رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان کوتاه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

109 نتیجه پیدا شد

  1. عشق شیدایی|شقایق پورصالحی|انجمن نویسا کنارشومینه ی اتاق پذیرایی رو به روی پنجره ی خانه ی کوچک ونقلی خودم نشستم ونظاره گرفضای بیرون شدم برف می بارید وتمام زمین را سنگ فرشی ازبرف فراگرفته بود.تضاددلپذیری بین فضای امن وگرم خانه و فضای سردبیرون برقرارشده بود. درحالی که کمی ازقهوه ی گرم خود را می نوشیدم و به حیوانات داخل محوطه می نگریستم دردل می گفتم آیادراین هوای سرد که حیوانات ازشدت سرما گِله مندهستند آیاانسانی هست که ازخانه بیرون رودوگرمای خانه را باتمام خوبی هایش رهاکند؟آن هم دراین روزتعطیل؟ناگهان چهره ی کودکانی که درچهارراه ها بالباس های مندرس ونازک مشغول فروختن چیزی هستند پیش چشمم نقش بست ویاچهره ی پیرمردی که منتظرگذرعابرپیاده ای است که ازکنارش ردشود تاشایدبتواند کفش هایش راواکس بزند وپولی دربیاورد. حتماچیزمهم تری وجودداردکه باعث می شوداز آرامش خوددست بکشند.شایدطفلی کوچک وهمسری منتظرشان باشد تاپیرمردچیزی تهیه کندو به خانه ببرد.چهره افرادزیادی ازپیر وجوان وبی خانمان و باخانمان جلوی چشم هایم نقش بست که درپی کسب لقمه ی حلالی برای زندگی خویش بودند.دیگرنشستن راجایزندانستم مقداری از قهوه ام راکه باقی مانده بود نوشیدم.لباس های گرم وپشمی ام راپوشیدم وهمراه مقداری پول دل به برف زدم.بادیدن اولین مغازه لباس فروشی ایستادم تعدادی لباس گرم خریداری کردم و به نزدیکترین محلی که درذهنم بودرفتم. وآن هارا تقسیم کردم و سپس آن هارا به صرف غذایی داغ در این سرمادعوت کردم. آری اکنون خیال و وجدانم آسوده تر وراحت تربود.انگار که سَبُک شده بودم و این زمستان و برف اینطوردلپذیرتربود.صدای لبخنددلنشین فرشتگان را که از روی رضایت بود،را می شنیدم.
  2. Shaghayeghpoursalehi78

    Destiny|شقایق پورصالحی|کاربرانجمن نویسا

    During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt. On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose." "Destiny will now reveal itself." He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious. After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny." "Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides. سرنوشت" درطول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت باوجودسربازان زیادش حمله کند مطمئن بود که پیروز می شوند اماسربازانش تردیدداشتندو دودل بودند. درمسیرمیدان نبرد درمعبدی مقدس توقف کردند.بعداز انجام فریضه دعا‌که همراه سربازانش انجام شدژنرال سکه ای درآورد وگفت":سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد می بریم اما اگرشیربیایدشکست خواهیم خورد. "سرنوشت خودمشخص خواهدکرد" سکه را به هواپرتاب کرد وهمگی مشتاقانه تماشاکردندتا وقتی که بر روی زمین افتاد رو بودسربازان از فرط شادی از خودبیخودشدندوکاملا اطمینان پیداکردند وباقدرت به دشمن حمله کردند وپیروز شدند. بعدازجنگ ستوانی به ژنرال گفت":سرنوشت را نتوان تغییرداد(بایک سکه انتخاب کرد). ژنرال درحالی که سکه ای راکه دوطرف آن رو بودرا به ستوان نشان می دادجواب داد:"کاملا حق باشماست".
  3. maryam mousavi

    تو برو...

    در افسانه های وطنی آمده راننده ای با کامیونش ده نفر را زیر گرفت وکشت... مردم همیشه در صحنه گرداگرد ماشین وجنازه ها جمع شده بودند به تماشا وکارشناسی و کروکی کشیدن! موتور سوار نگون بختی که به سرعت می آمد نتوانست موتورش را کنترل کند وبه یکی از تماشگران برخورد کرد واورا کشت...بنای آه وناله گذاشت که: وای بدبخت شدم!وای یکی را کشتم...روزگارم سیاه شد!! راننده کامیون با خونسردی جلو آمد،لِنگ جنازه را گرفت و پرتش کرد وسط آن ده نفری که کشته بود وگفت: _:شد یازده نفر...تو برو... توی زندگی هرکس باید راننده کامیون باشد که لِنگ غصه آدم را بگیرد وپرت کند توی بارش وبگوید: _:شد هزار و یک غصه...تو برو...
  4. یکم آخرین صبحی که بدون مهزیار از خواب بیدار شدم، دوشنبه بود. مثل هرروز موهایم را بافتم و به آشپزخانه رفتم. بی‌میل و اشتها‌تر از همیشه صبحانه خوردم. بعد هم حاضر شدم و از خانه بیرون زدم. پشت سمند مهزیار نشستم و راهی دانشگاه شدم. پلاک یافاطمه‌الزهرا زیر آینه تکان می‌خورد و چهره مهزیار جلوی چشمم می‌آمد؛ وقتی که با آن خنده شیرینش پلاک را آویزان می‌کرد و می‌گفت:«حواست پرت نشه به این بریم تو دیوار!» و من در حال رانندگی او را می‌زدم و می‌گفتم:«نه خیر تو دیوار نمی‌رم» یادم هست آن‌موقع‌ها می‌توانستم بخندم. لبخند مهمان همیشگی لب‌هایم بود و شادی در قلبم موج می‌زد. چون مهزیار کنارم بود و دستانش پشتم را گرم می‌کرد. به دانشگاه که رسیدم کنار بلوار پارک کردم و پیاده شدم. مثل هرروز پیاده تا سر مزار شهدای گمنام دانشگاه رفتم و دوباره و دوباره از آن‌ها خواستم مهزیارم را برگردانند. به سر کلاس رفتم و با دیدن جای خالی مهزیار، دوباره همان بغض قدیمی در گلویم نشست...
  5. تو می‌تونی! مثل همیشه ساکت و تنها جلوی پنجره نشسته بودم و، به رفت و آمد مردم نگاه می‌کردم. بچه‌ها با شوق در حال بازی کردن با توپ یا دوچرخه‌شون، برای رفتن به سیزده‌به‌در آماده می‌شدن و جوون‌ها پر از خنده و شادی، سوار یه ماشین می‌شدن. تو فکر و خیال گذشته غرق بودم که مامان وارد اتاقم شد: _آرنیکا جان پاشو بریم گردش! بخاطر لفظ «پاشو» چند لحظه به مامان خیره شدم. فکر کنم خودش هم متوجه شد و یه لبخند مصنوعی تحویلم داد: _الان می‌آم کمکت! کاملا اومد تو و بعد کمکم کرد لباس بیرون بپوشم. وقتی می‌خواستیم از اتاق بریم بیرون، بابا رسید و با خنده گفت: _به‌به چقدر بهت می‌آد دخترم! و به جای مامان، بابا ویلچرم رو از اتاق بیرون برد. روسری‌ای که بابا برام خریده بود، سرم کرده بودم. حس خاصی برای رفتن به سیزده‌به‌در نداشتم. چون دیگه نمی‌تونستم مثل سال گذشته، با دخترهای فامیل تو باغ بابابزرگ از درخت‌ها بالا برم یا وسطی بازی کنم. کتابم رو برداشته بودم تا تو دنیای غیرواقعیش غرق بشم و روز سیزده به‌در زودتر برام تموم بشه. با کمک بابا، روی صندلی عقب ماشین نشستم و بابا ویلچرم رو صندوق عقب جا داد. راه که افتادیم، مامان تلفن همراهش رو بیرون آورد تا به خاله‌ها زنگ بزنه. معمولا موقع رفتن به خونه بابابزرگ، تو مسیر به هم می‌رسیدیم و دسته جمعی می‌رفتیم. من و المیرا می‌رفتیم تو ماشین بهناز، خواهرش بهاره هم بود و خلاصه دخترخاله‌ها با هم حسابی خوش می‌گذروندیم. اما امسال... من دیگه نمی‌تونستم شیطنت کنم، نمی‌تونستم بازی کنم و حتی از درخت بالا برم. چقدر مامان به خاطر این‌کار دعوام می‌کرد؛ اما امسال دیگه خیالش راحت بود. مطمئن بودم تو دلش می‌گفت کاش از درخت‌ها بالا می‌رفت ولی پا داشت! دیدن فامیل، برام مثل عذاب جهنم بود. نگاه‌ها و پچ‌پچ‌هاشون اذیتم می‌کرد. مکالمه مامان تموم شد و با حالت خاصی گفت: _لیلا می‌گه امسال دوستشون رو هم دعوت کردن بیان باغ، ظاهرا امیر دختر اون‌ها رو می‌خواد و می‌آن که با فامیل ما آشنا بشن! بابا در حال رانندگی گفت: _به سلامتی. دوباره سکوت تو ماشین برقرار شد. اما درون من غوغایی بود. امیر، پسر خاله لیلا، بین پسرخاله‌ها سر بود و من ته قلبم دلم می‌خواست یه رابطه بیشتر از پسرخاله، دخترخاله‌ای بینمون به وجود بیاد. خوب شد که از این احساس به کسی چیزی نگفته بودم. وگرنه حالا با دیدن خونواده همسر آینده‌اش، نگاه‌های ترحم‌آمیز فامیل بهم بیشتر می‌شد. اشکی رو که بی اجازه روی گونه‌ام راه گرفته بود پاک کردم و از پنجره به خیابون خیره شدم. قبل اینکه اون تصادم لعنتی، باعث فلج شدنم بشه، برای خودم کسی بودم. تو آموزشگاه، زبان تدریس می‌کردم و وقت‌های آزادم، تو آتلیه دایی بهرام عکاسی و تدوین انجام می‌دادم. یه روزی بخاطر هنر، تحصیلات، نجابت و زیبایی زبونزد فامیل بودم، اما حالا بخاطر فلجی! وانمود می‌کردم با این مسئله کنار اومدم اما فقط برای دل پدر مادرم بود. دو ماه اول هرشب یه ساعتی گریه می‌کردم تا خوابم می‌برد. اما نمی‌ذاشتم مامان بفهمه من داغون شدم. سر چهارراه، بابا نگه‌داشت و ماشین خاله معصومه و خاله بنفشه رو دیدیم. اما هر دو با بوق با ما سلام‌علیک کردن و خیلی زود به راهمون ادامه دادیم. وقتی رسیدیم باغ، اصلا دلم نمی‌خواست جلوی همه زور بزنم و سوار ویلچر بشم. بابا هم این رو می‌دونست، بنابراین جلوی در من و مامان رو پیاده کرد و خودش با ماشین وارد باغ شد تا پارک کنه. خاله لیلا و دوست‌هاشون زودتر از ما رسیده بودن. مثل همیشه مامان‌بزرگ با قربون‌صدقه‌های پر از محبتش ازم استقبال کرد. امسال نمی‌دونستم باید تو کدوم آلاچیق بشینم. همراه خانوم‌ها یا دخترخاله‌ها؟! جلوتر که رفتیم، با بقیه هم سلام علیک کردیم و خاله لیلا، خونواده غریبه رو که امسال مهمون ما بودن معرفی کرد. اسم دخترشون کیانا بود. از همون لحظه ازش بدم اومد. همه باهام دست دادن جز اون. فلج بودم نجس که نبودم! پتو مسافرتی‌ام رو باز کردم روی پاهام و کتابم رو برداشتم. جام، کنار آلاچیق خانوم‌ها بود! رو به باغ و پشت به خونه. هنوز صفحه مورد نظرم رو باز نکرده بودم که با دیدن یه پسر ویلچری، که از بین درخت‌های باغ، به سمت ما می‌اومد، چشم‌هام اندازه نعلبکی شد. مادر کیانا با خنده گفت: _این هم پسرم کاویان! پس بگو چرا مامانه انقدر گرم با من سلام‌احوالپرسی کرد. نگو خودش هم یه پسر ویلچری داره! پوزخندی زدم و نگاهی به کاویان انداختم. موهای مشکی مرتب با چشم‌های قهوه‌ای. ته ریش و خلاصه چهره معمولی. اما زشت نه! بهم لبخند زد و سلام کرد. من هم جوابش رو دادم و خوش‌آمد گفتم. جلوی اون احساس حقارت و ضعف نمی‌کردم، چون مثل من بود! ویلچرش رو درست کنار ویلچر من آورد و مشغول تماشای باغ شد. _می‌تونم بپرسم شما چرا اینطوری شدین!؟ ناراحت نشید کنجکاویه! نمی‌دونم چرا بین اون همه آدم من رو برای هم‌صحبتی انتخاب کرده بود. _با ماشین مسابقه‌ای تصادم کردم. با تعجب گفت : _راننده رالی!؟ پوزخند زدم: _نه اولین بارم بود می‌خواستم امتحان کنم. که تصادم کردم. _پس رانندگیتون افتضاح بوده! اخم کوچیکی کردم: _یه راننده ناشی دیگه خورد به من. رانندگی من عالی بود. لبخند صمیمانه‌ای تحویلم داد: _عذر می‌خوام، شوخی کردم. همون لحظه دخترها و پسرها از گردش توی باغشون برگشتن و با دیدن ما، برای سلام علیک جلو اومدن. بهناز باهام روبوسی کرد و گفت: _آرنیکا بیا بریم برای وسطی تشویقمون کن! لبخند زورکی زدم: _نه مرسی! همینجا کنار مامان می‌مونم. پسرها داشتن با کاویان آشنا می‌شدن. کاویان چقدر با اعتماد به نفس و محکم باهاشون دست می‌داد و خوش و بش می‌کرد. امیر و سیاوش هم با من و مامان سلام علیک کردن. بعد هم رفتن سراغ بازیشون! به رد رفتنشون خیره بودم و صدای خنده و کرکریشون تو گوشم می‌پیچید. اخم کوچیکی بین ابروهام نشست تا از شکستن بغضم جلوگیری کنه. کتابم رو باز کردم و بی‌هدف به صفحه زل زدم. داشتم تو خاطرات گذشته غرق می‌شدم که کاویان دوباره شروع کرد حرف زدن: _کتاب انگلیسی می‌خونید!؟ لبخند حرصی‌ای تحویلش دادم: _بله، اشکالی داره!؟ _من فوق لیسانس زبان دارم. ناخودآگاه پرسیدم: _قبل ویلچری شدن فوق لیسانس گرفتین یا بعدش!؟ کاویان با خونسردی جواب داد: _قبلش! _موفق باشین! دوباره به کتابم خیره شدم شاید دست از سرم برداره. اما کاویان این‌بار به انگلیسی بهم گفت: _ازتون خوشم اومده! چشم‌هام دوباره گرد شد و نگاهش کردم. عقلش رو از دست داده!؟ یا می‌خواد امسال یه سیزده به در جالب داشته باشه!؟ _خندیدم. دوباره به انگلیسی گفت: _شما هم انگلیسی جوابم رو بدین! ما ممکنه با هم فامیل بشیم، یعنی به احتمال زیاد! خوب چه اشکالی داره من و شما هم با هم آشنا بشیم؟! نمی‌دونم چرا گفتم: _اشکالی نداره خودم هم تعجب کردم، دلم می‌خواست بزنم تو سر خودم. سعی کردم حرفم رو جمع‌وجور کنم: _اما من دیگه حوصله آدم‌ها رو ندارم. کاویان یه لبخند مهربون به روم زد که باعث شد چشم‌هاش جمع بشه و چهره‌اش رو با نمک کنه. _اما من حوصله دارم شونه بالا انداختم و به خطوط کتابم زل زدم. تا شب، کاویان دست از سرم برنداشت و همینطور دور و برم می‌پلکید. نمی‌دونم چرا ازش بدم نیومده بود. این سیزده‌به‌در کوفتی با مزه‌پرونی‌ها و گیردادن‌های کاویان، برام متفاوت شده بود. حضور پر از اعتماد به نفسش، باعث شده بود من هم احساس کنم هنوز زنده‌ام و می‌تونم دوباره همون آرنیکای قبلی بشم. بعد از شام، کاویان و خونوادش عزم رفتن کردن. موقع خداحافظی، مادر کاویان با گرمی من رو بوسید و با خنده کنار گوشم گفت: _خانوم خوشگله دل پسر من رو بردی! از خجالت، سرم رو پایین انداختم و سرخ شدن گونه‌هام رو احساس کردم. کاویان هم با یه چشمک دخترکش ازم خداحافظی کرد. وقتی رفتن، همگی برگشتیم داخل خونه. من دوباره سرم رو تو کتابم کردم اما فکرم دائم به سمت کاویان کشیده می‌شد. مثل همه دخترها، ناخودآگاه راجع‌به آینده فکر و خیال کردم. اگه با کاویان ازدواج می‌کردم، چی می‌شد!؟ دوتا ویلچری که برای لباس عوض کردن هم به یه نفر احتیاج داشتن! اما یادمه تو یه سریالی، دختره خودش پاهاشو برمی‌داشت و سوار و پیاده می‌شد؛ اما اون سالم بود و ادای فلج‌ها رو درمی‌آورد. من چی!؟ پاهام مثل دو شقه گوشت، انقدر سنگین شده بودن که حتی موقع خواب هم اذیتم می‌کردن! نه، امکان نداشت بتونم با یه پسر فلج ازدواج کنم. اصلا با هیچ‌کس! من با این اتفاق، مهمون همیشگی پدر مادرم بودم. کاش هیچ‌وقت برای امتحان ماشین مسابقه‌ای، نمی‌رفتم پیست و کاش هرگز این اتفاق برام نمی‌افتاد. موقع برگشتن، چشم‌هام رو بستم که مثلا تو ماشین بخوابم. مامان هم فکر کرد خوابم برده. شنیدم که به بابا گفت مادر کاویان اجازه خواسته بیان خواستگاری من! چه سرعتی! از دست این پسر دیوانه! چند هفته بعد، برخلاف مخالفت‌های من، کاویان و خونوادش برای خواستگاریم اومدن. وقتی وارد خونه شدن، با دیدن کاویان که روی دوتا پاهاش راه می‌رفت، دوباره شاخ درآوردم. کت و شلوار شیکی پوشیده بود که به قامت بلندش خیلی می‌اومد. تمام مدت سرم رو پایین انداخته بودم و فقط گوش می‌کردم. وقت حرف زدن من و کاویان شد. بابام بلند شد که من رو ببره اتاق، اما کاویان با خوشرویی گفت: _با اجازتون خودم می‌برمشون! بابا اتاقم رو نشونش داد. من هم خودم رو ول کردم روی ویلچر تا بفهمه ازدواج با یه دختر فلج چقدر دردسر داره و از همین الان، انصرافش رو اعلام کنه. با مهارت، اول جلوی ویلچر رو داد بالا و بعد چرخ‌ها رو وارد اتاق کرد. من رو کنار تخت برد و خودش هم روی تختم نشست. ابروهام رو گره کردم: _چرا اون روز به من نگفتین سالمین!؟ _دلیلی نداشت که بگم، چون شما با احساس همدردی، با من هم‌صحبت شدین. می‌دونم یکم فرصت‌طلبانه به نظر می‌رسه، اما خوب، آدم نباید فرصت‌های خوبش رو از دست بده! _چرا رو ویلچر بودین!؟ _من هم مثل شما، با یه وانت تصادم کردم و پاهام آسیب دید. اما عمل جراحی داشت م که توی پاهام پلاتین گذاشتن تا بتونم دوباره راه برم. خواستگاری هم این‌همه طول کشید، واسه این بود من بهبودی کامل پیدا کنم. دست‌هام رو به سینه زدم: _فکر کردین ازدواج با یه دختر فلج چقدر دردسر داره!؟ من اصلا نمی‌تونم خونه‌داری کنم. چون دیگه قدم به گاز و ظرفشویی نمی‌رسه! حتی نمی‌تونم خودم دستشویی برم! باید یکی من رو ببره و بیاره! حتی نمی‌تونم لباس عوض کنم! به یه پرستار دائمی نیاز دارم میفهمین!؟ گریه‌ام گرفته بود. کاویان چند لحظه سرش رو پایین انداخت و بعد، گوشیش رو از جیبش در آورد. بعد از چند تا لمس، اون رو به سمتم گرفت: _این فیلم رو ببینین! با تعجب گرفتم و نگاه کردم. کلیپی از آدم‌های فلج که بعضی‌هاشون حتی دست هم نداشتن. اما یا قهرمان و نقاش بودن، یا اینکه خودشون همه کارهای شخصیشون رو انجام می‌دادن. حتی یه زنی دست نداشت و پاهاش هم از زانو بود، اما بچه داشت و همه کار رو هم انجام می‌داد. حیرت‌زده بودم، یعنی می‌شد!؟ وضع من از اون‌ها بهتر بود! دست‌هام رو داشتم و کمرم رو هم می‌تونستم تکون بدم. حتی اختیار دستشویی‌ام رو هم داشتم! گوشی کاویان رو برگردوندم. کاویان با مهربونی گفت: _آرنیکا خانوم، تو خیلی به دل من نشستی، نمی‌خوام بخاطر یه نقص کوچیک از دستت بدم. برات یه خونه می‌سازم که بتونی همه کارهای معمولی رو راحت انجام بدی، برات ماشین مخصوص هم می‌خرم تا بتونی دوباره رانندگی کنی! عشقم رو به پات می‌ریزم که آب تو دلت تکون نخوره! فقط ردم نکن! منقلب شده بودم. به چشم‌هاش خیره شدم. حرف‌هاش نه نقش‌بازی کردن بود نه دروغ! یعنی می‌تونستم!؟ _آرنیکا فقط به خودت و به من اعتماد کن! تو می‌تونی یه دختر معمولی باشی، مثل همه دخترها! _از نگاه بقیه خجالت نمی‌کشی که یه ویلچر رو همه جا با خودت بکشونی!؟ _حرف و نگاه مردم اصلا برام مهم نیست! همون لحظه مامان تقی به در زد و وارد اتاق شد. برامون میوه آورده بود. از چهره‌اش رضایت می‌بارید. سرم رو پایین انداختم. مامان قبل رفتن سوال کرد: _آرنیکا جان ما شیرینی بخوریم تا شما حرف می‌زنین!؟ نمی‌دونم چطور شد که گفتم: _بفرمایین! مامان با خنده رفت و کاویان با خوشحالی گفت: _به قلبم خوش اومدی! #فاخته_شمسوی
  6. بسمه تعالی* !آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش اين چراغي است کزين خانه به آن خانه برند! (حافظ) مجموعه داستان های کوتاه من:-* *************************************************
  7. admin

    چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم

    همه می دانند که نوشتن یک داستان کاری راحت و ساده نیست. داستان کوتاه همانند نمایشنامه و شعر نوعی از ادبیات تخیلی ست که باید بر احساسات خوانندگان تاثیر بگذارد. ازآنجا که داستان کوتاه حاکی از تفسیر نویسنده از واقعیت است، باید به گونه ای هنری از زبان استفاده کند که بر تجربیات بشری دلالت کند. چگونه یک داستان کوتاه عالی بنویسم؟ چه نکاتی را باید در خاطر داشته باشیم تا داستان کوتاه خوبی بنویسیم؟ اینجا یک راهنمای سریع برای پاسخ گفتن به پرسش ها ارائه می شود: 1- بخوانید خواندن برای هر کسی که می خواهد بنویسد، ضروری ست. برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب، باید در ابتدا داستان های کوتاه دیگران را بخوانید. خواندن نه تنها انگیزه و الهام لازم برای نوشتن داستانتان را به شما می دهد، بلکه به شما می آموزد چگونه دیگر نویسندگان بر خواننده تاثیر می گذارند و همچنین یاد می گیرید که از سبک های آن نویسنده ها به عنوان پایه ای برای خلق سبک و تاثیر متعلق به خودتان استفاده کنید. 2- الهام بگیرید یک نویسنده ی باتجربه و حرفه ای نیازی به الهام ندارد چون افکار او بطور طبیعی روان می شود و کافی ست که آنها را در کلمات تعبیه کرده و روی کاغذ پیاده کند. اما نویسنده های تازه کار باید الهامی داشته باشند چون نه تنها داشتن الهام به شما کمک می کند که اولین پاراگراف تان را بنویسید بلکه شما را یاری می دهد تا انتها پیش روید. الهامتان ممکن است به شکل یک شیئ باشد؛ یک شخص خاص یا رویدادی که نمی توانید فراموشش کنید. 3- داستانتان را در ذهن مجسم کنید به چیزی فکر کنید که می خواهید درباره اش با خوانندگانتان حرف بزنید. فرض کنید می خواهید داستانی درباره ی دو نفر که عاشق هم می شوند، تعریف کنید. آن دو چگونه افرادی هستند؟ چه چیزِ آنها برایتان جالب است که می خواهید به خونندگانتان منتقل کنید؟ روی این موضوع تمرکز کنید و به موضوعات دیگری که می خواهید به این زوج پیوند دهید، فکر کنید. فرض کنید والدین دختر موافقِ رابطه ی آنها نیستند. خود این والدین چگونه آدم هایی هستند؟ برای اینکه آن دو را از عشق شان منصرف کنند، چه کار می کنند؟ پاسخ به این سوالات ممکن است علامت خوبی برای آغاز داستانتان باشد. شما از اینجاست که باید اندیشه ای درباره ی آنچه خواهید نوشت، فراهم کنید. 4- صحنه ها را بچینید برای آنکه نوشته یتان با رویدادهای از پیش اندیشیده شده ی داستانتان هماهنگ باشد، ترسیم صحنه های داستانتان در یک کاغذ دیگر بسیار مفید است. شخصیت های احتمالی و رویدادهای اصلی داستانتان را ردیف کنید. لازم نیست این لیست شامل جزئیات زیادی از شخصیت ها و اتفاقات باشد چراکه قرار است این فهرست فقط طرحی باشد از آنچه داستانتان به نظر خواهد رسید. 5- زاویه ی دیدتان را انتخاب کنید اینکه داستان از زبان چه کسی و چگونه تعریف می شود، برای یک داستان کوتاه بسیار مهم است. این نظرگاه به شدت حس و حال داستان را تغییر می دهد. به همین خاطر قبل از اینکه زاویه ی دیدی را که در داستان به کار خواهید گرفت انتخاب کنید، به دقت فکر کنید. ولی هر زاویه ی دیدی را که در این مرحله انتخاب می کنید، تا پایان داستان باید به آن پایبند باشید و تغییرش ندهید. 6- شخصیت ها را بسازید برای یک داستان کوتاه حداکثر سه شخصیت اصلی خلق کنید. کاراکترهای اصلی زیاد داستان را پریشان، درهم و برهم و گیج کننده می کنند چون هر شخصیت جدید با خود بُعد تازه ای به داستان می دهد. شخصیت ها نباید آدمک هایی مقوایی باشند. هر شخصیت باید متناسب با ویژگی های خاص آن شخصیت سخن گوید. آنها باید باورپذیر و درعین حال اسرارآمیز باشند
  8. یاسمن تقوی

