رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'ترسناک'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

8 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان: نخل خشکیده نام نویسنده: zohreh.s.p موضوع: ترسناک، اجتماعی خلاصه : هستی دختری که عقیده به ماوراء نداشت، در محل زندگی جدیدش اتفاقاتی میافته که باعث میشه تمام عقایدش تغییر کنه. اتفاقاتی که سرنوشتش رو تغییر میده. https://nevisadl.com/topic/3278-رمان-نخل-خشکیدهzohrehspکاربر-انجمن-نویسا/
  2. به همسرش قول داده بود که امشب زودتر از ساعت نه به خانه بیاید. چند روزی بود که تا دیر وقت کار می‌کرد و نمی‌خواست امشب هم دیر برسد، از صاحب مغازه ای که در آن کار می‌کرد خداحافظی کرد. نگاهی به ساعتش انداخت، ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود. اگر از راه همیشگی می‌رفت دیر می‌رسید، به ناچار دل به دریا زد و راه خود را از وسط باغی متروکه که خیلی از آن می‌ترسید انتخاب کرد. صدای زوزه گرگ و صدای جغد ترسش را بیشتر می‌کرد. هر چه به باغ نزدیک تر می‌شد پاهایش بیشتر می‌لرزید. در ورودی باغ ایستاد و ساعتش را نگاه کرد، نه و پنجاه دقیقه. چاره ای نبود، چراغ قوه گوشی اش را روشن کرد و وارد باغ شد، صدای خنده وحشتناکی به صداها اضافه شده بود. قدم هایش را تندتر کرد تا شاید زودتر از این باغ خارج شود ولی هر چه می‌رفت تمامی نداشت، سرش را پایین انداخت تا ساعتش را ببیند که حس کرد چیزی از بالای سرش عبور کرد، سرش را بالا آورد ولی چیزی جز شاخه های درختان تنومند که احاطه اش کرده بودند نبود. پشت سرش را نگاه کرد، چیزی نبود. خواست برگردد و به راهش ادامه دهد که با دیدن یک شبح در چند متری خود خشکش زد، چشمانش مانند دهانش تا می‌توانستند باز شده بودند و نفسش بند آمده بود. شبح مشغول خوردن چیزی مانند استخوان بود و هنوز او را ندیده بود. به خودش آمد و سعی کرد از مسیری که آمده بود برگردد ولی تا به عقب برگشت پایش به ریشه ای از درخت که از خاک بیرون زده بود گیر کرد و روی زمین افتاد، صدای افتادنش کافی بود تا شبح متوجه حضور او شود. شبح با دیدن او مثل پرنده ای پرواز کرد و بالای سرش ایستاد. رهام با دیدن شبح بالای سر خود قلبش را گرفت و زیر لب بسم الله گفت. چشمان شبح از شدت سیاهی دیده نمیشد و موهای درازش روی صورتش ریخته بود تا در نبود گوشتی روی صورتش وحشتناک تر بنظر برسد. صدای خنده شبح رنگش را پراند. شبح دستش را برای گرفتن رهام دراز کرد... -رهام؟ رهام؟ بیدار شو مگه نمی‌خوای بری سر کار؟ رهام؟ داری خواب می‌بینی؟ رهام از خواب پرید و در حالی که غرق در عرق بود مدام تکرار می‌کرد: -شبح... شبح... همسرش آرامش کرد و به او فهماند که خواب دیده است: -رهام جان آروم باش... همش خواب بود. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن دیرت نشه. رهام نفس عمیقی کشید و رفت تا دست و صورتش را بشوید. آب را باز کرد و با دیدن شبح در آینه هر چه صدا داشت فریاد زد: -شبح... شبح...
  3. admin

