رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'انجمن نویسا'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

820 نتیجه پیدا شد

  1. کیمیا ذبیحی

    روجلدهای آماده رمان

    با سلام روجلدهای آماده ی انجمن، در این قسمت قرار می‌گیرند. برای درخواست روجلد، به بخش درخواست (در همین بخش) مراجعه کنید. با آرزوی موفقیت
  2. جِی. کِی. رولینگ نوبت به ثروتمندترین نویسنده‌ی جهان رسید، نویسنده‌ای که به لطف خلق دنیایی جادویی و پسرکی با چشمان سبز بر قلّه موفقیت گام نهاده و در شمار ثروتمندترین زنان جهان قرار گرفته است. جوآن "جو" رولینگ با عناوینی همچون رابرت گالبریث (Robert Galbraith ) و جی.کی.رولینگ، خالق مجموعه کتاب‌های موفق و پر فروش هری پاتر است. فانتزی تخیلی رولینگ توجه جهان را به خود معطوف نموده و برنده جوایز متعدد ادبی شد، کتابی که بیش از 400 میلیون نسخه از آن در سطح جهان به فروش رسیده است. این مجموعه به عنوان بهترین و پرفروش‌ترین مجموعه کتاب‌های جهان در کل تاریخ شناخته شده و فیلم‌هایی که با اقتباس از آن ساخته شدند نیز به عنوان یکی از سودآورترین فیلم‌های تاریخ جهان شناخته شدند. داستان زندگی پر فراز و نشیب این نویسنده الهام بخش بسیاری بوده است، تبدیل شدن از زنی معمولی به نویسنده‌ای با یک میلیارد دلار ثروت آن هم در عرض تنها پنج سال، جهشی غیر منتظره به شمار می‌رود. هفتمین و آخرین جلد این مجموعه "هری پاتر و قدیسان مرگبار"، در سال 2007 به بازار آمد و نقطه‌ی پایان بر مسیری بود که با چاپ اولین کتاب در سال 1997 آغاز شده بود. اولین قسمت از فیلمی که با اقتباس از این کتاب ساخته شد در نوامبر سال 2010 و بخش دوم آن در جولای سال 2011 اکران شد. هم اکنون جی.کی. رولینگ عنوان ثروتمندترین نویسنده زمین را از آن خود نموده، او همچنین به عنوان یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان حال حاضر جهان نیز شناخته می‌شود، بانویی که در حدود یک میلیارد دلار ثروت دارد. استیفن کینگ عاشقان هنر هفتم در ایران حتماً فیلم‌های مطرحی همچون درخشش، میزری، رستگاری در شاوشنگ و مسیر سبز را به خاطر دارند، فیلم‌هایی که با الهام از کتاب‌های این نویسنده ساخته شده بودند. تا کنون بیش از 350 میلیون نسخه ا ز کتاب‌های استیفن کینگ، سلطان معاصر ادبیات ترسناک، جاسوسی، تعلیقی، علمی- تخیلی و فانتزی، به فروش رسیده است، کتاب‌هایی که بسیاری از آنها دست مایه ساخت فیلم‌های معروف سینمایی، تلویزیونی و همچنین داستان‌های مصور بوده‌اند. او بیش از 50 رمان به رشته تحریر در آورده که تعدادی با نام اصلی و تعدادی را نیز تحت عنوان ریچارد بَچمن به چاپ رسانده است. کینگ همچنین نزدیک به دو هزار داستان کوتاه نوشته و برنده‌ی جوایز متعدد ادبی همچون جایزه برام استوکر، جوایز فانتزی اِوارد و جایزه‌ی انجمن فانتزی انگلستان شده است. کینگ را می‌توان یکی از موفق‌ترین و ثروتمندترین نویسندگان حال حاضر جهان دانست، داستان سرایی موفق که ارزش دارایی‌هایش 400 میلیون دلار برآورد شده است. دانیل استیل دانیل استیل را شاید بتوان یکی از معروف‎ترین و شناخته شده‌ترین نویسنده‌های رمان‌های عاشقانه غربی در بین مخاطب ایرانی و به ویژه قشر نوجوان و جوان دانست. او که با نام اصلی "دانیل فرناندز دومینیک شولین استیل" به دنیا آمد، با نام هنری دانیل استیل خالق آثار مطرح و پر فروش متعددی شد. او اکنون با فروش 800 میلیون نسخه از کتاب‌هایش به عنوان بهترین نویسنده‌ی در قید حیات جهان و همچنین چهارمین نویسنده‌ی مطرح و محبوب همه زمان‌ها انتخاب شده است. استیل آثار محبوب بسیاری به نگارش در آورده که همگی به 28 زبان زنده دنیا ترجمه و در اختیار علاقمندان در اقصی نقاط جهان قرار گرفته‌اند، همچنین 22 برداشت تلویزیونی نیز در کارنامه دارد که دو تای آنها نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب بودند. رمان‌های او اغلب مملو است از شخصیت‌های متعدد که درگیر اتفاقات یا گرفتار تنگنا هستند. استیل همچنین کتاب‌هایی برای کودکان به رشته تحریر در آورده است. ارزش دارایی او 375 میلیون دلار تخمین زده می‌شود. جیمز پترسون (James Patterson) این نویسنده بیشتر به دلیل مجموعه داستان‌های الکس کراس (Alex Cross) شناخته شده است، جیمز پترسون همچنین به دلیل تریلرهای باشکوه، غیر داستانی و مستند و البته داستان‌های عاشقانه به شهرت رسیده است. پترسون بیش از 300 میلیون نسخه از آثارش را در سطح جهانی به فروش رسانده است، آثاری که او را به یکی از ثروتمندترین رمان نویسان این سیاره تبدیل کردند. از یک حقوق پایین در یک آژانس تبلیغاتی در سال 1996، پترسون راهی بس پرفراز و نشیب را طی کرده، و اکنون به جایگاهی مناسب دست یافته است. ارزش دارایی‌های او در حدود 310 میلیون دلار برآورد می‌شود. تام کلنسی(Tom Clancy) رمان نویس آمریکایی و استاد ادبیات جاسوسی- تخیلی تام کلنسی، در سال 1982 پا به عرصه‌ی ادبیات و داستان نویسی نهاده و با انتشار کتاب "شکار اکتبر سرخ" در سال 1984 به صورت حرفه‌ای فعالیت خود را آغاز کرد، کتابی که به اولین عنوان پرفروش او تبدیل شد. به دنبال این موفقیت، دیگر آثار او در همین ژانر همچون "بازی وطن پرستان"، "خطر آشکار" و "مجموعه‌ی تمام ترس‌ها" به بازار آمد. داستان‌هایی که بر مبنای آنها فیلم‌های موفق و پرفروشی با بازی الک بالدوین، هریسون فورد و بن افلک ساخته شد. متأسفانه این کارشناس متبحر ادبیات علمی، نظامی و جاسوسی، در اکتبر 2013 دار فانی را وداع گفت. ارزش دارایی که او برای خانواده‌اش برجای گذاشته بالغ بر 300 میلیون دلار است، به علاوه دیگر متعلقات از جمله عمارتی که دو میلیون دلار قیمت دارد نیز از جزئی از این ارثیه قابل توجه است.
  3. کودکی دربرف سردزمستانی|شقایق پورصالحی|انجمن نویسا کنارشومینه ی اتاق پذیرایی رو به روی پنجره ی خانه ی کوچک ونقلی خودم نشستم ونظاره گرفضای بیرون شدم برف می بارید وتمام زمین را سنگ فرشی ازبرف فراگرفته بود.تضاددلپذیری بین فضای امن وگرم خانه و فضای سردبیرون برقرارشده بود. درحالی که کمی ازقهوه ی گرم خود را می نوشیدم و به حیوانات داخل محوطه می نگریستم دردل می گفتم آیادراین هوای سرد که حیوانات ازشدت سرما گِله مندهستند آیاانسانی هست که ازخانه بیرون رودوگرمای خانه را باتمام خوبی هایش رهاکند؟آن هم دراین روزتعطیل؟ناگهان چهره ی کودکانی که درچهارراه ها بالباس های مندرس ونازک مشغول فروختن چیزی هستند پیش چشمم نقش بست ویاچهره ی پیرمردی که منتظرگذرعابرپیاده ای است که ازکنارش ردشود تاشایدبتواند کفش هایش راواکس بزند وپولی دربیاورد. حتماچیزمهم تری وجودداردکه باعث می شوداز آرامش خوددست بکشند.شایدطفلی کوچک وهمسری منتظرشان باشد تاپیرمردچیزی تهیه کندو به خانه ببرد.چهره افرادزیادی ازپیر وجوان وبی خانمان و باخانمان جلوی چشم هایم نقش بست که درپی کسب لقمه ی حلالی برای زندگی خویش بودند.دیگرنشستن راجایزندانستم مقداری از قهوه ام راکه باقی مانده بود نوشیدم.لباس های گرم وپشمی ام راپوشیدم وهمراه مقداری پول دل به برف زدم.بادیدن اولین مغازه لباس فروشی ایستادم تعدادی لباس گرم خریداری کردم و به نزدیکترین محلی که درذهنم بودرفتم. وآن هارا تقسیم کردم و سپس آن هارا به صرف غذایی داغ در این سرمادعوت کردم. آری اکنون خیال و وجدانم آسوده تر وراحت تربود.انگار که سَبُک شده بودم و این زمستان و برف اینطوردلپذیرتربود.صدای لبخنددلنشین فرشتگان را که از روی رضایت بود،را می شنیدم.
  4. The butterfly & the cocoon A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon. Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled. The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly. The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly. شکاف کوچکی بر روی پیله ی کرم ابریشم ظاهرشد.مردی ساعت هابادقت به تلاش پروانه برای خارج شدن ازپیله نگاه کرد پروانه دست از تلاش برداشت به نظر می رسیدخسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک‌کند.بااستفاده از قیچی شکاف را پهن تر کردپروانه به راحتی ازپیله خارج شداما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود مرد همجنان به پروانه زُل زده بود انتظارداشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را بازکنداما اینطور نشد درحقیقت پروانه مجبوربودباقی عمرش را بر روی زمین بخزد و نمی توانست پروازکندمرد مهربان پی نبرد که خدامحدودیت را برای پیله وتلاش برای خروج را برای پروانه به وجوداورده به این صورت که مایع خاصی ازبدنش ترشح می شود که اورا قادر به پرواز می کند. بعضی اوقات تلاش و کوشش تنهاچیزی است که بایدانجام دهیم اگر خدا آسودگی بدون هیچ سختی را برای ما مهیا کرده بوددراین صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومندشویم و پروازکنیم.
  5. سلام دوستان مطالب ازسایت ها وکتاب های مختلف برداشته میشه. امیدوارم براتون مفیدواقع شده باشه. آزمایش پله‌های پیانو این ایده مبتکرانه فولکس واگن می‌خواست ثابت کند که می‌توان با جالب کردن وظایف روزمره و خسته کننده، رفتار مردم را تغییر داد و بهتر کرد. آن‌ها در این آزمایش پله‌های پیانوی موزیکالی را در راه پله یک ایستگاه مترو نصب کردند تا ببینند آیا در این صورت مردم گزینه سالم‌تر پله را به جای پله برقی انتخاب می‌کنند. نتیجه نشان داد که مردم ۶۶ درصد بیشتر از روزهای معمول از پله‌ها استفاده می‌کنند، زیرا همه ما کمی سرگرمی را دوست داریم. همه ما کودکان درونی داریم که در شهرهای سرگرم کننده‌تر شادتر، متناسب‌تر و سالم‌تر خواهند بود.
  6. کیمیا ذبیحی