    انواع "داستان" را بهتر بشناسیم

    انواع "داستان" را بهتر بشناسیم!! امروزه اکثر فرهنگ نويسان و منتقدان ادبي، داستان ها را از نظر کيفي و محتوايي با چنان حساسيتي مورد غور و ارزيابي قرار داده اند که تعاريف ارائه شده بعضاً از اعتدال خارج شده و اختلاف نظرها، گاهي اوقات باعث گيجي و سردرگمي خواننده شده است، طوري که هر تعريفي را با ديده ي شک و ترديد مي نگرد. در صورتي که اغلب تعاريف ارائه شده با اندکي تفاوت، به يکديگر شبيه هستند و بيشتر حول مسائل مشترکي دور مي زنند و در مجموع وجه اشتراک ها، بيشتر از وجه افتراق ها است.به عنوان مثال بعضي ها فرق چنداني ميان "داستان بلند" و "ناولِت" و " رمان" قايل نيستند، ولي در ارتباط با کميت واژگاني اين نوع داستان ها با هم اختلاف نظر دارند. به نمونه اي از اين قسم تفاوت ها سليقه ها توجه کنيد؛ بعضي از منتقدان و اديبان تعداد واژه هاي «داستانک» (short short story) را از پانصد تا هزار و پانصد کلمه ذکر کرده اند، ولي عده اي اين رقم را از هزار و پانصد تا دو هزار و پانصد کلمه مي دانند.نمونه ديگر؛ در بعضي از فرهنگ هاي اصطلاحات ادبي «نوول» که يک اصطلاح فرانسوي است را به جاي «ناوِلت» به کار برده اند، در صورتي که «نوول» در زبان فارسي هم معناي «داستان کوتاه» short story انگليسي است، و ناوِلت از نظر تعداد واژگان متشکله طويل تر از داستان کوتاه است، طوري که به آن «رمان کوتاه» گفته اند. در اين ميان، اگر با اندکي اغماض از ميان نقطه نظرات مطرح شده، داستان ها را به لحاظ واکنش واژگاني آنها (از کم به زياد) به ژانرهاي زير تقسيم کنيم، شايد به حُسن تفاهمي منطقي دست يابيم:1. داستانک (داستان کوتاه کوتاه) short shrt story2. داستان کوتاه (نوول) short story3. داستان کوتاهِ بلند (داستان نيمه بلند) long short story4. رُمان کوتاه (ناولت) ايتاليايي novelette {novella5. رُمان (داستان بلند) reman داستانک Short short story کوتاه ترين شکل يک داستان را «داستانک» گويند. با اين تعريف معلوم مي شود داستانک داراي نثري است که تعداد واژگان آن از ساير ژانرهاي داستاني جمع و جورتر است. پس مؤلفه اصلي اين قِسم داستان ها، «ايجاز» است. عده واژه هاي استفاده شده در داستان کوتاه کوتاه حداکثر دو هزار و پانصد کلمه است. البته نبايد اشتباه شود که داستانک با همه فشردگي اش، داراي کليه عناصر ساختاري مورد نياز است.بدون شک داستان هاي «ميني مال» در اين رده قرار مي گيرند. از جمله داستان هاي کوتاهِ کوتاه مي توان به «مادلِن» از صادق هدايت، «عدل» از صادق چوبک، «در منزل رئيس» از آنتوان چخوف، «دو مُرده» از جلال آل احمد و... اشاره کرد. داستان کوتاه Short story در زبان انگليسي به قالب بلندتر از داستانک و کوچکتر از «داستان کوتاه بلند»، داستان کوتاه و در زبان فرانسه به آن «نوول» (novel) گويند.پس بايد دقت کرد که اصطلاح نوول را نبايد اشتباهاً براي ژانرهاي ديگر داستاني مورد استفاده قرار داد.بيشترين داستان هايي که امروزه نوشته مي شود؛ داستان کوتاه است که حائز همه مواد و مصالح مورد نياز داستاني مي باشد.در اين ژانر ادبي، نه به اندازه داستانک مقتصدانه واژه يابي شده، نه به اندازه داستاني بلند، شرح و تفسير شده است. به همين جهت است که پرمشتري ترين قالب هاي داستاني مي باشد و در بيشتر کشورهاي جهان، مرتبه والايي يافته و خوانندگان بي شماري دارد.تعداد واژگان داستان کوتاه از دوهزار و پانصد تا پانزده هزار کلمه مي باشد.براي داستان کوتاه، آن قدر مثال فراوان است که خودتان بيشتر از نگارنده مي دانيد. داستان کوتاهِ بلند Long short story ترجمه داستان کوتاهِ بلند، در زبان فارسي عنوان متناقض و نازيبايي است. کوتاهِ بلند، مانند زشتِ زيبا، روز تاريک و سياهِ سفيد.پس بهتر است Long short story را به داستان نيمه بلند يا تقريباً بلند، ترجمه کرد. بديهي است که اين ژانر ادبي بزرگتر و طويل تر از داستان کوتاه است، اما نه به بلنداي «ناولت».در داستان نيمه بلند به رغم داستان کوتاه، فقط بر يک شخصيت و حادثه متکي نيست و شخصيت ها و حوادث فرعي نيز چاشني عناصر اصلي مي شود.هرچند که در مورد کميت داستان نيمه بلند در فرهنگ هاي ادبي (مانند ژانرهاي ديگر داستاني) اختلاف نظرهايي وجود دارد، ولي بهترين ارزيابي اين است که عده واژه هاي داستان کوتاهِ بلند را بين پانزده هزار تا سي هزار کلمه بدانيم، تا کار از «نوول» و «ناولت» به راحتي قابل تفکيک باشد.مانند داستان هاي: «نخستين عشق» از ايوان تورگنف، «دختر رعيت» از م. الف. به آذين و «از روزگار رفته حکايت» از ابراهيم گلستان. رُمان کوتاه Novelette واژه ناولت هم معناي Novella (نوولا) در زبان ايتاليايي است که بهترين ترجمه فارسي آن «رمان کوتاه» است. زيرا اگر ناولت را همان رمان بدانيم با اين سئوالات مواجه خواهيم بود: چرا تعداد شخصيتهاي داستان نسبتاً معدود است؟ چرا حوادث به اندازه کافي بسط و گسترش پيدا نکرده است؟ چرا راوي کمتر به عمق ذهنيات آدمهاي داستان وارد مي شود؟ و يا... هرچند که همه ي اين عوامل گسترده تر و مفصل تر از داستان نيمه بلند است.به رغم اختلاف سليقه ي منتقدان و فرهيختگان ادبي، بهترين آمار واژگاني ناولت سي هزار تا پنجاه هزار کلمه است.داستان هاي «تپلي» از گي دو مو پاسان و «يکليا و تنهايي او» از تقي مدرسي، از نمونه هاي شاخص ناولت هستند. رمان Roman تنها موردي که همه منتقدين ادبي و جامعه اهل قلم متفق القول هستند، اين است که «رمان» بلندترين قالب داستاني است.گاهي واژه رمان با «رمانس» اشتباه مي شود، اما تنها وجه اشتراک اين دو طولاني بودن داستان است. اساساً رمانس ها مربوط به ادبيات قبل از رنسانس (نوزايي) در اروپا و قبل از مشروعيت در ايران است که داراي مضاميني عاشقانه و ماجراجويانه بوده و نويسنده در قيد و بند اصل «حقيقت نمايي» نيست و بيشتر در تلاش است که تخيلات رمانتيک خود را پر و بال داده و وقايع شگفت انگيز و حس برانگيز بيافريند، ولي رمان که از قرن هيجدهم ظهور کرد، ضمن داشتن عناصر ساختاري قوي، به طرح مسائل اجتماعي، خانوادگي، تاريخي، سياسي و... مي پردازد، نه صرفاً يک ماجراي عاشقانه. رمان نويس امروز به هيچ وجه اصل «حقيقت نمايي» داستان را زير سؤال نمي برد، ولو اينکه به درون ذهن شخصيتهايش وارد شده و زمانها و مکانها را پس و پيش يا زير و رو کند. حداقل واژگان يک رمان پنجاه هزار کلمه است و حداکثري براي آن وجود ندارد و نويسنده تا آنجا که آتمسفر داستانش ايجاب مي کند و آسيبي به ساخت و ساز کارش وارد نمي شود، مي تواند آن را ادامه دهد.بعضي از رمان ها آن قدر به اطناب کشيده شده که ديگر خواننده ي کم حوصله امروز، تحمل پي گيري آن را تا انتها ندارد، به همين دليل است که عده ي خوانندگان داستان هاي کوتاه به مراتب بيشتر از رمان است.نمونه هاي رمان هاي خارجي از شُمار بيرون است و نمي دانم از اين همه کدام را مثال بزنم، اما رمان هاي مشهور و معتبر ادبيات مدرن فارسي متأسفانه انگشت شمار هستند: رمان «کليدر» محمود دولت آبادي، «بوف کور» صادق هدايت، «سووشون» دکتر سيمين دانشور، «شازده احتجاب» هوشنگ گلشيري، «چشمهايش» بزرگ علوي، «سنگ صبور» صادق چوبک، «مدير مدرسه» جلال آل احمد، «شوهر آهو خانم» علي محمد افغاني، «همسايه ها» احمد محمود، «ريشه در اعماق» ابراهيم حسن بيگي، «پرِ کاه» محمود گلاب دره اي و... از ماندگارترين رمانهاي معاصر فارسي به شمار مي آيند. * مقالات آقاي رضي زاده منبع: راسخون
  9. admin

    داستان وصال آتشین

    نگارش 1.0.0

    44 دریافت

    داستان کوتاه " وصال آتشین " نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: درام و غمگین خلاصه: داستان سفری ست که با امید به برگشت شروع شد اما پایانش از قهوه اسپرسو هم تلخ تر شد! " توجه: این داستان برگرفته از حادثه تلخی که چندی پیش ایران را عذادار کرد است (با اندکی تغییر) نویسنده هیچ قصدی بابت نوشتنش نداشته... "
  10. داستان کوتاه " وصال آتشین " ژانر: درام و غمگین نویسنده: الهه قادریکتا خلاصه: داستان سفری ست که با امید به برگشت شروع شد اما پایانش از قهوه اسپرسو هم تلخ تر شد! " توجه: این داستان برگرفته از حادثه تلخی که چندی پیش ایران را عذادار کرده (با اندکی تغییر) و نویسنده هیچ قصدی بابت نوشتنش نداشته... " ***** "بنام خداوندی که عشق را آفرید " مقدمه: نه نوحی است تا از موج و طوفان بر کشد ما را... نه موسایی تا عصایش بشکافد موج دریا را... نه ابراهیمی تا ناگه گلستان سازد از آتش...
  11. از اینکه دختر یتیم و بی‌پناهی باشم خسته شده بودم. این ناسزاها و بیگاری‌های روزانه توانم رو از بین برده بودن. مثل هرشب، بعد از طی کشیدن زمین و شستن ظرف‌ها، سهمیه فحشم رو شنیدم و به اتاق زیرشیروونی فرار کردم. قدم‌های تندم روی پله‌های چوبی صدای بلندی ایجاد می‌کردن. وقتی در اتاق رو پشت سرم بستم، نگاهم رو دور اتاق چرخوندم. همه چیز مثل قبل بود. مثل هرشب و هر روز. این زندگی بدون تغییر، داشت من رو می‌کشت! شمع‌ها رو روشن کردم و وارد اتاق شدم. امروز سیزده اکتبر بود و روز تولد من! روز تولد هجده سالگی، که برای هر دختر معمولی‌ای خاصه. من هم دلم می‌خواست یه دختر معمولی باشم، با یه هدیه خاص و بی‌نظیر تو تولد هجده سالگیم که از پدر و مادرم دریافت می‌کنم! روی تخت چوبی زهوار دررفته‌ام، که با هر تکون کوچیک صداهای عجیب از خودش در می‌آورد؛ نشستم و کفش‌هام رو گوشه‌ای پرت کردم. دلم می‌خواست هر طور شده از اینجا فرار کنم و برم. آرزوهای من داشتن اینجا می‌مردن و خاطره‌هام به یه بخار نادیدنی تبدیل می‌شدن. آینده من اینجا نابود می‌شد و شاید تا ابد، یه دختر یتیم و بی‌پناه می‌موندم. دستی به زانوهام که به خاطر پارگی شلوار بیرون اومده بودن کشیدم و موهام رو باز کردم. با قدم‌های بی‌جون جلوی آینه قدیمی‌ام که قابش زنگ زده بود و مقداری از آینه رو هم خراب کرده بود، ایستادم و مشغول شونه زدنشون شدم. شروع کردم همون لالایی که نمی‌دونستم از کجا بلدم خوندن. این ترانه، همیشه آرومم می‌کرد. چند ثانیه بعد، بین صدای کشیده شدن برس روی موهام، یه صدای دیگه هم شنیدم. با تعجب برگشتم و به گوشه کنار اتاق چشم انداختم. از پشت قفسه کتابخونه که نصف طبقاتش رو موریانه خورده بود، نور خیلی کمی متصاعد می‌شد. اما تو نور شمع‌ها، خیلی خودش رو نشون می‌داد. آخه من این بالا، از داشتن برق محروم بودم. شونه رو روی کنسول کج و کوله زیر آینه گذاشتم و با تردید، به سمت کتابخونه رفتم. آروم سرم رو کج کردم تا بتونم پشت قفسه رو ببینم. یه کتاب بزرگ پشت قفسه افتاده بود که تا اون لحظه ندیده بودمش! دست دراز کردم و برش داشتم. جلدش پر از خاک بود. با چند ضربه خاکش رو تکوندم و کنج اتاق نشستم. یه چیزی من رو برای خوندنش تشویق می‌کرد. همچنان از بین صفحاتش نور می‌اومد بیرون، انگار یه چیزی توی کتاب زنده بود! چمباتمه زدم و کتاب رو باز کردم. انگار داشتم به کهکشان نگاه می‌کردم. نور و زیبایی! دستم رو روی کاغذهاش کشیدم، متن کتاب جلوی چشم‌هام که از شگفت‌زدگی گرد شده بودن، نمایان شد:«برای وارد شدن به دنیایی که بهش تعلق داری، آماده شو!» هنوز با حیرت به جمله خیره شده بودم که احساس کردم یه نسیم ملایم، داره موهام رو تکون می‌ده. سر بلند کردم. ابرها اطراف من بودن و ماه، با وضوح و درخشندگی، پشت سرم خودنمایی می‌کرد. ناخودآگاه کتاب رو رها کردم و از جام بلند شدم. قلبم محکم می‌زد. من روی پشت بوم یه برج بلند بودم، و پایین برج، یه دنیای دیگه بود! من دیگه تو یتیم‌خونه نبودم! از پنجره برج داخل اتاق زیرشیروونی پریدم. یه اتاق تمیز و مرتب! با چند چراغ که داخل حباب‌های رنگی بودن. همون لحظه در با شدت باز شد و خانمی داخل پرید. پیراهن بلند و زیبایی تنش بود و موهاش بالای سرش جمع شده بودن. گل بزرگی هم کنار گوشش بود. چهره‌اش پر از شادی بود، حتی حس کردم از خوشحالی چشم‌هاش پر اشک شده! به من زل زده بود. ناگهان جلو اومد و محکم بغلم کرد:«شاهدخت خوشحالم که راه برگشت رو پیدا کردین!»
  12. admin

