در آمد دوغ را اضافه می‌کنیم و بعد از آن هم فلفل و زردچوبه و نمک را اضافه می‌کنیم. از زمانی که دوغ را داخل آرد ریخته باید غذا را هم بزنیم تا آرد بصورت گلوله گلوله نشود و غذا خراب نشود و تا زمانی که غذا شروع به جوشیدن نکرده هم زدن را رها نمی‌کنیم. وقتی غذا به جوش آمد آماده است.
  8. لنجو یا ماهی آب پز یکی از غذاهای محلی استان سیستان و بلوچستان است. در سیستان به دلیل وفور ماهی تنوع زیادی در تهیه ماهی وجود دارد. به این دلیل ماهی را به 4 روش آماده می کنند. ماهی تنوری (ماهی کباب)، ماهی سرخ کردنی، لنجو با آب و لنجو با دوغ. در مطلب زیر لنجو توضیح داده شده است. مواد لازم: پیاز روغن دوغ ماهی زردچوبه، نمک و فلفل آچار زابلی طرز تهیه: 1-پیاز را سرخ می کنیم بعد نمک، فلفل، زردچوبه و آچار و دوغ را هم اضافه می کنیم. و هم می زنیم تا دوغ جوش بیاید اگر دوغ را هم نزنیم می بندد و خراب می شود. (به قول سیستانی ها پچ می شود). اما اگر بجای دوغ از آب استفاده می کنید دیگر نیازی به هم زدن آب نیست. بعد از جوش آمدن دوغ یا آب ماهی را اضافه می کنیم. ماهی که پخته شد آبگوشت را خالی می کنیم. آبگوشت ماهی آماده است. 2-برای آماده کردن ماهی دوباره قابلمه حاوی ماهی را روی اجاق می گذاریم روی ماهی با توجه به سلیقه زردچوبه، نمک و فلفل می ریزند و روی شعله ملایم می گذاریم تا آب مانده ته قابلمه نیز خشک شود. وقتی آب ماهی خشک شد ماهی نیز آماده خوردن می شود.
  9. Download New Music By Macan Band Called In Khiaboona دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام این خیابونا
  10. Download New Music By Macan Band Called 2 Deyghe Boodi دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام دو دیقه بودی نه به باره نه به داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله هنوزم فکر نمیکنم یه حسی داری تو به من تو خودت نریز یه ریز هی بهم حرفاتو بزن دو دیقه بودی حالا کجا میری تو بی ما
  11. Download New Music By Macan Band Called Divoone Man دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام دیوونه من نمیبینی چجوری موندم تو تنهایی نمیدونی دلم میگیره یه وقتایی یه وقتایی بغضم بد جوری میگیره همون وقتا که معلوم نیست تو کجایی نمیتونی انکار کنی خوب بودنمو باشه قبوله اصلا گوش بده به حرفم با تواما برو تو گوشت بدهکار نیست هیچ وقت به حرفام باشی نباشی دیگه فرقی نداره همون آدم تنهام
  12. نگین عزیز تولدت مبارک

    @neginhosseini نگین عزیز مدیر و ناظر انجمن نویسا تولدت مبارک و چ لطیف است حس آغازی دوباره و چ زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای تنفس... و چ اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن!! و چ اندازه شیرین است امروز روز میلاد روز تو روزی که تو آغاز شدی!!! ‏"تولدت مبارک ✨❤️✨❤️✨❤️
  13. بهاره غفرانی عزیز تولدت مبارک