    رمان دست منو بگیر حالم جهنمه

    نگارش 1.0.0

    500 دریافت

    رمان دست منو بگیر حالم جهنمه ✍?نویسنده: گروهی نویسندگان اختصاصی انجمن نویسا رمانکده ? ? تعداد صفحات :492 ?خلاصه کتاب : داستان در مورد یه دختره که در حال تحصیل تو دانشکده رزمیه با آزار اذیت هایی که میشه مجبور به مراجعه به یک جنگیر میشه. اون پسر هم یک پلیس معلق از خدمته و به نوعی چشم سوم داره. این رمان یک رمان گروهی از نویسندگان انجمن نویسا رمانکده است و شمارو با کلی هیجان و ترس و اتفاقات پیش بینی نشده مواجه میکنه. ?ژانر : ترسناک معمایی طنز پلیسی برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf ?مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر? epub ?مخصوص گوشی های آیفون ? apk ?مخصوص گوشی های اندروید? jar?پرنیال مخصوص گوشی های جاوا ?
  4. یاسمن تقوی

    چرا این همه وحشت؟ (رمان فانتزی)

    منبع: پرونده ادبیات فانتزی، وب سایت شهرستان ادب «چرا این همه وحشت؟» | یادداشتی از محمدقائم خانی  چرا این­همه وحشت؟ امروزه بخش مهمّی از تولیدات سینمایی دنیا، ذیل ژانر وحشت قرار می‎گیرند، و بخش مهمّی از رمان‎ها هم با همین رویکرد نوشته می‎شوند؛ در اینجا این سؤال پیش می‎آید که این‎همه تأکید بر ژانری به‎ظاهر نامعقول و نامطمئن، چه دلیلی می‎تواند داشته‎باشد؟ جالب آن‎که مخاطب اصلی این داستان‎ها هم نوجوانان هستند. به‎راستی چرا ترساندن نوجوانان، در دستور کار استدیوهای بزرگ سینمایی و ناشران مطرح رمان قرار دارد؟ در حالیکه این پدیده، نگرانی‎های زیادی را هم میان روان‎شناسان، جامعه‎شناسان، اندیشمندان عرصه تعلیم و تربیت، و از همه مهم‎تر خانواده‎هایی که پسر یا دختر نوجوان دارند به‎ وجود آورده‎است. تحقیقات زیادی درمورد زیان‎های جبران‎ناپذیر روانی و حتّی جسمی این ژانر منتشر می‎شود و به خانواده‎ها توصیه‎های فراوانی مبنی بر دور نگاه‎داشتن نوجوانانشان از مواجهه زیاد با این داستان‎ها می‎شود. اما چرا این توصیه‎ها کارساز نیست؟ اولین پاسخ به این سؤال این است که چنین داستان‎هایی تعلیق زیادی به همراه دارند و می‎توانند مخاطب را با خود تا پایان ماجرا ببرند، و چه‎چیزی برای نویسنده و مدیر عرصه ادبیات و سینما، مهمّ‎تر از تعلیق و کشش در داستان؟! این پاسخ صحیح است، اما تنها بخش ظاهری ماجرا را روشن می‎کند؛ چرا که به‎نظر نمی‎رسد این حجم از اثر اجتماعی، تنها و تنها به تصمیم اهالی هنر واگذار شده باشد. پاسخ دوم که قابل‎اعتناتر است، سودآوریِ بالای این ژانر است؛ همان‎طور که گفته‎شد، چنین ژانرهایی به دلایل مختلف از جمله تعلیق زیاد داستان، بسیار مورد توجّه