اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان کوتاه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش صوتی
    • پاتوق گویندگان
    • شروع ضبط
    • کتاب های صوتی کامل شده
    • داستان ها و اشعار صوتی کامل شده
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

96 نتیجه پیدا شد

  1. وارد شهر کتاب شدم و مثل همیشه بوی خنکی خاص فضای ساکت قسمت کتاباش، لبخند به لبام آورد. بین قفسه‌ها شروع به راه رفتن کردم و طبق معمول در قسمت رمان‌های ایرانی و خارجی متوقف شدم. نگاهی به کتاب‌ها انداختم، اکثرشون رو خونده بودم و دلم یه رمان جدید و عجیب می‌خواست، رمانی که وقتی شروع کردم نتونم زمین بذارم و بعد از تموم شدن هم تا چندین روز فکرم رو مشغول کنه. با دیدن جلد خوشرنگ و عجیب یه رمان خارجی، جلو رفتم و اونو بیرون کشیدم. کتاب رو باز کردم تا یه نگاهی به متن ترجمه‌اش بندازم، اما قبل از اینکه کلمات رو ببینم، نور از تو صفحات ساطع شد که باعث شد چشمام رو ببندم. وقتی چشمام رو باز کردم، صحنه‌ای جلوی چشمم بود که نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. تو یه دشت سرسبز و بزرگ بودم که تا چشم کار می‌کرد چمن و گل‌های کوچیک زرد و سفید دیده می‌شد. باد ملایمی می‌اومد که عطر خیلی خوبی داشت. با صدای عطسه برگشتم و دوباره قفسه‌های کتاب جلوی چشمم اومدن. یه دختر دیگه کنار قفسه‌های سمت چپی، داشت کتابا رو می‌دید. نفس نفس می‌زدم. کتاب رو بستم و روش رو خوندم. اسم کتاب، روی جلد کتان گلدارش، طلاکوب شده بود. لبخندی زدم و فورا به سمت صندوق رفتم. این کتاب خواندنی بود....
  2. داستان کوتاه در هم تنیده نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه خلاصه: حکایت عشقی دلنشین و لطیف است اما امان از مشکلی که سد راهشان می‌شود. جسم‌هایشان آتش می‌‌گیرند و روح ها می‌گریند... "خوشبختی‌ را پیدا کرد، خوشبختی از دست دادن تمام امیدش بود! " *** 《 بنام خداوندی که عشق را آفرید》 مقدمه‌: بد موقعی دیدمت وسط پاییز، زیر بارون اصلا محال بود عاشقت نشم!
  3. مرد، موج، ماه #سوررئال نگاهش به روبه‌رو بود و دلش، از حجم بی‌وصف غم سنگینی می‌کرد. امواج دریا، ملایم و زیبا به سمتش می‌آمدند؛ دست نوازشی بر ساحل زیر پایش می‌کشیدند و به عقب بازمی‌گشتند. چین‌ و شکن‌های روی سطح آرام دریا، تا افق مقابلش ادامه داشت و انعکاس لرزان نور ماه، سیاهی بی‌کران مقابلش را روشن کرده بود. قدمی به سمت جلو برداشت. کوتاه و بی‌انرژی... بغض مردانه‌اش، هردم می‌خواست با پس زدن‌های دریا درهم بشکند. تردید نداشت؛ اما با هر قدم، مصمم بودنش را بیش‌تر به دریا نشان می‌داد. می‌رفت... از زندگی، پس زده شده بود و تحمل یک پس زده شدنِ دیگر را نداشت. آن هم از این مظهر عظمت و بخشندگی... قدم‌هایش، محکم‌تر شد و سست‌تر... قلبش، تپیدن گرفت و به خواب فرو رفت... دریا پس می‌زد و او، اشک می‌ریخت و ابروهای تیره‌اش درهم کشیده شده بود. پر از تناقض بود. پر از دوگانگی‌های تحمل‌ناپذیر و پر از شکستگی... تاثیر روزگار بود و ضربه‌هایش. همیشه، تا آخرش می‌ماند. مردانه ادامه می‌داد و مردانه تمام می‌کرد. این بار هم عقب نمی‌کشید... تصمیمش را به سرانجام می‌رساند و پایان خودش را رقم می‌زد... باز هم جلوتر رفت. باز ابرو درهم کشید و باز، بغضش را فرو برد... امواج، دربرش گرفته بودند. نور و تاریکی، به هم می‌پیچید و او در آن میان، چون پرچم دورافتاده‌ای، آخرین بازمانده‌ی زمین را نشان می‌داد... قدم‌های بعدی را هم برداشت؛ با تمام دشواری‌اش... و دست‌هایش را گشود. روی پنجه بلند شد و آخرین ارتباطش با زمین بی‌ثباتِ زیر پایش را از هم گسست؛ و با نفس‌هایی عمیق، عطر خنک سوزناک و بی‌تکرار دریا را به عمق جان کشید... در آن سکوت مطلق، گوش‌های جسمش هیچ‌چیز نمی‌شنیدند. زمان می‌گذشت و او، در انتظار حرکت بعدی سرنوشتش بود... اما روح، دیگر گرفتار بدن نبود. این را دوست داشت... دلش می‌خواست روحش به پرواز درآید و تمام آن غم‌ها، تمام دردها از دل و جانش شسته شود و برود... با گوش جانش می‌شنید و با چشمان دلش می‌دید... و دریا، دیگر پسش نمی‌زد. انگار قبولش کرده بود و اجازه داده بود بماند... دست‌هایش با شادمانی از هم باز شدند تا دریای مهربان را در آغوش بگیرند... امواج، دورش پیچیدند؛ روی سرش کشیده شدند و چون پتوی گرمی، تن یخ‌زده و بیمارش را پوشش دادند... قطره‌های بی‌شمار آب، در اطرافش به هم می‌پیوستند و جدا می‌شدند. محیط اطرافش تیره و آرامش‌بخش بود؛ و شیطنت‌های لطیف دریا را روی تک‌تک سلول‌های پوستش حس می‌کرد... مسیرهای نورانی را می‌دید. از بالا می‌آمدند؛ اطرافش تکرار می‌شدند و عمق دریا را به سالن رقص باشکوهی تبدیل کرده بودند... و در میان سالن، او بود که می‌چرخید؛ می‌رقصید و شادمانی می‌کرد... دست‌های دریا، نگهش داشتند و به عقب هدایتش کردند... صورتش بالا رفت؛ نگاهش به سطح دریا افتاد و تصویر آن چلچراغ سفید رنگ، ماه نورانی بالای سرش را دید. ثابت و محکم نبود؛ می‌لرزید و هر لحظه امکان افتادنش وجود داشت... خیره به بالا، روی میلیاردها قطره سر می‌خورد و در میان جمعیت ماهی‌های شاد، در رویای آن مهمانی باشکوه شناور بود؛ که چلچراغ نزدیک شد. نزدیک، و نزدیک‌تر. سقوطی آهسته و زیبا... چون هنرپیشه‌ی ماهری که از بالای صحنه‌ی نمایش، به پایین سر بخورد و تماشاچیان را شگفت‌زده کند... لبه‌ی قرص سپید ماه، از پرده‌ی امواج گذشت و پایین آمد. بزرگ بود، خیلی بزرگ! و بی‌نهایت جذاب و چشم‌نواز... ماه پایین می‌آمد. می خواست در آن ضیافت شرکت کند و عروس خیره‌کننده‌ی آن مجلس تاریک باشد... پایین‌تر آمد و قطره‌ها، برایش جا باز کردند. ماهی‌ها دوره‌اش کردند و با شگفتی، به چراغ آسمانشان خیره شدند... او هم مبهوت آن نمایش فوق‌العاده بود. زبان روی لب‌های خیسش کشید و طعم دریا را بار دیگر حس کرد... رقصان و شناور، جلوتر رفت و به آن کره‌ی درخشان و عظیم نزدیک شد. امواج، در اطرافش محو شده بودند. تاریکی اعماق، در برابر آن منشاء عظیم روشنایی، بیش‌تر به چشمش می‌آمد. در تاریکی بی‌انتها، غوطه‌ور بود و نقاط نورانی، یکی‌یکی پیرامونش پدیدار می‌شدند... نگاه کنجکاو و خندانش، در آن فضای لایتناهی چرخید. هیچ اراده‌ای بر حرکت خودش نداشت، و حتم داشت مدت‌هاست که نفس نکشیده... در آن موقعیت ورای تصور، البته که نفس حبس می‌شد و شعور و حیات، از هر وجودی رخت برمی‌بست... آن زیبایی بی‌کران، هرکسی را به زانو درمی‌آورد... نقاط نورانی می‌درخشیدند. چون ستارگانی در دل تاریکی... رقص آن‌ها را ندیده گرفت و با شجاعت دست جلو برد... سطح نرم و لطیف ماه، زیر پوست دستش قرار گرفت و او در قلبش آهی از سر حسرت و تحسین کشید. ماهش چه سرد بود. سرد و دوست‌داشتنی... با اشتیاقی از جنس خواستن، تن حل‌شده‌اش را با بازمانده‌ی توان زمینی‌اش جلو کشید؛ و با آن زیبایی ملکوتی یکی شد. ماه سرد و پر نور را، با تمام وجودش در آغوش کشید؛ و همان لحظه، انگار در انفجاری از نور غرق شد... سیاهی مطلق، به سپیدی تبدیل شد و دریا، فضای بی‌کران، نقاط نورانی و ماهی‌ها، همه و همه ناپدید شدند... نفهمید چه مدت، چشم برهم گذاشته بود. دلش نمی‌خواست هیچ‌وقت دیگر آن‌ها را از هم باز کند. می‌دانست دلتنگ آن مهمانی می‌شود؛ و این که دیگر هرگز، نمی‌تواند آن‌جا باشد؛ در میان امواج، برقصد و به آن حس ناب از خوشی برسد... می‌دانست از ماه دورش کرده‌اند، و دوباره او می‌ماند و این‌بار، دریای نامهربان غصه‌هایش... اما تن خسته‌اش، تنی که دیگر نمی‌خواستش، تمنای بیداری داشت. بار دیگر نفس می‌کشید، و آن چشم‌هایی که از پشت پلک‌های بسته، شاهد آن مناظر نفسگیر بودند، خواستار بینایی بودند... سرش را کمی چرخاند و اجازه داد شنوایی، بار دیگر گوش‌هایش را پر کند. با نفس سنگینی، تسلیم خواسته‌شان شد و چشم‌هایش را گشود... و ناباورانه، به صحنه‌ی آشنایی که مقابلش نمایان بود، چشم دوخت. بوی دریا، مشامش را نوازش می‌کرد. تاریکی، بی‌انتها بود و نقاط درخشان، آسمان قاب شده در پنجره را زینت بخشیده بودند. در اوج آن‌ها، قرص کوچک و سفید ماه، خودنمایی می‌کرد و پرتوهای مهتابی‌رنگش، در چشم‌های پر آب و پر اشتیاقش می‌رقصیدند.
  4. قاب عکس خالی مقابل ورودی ساختمان، جمعیت زیادی ایستاده بودند و با هم پچ پچ می کردند. پرهام به سختی از میانشان گذشت و به سمت دو ماموری که داخل چارچوب در ایستاده بودند رفت. مامورها با دیدنش، چهره درهم کشیدند و خواستند مانع ورودش شوند، که کارت شناسایی اش را نشانشان داد: پرهام موسوی هستم. کارآگاه پلیس. جدیت نگاه مامورها کم شد و پس از بررسی کارت، به او اجازه ورود دادند. پرهام وارد ساختمان شد؛ با عجله از پله ها بالا رفت و خودش را به طبقه سوم رساند. این جا پلیس های بیشتری حضور داشتند. سه نفرشان مشغول انگشت نگاری از نقاط مختلف خانه بودند و در راهروی منتهی به اتاق ها، دو پلیس دیگر با لباس شخصی، مشغول گفت و گو بودند که یکی از آن ها را می شناخت. احمد بود. به آن سمت رفت و بلند سلام کرد. احمد به سمتش برگشت و وقتی او را دید، لبخند زد: سلام. به موقع رسیدی. او و مامور دیگر را متقابلا هم معرفی کرد و بدون هیچ صحبت اضافی، موقعیت را برای پرهام توضیح داد. - جنازه رو داخل این اتاق پیدا کردن. نزدیک صبح، شوهرش به خونه برگشته و دیده زنش غرق خون توی تخت افتاده. به پلیس خبر داده؛ اما اون موقع برای نجات زن دیر بوده و متاسفانه چند ساعت قبل فوت کرده بود. پرهام نگاهی به ملافه ی خون آلود تخت انداخت و پرسید: شما چیزی پیدا کردین؟ مظنونی وجود داره؟ احمد جواب داد: بله. خود شوهره، سعید رو فعلا دستگیر کردیم. خروجش از خونه دیده شده؛ اما میگه برای مدت زمان بیرون بودنش شاهدی نداره. علاوه بر اون، تمام کسانی که باهاشون صحبت کردیم، تایید کردن که سعید و مریم زیاد با هم دعوا می کردن؛ مثل دیشب، که ظاهرا صدای مشاجره شون حتی تا ساختمون بغلی هم رسیده. - که این طور... وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق کاملا به هم ریخته بود. آینه ی روی میز آرایش شکسته بود. کشوهای میز باز، و محتویاتشان داخل و خارج از آن ها پراکنده شده بودند. دو لنگه ی در کمد هم باز بود و تعدادی لباس، پایین درها روی هم تلنبار شده بودند. در گوشه ای از اتاق، چمدان کوچکی با در باز دیده می شد. چراغ خواب روی میز عسلی واژگون شده بود و زیر آن، قاب عکسی خالی به چشم می خورد. پرهام نگاهش را از لکه های بزرگ خون روی تخت گرفت و به سمت احمد برگشت: با چه وسیله ای به قتل رسیده؟ رضا، همکار احمد جواب داد: با یه چاقوی آشپزخونه. نتیجه ی انگشت نگاری فردا معلوم میشه. مطمئنم اثر انگشت سعید رو روش پیدا می کنیم. پرهام سری تکان داد و گفت: بسیار خوب. پس باید تا معلوم شدن نتیجه ی انگشت نگاری صبر کنیم... احمد، من می تونم با اون هایی که باهاشون حرف زدین صحبت کنم؟ - بله البته. هماهنگی های لازم رو انجام میدم که با هم بریم. - پس، فردا صبح توی اداره می بینمت. احمد سری به تایید تکان داد و خداحافظی کرد. وقتی همراه با رضا رفتند، پرهام نفس عمیقی کشید و برگشت تا محیط اتاق را دقیق تر بررسی کند. *** مرد مقابلش، به وضوح آشفته به نظر می رسید. پرهام نگاهی به موهای سیاه فرفری، چهره ی نه چندان جذاب و دست های درهم گره خورده ی او انداخت و شروع به صحبت کرد: آقای سعید علیمی... شمارو به اتهام قتل همسرتون، خانوم مریم شایسته دستگیر کردن؛ درسته؟ سعید سرش را بالا آورد و با لحنی تند گفت: من مریم رو نکشتم. باور کنید! من اصلا اون موقع اون جا نبودم. پرهام پلک زد: بازپرس به من گفت شما گفتین که اون ساعت شب، توی پارک نشسته بودین؛ اما هیچ شاهدی برای این ادعاتون ندارین. سعید عصبی گفت: توقع دارین سه و نیم شب کسی توی پارک باشه؟ - خب، متاسفانه این موضوع باعث نمیشه که شما مورد ظن قرار نگیرین. به خصوص با دونستن این موضوع که ارتباطتون با مقتول چندان خوب نبوده. - من و مریم خیلی اختلاف داشتیم. این اواخر بیش تر هم شده بود. اما دلیلی برای کشتنش نداشتم... من که دیوونه نیستم! چرا باید این کار رو بکنم؟ اون هم وقتی که نمی تونم برای درستی حرف خودم شاهدی بیارم؟ پرهام روی میز کمی به جلو خم شد: دقیقا به همین خاطره که الان من این جام... اگه بی گناه باشی، حتما راهی برای اثباتش وجود داره. به شرط این که خوب فکر کنی و به من و مامورها کمک کنی حقیقت ماجرا رو بفهمیم. سعید به موهایش چنگ زد و سرش را پایین انداخت. زیر لبی گفت: من این کارو نکردم... من زنم رو نکشتم... - تکرار این جمله بی فایده س. بهتره دقیق و مو به مو، اتفاقات اون شب رو برای من تعریف کنی. همون طور که برای بازپرس گفتی؛ اما با جزییات بیشتر. هیچی رو از قلم ننداز. به نظر می آمد سعید واقعا حال روحی مناسبی ندارد. پرهام از اعتیادش خبر داشت و می دانست به لحاظ نیاز به مواد مخدر هم تحت فشار است؛ با این وجود، ظاهرا ترسش به احساسات دیگرش غلبه داشت، که دوباره سر بلند کرد و با لحنی مغموم و صدایی گرفته، شروع به صحبت کرد. - دیشب ما با هم دعوا کردیم. سر همون مسائل همیشگی. درآمد و اعتیاد من، وضع زندگیمون... همین چیزها. برای صدمین بار بود که بهم گفت وقتی باهام ازدواج کرده توقع این زندگی رو نداشته و من به کل عوض شدم... خیلی عصبانی و به هم ریخته بود. گفت دیگه اجازه نمیده یه قرون از پول هاش رو خرج مواد کنم و دیگه هم نمی خواد ریختم رو ببینه. پرهام پرسید: و شما کتکش زدین؛ درسته؟ سعید به چشمهای جدی او نگاه کرد و ملتمسانه گفت: قسم می خورم جدی نبود. خب... من یه وقت هایی می زنه به سرم. فقط یه سیلی کوچیک... - اما کبودی های روی بدن همسرتون این رو نشون نمیده. سعید ساکت شد. پرهام به تندی گفت: بهت گفتم اگه میخوای من کمکت کنم باهام روراست باش. دوست داری به جرم قتل اعدام بشی؟ برای چند لحظه، شعله های خشم را در چشمهای تیره ی سعید دید؛ اما عقب نشینی نکرد و نگاهش را از او نگرفت. سعید بینی اش را بالا کشید و با دندان قروچه ای گفت: آره. کتکش زدم. با کمربند زدمش؛ اما بعدش ولش کردم و از خونه رفتم بیرون. از ساقیم خواسته بودم بیاد پارک. می خواستم التماس کنم بهم مواد بده و پولش رو بعدا بهش بدم؛ ولی انگار اون ع*و*ض*ی هم خبر داشت دست و بالم خالیه. واسه همین نیومد و من هم یه ساعتی توی پارک، علافش شدم. - اون جا چی کار کردی؟ - هیچی. فقط نشستم و سیگار کشیدم. - با ساقیت تماس نگرفتی؟ - چرا؛ ولی از صبح پریروز گوشیش رو خاموش کرده بود. - سیگارت رو توی پارک تموم کردی؟ سعید کمی فکر کرد و گفت: یادم نمیاد. - بعد که به خونه برگشتی، چی دیدی؟ - زنم مرده بود. پرهام تاکید کرد: با جزییات بگو. سعید کف دستش را محکم روی میز کوبید و گفت: مریم توی تختش افتاده بود. چاقو هم توی سینه ش بود. اتاق هم به هم ریخته بود... چمدون کوچیکه هم اون جا بود. لابد می خواسته باز هم قهر کنه و بره. - قبلا هم این کار رو کرده بود؟ - آره... دو بار. هر دفعه هم به این امید برمی گشت که من... ادامه ی جمله اش را نگفت و کلافه نفسش را بیرون داد. پرهام مکثی کرد و گفت: اتاق از قبل به هم ریخته بود؟ سعید جواب داد: بله. موقع دعوامون به هم ریخت. - اون قاب عکسی که کنار تخت بود، چرا خالیه؟ - قاب عکس؟ - بله. سعید سر تکان داد: یادم نمیاد. فکر کنم قبلا عکس عروسیمون توش بوده؛ اما من و مریم خیلی وقت بود که توی یه اتاق نمی خوابیدیم. من شبها توی هال می خوابیدم... - یعنی یادت نمیاد عکس داخل اون قاب چی شده؟ - نه. هیچ نظری در موردش ندارم. *** فردای آن روز، همراه با احمد، به ساختمانی که قتل در آن صورت گرفته بود رفته بودند. تمام همسایه ها، از اختلاف میان مریم و سعید خبر داشتند و دعوای شب حادثه را هم عجیب نمی دانستند. مرجان، همسایه ی طبقه ی پایینی گفته بود: من با مریم خیلی صمیمی بودم. همیشه از دست شوهرش شاکی بود. حق هم داشت. آقا سعید خیلی آزارش می داد... اگه از من بپرسین، میگم هیچ بعید نیست توی حال خماری و نشئگی زنش رو کشته باشه. پرهام هم پرسیده بود: پس شما هم متوجه خروج سعید از خونه ش شدین؛ درسته؟ - بله. از چشمی در دیدم که از پله ها پایین رفت؛ ولی تا وقتی که بخوابم برگشتش رو ندیدم. احمد به پرهام گفته بود مرجان گفته دو روز قبل از حادثه، به خانه ی مریم رفته تا یکی از پیراهن هایش را از او قرض بگیرد. وقتی در مورد آن از مرجان پرسید، مرجان با بغض گفت: درسته. من خیلی می رفتم خونه ش. اون بیچاره خیلی تنها بود. ما برای هم مثل خواهر بودیم. عروسی دوستم هفته ی دیگه س... ولی من نمیرم. نمی تونم لباس مریم خدابیامرز رو تنم کنم و... و صورتش را با دست هایش پوشاند. پرهام پرسید: ببخشید اگه ناراحتتون کردم. پس شما زیاد به خونه ش می رفتین؟ - بله. همین طوره. - مثلا هفته ی گذشته چندبار رفتین؟ - شاید چهار یا پنج بار. این هفته دعواهاشون شدید شده بود؛ به خاطر همین تندتند بهش سر می زدم تا شاید بتونم کمکی بهش بکنم یا حالش بهتر بشه. - اون روز که برای گرفتن لباس رفتین؟ داخل اتاق هم شدین؟ مرجان سرش را بالا آورد و با چشمهای لرزان نگاهش کرد: بله. وقتی می خواستم لباس رو امتحان کنم، توی اتاق بودم. - قبلا هم به اتاقش رفته بودین؟ - بله... چه طور؟ پرهام خیلی ساده گفت: یه قاب عکس خالی داخل اتاقش هست. من کنجکاو بودم بدونم چه عکسی توش بوده. مرجان دست هایش را بالا آورد: دیده بودمش. عکس دو نفریشون بود. یه زمانی اون عکس رو خیلی دوست داشت. - اون روز که شما رفتین لباس رو ازش بگیرین، عکس داشت؟ مرجان مکثی کرد و گفت: بله دیدم. عکس داخلش نبود؟ پرهام بدون پلک زدن گفت: نه. اخم های مرجان درهم رفت: دلم خیلی برای مریم می سوزه... از خونه شون همیشه صدای شکسته شدن ظروف و پرتاب وسایل میومد. حتما اون قاب رو هم شکسته... - ممکنه. با توجه به دعوایی که اون شب کردن، چنین احتمالی هم میدم. *** یک ساعتی می شد که پرهام در اتاق خواب خانه ی مریم و سعید بود. تمام هال را به دقت گشته بود و هر نکته ای که به نظرش مهم می رسید، در دفترچه اش یادداشت کرده بود؛ و حالا، دقیقا جایی بود که حدس زده می شد قاتل به مقتول ضربه زده... شواهد نشان داده بود جسد فقط از نزدیک در اتاق، تا تخت جا به جا شده؛ و هیچ اثر انگشتی هم روی چاقویی که با آن، مریم به قتل رسیده بود، پیدا نکرده بودند. پرهام بار دیگر، بدون این که چیزی را جابه جا کند، لباس های ریخته شده روی زمین و کشوهای میز آرایش را بررسی کرد. به دنبال هر نشانه ای بود که امکان داشت از قاتل به جا مانده باشد. سرش را که بالا برد، چشمش به قاب عکس خالی افتاد. با چند لحظه فکر، به سمت میز عسلی رفت و روی آن خم شد. افتادن چراغ خواب باعث شده بود قاب عکس هم واژگون شود؛ اما هنوز می شد داخل آن را دید. نگاهش که به سطح براق میز افتاد، بی اختیار چشم هایش را تنگ کرد و انگشتش را آرام وسط قاب خالی کشید. با دیدن گرد و خاک نشسته روی صفحه ی چوبی پشت قاب، به فکر فرو رفت و بعد، دفترچه اش را باز کرد. *** احمد از خانواده ی مقتول اجازه گرفته بود تا پرهام به دیدنشان برود. حالا تقریبا نزدیک عصر بود؛ و پرهام در خانه ی خواهر مقتول نشسته بود و ناراحت بود که به خاطر وظیفه اش، نمی تواند به شیوه ی مناسبی، با او همدردی کند. مینا با بغض و چشمان اشکبار گفت: من مطمئنم خود اون ع*و*ض*ی خواهرم رو کشته. بدبخت کردنش براش کافی نبود. سعید یه عقده ای حروم زاده س... و به حرف هایی که شوهرش برای آرام کردنش می زد توجهی نکرد و با خشم گفت: مریم بدون رضایت خانواده با سعید ازدواج کرد؛ اما ما همیشه به فکرش بودیم و دوستش داشتیم. مادرم تا آخرین لحظه ی عمرش نگران اون بود... من هم سنگ صبور خواهرم بودم. با این که... چپ چپ به شوهرش نگاه کرد و گفت: شرایط بعضی وقت ها مناسب نبود، اما هر موقع خواهرم سراغم میومد، در خونه به روش باز بود. می دونستم چه عذابی می کشه و چه قدر زندگیش سخته؛ اما نمی شد کمکش کنم. هرچی پول دستش می رسید، اون شوهر عوضیش خرج مواد کوفتیش می کرد. این اواخر حتی خونه شون رو بدون اطلاع به مریم، برای فروش گذاشته بود... پرهام با ملایمت گفت: خواهرتون وقتی این رو فهمید چی کار کرد؟ - از عصبانیت دیوونه شده بود. زنگ زده بود و می خواست پیش من بیاد؛ ولی من دیدم حالش بده و خودم رفتم پیشش. خیلی ناراحت بود. چند تیکه طلایی رو که داشت، از کمد درآورد و به من داد که براش نگه دارم. می ترسید سعید برشون داره. و با دستمال صورتش را پاک کرد: یادمه اون روز موقع درآوردن طلاها، چشمش به آلبوم عروسیشون خورد. جلوی چشم من، برد انداختش توی سطل آ*ش*غ*ا*ل. گفت حالش از خودش و سعید و زندگیشون به هم می خوره... پرهام حرفش را قطع کرد: آلبوم عکسشون رو دور انداخت؟ - بله. و با نفرت گفت: باید زودتر این کار رو می کرد. شاید اگه سعید رو هم از زندگیش حذف می کرد... هق هق گریه اجازه نداد حرفش را ادامه دهد. شوهرش برخاست و چند لحظه بعد، با لیوان آبی برگشت. مینا بدون نگاه به او، لیوان را گرفت و چند جرعه از آب را نوشید. پرهام صبر کرد تا او کمی آرام شود و بعد گفت: عذر می خوام که ناراحتتون کردم؛ اما باید این سوال هارو بپرسم. مینا جوابی نداد. تنها به آب باقی مانده در لیوان خیره شد. پرهام نگاهی به شوهر او انداخت و پرسید: این قضیه مال چند وقت پیشه؟ منظورم روزیه که فهمید خونه برای فروش گذاشته شده و شما پیشش بودید... مینا لب هایش را مرطوب کرد: تقریبا یه ماه و نیم پیش. - پس سه هفته پیش شما خونه ی خواهرتون بودین. توی اتاقش؛ درسته؟ - بله. توی هال نشسته بودم اما بعد رفتیم اتاقش که طلاهاش رو بهم بده. - طلاها الان پیش شماست؟ همه شون؟ مینا تایید کرد: بله. اگه بخواید بهتون نشون میدم... - نیازی نیست. فقط یه سوال ازتون دارم. قاب عکسی که کنار تخت خواهرتونه... داخل اون عکس گذاشته بود؟ مینا با چشمان خیس و لحنی متعجب پرسید: چرا در مورد اون از من می پرسین؟ خب قبلا عکس عروسیشون داخلش بود. - اون روز که شما خونه ش بودین هم اون عکس داخل قاب بود؟ - نمی دونم. دقت نکردم؛ ولی فکر نکنم. پرهام سری تکان داد و از روی مبل برخاست: خیلی ممنون. واقعا معذرت می خوام که مزاحمتون شدم و باز هم تسلیت میگم. به امید خدا، خیلی زود تحقیقات پلیس هم به نتیجه می رسه و قاتل خواهرتون مشخص میشه. *** احمد و رضا، به همراه دو مامور پلیس و دو خانم، با حکمی که در دست داشتند، با عجله به سمت خودروهایشان رفتند. قبل از این که سوار شوند، پرهام از دور آن ها را دید و صدایشان زد. رضا پشت فرمان خودروی عقب تر نشست و احمد کنار در راننده ی خودروی جلویی ایستاد و صبر کرد تا پرهام برسد. پرهام نزدیک خودرو شد و گفت: چی شد؟ حکم گرفتین؟ احمد با لبخندی گفت: بله. فهمیدیم شوهرش قبلا توی قفل سازی کار می کرده. اون ساقی مواد مخدر رو هم پیدا کردیم. حرف های سعید رو در مورد قرارشون تایید کرد. پرهام سر تکان داد: خوبه. پس دارین میرین دستگیرشون کنین؟ - آره. اگه می خوای باهامون بیای بشین. لب های پرهام به لبخندی کش آمد و بدون هیچ حرفی، روی صندلی عقب کنار یکی از مامورها نشست. احمد هم نشست و چند لحظه بعد راه افتاد. پشت سرشان، خودروی دوم که رضا، مامور دیگر و دو خانم پلیس در آن نشسته بودند، حرکت کرد. *** مقابل ساختمان ایستاده بود و انتظار می کشید. باز هم مردم اطراف ورودی جمع شده بودند؛ اما این بار، قرار بود پرونده ی این جنایت بسته شود. وقتی احمد و رضا، به همراه مامورها بیرون آمدند، جلو رفت و چشم در چشم مرجان شد. مرجان وقتی او را دید، با پرخاش به دو زن اطرافش گفت: کار من نبوده! چرا باور نمی کنین؟ و رو به پرهام گفت: من که گفتم ما رابطه مون خوب بود... بهتون گفتم مریم با من دردل می کرد. شما بهشون بگین... پرهام حرفش را قطع کرد: بهشون گفتم. مرجان بهت زده نگاهش کرد که او ادامه داد: گفتم که اون قدر با مریم صمیمی بودی و رفت و آمد داشتی که فهمیدی طلاهاش رو از شوهرش قایم می کنه؛ و احتمالا به بهانه ی لباس، به اتاقش رفتی که جای اون هارو هم پیدا کنی. اما نتونستی؛ چون قبلا طلاهارو جا به جا کرده بود... شغل شوهرت هم قبلا کلید سازی بوده؛ پس کار راحتی بوده که از دعوا و رفتن شوهر مریم سو استفاده کنی و با یه کلید یا ابزار مناسب سراغش بری. تو اون رو با یکی از چاقوهای خودش کشتی، تا بتونی با خیال راحت همه جای خونه رو دنبال طلاهاش بگردی و وقتی شوهرش برگشت، قتل رو بندازی گردن اون. مرجان ناباور به او خیره شد که زن ها به بازوهایش فشار آوردند. احمد گفت: خانوم رو ببرین... اما قبل از این که حرکت کنند، مرجان جیغ کشید: من این کار رو نکردم! این یه اتهام دروغه! - نه نیست. صدای پرهام ساکتش کرد. پرهام قدمی جلو رفت و گفت: جفتمون می دونیم که این طور نیست. چون قاب عکسی که تو گفتی عکس داخلش، مدت ها بود که خالی شده بود. مریم یک ماه پیش، آلبوم عکسش رو دور انداخته؛ پس دلیلی نبوده که یه عکس دو نفری بالای تختش بذاره. درسته؟ و اخم کرد: چه طور دلت اومد این کار رو باهاش بکنی؟ تو ادعا داشتی دوستشی... چشم های مرجان گشاد شد؛ اما نتوانست حرف دیگری بزند؛ چون زن ها به سمت خودروی دومی هدایتش کردند و او را داخل آن نشاندند. بعد از این که مامورها و رضا سوار شدند، احمد رو به پرهام کرد: باید بریم دنبال شوهرش. اون هم ممکنه مظنون به همدستی زنش باشه... پرهام آرام گفت: درسته. سعید مرد بدیه؛ معتاد، بداخلاق، و مورد تایید خانواده ی مریم نبوده؛ ولی به هرحال، اون زنش رو نکشته. - بعد از اعتراف مرجان، سعید هم آزاد میشه. و آهی کشید: بیا بریم. پرهام قدمی عقب رفت و گفت: نه... فقط می خواستم مرجان رو موقع دستگیریش ببینم. اما الان... نفس عمیقی کشید: می خوام برم این خبر رو به خانواده ش بدم. بهشون قول دادم زیاد طول نکشه. احمد لبخندی به نشانه ی خداحافظی زد و گرم با او دست داد: پس می بینمت. فردا شب، خونه ی ما. یادت که نرفته؟ پرهام آهسته خندید: نه؛ حتما میام. احمد حین نشستن در خودرو گفت: مراقب خودت باش. خداحافظ. - خدانگهدار. پرهام آن قدر صبر کرد تا خودروها از نظرش ناپدید شدند؛ بعد، با ببخشیدی آرام، از میان جمعیت کنجکاو گذشت و به سمت خیابان اصلی رفت.
  5. خاطره - رسیدیم آقا. با صدای راننده به خودش اومد. نگاه منتظرش‌رو که توی آینه دید، به بیرون نگاه کرد و با دیدن محیط آشنای پشت شیشه، با عجله دست توی جیبش برد. از تاکسی که پیاده شد، طبق عادت دستی به کتش کشید. لابد راننده از این‌که دیده بود با کت و شلواری به اون شیکی، سوار تاکسی شده، تعجب کرده بود؛ چون در طول مسیر، مدام از آینه خیره نگاهش می‌کرد و همین باعث شده بود به فکر فرو بره... وقتی داشت لباس می‌پوشید تا از خونه بیرون بیاد، فکرش درگیر بود و طبق عادت همیشگی‌ش، کت و شلوارپوشیده بود. حواسش نبود که دیگه جلسه و شرکتی درکار نیست... وقتی متوجه لباس‌هاش شده بود که سر خیابون وایستاده بود، و فکر می‌کرد چرا نمی‌تونه دستش‌رو برای علامت دادن به تاکسی بالاتر ببره... انگشت‌هاش‌رو روی میله‌ی زنگ‌زده‌ای که تابلوی اسم خیابون روش خودنمایی می‌کرد، کشید و ازش عبور کرد. نسبت به اون سال‌ها، خیابون انگار شلوغ‌تر شده بود. یادش نمی‌اومد اون موقع هم این برج‌های بلند رو دیده باشه... اون موقع‌ها، فقط خونه‌های حیاط‌دار این‌جا بود و ساختمون‌ها هم نهایت دو طبقه‌ای بودن. دست به جیب و قدم زنان، از مقابل مغازه‌ها عبور کرد. نسبت به اون‌جا، حس غریبگی داشت. هیچ‌کدوم از اون مغازه‌های لوکس‌رو نمی‌شناخت؛ درخت‌ها انگار کم‌تر شده بودن؛ و ترافیک، سنگین و پر سر و صدا بود؛ اما به محض این‌که به هفتمین کوچه رسید، اون حس بد از بین رفت. خیره به سراشیبی مقابلش، و غرق در حس آشنایی عمیقی که تمام وجودش‌رو دربرگرفته بود، وارد کوچه شد. در تمام طول اون خیابون، انگار این کوچه تنها جایی بود که شکل سابق خودش‌رو حفظ کرده بود. با قدم‌هایی آروم و آهسته، از مقابل خونه‌ها گذشت و بعد از یه پیچ کوچیک، سر جای خودش متوقف شد. از همین فاصله هم می‌تونست اون خونه‌رو‌ ببینه. اون خونه‌ی قدیمی، با در سبزرنگش و درخت سیب قد بلندِ داخل حیاطش... آهی کشید و در فکر گذشته غرق شد... بچه‌ها، توی کوچه بازی می‌کردن و صدای خنده‌هاشون، سکوت اون ظهر گرم تابستونی‌رو می‌شکست. وانت پدرش، درست همون‌جا خراب شده بود و اون هم خیلی کاربلد نبود. بالاخره مجبور شده بود زنگ یکی از خونه‌هارو بزنه تا از یه نفر کمک بگیره. وقتی دکمه‌ی زنگی‌رو که کنار همین در سبز قرار داشت، فشار داده بود، دختری با روسری زرد و پیرهن سفید گلدار، در رو باز کرده بود؛ و وقتی ازش کمک خواسته بود، دخترک بدون این‌که نگاهش کنه، داخل خونه رفته بود و پدرش‌رو صدا زده بود... نگاهش از در خونه چرخید و چند قدم جلوتر رفت. کوچه، کاملا خلوت بود. کمی دورتر، سر شلنگ آبی، پای یه باغچه‌ی کوچیک افتاده بود و جریان ضعیف آب، از داخلش وارد باغچه می‌شد. اون طرف باغچه، مغازه‌ی احمدآقارو می‌دید. یادش می‌اومد بعد از این‌که نامزد شده بودن، توی همین کوچه‌ها با هم قدم می‌زدن. پدرش ازشون خواسته بود حالا که خانواده‌ی اون هم به همین محل نقل مکان کردن، دیگه برای گردش جاهای خیلی دور نرن. برای اون‌ها هم مهم نبود کجا باشن. همین که با هم بودن، بهشون خوش می‌گذشت. راه می‌رفتن، در مورد آینده‌شون حرف می‌زدن و بستنی می‌خوردن... یادش می‌اومد چه‌قدر عاشق بستنی‌های سنتی احمدآقا بودن؛ و لواشک‌های شور و مخصوصش، که با دونه‌های ریز و سفید جوهرلیمو خوشمزه‌تر هم شده بود. هربار با هم بیرون می‌رفتن، براش می‌خرید و اون هم برای این‌که توی خونه مواخذه نشه، تا موقع برگشت، همه‌ش‌رو می‌خورد... به مغازه که رسید، دستش‌رو روی در شیشه‌ای گذاشت و آروم، وارد شد. کمی طول کشید تا چشم‌هاش به تاریکی مغازه عادت کنه و بعد، پشت قفسه‌ها، احمدآقارو دید. خودش بود. هنوز همون کلاه قدیمی روی سرش بود؛ اما موهای خاکستریش، یک‌دست سفید شده بودن. گلوش‌رو صاف کرد و با صدایی تقریبا بلند گفت: سلام... احمدآقا به سمتش برگشت؛ و یه آن، با دیدن چروک‌های افتاده روی صورتش، دلش به درد اومد. - علیک سلام. بفرمایید. نشناخته بود. البته که نمی‌شناخت. بعد از چهارده سال، مطمئن بود اون‌قدری تغییر کرده که دیگه هیچ‌کس توی اون محل نمی‌شناسدش... بغض عجیبی گلوش‌رو گرفته بود. برای این‌که سرباز نکنه، درخواستش‌رو گفت: ببخشید... شما لواشک دارین؟ نگاه متعجب احمد آقارو که دید، ناخودآگاه خجالت کشید و به دروغ گفت: برای بچه‌م می‌خوام. احمد آقا سری تکون داد و به طرف ویترین شیشه‌ای انتهای مغازه رفت. پشتش ایستاد و یکی از طبقات قفسه‌ی کنارش، چند بسته‌ی لواشک روی میز گذاشت: بفرمایید. چشم‌هاش روی میز چرخید و گفت: نه؛ این‌ها نه. اگه اشتباه نکنم، یه جور لواشک هم داشتین که... خودتون درست می‌کردین. از اون‌ها می‌خوام. احمد آقا کمی تعجب کرد. یادش نمی‌اومد این آقای شیک‌پوش‌رو قبلا توی این محل دیده باشه؛ اما حرفی نزد و از طبقه‌ی پایین‌تر قفسه، چیزی‌رو که می‌خواست براش آورد. آخرین بسته‌ی لواشک خونگی‌شون بود. گلبهار خانوم مریض بود و دیگه توان درست کردن لواشک نداشت. - این هم لواشک مخصوص. چشم‌هاش برقی زد و با عجله، پول لواشک‌رو حساب کرد. از مغازه که بیرون اومد، قلبش ضربان گرفته بود. می‌دونست یه زمانی، اون خیلی از این لواشک‌ها خوشش می‌اومد. همون موقع که با گردش توی کوچه‌های محل و زیر سقف آسمون خدا، زندگی مشترکشون آغاز شده بود... لواشک به دست و قدم‌زنون، کوچه‌رو به سمت ابتدا طی کرد و دوباره نگاهش به خونه‌ی قدیمی اون‌ها افتاد. مدت زیادی از ازدواج ساده‌شون نگذشته بود که به محله‌ای باکلاس‌تر رفته بودن و بعد هم، با بهتر شدن وضعیت شغلی و مالی خودش، روز به روز خوشبخت‌تر شده بودن؛ اما حالا مدتی بود که انگار، دیگه از اون خوشبختی اثری نبود. به کت و شلوار بی‌مصرفی نگاه کرد که بعد از ورشکستگی و بیکار شدنش، خیلی به کارش نمی‌اومد؛ اما اون موقع که توی این محله زندگی می‌کردن، واقعا شاد بودن! شاید زمان، خیلی چیزهارو تغییر داده بود ؛ و این بسته لواشک هم، فقط یه بسته لواشک معمولی بود... در حالی که تمام طول مسیر، به این موضوع فکر می‌کرد، به خونه برگشت. خونه‌ای که می‌دونست به زودی باید فروخته بشه... با خستگی عمیقی که به روح و قلبش سایه انداخته بود، کتش‌رو درآورد و به سمت اتاق خوابشون رفت. همون‌طور که انتظار داشت، روی تخت نشسته بود. زانوهاش‌رو بغل کرده بود و مثل روز‌های قبل، غرق در افکار خودش، به آینه‌ی میز آرایش نگاه می‌کرد. باز هم دودل شد؛ اما بالاخره با لحنی ملایم گفت: سلام. نگاه اون به سمتش چرخید و با چشم‌های خیس، سرتاپاش‌رو از نظر گذروند: سلام... کجا بودی؟ صورت سفید و گردش از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود. کنارش روی تخت نشست و آروم گفت: خیلی ناراحت بودم... ذهنم مشغول بود. رفتم... مکثی کرد و نفسش‌رو بیرون داد. با لحنی اعتراف‌گونه گفت: رفته بودم محله‌ی قدیمی‌مون... می‌خواستم... یه کم توی اون کوچه‌ها قدم بزنم. به یاد قدیم... می‌خواستم ببینم... چشم‌هاش از روی دست‌های کوچیک اون بالا رفت و دوباره به صورتش رسید: چیزی از گذشته و خاطراتش مونده یا نه... چند لحظه‌ای، اون بهش عمیق نگاه کرد و لب زد: چیزی مونده بود؟ آهی کشید و بسته‌ی لواشک‌رو، که تا الان کنار خودش نگه داشته بود، به طرفش گرفت. نگاه خیس و مبهوتش، چند دقیقه‌ای روی لواشک قفل شد و رفته‌رفته، لبخندی روی لبش اومد. قلاب دست‌هاش‌رو باز کرد و صاف نشست؛ و با چشم‌هایی درخشان نگاهش کرد: پس هنوز یادته... لبخند زد و گفت: معلومه که یادمه خاطره. مگه میشه اون روزهای شیرین‌رو یادم بره؟ توی نگاه خاطره، خیلی چیزها می‌دید. می‌دونست حرف‌های نگفته‌ی زیادی توی دلش جمع شده؛ اما در اون لحظه، خاطره فقط می‌خواست ساده و صادقانه حرف بزنه... - نگران بودم که... با این اتفاقی که افتاده... همه‌چیز رو فراموش کنی. تمام غصه‌م این بود که یادت رفته باشه از صفر شروع کردیم و به این‌جا رسیدیم؛ و اگه بخوایم، یه بار دیگه هم می‌تونیم... و با محبت نگاهش کرد: خیلی خوشحالم. خوشحالم که امروز به اون‌جا رفتی. حلقه‌ی اشکِ توی چشم‌هاش، این‌بار از سر عشق بود. دوباره به لواشک نگاه کرد و وقتی لرزش ته دلش‌رو حس کرد، با خنده گفت: و خیلی خوشحال‌ترم که این‌رو برام خریدی. فکر کنم... اون چیزی که هوسش‌رو داشتم، همین بود. سوالی نگاهش کرد که خاطره پلک‌هاش‌رو روی هم گذاشت و زمزمه کرد: مثبت بود. ناباورانه، چند لحظه به خاطره نگاه کرد؛ و بعد که عشق‌رو توی نگاهش دید، لب‌هاش و قلبش باهم خندیدن... به احمد آقا دروغ نگفته بود.