    معرفی رمان های صرفا عاشقانه!

    با سلام خدمت همه ی نویسایی ها. تو این تاپیک قراره رمان های "صرفا عاشقانه" ی انجمن رو معرفی کنیم، تا بقیه هم باهاشون آشنا بشن. چه رمانی رو تو انجمن خوندید که پر از عاشقانه ست؟ می تونید به صورت "اسم رمان، اسم نویسنده، خلاصه ای از رمان، لینک تاپیک" معرفی کنید. و معرفی رمان های خودتون هم (اگر صرفا عاشقانه باشه) آزاده
  7. admin

    رمان آرام جانم

    نگارش 1.0.0

    507 دریافت

    نام رمان: آرام جانم نویسندگان: فاطمه مرادی، کیمیا ذبیحی تعداد صفحات: 887 طراح جلد: پریسا یاسائی ژانر: عاشقانه طنز خلاصه : دختری به نام آرام ناامید از پیداکردن یه کار خوب، میخواد یه شغل پسرونه انتخاب کنه، و برای این که این شغل رو بهش بدن، مجبوره تغییر شکل بده و یه جورایی خودشو به شکل پسر دربیاره. حالا با این ریخت و قیافه جدید و سیبیل انگلیسی و کت شلواری که اتوش هندونه قاچ میکنه، میره تا پرستار یه پسر شر و شیطون بشه و تو روند رمان، اتفاقات جالب و هیجان انگیزی برای آرام میوفته که خوندشون خالی از لطف نیست. برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر epub مخصوص گوشی های آیفون apk مخصوص گوشی های اندروید
  8. admin

    رمان برزخ خاموش

    نگارش 1.0.0

    211 دریافت

    نام رمان: برزخ خاموش نویسندگان: فاطمه مرادی، کیمیا ذبیحی تعداد صفحات: 337 طراح جلد: پریسا یاسائی ژانر: عاشقانه خلاصه : برزخ خاموش روایت قصه ی ترنمه، دختری که مهر بچه ی طلاق به پیشونیش میخوره و از این مهر اصلا راضی نیست... می خواد راه نجات رو پیدا کنه اما تو چاله نرفته میره داخل چال... یک رمان عاشقانه اجتماعی که هم سختی و تلخی زیادی داره و هم یه روزی شیرین میشه... برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر epub مخصوص گوشی های آیفون apk مخصوص گوشی های اندروید
  9. کیمیا ذبیحی