نوجوانان قرار می‎گیرند، و این، یعنی آمادگی این طیف از مخاطبان برای پرداخت هزینه. پس طبیعی است که سرمایه‎گذاران حوزه فرهنگ به این ژانر توجّه ویژه داشته‎باشند تا سود سرشارِ ناشی از فروش بالای این آثار را از آنِ خود کنند. این جواب تا حدّ قابل قبولی، می‎تواند رونق چنین داستان‎هایی را توجیه کند، و حتی شاخه‎شاخه ‎شدن و افزایش تخصّص‎های مرتبط با این ژانر را هم توضیح دهد؛ اما هنوز هم جنبه اجتماعی این پدیده، یعنی تولیدات سینمایی فراوان در ژانر وحشت، تا حدودی مبهم است. درست است که اقتصاد، در تمام دنیا به‎خصوص در آمریکا، مهمّ‎ترین قدرت حاکم بر عرصه‎های اجتماعی است، اما شناخت دقیق‎تر جامعه آمریکا نشان می‎دهد که گروه‎های قدرتمند دیگری هم وجود دارند که می‎توانند بر بازار اقتصادی تأثیرگذار باشند؛ برای مثال، دانشمندان رشته‎های گوناگون، که خود از گروه‎های قدرتمند در عرصه اجتماعی آمریکا هستند، بارها نسبت به خطر مواجهه زیاد نوجوانان با داستان‎ها و فیلم‎های ژانر وحشت هشدار داده‎اند. همچنین، نهادهای آموزشی در آمریکا نیز قدرت کمی ندارد و آنها بارها توانسته‎اند جریانی اجتماعی ایجاد کنند که از نظر اقتصادی، سودهای زیادی در پی داشته‎است؛ پس چرا با این شرایط، هنوز هم در بازار تولیدات سینمایی، ژانر وحشت بیشترین رونق را دارد؟ به‎نظر می‎رسد که در این رونق فراوان، پشت‎پرده‎ای نیز دخیل است. برای فهم این بُعد از موضوع، دانستن نکاتی از کتاب جفری وگان، مفید به‎نظر می‎رسد: «جفری وگان» در سال 2002 کتابی با عنوان «بهیموت لویاتان را آموزش می‎دهد: تربیت سیاسی در اندیشه هابز» منتشر کرد. او در این کتاب سعی‎ کرد اهمّیت تربیت سیاسی جامعه را نزد «هابز» توضیح دهد و سرمایه‎گذاری حاکمان جوامع برای جهت‎دهی به حرکت‎های مردمی را توجیه‎ کند. در مقدمه این کتاب، بند جالبی وجود دارد که به بحث ما مربوط است. در این بند از کتاب آمده‎است «مهمّ‎ترین شیوه و روش تربیت سیاسی، روایت رخدادهای تاریخی و نیز استفاده از افسانه‎ها و داستان‎ها به‎عنوان تاریخ است. به نظر هابز، مثال‎های تاریخی، قدرت آموزشی و تربیتی بی‎نظیری دارند و از این‎رو، او خود در سراسر آثار خویش از آن‎ها استفاده می‎کند. مهمّ‎ترین و پایدارترین و مؤثرترین مثالِ تاریخی او همان مثال «وضع طبیعی» است. استفاده از تاریخ به این شکل و به‎ این منظور، موضوع آخرین اثر سیاسی او یعنی «بهیموت» است که به‎ظاهر گزارشی از رویدادهای جنگ داخلی انگلستان است، اما در واقع، خود نمونه‎ای از تربیت سیاسی از طریق گفتگو میان دو تن با استفاده از مثال-های تاریخی است». این بند به‎وضوح اهمّیت سیاسیِ ژانرهای مختلف روایی را