    @بهاره غفرانی نویسنده عزیز انجمن نویسا تولدت مبارک جامه ام را پر میکنم از عطر تو خیالت را با من یکی میجویم تورا میان شقایق ها ، در زیر باران ! نبیند دیده ام غیر تو بر لبم زمزه ی نام تو در نگاهم شوق تماشای تو هوایم سرشار از نفس های تو ... تمام آیینه ها را از عکس تو پر میکنم تمام جاده هارا با تو قدم میزنم من تو را با من زندگی میکنم .. تولدت ? مبارکــــــــــــــــــ?
  14. به نام خدا قبل از بیهوشی چشمام رو بستم و دوباره باز کردم. هرچقدر بهشون فشار میاوردم، تو این تاریکی مطلق موفق به دیدن چیزی نمی‌شدم. انگار هیچ روزنه‌ای تو در و دیوار این خراب شده نذاشته بودن. هوا انقدر دم کرده بود که نمی‌تونستم خوب نفس بکشم. فشار طناب، روی دستام و مچ پاهام باعث یه درد اعصاب‌خردکن شده بود. تکون محکمی خوردم تا شاید یذره شل بشن، اما فقط پایه‌های فلزی صندلی جابه‌جا شدن و صدا ایجاد کردن. پوفی کردم و سرمو پایین انداختم. دوباره چشمام رو بستم و خاطره دیروز جلوی چشمم اومد... - ستوان غیور، مجبورید خودتون برید اصلا آمادگی نداشتم. لیلی از دو ماه پیش وارد باند قدر مواد مخدر شده بود و حالا با یه سوتی ساده، گیرش انداخته بودن. من یه روزه به چه بهونه‌ای و چطور می‌تونستم وارد باندشون بشم! با صدای سرهنگ برخورداری به خودم اومدم:«ستوان غیور، کیان راست می‌گه، از اول هم خودتون باید می‌رفتید.» نالیدم:«اما ستوان مجیدی هم به اندازه من تجربه داره نمیدونم چرا سوتی داده» پوزخند سروان کیان رو از گوشه چشم دیدم. باعث شد برای کم کردن روی اون هم شده قبول کنم. گرچه ریسک خیلی بالایی داشت. با جدیت گفتم:«جناب سرهنگ هرچی شما دستور بفرمایین» سرهنگ با مهر پدرانه همیشگی‌اش لبخند پر افتخاری بهم زد:«برو پیش سروان ناهی تا آماده‌ات کنه....» با صدای زوزه در به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم. ارشان، پسر رئیس باند که از مدت‌ها قبل زیرنظر گرفته بودیمش، با دوتا محافظ نره‌غول وارد شد. نور زرد کمی از راهرو داخل اتاقک اومد. یکی از محافظ‌ها چراغ اتاق رو روشن کرد. با زدن نور لامپ توی چشمم، کمی به هم فشردمشون و بعد با نفرت به چشمای ارشان خیره شدم. دستاشو تو جیب شلوارش کرد و با پوزخند گفت:«فکر کردی خیلی زرنگی جوجه کلاغ!؟ اون برخورداری احمق باید می‌فهمید که وقتی یکی از کلاغاش دستگیر شده یکی دیگه رو نباید بفرسته تو دل گرگ‌ها» با صدا پوزخند زدم:«گرگ!؟ شماها گربه هم نیستین!» چند قدم بهم نزدیک شد. اتوی شلوارش کره رو می‌برید. کت شیک و سنجاق‌گل روی یقه‌اش آدم رو یاد دامادها می‌نداخت. خم شد و صورتشو تو فاصله چند سانتی از صورتم نگه‌داشت. برای فرار از حس گرمای نفسش، رومو برگردوندم. -زیادی حرف می‌زنی! قلبم می‌کوبید اما می‌دونستم انقدر تمرین کردم که چهره‌ام هیچ ترس، غافلگیری یا دلهره‌ای رو نشون نده! ارشان دوباره با چند قدم از من دور شد و گفت:«فقط یه راه داری برای نجات جون خودت و اون کلاغ همکارت» با لحن تحقیرآمیزی گفتم:«چی مثلا؟» ارشان صاف وایستاد و بهم زل زد -آدرس خونه مخفی که سیامک توشه رو بهمون می‌دی بعد خودت و یاسمن می‌رید پی کلاغ بازیتون» یاسمن اسم عملیاتی لیلی بود. سیامک، برادر ارشان بود که با پای خودش اومده بود و به همه چیز اعتراف کرده بود و می‌خواست علیه پدر و برادرش هم شهادت بده. خنده‌ای سر دادم و گفتم:«عجب نکنه تو منو مثل خودت خنگ فرض کردی!؟» ارشان اخم غلیظی کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می‌کنی!؟ جونت تو دستای منه!» یکی از محافظ‌ها گفت:«نفله‌اش کنم آقا؟!» لبخند تحقیر از رو لبام نمی‌رفت: -دستت به سیامک نمی‌رسه! ناگهان ارشان با یه حرکت هیستیریک و سریع، اسلحه‌اش رو کشید و روبروم وایستاد. لوله کلتش درست وسط ابروهام بود. اما من یاد گرفته بودم نترسم. به چشمای آبیش زل زدم و با خشم دندون‌قروچه کردم. ارشان فریاد کشید: -این سرکشی و کله‌خری رو هم از اون بابات به ارث بردی! قلبم فرو ریخت و اخمم غلیظ‌تر شد. مگه اون پدر من رو می‌شناخت!؟ برای چند لحظه دوباره خاطرات شروع این ماموریت به ذهنم هجوم آوردن... در دفتر سرهنگ برخورداری رو بستم اما قبل اینکه برم صدای سروان کیان به گوشم رسید:«قرار نبود غیور بره چون بهادر پدرشو کشته!» جواب سرهنگ مثل همیشه حمایت از دختر بهترین دوستش بود:«انگیزه غیور شخصی نیست، حالا دیگه برای اتمام این ماموریت و نجات مجیدی می‌ره!» تلخندی زدم و از دفترش دور شدم. بهادر پدرمو شهید کرده بود اما من هیچ‌وقت جز اجرای قانون به چیز دیگه‌ای فکر نکرده بودم.... غریدم: -پدر منو از کجا میشناسی!؟ لابد بابای قاتل عوضیت برات تعریف کرده! با سوزش ناگهانی صورتم، برای چند لحظه تنفسم قطع شد. بدن ورزیده‌ای داشتم اما صورتم تحمل ضربه دست یه مرد رو نداشت. برگشتم و تمام آب دهنی که تو دهنم بود تف کردم سمت صورتش. اما نمی‌دونم چرا مثل فیلما صاف وسط چشماش ننشست. به جاش یقه پیرهن بژش رو لکه کرد. ارشان اخم ترسناکی کرد و از بین دندوناش گفت: -مادرتو به عزات می‌نشونم بچه دماغو و فورا همراه دو محافظ اتاقو ترک کردن. خوبه که حداقل چراغو روشن گذاشتن! با جابه‌جا کردن فکم سعی داشتم درد صورتم رو تسکین بدم. نگاهی به اطراف انداختم. دیوارای اتاق نم‌زده بود و همه گچ‌هاش طبله کرده بودن. یه لکه بزرگ تیره هم رو دیوار روبروم بود که نشون می‌داد مغز یه نفرو جلوش نشونه گرفتن. باید هر طور بود دستامو باز می‌کردم تا بتونم ردیاب مخفی‌ام رو روشن کنم. ما لیلی رو برای فهمیدن جای بهادر فرستاده بودیم، که درست قبل از فهمیدن سوتی داد و لو رفت. حالا امیدوار بودم من رو آورده باشن