    پرسش و پاسخ

    با عرض سلام و احترام خدمت تمامی کاربران و همراهان نویسا عزیزانی که سوالاتی در رابطه با انجمن دارن، می‌تونن این‌جا بیان کنن تا در اسراع وقت مدیران به سوال‌هاشون پاسخ بدن. ممنون از حضور و همراهیتون
  10. در این پست آموزش های کار با انجمن قرار داده خواهد شد آموزش قرار دادن عکس پروفایل برای گزاشتن عکس پروفایل به قسمت حساب کاربری برید گزینه نمایه رو بزنید قسمتی که عدد 1قرارداده شده برای گزاشتن عکس پروفایل،قسمتی که عدد 2گزاشته شده ویرایش نمایه و قرار دادن عکس کاور پروفایل پ ن :تصویر ها برای نسخه موبایل میباشد
  11. samaneh.shirmohamadi

    دلنوشته های علی قاضی نظام

    بيخيالِ آدمهاى تنهايى شويد كه سالهاست در لاكِ تنهايىِ شان فرو رفته اند و كارى به كارِ كسى ندارند باور كنيد اطرافتان پُر است از آدمهايى كه روز به روز يارشان را تعويض ميكنند برويد سراغِ آن جماعت... خيلى راحت خودتان را وضعِ مالىِ تان را ماشينِ زيرِ پايتان را محلِ زندگىِ تان را معرفى ميكنيد و با يارِ قبلىِ شان تعويض ميشويد به همين راحتى اما جانِ عزيزتان، بيخيالِ آدمهايى شويد كه براى تنهايى شان حُرمت قائلند اصرار نكنيد واردِ حريمشان شويد... آنها يكبار يك روز يك نفر را واردِ تنهايى شان كرده اند و از آنجا به بعد ديگر زندگى نكرده اند!
  12. نرگس خرسند

    بیوگرافی نرگس خرسند

    نام و نام خانوادگی: نرگس حسینی نام مستعار: نرگس خرسند سن : ۱۹ محل سکونت: مشهد وضعیت تاهل: متاهل شغل : نویسنده آثار: رمان اجبار شیرین درحال‌تایپ رمان شاکی درحال تایپ رمان پشت هر کابوس کسی خوابیده است درحال‌تایپ عشق ساعتی (آینده‌ای نزدیک) سخنی با کاربران: "دلم بی قرار است، دلم تنگ است دلم شاید کمی گرفته باشد. مرهم این دردهای نا‌گفتنی، تویی ای جان دل!" خواستم یکم بیشتر خودی نشون بدم:))
  13. الف_عسکری

    عاشقانه

  14. admin

    رمان ثانیه ها

    نگارش 1.0.0

    258 دریافت

    رمان ثانیه ها (جلد دوم کاش میشد گاهی مرد) ✍?نویسنده: پریسا دولتی نویسنده اختصاصی انجمن نویسا رمانکده ? ? تعداد صفحات :158 ?خلاصه کتاب : جلد اول جایی تموم شد که ستاره تصمیم گرفت با وکیلش امیر که صمیمی ترین رفیق همسر سابقش بود ازدواج کنه. توصیه میکنم به هیچ وجه جلد دوم رو از دست ندین چون پر از اتفاق های هیجان انگیزو غیر قابل پیش بینی هست..... از برملا شدن رابطه ی نگار و ارمان..... تا برگشتن سینا..... و ستاره ای که به اجبار از امیر دست میکشه و تن به یک ازدواج اجباری میده ?ژانر : عاشقانه اجتماعی برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf ?مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر? epub ?مخصوص گوشی های آیفون ? apk ?مخصوص گوشی های اندروید? jar?پرنیال مخصوص گوشی های جاوا ?
  15. نام رمان:تاوان گذشته نویسنده:sahar66 ژانر:عاشقانه،انتقامی،اجتماعی خلاصه:دختری از جنس خودمون... مثل همه دخترهای روی زمین پاک و با هزار ارزو، در تب عشق خواستن و خواسته شدن از طرف مردی که تمام ارزوهای اوبود. و ناگهان اتفاق شومی که بر سر دختر قصه مون می افته و اون رو تبدیل به یخ میکنه، حالا دخترقصمون میخواد انتقام گذشته شو از تمام ادمایی که باعث و بانی نابود شدن ارزوهاش شده رو بگیره...
  16. admin

    رمان اصیل زاده ی تاریکی

    نگارش 1.0.0

    3,146 دریافت

    رمان اصیل زاده ی تاریکی ✍?نویسنده: س.شاه حسینی نویسنده اختصاصی انجمن نویسا رمانکده ? ? تعداد صفحات :544 ?خلاصه کتاب :انسان باور داشت که «سایه»، یعنی نبود نور!! قرن ها انگار که بازیشان گرفته بود گذشتند و به جایی رسیدند که انسانی از جنس سایه ها متولد شد.... فردی متولد شده در لحظه ی تاریکی زمین.... داستان از همان لحظه شروع شد... از همان لحظه ای که ماه درخشان پوزخندی به باور اشتباه زمینیان زد و در پس سایه اش فردی متولد شد با قدرت روشنایی خورشید... فردی از جنس سایه ی ماه و قدرت کامل خورشید.... باز هم سال ها با پوزخند های متوالی ماه و خورشید گذشتند و قرن شدند... در پس این سال ها مردی بود که عقیده داشت ماه و خورشید با هم در جدالند! من درباره ی ماه و خورشید نمی دانم اما شک ندارم افرادی روی زمین هستند که وارثان قدرت های ماه و خورشیدند و این وارثان سال هاست که با هم سر جنگ دارند... جدال در میان سایه هاست... در میان نور هاست ... و من....؟؟ من زاده ی ماهم... زاده ی خورشید... من وارث سایه هام... وارث عشقم... وارث جدال... من یکی از قانون شکنان راه عاشقی هستم.... و قصدم... پایان این جدال است.... قدم در راه گذاشته ام اما .... جدال ماه و خورشید هنوز هم پا برجاست.... انگار که این داستان سر دراز دارد اما من.... من وارث عشقشان هستم... من پا در میان این جدال میگذارم و پایانش میشوم... پایان راه این جاست... من، خودِ پایانم...!!! ? ژانـــر ⬅️ تخیلی عاشقانه هیجانی ? #اصیل_زاده_ی_تاریکی برای دانلود داستان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf ?مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر? epub ?مخصوص گوشی های آیفون ? apk ?مخصوص گوشی های اندروید?
  17. یاسمن تقوی