نشان می‎دهد؛ پس احتمالاً باید در حاکمیت ایالات متحده و دیگر کشورها، به دنبال متحّد قدرتمند بازار در ژانر سینما و ادبیات وحشت گشت. وگان در بخش آخر، هنگام نتیجه‎گیری درباره اهمّیت کتاب بهیموت، دوباره از اهمّیت تاریخ می‎گوید و توجّه فراوان دولتمردان و سیاسیون به مقوله تاریخ و داستان را نزد ما پذیرفتنی‎تر می‎سازد: «استفاده از تاریخ به‎منظور تبلیغ و ترغیب و تربیت به این معنا، بدون اعتنای زیاد به صحّت روایت تاریخی، همان نکته اصلی کتاب بهیموت است. پیش‎تر هابز در رساله عناصر قانون گفته‎بود "آنچه احساس و هیجان بر می‎انگیزد، حقیقت نیست بلکه نمایش است. قتل در یک نمایشنامه اگر به‎خوبی اجرا شود، به‎ همان اندازه قتل واقعی، هول‎انگیز است"... از این‎رو مصلحت سیاسی بر تعلیم حقیقت برتری و اولویت دارد». وگان به‎صراحت از "تبعیت تاریخ و ادبیات و هنرِ نمایش از مصلحت سیاسی" صحبت و از آن دفاع می‎کند. او تعلّق خاطر به حقیقت را بی‎معنی و غیر سودمند می‎داند و جعل تاریخ از طریق داستان توسط اهالی سیاست را به شرط همخوانی با مصالح جامعه، جایز می‎شمارد؛ در عین حال بهترین راه تربیت سیاسی را هم القای ترس می‎داند. از نظر هابز نیز هیچ مؤلفه‎ای، شبیه ایجاد وحشت، امکان تربیت سیاسی را در جامعه ایجاد نمی‎کند. وگان در بخش ابتدایی مقدمه بیان می‎کند «آموزه اصلی در تربیت سیاسی از دیدگاه هابز، القای ترس است. البته ترس و هراس بی‎مهار و ناسنجیده و بی‎اختیار مورد نظر نیست. از نظر هابز، ترس احساس و انگیزه‎ای سودمند و در حقیقت مهمّ‎ترین انگیزه و احساس سیاسی است، اما معمولاً تحت انضباط و هدایت قرار نمی‎گیرد، و در نتیجه ممکن است مردم بیش از حدّ و اندازه لازم بترسند. تربیت سیاسی هابز به‎ این معنا، هم آموزش معنای ترس و هم القای ترس به مردم است... ترس از وضع طبیعی و هرج و مرج مهمّ‎ترین شکل ترس است که برای واداشتن مردم به تبعیت از حاکمان به‎کار می‎رود... هابز می‎خواست برخی از اشکال دیگر ترس، به‎ویژه ترس از آخرت را تقلیل دهد، زیرا به نظر او این‎گونه ترس‎ها، شدّت ترس اصلی از وضع طبیعی را کاهش می‎دهند» بنابراین با توجه به چنین نظریه‎ای، و با توجه به این نکته که بنیان دولت‎ها به هیچ فیلسوفی به اندازه هابز نزدیک نیست، می‎توان دلیل هم‎راستایی حاکمیت‎ها با تاجران را در ترویج ژانر وحشت، به‎خصوص در سنین نوجوانی که زمان اصلی تربیت‎شدن است، فهمید. منفعت بزرگ سیاستمداران و تاجران بین‎المللی در این است که فرهنگ در قدرتمندترین شکل خود، یعنی ادبیات و سینما، برای تربیت کودکان و نوجوانان به خدمت ایشان درآید و جامعه را به سمت منافع آنان سوق دهد.
  5. motahare