  6. همه چیز از آن جایی شروع شد که افراد پنداشتند اگر شرکت یا کارخانه ای راه بندازند، وضعشان خیلی بهتر می شود! حداقل چند کارگر را هم به کار مشغول می کنند و این بین، ثوابی هم می برند. بدین ترتیب بود که کارخانه ها یکی پس از دیگری ساخته شد و فضای زیادی از شهر ها را اشغال کرد. دود کارخانه ها در چشم همه رفت جز صاحب کارخانه، شاید هم چشم هایش را بست تا دود را نبیند! حتی زمانی که آن درختان بی گناه را قطع می کردند هم چشمانش بسته بود! اما از حق نگذریم، وسایل خانه امان نو نوار شد، انواع ماشین آلات به خدمتمان در آمدند تا با کار های بیهوده خسته نشویم. دیگر لباس شستن نداریم، ماشین لباس شویی در چشم بر هم زدنی این کار را برایمان انجام می دهد. ظرف شستن، جارو کردن و... دیگر لازم نیست از صبح تا شب راه برویم و تحرکی داشته باشیم. اما تحرکمان از طرفی زیاد شد، راه بیمارستان تا خانه خیلی زیاد است! حال، دیگر از "محیط زیست" فقط یک کلمه باقی مانده، زرق و برق ماشین ها، وسایل و لباس های متنوع، آنقدر زیاد بود که دیگر جایی برای محیط زیست باقی نگذارد. عجیب اینجاست که هیچکس نگران محیط زیست نیست، هیچکس به گریه هایش اهمیت نمی دهد و هر روز بیشتر از دیروز، درختانش را قطع می کنند و آب هایش را می خشکانند... کاش کارخانه دار های محترم، کمی، فقط کمی بیشتر به محیط زیست بها دهند، که اگر قهر کند، زندگی همه امان نابود می شود و دیگر چیزی از جهان باقی نمی ماند که بشود در آن کارخانه ای راه انداخت! #بهارنوری
  7. به نام خدا قبل از بیهوشی چشمام رو بستم و دوباره باز کردم. هرچقدر بهشون فشار میاوردم، تو این تاریکی مطلق موفق به دیدن چیزی نمی‌شدم. انگار هیچ روزنه‌ای تو در و دیوار این خراب شده نذاشته بودن. هوا انقدر دم کرده بود که نمی‌تونستم خوب نفس بکشم. فشار طناب، روی دستام و مچ پاهام باعث یه درد اعصاب‌خردکن شده بود. تکون محکمی خوردم تا شاید یذره شل بشن، اما فقط پایه‌های فلزی صندلی جابه‌جا شدن و صدا ایجاد کردن. پوفی کردم و سرمو پایین انداختم. دوباره چشمام رو بستم و خاطره دیروز جلوی چشمم اومد... - ستوان غیور، مجبورید خودتون برید اصلا آمادگی نداشتم. لیلی از دو ماه پیش وارد باند قدر مواد مخدر شده بود و حالا با یه سوتی ساده، گیرش انداخته بودن. من یه روزه به چه بهونه‌ای و چطور می‌تونستم وارد باندشون بشم! با صدای سرهنگ برخورداری به خودم اومدم:«ستوان غیور، کیان راست می‌گه، از اول هم خودتون باید می‌رفتید.» نالیدم:«اما ستوان مجیدی هم به اندازه من تجربه داره نمیدونم چرا سوتی داده» پوزخند سروان کیان رو از گوشه چشم دیدم. باعث شد برای کم کردن روی اون هم شده قبول کنم. گرچه ریسک خیلی بالایی داشت. با جدیت گفتم:«جناب سرهنگ هرچی شما دستور بفرمایین» سرهنگ با مهر پدرانه همیشگی‌اش لبخند پر افتخاری بهم زد:«برو پیش سروان ناهی تا آماده‌ات کنه....» با صدای زوزه در به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم. ارشان، پسر رئیس باند که از مدت‌ها قبل زیرنظر گرفته بودیمش، با دوتا محافظ نره‌غول وارد شد. نور زرد کمی از راهرو داخل اتاقک اومد. یکی از محافظ‌ها چراغ اتاق رو روشن کرد. با زدن نور لامپ توی چشمم، کمی به هم فشردمشون و بعد با نفرت به چشمای ارشان خیره شدم. دستاشو تو جیب شلوارش کرد و با پوزخند گفت:«فکر کردی خیلی زرنگی جوجه کلاغ!؟ اون برخورداری احمق باید می‌فهمید که وقتی یکی از کلاغاش دستگیر شده یکی دیگه رو نباید بفرسته تو دل گرگ‌ها» با صدا پوزخند زدم:«گرگ!؟ شماها گربه هم نیستین!» چند قدم بهم نزدیک شد. اتوی شلوارش کره رو می‌برید. کت شیک و سنجاق‌گل روی یقه‌اش آدم رو یاد دامادها می‌نداخت. خم شد و صورتشو تو فاصله چند سانتی از صورتم نگه‌داشت. برای فرار از حس گرمای نفسش، رومو برگردوندم. -زیادی حرف می‌زنی! قلبم می‌کوبید اما می‌دونستم انقدر تمرین کردم که چهره‌ام هیچ ترس، غافلگیری یا دلهره‌ای رو نشون نده! ارشان دوباره با چند قدم از من دور شد و گفت:«فقط یه راه داری برای نجات جون خودت و اون کلاغ همکارت» با لحن تحقیرآمیزی گفتم:«چی مثلا؟» ارشان صاف وایستاد و بهم زل زد -آدرس خونه مخفی که سیامک توشه رو بهمون می‌دی بعد خودت و یاسمن می‌رید پی کلاغ بازیتون» یاسمن اسم عملیاتی لیلی بود. سیامک، برادر ارشان بود که با پای خودش اومده بود و به همه چیز اعتراف کرده بود و می‌خواست علیه پدر و برادرش هم شهادت بده. خنده‌ای سر دادم و گفتم:«عجب نکنه تو منو مثل خودت خنگ فرض کردی!؟» ارشان اخم غلیظی کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می‌کنی!؟ جونت تو دستای منه!» یکی از محافظ‌ها گفت:«نفله‌اش کنم آقا؟!» لبخند تحقیر از رو لبام نمی‌رفت: -دستت به سیامک نمی‌رسه! ناگهان ارشان با یه حرکت هیستیریک و سریع، اسلحه‌اش رو کشید و روبروم وایستاد. لوله کلتش درست وسط ابروهام بود. اما من یاد گرفته بودم نترسم. به چشمای آبیش زل زدم و با خشم دندون‌قروچه کردم. ارشان فریاد کشید: -این سرکشی و کله‌خری رو هم از اون بابات به ارث بردی! قلبم فرو ریخت و اخمم غلیظ‌تر شد. مگه اون پدر من رو می‌شناخت!؟ برای چند لحظه دوباره خاطرات شروع این ماموریت به ذهنم هجوم آوردن... در دفتر سرهنگ برخورداری رو بستم اما قبل اینکه برم صدای سروان کیان به گوشم رسید:«قرار نبود غیور بره چون بهادر پدرشو کشته!» جواب سرهنگ مثل همیشه حمایت از دختر بهترین دوستش بود:«انگیزه غیور شخصی نیست، حالا دیگه برای اتمام این ماموریت و نجات مجیدی می‌ره!» تلخندی زدم و از دفترش دور شدم. بهادر پدرمو شهید کرده بود اما من هیچ‌وقت جز اجرای قانون به چیز دیگه‌ای فکر نکرده بودم.... غریدم: -پدر منو از کجا میشناسی!؟ لابد بابای قاتل عوضیت برات تعریف کرده! با سوزش ناگهانی صورتم، برای چند لحظه تنفسم قطع شد. بدن ورزیده‌ای داشتم اما صورتم تحمل ضربه دست یه مرد رو نداشت. برگشتم و تمام آب دهنی که تو دهنم بود تف کردم سمت صورتش. اما نمی‌دونم چرا مثل فیلما صاف وسط چشماش ننشست. به جاش یقه پیرهن بژش رو لکه کرد. ارشان اخم ترسناکی کرد و از بین دندوناش گفت: -مادرتو به عزات می‌نشونم بچه دماغو و فورا همراه دو محافظ اتاقو ترک کردن. خوبه که حداقل چراغو روشن گذاشتن! با جابه‌جا کردن فکم سعی داشتم درد صورتم رو تسکین بدم. نگاهی به اطراف انداختم. دیوارای اتاق نم‌زده بود و همه گچ‌هاش طبله کرده بودن. یه لکه بزرگ تیره هم رو دیوار روبروم بود که نشون می‌داد مغز یه نفرو جلوش نشونه گرفتن. باید هر طور بود دستامو باز می‌کردم تا بتونم ردیاب مخفی‌ام رو روشن کنم. ما لیلی رو برای فهمیدن جای بهادر فرستاده بودیم، که درست قبل از فهمیدن سوتی داد و لو رفت. حالا امیدوار بودم من رو آورده باشن همونجا. تقریبا دوساعتی رو در حال تقلا برای بیرون کشیدن دستام از حلقه طناب بودم. تا اینکه بالاخره با فشار زیاد به مچ دست چپم، دست راستم رو بیرون کشیدم. طناب انقدر مچ دست چپمو فشار داده بود که حس می‌کردم دیگه خون تو انگشتام نمیاد. با دست راست، فورا ردیاب رو که یکی از گوشواره‌هام بود روشن کردم. ردیابی بود که در حالت خاموشی، توسط دستگاه شناسایی نمی‌شد. چشمام رو بستم و منتظر شدم تا برای نجاتم بیان... با صدای دویدن صاف نشستم و دستام رو پشتم گرفتم. مردی با عجله داخل شد و با سرعت پاهام رو باز کرد. بلافاصله مرد دیگه‌ای اومد و اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت. پاهام که باز شد، خواست دستام رو باز کنه که آوردم جلوی صورتش! بدون معطلی با لگد بین پاهاش زدم و شلیک اون‌یکی پشت کمرش نشست. صندلی رو سمت مرد دوم پرت کردم و از جام بلند شدم. برای چند لحظه درد تو زانوهام پیچید اما با لگد بعدی که تو شکم و صورت اون مرد زدم از بین رفت. اسلحه‌اش رو برداشتم و با احتیاط از پله‌های نیمه تاریک راهرو بالا رفتم. هنوز به پله آخر نرسیده بودم که سروان کیان جلوم سبز شد. تا حالا انقدر نگران ندیده بودمش. چشماش بین چشمام دودو میزد: -حالت خوبه!؟ منو جمع نبست! سر تکون دادم. صدای بیسیمش اومد: -قربان همه رو دستگیر کردیم. کیان لبخند نامحسوسی زد: -خسته نباشید. بهادر و ارشان هم دستگیر شدن!؟ یعنی اون دوتا رو ول کرده اومده زیرزمین دنبال من!؟ صدای بیسیم دوباره اومد: -بله اما زخمی شدن چون مجبور شدیم شلیک کنیم کیان با خوشحالی گفت: -این خبر خوب رو خودم به سرهنگ برخورداری می‌دم نفس راحتی کشیدم و به دیوار تکیه دادم. کیان دوباره پرسید: -حالت خوبه!؟ اذیتت که نکردن!؟ تعجب کرده بودم: -نه همه چیز طبق نقشه پیش رفت! نگاهش به صورتم افتاد و چشم درشت کرد: -زدن تو صورتت؟ سر تکون دادم. کیان بنای رفتن گذاشت: -بیا بریم دیگه... بعدا حسابشو می‌رسم... صدای شلیک حرفش رو ناتموم گذاشت. کیان فورا اسلحه‌اش رو به پشت سر من نشونه گرفت و سه تا شلیک کرد. داغی پام که تموم شد، سوزش عجیبی رو پشت رونم حس کردم. انگار یه سیخ داغ رو تا انتها تو سفیدرونم فرو کرده بودن. دیگه نتونستم وایستم. کیان هول زد و من رو رو هوا گرفت: -ای وای تیر خوردی!؟ اون دوتا اینجا چکار می‌کردن! درد همه عضلات صورتم رو جمع کرده بود: -اومده بودن منو ببرن که فقط زدمشون... حواسم نبود اونیکی هم اسلحه داره! کیان در بیسیم فریاد زد: -یه برانکارد بفرستید زیرزمین! روی دستش بودم و کمرم روی زانوش بود. نمی‌دونم چرا انقدر بی‌تابی تو چشماش موج می‌زد. نگاهم کرد: -خواهش می‌کنم سالم و زنده بمون! حس عجیبی داشتم. فکر کنم داشتم بیهوش می‌شدم. جلوی چشمام ستاره میومد... #فاخته_شمسوی
  8. داستان سراب عشق

