رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'صادق هدایت'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

3 نتیجه پیدا شد

  1. کیمیا ذبیحی

    زندگینامه | صادق هدایت

    «وای به حال مملكتی كه من بزرگ‌ترین نویسنده‌اش باشم!» (صادق هدایت1) صادق هدایت در سال 1280 ه‍ . ش. در یك خانوادة اشرافی رو به زوال، كه اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد. جدش، رضا قلی‌خان هدایت طبرستانی (1215ـ1288 ه‍ـ . ق.)، ملقب به «للـه‌‌باشی»، از رجال دورة ‌قاجار، شاعر و صاحب تذكرة مجمع الف‍ُصحا، اجمل التواریخ (تاریخ مختصر ایران)، روضة الصفای ناصری (سه مجلد؛ در تكمیل روضة الصفای خواندمیر) و برخی آثار دیگر بود. او در تهران متولد شد و در شیراز به تحصیل پرداخت. سپس به دربار محمدشاه و ناصرالدین‌شاه راه یافت؛ و از سوی ناصرالدین‌شاه، به ریاست مدرسة‌ دارالفنون‌ْ منصوب شد. در دوران بازنشستگی، مدتی مربی مظفرالدین میرزا ـ ‌ولیعهد؛ كه بعد‌ْ شاه شد‌ـ بود. به همین سبب، به او، عنوان «للـه‌باشی» داده شد. به نوشتة مؤلف كتاب چند مجلدی نهضت روحانیون ایران، «للـه‌باشی، صوفی تمام عیار و درویش بی‌بند و بار»‌ی بود، كه نسبت به علما و مجتهدان‌ْ كینه داشت. به همین سبب، در كتاب روضة الصفای ناصری خود، دخالت مجتهدان در جنگ علیه متجاوزان روس را سخت نكوهش كرد، و گناه شكست در آن را، به گردن آنان انداخت. او در بخشی از این كتاب، نوشت: «عوام كالانعام، علما را بر عوامل سلطان رجحان دادند، و كمر به جهاد بستند.2» پدربزرگ صادق هدایت، جعفر قلی خان نی‍ّرالملك، رئیس مدرسة دارالفنون و وزیر علوم (1275ـ1283 ه‍.ق.)، مدیر مؤسسة نظام، رئیس معارف استان فارس، حاكم مراغه، رئیس شركت شیلات، مدیركل ثبت اسناد و املاك، و رئیس الوزرا (نخست وزیر)، در رژیم قاجار بود. پدر صادق هدایت، قلی خان، ملقب به اعتضاد الملك، در زمان قاجار، سالها حاكم شهرهای مختلف، م‍ُشیر و مشاور‌ِ وزرا و نخست وزیران،‌ و مدیركل ادارات و سازمانهای بزرگ بود. با سقوط رژیم قاجار و روی كار آمدن رضاخان میرپنج، منصب بالایی ـ‌ همچون گذشته‌ـ به او داده نشد. اما باز، از كارمندان عالی رتبة حكومت رضاخان بود؛ كه از جملة مناصب وی در این دوران، می‌توان به سرپرستی مدرسة نظام اشاره كرد. مادر صادق هدایت، زیورالملوك، دختر مخبرالسلطنة بزرگ، و نوة اعتضاد الملك بود. برادر بزرگ صادق هدایت ـ محمود هدایت‌ـ حقوقدان، معاون نخست وزیر (شوهر خواهرش، رزم‌آرا)، قاضی دیوان عالی كشور، و برادر دیگرش ـ‌‌عیسی‌ـ از افسران ارشد (سرلشكر) و رئیس دانشكدة افسری، در دوران سلطنت پهلوی بودند. مخبرالسلطنه ـ‌پسرعموی صادق هدایت‌ـ نویسنده، وزیر فواید عامه (1305هـ .ش.) و دوبار (در سال‌های 1306 و 1309 ه‍ .ش.) نیز نخست وزیر رضاخان بود. او همان كسی است كه نهضت شیخ محمد خیابانی را متلاشی كرد، و در زمان ورود او به تبریز‌ْ به عنوان والی جدید آن خطه (1338 هـ ‍.ق.)، آن روحانی مجاهد و آزاده، كه هم در برابر فشار روسهای تزاری متجاوز و هم حكومت فاسد مركزی (قاجار) ایستاده بود، در تبریز، به قتل رسید. مخبرالسلطنه، همچنین، در زمان نخست وزیری خود، از عوامل مهم باقی ماندن هدایت در اروپا برای ادامه تحصیل، با وجود پیشینة ناموفق او در این كار، بود. یكی از خواهران صادق هدایت، م‍ُط‍َل‍َّقه بود، و در خانة پدری زندگی می‌كرد. خواهر دیگر او، همسر سپهبد علی رزم‌آرا، رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، و سپس نخست وزیر محمدرضا پهلوی (از تیر تا شانزدهم اسفند 1329 ش.) بود؛ كه به سبب اقدامات خائنانه و خلاف شرعش در این س‍ِم‍َت، از سوی خلیل طهماسبی ـ‌ از گروه فدائیان اسلام‌ـ اعدام انقلابی شد. «در كل،‌در طایفة اینها، سرلشكر و وزیر، زیاد بود.3» خانواده، همچنین، صاحب گماشته‌ای نظامی بود؛ كه به صادق هدایت نیز خدمت می‌كرد. جز اینها، «خانوادة هدایت، املاك وسیعی داشت؛ واقعیتی كه انعكاسش را در یكی دو كار هدایت، می‌بینیم.4» هدایت در شش سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد؛ و با پایان یافتن تحصیلات ابتدایی، به مدرسة دارالفنون رفت. در سال 1295 مدرسه دارالفنون را، به سبب بیماری چشم ترك كرد. در سال 1296 ش، به مدرسه فرانسوی سن لویی، كه توسط هیئتهای تبشیری مسیحی اداره می‌شد، رفت. در این مدرسه، درسها، هم به فرانسه و هم به فارسی گفته می‌شد. اما، به