    داستان در هم تنیده

    نگارش 1.0.0

    49 دریافت

    داستان کوتاه | در هم تنیده نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: حکایت عشقی دلنشین و لطیف است اما امان از مشکلی که سد راهشان می‌شود. جسم‌هایشان آتش می گیرند وروح‌ها می‌گریند... "خوشبختی‌ را پیدا کرد، خوشبختی از دست دادن تمام امیدش بود! "
  13. به همسرش قول داده بود که امشب زودتر از ساعت نه به خانه بیاید. چند روزی بود که تا دیر وقت کار می‌کرد و نمی‌خواست امشب هم دیر برسد، از صاحب مغازه ای که در آن کار می‌کرد خداحافظی کرد. نگاهی به ساعتش انداخت، ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود. اگر از راه همیشگی می‌رفت دیر می‌رسید، به ناچار دل به دریا زد و راه خود را از وسط باغی متروکه که خیلی از آن می‌ترسید انتخاب کرد. صدای زوزه گرگ و صدای جغد ترسش را بیشتر می‌کرد. هر چه به باغ نزدیک تر می‌شد پاهایش بیشتر می‌لرزید. در ورودی باغ ایستاد و ساعتش را نگاه کرد، نه و پنجاه دقیقه. چاره ای نبود، چراغ قوه گوشی اش را روشن کرد و وارد باغ شد، صدای خنده وحشتناکی به صداها اضافه شده بود. قدم هایش را تندتر کرد تا شاید زودتر از این باغ خارج شود ولی هر چه می‌رفت تمامی نداشت، سرش را پایین انداخت تا ساعتش را ببیند که حس کرد چیزی از بالای سرش عبور کرد، سرش را بالا آورد ولی چیزی جز شاخه های درختان تنومند که احاطه اش کرده بودند نبود. پشت سرش را نگاه کرد، چیزی نبود. خواست برگردد و به راهش ادامه دهد که با دیدن یک شبح در چند متری خود خشکش زد، چشمانش مانند دهانش تا می‌توانستند باز شده بودند و نفسش بند آمده بود. شبح مشغول خوردن چیزی مانند استخوان بود و هنوز او را ندیده بود. به خودش آمد و سعی کرد از مسیری که آمده بود برگردد ولی تا به عقب برگشت پایش به ریشه ای از درخت که از خاک بیرون زده بود گیر کرد و روی زمین افتاد، صدای افتادنش کافی بود تا شبح متوجه حضور او شود. شبح با دیدن او مثل پرنده ای پرواز کرد و بالای سرش ایستاد. رهام با دیدن شبح بالای سر خود قلبش را گرفت و زیر لب بسم الله گفت. چشمان شبح از شدت سیاهی دیده نمیشد و موهای درازش روی صورتش ریخته بود تا در نبود گوشتی روی صورتش وحشتناک تر بنظر برسد. صدای خنده شبح رنگش را پراند. شبح دستش را برای گرفتن رهام دراز کرد... -رهام؟ رهام؟ بیدار شو مگه نمی‌خوای بری سر کار؟ رهام؟ داری خواب می‌بینی؟ رهام از خواب پرید و در حالی که غرق در عرق بود مدام تکرار می‌کرد: -شبح... شبح... همسرش آرامش کرد و به او فهماند که خواب دیده است: -رهام جان آروم باش... همش خواب بود. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن دیرت نشه. رهام نفس عمیقی کشید و رفت تا دست و صورتش را بشوید. آب را باز کرد و با دیدن شبح در آینه هر چه صدا داشت فریاد زد: -شبح... شبح...
  14. مانند هر روز مسافر کشی می‌کرد. دیگر به حرف ها و اداهای مسافرانش عادت کرده بود. یکی در را محکم می‌کوبید و آن یکی برای ندادن کرایه صد بهانه جور می‌کرد. پشت چراغ قرمز توقف کرد. سرش را روی فرمان گذاشت و به بدهی هایی که داشت و هر لحظه جلوی چشمانش بود فکر کرد. با خودش گفت: -خدایا، یعنی بدبخت تر از من هم هست؟ مگه میشه یه نفر انقدر بدهی داشته باشه؟ قسطام رو چیکار کنم؟ صدای بوق ماشین پشتی او را از این فکر‌ها بیرون آورد. چراغ سبز شده بود، به راه افتاد. -دربست... آقا دربست... . نگه داشت، به این دربستی ها خیلی نیاز داشت. -آقا دنبال اون ماشین تاکسی سبز رنگ برین. -باشه خانوم. -الو... سامان؟ آب دستته بذار زمین پاشو بیا این یارو پویا شلوارش دو تا شده. الان دارم تعقیبش می‌‌کنم، سوار ماشین یه دختره شده داره میره. بیا به این آدرسی که میگم، رسیدی بهم خبر بده بگم کجا بیای. این را گفت و قطع کرد، پریشانی از سر و رویش مشخص بود، دستانش می‌لرزید و مدام پاهایش را تکان می‌داد. -آقا، این شیشه پایین نمیاد؟ -چرا؟ الان میدم پایین. مرد آنقدر درگیر چهره پریشان و حال و روز دختر شده بود که مشکلات خودش را فراموش کرده بود. شیشه را که پایین کشید، دختر با دو دستش شیشه را گرفت و سرش را به شیشه چسباند، چشمانش را بست و اشک هایش سرازیر شدند، مرد که تمام این صحنه ها را از آینه می‌دید گفت: -خانوم؟ حالتون خوبه؟ جوابی نشنید، دوباره پرسید: -خانوم حالتون خوبه؟ دختر به خودش آمد و اشک هایش را پاک کرد و گفت: -بله، خوبم... و آهسته گفت: -بهتر از این نمی‌شدم... مرد تصمیم گرفت که دیگر چیزی نگوید. مدتی دنبال آن ماشین رفت و وقتی دید که او ماشین را نگه داشته است، مرد هم کمی دور تر نگه داشت. دختر از ماشین پیاده شد و کرایه اش را حساب کرد و از مرد تشکر کرد. مرد به راه افتاد اما از آینه می‌دید که پسری که احتمالا برادرِ دختر بود به آن ماشین حمله ور شد و درگیر شدند. به راهش ادامه داد و یاد گفته خودش افتاد: 《خدایا، یعنی بدبخت تر از من هم هست؟》 حرفش را پس گرفت و خدایش را شکر کرد. -خدایا شکرت که مشکل زندگی من، فقط پول است. خدایا ممنون که خوشبختم. ممنون که هوام رو داری.
  15. داستان کوتاه در هم تنیده نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه خلاصه: حکایت عشقی دلنشین و لطیف است اما امان از مشکلی که سد راهشان می‌شود. جسم‌هایشان آتش می‌‌گیرند و روح ها می‌گریند... "خوشبختی‌ را پیدا کرد، خوشبختی از دست دادن تمام امیدش بود! " *** 《 بنام خداوندی که عشق را آفرید》 مقدمه‌: بد موقعی دیدمت وسط پاییز، زیر بارون اصلا محال بود عاشقت نشم!
  16. وارد شهر کتاب شدم و مثل همیشه بوی خنکی خاص فضای ساکت قسمت کتاباش، لبخند به لبام آورد. بین قفسه‌ها شروع به راه رفتن کردم و طبق معمول در قسمت رمان‌های ایرانی و خارجی متوقف شدم. نگاهی به کتاب‌ها انداختم، اکثرشون رو خونده بودم و دلم یه رمان جدید و عجیب می‌خواست، رمانی که وقتی شروع کردم نتونم زمین بذارم و بعد از تموم شدن هم تا چندین روز فکرم رو مشغول کنه. با دیدن جلد خوشرنگ و عجیب یه رمان خارجی، جلو رفتم و اونو بیرون کشیدم. کتاب رو باز کردم تا یه نگاهی به متن ترجمه‌اش بندازم، اما قبل از اینکه کلمات رو ببینم، نور از تو صفحات ساطع شد که باعث شد چشمام رو ببندم. وقتی چشمام رو باز کردم، صحنه‌ای جلوی چشمم بود که نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. تو یه دشت سرسبز و بزرگ بودم که تا چشم کار می‌کرد چمن و گل‌های کوچیک زرد و سفید دیده می‌شد. باد ملایمی می‌اومد که عطر خیلی خوبی داشت. با صدای عطسه برگشتم و دوباره قفسه‌های کتاب جلوی چشمم اومدن. یه دختر دیگه کنار قفسه‌های سمت چپی، داشت کتابا رو می‌دید. نفس نفس می‌زدم. کتاب رو بستم و روش رو خوندم. اسم کتاب، روی جلد کتان گلدارش، طلاکوب شده بود. لبخندی زدم و فورا به سمت صندوق رفتم. این کتاب خواندنی بود....
  17. مرد، موج، ماه #سوررئال نگاهش به روبه‌رو بود و دلش، از حجم بی‌وصف غم سنگینی می‌کرد. امواج دریا، ملایم و زیبا به سمتش می‌آمدند؛ دست نوازشی بر ساحل زیر پایش می‌کشیدند و به عقب بازمی‌گشتند. چین‌ و شکن‌های روی سطح آرام دریا، تا افق مقابلش ادامه داشت و انعکاس لرزان نور ماه، سیاهی بی‌کران مقابلش را روشن کرده بود. قدمی به سمت جلو برداشت. کوتاه و بی‌انرژی... بغض مردانه‌اش، هردم می‌خواست با پس زدن‌های دریا درهم بشکند. تردید نداشت؛ اما با هر قدم، مصمم بودنش را بیش‌تر به دریا نشان می‌داد. می‌رفت... از زندگی، پس زده شده بود و تحمل یک پس زده شدنِ دیگر را نداشت. آن هم از این مظهر عظمت و بخشندگی... قدم‌هایش، محکم‌تر شد و سست‌تر... قلبش، تپیدن گرفت و به خواب فرو رفت... دریا پس می‌زد و او، اشک می‌ریخت و ابروهای تیره‌اش درهم کشیده شده بود. پر از تناقض بود. پر از دوگانگی‌های تحمل‌ناپذیر و پر از شکستگی... تاثیر روزگار بود و ضربه‌هایش. همیشه، تا آخرش می‌ماند. مردانه ادامه می‌داد و مردانه تمام می‌کرد. این بار هم عقب نمی‌کشید... تصمیمش را به سرانجام می‌رساند و پایان خودش را رقم می‌زد... باز هم جلوتر رفت. باز ابرو درهم کشید و باز، بغضش را فرو برد... امواج، دربرش گرفته بودند. نور و تاریکی، به هم می‌پیچید و او در آن میان، چون پرچم دورافتاده‌ای، آخرین بازمانده‌ی زمین را نشان می‌داد... قدم‌های بعدی را هم برداشت؛ با تمام دشواری‌اش... و دست‌هایش را گشود. روی پنجه بلند شد و آخرین ارتباطش با زمین بی‌ثباتِ زیر پایش را از هم گسست؛ و با نفس‌هایی عمیق، عطر خنک سوزناک و بی‌تکرار دریا را به عمق جان کشید... در آن سکوت مطلق، گوش‌های جسمش هیچ‌چیز نمی‌شنیدند. زمان می‌گذشت و او، در انتظار حرکت بعدی سرنوشتش بود... اما روح، دیگر گرفتار بدن نبود. این را دوست داشت... دلش می‌خواست روحش به پرواز درآید و تمام آن غم‌ها، تمام دردها از دل و جانش شسته شود و برود... با گوش جانش می‌شنید و با چشمان دلش می‌دید... و دریا، دیگر پسش نمی‌زد. انگار قبولش کرده بود و اجازه داده بود بماند... دست‌هایش با شادمانی از هم باز شدند تا دریای مهربان را در آغوش بگیرند... امواج، دورش پیچیدند؛ روی سرش کشیده شدند و چون پتوی گرمی، تن یخ‌زده و بیمارش را پوشش دادند... قطره‌های بی‌شمار آب، در اطرافش به هم می‌پیوستند و جدا می‌شدند. محیط اطرافش تیره و آرامش‌بخش بود؛ و شیطنت‌های لطیف دریا را روی تک‌تک سلول‌های پوستش حس می‌کرد... مسیرهای نورانی را می‌دید. از بالا می‌آمدند؛ اطرافش تکرار می‌شدند و عمق دریا را به سالن رقص باشکوهی تبدیل کرده بودند... و در میان سالن، او بود که می‌چرخید؛ می‌رقصید و شادمانی می‌کرد... دست‌های دریا، نگهش داشتند و به عقب هدایتش کردند... صورتش بالا رفت؛ نگاهش به سطح دریا افتاد و تصویر آن چلچراغ سفید رنگ، ماه نورانی بالای سرش را دید. ثابت و محکم نبود؛ می‌لرزید و هر لحظه امکان افتادنش وجود داشت... خیره به بالا، روی میلیاردها قطره سر می‌خورد و در میان جمعیت ماهی‌های شاد، در رویای آن مهمانی باشکوه شناور بود؛ که چلچراغ نزدیک شد. نزدیک، و نزدیک‌تر. سقوطی آهسته و زیبا... چون هنرپیشه‌ی ماهری که از بالای صحنه‌ی نمایش، به پایین سر بخورد و تماشاچیان را شگفت‌زده کند... لبه‌ی قرص سپید ماه، از پرده‌ی امواج گذشت و پایین آمد. بزرگ بود، خیلی بزرگ! و بی‌نهایت جذاب و چشم‌نواز... ماه پایین می‌آمد. می خواست در آن ضیافت شرکت کند و عروس خیره‌کننده‌ی آن مجلس تاریک باشد... پایین‌تر آمد و قطره‌ها، برایش جا باز کردند. ماهی‌ها دوره‌اش کردند و با شگفتی، به چراغ آسمانشان خیره شدند... او هم مبهوت آن نمایش فوق‌العاده بود. زبان روی لب‌های خیسش کشید و طعم دریا را بار دیگر حس کرد... رقصان و شناور، جلوتر رفت و به آن کره‌ی درخشان و عظیم نزدیک شد. امواج، در اطرافش محو شده بودند. تاریکی اعماق، در برابر آن منشاء عظیم روشنایی، بیش‌تر به چشمش می‌آمد. در تاریکی بی‌انتها، غوطه‌ور بود و نقاط نورانی، یکی‌یکی پیرامونش پدیدار می‌شدند... نگاه کنجکاو و خندانش، در آن فضای لایتناهی چرخید. هیچ اراده‌ای بر حرکت خودش نداشت، و حتم داشت مدت‌هاست که نفس نکشیده... در آن موقعیت ورای تصور، البته که نفس حبس می‌شد و شعور و حیات، از هر وجودی رخت برمی‌بست... آن زیبایی بی‌کران، هرکسی را به زانو درمی‌آورد... نقاط نورانی می‌درخشیدند. چون ستارگانی در دل تاریکی... رقص آن‌ها را ندیده گرفت و با شجاعت دست جلو برد... سطح نرم و لطیف ماه، زیر پوست دستش قرار گرفت و او در قلبش آهی از سر حسرت و تحسین کشید. ماهش چه سرد بود. سرد و دوست‌داشتنی... با اشتیاقی از جنس خواستن، تن حل‌شده‌اش را با بازمانده‌ی توان زمینی‌اش جلو کشید؛ و با آن زیبایی ملکوتی یکی شد. ماه سرد و پر نور را، با تمام وجودش در آغوش کشید؛ و همان لحظه، انگار در انفجاری از نور غرق شد... سیاهی مطلق، به سپیدی تبدیل شد و دریا، فضای بی‌کران، نقاط نورانی و ماهی‌ها، همه و همه ناپدید شدند... نفهمید چه مدت، چشم برهم گذاشته بود. دلش نمی‌خواست هیچ‌وقت دیگر آن‌ها را از هم باز کند. می‌دانست دلتنگ آن مهمانی می‌شود؛ و این که دیگر هرگز، نمی‌تواند آن‌جا باشد؛ در میان امواج، برقصد و به آن حس ناب از خوشی برسد... می‌دانست از ماه دورش کرده‌اند، و دوباره او می‌ماند و این‌بار، دریای نامهربان غصه‌هایش... اما تن خسته‌اش، تنی که دیگر نمی‌خواستش، تمنای بیداری داشت. بار دیگر نفس می‌کشید، و آن چشم‌هایی که از پشت پلک‌های بسته، شاهد آن مناظر نفسگیر بودند، خواستار بینایی بودند... سرش را کمی چرخاند و اجازه داد شنوایی، بار دیگر گوش‌هایش را پر کند. با نفس سنگینی، تسلیم خواسته‌شان شد و چشم‌هایش را گشود... و ناباورانه، به صحنه‌ی آشنایی که مقابلش نمایان بود، چشم دوخت. بوی دریا، مشامش را نوازش می‌کرد. تاریکی، بی‌انتها بود و نقاط درخشان، آسمان قاب شده در پنجره را زینت بخشیده بودند. در اوج آن‌ها، قرص کوچک و سفید ماه، خودنمایی می‌کرد و پرتوهای مهتابی‌رنگش، در چشم‌های پر آب و پر اشتیاقش می‌رقصیدند.