همونجا. تقریبا دوساعتی رو در حال تقلا برای بیرون کشیدن دستام از حلقه طناب بودم. تا اینکه بالاخره با فشار زیاد به مچ دست چپم، دست راستم رو بیرون کشیدم. طناب انقدر مچ دست چپمو فشار داده بود که حس می‌کردم دیگه خون تو انگشتام نمیاد. با دست راست، فورا ردیاب رو که یکی از گوشواره‌هام بود روشن کردم. ردیابی بود که در حالت خاموشی، توسط دستگاه شناسایی نمی‌شد. چشمام رو بستم و منتظر شدم تا برای نجاتم بیان... با صدای دویدن صاف نشستم و دستام رو پشتم گرفتم. مردی با عجله داخل شد و با سرعت پاهام رو باز کرد. بلافاصله مرد دیگه‌ای اومد و اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت. پاهام که باز شد، خواست دستام رو باز کنه که آوردم جلوی صورتش! بدون معطلی با لگد بین پاهاش زدم و شلیک اون‌یکی پشت کمرش نشست. صندلی رو سمت مرد دوم پرت کردم و از جام بلند شدم. برای چند لحظه درد تو زانوهام پیچید اما با لگد بعدی که تو شکم و صورت اون مرد زدم از بین رفت. اسلحه‌اش رو برداشتم و با احتیاط از پله‌های نیمه تاریک راهرو بالا رفتم. هنوز به پله آخر نرسیده بودم که سروان کیان جلوم سبز شد. تا حالا انقدر نگران ندیده بودمش. چشماش بین چشمام دودو میزد: -حالت خوبه!؟ منو جمع نبست! سر تکون دادم. صدای بیسیمش اومد: -قربان همه رو دستگیر کردیم. کیان لبخند نامحسوسی زد: -خسته نباشید. بهادر و ارشان هم دستگیر شدن!؟ یعنی اون دوتا رو ول کرده اومده زیرزمین دنبال من!؟ صدای بیسیم دوباره اومد: -بله اما زخمی شدن چون مجبور شدیم شلیک کنیم کیان با خوشحالی گفت: -این خبر خوب رو خودم به سرهنگ برخورداری می‌دم نفس راحتی کشیدم و به دیوار تکیه دادم. کیان دوباره پرسید: -حالت خوبه!؟ اذیتت که نکردن!؟ تعجب کرده بودم: -نه همه چیز طبق نقشه پیش رفت! نگاهش به صورتم افتاد و چشم درشت کرد: -زدن تو صورتت؟ سر تکون دادم. کیان بنای رفتن گذاشت: -بیا بریم دیگه... بعدا حسابشو می‌رسم... صدای شلیک حرفش رو ناتموم گذاشت. کیان فورا اسلحه‌اش رو به پشت سر من نشونه گرفت و سه تا شلیک کرد. داغی پام که تموم شد، سوزش عجیبی رو پشت رونم حس کردم. انگار یه سیخ داغ رو تا انتها تو سفیدرونم فرو کرده بودن. دیگه نتونستم وایستم. کیان هول زد و من رو رو هوا گرفت: -ای وای تیر خوردی!؟ اون دوتا اینجا چکار می‌کردن! درد همه عضلات صورتم رو جمع کرده بود: -اومده بودن منو ببرن که فقط زدمشون... حواسم نبود اونیکی هم اسلحه داره! کیان در بیسیم فریاد زد: -یه برانکارد بفرستید زیرزمین! روی دستش بودم و کمرم روی زانوش بود. نمی‌دونم چرا انقدر بی‌تابی تو چشماش موج می‌زد. نگاهم کرد: -خواهش می‌کنم سالم و زنده بمون! حس عجیبی داشتم. فکر کنم داشتم بیهوش می‌شدم. جلوی چشمام ستاره میومد... #فاخته_شمسوی
  15. پریای عزیز تولدت مبارک

