اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'شهر کتاب'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش صوتی
    • پاتوق گویندگان
    • شروع ضبط
    • کتاب های صوتی کامل شده
    • داستان ها و اشعار صوتی کامل شده
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

1 نتیجه پیدا شد

  1. وارد شهر کتاب شدم و مثل همیشه بوی خنکی خاص فضای ساکت قسمت کتاباش، لبخند به لبام آورد. بین قفسه‌ها شروع به راه رفتن کردم و طبق معمول در قسمت رمان‌های ایرانی و خارجی متوقف شدم. نگاهی به کتاب‌ها انداختم، اکثرشون رو خونده بودم و دلم یه رمان جدید و عجیب می‌خواست، رمانی که وقتی شروع کردم نتونم زمین بذارم و بعد از تموم شدن هم تا چندین روز فکرم رو مشغول کنه. با دیدن جلد خوشرنگ و عجیب یه رمان خارجی، جلو رفتم و اونو بیرون کشیدم. کتاب رو باز کردم تا یه نگاهی به متن ترجمه‌اش بندازم، اما قبل از اینکه کلمات رو ببینم، نور از تو صفحات ساطع شد که باعث شد چشمام رو ببندم. وقتی چشمام رو باز کردم، صحنه‌ای جلوی چشمم بود که نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. تو یه دشت سرسبز و بزرگ بودم که تا چشم کار می‌کرد چمن و گل‌های کوچیک زرد و سفید دیده می‌شد. باد ملایمی می‌اومد که عطر خیلی خوبی داشت. با صدای عطسه برگشتم و دوباره قفسه‌های کتاب جلوی چشمم اومدن. یه دختر دیگه کنار قفسه‌های سمت چپی، داشت کتابا رو می‌دید. نفس نفس می‌زدم. کتاب رو بستم و روش رو خوندم. اسم کتاب، روی جلد کتان گلدارش، طلاکوب شده بود. لبخندی زدم و فورا به سمت صندوق رفتم. این کتاب خواندنی بود....