    نگارش 1.0.0

    52 دریافت

    نام مجموعه داستان: سراب عشق نویسندگان گروه انجمن نویسا
  9. چشمانم سیاهی می رود و سرم را با دست می فشارم، دست دیگرم را به نرده ها می گیرم و بهش تکیه می دهم. به این فکر می کنم که چه راحت تکیه گاهم عوض شد، زمان شانه های مردم بود و حال... از فکرم پوزخندی کنج لب هایم جا خشک می کند، چه مردی! با صدایش به خود می آیم و بی توجه به سر درد شدیدی که گرفته ام، پله ها را دو تا یکی کرده و به سمت درب خروجی می روم. می روم تا نبینمش، تا صدایش را نشنوم، تا خاطرات را زنده نکنم... می روم تا دوباره چشم هایش بر دل زخم خورده ام تاثیر نگذارد. برایم عجیب اما قابل قبول است، بعد از این همه سال، هنوز دلم برایش تند می زند. دل دیوانه ام کی می خواهد این را باور کند که او دیگر ازآن من نیست! کی می خواهد نسبت به صدایی که هنوز هم پشت سرم اسمم را تکرار می کند، بی توجه شود! برای اولین تاکسی دست تکان می دهم، خوشبختانه نگه می دارد و من بدون نگاه کردن به عقب سوار می شوم. با دیدنش نا خواسته یاد گذشته ام می افتم، گذشته ای که یک لحظه اش هم بدون او سپری نشد. یاد حرف های اولش که می افتم، دلم میخواهد به راننده بگویم صبر کن، برگرد به عقب، می خواهم جانم را فدایش کنم... اما با فکر کردن به حرف هایش موقع رفتن، می خواهم بگویم سرعتت را بیشتر کن، مگر لاک پشت هستی که اینقدر کند حرکت می کنی! حیف... حیف آن همه عاشقانه ای که بین ما بود و حال، فقط یک خاطره و آه ازش باقی مانده است. بی آنکه بخواهم، نگاهی به پشت سر می اندازم... دیگر خبری از گذشته ام نیست! ایکاش بفهمد چرا نماندم، ایکاش بفهمد که ماندن من فایده ای ندارد، ایکاش این را یادش بیاید که زمانی که می خواستم کنارش بمانم، نگذاشت! آن روز که التماسش کردم، خودم را به پایش انداختم، گفتم تو اگر بروی از زندگی ام چیزی جز سیاهی باقی نمی ماند... آن روز به حالم بی توجه بود، اما گویی حالا پشیمان شده است، چقدر دیر! عشق دیرینم! زمان دیگر به عقب بر نمی گردد، دل من هم دیگر صاف نمی شود. یاد چند دقیقه پیش می افتم که بعد از سال ها با او چشم در چشم شدم، گویی سطل آب یخ روی کمرم ریختند... بی توجه به ازدحام جمعیت، با سرعت از دفتر وکالت خارج شدم. امروز برای کار های زمین ملکی ام پیش وکیلم رفتم، چه دنیای کوچکی! یاد حرف های آخرش که می افتم، قلبم به درد می آید." فکر نمی کنم تو دختری باشی که به درد من بخوری." از حرص کیفم را در دست می فشارم، مگر این تو نبودی که می گفتی من همه ی دارایی ات هستم؟ مگر تو نبودی که به من قول ماندن دادی، قول آن زندگی زیبا و عاشقانه را... خیلی وقت بود که دیگر به این حرف ها و خاطرات فکر نمی کردم، اما با دیدنش زخم قدیمی و عمیقم سر باز کرد. کاش هیچ وقت نمی دیدمت! و این جمله، دردناک ترین حرفی است که یک عاشق می تواند به زبان بیاورد... #بهارنوری
  10. داستان پلک های خیس

    نگارش 1.0.0

    12 دریافت

    مجموعه داستان کوتاه پلک های خیس نویسنده : کیمیا ذبیحی
  11. داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم» داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم» منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته میشوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور ..... ارائه دهنده چندین مقاله در همایش های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی ، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین المللی حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند.با قیافه ای عبوس و در هم از اطاق بیرون آمد. اما پیر زن و پیر مرد رفته بودند. بویی آشنا به مشامش خورد. شاید به این دلیل بود که خودش هم درروستا بزرگ شده بود.رئیس رو به منشی کرد و گفت : نگفتن چیکار دارن . منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت : نه . از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت. موقع ناهار رئیس پیام های صوتی موبایلش را چک کرد : سلام بابا ، می خواستم مادرت رو ببرم دکتر . کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن ، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم . منشی راهمون نداد . وقتی شماره موبایلت را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم. الان هم داریم برمی گردیم خونه ... منبع: asriran.com
  12. #پارت_یک با صدای زنگ در به خودم اومدم و سرم رو از لبتاب در آوردم. با دیدن ساعت اخمی رو صورتم نشست، کیه این وقت ظهر! اصلا از مهمون سر زده خوشم نمی‌اومد. با همون اخم همیشگیم که حالا با صدای زنگ بیشتر شده بود، در رو باز کردم که با صورت خندون رفیقم مواجه شدم! پوفی کشیدم و رفتم سمت همون کاناپه ای که روش نشسته بودم، اومد تو و در رو بست. _باز که تو اخمات تو همه! کمی از قهوه‌ام نوشیدم. _چیزی برای خندیدن هست؟ چشم هاش رو تو هوا چرخوند و اومد نشست کنارم. با دیدن کارت توی دستش ابروهام از تعجب بالا رفت. _عروسیته؟ برای بار دوم چشمی تو هوا چرخوند، انگار بی حالی من رو این دوست سرحالم هم تاثیر گذاشته بود! _آخه من رو چه به عروسی؟ کارت عروسی علی رو برات آوردم، آخر همین هفته‌اس. گفت بهت بگم اگه نیای خیلی ازت ناراحت می‌شه! سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. _حالا کی حاضر شده زن اون بشه؟ خندید و با گفتن: "علی عکس خودش و دختره رو گذاشته پروفایلش." گوشیش رو از جیبش در آورد... با دیدن دختر کنار علی، قلبم فرو ریخت. چند ثانیه میخکوب به عکسش خیره شدم... رضا گوشیش رو گذاشت تو جیبش، ولی من هنوزم به اون نقطه خیره بودم... چشم هام پر شد، ولی نذاشتم بباره... بی توجه به حال خراب من جملات رو کنار هم چید: _علی اینقدر این چند روز خوشحاله که نگو، تاحالا اینجوری ندیده بودمش! بغض لعنتیم رو فرو بردم و سیگاری آتیش زدم، همدم همیشگیم رو... _منم اگه یکی مثل اون رو داشتم وضعم اینطوری نمی‌شد! زیر نگاه های رضا معذب بودم...بی توجه بهش بلند شدم و رفتم تو اتاقم... چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن در نشون از رفتنش بود.
  13. خسته از نگاه های ترحم آمیز اطرافیان، از اون جو سنگین جدا می‌شه و می‌زنه بیرون... بدون هدف تو خیابون های این شهر بزرگ راه می‌ره... شهری که اصلا به قشنگی نماش از دور نیست! دستاش رو تو جیبش می‌ذاره که گرم شه، ولی هیچی نمی‌تونه قلب یخ زده‌اش رو گرم کنه...! با خودش فکر می‌کنه شاید اگه الان به جای من، یکی از دوستاش اینجوری بی خبر زده بود بیرون، هزار نفر نگرانش می‌شدن و دنبالش می‌اومدن... ولی من کسی رو ندارم که نگرانم بشه، یا حتی کسی رو ندارم که بهم فکر کنه... وقتی به خودش اومد دید رو نیمکت پارکی نشسته و با حسرت به بچه هایی که پدر و مادرشون بازیشون می‌دن نگاه می‌کنه... لبخند تلخی رو لباش میاد، تلخ به اندازه‌ی تلخی زندگیش... کلاه کاپشنش رو روی سرش می‌کشه و سیگاری آتیش می‌کنه... شاید تنها همدم زندگیش همین سیگار باشه! با خدای خودش صحبت می‌کنه...خدایا، چی می‌شد یدونه هم از این پدر و مادرای خوب و عاشق به من بدی؟ نگاهش رو از آدم های اطرافش می‌گیره و دست تو جیبش می‌کنه. دفتر خاطراتش رو که همه جا باهاشه در میاره... اولین صفحه‌اش رو باز می‌کنه: "تو اولین صفحه دفتر خاطرات بچه طلاق، نوشته بود: _جدا شدن آدم ها از هم خیلی سادست... سادگیش به اندازه‌ی تمام زندگیه منه...!" پک عمیقی به سیگارش می‌زنه و اجازه می‌ده دود سیگار، دهانش رو گس کنه... به چند دقیقه پیش و دعوای پدر و مادرش تو اون محضر لعنتی فکر می‌کنه...به بغضی که هر لحظه تو گلوش بزرگ تر می‌شد...به نگاه های لعنتی اون محضر دار و اطرافیانش... سیگارش رو زیر پا می‌اندازه و له می‌کنه، دقیقا مثل همون کاری که پدر و مادرش باهاش کردن... بار ها تو مغزش اکو می‌شه...چرا؟ چرا باید این تنهایی سهم من از زندگی باشه؟ چرا باید با همه فرق داشته باشم...؟ ولی سوال هاش مثل همیشه بی جواب باقی می‌مونه... برای هزارمین بار تو دلش آرزو می‌کنه که ای کاش مادرم زنگ بزنه و بگه شب زود بیا خونه، غذای مورد علاقه‌ات رو درست کردم... ولی افسوس، افسوس که دیگه نه خانواده ای مونده و نه علاقه ای! از افکارش بیرون میاد و با هوای تاریک اطرافش رو‌به‌رو می‌شه! از جا بلند می‌شه و به طرف یکی از تاب هایی که تا چند دقیقه پیش پر از بچه بود و حالا خالیه، نزدیک می‌شه... تاب خالی رو تکون می‌ده. صدا ها تو سرش اکو می‌شه... _تاب تاب عباسی...خدا بچمو نندازی...اگه می‌خوای بندازی، بغل بابایی بندازی... قطره اشک سمجی از گوشه چشمش سر می‌خوره و به خط تلخندش می‌رسه. با خودش می‌گه: "خوبه، حداقل یه خاطره‌ی خوش از یه خانواده‌ی گرم دارم! خوبه که منم حتی اگر مدت کمی بوده باشه، بازم طعم داشتن پدر و مادر رو چشیدم!" و هیچکس نمی‌فهمه، درد تنهایی یه بچه‌ی طلاق رو تو این اجتماع گرگ ها...! #بهار_نوری
  14. #۱ #سبب #م_سلطانی چند دقیقه ای می شد که روی صندلیِ ایستگاه اتوبوس نشسته بود؛ خیره به برگ های زرد پاییزی - که با وزش ملایم باد روی زمین می افتاد - بود. دیگر از آن سال‌هایی که حسرتِ دویدن و شنیدنِ صدای خُرد شدن برگ‌ها را به زیر قدم‌هایش داشت، مدتها بود که می گذشت. حسرت ها و دردهایش با بالاتر رفتنِ سِن، بزرگ و بزرگتر می شد. حالا که به عنوان مرد جوانی پا در میان میدانی به نام "اجتماع" می گذاشت... نفسش رو چون آه بیرون داد؛ نگاهش به روبرو و فکرش در میان خاطرات گذشته می چرخید‌. دانش آموخته ی یکی از بهترین دانشگاههای تهران بود و بعد از فارغ التحصیلی با بالاترین معدل، به دنبال کار مناسبی می گشت. ولی افسوس... چند ماهی می شد که در جستجوی کار بود؛ درست از زمانی که درخت‌ها پذیرای گرمای لذت بخشِ نخستین روزهای بهاری و شاخه‌ها آبستن شکوفه‌ها بودند. حالا با سپری شدن ماه ها و همزمان با برگ ریزان پاییزی، خوشحالی ناشی از قبولی‌اش در آزمون عِلمی، به استخدام در این شرکت زائل شد. با هزار امید و آرزو، برای استخدام، به این شرکت رفته بود؛ ولی امروز، بعد از مصاحبه ردش کرده بودند.‌ بار دیگر صدای مرد در گوشش پژواک کرد. - " متاسفانه شما توانایی جسمی برای این شغل رو ندارید! " آهی از سرِ افسوس کشید و از روی صندلی بلند شد. پاهای سنگین و بِریسٙ بسته‌اش را حرکت داد و کنار خیابان ایستاد. یک راننده ی بی خِرد، با سرعت از چاله ی آبی که حاصلِ بارانِ شب گذشته بود، عبور کرد و مقداری آب کثیف را به شلوارِ کرم رنگش پاشید؛ فقط همین آب را کم داشت! با خود، زمزمه کرد؛ - با این قیافه‌ی رِقت انگیزم، باید برم بشینم کنار خیابون و گدایی کنم! پوزخندی به واگویه هایش زد و قدمی جلو گذاشت، می خواست از خیابان عبور کند تا از طرف دیگر، به مقصد خانه ماشین بگیرد. گامی جلو رفت و منتظر عبورِ آخرین ماشینِ نزدیک ایستاد بعد از آن تا آمدن ماشین بعدی، زمان داشت که از عرض عبور کند. پای سنگینش را حرکت داد ولی راننده، به عمد سرعتش را زیاد کرد و درست کنار پایش محکم ترمز را فشرد‌. در همان حالی که دستش را روی بوق گذاشته بود؛ سرش را از پنجره بیرون آورد؛ - هوی چلاغ... رٙد شو دیگه، ملت کار دارن یه ساعت معطلمون کردی! با قلبی شکسته و چشم‌هایی ملتهب، به راننده خیره شد. راننده ابروهای پهن و مشکی رنگش را در هم تنید و فریاد کشید: - چیه؟ بِرو بِر منو نگاه می کنی. باز کن راهو دیگه اردک!
  15. تیمارستان (داستانک طنز)

