رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'سندرم امید'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

1 نتیجه پیدا شد

  1. زهره فرهادی

    سندرم امید

    به نام خدا #1 زمستان نیز از راه رسیده بود و دانه های رقصان برف با شوق، روی هم تل انبار می شدند. پس از نشستن ساعت ها کنار بخاری، چسبیدن به پنجره و بخار انداختن روی آن، برای من بسیار دلچسب بود. صبح روزی که سفیدی تا به زانوهای کوچکم می رسید، شال و کلاه کردم و به امید ساختن خاطره ای به یادماندنی، بدنبال دوستانم رفتم. دو یا سه تا از بچه ها گوشه ای ایستاده بودند و دستان بدون دستکششان را با بخار دهانشان گرم می کردند و چندیدن نفر دیگر که تعدادی از آنها به چشمانم ناآشنا بودند نیز با هیجان، بدن آدم برفی را روی زمین هل می دادند. رگه های نور خورشید بر روی سطح دست نخورده برف برق می انداخت و از دور، سراب آسمان شبی بود که ستاره هایش در میان برف ها فرود آمده بودند. حالم دگرگون شد و خود را روی زمین ولو کردم. دست و پایم را باز و بسته می کردم و شعر زمستان را زیر لب برای خود زمزمه می کردم. دهانم باز و بسته می شد و پلک هایم برای در امان ماندن از نور خورشید، روی هم، می لرزیدند. در همان زمان بود که تیر کشیدن دندان خود را حس کردم و شروع کردم به سرفه کردن. جنگیدن یکی از بچه ها گل کرده بود و گلوله برفی را درست در دهان من انداخت. من نیز بلند شدم و با نگاهی انتقام گیرانه، مشتی برف در دست خود سفت کردم و به بچه هایی که خود را پشت آدم برفی پنهان کرده بودند، پرتاب کردم. همگی پراکنده شدند و بازی آغاز شد. من به خوبی در می رفتم اما چون دستانم سر شده بودند، برف در میان راه شل می شد و قبل از رسیدن به مقصد روی زمین می افتاد. سارا...سارا... برادر بزرگ ترم بود که پالتوی خود را بدون آنکه دکمه هایش را ببندد به تن کرده بود و به سمت من می دوید. انتظار دیدن او را مقابل دوستان جدیدم نداشتم. کمی از وجود او در کنارم و در حضور دیگران خجالت می کشیدم و دلیلش هم این بود که او همانند بچه ای شش ساله رفتار می کرد و این بود که مرا بیش از هرچیزی آزار می داد. امید(برادر بزرگم)، خود را به من رساند و همانطور که چهره قرمزش را با نفس های تندش به حالت عادی برمی گرداند، گفت: من منتظر تو بودم تا باهم به برف بازی برویم. چرا ناایستادی؟ حالا اجازه می دهی من هم با شما بازی کنم؟ بچه ها که به چهره متفاوت برادرم و طرز برخورد او، تعجب کرده بودند، سرشان را به نشانه تایید با تردید تکان دادند... بازی دومرتبه شروع شد و خنده بچه ها همه جا را پر کرد. امید نیز پا به پای بچه ها با آن قد و هیکلش، می دوید و گلوله برفی پرت می کرد. اما آن روز چیزی که مرا بیش از هرچیز دلخور کرد این بود که امید به جای پرتاب کردن توپ برفی به ما، با آدم برفی بازی می کرد و گلوله هایش را آنقدر به طرف او پرت کرد که کله آدم برفی خراب شد و افتاد. زمانی هم که بچه ها با عصبانیت از او دلیل را پرسیدند، به گریه افتاد و گفت که کسی با آدم برفی بازی نمی کرد و من تصمیم گرفتم او را از تنهایی در بیاورم. آن زمان من نه سال داشتم و پدر و مادر بیماری امید را با من در میان گذاشته بودند؛ اما بهرحال گاهی حس می کردم آنها او را لوس بار آوردند. اما به هرحال او مثل بقیه آدم بزرگ ها نبود که رسمی برخورد کند و برخی از کارهایم را بچگانه خطاب کند. او به من در درس هایم کمک می کرد و قول می داد که اگر تکالیفم را به خوبی بنویسم، برایم خوراکی می خرد یا با من بازی می کند. ما جدیدا به خانه ای اسباب کشی کرده بودیم. همسایه روبرویی ما خانواده ای پرجمعیت بودند که چهار پسر و دو دختر داشتند. امید که گاهی اوقات مرا سرگرم بازی با عروسک های خود می دید، تصمیم گرفت با پسرهای همسایه که تقریبا هم سن و سال خودش بودند بیرون برود...
×