    مبانی رنگ

    "به نام خدا" یاسمن تقوی هستم نویسنده و نقاش آماتور در این تاپیک پستهای آموزش مبانی رنگ و آشنایی با رنگها و خواص اونها قرار میگیره. تمامی مطالب گردآوری شده از دانسته ها، آموخته ها و مطالعات شخصی بنده هست و کپی از منبع خاصی نیست. ضمن گفتن اصول پایه هم نکات ریزی گفته میشه که شاید کمتر مورد توجه هنرمندها قرار میگیره. امیدوارم که براتون مفید باشه ?
  18. admin

    رمان گمشده در مه

    نگارش 1.0.0

    180 دریافت

    نام رمان: گمشده در مه نویسنده: پارمیدا نیکویی تعداد صفحات: 346 طراح جلد: پریسا یاسائی ژانر: عاشقانه خلاصه: گندم دختری است که زندگی خوب و آرامی دارد اما همیشه طوفانی در راه است تا همه چیز را خراب و ویران کند. یک دفعه زندگیش چنان ویران می شود که باور کردنی نیست. مجبور به ازدواج با کسی می شود که یک روز فکرش را هم نمی کرده. ازدواج اجباری اتفاق می افتد که این بار به جای اینکه به عشق ختم شود باعث مرگ و فروپاشی می شود. برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر epub مخصوص گوشی های آیفون apk مخصوص گوشی های اندروید
  19. با سلام در این پست نویسندگان نویسا میتوانند یک پست یا یک پارت از رمان خود را معرفی کنند به ترتیب زیر نام رمان: نام نویسنده: موضوع : پارتی از رمان (برشی از رمان) : لینک تاپیک رمان توجه فرمایید باید لینک کامل و مستقیم سایت باشد ( از قسمت نوار ادرس کپی فرمایید) هرگونه پست غیر مرتبط در این تاپیک ممنوع و حذف خواهد شد
  20. maryam mousavi

    بدترین سوتی عمرت؟!

    بدترین سوتی عمرتون چی بوده؟!
  21. admin

    رمان سودازده

    نگارش 1.0.0

    467 دریافت

    نام رمان: سودازَده نویسنده: فرناز رمضان نیا تعداد صفحات: 556 طراح جلد: پریسا یاسائی ژانر: عاشقانه خلاصه:قصه، قصه ی آدم هایی معمولی مثل خودمان است. بدون اغراق و بزرگ نمایی. دقیقا همان چیزی که در زندگی واقعی جریان دارد. قصه ی عشقیست که در دلِ اجبار جوانه می زند. قصه ی تاوان است، قصه ی بزرگ شدن... قصه ی تغییر. میعاد و وفا به اجبار با هم ازدواج می کنند، میعاد کینه ی وفا را به دل می گیرد و برای آزار دادن او از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کند، وفا اما روشش فرق دارد. آدم منطق است. سعی می کند با درایت همه چیز را پیش ببرد اما... برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر epub مخصوص گوشی های آیفون apk مخصوص گوشی های اندروید
  22. یکم آخرین صبحی که بدون مهزیار از خواب بیدار شدم، دوشنبه بود. مثل هرروز موهایم را بافتم و به آشپزخانه رفتم. بی‌میل و اشتها‌تر از همیشه صبحانه خوردم. بعد هم حاضر شدم و از خانه بیرون زدم. پشت سمند مهزیار نشستم و راهی دانشگاه شدم. پلاک یافاطمه‌الزهرا زیر آینه تکان می‌خورد و چهره مهزیار جلوی چشمم می‌آمد؛ وقتی که با آن خنده شیرینش پلاک را آویزان می‌کرد و می‌گفت:«حواست پرت نشه به این بریم تو دیوار!» و من در حال رانندگی او را می‌زدم و می‌گفتم:«نه خیر تو دیوار نمی‌رم» یادم هست آن‌موقع‌ها می‌توانستم بخندم. لبخند مهمان همیشگی لب‌هایم بود و شادی در قلبم موج می‌زد. چون مهزیار کنارم بود و دستانش پشتم را گرم می‌کرد. به دانشگاه که رسیدم کنار بلوار پارک کردم و پیاده شدم. مثل هرروز پیاده تا سر مزار شهدای گمنام دانشگاه رفتم و دوباره و دوباره از آن‌ها خواستم مهزیارم را برگردانند. به سر کلاس رفتم و با دیدن جای خالی مهزیار، دوباره همان بغض قدیمی در گلویم نشست...
  23. admin

    ماهنامه فرهنگی نویسا (16)