    @Parya a عزیز انجمن نویسا تولدت را تبریک میگوید جملات تبریک تولد امروز تولد توست و بهترین زمانی که خدا میخواست مرا با هدیه ای شاد کند. آری درست است این هدیه قبل قبل از وجود خودم از آسمان آمده ولی مهم این است که از آن دل من بوده . . . تولدت مبارک
  16. مستانه جان تولدت مبارک

    @mastane bano مستانه بانو عزیز مدیر کل انجمن نویسا سالروز زمینی شدنت مبارک چه لطیف است حس آغازی دوباره ، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولد مبارک
  17. رمان این زن دیوانه است

    نگارش 1.0.0

    199 دریافت

    رمان این زن دیوانه است (جلد دوم خورشید همیشه گرم نیست) ✍نویسنده: a.farsi ( آفتاب ) نویسنده اختصاصی انجمن نویسا رمانکده تعداد صفحات :700 خلاصه کتاب : این زن دیوانه است روایت متفاوت زندگی مردی ست به نام یزدان که روانپزشک است و با مرگ ناپدری اش وارد ماجرایی سخت و عجیب از زندگی اش می شود.جایی که باید میان عشق و عدالت یکی را انتخاب کند و این انتخاب سخت ترین تصمیم زندگی اش است وقتی که خودش در مرکز آن قرار دارد این رمان را به بهترین دوست و همراه همیشگی زرگل عزیزم تقدیم می کنم و امیدوارم هیچ وقت از خوندن و نقد رمان های جدیدم خسته نشی ژانر : ،عاشقانه ، برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر epub مخصوص گوشی های آیفون apk مخصوص گوشی های اندروید
  18. نام رمان: گناهِ یاس نویسنده: الهام روستاآ موضوع: عاشقانه، معمایی، اجتماعی خلاصه: ‍ زنی خسته... مادری تنها با سه فرزند. كه در آستانه ى سي سالگى مجبور به برگشت به كشورش ميشه! جايى که خاطرات بدی انتظارش رو میکشه! جايى كه ازش رانده شده به اتهامِ گناهی نکرده...
  19. ماهنامه فرهنگی نویسا (8)

    نگارش 1.0.0

    107 دریافت

    ☀️بنام خدا☀️ ?ماهنامه فرهنگی نویسا? ماهنامه شماره8 تهیه کننده: سحر محمدی، کیمیا ذبیحی? ?دنیا را رها نکن... این دنیا آهن ربایی است برای بودن، برای خواستن، برای دوست داشتن... کشش دارد چون رهایی ندارد، رها نکنیم که ما را در اوج ناکامی‌ها رها نکرد...? #مستانه_بانو کاری از انجمن مجازی-فرهنگی نویسا ? www.nevisadl.com @romankade @nevisadl ⭐️مجله فرهنگی نویسا⭐️ 1396/11/1
  20. مسابقه دلنوشته(مختص به ماهنامه) سری هشتم