نوشتة دكتر ابوالقاسم جنتی عطایی ـ ‌از دوستداران و ستایندگان هدایت؛ كه كتابش دربارة او، مورد تأیید كتبی برادر بزرگ صادق هدایت نیز قرار گرفته است‌ـ او سرانجام نتوانست «سال آخر [مدرسه] سن لوئی را بگذراند و دیپلم متوسطه را بگیرد.5» با این ترتیب، در سال 1304، یعنی بیست و چهار سالگی، به تحصیل خود در این مدرسه، پایان داد. در سال 1305 با نخستین گروه محصلان ـ‌ نه دانشجویان‌ـ اعزامی، به بلژیك اعزام شد و به تحصیل در مدرسه ـ‌ نه دانشكده‌ـ مهندسی شهر گان مشغول شد. اما «به شهادت نامه‌های خودش، او هرگز به مرحلة تحصیل در رشتة تعیین شده نرسید. زیرا از عهدة ریاضیات پیشرفته [كه پیش نیاز ورود به آن مرحله بود]، برنیامد.6» در نتیجه، هدایت «یكی دو بار سعی كرد به تحصیل خاتمه دهد و به ایران برگردد.7» تا آنكه سرانجام پس از هشت ماه، از آن مدرسه اخراج شد و «نامش از دفتر اتباع خارجة شهر گان خط خورد.8» با وجود این، با نفوذی كه خانواده‌اش در دستگاه دولت داشتند، توانست خود را به پاریس و رشتة ساختمان منتقل كند. اما پس از دو سال تحصیل در این رشته، موفق به ادامة آن نشد. در همین دوران (1307) صادق هدایت كوشید خود را در رودخانة مارن فرانسه غرق كند؛ كه به نتیجه نرسید. اسماعیل مرآت، سرپرست محصلان ایرانی مقیم اروپا، درصدد برآمد جواز اقامتش را باطل كند و او را به ایران برگرداند. اما «عاقبت، تلاشها و نفوذ خانواده هدایت در تهران برای متقاعد كردن مقامات به نتیجه رسید، و به صادق هدایت اجازه دادند كه رشتة تحصیلی‌اش را در چارچوب دورة تربیت معلم، به ادبیات فرانسه ‍[در پاریس] تغییر دهد. اجازه نامه در اردیبهشت 1308 در تهران صادر شد.9» اما با گذشت حدود یك سال، صادق هدایت موفق نشد حتی در رشتة انتخابی و پیشنهادی خود نیز ادامه تحصیل دهد10. در نتیجه، به ایران بازگشت داده شد. این در حالی بود كه «در طول اقامت هدایت در اروپا، مقامات ایرانی، بسیار بیش از آنچه كه تحت شرایطی دیگر انتظار می‌رفت، رعایت حال او را می‌كردند؛ به این دلیل ساده، كه یك نفر با همین نام، در تهران، نخست وزیر بود.11» كه او نیز كسی جز پسرعموی پدر و مادر صادق هدایت، یعنی مخبرالسلطنه، نبود. در مجموع «تاریخچه تحصیلات عالی‌اش [البته در واقع‌ْ تحصیلات عالی نبوده، بلكه در «مدرسه12» بوده است] در اروپا، حاكی از آن است كه در تحصیلات آكادمیك‌ْ وضع مطلوبی نداشته است.13» هدایت، بعدها خود در این باره به م‌.ف‌. فرزانه گفت: «من وقتی به فرنگ رفتم، اصلاً قصد خواندن درس كلاسیك را نداشتم. فقط می‌رفتم فرنگ را ببینم.14» به این ترتیب، در سال 1309، به ناچار، به ایران بازگشت؛ و به فاصلة كوتاهی، در بانك ملی استخدام شد. در سال 1311 از بانك ملی استعفا داد و به استخدام اداره كل تجارت درآمد. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و به استخدام وزارت امور خارجه درآمد. در سال 1314 از وزارت امور خارجه نیز استعفا داد. در سال 1315 در شركت سهامی كل ساختمان مشغول كار شد. در همین سال، خانوادة هدایت از ش.پرتو خواستند كه با استفاده از س‍ِم‍َت‌ِ كنسولی‌اش در بمبئی، ترتیب سفر او به هندوستان را بدهد. پرتو نیز پذیرفت؛ و این سفر، انجام شد. ش.پرتو، خود، در این باره اظهار داشته است: «وقتی خواستم به محل مأموریت خود (سفارت ایران در هند) بروم، به خانة هدایت رفتم. خانوادة هدایت كه از دست صادق ذله شده بودند، از من كمك خواستند، تا لااقل برای مدتی، از شرش خلاص شوند. من با صادق دوست بودم و با خانواده‌اش هم روابطی داشتم. به او پیشنهاد كردم با من به هند بیاید. با خوشحالی پذیرفت. با هم به بمبئی رفتیم. به او جا و مكان دادم. ماشین تحریر قراضه‌ای به او دادم تا سرش گرم شود؛ و «بوف كور» ـ آن اثر منحط‌ـ را بتواند پلی‌كپی كند. من بودم كه دست صادق، این پسرة لوس و ننر را گرفتم تا هند را ببیند و كار جفنگ بنویسد. حالا شما جوانها، هی مشغول او شده‌اید، درباره‌اش مقاله و كتاب می‌نویسید كه چه بشود؟ ادبیات كه این مزخرفات نیست!15» هدایت نزدیك به یك سال در هند بود. در این مدت، نزدِ یك زرتشتی به نام بهرام گور انكلسیاریا، به آموختن زبان پهلوی پرداخت. در عین حال، «بوف كور» خود را در پانصد نسخه، به صورت پلی‌كپی، تكثیر كرد. در سال 1316 به ایران بازگشت و مجدداً به استخدام بانك ملی درآمد. در سال 1317 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. از سال 1320، به عنوان مترجم، در دانشكدة هنرهای زیبا مشغول به كار شد؛ و تا پایان حضور در ایران، در این شغل باقی ماند. در سال 1324، به واسطة نزدیكیهایی كه با حزب توده و بعضی اعضای مؤثر آن، و از این طریق، با «انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» یافته بود، همچنین نوشتن داستان هجوآمیز «حاجی‌ آقا»، به تاشكند سفر كرد. در اواخر سال 1329 به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ ‌رزم‌آرا‌ـ در نوزدهم فروردین 1330، در آپارتمان استیجاری مسكونی‌خود، با گاز اقدام به خودكشی كرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ‌ بدون رعایت تشریفات اسلامی‌ـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاك سپرده شد. آثار منتشره از او به صورت كتاب‌ْ به این شرح است: رباعیات خیام، انسان و حیوان (1303)، فواید گیاهخواری (1308)، پروین دختر ساسان (نمایشنامه)، البعثة الاسلامیه فی بلاد الافرنجیه، افسانة آفرینش (نمایشنامه)، زنده به گور (مجموعه داستان؛ 1309)، سه قطره خون (مجموعه داستان؛ 1311)، سایه و روشن (مجموعه داستان)، نیرنگستان (فرهنگ عامه)، مازیار (نمایشنامه)، علویه خانم (مجموعه داستان؛ 1312)، ترانه‌های خیام (تجدید نظر شدة «رباعیات خیام»)، كتاب مستطاب وغ وغ ساهاب (1313)، سگ ولگرد (مجموعه داستان؛ 1321)، ولنگاری (مجموعه طنز) (1323)، حاجی آقا (داستان بلند؛ 1324) و توپ مرواری (1327). صادق هدایت، همچنین، در سالهای 1327 و 1329، آثاری از كافكا را، به همراه حسن قائمیان، ترجمه و منتشر كرد. برخی از آثار او، از جمله حاجی آقا و بوف كور، پس از مرگش، به چند زبان خارجی، ترجمه و منتشر شده‌اند. با این رو، این آثار، در میان قاطبة كتابخوان كشورهایی كه به زبان آنها ترجمه شده‌اند، بردی نیافته، و مورد استقبال واقع نشده‌اند. م.ف.فرزانه نوشته است: هدایت در آخرین ماههای عمرش، كوشید همة نوشته‌های منتشر نشده و باقی‌ماندة خود ـ‌جز دو اثر شدیداً ضد اسلامی‌اش، البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری‌ـ را از بین ببرد. در این حال، نفرتی كه همیشه از مردم كشورش داشت، در او به اوج خود رسیده بوده است: « ـ‌ می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده شور ببرند! عقم می‌نشیند كه دست به قلم ببرم، به زبان این ر‌َج‍ّاله‌ها چیز بنویسم ... یك مشت بی‌شرف! ... یك خط هم نباید بماند ... تازه داشتم بلد می‌شدم. اول كارم بود. اما این اراذل‌ْ لیاقت ندارند كه كسی برایشان كاری بكند! یك مشت دزد قالتاق ...16» مضامین آثار و سخنان هدایت، نیز گواهی صریح و خالی از هرگونه شبهة دوست جوان و مرید صادق‌‍ِ مورد اعتماد‌ِ او، م.ف.فرزانه، حاكی از آن است كه صادق هدایت، در واپسین ایام عمر، هیچ گونه اعتقادی به خدا و عالم غیب و هیچ دینی نداشته، و به شخصی كاملاً ماتریالیست تبدیل شده بوده است. فرزانه در توضیح آنكه چرا هدایت، در پایان، تمام دستنوشته‌های خود، جز دو نوشتة كاملاً ضد اسلامی البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری را از بین برد، اظهار داشته است: «زیرا بعد از یك عمر تلاش و جستجوی در عالم بیم و امید، هستی و نیستی، كمال مطلوب ... شخصیت دومی پیدا كرده كه «هادی صداقت» [نظیرة معكوس «صادق هدایت»] است. و هادی صداقت‌ْ خرقة اندیشه‌های ماورای طبیعی را دور می‌اندازد [توجه شود!] و با سر‌ِ بلند، روی باز، در مقابل این درة شاداب و پررنگ زندگی، كه از مواهب قابل لمس سرشار است، می‌ایستد و شهادت می‌دهد كه ضربتهای ویرانگر را دست غیب نمی‌زند. اصلاً دست‌ِ غیبی كه بخواهد بشر را زار و خفیف كند، وجود ندارد؛ و آنچه جلو آمیزش با پرتو خورشید را می‌گیرد، سایة پرچین و چروك حماقت و خرافات است، كه ظالم و مظلوم به بار می‌آورد.17٭» پی‌نوشت‌ها: 1. فرزانه، م.ف؛ آشنایی با صادق هدایت؛ نشر مركز؛ چاپ اول: 1372؛ ص136. 2. دوانی، علی؛ نهضت روحانیون ایران؛ مجلد 1و2؛ ناشر: مركز اسناد انقلاب اسلامی؛ ص76. 3. یاد صادق هدایت (خاطراتی از صادق هدایت؛ نوشتة اردشیر آوانسیان)؛ به كوشش علی دهباشی؛ نشر ثالث؛ چاپ اول: 1380؛ ص819. 4. همایون كاتوزیان، محمدعلی؛ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ترجمة فیروزة مهاجر؛ انتشارات طرح نو؛ چاپ اول: 1372، ص27. 