  18. قاب عکس خالی مقابل ورودی ساختمان، جمعیت زیادی ایستاده بودند و با هم پچ پچ می کردند. پرهام به سختی از میانشان گذشت و به سمت دو ماموری که داخل چارچوب در ایستاده بودند رفت. مامورها با دیدنش، چهره درهم کشیدند و خواستند مانع ورودش شوند، که کارت شناسایی اش را نشانشان داد: پرهام موسوی هستم. کارآگاه پلیس. جدیت نگاه مامورها کم شد و پس از بررسی کارت، به او اجازه ورود دادند. پرهام وارد ساختمان شد؛ با عجله از پله ها بالا رفت و خودش را به طبقه سوم رساند. این جا پلیس های بیشتری حضور داشتند. سه نفرشان مشغول انگشت نگاری از نقاط مختلف خانه بودند و در راهروی منتهی به اتاق ها، دو پلیس دیگر با لباس شخصی، مشغول گفت و گو بودند که یکی از آن ها را می شناخت. احمد بود. به آن سمت رفت و بلند سلام کرد. احمد به سمتش برگشت و وقتی او را دید، لبخند زد: سلام. به موقع رسیدی. او و مامور دیگر را متقابلا هم معرفی کرد و بدون هیچ صحبت اضافی، موقعیت را برای پرهام توضیح داد. - جنازه رو داخل این اتاق پیدا کردن. نزدیک صبح، شوهرش به خونه برگشته و دیده زنش غرق خون توی تخت افتاده. به پلیس خبر داده؛ اما اون موقع برای نجات زن دیر بوده و متاسفانه چند ساعت قبل فوت کرده بود. پرهام نگاهی به ملافه ی خون آلود تخت انداخت و پرسید: شما چیزی پیدا کردین؟ مظنونی وجود داره؟ احمد جواب داد: بله. خود شوهره، سعید رو فعلا دستگیر کردیم. خروجش از خونه دیده شده؛ اما میگه برای مدت زمان بیرون بودنش شاهدی نداره. علاوه بر اون، تمام کسانی که باهاشون صحبت کردیم، تایید کردن که سعید و مریم زیاد با هم دعوا می کردن؛ مثل دیشب، که ظاهرا صدای مشاجره شون حتی تا ساختمون بغلی هم رسیده. - که این طور... وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق کاملا به هم ریخته بود. آینه ی روی میز آرایش شکسته بود. کشوهای میز باز، و محتویاتشان داخل و خارج از آن ها پراکنده شده بودند. دو لنگه ی در کمد هم باز بود و تعدادی لباس، پایین درها روی هم تلنبار شده بودند. در گوشه ای از اتاق، چمدان کوچکی با در باز دیده می شد. چراغ خواب روی میز عسلی واژگون شده بود و زیر آن، قاب عکسی خالی به چشم می خورد. پرهام نگاهش را از لکه های بزرگ خون روی تخت گرفت و به سمت احمد برگشت: با چه وسیله ای به قتل رسیده؟ رضا، همکار احمد جواب داد: با یه چاقوی آشپزخونه. نتیجه ی انگشت نگاری فردا معلوم میشه. مطمئنم اثر انگشت سعید رو روش پیدا می کنیم. پرهام سری تکان داد و گفت: بسیار خوب. پس باید تا معلوم شدن نتیجه ی انگشت نگاری صبر کنیم... احمد، من می تونم با اون هایی که باهاشون حرف زدین صحبت کنم؟ - بله البته. هماهنگی های لازم رو انجام میدم که با هم بریم. - پس، فردا صبح توی اداره می بینمت. احمد سری به تایید تکان داد و خداحافظی کرد. وقتی همراه با رضا رفتند، پرهام نفس عمیقی کشید و برگشت تا محیط اتاق را دقیق تر بررسی کند. *** مرد مقابلش، به وضوح آشفته به نظر می رسید. پرهام نگاهی به موهای سیاه فرفری، چهره ی نه چندان جذاب و دست های درهم گره خورده ی او انداخت و شروع به صحبت کرد: آقای سعید علیمی... شمارو به اتهام قتل همسرتون، خانوم مریم شایسته دستگیر کردن؛ درسته؟ سعید سرش را بالا آورد و با لحنی تند گفت: من مریم رو نکشتم. باور کنید! من اصلا اون موقع اون جا نبودم. پرهام پلک زد: بازپرس به من گفت شما گفتین که اون ساعت شب، توی پارک نشسته بودین؛ اما هیچ شاهدی برای این ادعاتون ندارین. سعید عصبی گفت: توقع دارین سه و نیم شب کسی توی پارک باشه؟ - خب، متاسفانه این موضوع باعث نمیشه که شما مورد ظن قرار نگیرین. به خصوص با دونستن این موضوع که ارتباطتون با مقتول چندان خوب نبوده. - من و مریم خیلی اختلاف داشتیم. این اواخر بیش تر هم شده بود. اما دلیلی برای کشتنش نداشتم... من که دیوونه نیستم! چرا باید این کار رو بکنم؟ اون هم وقتی که نمی تونم برای درستی حرف خودم شاهدی بیارم؟ پرهام روی میز کمی به جلو خم شد: دقیقا به همین خاطره که الان من این جام... اگه بی گناه باشی، حتما راهی برای اثباتش وجود داره. به شرط این که خوب فکر کنی و به من و مامورها کمک کنی حقیقت ماجرا رو بفهمیم. سعید به موهایش چنگ زد و سرش را پایین انداخت. زیر لبی گفت: من این کارو نکردم... من زنم رو نکشتم... - تکرار این جمله بی فایده س. بهتره دقیق و مو به مو، اتفاقات اون شب رو برای من تعریف کنی. همون طور که برای بازپرس گفتی؛ اما با جزییات بیشتر. هیچی رو از قلم ننداز. به نظر می آمد سعید واقعا حال روحی مناسبی ندارد. پرهام از اعتیادش خبر داشت و می دانست به لحاظ نیاز به مواد مخدر هم تحت فشار است؛ با این وجود، ظاهرا ترسش به احساسات دیگرش غلبه داشت، که دوباره سر بلند کرد و با لحنی مغموم و صدایی گرفته، شروع به صحبت کرد. - دیشب ما با هم دعوا کردیم. سر همون مسائل همیشگی. درآمد و اعتیاد من، وضع زندگیمون... همین چیزها. برای صدمین بار بود که بهم گفت وقتی باهام ازدواج کرده توقع این زندگی رو نداشته و من به کل عوض شدم... خیلی عصبانی و به هم ریخته بود. گفت دیگه اجازه نمیده یه قرون از پول هاش رو خرج مواد کنم و دیگه هم نمی خواد ریختم رو ببینه. پرهام پرسید: و شما کتکش زدین؛ درسته؟ سعید به چشمهای جدی او نگاه کرد و ملتمسانه گفت: قسم می خورم جدی نبود. خب... من یه وقت هایی می زنه به سرم. فقط یه سیلی کوچیک... - اما کبودی های روی بدن همسرتون این رو نشون نمیده. سعید ساکت شد. پرهام به تندی گفت: بهت گفتم اگه میخوای من کمکت کنم باهام روراست باش. دوست داری به جرم قتل اعدام بشی؟ برای چند لحظه، شعله های خشم را در چشمهای تیره ی سعید دید؛ اما عقب نشینی نکرد و نگاهش را از او نگرفت. سعید بینی اش را بالا کشید و با دندان قروچه ای گفت: آره. کتکش زدم. با کمربند زدمش؛ اما بعدش ولش کردم و از خونه رفتم بیرون. از ساقیم خواسته بودم بیاد پارک. می خواستم التماس کنم بهم مواد بده و پولش رو بعدا بهش بدم؛ ولی انگار اون ع*و*ض*ی هم خبر داشت دست و بالم خالیه. واسه همین نیومد و من هم یه ساعتی توی پارک، علافش شدم. - اون جا چی کار کردی؟ - هیچی. فقط نشستم و سیگار کشیدم. - با ساقیت تماس نگرفتی؟ - چرا؛ ولی از صبح پریروز گوشیش رو خاموش کرده بود. - سیگارت رو توی پارک تموم کردی؟ سعید کمی فکر کرد و گفت: یادم نمیاد. - بعد که به خونه برگشتی، چی دیدی؟ - زنم مرده بود. پرهام تاکید کرد: با جزییات بگو. سعید کف دستش را محکم روی میز کوبید و گفت: مریم توی تختش افتاده بود. چاقو هم توی سینه ش بود. اتاق هم به هم ریخته بود... چمدون کوچیکه هم اون جا بود. لابد می خواسته باز هم قهر کنه و بره. - قبلا هم این کار رو کرده بود؟ - آره... دو بار. هر دفعه هم به این امید برمی گشت که من... ادامه ی جمله اش را نگفت و کلافه نفسش را بیرون داد. پرهام مکثی کرد و گفت: اتاق از قبل به هم ریخته بود؟ سعید جواب داد: بله. موقع دعوامون به هم ریخت. - اون قاب عکسی که کنار تخت بود، چرا خالیه؟ - قاب عکس؟ - بله. سعید سر تکان داد: یادم نمیاد. فکر کنم قبلا عکس عروسیمون توش بوده؛ اما من و مریم خیلی وقت بود که توی یه اتاق نمی خوابیدیم. من شبها توی هال می خوابیدم... - یعنی یادت نمیاد عکس داخل اون قاب چی شده؟ - نه. هیچ نظری در موردش ندارم. *** فردای آن روز، همراه با احمد، به ساختمانی که قتل در آن صورت گرفته بود رفته بودند. تمام همسایه ها، از اختلاف میان مریم و سعید خبر داشتند و دعوای شب حادثه را هم عجیب نمی دانستند. مرجان، همسایه ی طبقه ی پایینی گفته بود: من با مریم خیلی صمیمی بودم. همیشه از دست شوهرش شاکی بود. حق هم داشت. آقا سعید خیلی آزارش می داد... اگه از من بپرسین، میگم هیچ بعید نیست توی حال خماری و نشئگی زنش رو کشته باشه. پرهام هم پرسیده بود: پس شما هم متوجه خروج سعید از خونه ش شدین؛ درسته؟ - بله. از چشمی در دیدم که از پله ها پایین رفت؛ ولی تا وقتی که بخوابم برگشتش رو ندیدم. احمد به پرهام گفته بود مرجان گفته دو روز قبل از حادثه، به خانه ی مریم رفته تا یکی از پیراهن هایش را از او قرض بگیرد. وقتی در مورد آن از مرجان پرسید، مرجان با بغض گفت: درسته. من خیلی می رفتم خونه ش. اون بیچاره خیلی تنها بود. ما برای هم مثل خواهر بودیم. عروسی دوستم هفته ی دیگه س... ولی من نمیرم. نمی تونم لباس مریم خدابیامرز رو تنم کنم و... و صورتش را با دست هایش پوشاند. پرهام پرسید: ببخشید اگه ناراحتتون کردم. پس شما زیاد به خونه ش می رفتین؟ - بله. همین طوره. - مثلا هفته ی گذشته چندبار رفتین؟ - شاید چهار یا پنج بار. این هفته دعواهاشون شدید شده بود؛ به خاطر همین تندتند بهش سر می زدم تا شاید بتونم کمکی بهش بکنم یا حالش بهتر بشه. - اون روز که برای گرفتن لباس رفتین؟ داخل اتاق هم شدین؟ مرجان سرش را بالا آورد و با چشمهای لرزان نگاهش کرد: بله. وقتی می خواستم لباس رو امتحان کنم، توی اتاق بودم. - قبلا هم به اتاقش رفته بودین؟ - بله... چه طور؟ پرهام خیلی ساده گفت: یه قاب عکس خالی داخل اتاقش هست. من کنجکاو بودم بدونم چه عکسی توش بوده. مرجان دست هایش را بالا آورد: دیده بودمش. عکس دو نفریشون بود. یه زمانی اون عکس رو خیلی دوست داشت. - اون روز که شما رفتین لباس رو ازش بگیرین، عکس داشت؟ مرجان مکثی کرد و گفت: بله دیدم. عکس داخلش نبود؟ پرهام بدون پلک زدن گفت: نه. اخم های مرجان درهم رفت: دلم خیلی برای مریم می سوزه... از خونه شون همیشه صدای شکسته شدن ظروف و پرتاب وسایل میومد. حتما اون قاب رو هم شکسته... - ممکنه. با توجه به دعوایی که اون شب کردن، چنین احتمالی هم میدم. *** یک ساعتی می شد که پرهام در اتاق خواب خانه ی مریم و سعید بود. تمام هال را به دقت گشته بود و هر نکته ای که به نظرش مهم می رسید، در دفترچه اش یادداشت کرده بود؛ و حالا، دقیقا جایی بود که حدس زده می شد قاتل به مقتول ضربه زده... شواهد نشان داده بود جسد فقط از نزدیک در اتاق، تا تخت جا به جا شده؛ و هیچ اثر انگشتی هم روی چاقویی که با آن، مریم به قتل رسیده بود، پیدا نکرده بودند. پرهام بار دیگر، بدون این که چیزی را جابه جا کند، لباس های ریخته شده روی زمین و کشوهای میز آرایش را بررسی کرد. به دنبال هر نشانه ای بود که امکان داشت از قاتل به جا مانده باشد. سرش را که بالا برد، چشمش به قاب عکس خالی افتاد. با چند لحظه فکر، به سمت میز عسلی رفت و روی آن خم شد. افتادن چراغ خواب باعث شده بود قاب عکس هم واژگون شود؛ اما هنوز می شد داخل آن را دید. نگاهش که به سطح براق میز افتاد، بی اختیار چشم هایش را تنگ کرد و انگشتش را آرام وسط قاب خالی کشید. با دیدن گرد و خاک نشسته روی صفحه ی چوبی پشت قاب، به فکر فرو رفت و بعد، دفترچه اش را باز کرد. *** احمد از خانواده ی مقتول اجازه گرفته بود تا پرهام به دیدنشان برود. حالا تقریبا نزدیک عصر بود؛ و پرهام در خانه ی خواهر مقتول نشسته بود و ناراحت بود که به خاطر وظیفه اش، نمی تواند به شیوه ی مناسبی، با او همدردی کند. مینا با بغض و چشمان اشکبار گفت: من مطمئنم خود اون ع*و*ض*ی خواهرم رو کشته. بدبخت کردنش براش کافی نبود. سعید یه عقده ای حروم زاده س... و به حرف هایی که شوهرش برای آرام کردنش می زد توجهی نکرد و با خشم گفت: مریم بدون رضایت خانواده با سعید ازدواج کرد؛ اما ما همیشه به فکرش بودیم و دوستش داشتیم. مادرم تا آخرین لحظه ی عمرش نگران اون بود... من هم سنگ صبور خواهرم بودم. با این که... چپ چپ به شوهرش نگاه کرد و گفت: شرایط بعضی وقت ها مناسب نبود، اما هر موقع خواهرم سراغم میومد، در خونه به روش باز بود. می دونستم چه عذابی می کشه و چه قدر زندگیش سخته؛ اما نمی شد کمکش کنم. هرچی پول دستش می رسید، اون شوهر عوضیش خرج مواد کوفتیش می کرد. این اواخر حتی خونه شون رو بدون اطلاع به مریم، برای فروش گذاشته بود... پرهام با ملایمت گفت: خواهرتون وقتی این رو فهمید چی کار کرد؟ - از عصبانیت دیوونه شده بود. زنگ زده بود و می خواست پیش من بیاد؛ ولی من دیدم حالش بده و خودم رفتم پیشش. خیلی ناراحت بود. چند تیکه طلایی رو که داشت، از کمد درآورد و به من داد که براش نگه دارم. می ترسید سعید برشون داره. و با دستمال صورتش را پاک کرد: یادمه اون روز موقع درآوردن طلاها، چشمش به آلبوم عروسیشون خورد. جلوی چشم من، برد انداختش توی سطل آ*ش*غ*ا*ل. گفت حالش از خودش و سعید و زندگیشون به هم می خوره... پرهام حرفش را قطع کرد: آلبوم عکسشون رو دور انداخت؟ - بله. و با نفرت گفت: باید زودتر این کار رو می کرد. شاید اگه سعید رو هم از زندگیش حذف می کرد... هق هق گریه اجازه نداد حرفش را ادامه دهد. شوهرش برخاست و چند لحظه بعد، با لیوان آبی برگشت. مینا بدون نگاه به او، لیوان را گرفت و چند جرعه از آب را نوشید. پرهام صبر کرد تا او کمی آرام شود و بعد گفت: عذر می خوام که ناراحتتون کردم؛ اما باید این سوال هارو بپرسم. مینا جوابی نداد. تنها به آب باقی مانده در لیوان خیره شد. پرهام نگاهی به شوهر او انداخت و پرسید: این قضیه مال چند وقت پیشه؟ منظورم روزیه که فهمید خونه برای فروش گذاشته شده و شما پیشش بودید... مینا لب هایش را مرطوب کرد: تقریبا یه ماه و نیم پیش. - پس سه هفته پیش شما خونه ی خواهرتون بودین. توی اتاقش؛ درسته؟ - بله. توی هال نشسته بودم اما بعد رفتیم اتاقش که طلاهاش رو بهم بده. - طلاها الان پیش شماست؟ همه شون؟ مینا تایید کرد: بله. اگه بخواید بهتون نشون میدم... - نیازی نیست. فقط یه سوال ازتون دارم. قاب عکسی که کنار تخت خواهرتونه... داخل اون عکس گذاشته بود؟ مینا با چشمان خیس و لحنی متعجب پرسید: چرا در مورد اون از من می پرسین؟ خب قبلا عکس عروسیشون داخلش بود. - اون روز که شما خونه ش بودین هم اون عکس داخل قاب بود؟ - نمی دونم. دقت نکردم؛ ولی فکر نکنم. پرهام سری تکان داد و از روی مبل برخاست: خیلی ممنون. واقعا معذرت می خوام که مزاحمتون شدم و باز هم تسلیت میگم. به امید خدا، خیلی زود تحقیقات پلیس هم به نتیجه می رسه و قاتل خواهرتون مشخص میشه. *** احمد و رضا، به همراه دو مامور پلیس و دو خانم، با حکمی که در دست داشتند، با عجله به سمت خودروهایشان رفتند. قبل از این که سوار شوند، پرهام از دور آن ها را دید و صدایشان زد. رضا پشت فرمان خودروی عقب تر نشست و احمد کنار در راننده ی خودروی جلویی ایستاد و صبر کرد تا پرهام برسد. پرهام نزدیک خودرو شد و گفت: چی شد؟ حکم گرفتین؟ احمد با لبخندی گفت: بله. فهمیدیم شوهرش قبلا توی قفل سازی کار می کرده. اون ساقی مواد مخدر رو هم پیدا کردیم. حرف های سعید رو در مورد قرارشون تایید کرد. پرهام سر تکان داد: خوبه. پس دارین میرین دستگیرشون کنین؟ - آره. اگه می خوای باهامون بیای بشین. لب های پرهام به لبخندی کش آمد و بدون هیچ حرفی، روی صندلی عقب کنار یکی از مامورها نشست. احمد هم نشست و چند لحظه بعد راه افتاد. پشت سرشان، خودروی دوم که رضا، مامور دیگر و دو خانم پلیس در آن نشسته بودند، حرکت کرد. *** مقابل ساختمان ایستاده بود و انتظار می کشید. باز هم مردم اطراف ورودی جمع شده بودند؛ اما این بار، قرار بود پرونده ی این جنایت بسته شود. وقتی احمد و رضا، به همراه مامورها بیرون آمدند، جلو رفت و چشم در چشم مرجان شد. مرجان وقتی او را دید، با پرخاش به دو زن اطرافش گفت: کار من نبوده! چرا باور نمی کنین؟ و رو به پرهام گفت: من که گفتم ما رابطه مون خوب بود... بهتون گفتم مریم با من دردل می کرد. شما بهشون بگین... پرهام حرفش را قطع کرد: بهشون گفتم. مرجان بهت زده نگاهش کرد که او ادامه داد: گفتم که اون قدر با مریم صمیمی بودی و رفت و آمد داشتی که فهمیدی طلاهاش رو از شوهرش قایم می کنه؛ و احتمالا به بهانه ی لباس، به اتاقش رفتی که جای اون هارو هم پیدا کنی. اما نتونستی؛ چون قبلا طلاهارو جا به جا کرده بود... شغل شوهرت هم قبلا کلید سازی بوده؛ پس کار راحتی بوده که از دعوا و رفتن شوهر مریم سو استفاده کنی و با یه کلید یا ابزار مناسب سراغش بری. تو اون رو با یکی از چاقوهای خودش کشتی، تا بتونی با خیال راحت همه جای خونه رو دنبال طلاهاش بگردی و وقتی شوهرش برگشت، قتل رو بندازی گردن اون. مرجان ناباور به او خیره شد که زن ها به بازوهایش فشار آوردند. احمد گفت: خانوم رو ببرین... اما قبل از این که حرکت کنند، مرجان جیغ کشید: من این کار رو نکردم! این یه اتهام دروغه! - نه نیست. صدای پرهام ساکتش کرد. پرهام قدمی جلو رفت و گفت: جفتمون می دونیم که این طور نیست. چون قاب عکسی که تو گفتی عکس داخلش، مدت ها بود که خالی شده بود. مریم یک ماه پیش، آلبوم عکسش رو دور انداخته؛ پس دلیلی نبوده که یه عکس دو نفری بالای تختش بذاره. درسته؟ و اخم کرد: چه طور دلت اومد این کار رو باهاش بکنی؟ تو ادعا داشتی دوستشی... چشم های مرجان گشاد شد؛ اما نتوانست حرف دیگری بزند؛ چون زن ها به سمت خودروی دومی هدایتش کردند و او را داخل آن نشاندند. بعد از این که مامورها و رضا سوار شدند، احمد رو به پرهام کرد: باید بریم دنبال شوهرش. اون هم ممکنه مظنون به همدستی زنش باشه... پرهام آرام گفت: درسته. سعید مرد بدیه؛ معتاد، بداخلاق، و مورد تایید خانواده ی مریم نبوده؛ ولی به هرحال، اون زنش رو نکشته. - بعد از اعتراف مرجان، سعید هم آزاد میشه. و آهی کشید: بیا بریم. پرهام قدمی عقب رفت و گفت: نه... فقط می خواستم مرجان رو موقع دستگیریش ببینم. اما الان... نفس عمیقی کشید: می خوام برم این خبر رو به خانواده ش بدم. بهشون قول دادم زیاد طول نکشه. احمد لبخندی به نشانه ی خداحافظی زد و گرم با او دست داد: پس می بینمت. فردا شب، خونه ی ما. یادت که نرفته؟ پرهام آهسته خندید: نه؛ حتما میام. احمد حین نشستن در خودرو گفت: مراقب خودت باش. خداحافظ. - خدانگهدار. پرهام آن قدر صبر کرد تا خودروها از نظرش ناپدید شدند؛ بعد، با ببخشیدی آرام، از میان جمعیت کنجکاو گذشت و به سمت خیابان اصلی رفت.
  19. خاطره - رسیدیم آقا. با صدای راننده به خودش اومد. نگاه منتظرش‌رو که توی آینه دید، به بیرون نگاه کرد و با دیدن محیط آشنای پشت شیشه، با عجله دست توی جیبش برد. از تاکسی که پیاده شد، طبق عادت دستی به کتش کشید. لابد راننده از این‌که دیده بود با کت و شلواری به اون شیکی، سوار تاکسی شده، تعجب کرده بود؛ چون در طول مسیر، مدام از آینه خیره نگاهش می‌کرد و همین باعث شده بود به فکر فرو بره... وقتی داشت لباس می‌پوشید تا از خونه بیرون بیاد، فکرش درگیر بود و طبق عادت همیشگی‌ش، کت و شلوارپوشیده بود. حواسش نبود که دیگه جلسه و شرکتی درکار نیست... وقتی متوجه لباس‌هاش شده بود که سر خیابون وایستاده بود، و فکر می‌کرد چرا نمی‌تونه دستش‌رو برای علامت دادن به تاکسی بالاتر ببره... انگشت‌هاش‌رو روی میله‌ی زنگ‌زده‌ای که تابلوی اسم خیابون روش خودنمایی می‌کرد، کشید و ازش عبور کرد. نسبت به اون سال‌ها، خیابون انگار شلوغ‌تر شده بود. یادش نمی‌اومد اون موقع هم این برج‌های بلند رو دیده باشه... اون موقع‌ها، فقط خونه‌های حیاط‌دار این‌جا بود و ساختمون‌ها هم نهایت دو طبقه‌ای بودن. دست به جیب و قدم زنان، از مقابل مغازه‌ها عبور کرد. نسبت به اون‌جا، حس غریبگی داشت. هیچ‌کدوم از اون مغازه‌های لوکس‌رو نمی‌شناخت؛ درخت‌ها انگار کم‌تر شده بودن؛ و ترافیک، سنگین و پر سر و صدا بود؛ اما به محض این‌که به هفتمین کوچه رسید، اون حس بد از بین رفت. خیره به سراشیبی مقابلش، و غرق در حس آشنایی عمیقی که تمام وجودش‌رو دربرگرفته بود، وارد کوچه شد. در تمام طول اون خیابون، انگار این کوچه تنها جایی بود که شکل سابق خودش‌رو حفظ کرده بود. با قدم‌هایی آروم و آهسته، از مقابل خونه‌ها گذشت و بعد از یه پیچ کوچیک، سر جای خودش متوقف شد. از همین فاصله هم می‌تونست اون خونه‌رو‌ ببینه. اون خونه‌ی قدیمی، با در سبزرنگش و درخت سیب قد بلندِ داخل حیاطش... آهی کشید و در فکر گذشته غرق شد... بچه‌ها، توی کوچه بازی می‌کردن و صدای خنده‌هاشون، سکوت اون ظهر گرم تابستونی‌رو می‌شکست. وانت پدرش، درست همون‌جا خراب شده بود و اون هم خیلی کاربلد نبود. بالاخره مجبور شده بود زنگ یکی از خونه‌هارو بزنه تا از یه نفر کمک بگیره. وقتی دکمه‌ی زنگی‌رو که کنار همین در سبز قرار داشت، فشار داده بود، دختری با روسری زرد و پیرهن سفید گلدار، در رو باز کرده بود؛ و وقتی ازش کمک خواسته بود، دخترک بدون این‌که نگاهش کنه، داخل خونه رفته بود و پدرش‌رو صدا زده بود... نگاهش از در خونه چرخید و چند قدم جلوتر رفت. کوچه، کاملا خلوت بود. کمی دورتر، سر شلنگ آبی، پای یه باغچه‌ی کوچیک افتاده بود و جریان ضعیف آب، از داخلش وارد باغچه می‌شد. اون طرف باغچه، مغازه‌ی احمدآقارو می‌دید. یادش می‌اومد بعد از این‌که نامزد شده بودن، توی همین کوچه‌ها با هم قدم می‌زدن. پدرش ازشون خواسته بود حالا که خانواده‌ی اون هم به همین محل نقل مکان کردن، دیگه برای گردش جاهای خیلی دور نرن. برای اون‌ها هم مهم نبود کجا باشن. همین که با هم بودن، بهشون خوش می‌گذشت. راه می‌رفتن، در مورد آینده‌شون حرف می‌زدن و بستنی می‌خوردن... یادش می‌اومد چه‌قدر عاشق بستنی‌های سنتی احمدآقا بودن؛ و لواشک‌های شور و مخصوصش، که با دونه‌های ریز و سفید جوهرلیمو خوشمزه‌تر هم شده بود. هربار با هم بیرون می‌رفتن، براش می‌خرید و اون هم برای این‌که توی خونه مواخذه نشه، تا موقع برگشت، همه‌ش‌رو می‌خورد... به مغازه که رسید، دستش‌رو روی در شیشه‌ای گذاشت و آروم، وارد شد. کمی طول کشید تا چشم‌هاش به تاریکی مغازه عادت کنه و بعد، پشت قفسه‌ها، احمدآقارو دید. خودش بود. هنوز همون کلاه قدیمی روی سرش بود؛ اما موهای خاکستریش، یک‌دست سفید شده بودن. گلوش‌رو صاف کرد و با صدایی تقریبا بلند گفت: سلام... احمدآقا به سمتش برگشت؛ و یه آن، با دیدن چروک‌های افتاده روی صورتش، دلش به درد اومد. - علیک سلام. بفرمایید. نشناخته بود. البته که نمی‌شناخت. بعد از چهارده سال، مطمئن بود اون‌قدری تغییر کرده که دیگه هیچ‌کس توی اون محل نمی‌شناسدش... بغض عجیبی گلوش‌رو گرفته بود. برای این‌که سرباز نکنه، درخواستش‌رو گفت: ببخشید... شما لواشک دارین؟ نگاه متعجب احمد آقارو که دید، ناخودآگاه خجالت کشید و به دروغ گفت: برای بچه‌م می‌خوام. احمد آقا سری تکون داد و به طرف ویترین شیشه‌ای انتهای مغازه رفت. پشتش ایستاد و یکی از طبقات قفسه‌ی کنارش، چند بسته‌ی لواشک روی میز گذاشت: بفرمایید. چشم‌هاش روی میز چرخید و گفت: نه؛ این‌ها نه. اگه اشتباه نکنم، یه جور لواشک هم داشتین که... خودتون درست می‌کردین. از اون‌ها می‌خوام. احمد آقا کمی تعجب کرد. یادش نمی‌اومد این آقای شیک‌پوش‌رو قبلا توی این محل دیده باشه؛ اما حرفی نزد و از طبقه‌ی پایین‌تر قفسه، چیزی‌رو که می‌خواست براش آورد. آخرین بسته‌ی لواشک خونگی‌شون بود. گلبهار خانوم مریض بود و دیگه توان درست کردن لواشک نداشت. - این هم لواشک مخصوص. چشم‌هاش برقی زد و با عجله، پول لواشک‌رو حساب کرد. از مغازه که بیرون اومد، قلبش ضربان گرفته بود. می‌دونست یه زمانی، اون خیلی از این لواشک‌ها خوشش می‌اومد. همون موقع که با گردش توی کوچه‌های محل و زیر سقف آسمون خدا، زندگی مشترکشون آغاز شده بود... لواشک به دست و قدم‌زنون، کوچه‌رو به سمت ابتدا طی کرد و دوباره نگاهش به خونه‌ی قدیمی اون‌ها افتاد. مدت زیادی از ازدواج ساده‌شون نگذشته بود که به محله‌ای باکلاس‌تر رفته بودن و بعد هم، با بهتر شدن وضعیت شغلی و مالی خودش، روز به روز خوشبخت‌تر شده بودن؛ اما حالا مدتی بود که انگار، دیگه از اون خوشبختی اثری نبود. به کت و شلوار بی‌مصرفی نگاه کرد که بعد از ورشکستگی و بیکار شدنش، خیلی به کارش نمی‌اومد؛ اما اون موقع که توی این محله زندگی می‌کردن، واقعا شاد بودن! شاید زمان، خیلی چیزهارو تغییر داده بود ؛ و این بسته لواشک هم، فقط یه بسته لواشک معمولی بود... در حالی که تمام طول مسیر، به این موضوع فکر می‌کرد، به خونه برگشت. خونه‌ای که می‌دونست به زودی باید فروخته بشه... با خستگی عمیقی که به روح و قلبش سایه انداخته بود، کتش‌رو درآورد و به سمت اتاق خوابشون رفت. همون‌طور که انتظار داشت، روی تخت نشسته بود. زانوهاش‌رو بغل کرده بود و مثل روز‌های قبل، غرق در افکار خودش، به آینه‌ی میز آرایش نگاه می‌کرد. باز هم دودل شد؛ اما بالاخره با لحنی ملایم گفت: سلام. نگاه اون به سمتش چرخید و با چشم‌های خیس، سرتاپاش‌رو از نظر گذروند: سلام... کجا بودی؟ صورت سفید و گردش از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود. کنارش روی تخت نشست و آروم گفت: خیلی ناراحت بودم... ذهنم مشغول بود. رفتم... مکثی کرد و نفسش‌رو بیرون داد. با لحنی اعتراف‌گونه گفت: رفته بودم محله‌ی قدیمی‌مون... می‌خواستم... یه کم توی اون کوچه‌ها قدم بزنم. به یاد قدیم... می‌خواستم ببینم... چشم‌هاش از روی دست‌های کوچیک اون بالا رفت و دوباره به صورتش رسید: چیزی از گذشته و خاطراتش مونده یا نه... چند لحظه‌ای، اون بهش عمیق نگاه کرد و لب زد: چیزی مونده بود؟ آهی کشید و بسته‌ی لواشک‌رو، که تا الان کنار خودش نگه داشته بود، به طرفش گرفت. نگاه خیس و مبهوتش، چند دقیقه‌ای روی لواشک قفل شد و رفته‌رفته، لبخندی روی لبش اومد. قلاب دست‌هاش‌رو باز کرد و صاف نشست؛ و با چشم‌هایی درخشان نگاهش کرد: پس هنوز یادته... لبخند زد و گفت: معلومه که یادمه خاطره. مگه میشه اون روزهای شیرین‌رو یادم بره؟ توی نگاه خاطره، خیلی چیزها می‌دید. می‌دونست حرف‌های نگفته‌ی زیادی توی دلش جمع شده؛ اما در اون لحظه، خاطره فقط می‌خواست ساده و صادقانه حرف بزنه... - نگران بودم که... با این اتفاقی که افتاده... همه‌چیز رو فراموش کنی. تمام غصه‌م این بود که یادت رفته باشه از صفر شروع کردیم و به این‌جا رسیدیم؛ و اگه بخوایم، یه بار دیگه هم می‌تونیم... و با محبت نگاهش کرد: خیلی خوشحالم. خوشحالم که امروز به اون‌جا رفتی. حلقه‌ی اشکِ توی چشم‌هاش، این‌بار از سر عشق بود. دوباره به لواشک نگاه کرد و وقتی لرزش ته دلش‌رو حس کرد، با خنده گفت: و خیلی خوشحال‌ترم که این‌رو برام خریدی. فکر کنم... اون چیزی که هوسش‌رو داشتم، همین بود. سوالی نگاهش کرد که خاطره پلک‌هاش‌رو روی هم گذاشت و زمزمه کرد: مثبت بود. ناباورانه، چند لحظه به خاطره نگاه کرد؛ و بعد که عشق‌رو توی نگاهش دید، لب‌هاش و قلبش باهم خندیدن... به احمد آقا دروغ نگفته بود.
  20. همه چیز از آن جایی شروع شد که افراد پنداشتند اگر شرکت یا کارخانه ای راه بندازند، وضعشان خیلی بهتر می شود! حداقل چند کارگر را هم به کار مشغول می کنند و این بین، ثوابی هم می برند. بدین ترتیب بود که کارخانه ها یکی پس از دیگری ساخته شد و فضای زیادی از شهر ها را اشغال کرد. دود کارخانه ها در چشم همه رفت جز صاحب کارخانه، شاید هم چشم هایش را بست تا دود را نبیند! حتی زمانی که آن درختان بی گناه را قطع می کردند هم چشمانش بسته بود! اما از حق نگذریم، وسایل خانه امان نو نوار شد، انواع ماشین آلات به خدمتمان در آمدند تا با کار های بیهوده خسته نشویم. دیگر لباس شستن نداریم، ماشین لباس شویی در چشم بر هم زدنی این کار را برایمان انجام می دهد. ظرف شستن، جارو کردن و... دیگر لازم نیست از صبح تا شب راه برویم و تحرکی داشته باشیم. اما تحرکمان از طرفی زیاد شد، راه بیمارستان تا خانه خیلی زیاد است! حال، دیگر از "محیط زیست" فقط یک کلمه باقی مانده، زرق و برق ماشین ها، وسایل و لباس های متنوع، آنقدر زیاد بود که دیگر جایی برای محیط زیست باقی نگذارد. عجیب اینجاست که هیچکس نگران محیط زیست نیست، هیچکس به گریه هایش اهمیت نمی دهد و هر روز بیشتر از دیروز، درختانش را قطع می کنند و آب هایش را می خشکانند... کاش کارخانه دار های محترم، کمی، فقط کمی بیشتر به محیط زیست بها دهند، که اگر قهر کند، زندگی همه امان نابود می شود و دیگر چیزی از جهان باقی نمی ماند که بشود در آن کارخانه ای راه انداخت! #بهارنوری
  21. به نام خدا قبل از بیهوشی چشمام رو بستم و دوباره باز کردم. هرچقدر بهشون فشار میاوردم، تو این تاریکی مطلق موفق به دیدن چیزی نمی‌شدم. انگار هیچ روزنه‌ای تو در و دیوار این خراب شده نذاشته بودن. هوا انقدر دم کرده بود که نمی‌تونستم خوب نفس بکشم. فشار طناب، روی دستام و مچ پاهام باعث یه درد اعصاب‌خردکن شده بود. تکون محکمی خوردم تا شاید یذره شل بشن، اما فقط پایه‌های فلزی صندلی جابه‌جا شدن و صدا ایجاد کردن. پوفی کردم و سرمو پایین انداختم. دوباره چشمام رو بستم و خاطره دیروز جلوی چشمم اومد... - ستوان غیور، مجبورید خودتون برید اصلا آمادگی نداشتم. لیلی از دو ماه پیش وارد باند قدر مواد مخدر شده بود و حالا با یه سوتی ساده، گیرش انداخته بودن. من یه روزه به چه بهونه‌ای و چطور می‌تونستم وارد باندشون بشم! با صدای سرهنگ برخورداری به خودم اومدم:«ستوان غیور، کیان راست می‌گه، از اول هم خودتون باید می‌رفتید.» نالیدم:«اما ستوان مجیدی هم به اندازه من تجربه داره نمیدونم چرا سوتی داده» پوزخند سروان کیان رو از گوشه چشم دیدم. باعث شد برای کم کردن روی اون هم شده قبول کنم. گرچه ریسک خیلی بالایی داشت. با جدیت گفتم:«جناب سرهنگ هرچی شما دستور بفرمایین» سرهنگ با مهر پدرانه همیشگی‌اش لبخند پر افتخاری بهم زد:«برو پیش سروان ناهی تا آماده‌ات کنه....» با صدای زوزه در به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم. ارشان، پسر رئیس باند که از مدت‌ها قبل زیرنظر گرفته بودیمش، با دوتا محافظ نره‌غول وارد شد. نور زرد کمی از راهرو داخل اتاقک اومد. یکی از محافظ‌ها چراغ اتاق رو روشن کرد. با زدن نور لامپ توی چشمم، کمی به هم فشردمشون و بعد با نفرت به چشمای ارشان خیره شدم. دستاشو تو جیب شلوارش کرد و با پوزخند گفت:«فکر کردی خیلی زرنگی جوجه کلاغ!؟ اون برخورداری احمق باید می‌فهمید که وقتی یکی از کلاغاش دستگیر شده یکی دیگه رو نباید بفرسته تو دل گرگ‌ها» با صدا پوزخند زدم:«گرگ!؟ شماها گربه هم نیستین!» چند قدم بهم نزدیک شد. اتوی شلوارش کره رو می‌برید. کت شیک و سنجاق‌گل روی یقه‌اش آدم رو یاد دامادها می‌نداخت. خم شد و صورتشو تو فاصله چند سانتی از صورتم نگه‌داشت. برای فرار از حس گرمای نفسش، رومو برگردوندم. -زیادی حرف می‌زنی! قلبم می‌کوبید اما می‌دونستم انقدر تمرین کردم که چهره‌ام هیچ ترس، غافلگیری یا دلهره‌ای رو نشون نده! ارشان دوباره با چند قدم از من دور شد و گفت:«فقط یه راه داری برای نجات جون خودت و اون کلاغ همکارت» با لحن تحقیرآمیزی گفتم:«چی مثلا؟» ارشان صاف وایستاد و بهم زل زد -آدرس خونه مخفی که سیامک توشه رو بهمون می‌دی بعد خودت و یاسمن می‌رید پی کلاغ بازیتون» یاسمن اسم عملیاتی لیلی بود. سیامک، برادر ارشان بود که با پای خودش اومده بود و به همه چیز اعتراف کرده بود و می‌خواست علیه پدر و برادرش هم شهادت بده. خنده‌ای سر دادم و گفتم:«عجب نکنه تو منو مثل خودت خنگ فرض کردی!؟» ارشان اخم غلیظی کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می‌کنی!؟ جونت تو دستای منه!» یکی از محافظ‌ها گفت:«نفله‌اش کنم آقا؟!» لبخند تحقیر از رو لبام نمی‌رفت: -دستت به سیامک نمی‌رسه! ناگهان ارشان با یه حرکت هیستیریک و سریع، اسلحه‌اش رو کشید و روبروم وایستاد. لوله کلتش درست وسط ابروهام بود. اما من یاد گرفته بودم نترسم. به چشمای آبیش زل زدم و با خشم دندون‌قروچه کردم. ارشان فریاد کشید: -این سرکشی و کله‌خری رو هم از اون بابات به ارث بردی! قلبم فرو ریخت و اخمم غلیظ‌تر شد. مگه اون پدر من رو می‌شناخت!؟ برای چند لحظه دوباره خاطرات شروع این ماموریت به ذهنم هجوم آوردن... در دفتر سرهنگ برخورداری رو بستم اما قبل اینکه برم صدای سروان کیان به گوشم رسید:«قرار نبود غیور بره چون بهادر پدرشو کشته!» جواب سرهنگ مثل همیشه حمایت از دختر بهترین دوستش بود:«انگیزه غیور شخصی نیست، حالا دیگه برای اتمام این ماموریت و نجات مجیدی می‌ره!» تلخندی زدم و از دفترش دور شدم. بهادر پدرمو شهید کرده بود اما من هیچ‌وقت جز اجرای قانون به چیز دیگه‌ای فکر نکرده بودم.... غریدم: -پدر منو از کجا میشناسی!؟ لابد بابای قاتل عوضیت برات تعریف کرده! با سوزش ناگهانی صورتم، برای چند لحظه تنفسم قطع شد. بدن ورزیده‌ای داشتم اما صورتم تحمل ضربه دست یه مرد رو نداشت. برگشتم و تمام آب دهنی که تو دهنم بود تف کردم سمت صورتش. اما نمی‌دونم چرا مثل فیلما صاف وسط چشماش ننشست. به جاش یقه پیرهن بژش رو لکه کرد. ارشان اخم ترسناکی کرد و از بین دندوناش گفت: -مادرتو به عزات می‌نشونم بچه دماغو و فورا همراه دو محافظ اتاقو ترک کردن. خوبه که حداقل چراغو روشن گذاشتن! با جابه‌جا کردن فکم سعی داشتم درد صورتم رو تسکین بدم. نگاهی به اطراف انداختم. دیوارای اتاق نم‌زده بود و همه گچ‌هاش طبله کرده بودن. یه لکه بزرگ تیره هم رو دیوار روبروم بود که نشون می‌داد مغز یه نفرو جلوش نشونه گرفتن. باید هر طور بود دستامو باز می‌کردم تا بتونم ردیاب مخفی‌ام رو روشن کنم. ما لیلی رو برای فهمیدن جای بهادر فرستاده بودیم، که درست قبل از فهمیدن سوتی داد و لو رفت. حالا امیدوار بودم من رو آورده باشن همونجا. تقریبا دوساعتی رو در حال تقلا برای بیرون کشیدن دستام از حلقه طناب بودم. تا اینکه بالاخره با فشار زیاد به مچ دست چپم، دست راستم رو بیرون کشیدم. طناب انقدر مچ دست چپمو فشار داده بود که حس می‌کردم دیگه خون تو انگشتام نمیاد. با دست راست، فورا ردیاب رو که یکی از گوشواره‌هام بود روشن کردم. ردیابی بود که در حالت خاموشی، توسط دستگاه شناسایی نمی‌شد. چشمام رو بستم و منتظر شدم تا برای نجاتم بیان... با صدای دویدن صاف نشستم و دستام رو پشتم گرفتم. مردی با عجله داخل شد و با سرعت پاهام رو باز کرد. بلافاصله مرد دیگه‌ای اومد و اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت. پاهام که باز شد، خواست دستام رو باز کنه که آوردم جلوی صورتش! بدون معطلی با لگد بین پاهاش زدم و شلیک اون‌یکی پشت کمرش نشست. صندلی رو سمت مرد دوم پرت کردم و از جام بلند شدم. برای چند لحظه درد تو زانوهام پیچید اما با لگد بعدی که تو شکم و صورت اون مرد زدم از بین رفت. اسلحه‌اش رو برداشتم و با احتیاط از پله‌های نیمه تاریک راهرو بالا رفتم. هنوز به پله آخر نرسیده بودم که سروان کیان جلوم سبز شد. تا حالا انقدر نگران ندیده بودمش. چشماش بین چشمام دودو میزد: -حالت خوبه!؟ منو جمع نبست! سر تکون دادم. صدای بیسیمش اومد: -قربان همه رو دستگیر کردیم. کیان لبخند نامحسوسی زد: -خسته نباشید. بهادر و ارشان هم دستگیر شدن!؟ یعنی اون دوتا رو ول کرده اومده زیرزمین دنبال من!؟ صدای بیسیم دوباره اومد: -بله اما زخمی شدن چون مجبور شدیم شلیک کنیم کیان با خوشحالی گفت: -این خبر خوب رو خودم به سرهنگ برخورداری می‌دم نفس راحتی کشیدم و به دیوار تکیه دادم. کیان دوباره پرسید: -حالت خوبه!؟ اذیتت که نکردن!؟ تعجب کرده بودم: -نه همه چیز طبق نقشه پیش رفت! نگاهش به صورتم افتاد و چشم درشت کرد: -زدن تو صورتت؟ سر تکون دادم. کیان بنای رفتن گذاشت: -بیا بریم دیگه... بعدا حسابشو می‌رسم... صدای شلیک حرفش رو ناتموم گذاشت. کیان فورا اسلحه‌اش رو به پشت سر من نشونه گرفت و سه تا شلیک کرد. داغی پام که تموم شد، سوزش عجیبی رو پشت رونم حس کردم. انگار یه سیخ داغ رو تا انتها تو سفیدرونم فرو کرده بودن. دیگه نتونستم وایستم. کیان هول زد و من رو رو هوا گرفت: -ای وای تیر خوردی!؟ اون دوتا اینجا چکار می‌کردن! درد همه عضلات صورتم رو جمع کرده بود: -اومده بودن منو ببرن که فقط زدمشون... حواسم نبود اونیکی هم اسلحه داره! کیان در بیسیم فریاد زد: -یه برانکارد بفرستید زیرزمین! روی دستش بودم و کمرم روی زانوش بود. نمی‌دونم چرا انقدر بی‌تابی تو چشماش موج می‌زد. نگاهم کرد: -خواهش می‌کنم سالم و زنده بمون! حس عجیبی داشتم. فکر کنم داشتم بیهوش می‌شدم. جلوی چشمام ستاره میومد... #فاخته_شمسوی
  22. admin