    نگارش 1.0.0

    78 دریافت

    ☀️بنام خدا☀️ ماهنامه فرهنگی نویسا ماهنامه شماره16 تهیه کننده: سحر محمدی، کیمیا ذبیحی کاری از انجمن مجازی-فرهنگی نویسا www.nevisadl.com @romankade @nevisadl ⭐️مجله فرهنگی نویسا⭐️ 1397/07/01
  24. تو می‌تونی! مثل همیشه ساکت و تنها جلوی پنجره نشسته بودم و، به رفت و آمد مردم نگاه می‌کردم. بچه‌ها با شوق در حال بازی کردن با توپ یا دوچرخه‌شون، برای رفتن به سیزده‌به‌در آماده می‌شدن و جوون‌ها پر از خنده و شادی، سوار یه ماشین می‌شدن. تو فکر و خیال گذشته غرق بودم که مامان وارد اتاقم شد: _آرنیکا جان پاشو بریم گردش! بخاطر لفظ «پاشو» چند لحظه به مامان خیره شدم. فکر کنم خودش هم متوجه شد و یه لبخند مصنوعی تحویلم داد: _الان می‌آم کمکت! کاملا اومد تو و بعد کمکم کرد لباس بیرون بپوشم. وقتی می‌خواستیم از اتاق بریم بیرون، بابا رسید و با خنده گفت: _به‌به چقدر بهت می‌آد دخترم! و به جای مامان، بابا ویلچرم رو از اتاق بیرون برد. روسری‌ای که بابا برام خریده بود، سرم کرده بودم. حس خاصی برای رفتن به سیزده‌به‌در نداشتم. چون دیگه نمی‌تونستم مثل سال گذشته، با دخترهای فامیل تو باغ بابابزرگ از درخت‌ها بالا برم یا وسطی بازی کنم. کتابم رو برداشته بودم تا تو دنیای غیرواقعیش غرق بشم و روز سیزده به‌در زودتر برام تموم بشه. با کمک بابا، روی صندلی عقب ماشین نشستم و بابا ویلچرم رو صندوق عقب جا داد. راه که افتادیم، مامان تلفن همراهش رو بیرون آورد تا به خاله‌ها زنگ بزنه. معمولا موقع رفتن به خونه بابابزرگ، تو مسیر به هم می‌رسیدیم و دسته جمعی می‌رفتیم. من و المیرا می‌رفتیم تو ماشین بهناز، خواهرش بهاره هم بود و خلاصه دخترخاله‌ها با هم حسابی خوش می‌گذروندیم. اما امسال... من دیگه نمی‌تونستم شیطنت کنم، نمی‌تونستم بازی کنم و حتی از درخت بالا برم. چقدر مامان به خاطر این‌کار دعوام می‌کرد؛ اما امسال دیگه خیالش راحت بود. مطمئن بودم تو دلش می‌گفت کاش از درخت‌ها بالا می‌رفت ولی پا داشت! دیدن فامیل، برام مثل عذاب جهنم بود. نگاه‌ها و پچ‌پچ‌هاشون اذیتم می‌کرد. مکالمه مامان تموم شد و با حالت خاصی گفت: _لیلا می‌گه امسال دوستشون رو هم دعوت کردن بیان باغ، ظاهرا امیر دختر اون‌ها رو می‌خواد و می‌آن که با فامیل ما آشنا بشن! بابا در حال رانندگی گفت: _به سلامتی. دوباره سکوت تو ماشین برقرار شد. اما درون من غوغایی بود. امیر، پسر خاله لیلا، بین پسرخاله‌ها سر بود و من ته قلبم دلم می‌خواست یه رابطه بیشتر از پسرخاله، دخترخاله‌ای بینمون به وجود بیاد. خوب شد که از این احساس به کسی چیزی نگفته بودم. وگرنه حالا با دیدن خونواده همسر آینده‌اش، نگاه‌های ترحم‌آمیز فامیل بهم بیشتر می‌شد. اشکی رو که بی اجازه روی گونه‌ام راه گرفته بود پاک کردم و از پنجره به خیابون خیره شدم. قبل اینکه اون تصادم لعنتی، باعث فلج شدنم بشه، برای خودم کسی بودم. تو آموزشگاه، زبان تدریس می‌کردم و وقت‌های آزادم، تو آتلیه دایی بهرام عکاسی و تدوین انجام می‌دادم. یه روزی بخاطر هنر، تحصیلات، نجابت و زیبایی زبونزد فامیل بودم، اما حالا بخاطر فلجی! وانمود می‌کردم با این مسئله کنار اومدم اما فقط برای دل پدر مادرم بود. دو ماه اول هرشب یه ساعتی گریه می‌کردم تا خوابم می‌برد. اما نمی‌ذاشتم مامان بفهمه من داغون شدم. سر چهارراه، بابا نگه‌داشت و ماشین خاله معصومه و خاله بنفشه رو دیدیم. اما هر دو با بوق با ما سلام‌علیک کردن و خیلی زود به راهمون ادامه دادیم. وقتی رسیدیم باغ، اصلا دلم نمی‌خواست جلوی همه زور بزنم و سوار ویلچر بشم. بابا هم این رو می‌دونست، بنابراین جلوی در من و مامان رو پیاده کرد و خودش با ماشین وارد باغ شد تا پارک کنه. خاله لیلا و دوست‌هاشون زودتر از ما رسیده بودن. مثل همیشه مامان‌بزرگ با قربون‌صدقه‌های پر از محبتش ازم استقبال کرد. امسال نمی‌دونستم باید تو کدوم آلاچیق بشینم. همراه خانوم‌ها یا دخترخاله‌ها؟! جلوتر که رفتیم، با بقیه هم سلام علیک کردیم و خاله لیلا، خونواده غریبه رو که امسال مهمون ما بودن معرفی کرد. اسم دخترشون کیانا بود. از همون لحظه ازش بدم اومد. همه باهام دست دادن جز اون. فلج بودم نجس که نبودم! پتو مسافرتی‌ام رو باز کردم روی پاهام و کتابم رو برداشتم. جام، کنار آلاچیق خانوم‌ها بود! رو به باغ و پشت به خونه. هنوز صفحه مورد نظرم رو باز نکرده بودم که با دیدن یه پسر ویلچری، که از بین درخت‌های باغ، به سمت ما می‌اومد، چشم‌هام اندازه نعلبکی شد. مادر کیانا با خنده گفت: _این هم پسرم کاویان! پس بگو چرا مامانه انقدر گرم با من سلام‌احوالپرسی کرد. نگو خودش هم یه پسر ویلچری داره! پوزخندی زدم و نگاهی به کاویان انداختم. موهای مشکی مرتب با چشم‌های قهوه‌ای. ته ریش و خلاصه چهره معمولی. اما زشت نه! بهم لبخند زد و سلام کرد. من هم جوابش رو دادم و خوش‌آمد گفتم. جلوی اون احساس حقارت و ضعف نمی‌کردم، چون مثل من بود! ویلچرش رو درست کنار ویلچر من آورد و مشغول تماشای باغ شد. _می‌تونم بپرسم شما چرا اینطوری شدین!؟ ناراحت نشید کنجکاویه! نمی‌دونم چرا بین اون همه آدم من رو برای هم‌صحبتی انتخاب کرده بود. _با ماشین مسابقه‌ای تصادم کردم. با تعجب گفت : _راننده رالی!؟ پوزخند زدم: _نه اولین بارم بود می‌خواستم امتحان کنم. که تصادم کردم. _پس رانندگیتون افتضاح بوده! اخم کوچیکی کردم: _یه راننده ناشی دیگه خورد به من. رانندگی من عالی بود. لبخند صمیمانه‌ای تحویلم داد: _عذر می‌خوام، شوخی کردم. همون لحظه دخترها و پسرها از گردش توی باغشون برگشتن و با دیدن ما، برای سلام علیک جلو اومدن. بهناز باهام روبوسی کرد و گفت: _آرنیکا بیا بریم برای وسطی تشویقمون کن! لبخند زورکی زدم: _نه مرسی! همینجا کنار مامان می‌مونم. پسرها داشتن با کاویان آشنا می‌شدن. کاویان چقدر با اعتماد به نفس و محکم باهاشون دست می‌داد و خوش و بش می‌کرد. امیر و سیاوش هم با من و مامان سلام علیک کردن. بعد هم رفتن سراغ بازیشون! به رد رفتنشون خیره بودم و صدای خنده و کرکریشون تو گوشم می‌پیچید. اخم کوچیکی بین ابروهام نشست تا از شکستن بغضم جلوگیری کنه. کتابم رو باز کردم و بی‌هدف به صفحه زل زدم. داشتم تو خاطرات گذشته غرق می‌شدم که کاویان دوباره شروع کرد حرف زدن: _کتاب انگلیسی می‌خونید!؟ لبخند حرصی‌ای تحویلش دادم: _بله، اشکالی داره!؟ _من فوق لیسانس زبان دارم. ناخودآگاه پرسیدم: _قبل ویلچری شدن فوق لیسانس گرفتین یا بعدش!؟ کاویان با خونسردی جواب داد: _قبلش! _موفق باشین! دوباره به کتابم خیره شدم شاید دست از سرم برداره. اما کاویان این‌بار به انگلیسی بهم گفت: _ازتون خوشم اومده! چشم‌هام دوباره گرد شد و نگاهش کردم. عقلش رو از دست داده!؟ یا می‌خواد امسال یه سیزده به در جالب داشته باشه!؟ _خندیدم. دوباره به انگلیسی گفت: _شما هم انگلیسی جوابم رو بدین! ما ممکنه با هم فامیل بشیم، یعنی به احتمال زیاد! خوب چه اشکالی داره من و شما هم با هم آشنا بشیم؟! نمی‌دونم چرا گفتم: _اشکالی نداره خودم هم تعجب کردم، دلم می‌خواست بزنم تو سر خودم. سعی کردم حرفم رو جمع‌وجور کنم: _اما من دیگه حوصله آدم‌ها رو ندارم. کاویان یه لبخند مهربون به روم زد که باعث شد چشم‌هاش جمع بشه و چهره‌اش رو با نمک کنه. _اما من حوصله دارم شونه بالا انداختم و به خطوط کتابم زل زدم. تا شب، کاویان دست از سرم برنداشت و همینطور دور و برم می‌پلکید. نمی‌دونم چرا ازش بدم نیومده بود. این سیزده‌به‌در کوفتی با مزه‌پرونی‌ها و گیردادن‌های کاویان، برام متفاوت شده بود. حضور پر از اعتماد به نفسش، باعث شده بود من هم احساس کنم هنوز زنده‌ام و می‌تونم دوباره همون آرنیکای قبلی بشم. بعد از شام، کاویان و خونوادش عزم رفتن کردن. موقع خداحافظی، مادر کاویان با گرمی من رو بوسید و با خنده کنار گوشم گفت: _خانوم خوشگله دل پسر من رو بردی! از خجالت، سرم رو پایین انداختم و سرخ شدن گونه‌هام رو احساس کردم. کاویان هم با یه چشمک دخترکش ازم خداحافظی کرد. وقتی رفتن، همگی برگشتیم داخل خونه. من دوباره سرم رو تو کتابم کردم اما فکرم دائم به سمت کاویان کشیده می‌شد. مثل همه دخترها، ناخودآگاه راجع‌به آینده فکر و خیال کردم. اگه با کاویان ازدواج می‌کردم، چی می‌شد!؟ دوتا ویلچری که برای لباس عوض کردن هم به یه نفر احتیاج داشتن! اما یادمه تو یه سریالی، دختره خودش پاهاشو برمی‌داشت و سوار و پیاده می‌شد؛ اما اون سالم بود و ادای فلج‌ها رو درمی‌آورد. من چی!؟ پاهام مثل دو شقه گوشت، انقدر سنگین شده بودن که حتی موقع خواب هم اذیتم می‌کردن! نه، امکان نداشت بتونم با یه پسر فلج ازدواج کنم. اصلا با هیچ‌کس! من با این اتفاق، مهمون همیشگی پدر مادرم بودم. کاش هیچ‌وقت برای امتحان ماشین مسابقه‌ای، نمی‌رفتم پیست و کاش هرگز این اتفاق برام نمی‌افتاد. موقع برگشتن، چشم‌هام رو بستم که مثلا تو ماشین بخوابم. مامان هم فکر کرد خوابم برده. شنیدم که به بابا گفت مادر کاویان اجازه خواسته بیان خواستگاری من! چه سرعتی! از دست این پسر دیوانه! چند هفته بعد، برخلاف مخالفت‌های من، کاویان و خونوادش برای خواستگاریم اومدن. وقتی وارد خونه شدن، با دیدن کاویان که روی دوتا پاهاش راه می‌رفت، دوباره شاخ درآوردم. کت و شلوار شیکی پوشیده بود که به قامت بلندش خیلی می‌اومد. تمام مدت سرم رو پایین انداخته بودم و فقط گوش می‌کردم. وقت حرف زدن من و کاویان شد. بابام بلند شد که من رو ببره اتاق، اما کاویان با خوشرویی گفت: _با اجازتون خودم می‌برمشون! بابا اتاقم رو نشونش داد. من هم خودم رو ول کردم روی ویلچر تا بفهمه ازدواج با یه دختر فلج چقدر دردسر داره و از همین الان، انصرافش رو اعلام کنه. با مهارت، اول جلوی ویلچر رو داد بالا و بعد چرخ‌ها رو وارد اتاق کرد. من رو کنار تخت برد و خودش هم روی تختم نشست. ابروهام رو گره کردم: _چرا اون روز به من نگفتین سالمین!؟ _دلیلی نداشت که بگم، چون شما با احساس همدردی، با من هم‌صحبت شدین. می‌دونم یکم فرصت‌طلبانه به نظر می‌رسه، اما خوب، آدم نباید فرصت‌های خوبش رو از دست بده! _چرا رو ویلچر بودین!؟ _من هم مثل شما، با یه وانت تصادم کردم و پاهام آسیب دید. اما عمل جراحی داشت م که توی پاهام پلاتین گذاشتن تا بتونم دوباره راه برم. خواستگاری هم این‌همه طول کشید، واسه این بود من بهبودی کامل پیدا کنم. دست‌هام رو به سینه زدم: _فکر کردین ازدواج با یه دختر فلج چقدر دردسر داره!؟ من اصلا نمی‌تونم خونه‌داری کنم. چون دیگه قدم به گاز و ظرفشویی نمی‌رسه! حتی نمی‌تونم خودم دستشویی برم! باید یکی من رو ببره و بیاره! حتی نمی‌تونم لباس عوض کنم! به یه پرستار دائمی نیاز دارم میفهمین!؟ گریه‌ام گرفته بود. کاویان چند لحظه سرش رو پایین انداخت و بعد، گوشیش رو از جیبش در آورد. بعد از چند تا لمس، اون رو به سمتم گرفت: _این فیلم رو ببینین! با تعجب گرفتم و نگاه کردم. کلیپی از آدم‌های فلج که بعضی‌هاشون حتی دست هم نداشتن. اما یا قهرمان و نقاش بودن، یا اینکه خودشون همه کارهای شخصیشون رو انجام می‌دادن. حتی یه زنی دست نداشت و پاهاش هم از زانو بود، اما بچه داشت و همه کار رو هم انجام می‌داد. حیرت‌زده بودم، یعنی می‌شد!؟ وضع من از اون‌ها بهتر بود! دست‌هام رو داشتم و کمرم رو هم می‌تونستم تکون بدم. حتی اختیار دستشویی‌ام رو هم داشتم! گوشی کاویان رو برگردوندم. کاویان با مهربونی گفت: _آرنیکا خانوم، تو خیلی به دل من نشستی، نمی‌خوام بخاطر یه نقص کوچیک از دستت بدم. برات یه خونه می‌سازم که بتونی همه کارهای معمولی رو راحت انجام بدی، برات ماشین مخصوص هم می‌خرم تا بتونی دوباره رانندگی کنی! عشقم رو به پات می‌ریزم که آب تو دلت تکون نخوره! فقط ردم نکن! منقلب شده بودم. به چشم‌هاش خیره شدم. حرف‌هاش نه نقش‌بازی کردن بود نه دروغ! یعنی می‌تونستم!؟ _آرنیکا فقط به خودت و به من اعتماد کن! تو می‌تونی یه دختر معمولی باشی، مثل همه دخترها! _از نگاه بقیه خجالت نمی‌کشی که یه ویلچر رو همه جا با خودت بکشونی!؟ _حرف و نگاه مردم اصلا برام مهم نیست! همون لحظه مامان تقی به در زد و وارد اتاق شد. برامون میوه آورده بود. از چهره‌اش رضایت می‌بارید. سرم رو پایین انداختم. مامان قبل رفتن سوال کرد: _آرنیکا جان ما شیرینی بخوریم تا شما حرف می‌زنین!؟ نمی‌دونم چطور شد که گفتم: _بفرمایین! مامان با خنده رفت و کاویان با خوشحالی گفت: _به قلبم خوش اومدی! #فاخته_شمسوی
  25. سیب سبز از خستگی توی تاکسی، سرم رو تکیه داده بودم به پنجره و چشم‌هام رو بسته بودم، نمی‌دونم چرا هر وقت می‌رم مشهد همه‌اش خوابم می‌آد. شاید بخاطر آرامشیه که کنار امام رضا (ع) دارم. هویار تکونم داد و با ذوق گفت: _پاشو طنین گنبد معلومه! لبخند زدم و سرم رو از پنجره، به شونه هویار تکیه دادم تا بتونم گنبد رو ببینم. انتهای بلوار امام رضا(ع) همیشه حرم معلوم بود و شوق و ذوق آدم رو واسه رسیدن بیشتر می‌کرد. نور قرمز غروب خورشید، روی طلایی گنبد می‌درخشید. نزدیک پل پیاده شدیم و پیاده تا باب‌الرضا رفتیم. مردم با هر لباس و چهره‌ای، که نشون دهنده قومیت‌های مختلفشون بود، در حال رفت و آمد تو خیابون‌ها بودن. عده‌ای در حال خرید از مغازه‌های جور واجور کنار پل، و عده‌ای هم در حال رفتن به حرم یا برگشتن از زیارت! وقتی رسیدیم به باب‌الرضا، قبل از اینکه وارد بشیم گفتم: _هویار، بیا از باب‌الجواد بریم! هویار مثل همیشه بهم لبخند زد و پذیرفت. از سمت چپ درب راه افتادیم تا رسیدیم باب‌الجواد. وارد شدن از باب‌الجواد یه حس دیگه‌ای داشت. انگار نگاه خاص امام رو با تمام وجود احساس می‌کردی. بعد، حس شوق دیدن حرم امنت، از چشم‌هات جاری می‌شد. با هویار دست‌هامون رو رو سینه گذاشتیم و سلام دادیم. قدم‌زنان جلو رفتیم و وارد قسمت بازرسی شدیم. نزدیک غروب بود و بخاطر نماز جماعت، صف طویل! آدم دلش می‌خواست پرواز کنه و بره داخل، من که طاقت تو صف ایستادن رو نداشتم. بال‌بال می‌زدم که نوبتم شد و خانم خادم، با خوشرویی بهم خوش‌آمد گفت و به بدنم دست کشید. کیف و گوشیم رو هم نگاه کرد و بالاخره، اون فرش رو کنار زدم و وارد صحن شدم. هویار، منتظرم بود. کنارش رفتم. آهنگ معروف امام رضا رو با تلفن‌همراهش پخش کرد. دوتایی، جلوی تابلوی اذن دخول ایستادیم. اگه هرکسی غیر از هویار کنارم بود، با بدبختی خودم رو نگه می‌داشتم تا اشک‌هام جاری نشن. اما هویار همه‌کس من بود و اصلا باهاش رودرواسی نداشتم. در حال خوندن اذن دخول، هر دو گریه کردیم. خیلی‌ها بخاطر آهنگی که گذاشته بودیم نگاهمون می‌کردن، اما من سعی می‌کردم اهمیت ندم و تو حال خودم باشم. تا برسیم صحن سقاخونه طلا، من داشتم گریه می‌کردم. دست گرم هویار، شونه‌هام رو احاطه کرده بود. حس بودن تو حرم امام رضا(ع) مثل بودن تو آغوش امن و مهربون مادر بود، شاید هم صمیمی‌تر و خواستنی‌تر! مگه می‌شه وصفش کرد!؟ جلوی ایوون طلا ایستادیم. پنجره فولاد، سقاخونه، گنبد و گلدسته‌ها همگی تو گرگ‌ومیش قبل اذان مغرب می‌درخشیدن. انگار خواب می‌دیدم، یا شاید مرده بودم و برای چند ساعت، روحم به بهشت پرواز کرده بود. نسیم خنک پاییزی، بین چادرم می‌پیچید و اشک‌های روی صورتم رو سرد می‌کرد. هویار پرسید: _می‌ری داخل زیارت!؟ من که می‌دونستم هیچ‌وقت دستم به ضریح نمی‌رسه و برای زیارت، باید برم طبقه پایین. بنابراین گفتم: _نماز جماعت رو توی حیاط بخونیم، بعد بریم زیارت! هویار پذیرفت و با خداحافظی مختصری، رفت سمت آقایون. من هم انتهای صف خانم‌ها که هر لحظه شلوغ‌تر می‌شد نشستم و زل زدم به گنبد. مگه زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر از این هم می‌شد؟ دوباره اشک‌هام جاری شدن. ساعتم رو نگاه کردم تا ببینم فرصت دارم زیارت‌نامه بخونم یا نه!؟ وقت داشتم! از خانم بغل دستیم، کتاب زیارت‌نامه‌اش رو قرض کردم و شروع کردم به خوندن زیارت‌نامه. چقدر این زیارت‌نامه رو دوست داشتم. نگاهم از اشک تار بود و با کلی تمرکز جملات رو می‌دیدم و می‌خوندم. زیارتم همزمان با اذان مغرب تموم شد و من مهرم رو از کیفم درآوردم تا نماز بخونم. چقدر نماز جماعت حرم با همه نماز جماعت‌ها فرق داشت. وقتی هر بار بعد رکوع، چشمت می‌افتاد به گنبد طلایی امام رضا(ع) و خود به خود لبخند می‌زدی! فردای اون روز، من و هویار برای نماز صبح خودمون رو رسوندیم حرم تا بعدش نقاره‌زنی رو ببینیم. البته نماز صبح حرم هم مثل همه نماز جماعت‌هاش، حس خوب مختص به خودش رو داره. بخاطر هوای خنک صبح، خودم رو جمع کرده بودم و مثل اکثر وقت‌ها، دست هویار دور شونه‌هام بود. چند دقیقه منتظر شدیم و به ساعت بزرگ صحن خیره موندیم تا نقاره‌زنی شروع بشه. عقربه‌ها با هم جفت شدن و صدای طبل به گوش رسید. قلبم از هیجان تند می‌زد و چشم‌هام پر اشک شده بود. هویار با تلفن‌همراهش ضبط می‌کرد. زائرهای دیگه هم تو صحن ایستاده بودن و تماشا می‌کردن، بعضی‌ها هم فیلم می‌گرفتن. نمی‌دونم چرا از دیروز تا اون لحظه، انقدر آرامش داشتم که هیچ‌کدوم از خواسته‌هام یادم نیومده بود. اما اون لحظه، وقتی یارضا یارضای نقاره‌ها رو می‌شنیدم، از امام حاجتم رو خواستم. سفر یک روزه من و هویار به مشهد خیلی زود تموم شد. خداحافظی از امام رضا(ع) برام خیلی سخت بود. وقتی داشتم از جلوی در خروجی صحن شیخ طوسی، سلام می‌دادم، خواهش کردم بازهم ما رو دعوت کنه تا به دیدنش بریم. موقع برگشت، با عجله از همون مغازه‌های بلوار امام رضا(ع)، برای خونواده‌هامون سوغاتی خریدیم. زرشک و نخودچی که خودم خیلی دوست داشتم. تو مسیر هتل، یه پاساژ بود که اولش، مغازه لباس‌بچه بود. یه ملیون لباس‌بچه با رنگ‌ها و سایزهای مختلف، روی میزها ریخته بودن. نمی‌دونم چرا دلم خواست از این مغازه لباس‌بچه بخرم. بین همه‌شون بگردم و لباس دلخواهم رو سوا کنم. جلوی میز اول که مال نوزادها بود ایستادم و یکی از سرهمی‌های زیردکمه رو برداشتم. روش عکس یه اسب‌آبی بامزه چاپ شده بود. هویار کنارم ایستاد. حتی بدون اینکه نگاهش کنم، می‌تونستم غم تو چشم‌هاش رو ببینم. _عزیزم برای چی این‌ها رو نگاه می‌کنی!؟ مگه می‌شد آدم از امام رضا(ع) چیزی بخواد و امام بهش نبخشه!؟ _می‌خوام بخرم! _برای کی!؟ ما که دور و برمون نوزاد نداریم! اگه تو خیابون زشت نبود بغلش می‌کردم تا غصه تو چشم‌هاش رو نبینم. دکترها می‌گفتن مشکل هویاره که نمی‌تونیم پدرمادر بشیم. می‌دونستم همیشه خودش رو مقصر مادر نشدن من می‌دونه. با اینکه من بهش اطمینان می‌دادم فقط با خودش تا آخر عمرم خوشبختم. لبخند زدم: _بذار بخرم! ببین چقدر خوشگلن! و یه رکابی برداشتم و نشونش دادم؛ که دورش نوار صورتی داشت و روش یه خرس کوچولوی مهربون صمیمانه نگاهمون می‌کرد! هویار سعی کرد لبخند بزنه ولی اصلا موفق نشد: _باشه عزیزم. هر کدوم رو می‌خوای بردار. شورت، شلوار، سرهمی و بلوز همون رکابیه رو پیدا کردم و خریدیم. به هتل که رسیدیم، با عجله لباس‌ها و سوغاتی‌ها رو تو چمدونم فرو کردم و همراه هویار، به سمت فرودگاه رفتیم. توی هواپیما دائم داشتم به حاجتم فکر می‌کردم. بعضی وقت‌ها یه چیزهایی به صلاح آدم نیست و برای همین خدا بهمون نمی‌ده. دوباره امام رضا(ع) رو تو دلم صدا زدم و گفتم: _به صلاح کن آقا... هر چی از خدا بخوای می‌شه! چشم‌هام رو بستم و به هویار گفتم: _رسیدیم بیدارم کن. هویار پذیرفت و دستم رو محکم گرفت. آخه همیشه می‌ترسیدم اگه تو ماشین، اتوبوس یا حالا هواپیما بخوابم، جا بمونم. واسه همین هویار دستم رو می‌گرفت تا مطمئن بشم من رو جا نمی‌ذاره و بره! هنوز داشتم گرمای دست هویار رو حس می‌کردم که یدفعه دیدم چندتا خانوم چادری از روی چمن‌ها دارن به سمتم میان. نسیمی که می‌اومد، عطر چادرهاشون رو با خودش می‌آورد. کنارم نشستن و با لبخند دست‌ها و موهام رو نوازش کردن. بعد یکیشون از زیر چادر، یه نوزاد بیرون آورد و داد بغلم. همشون می‌خندیدن و صدای خنده‌شون بین صدای زنگوله‌ که به وضوح می‌شنیدم، گم می‌شد. به صورت نوزاده نگاه کردم. تا نگاهش کردم چشم‌هاش رو باز کرد. چشم‌هاش عین مال هویار، عسلی روشن بود. قلبم محکم می‌کوبید و با اینکه می‌دونستم دارم خواب می‌بینم، ولی نمی‌تونستم بیدار بشم. نوزاد یه خنده قشنگی کرد و گفت: _مامان محکم‌تر بغلم کن! به سینه‌ام فشارش دادم. یکی از خانم‌ها، یه سیب سبز بهم داد و گفت: _بخور بتونی به بچه‌ات شیر بدی! سیب رو با دست چپم گرفتم که یکی دیگه از خانم‌ها گفت: _تنهایی نخوریا به شوهرت هم بده. دوباره خندیدن و صدای خنده‌شون بیدارم کرد... تو فرودگاه مهرآباد، من مثل خواب‌زده‌ها، دنبال هویار می‌رفتم و فقط مواظب بودم تو دیوار نرم. چهره نوزاد و صدای خنده‌اش از ذهنم نمی‌رفت. بعد از اینکه رفتیم داخل تهران، دوباره سوار تاکسی شدیم. یه پیرزن بامزه که صورتش خیلی چروک بود ولی چشم‌های سبز شفافی داشت، قبل ما تو تاکسی بود. تاکسی راه افتاد. نمی‌دونم چرا یهویی احساس گرسنگی کردم. رو به هویار گفتم: _گرسنمه هویار. _الان می‌رسیم خونه یه چیزی می‌خوری عزیزم. همون لحظه پیرزنه یه سیب سبز از کیفش درآورد و به سمتم گرفت: _بفرما دخترم، تبرک حرم حضرت معصومه‌س! انقدر شوک‌زده بودم نتونستم حرفی بزنم. فقط دست دراز کردم و سیب رو گرفتم. پیرزن بعد دادن سیب، از تاکسی پیاده شد. من هم هنوز به سیب خیره شده بودم. هویار گفت: _نمی‌خوری!؟ سکوت کرده بودم شاید موفق بشم گریه نکنم. با یکم فشار، سیب رو از وسط نصف کردم و نصفش رو به هویار دادم. اولین گاز رو که به سیب زدم، عطر خوبی که تو خواب می‌شنیدم، مشامم رو نوازش کرد. حالا که دارم این خاطره رو می‌گم، یه پسر کوچولوی شیرین دارم که عین باباش، چشم‌های عسلی روشن داره و همیشه دلش سیب سبز می‌خواد. من و هویار اسمش رو گذاشتیم «رضا» #فاخته_شمسوی
×