    ?رمان ترسناک ?

    سلام همه عشقا بهترین رمان در هرژانری که خوندین بگین چیه؟؟ معرفی کنید که منم بخونم عاشق ژانرهای ترسناک و تخیلی هستم
  6. نام کتاب : آن سوی مرداب نویسنده : amir__over کاربر انجمن نویسا موضوع : ترسناک خلاصه رمان : پسری به اسم سامیار که پس از فارغ التحصیل شدن در آستانه ازدواج با دختر مورد علاقه اش هستش، پدره سامیار که به تازگی بازنشست شده به دنبال خونه ای در شمال کشور میگرده تا اونجا زندگی کنه، همسر سامیار هم از اون درخواست میکنه تا اونا هم برای زندگی جدیدشون به شمال کشور برن، اما خونه ای که سامیار برای زندگی پیدا میکنه در نزدیکی مردابی قرار داره که تمام اهالی اون روستا از اون وحشت دارند و هیچکس جرعت رفتن به اونور مرداب و حتی نزدیک شدن به اون رو نداره، سامیار راز هایی رو در مورد مرداب متوجه میشه و تصمیم میگیره به اونور مرداب بره... گفتار نویسنده : این رمان به افراد زیر 16 سال توصیه نمیشود
  7. مجموعه داستان کوتاه ۰۰:۰۰ داستان اول: آنچه طغیان به همراه می آورد: شب سرد، تاریک و نمناکی بود. ابر های بارانی انبوه ماه و ستارگان را پوشانده بود. باران تازه بند آمده بود و کوچه ها و خیابان ها خیس و خلوت بود. مرد لبه کلاه خود را پایین تر کشید، پالتوی خود را بیش از پیش به دور خود پیچید و نگاهی سریع به ساعتش انداخت: ۲۳:۵۳ و او برای رسیدن به خانه اش در خیابان ۱۷ عجله داشت. پس بر سرعت گام هایش افزود. در آن شب تاریک، تنها صدایی که گاهی یک نواختی صدای فرود چکمه های مرد بر روی زمین خیس را بر هم می زد، پارس سگی ولگرد در یکی از کوچه های دور یا جیغ گربه ای شب زنده دار بر روی یکی از بام های نزدیک بود.به زودی صدای خروش رودخانه هم به این صدا ها اضافه شد. با این تفاوت که صدای رودخانه بر خلاف صدای های قبلی ممتد بود.مرد از کوچه ای خارج شد و خود را در برابر پل سنگی کوچکی یافت که حدود دو متر عرض و شش متر طول داشت. رودخانه که بر اثر باران های شدید اخیر طغیان کرده بود، با سرعت سرسام آوری از زیر پل سنگی می خزید. آب رود چند متری نسبت به حالت معمولی خود بالا آمده بود و مرد نگران بود که در هنگام عبور از روی پل، رودخانه پل سنگی را از جا بکند. با این حال سرعتش را کم نکرد و چند لحظه بعد او از روی پل قوسی شکل عبور کرده بود.خواست که بدون نگاه به پل و رودخانه از آن مکان دور شود، اما صدایی ضعیف در میان خروش کرکننده رود باعث ایستادن او شد. آن صدای ضعیف با صدای رودخانه تفاوت داشت. برخلاف میلش به رود نگاهی انداخت. تنها جریان چند متر اول رود مشخص بود و باقی آن در تاریکی فرو رفته بود. مرد متوجه حرکتی در چند متری ساحل شد و باز هم همان صدا را شنید. ابتدا گمان کرد که خیالاتی شده است، اما بعد با تردید و ترس به ساحل گلی نزدیک شد.بالاخره منبع صدا را یافت. در همان نقطه ای که حرکت را احساس کرده بود، آب گل آلود شروع به قل قل کرده بود. حباب هایی به سرعت به سطح آب آمده و بلافاصله می ترکیدند. عجیب بود، با خود فکر کرد چطور صدایی که در مقایسه با صدای رود چنین ضعیف است را شنیده ام؟ مرد با چشمانی گرد شده، در حالی که خشکش زده بود تماشا می کرد. قل قل آب هر لحظه بیشتر می شد و سطح بیشتری را می پوشاند تا اینکه چیزی در نهایت به سطح آب آمد. مرد با وحشت فراوان دریافت که در حال تماشای اسکلتی پوسیده و پوشیده از لجن یک انسان است. اسکلت کامل، بر سطح رودخانه شناور ماند. انگار که نیرویی مانع از این می شد که جریان آب آن را با خود ببرد.