    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
  16. موسسه لاغری (داستانک طنز)

    موسسه لاغري مرد بخیلی به یک موسسه لاغری مراجعه کرد تا لاغر شود. منشی به او گفت بفرمایید در چه سطحی می خواهید ثبت نام کنید ؟ بخیل گفت : چه سطوحی دارید؟ منشی گفت : ما در اینجا در دو سطح ثبت نام می کنیم یکی در سطح ویک (ضعیف) و یکی در سطح پاور(قدرت) اگر سطح ویک را انتخاب کنید، مبلغ ثبت نام یک ساعت و یک دلار است و اگر سطح پاور را انتخایب کنید، 2 ساعت و سه دلار است. بخیل با خود اندیشید من که زیاد لاغر نیستم الکی چرا سه دلار بدهم؟ و سپس سطح ضعیف را انتخاب کرد. وی را به مکانی در بسته هدایت کردند. در آنجا دختر جوان و زیبایی ایستاده بود مسئول موسسه گفت: شما یک ساعت وقت دارید که این دختر را در این مکان بسته گیر بیاندازید. ضمن اینکه با این جست و خیز لاغر می شوید، اگر توانستید او را کمتر از یک ساعت بگیرید، باقی یک ساعت وی در اختیار شماست! پس بخیل بسیار خوشحال شد و بدنبال دختر دوید تا وی را بگیرد ولی دختر بسیار چابک بود و مرتب از دست وی فرار می کرد. تا اینکه بخیل در مکانی دختر را به چنگ انداخت! اما هنوز اقدامی نکرده بود که زنگ پایان یک ساعت به صدا درآمد! بخیل هر چه اصرار کرد که پول یک ساعت اضافی را می‌دهم، بگذارید اینجا باشم؛ افاقه نکرد و او را از آن مکان بیرون کردند. بخیل با خود گفت : فردا استثنائا خساست را کنار می‌گذارم و سطح پاور را انتخاب می‌کنم و دو ساعت آن مکان را کرایه می کنم تا یک ساعت را صرف گرفتن دختر کنم و یک ساعت را… پس روز بعد پیش منشی آن موسسه رفت و سه دلار زد بروی میز و گفت: سطح پاور لطفا!بخیل را به همان مکان دیروز هدایت کرده و در را نیز از آنطرف قفل کردند. اما بخیل اثری از دختر در آنجا ندید. ناگهان چشمش به مردی بسیار هیکلی و درشت اندام خورد! بخیل وحشت زده پرسید تو کیستی و آن دختر کجاست؟ شخص هیکلی گفت: آن دختر مربوط به سطح ضعیف است و من مربوط به سطح پاور. حالا من دو ساعت دنبال تو می‌کنم و تو نیز دو ساعت وقت داری که خودت را از چنگ من نجات دهی و فرار کنی وگرنه…
  17. بهمن (داستانک طنز)

    ﺩﻭ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ٩٠ ﺳﺎﻟﻪ، ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻬﺎﻯ ﺑﻬﻤﻦ ﻭ ﺧﺴﺮﻭ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻗﺪﻳﻤﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺑﻬﻤﻦ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ، ﺧﺴﺮﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ. ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﺴﺮﻭ ﮔﻔﺖ : » ﺑﻬﻤﻦ ﺟﺎﻥ، ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﻯ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺯﻯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻳﻢ . ﻟﻄﻔﺎً ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻰ، ﻳﮏ ﺟﻮﺭﻯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺯﻯ ﮐﺮﺩ ﻳﺎ ﻧﻪ؟« . ﺑﻬﻤﻦ ﮔﻔﺖ : » ﺧﺴﺮﻭ ﺟﺎﻥ، ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻰ . ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﮑﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﻬﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ «. . ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻬﻤﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ. . ﻳﮏ ﺷﺐ، ﻧﻴﻤﻪ ﻫﺎﻯ ﺷﺐ، ﺧﺴﺮﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﻰ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﻳﺪ . ﻳﮏ ﺷﯽﺀ ﻧﻮﺭﺍﻧﻰ ﭼﺸﻤﮏ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﺩ : ﺧﺴﺮﻭ، ﺧﺴﺮﻭ ... ﺧﺴﺮﻭ ﮔﻔﺖ : ﮐﻴﻪ؟ ﻣﻨﻢ، ﺑﻬﻤﻦ. ﺗﻮ ﺑﻬﻤﻦ ﻧﻴﺴﺘﻰ، ﺑﻬﻤﻦ ﻣﺮﺩﻩ! ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻬﻤﻨﻢ ... ﺗﻮ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﻳﯽ؟ ﺑﻬﻤﻦ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ! ﻭ ﭼﻨﺪ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻳﮏ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺧﺴﺮﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭﻝ ﺧﺒﺮﻫﺎﻯ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ. ﺑﻬﻤﻦ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻝ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻫﻢ ﺗﻴﻤﯽ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻧﻴﺰ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺣﺘﻰ ﻣﺮﺑﻰ ﺳﺎﺑﻘﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ . ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﺒﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ . ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺯﻯ ﮐﻨﻴﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻳﻢ. ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﺑﺎﺯﻯ ﻫﻢ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺁﺳﻴﺐ ﻧﻤﯽ ﺑﻴﻨﺪ. ﺧﺴﺮﻭ ﮔﻔﺖ: ﻋﺎﻟﻴﻪ ! ﺣﺘﻰ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﻳﺪﻡ ! ﺭﺍﺳﺘﻰ ﺁﻥ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻯ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻰ ﭼﻴﻪ؟ ﺑﻬﻤﻦ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﺑﯿﻤﻮﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺯﻯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﻮﻯ ﺗﻴﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ
  18. داستان کوتاه پول دود کباب

    فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.
  19. داستان کوتاه وای از دست خانم ها!

    روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد. زن گفت :.... اشکال ندارد !زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!!
  20. داستان کوتاه سنگ تراش

    روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فكر می‌كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می‌گذارند. حتی بازرگانان. مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم!در همان لحظه، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می‌كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است.او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمامی نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلو تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی‌ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.همان‌طور كه با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
  21. می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند . پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.
  22. داستان کوتاه ششمین دختر

    معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیآورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنیا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.» ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ‌می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎن ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪباشد.
  23. داستان کوتاه قرص سردرد

    یك پسر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طور آزمایشی كار كرده و در پایان روز با توجه به نتیجه كار در مورد استخدام تو تصمیم می‌گیریم.»در پایان اولین روز كاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید كه چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: «یك مشتری.»مدیر با تعجب گفت: «تنها یك مشتری؟ بی‌تجربه‌ترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»پسر گفت: «134،999/50 دلار.» مدیر فریاد كشید: «134،999/50 دلار؟ مگه چی فروختی؟» پسر گفت: «اول یك قلاب ماهیگیری كوچك فروختم، بعد یك قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یك چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یك چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم كجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی، من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یك قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشین‌تان چیست و آیا می‌تواند این قایق را بكشد؟ كه گفت هوندا سیویك، من هم یك بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم كه او هم خرید.» مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود كه یك قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟» پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بیا برای آخر هفته‌ات یك برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!»
  24. داستان کوتاه چشمان

    جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.» حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.» جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟» حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
  25. گل کلم سبز