    باسلام مسابقه دلنوشته مختص ماهنامه | سری هشتم آغاز شد شرکت کنندگان عزیز، دلنوشته های خود را در این قسمت، ارسال نمایید. برای عکس بالا دلنوشته بنویسید پیام ها پس از تایید مدیران، نمایش داده خواهند شد. پیشاپیش بابت همکاری شما متشکریم. مهلت ارسال تا 1 دی الی 20 بهمن با آرزوی موفقیت
  21. ماهنامه دنیای زنان - ترجمه نادیا زکالوند: یک جفت کفش و یا بوت زمستانی کمک می کنند که حتی در سرمایه سخت زمستان، پاهایمان گرم بمانند. اگر قصد خرید بوت دارید، این مطلب را بخوانید. 1. مد و عملکرد پوشیدن کفش مناسب، معمولا در ظاهر کلی افراد نقش بسیار مهمی دارد. بسیاری از خانم ها در روزهای سرد زمستان، بوت می خرند و اکثر آنها مطابق مد، بوت مورد نظرشان را تهیه می کنند. اما هنگام خرید بوت زمستانی مانند هر محصول دیگر باید بدانید که بوت را برای چه منظوری خریداری می کنید و آب و هوای منطقه شما در فصل زمستان چگونه است. مثلا اگر در منطقه ای بسیار سرد و پر از برف زندگی می کنید، باید بوت هایی خریداری کنید که پاهایتان را کاملا گرم نگه دارند. از طرفی اگر شما اهل پیاده روی در برف های سرد کوهستانی هستید، قطعا به بوتی نیاز دارد که مناسب این کار باشد. معمولا بوت های سبک و کاملا گرم، مناسب تان است. بدین ترتیب هنگام پیاده روی در برف، احساس خستگی نمی کنید و پاهایتان هم گرم می ماند. 2. بوت های ساق بلند و ساق کوتاه این دو مدل بوت، هر یک مزایا و معایبی دارند. پرفایده ترین مزیت بوت های ساق بلند، حفاظت پا از روزهای به شدت بارانی و همچنین برف های عمیق است و در عین حال پاهایتان را تا ساق پا گرم و محفوظ نگه می دارند. از طرفی بوت های ساق بلند مناسب پیاده روی در مسیرهای برفی نیستند و پاها را به شدت خسته می کنند. بوت های ساق کوتاه به دلیل این که با آن ها می توانید راحت تر راه بروید بسیار بهتر هستند. بنابراین اگر منطقه شما پرباران و برف نیست، بوت های سابق کوتاه مناسب پا هستند. برخی از بوت های ساق کوتاه را حتی می توان کوتاه تر کرد و سابق آنها را در مواقعی که باران و برف کمی شدت می گیرد، بلندتر از قبل نمود. البته بهتر است بوت هایی انتخاب کنید که بتوانید دمپای شلوار را درون آن فرو برده تا از خیس شدن آنها جلوگیری شود. 3. راحتی کفش و بوت هنگام خرید بوت و کفش های زمستانی باید به راحتی و کارآیی آن نیز توجه کنید. جنس بوت و کفش انتخابی تان باید به گونه ای باشد که پاهایتان وقتی در آن قرار می گیرد، گرم و راحت باشد. همچنین ضخامت و جنس ته کفش نیز باید باکیفیت باشد. بوت های گرم و راحت معمولا عایق های خوب و سبکی دارند که باعث می شوند بوت با وجود سبکی، بسیار گرم هم باشد. در ضمن فراموش نکنید که جنس کفش و یا بوت خریداری شده باید از نوع ضد آب باشد. 4. جنس بوت بوت هایی از جنس جیر پس از مدتی استفاده، نیاز به بازسازی ویژگی های مربوط به ضدآب دارند، در حالی که بوت های لاستیکی تا پایان عمر محصول، ضدآب باقی می مانند. همچنین بوت های با مچ خز مصنوعی نیز مقاوم در بربر آب هستند. این بوت ها نه تنها درزهای آن چنان بسته و محکم هستند که موجب گرم ماندن پاها می شوند، بلکه جلوی نفوذ باران و برف به درون بوت را هم می گیرند. 5. راحتی بوت برخی از خانم ها موقع خرید کفش و بوت های زمستانی، راحتی را فدای سبک و مدل بوت می کنند. اما یادتان باشد که روزهای سرد زمستان، داشتن بوت و یا کفش زمستانی راحت، پیاده روی در سرما را نیز برایتان جذاب می کند. البته بوت های بسیاری هستند که در عین راحتی، بسیار شیک و زیبا هستند. در هر حال به کیفیت بوت بیش از مدل آن اهمیت بدهید. 6. اندازه بوت بعضی از بوت ها در قسمت کف و پنجه پا، باریک تر هستند. در حالی که برخی دیگر بسیار جادار هستند و کمی بزرگ به نظر می آیند. همچنین داخل برخی از بوت ها کفی اضافی نیز قرار می گرد. بنابراین ممکن است با وجود بزرگی کاملا اندازه پایتان نباشند. بنابراین موقع خرید بوت مراقب باشید به گونه ای باشد که به پایتان فشار نیاورد و یا خیلی راحت و گشاد نباشد. البته اگر بوتی انتخاب کنید که کمی جادارتر باشد، می توانید به راحتی جوراب های گرم و ضخیم بپوشید. 7. بندهای بوت نوع بندهای بوت روی اندازه آن تاثیر می گذارد و اگر می خواهید به راحتی بوت هایتان را به پا کرده و یا درآورید، بوته ایی بخرید که بندهای بلند داشته باشند. پوشیدن و درآوردن برخی از بوت های دارای بندهای بسیار بلند و راحتی برای باز و بسته کردن، بی دردسر هستند. اما گاهی محکم بستن بندها تا بالای پا بسیار سخت است. هنگام خرید بوت بنددار، باید مراقب باشید که قسمت قوزک پا کاملا در کفش راحت قرار بگیرد و زیاد گشاد و یا برعکس تنگ نباشد. 8. وزن بوت هنگام خرید بوت به موضوع دیگری که باید توجه کنید، وزن آن است. تمام بوت های زمستانی معمولا نسبت به کفش های معمولی، سنگین تر هستند اما از نظر وزن با یکدیگر متفاوت اند. باید بوتی را انتخاب کنید که بسیار سبک بوده و حتی اگر تمام روز هم آن را پوشیده باشید، احساس خستگی نکنید.