چشمان مرد هر لحظه بیشتر از حدقه بیرون می آمد و لرزش پاهایش بیشتر می شد، اما بدون شک این لرزش به خاطر سرمای هوا نبود. دوست داشت به سمت خانه اش پا به فرار بگذارد و چیزی را که دیده بود خیال و توهم فرض کند، اما انگار که پاهایش به گل های ساحل میخ شده بودند. وقتی صدای خنده را شنید، فریادی گوش خراش کشید(البته این فریاد هرگز از دهانش بیرون نیامد اما اگر در گلویش گیر نکرده و از دهانش خارج می شد قطعا گوش را می خراشید.) خنده اصلا انسانی نبود، اما بدون شک از سوی اسکلت ترسناک آمده بود. مخوف ترین، عمیق ترین، گوش خراش ترین و در نهایت اهریمنی ترین خنده ای بود که مرد در عمرش شنیده بود. خنده بلافاصله مو را بر تنش سیخ و زانو هایش را سست کرد. ناگهان احساس درد شدیدی سراسر بدن او را در بر گرفت. سپس بدنش شروع به متلاشی شدن کرد. ابتدا پوست و پس از آن تمام گوشت، خون، رگ ها و اعصاب مرد از بدنش جدا شد و به صورت ابری از گوشت و خون به سمت اسکلت به پرواز در آمد. مرد در میان وحشت خالص که تمام چیزی که از او باقی مانده بود را در بر گرفته بود، خواست که فریاد دیگری بکشد، اما تنها ناله ای ضعیف از دهانی که تنها چند تکه استخوان و تعدادی دندان از آن باقی مانده بود، خارج شد. به زودی از مرد تنها توده ای استخوان در میان چند تکه لباس باقی مانده بود. اسکلت شیطانی اما، حالا تبدیل به یک انسان کامل شده بود(البته اگر می شد اسم آن موجود اهریمنی را انسان گذاشت.) بدون اینکه در آب فرو برود، با نیروی عجیبی از جایش برخاست و در هوا شناور شد. فاصله ی چند متری بین خود و ساحل را به همین حالت طی کرد و سپس پایین آمد و قدم به ساحل گذاشت. از نظر ظاهری با مردی که تا چند لحظه پیش وحشت زده در ساحل ایستاده بود مو نمی زد با این تفاوت که کمی قدش بلند تر و البته کاملا لـخت بود. پس در حالی که بعد آن اتفاق تنها صدایی که به گوش می رسید صدای رودخانه بود، پالتو را از روی استخوان ها برداشت و بعد از یک بار تکاندنش، آن را به دور خود پیچید. بعد استخوان ها را جمع کرد و آن ها را برداشت و در حالی که زیر لب جملات مرموز و تاریکی را که هیچ انسانی تا به حال آن ها را نشنیده است زمزمه می کرد، آن ها را در آب ریخت. رود بلافاصله استخوان ها را بلعید و همراه خود برد. خم شد و ساعت مرد را از روی زمین برداشت و به آن نگاهی انداخت، ساعت ۰۰:۰۰ بود. سپس گویی که تا ابد وقت دارد، با قدم هایی آرام و پیوسته، بدون اینکه عجله ای داشته باشد، به سمت خیابان ۱۷ به راه افتاد. در همین حین صدای خنده ای آن فضای باز را پر کرد. صدای خنده ای خوفناک، عمیق و شیطانی، که صدای رود را در تاریکی خود حل می کرد...
  8. admin

    رمان اسرار جنگل تاریک

    نگارش 1.0.0

    349 دریافت

    رمان اسرار جنگل تاریک ✍? نویسنده: zohreh.s.p نویسنده اختصاصی انجمن نویسا رمانکده ? Nevisadl.com ?تعداد صفحات: 96 ? ژانـــر ⬅️ : ترسناک،هیجانی ?خلاصه : جنگلی اسرارآمیز توجه محققان را جلب میکند،هر کسی وارد اون جنگل میشه به طرز وحشتناکی کشته میشه. سر این جنگل تاریک چیه؟!! برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید
×