    «ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.» شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد. نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آ*ش*غ*ا*ل می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد. نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند. شوهرش می‌گفت: می‌فهمم، اما اگه وقت نداری غذا بپزی برای چی این همه سبزیجات می‌خری؟ نینا شانه‌اش را بالا می‌انداخت. از سبزی خریدن خوشش می‌آمد. نمی‌توانست بگوید دقیقاً از کی به خریدن سبزیجات علاقه پیدا کرده بود. شاید از همان دو سال قبل که تازه به آمریکا آمده بودند. همان روز دوم وقتی-که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلین بیرون آمدند تا مغاره‌های دور و بر را ببنیند. خواهرِ نینا که پانزده سال بود آمریکا زندگی می‌کرد-و خودش را آمریکایی می‌دانست، خیال می‌کرد که او خیلی مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نینا گفت: - برو، برو اما یادت باشه برای این که تو آمریکا زندگی کنی دو تا قانون رو باید حتماً رعایت کنی. اول این که هیچ‌وقت از مغازه‌های گرون خرید نکن مگه این‌که حراج نصف قیمت باشه، دوم این‌که هیچ‌چی از مغازه‌های ارزون نخر. نینا و شوهرش به خیابانی رفتند که اسم عجیبی داشت:«ام» و توی مغازه‌ها که همه عین هم بودند سرک کشیدند، فرقی نمی‌کرد که چه بفروشند: خوراکی، لوازم برقی، لباس یا کامپیوتر، همه آن‌ها شبیه هم بودند. انگار فقط از روی صدای در مغازه‌ها می‌شد-فهمید که از یک مغازه به مغازه دیگر رفته‌اند. صبحی سرد و خاکستری در زمستان بود، و نینا که دماغش را در یقۀ پوست خز کت روسی‌اش فرو برده بود و به بازوی شوهرش آویزان شده بود، با احتیاط روی آ*ش*غ*ا*ل‌های خیابان پا می‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستری یا تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمی گیج می‌رفت. بعد از پرواز طولانی و شب‌زنده‌داری شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان یکی از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: یک مغازه کوچک سبزی‌فروشی چینی که میوه‌ها و سبزی‌هایش را روی طبق‌های بیرون مغازه چیده بود. کپه‌های رنگارنگ پرتقال و خیار و گوجه‌فرنگی از تمیزی برق می‌زدند. نینا نشان روی جعبۀ گوجه‌فرنگی را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگلیسی یاد می‌گرفت و هر اصطلاح جدیدی به نظرش هیجان‌انگیر و پرمعنی می‌آمد. آفتابرس جالیزی پر از سبزیجات را در بعد از ظهری تابستانی در نظرش می‌آورد، بوی خاک تیره که زیر آفتاب گرم شده بود، ساقه‌های سبزِ کم‌رنگ زیر وزن گوجه‌های آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد-به گوجه‌های توی جعبه دست بکشد و ببیند که هنوز از آفتابی که موقع رسیدن به آن‌ها تابیده گرم هستند یا نه. اما همین که دستش را از جیبش درآورد شوهرش بازویش را کشید و او را-به طرف یک مغازۀ دیگری برد. نینا هرهفته صبح‌های شنبه تنها به خرید می‌رفت، شوهرش ترجیح می‌داد صبح‌های تعطیل تا دیروقت بخوابد تا خیابان هشتاد و شش رانندگی می‌کرد و از مغازه‌های چینی یا روسی خرید می‌کرد. مغازه‌های روسی بین خیابان‌های ری و بیست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌های‌شان شبیه هم بود، اما نینا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چیز غیرمعمول هیجان‌انگیزی پیدا کند. مارچوبۀ سفید، سبدی پلاستیکی پر از انگور سیاه یا سیب‌زمینی‌هایی اندازه فندق. حتی روزهایی که هیچ‌چیز جدیدی در بازار نبود باز هم سرکشی به مغازه‌ها جالب بود. می‌توانست جنس‌های آن‌ها را با هم مقایسه کند. در یک مغازه پیازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولی سر برگ‌های کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلی پیازها نرم شده بودند و در زیر سبدهای بزرگ سیب‌زمینی مدفون شده بودند. نینا وقتی پایش را روی پیاده روی پر از آ*ش*غ*ا*ل‌های کاهو و پوست پیاز و گوجه‌فرنگی له شده بود می‌گذاشت، از سرخوشی می‌لرزید. از بین راه‌روهای مغازه‌ها می‌گذشت و دستش را روی گوجه‌فرنگی‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند می‌کشید. کف دستش را روی آواکادوها می‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس می‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو می‌کرد تا آب تند و تیز آن بیرون بزند. اما سعی می‌کرد دستش را به پوست پرزدار کیوی‌های تخم‌مرغی شکل و لوبیاهای نازکی که شبیه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌های شوید و جعفری و فشار دادن آرتیشوها که شکل کاج‌های کوچکی بودند و لذت می‌برد. با انگشت روی طالبی‌ها و هندوانه‌ها می‌زد و به صدایی که می‌دادند با لذت گوش می‌داد. اما بیش‌تر از هر چیز نینا عاشق بروکلی بود. بروکلی بوی سبزی‌های تازه بهاری می‌داد و شکل درختی پر از ساقه‌های سفت و شاخه‌های درهم‌رفته با گل‌های کوچکی در سر-آن‌ها بود. نینا هر هفته علاوه به یک عالمه سبزیجات دیگر یک بوته بروکلی هم می‌خرید. سبدهای بزرگ قهوه‌ای را به ماشینش می‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزی کردن پیدا می‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و یک‌شنبه را آزاد بود. تصمیم می‌گرفت که همین که به خانه برسد سبزی‌ها را بشورد و غذایی با آن‌ها بپزد: اسفناج، یا تکه‌های کدو کباب شده یا گراتن پنیر و بروکلی. اما تا به خانه می‌رسید یک عالمه کار روی سرش می‌ریخت. باید دوش می‌گرفت و موهایش را درست می‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه می‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان می‌کرد تا تصمیم بگیرد کدام را بپوشد. باید-لنگه جوراب شوهرش را پیدا می‌کرد و بلوز او را اتو می‌کشید و درها را قفل می‌کرد و انگار در یک چشم به هم زدن زمان می‌گذشت و او دوباره توی ماشین بود و داشت به مهمانی می‌رفت. بین صندلی شوهرش و تصویر خودش در آیینه این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شوهرش در فکر فرو می‌رفت و نینا فکر می‌کرد که لابد حواسش به رانندگی است. احساس بدی داشت. با آن که تمام سعی‌اش را کرده بود، باز هم موهایش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولی‌اش با آرایش احمقانه‌تر به نظر می‌رسید و زیر بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خیلی تنگ بود. لباس‌هایی که از حراجی‌ها به نصف قیمت می‌خرید یا دقیقاً اندازه‌اش نبودند یا از مد افتاده بودند. توی ماشین نینا دیگر یاد سبزی‌هایی که خریده بود نمی‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توی قفسه‌های یخچال تل‌انبار می‌شدند. گوجه‌فرنگی‌های بی‌چاره زیر کدوها له می‌شدند و برگ‌های کاهو که از گوشه‌های کشو بیرون زده بودند، زرد می‌شدند و بروکلی که توی کشو جا نشده بود در قفسه سوم یخچال تنها می‌ماند. مهمانی‌ها را پاولیک که هم‌کار شوهر نینیا بود راه می‌انداخت. او چند سالی بود که-از زنش جدا شده بود. مرد قوی‌هیکلی بود با ریشی نامرتب قرمز. شلوارهای گل و گشاد و بلوزهای چرک مرد شده‌ای تن می‌کرد. مهمان‌ها که وارد می‌شدند از ته دل می‌خندید و همان‌طور که پشت آن‌ها می‌زد می‌گفت:«این‌جا راحت باشین. هرقدر خواستین ریخت و پاش کنین.» و به مهمان‌ها که از پله‌های خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا می‌رفتند و بین مبلمان دست دو و وسایل برقی خراب و خروب و کتاب‌های قطور ادبیات روسیه سکندری می‌خوردند می‌خندید. نینا احساس می‌کرد که نقش او به عنوان میزبان فقط گفتن این جمله است. نه غذایی آماده می‌کرد و نه برای سرگرمی مهما‌ن‌ها کاری می‌کرد. همه-برای خودشان در ظرف‌های یک‌بار مصرف غذا و شراب می‌آوردند و گیتار و شعرهای‌شان که روی روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و یا موسیقی‌دان نبودند. بیش‌تر آن‌ها برنامه‌نویس کامپیوتر بودند، شغلی که بعد از مهاجرت به آمریکا انتخاب کرده بودند چون این کار آسان‌تر از این بود که سعی کنند مدارکی را که در روسیه در رشته‌های هنری یا علمی داشتند تأیید کنند. اکثر آن‌ها از کاری که می‌کردند راضی نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نیست. و وقتی کسی از آن‌ها را می‌پرسید که چه‌کاره هستند با بی‌میلی می‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نویس کامپیوتر. اما قبلاً کارم چیز دیگه‌ای بود.» دوست داشتند درباره کارهای هیجان‌انگیزتری مثل کوهنوردی، قایق سواری یا عکاسی از غروب خورشید درآلاسکا حرف بزنند. نینا هم برنامه‌نویس کامپیوتر بود اما او از اول این شغل را داشت. درمورد شعر و موسیقی چیز چندانی نمی‌دانست و استعداد خاصی در فعالیت‌های جانبی نداشت. شوهرش وقتی می‌خواست او را به بر و بچه‌های پاولیک معرفی کند می‌گفت: - زن من عشق سبزیجات داره. در مهمانی‌های پاولیک به نینا خوش نمی‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکیب بودند. بشقاب‌های یک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌های گوشت می‌کردند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. حرف‌های‌شان همه تکراری بود. نینا احساس می‌کرد که موقع حرف زدن-یک تکه-گوشت یا کالباس از گوشه دهان‌شان آویزان می‌ماند. زن‌ها به جز یکی دو نفر، همه جذاب و زیبا بودند. اما زیبایی‌شان توی ذوق می‌زد. زیادی لاغر بودند و موهای صاف‌شان روی شانه‌های‌شان می‌ریخت و انگشت‌های باریک و درازشان از نواختن پیانو و گیتار قوی شده بود. در چشم‌های‌شان غم همه شعرهایی که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگی زودهنگامی رنج می‌کشیدند. آن‌ها همه چیزهایی را که نینا نداشت، داشتند. نینا تمام شب روی کاناپه سفت خانه پاولیک گوشه دور از بقیه که دور شومینه حلقه می‌زدند، می‌نشست. با خنده و آواز یا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روی سرشان می‌گذشتند. اما نینا برای خودش یک گوشه تنها می‌افتاد. غذا و شراب روی میز تاشویی که کنار پنجره بود می‌گذاشتند، جایی که در دسترس همه بود. نینا سر میز می‌رفت و غذا برمی‌داشت و برمی‌گشت. کنار میز بشقاب‌های پر از تکه‌های نپخته گوشت و خرده‌های نان روی زمین ریخته بود. توی قوطی‌های نصفه نیمه، خیارشورها شناور بودند. همیشه چندتا قوطی ودکا و بطری‌های پنج لیتری شراب بورگاندی یا بسته‌های چیبس باز نشده اضافه می‌آمد. شراب از شیر گالون‌های کوچک چکه می‌کرد و اشکال عجیب و غریبی روی کفپوش درست می‌کرد. بعد از مهمانی، آپارتمان پاولیک بی‌چاره مثل قالیچه کهنه ترکی رنگ و وارنگی به نظر می‌آمد. اوایل که نینا و شوهرش به مهمانی‌های پاولیک می‌رفتند، او هم با بقیه کنار شومینه می‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشیند و موقع گیتار زدن به صورت زیبای او نگاه کند. سرش را به جلو خم می‌کرد. گاه‌گاه نگاهی به نینا می‌انداخت و چشم‌هایش از بین انبوه موهایش برق می‌زد. در آن لحظه نینا حس می‌کرد که فقط برای اوست که می‌نوازد و موسیقی قلبش را می‌لرزاند، پوستش را می‌خراشید و گلویش را می‌سوزاند. با گذشت زمان، نینا فهمید که او تنها کسی نیست که گیتار زدن شوهرش را نگاه می‌کند. بقیه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه می‌کردند. و شاید هر کدام از آن‌ها هم فکر می‌کردند فقط برای خود او می‌نوازد. نینا گاهی اوقات فکر می‌کرد که آن‌ها بیش‌تر حق دارند این‌طور فکر کنند. آن‌ها طوری به نینا زل می‌زدند که نینا احساس می‌کرد که در نگاه‌شان تبدیل به زنی بی‌مصرف و بی‌استعداد با لباس و آرایشی ع*و*ض*ی می‌شود. می‌دانست که در دل‌شان می‌پرسند که چه‌طور این مرد جالب و بااستعداد با هم‌چین زنی ازدواج کرده است. خواهرش این سوال را خودش جواب داد: تو براش بلیط آمدن به آمریکا بوده‌ای. و این موضوع را دائم به نینا یادآوری می‌کرد. - نمی‌تونی بگی که این طور نبوده. نینا نمی‌توانست. راست بود که شوهرش خیلی دوست داشت که به آمریکا بیاید و برای گرفتن ویزای آمریکا لازم بود اقوام درجه یک در آمریکا داشته باشد. و این هم راست بود که بعد از ازدواج با نینا توانسته بود ویزای آمریکا بگیرد و نینا را قانع کرده بود به آمریکا بیایند. اما با این حال نمی‌شد گفت که فقط به همین دلیل با نینا ازدواج کرده بود. خواهر نینا خیلی چیزها را نمی‌دانست. نمی‌دانست که وقتی نینا در بیمارستان بود و آپاندیسش را عمل کرده بود، شوهرش حتی یک دقیقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نینا-به او اصرار کرده بود تا برود بیرون و هوایی بخورد یا یک فنجان قهوه بگیرد از پهلوی او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوی او نشسته بود و هر بار که او ناله می‌کرد بی‌اختیار دستش را فشار می‌داد. خواهر نینا نمی‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل می‌کند و صورتش را در موهای او فرو می‌کند و زمزمه می‌کند «هیچ‌چی تو دنیا مثل این نیست. هیچ چی.» و نینا که نوک بینی تیز او را روی گردنش احساس می‌کند چه‌طور چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. خواهر نینا نمی‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازی چه حرف‌هایی در گوش هم زمزمه می‌کنند. وقتی از مهمانی برمی‌گشتند، تازه نینا نفس راحتی می‌کشید. کتابی در دست می‌گرفت و پهلوی شوهرش دراز می‌کشید. پاتختی نینا پر از کتاب‌های آشپزی‌ای بود که از حراجی نصف قیمت برنس و نوبل می‌خرید. به پشت دراز می‌کشید و کتاب را روی شکمش می‌گذاشت و می‌خواند. ورق‌های کلفت کتاب روی لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ویکتوریا خریده بود خش‌خش می‌کرد. او از این صدا همان‌قدر لذت می‌برد که از مورمورشدن کف پاهایش وقتی که به پاهای پشم‌آلوی شوهرش کشیده می‌شد. از دیدن عکس‌های رنگی براق خورشت گوجه و بامیه در کاسه‌های سفالی قدیمی که دورشان با زیتون و سبزی تزیین شده بود، خوشش می‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزی ایتالیایی، طعم آفتاب» عکس‌هایی هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌های روشن و تر و تمیز زنی با ناخن‌هایی مرتب، مانند جادوگر یماهر سبزیجات را آماده می‌کردند. دست‌های زن شبیه دست‌های نینا بود و نینا دوست داشت خیال کند که آن‌ها دست‌های خودش هستند. و این خودش است که دارد هویج را در تکه‌های یک‌اندازه خرد می‌کند و او است که دارد مایه آماده دلمه فلفل را داخل آن می‌ریزد و اوست که برگ‌های کاهو را تمیز کرده و بروکلی را خرد کرده و تکه‌هایی از آن را روی میز ریخته است. لب‌های نینا بی‌اختیار تکان می‌خوردند و کلمات دستور آشپزی را با لذت تکرار می‌کردند: روی آن روغن زیتون بمالید، صبر کنید جوش بیاید و مدتی آرام بجوشد. خمیر را خوب ورز بدهید. پوست بکنید، قیمه‌قیمه کنید... وقتی کتاب را می‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمی‌گشت هنوز لب‌هایش تکان می‌خوردند. شوهر نینا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌های سبزی فروشی خیابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگی و هلو شده بودند، از او جدا شد. وقتی که خواهر نینا در یخچال را باز کرد کشوهایش پرپر بود. خواهر نینا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمی‌فهمه چی شده و هنوز شوکه است. می‌دونه اما نمی‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم... خودت رو آماده کن. جلو یخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکی‌هایی رو که خریده بود توی آن می‌گذاشت. نا با چهارتا کیسه پر که از مغازه روسی خریده بود، برای دل‌داری نینا پیشش آمده بود. نینا خسته بو. پشت میز نشسته بود و به پشت خمیدۀ خواهرش نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صدای بلند و پرطنینی از آن بلند می‌شود. مثل کوبیدن روی چوب. قفسه‌های یخچال فوری پر شدند. - آب‌انگور زندگی من رو نجات داد. وقتی ولادیمیر ولم کرد رفت، فقط آب انگور می‌خوردم. پنیر خامه‌ای، پنیر خونگی، پنیر نرم، پنیر سوییسی، نون، خیارشور، یه قوطی هم کمپوت گیلاس. جیغ کشید: نینا این دیگه چیه؟ کشو سبزیجات را بیرون کشیده بود. یک عالمه گوجه‌فرنگی کپک زده، هلوهای له شده که روی‌شان پر از لکه‌های قهوه‌ای بود، و کاهوهای سیاه شده روی هم تلنبار شده بودند. خواهر نینا آن‌ها را در سطل آ*ش*غ*ا*ل خالی می‌کرد و غر می‌زد. - اندازۀ یک جالیز سبزی خریده بوده‌ای. صدای افتادن سبزی‌ها در سطل در آشپزخانه می‌پیچید. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوی ماندگی پچیپیده بود. اما نینا از آن بدش نمی‌آمد مثل بوی ترش سوپ سبزیجاتی بود که مادرش چند ساعت روی اجاق می‌گذاشت تا جا بیافتد. برخلاف پیش‌بینی خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصی برای نینا نیافتاد. فقط احساس می‌کرد که پیر و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مریضی مهلکی را بگذراند. سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. دیگر سبزیجات نمی‌خرید، اما هنوز بعد از کار کتاب‌های آشپزی را ورق می‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه می‌کرد. انگشتش را روی صفجات نرم آن می‌کشید. حروف پررنگ زودتر به چشم می‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکارونی با...72، پای...78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط می‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پیاز را با حرارت ملایم بپزید...137، گوجه‌فرنگی تنوری شده...162، کدو و قارچ را تفت داده...34، گوشت قیمه شده را روی برنج...201، سوپ...41، پرش کنید...57... صدای بلند پاولیک در پیام گیر تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نینا صدای زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پیام‌هایی که روی تلفن کهنه‌اش که خش و خش می‌کرد گوش می‌داد. بیش‌تر پیام‌ها را خواهرش می‌گذاشت که می‌خواست بداند نینا خوب غذا می‌خورد یا نه. یا خبر بدهد که شوهر نینا را حوالی پل پرمنگتون دیده که یک ماهی دودی خریده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون می‌رود و شاید تا آن موقع هم دیگر رفته باشد. صدای خواهرش روی پیام‌گیر دور بود و غیرعادی به نظر می‌رسید. اما صدای پاولیک ناگهان نینا را از جا پراند «نینا، خونه‌ای؟» داد می‌زد. نینا بی‌اختیار به در نگاه کرد، نمی‌توانست-باور کند که این صدا از جعبه پلاستیکی پیام‌گیر که به دیوار وصل بود، می‌آید. بعد صدای پاولیک آرام‌تر شد و به سختی می‌شد فهمید که چه می‌گوید، اما نینا احساس کرد که گفت:«خودتو قایم نکن.» وقتی نینا وارد خانۀ پاولیک شد به نظرش رسید که چیزی تغییر کرده است، هرچند که نمی‌توانست بگوید دقیقاً چه‌چیزی. میز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روی قالی چه بود و شومینه پر از مجله‌های قدیمی بود. همه چیز سرجایش بود، اما نینا مطمئن بود که چیزی تغییر کرده است. هیکل گنده پاولیک مثل همیشه از شدت خنده تکان می‌خورد و کاناپه خالی گوشه اتاق منتظر نینا بود. نینا فکر کرد «این‌جا دل‌بازتر شده.» و سر جای همیشگی خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاولیک بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. زن باریک و ظریفی گیتار می‌زد و آوازی در وصف جاده‌ای پرپیچ و خم که از میان جنگل می‌گذشت، می‌خواند. نینا از آواز خوشش آمد. وقتی آواز تمام شد، زن گیتارش را زمین گذاشت و به طرف میز رفت. پیراهن بافتنی آبی بلندی با جیب‌هایی بزرگ پوشیده بود. هیچ‌چیز اسرارآمیزی در او نبود. مردی که موهایش را به عقب شانه کرده بود و ریش خاکستری نامرتبی داشت به گیتار نگاه می‌کرد. نگاه نینا از آستین مخمل بلوزش، که به طرف گیتار دراز شده بود، تا شانه‌های خمیده و موهای چربش بالا آمد. ناگهان فهمید که ژولیده بودن او نوعی ادا و اطوار نیست بلکه به علت تنهایی و بی‌اعتنایی به سر و وضعش است. دید که زن‌هایی که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه می‌کنند که شوهرش را نگاه می‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بی‌کس بودند. و هیچ‌چیز اسرارآمیزی در تنهایی‌شان نبود. نینا دید که او تنها کسی نیست که بیرون از حلقۀ بقیه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمی دور هم نشسته بودند و بقیه در گوشه‌ای تنها روی صندلی‌ای کهنه یا جعبۀ گنده‌ای یا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و یا دوروبر خانه پرسه می‌زدند و گاهی که سر راه هم قرار می‌گرفتند، گپی با هم می‌زدند، ناشیانه اما باز هم به امید حرفی تازه. نینا هم در یکی از این صحبت‌ها وارد شد. مردی که آن سر کاناپۀ نینا نشسته بود پرسید: تو عاشق سبزیجاتی نه؟ نینا سرش را تکان داد. - فکر کنم یه بار یکی داشت می‌گفت پختن سبزیجات رو خیلی دوست داری. نینا باز هم سرش را تکان داد. - می‌دونی من هم سبزیجات خیلی دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره. مرد ادایی درآورد و نینا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهای بهم‌ریختۀ قرمز و صورت رنگ‌پریده. یک تکه دستمال توالت روی یک قطره خون خشک شده روی گونه‌اش گذاشته بود. نینا پرسید: تو هم مثل همه برنامه‌نویس کامپیوتری؟ مرد لبخندی زد و سرش را تکان داد. - قبل از این‌که بیای آمریکا چی؟ - دبیر فیزیک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش همیشه از شاگردام می‌ترسیدم. نینا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌های خندانش نگاه کرد، انگشت‌هایش سفید بود و ناخن‌هایش کوتاه، موهای روی بند انگشت‌هایش قرمز بودند. سعی کرد تصور کند که اگر اتفاقی دست‌های مرد به سینه‌اش بخورند، چه احساسی خواهد داشت. قطره‌های عرق را از روی دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود. نینا پرسید: از چه سبزی‌ای بیش‌تر خوشت می‌آد؟ - رازیانه. بوی محشری داره. سطح ناصافش مثل سیب جنگلی می‌مونه. می‌دونم عجیبه اما همیشه من رو یاد چوب تازه اره‌شده می‌اندازه. تو رازیانه دوست داری؟ نینا سرش را تکان داد. از رازیانه خوشش می‌آمد. شکل غیرعادی جالبی داشت. رشته‌های رویش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هیچ‌وقت رازیانه نخورده بود. گفت: من بروکلی دوست دارم. - آره! بروکلی! من تو رستوران‌های چینی خورده‌ام. محشره. چه‌طوری می‌پزیش؟ مرد با آن دستمال‌کاغذی چسبیده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد می‌آمد که نینا اعتراف کرد. - من تا حالا بروکلی نپختم. اصلاٌ هیچ سبزی‌ای نپختم. نینا تمام شنبه صبح را مشغول خرید وسایل آشپزی بود. مرد توی مهمانی پیشنهاد کرده بود: بیا یه قرار بذاریم با هم آشپزی کنیم. یه قرار برای آشپزی! نینا یادش نبود که آخرین بار کی تا آن اندازه هیجان زده شده بود. به مغازۀ مکی رفت و برای اولین بار قانون خرید از حراجی‌های نصف قیمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خیلی‌خیلی گران بودند و یک سری ماهیتابۀ استیل براق و یک بخارپز و یک قاشق چوبی خیلی قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خرید. صندوق دار پرسید: می‌خواهین براتون-کادوشون کنم؟ توی راه یادش افتاد که چاقو نخریده است. حتماً کلی چاقو و تخته و آب‌کش و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری لازم می‌شد. به خیابان‌ام برگشت و قانون خرید نکردن از مغازه‌های ارزان را شکست و یک‌سری چاقو و دو تا تخته یکی چوبی و دیگری پلاستیکی، یک آب‌کش و چاقویی که سرش خم بود و به درد خوردن گریپ فروت می‌خورد و یک پوست‌گیر و یک سری کاسه فلزی و دو تا پیش بند که روی‌شان عکس قارچ‌های خودرو بود، خرید. از سبزی‌فروشی هم کمی روغن زیتون، فلفل سیاه و یک شیشه سبزی خشک که روی-برچسبش چینی نوشته بود گرفت. ساعت دو و نیم، نیم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بیاید نینا همه‌چیز را آماده کرده بود. ماهیتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روی اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روی پیشخان آشپزخانه، ردیف کنار کتاب آشپزی ایتالیای طعم آفتاب چیده شده بودند. نینا نگاهی به آشپز خانه‌اش انداخت و سعی کرد هیجان بیش از اندازه‌اش را مخفی کند. مرد سرموقع آمد. حتی کمی زود. پنج دقیقه مانده به سه. توی راه رو آپارتمان نینا ایستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌های باران رویش برق می زدند، در آورد. بوی چرم خیس شده می‌داد. یک بطری شراب و نان باگت از توی کیسه کاغذی خیس شده‌ای درآورد و به نینا داد. - توی فیلم‌ها وقتی مردی یه بطری شراب و نان باگت به زنی می‌ده خیلی شیک به نظر می‌آد، مگه نه؟ نینا سرش را تکان داد. از آن‌چه یادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نینا کک و مک‌های قرمز روی صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هایش را کمی پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتی بلندتر به خاطر سپرده بود. دیدن این مرد غریبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجیب بود. در راه روی باریک که همه چیز دقیقاً سر جای خود بو، مرد مثل یک وصله ناجور به نظر می‌رسید. نینا سریع او را به آشپزخانه برد. «خوب امروز قراره بروکلی بپزیم، نه؟» نینا سرش را تکان داد و ناگهان چیز وحشتناکی یادش افتاد. در یخچال را با ترس باز کرد. یادش رفته بود سبزیجات بخرد. به امید معجزه کشو یخچال را بیرون کشید. خالی و تمیز بود. خواهرش با یک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط یک تکه باریک پوست پیاز بین در کشو گیر کرده بود. نینا به طرف مرد برگشت. نمی‌توانست حرف بزند. همه چیز به نظرش بی‌فایده و احمقانه می‌آمد. وسایل آشپزی روی پیشخان و کشوی خالی سبزیجات و این مرد غریبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار می‌کند. نینا پیشانیش را به لاستیک سرد در یخچال تکیه داد، احساس کرد تمام انرژی‌اش را از دست داده است. مرد پرسید: می‌خوای برم یه چیزهایی بخرم؟ نینا سرش را تکان داد. همه چیز آن‌قدر پوچ و بی‌معنی بود که دیگر هیچ‌کاری به نظرش فایده نداشت. یک بوته بروکلی بین قفسه سوم و پشت یخچال گیر کرده و همان‌طور آویزان مانده بود. سر گل‌هایش تقریباً به قفسه پایینی می‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نینا نشانش داد. بروکلی زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمی تیره و خشک شده بود. تا چند هفته دیگر تبدیل به بروکلی مومیایی شده، می‌شد. اما بویش هنوز بد نبود، یا شاید می‌شد گفت، هیچ بویی نمی‌داد. مرد گفت: مطمئنم می‌شه پختش. نینا روی گل‌های کوچک آن آب ریخت و محکم تکانش داد. قطره‌های آب سبز رنگ روی زمین چکید. ساقه‌هایش را برید و تکه‌های تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌ای که روی بقیه تکه‌ها می‌افتاد، نگاه می‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌های یک اندازه‌ای برید. بعضی از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضی کارها حتی از رویاهایش هم هیجان‌انگیزتر بودند. بروکلی‌ها را در قابلمه ریخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان می‌داد. مرد پیشنهاد کرد که نینا صندلی‌ای کنار اجاق بگذارد. - برو بالا بو بکش. همیشه هوای گرم به طرف بالا می‌ره. حتماً درست زیر سقف بوی خیلی خوبی می‌آد. نینا بالای صندلی ایستاد، موهایش به سقف می‌خورد. چشم‌هایش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌های دماغش گشاد شده بودند. بوی گرم بروکلی بلند شده بود، رایحه خوش بروکلی صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد. نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar) مترجم: دنا فرهنگ درباره نویسنده: لارا وپنیار سی و دو سال دارد و در سال 1994 از روسیه به نیویورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌های کوتاه خود را در مجلات انگلیسی چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبیات تطبیقی است. مجموعه داستان‌های کوتاه او با عنوان «یهودی‌ها-در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسیده است.