    داستان سراب عشق

    نگارش 1.0.0

    63 دریافت

    نام مجموعه داستان: سراب عشق نویسندگان گروه انجمن نویسا
  23. چشمانم سیاهی می رود و سرم را با دست می فشارم، دست دیگرم را به نرده ها می گیرم و بهش تکیه می دهم. به این فکر می کنم که چه راحت تکیه گاهم عوض شد، زمان شانه های مردم بود و حال... از فکرم پوزخندی کنج لب هایم جا خشک می کند، چه مردی! با صدایش به خود می آیم و بی توجه به سر درد شدیدی که گرفته ام، پله ها را دو تا یکی کرده و به سمت درب خروجی می روم. می روم تا نبینمش، تا صدایش را نشنوم، تا خاطرات را زنده نکنم... می روم تا دوباره چشم هایش بر دل زخم خورده ام تاثیر نگذارد. برایم عجیب اما قابل قبول است، بعد از این همه سال، هنوز دلم برایش تند می زند. دل دیوانه ام کی می خواهد این را باور کند که او دیگر ازآن من نیست! کی می خواهد نسبت به صدایی که هنوز هم پشت سرم اسمم را تکرار می کند، بی توجه شود! برای اولین تاکسی دست تکان می دهم، خوشبختانه نگه می دارد و من بدون نگاه کردن به عقب سوار می شوم. با دیدنش نا خواسته یاد گذشته ام می افتم، گذشته ای که یک لحظه اش هم بدون او سپری نشد. یاد حرف های اولش که می افتم، دلم میخواهد به راننده بگویم صبر کن، برگرد به عقب، می خواهم جانم را فدایش کنم... اما با فکر کردن به حرف هایش موقع رفتن، می خواهم بگویم سرعتت را بیشتر کن، مگر لاک پشت هستی که اینقدر کند حرکت می کنی! حیف... حیف آن همه عاشقانه ای که بین ما بود و حال، فقط یک خاطره و آه ازش باقی مانده است. بی آنکه بخواهم، نگاهی به پشت سر می اندازم... دیگر خبری از گذشته ام نیست! ایکاش بفهمد چرا نماندم، ایکاش بفهمد که ماندن من فایده ای ندارد، ایکاش این را یادش بیاید که زمانی که می خواستم کنارش بمانم، نگذاشت! آن روز که التماسش کردم، خودم را به پایش انداختم، گفتم تو اگر بروی از زندگی ام چیزی جز سیاهی باقی نمی ماند... آن روز به حالم بی توجه بود، اما گویی حالا پشیمان شده است، چقدر دیر! عشق دیرینم! زمان دیگر به عقب بر نمی گردد، دل من هم دیگر صاف نمی شود. یاد چند دقیقه پیش می افتم که بعد از سال ها با او چشم در چشم شدم، گویی سطل آب یخ روی کمرم ریختند... بی توجه به ازدحام جمعیت، با سرعت از دفتر وکالت خارج شدم. امروز برای کار های زمین ملکی ام پیش وکیلم رفتم، چه دنیای کوچکی! یاد حرف های آخرش که می افتم، قلبم به درد می آید." فکر نمی کنم تو دختری باشی که به درد من بخوری." از حرص کیفم را در دست می فشارم، مگر این تو نبودی که می گفتی من همه ی دارایی ات هستم؟ مگر تو نبودی که به من قول ماندن دادی، قول آن زندگی زیبا و عاشقانه را... خیلی وقت بود که دیگر به این حرف ها و خاطرات فکر نمی کردم، اما با دیدنش زخم قدیمی و عمیقم سر باز کرد. کاش هیچ وقت نمی دیدمت! و این جمله، دردناک ترین حرفی است که یک عاشق می تواند به زبان بیاورد... #بهارنوری
  24. admin

    داستان پلک های خیس

    نگارش 1.0.0

    15 دریافت

    مجموعه داستان کوتاه پلک های خیس نویسنده : کیمیا ذبیحی
  25. #پارت_یک با صدای زنگ در به خودم اومدم و سرم رو از لبتاب در آوردم. با دیدن ساعت اخمی رو صورتم نشست، کیه این وقت ظهر! اصلا از مهمون سر زده خوشم نمی‌اومد. با همون اخم همیشگیم که حالا با صدای زنگ بیشتر شده بود، در رو باز کردم که با صورت خندون رفیقم مواجه شدم! پوفی کشیدم و رفتم سمت همون کاناپه ای که روش نشسته بودم، اومد تو و در رو بست. _باز که تو اخمات تو همه! کمی از قهوه‌ام نوشیدم. _چیزی برای خندیدن هست؟ چشم هاش رو تو هوا چرخوند و اومد نشست کنارم. با دیدن کارت توی دستش ابروهام از تعجب بالا رفت. _عروسیته؟ برای بار دوم چشمی تو هوا چرخوند، انگار بی حالی من رو این دوست سرحالم هم تاثیر گذاشته بود! _آخه من رو چه به عروسی؟ کارت عروسی علی رو برات آوردم، آخر همین هفته‌اس. گفت بهت بگم اگه نیای خیلی ازت ناراحت می‌شه! سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. _حالا کی حاضر شده زن اون بشه؟ خندید و با گفتن: "علی عکس خودش و دختره رو گذاشته پروفایلش." گوشیش رو از جیبش در آورد... با دیدن دختر کنار علی، قلبم فرو ریخت. چند ثانیه میخکوب به عکسش خیره شدم... رضا گوشیش رو گذاشت تو جیبش، ولی من هنوزم به اون نقطه خیره بودم... چشم هام پر شد، ولی نذاشتم بباره... بی توجه به حال خراب من جملات رو کنار هم چید: _علی اینقدر این چند روز خوشحاله که نگو، تاحالا اینجوری ندیده بودمش! بغض لعنتیم رو فرو بردم و سیگاری آتیش زدم، همدم همیشگیم رو... _منم اگه یکی مثل اون رو داشتم وضعم اینطوری نمی‌شد! زیر نگاه های رضا معذب بودم...بی توجه بهش بلند شدم و رفتم تو اتاقم... چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن در نشون از رفتنش بود.
×