5. جنتی عطایی، ابوالقاسم؛ زندگی و آثار صادق هدایت؛ انتشارات مجید؛ چاپ اول: 1357؛ ص30. این زندگینامه، مورد تأیید كتبی رسمی برادر صادق هدایت نیز قرار گرفته است. محمود هدایت، در نامه‌ای خطاب به جنتی عطایی، اظهار داشته است: «جناب آقای دكتر ابوالقاسم جنتی عطایی شرحی كه درخصوص زندگانی پرملال مرحوم برادرم صادق هدایت مرقوم داشته‌اید، كاشف حقایقی است كه در طول عمر كوتاه آن مرحوم به وقوع پیوسته؛ و این بنده، در تقدیر زحمات آن جناب، بدین‌وسیله، تشكرات صمیمانة خود را تقدیم حضور می‌دارد. اخلاص كیش [امضا: محمود هدایت] 15/9/2537» این نامه، در كتاب زندگی و آثار صادق هدایت، نوشة جنتی عطایی، آمده است. (نیز، ر.ك.به: كتاب آشنایی با صادق هدایت؛ نوشتة م.ف.فرزانه؛ ص259.) 7،6و10. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، ص46. انورخامه‌ای نیز، در همین باره نوشته است: «ظاهراً مرآت، از نتیجة تحصیلات او ناراضی و پول او را قطع كرده است.» یاد صادق هدایت (خاطرات و تفكرات دربارة صادق هدایت)؛ ص436. 9. یاد صادق هدایت (سالشمار زندگی صادق هدایت؛ نوشتة ناهید حبیبی آزاد)؛ص9. 11. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص52. هدایت، در واقع در تمام عمر، از رانت نفوذ اعضای خانواده‌اش در دستگاه رژیم پهلوی برخوردار بود. دوست صمیمی‌اش، فریدون هویدای بهایی نیز به این نكته اشاره كرده است: «خوب؛ برای اینكه هم پدرش و هم عمویش آدمهای خیلی مهمی در دستگاه بودند، كسی جرئت نمی‌كرد صدمه‌ای به هدایت برساند.» (یاد صادق هدایت (با صادق هدایت، از كافه فردوسی تا پاریس)؛ ص585. 12. هدایت نه در فرانسه و نه در بلژیك، هرگز به تحصیلات عالیه (دانشگاهی) نپرداخت؛ بلكه در هر دوی این كشورها، به تصریح نامه خودش، در یك مدرسه فنی (ظاهراً مشابه هنرستانهای فنی خودمان) به تحصیل مشغول شد. زیرا از هر چه بگذریم، او نتوانسته بود تحصیلات متوسطه را در داخل كشور به پایان برساند و دیپلم بگیرد: «این بنده، صادق هدایت، چهار سال پیش، از طرف وزارت جلیلة فواید عامه سابق برای راه سازی به اروپا رهسپار شدم. مدت هشت ماه در مدرسة [توجه شود!] مهندسی «گان» مشغول تحصیل بودم. لكن چون آب و هوای آن شهر به مزاج بنده سازگار نبود و مجبور بودم، از این رو، با اجازة وزارت جلیله به فرانسه منتقل شدم. و چون برای تحصیل معماری و راه‌سازی به فرنگ رفته بودم، برای امتنان اوامر وزارت جلیله، به مدرسة [توجه شود!] Travux PULPi داخل و در رشتة ساختمان به تحصیل اشتغال داشتم. تا اینكه دورة این مدرسه را طی كردم. ولی از آنجایی كه تصدیق این مدرسه كه دولتی نبوده و اهمیت مدارس رسمی را نداشت، خیال ورود به مدرسة معماری را داشتم، كه در نتیجة مخالفتهایی كه ذكرش موجب تطویل كلام و تصدیع خاطر مبارك است، این كار عقیم ماند، و بالاخره منجر به این شد كه از محصلین [توجه شود] وزارت جلیلة فواید عامه خارج، و جزو محصلین وزارت جلیله معارف شوم. و چون پیوسته مخالفت با ورود اینجانب به مدرسة معماری دولتی ادامه داشت، ناگزیر به بازگشت به تهران شدم.» هدایت این نامه را در شانزدهم شهریور 1309، از تهران، برای «وزارت جلیلة طرق و شوارع» فرستاده است. (ن.ك.به: خودكشی صادق هدایت؛ ص111) 13. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص28. 14. آشنایی با صادق هدایت؛ ص92. 15. جمشیدی، اسماعیل؛ خودكشی صادق هدایت؛ انتشارات زرین؛ چاپ دوم: 1376؛ ص85. جمشیدی، در توضیح این مطلب‌ْ نوشته است: «شین پرتو در سال 1369 كه نگارنده به همراه یكی از نویسندگان مشهور به دیدارش رفته بود و دربارة چگونگی سفر [هدایت به هند] پرسشهایی مطرح كرده بود، چنین گفت.» (همان) به گفتة جبار وزیری، هدایت برای دریافت گذرنامه، همراه با فریدون هدایت به شهربانی می‌رود. آنجا می‌گوید «یكی از كمپانیهای فیلمبرداری فارسی، او را برای نوشتن دیالوگهای فارسی استخدام كرده، و در صدد‌ِ حركت است.» اما از ذكر نام كمپانی خودداری می‌كند. (رستاخیز؛ ش78؛ 9/10/55) 16. آشنایی با صادق هدایت؛ ص228. 17. همان؛ ص361. ٭. نیازمند به تأكید است كه ـ‌جز علی دوانی؛ كه تنها دربارة جد صادق هدایت اطلاعاتی ارائه كرده بود‌ـ كلیة كسانی كه در این مقاله، از آنان‌ْ مطلبی ذكر شده است ـ‌ بدون استثنا‌ـ از دوستان یا دوستداران و ستایندگان صادق هدایت بوده‌اند. به گونه‌ای كه پنج تن از آنان، هر یك، یك كتاب مستقل قطور، در معرفی و ـ‌عمدتاً‌ـ ستایش صادق هدایت، تألیف و منتشر كرده‌اند. (نام این كتابها، در خلال پاورقی‌های ذكر شده، آمده است.)
  2. عاطفه نیک طلب

    زندگینامه | صادق هدایت

    زندگی‌نامه صادق هدایت: (تولد:۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران، مرگ: (خودکشی با گاز) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس). نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است. صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعه ۸۵، در پاریس واقع است. از کودکی تا آغاز جوانی صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملک (دختر عموی هدایت‏قلی‏خان، دختر حسین‌قلی مخبرالدوله) می‌باشد. جدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و سه برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشگر و از رؤسای سابق دانشکده افسری بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند). صادق هدایت در سال ۱۲۸۷ تحصیلات ابتدایی را در سن ۶ سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز نمود. در سال ۱۲۹۳ روزنامه دیواری ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز نمود. ولی در سال ۱۲۹۵ به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در سال ۱۲۹۶ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود، به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (به مدیریت نصراله فلسفی) به چاپ رساند و بعنوان جایزه سه ماه اشتراک مجانی دریافت نمود. همچنین همکاری‌هایی با مجله ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمی‌نهاد. در سال ۱۳۰۳، در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانات و فواید گیاه‌خواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام «رباعیات خیام» (با کتاب «ترانه‌های خیام» اشتباه نشود) به همراه مقدمه‌ای مفصّل. در همین سال بود که صادق داستان «شرح حال یک الاغ هنگام مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره ۶-۵ منتشر کرد. گیاه‌خواری صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی‌ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.» عزیمت به اروپا هدایت در ۱۳۰۳ از مدرسه سن لویی فارق التحصیل گشت و در همین سال بود که با تقی رضوی آشنا شد. در سال ۱۳۰۵ با اوّلین گروه دانش‌آموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ مهندسی به تحصیل پرداخت. در همین سال داستان «مرگ» را در مجلههٔ ایرانشهر شمارهٔ ۱۱، که در آلمان منتشر می‌شد به چاپ رسانید و مقاله‌ای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ له‌ویل دلیس، شماره ۷۹ نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشته‌اش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و در آن‌جا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در ۱۳۰۶ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کامل‌تری از کتاب «انسان و حیوان» با نام «فواید گیاهخواری» با مقدمهٔ حسین کاظم‌زادهٔ ایرانشهر در برلن آلمان به چاپ رساند. خودکشی اول و نخستین داستان‌ها صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشی‌اش به برادرش محمود می‌نویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده‌است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچ‌*** نداده‌است. اما م. فرزانه سال‌ها بعد از زبان هدایت (سال‌ها بعد از خودکشی اولش) نقل می‌کند که علت خودکشی مسائل عاطفی بوده‌است. نخستین نمونه‌های داستان‌های کوتاه هدایت در همان سال خودکشی نافرجامش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته‌است. پس از آن خودکشی نافرجام نیز داستان معروف «زنده به گور»، «اسیر فرانسوی»، «افسانهٔ آفرینش»، «حاجی آقا»، رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت. بازگشت به تهران هدایت در سال ۱۳۰۹، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی (در قسمت محاسباتی و دفتر ارسال مرسلات) مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامه‌ای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته‌است، از حال و روز خود شکایت می‌کند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان «زنده‌به‌گور» و نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» را در تهران منتشر کرد. هدایت در این سال با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستی‌ای ایجاد می‌شود که نامش را گروه ربعه گذاشتند. گروه ربعه در آن دوران گروهی از ادیبان کهنه‌کار بودند که به آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.» این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودند شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفت‌وگو و دیدارهای گروه ربعه در رستوران‌ها و کافه‌های تهران بود از آن جمله کافه قنادی رُزنوار که در حدود سال ۱۳۱۰ پاتوق صادق هدایت و دوستان به‌شمار می‌آمد. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.» سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. از جمله این آثار می‌توان به مجموعه انیران اشاره کرد که شامل سه داستان «فتح اسکندر» از ش. پرتو، «هجوم اعراب» از بزرگ علوی و «حمله مغول» از صادق هدایت می‌باشد. این کتاب به ذبیح بهروز تقدیم شده‌است. مجموعهٔ داستان‌های کوتاه «سایه‌روشن» (حاوی ۷ داستان)، نمایشنامهٔ «مازیار» با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب «وغ‌وغ ساهاب» با همکاری مسعود فرزاد. (این کتاب در سال ۱۳۱۳ به چاپ رسید و در سال ۱۳۱۴ هدایت به خاطر آن به نظمیهٔ تهران احضار شد). مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر نظیر «گرداب»، «دون ژوان کرج، «مردی که نفسش را کشت»، «صورتکها»، «چنگال»، «لاله»، «آفرینگان»، «طلب آمرزش»، «محلل»، «مرده خورها»، «عروسک پشت پرده»، چاپ نخست «علویه خانم» و همچنین سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهن‌دوستی و بیگانه‌ستیزی در بسیاری از آثار وی موج می‌زند. هدایت و فولکلور صادق هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمع‌آوری متل‌ها و داستان‌های عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب «نیرنگستان» را در این موضوع به چاپ رساند. «اوسانه» مجموعه‌ای از ترانه‌های عامیانه و قصه‌های کودکان نظیر: «لچک کوچولوی قرمز»، «آقا موشه»، «شنگول و منگول» و «سنگ صبور» می‌باشد که در تهران به چاپ رسید. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت که مقالهٔ اول با عنوان «طرح کلی برای کاوش فولکوریک یک منطقه» در شماره ۴ این مجله به چاپ رسید. از همکاری‌های دیگر هدایت با مجلات وزین آن زمان، می‌توان به انتشار «حکایت بی نتیجه»، «درد دل میرزا یداله» و ترجمه‌های «تمشک تیغ دار» از آنتون چخوف، «مرداب حبشه» از گاشتن تراو، «کلاغ پیر» از اکساندر لانژکیلاند و «کور و برادرش» از آرتور شیتسلر، همگی در مجلهٔ افسانه دورهٔ سوم، جزوهٔ ۲۸ و انتشار «حکایت با نتیجه» در دورهٔ سوم، جزوهٔ ۳۳ همین مجله اشاره کرد. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد. همچنین هدایت در کتاب «رباعیات خیام» خود تجدید نظر کرد و آن را مفصل‌تر با عنوان «ترانه‌های خیام» و با ۶ تصویر اثر آندره درویش بوسیله نشر روشنایی انتشار داد. سفرنامه‌ای هم راجع به سفرش به گیلان و مازندران با عنوان «روی جادهٔ نمناک» نوشت. سفر به هندوستان هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد. در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور راکه در پاریس نوشته بود پس از اندکی تغییرات با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلی‌کپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخه‌ای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخه‌ای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عده‌ای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند می‌دانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر می‌آید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود. در نسخهٔ پلی‌کپی‌ای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: "Lunatique" و "Sampingue". بازگشت از هندوستان صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیت‌های ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود. اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران به‌صورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمه‌هایی از شهرستان‌های ایران گزارش گمان‌شکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت می‌گیرد. داستان بلند حاجی‌آقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیت‌ها هدایت به نوشتن مقاله‌های نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریه‌های مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد. در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با توده‌ای‌ها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علی‌رغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست. پایان جنگ و یأس و نومیدی پس از پایان جنگ و پیش‌آمدن مسائل کردستان وآذربایجان هدایت از توده‌ای‌ها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد. بدبینی او به شرایط در نامه‌هایی که به جمال‌زاده و شهیدنورایی نوشته‌است، دیده می‌شود. در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروف‌ترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمه‌ای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب می‌شود که خودکشی کرده‌است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستان‌های چاپ‌نشده‌اش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاری‌اش با حضور عده‌ای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت. شرح حال صادق هدایت به قلم خودش من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. خانه صادق هدایت خانه صادق هدایت در استان تهران، شهر تهران، خیابان سعدی، ضلع جنوب شرقی بیمارستان امیر اعلم، خیابان شهید تقوی (خیابان هدایت) پلاک ۱۱، کنار خانه سفیر کبیر دانمارک واقع شده‌است. خانه مورد نظر به دستور پدر صادق هدایت بنا شده و فرم و ساختار بنا به سبک اواخر دوران قاجار بر می‌گردد. در دههٔ پنجاه دفتر فرح پهلوی به فکر افتاده بود موزه ای برای مرحوم صادق هدایت ترتیب دهد. برای این کار خانهٔ پدری هدایت را خریدند و اشیاء شخصی اش را از بازماندگان هدایت گرفتند که پس از انقلاب اسلامی در ۱۳۵۷ این کار انجام نگرفت. با پیروزی انقلاب اسلامی ملک مصادره شد و در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. سپس به عنوان مهدکودک کارکنان و بعد به عنوان انبار بیمارستان مورد بهره برداری قرار گرفت. (در حال حاضر در داخل بیمارستان تابلوی کتابخانه بر روی ملک نصب شده اما کاربری کماکان انبار است) سال ۱۳۸۱ برادرزاده هدایت - جهانگیر هدایت - به نوع کاربری این خانه توسط دانشگاه علوم پزشکی اعتراض کرد. ولی با این اعتراض موافقت نشد. هدایت نقاش صادق هدایت نقاشی هم می‌کرد و برخی طرح‌های او موجود است. از جمله آهوئی که در مجموعه آثار هدایت چاپ انتشارات امیرکبیر بر جلد کتاب‌های او نقش بسته، از زیباترین نقاشی‌های اوست. آهوی تنهای هدایت نمادی است از زیبائی مجزون و نجابتی غریب و منزوی. مجموعه‌ای از نقاشی‌های صادق هدایت را جهانگیر هدایت، برادرزاده او، با عنوان «آلبوم نقاشی‌های هدایت» منتشر کرده‌است کتاب‌شناسی نوشته‌های هدایت رباعیات خیام (صادق هدایت) (۱۳۰۲) فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶) زنده‌بگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه) پروین دختر ساسان ۱۳۰۹) (نمایشامه) سایه مغول (۱۳۱۰) اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه) سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه) نیرنگستان (۱۳۱۲) سایه روشن (۱۳۱۲) مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی وغ‌وغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد ترانه‌های خیام (۱۳۱۳) بوف کور (۱۳۱۵) علویه خانم (۱۳۲۲) حاجی آقا (۱۳۲۴) افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمه‌شب‌بازی در سه پرده) ولنگاری (۱۳۲۳) توپ مرواری (۱۳۲۷) سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه) کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة) مجموعه نوشته‌های پراکنده (به کوشش حسن قائمیان) ترجمه‌ها ترجمه از زبان فرانسه کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شرو نویسنده فرانسوی جلو قانون نوشته فرانتس کافکا مسخ نوشته فرانتس کافکا گراکوس شکارچی نوشته فرانتس کافکا گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا دیوار نوشته ژان پل سارتر ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی گجسته ابالیش (۱۳۱۹) گزارش گمان‌شکن (۱۳۲۲) یادگار جاماسب (۱۳۲۲) کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲) زند وهومن یسن (۱۳۲۳) آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴) مقالات مقدمه‌ای بر رباعیات خیام انسان و حیوان (۱۳۰۳) پیام کافکا
  3. بسم الله الرحمن الرحیم نقد و بررسی رمان بوف کور، نمادسرگشتگیِ "روشنفکر" ایرانی: بوف کور هدایت نخستین رُمان "مدرن" ایرانی است. اگرچه پیش از بوف کور، رُمان‌ها‌ی دیگری چه در دوران مشروطیت، مانند "کتاب احمد" طالبوف و " سیاحتنامه‌ی ابراهیم بیک" زین‌العابدین مراغه‌ای، چه پس از مشروطیت، مانند "شمس و طغرا" از باقر خسروی (متأثر از آلکساندر دوما) یا "تهران مخوف" از مشفق کاظمی یا "دارالمجانین" از محمد علی جمالزاده و دیگر رُمان‌های تاریخی- اجتماعی، نوشته شده‌اند که در آنها نشانه‌های اندیشه و ساختِ یک رُمان "مدرن" (البته در سطحِ ایران ِ آن زمان) را تا حدودی می‌توان سراغ گرفت، ولی آن نشانه‌ها چندان توانمند نیستند که بتوان آن رمان‌ها را "نخستین رمان مدرن ایرانی" نامید. به‌ویژه اینکه در این "رُمان‌ها" هنوز روایت، امری "ادبی" محسوب نمی‌شود و عمدتن به شعر و گفتاوردها و سخنان حکیمانه مزین‌اند. آنها رمان‌های "گذار" از نثرِ روایتی ِ سنتی به مدرن هستند، که جایگاه و ارزش تاریخی خود را دارند. ساختار بوف کور،اما، به گونه‌ای است که آن ‌را مدرن می‌کند؛ البته این مدرن بودن را باید در سطح "مدرن ِ ایرانی" فهمید تا، آن‌گونه که معمول است، آن را با رمان‌هایی که در همان زمان یا پیشتر در غرب نوشته شده‌اند همتراز ندانیم. درباره‌ی بوف کور کم گفته و نوشته نشده است، ولی نقد و بررسی دوباره و چندباره‌ی بوف کور از آن‌رو اهمیت دارد که مؤلفه‌های این رُمان و نوع دیدار هدایت از هستی هنوز با ما و در ما می زید. از این زاویه، نقد "من ِ" راوی بوف کور، نیز نقدِ "من ِ" کنونی ِ ما ست. جستار حاضر قصد ندارد به ارزش‌های ادبی- ساختاری بوف کوربپردازد، که خود بحث مستقل و دراز‌دامنی ‌است. در اینجا تنها بخش مربوط به بررسیِ "من ِ" راوی ِ بوف کور می‌آید، بی‌آنکه نوع روایت به لحاظ زاویه‌ی دید بررسی شده باشد. این جستار به نوعی مکمل ِ نکاتی است که در متن اصلی ِ این کتاب آمده است. لازم به یادآوری است که در این مقاله پاره‌ای از نکاتی که در متن اصلی آمده، به خاطر همسانی ِ آن نکات، تکرار می‌شود، ولی این مقاله در خود و در پیوند با موضوع، خودبسنده و مستقل است. * * * راوی بوف کور از همان آغاز نشان می‌دهد که از تنها‌یی رنج می‌برد. او در همان صفحه‌ی نخست اعلام می‌کند که "دردها" یا زخم ِ درد‌هایی را که "روح" او را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد "نمی شود به کسی اظهار کرد". بشر هنوز برای این "دردها دوایی بیدا نکرده" [...] " و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدر است." (ص 9) [1] این درد بی‌درمان چیست که راوی را در "انزوا" یا تنهایی مطلق فرو می‌برد و نمی شود آن را "به کسی اظهار" کرد؟ چند سطر پایین تر، راوی اما نه از "درد"، که از " اسرار اتفاقات ماورای طبیعی، انعکاس سایه ی روح" سخن می‌گوید: "آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورای طبیعی، این انعکاسِ سایه‌ی روح که در حالت اغما و برزخِ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟" (ص 9) چه پیوندی بین آن "درد" و این "اتفاقات ماورای طبیعی" وجود دارد؟ راوی می‌کوشد "به شرح یکی از این پیش آمدها [اتفاقات]" بپردازد تا خواننده به "دردِ" درمان ناپذیرِ راوی بی ببرد. آن اتفاق ماورای طبیعی دیدار "چشم‌های جادویی ِ" زنی است که ابتدا مانند "یک شعاع آفتاب" درخشید و ناپدبد شد: "نزدیک غروب" بود که راوی از "سوراخ هواخور رفِ" اتاقش پیرمردی قوزکرده را در "صحرای پشتِ" خانه‌اش "نشسته زیر درخت سروی" می‌بیند که "یک دختر جوان، نه، یک فرشته‌ی آسمانی جلوی او ایستاده، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفرکبودی به او تعارف می کرد." (ص 14) راوی، بدین گونه، برای نخستین بار آن "فرشته‌ی آسمانی"، آن "چشم‌های جادویی" را می‌بیند که "همه‌ی هستی ِ" او را "در خود می‌کشد." و بعد "دو ماه و چهار روز" در پی‌اش می‌گردد تا اینکه شبی آن زن، که راوی او را "زن اثیری" می‌نامد، در"هیکلِ سیاهپوشی" جلوی خانه‌ی راوی نمایان می‌شود. آن زن واردِ اتاقِ راوی می‌شود، روی تختش دراز می‌کشد و بی‌آنکه کلامی بر زبان آورد، می‌میرد. راوی با زنِ مرده عشقبازی می‌کند، او را تکه تکه کرده، در چمدانی جا می‌دهد و به کمکِ پیرمردِ گورکن زن را در دامنه‌ی کوه‌های ری به خاک می‌سپارد. این است آن "دردِ" برآمده از آن "اتفاق ماورای طبیعی"؛ یعنی دردِ ناشی از نرسیدن یا از دست دادن ِ زن اثیری یا زن ایده‌آل ِ راوی. البته از دست دادنِ زن یا جفتِ ایده آل می‌تواند دردناک باشد، ولی در این اتفاق چه چیزِ ویژه ای وجود دارد که راوی نمی‌تواند آن را "به کسی اظهار" کند؟ این رازداری برای چیست؟ البته راوی می کوشد به این پرسش پاسخ بدهد: " چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیلِ عقایدِ جاری و عقایدِ خودشان آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند."(ص 9) این پاسخ، پاسخ ِ قانع کننده‌ای نیست. این اتفاق را می‌شود یک رؤیا یا یک کابوس در تصور آورد، و یا حتا آن را "واقعیت" ( به زعمِ راوی) دانست. اما چرا نمی شود آن را "اظهار" کرد؟ ترس ِ راوی واقعا از این است که دیگران به ریشخندش بگیرند؟ برای او که "هیچ اهمیتی ندارد که دیگران [حرف او را] باور کنند یا نکنند"، واهمه اش از بیان ِ آن درد چیست؟ آیا به این خاطر از گفتن به دیگران واهمه ندارد که خود بر آنچه که "در برزخ ِ بینِ خواب و بیداری" دیده و برآنچه که می گوید باورمند نیست یا دست کم به آن اطمینان ندارد؟ تا چه اندازه باید تناقض ِ بین روایتِ آن اتفاق و پرسش ِ زیر را که خودِ او مطرح می کند، جدی گرفت؟: " آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟" (ص 10) این تردیدِ دلپذیر، که گهگاه در میانه‌ی داستان در شکل‌های مختلف رخ می‌نمایاند، مانع از آن نمی‌شود که راوی همچنان در "برزخِ بینِ خواب و بیداری" گیر کند. برای اینکه به علتِ این دوگانگی یا گیرکردن در"برزخ" را دریابیم، ابتدا باید راوی و نگره‌ی او را نسبت به هستی ِ پیرامون بشناسیم. او کیست ؟ راوی یک آدمِ معمولی نیست: از یکسو نقاش است، از سوی دیگر می‌نویسد (نویسنده؟)، درباره‌ی پُرسمان‌های دینی و اجتماعی اظهارِ نظر می‌کند، به تحلیل پیش آمدها و انسان‌ها می‌پردازد، و با اینکه خود را از "جرگه ی آدم ها [...] به کلی بیرون کشیده"، مسائل و پیش آمدها و انسان‌ها را خیلی جدی می‌گیرد و ... پس او بیشتر یک "روشنفکر" است که بازتاب ِ اندیشه‌اش به چگونگی ِ برخوردِ یک "روشنفکرِ ایرانیِ" گیرکرده در "برزخ ِ بینِ خواب و بیداری"، بینِ سنت و مدرنیته، نسبت به خود، به "من" و هستی ِ پیرامون برمی گردد. از درون ِ حادثه‌های داستانی، رابطه‌ی راوی با دیگران و یا تحلیلی که او از مسائل دارد، می‌توان به جنبه‌های شخصیت، موقعیت و جایگاه او پی برد: یکی از مؤلفه‌های مهمِ مدرن بودن یافتِ موجودیت خود به عنوان انسانی مستقل یا تلاش برای رسیدن به فردیت (Individualität) است. در این تلاش، به پرسش کشیدنِ گذشته و اکنون و تردید نسبت به واقعیت‌ها و نگره‌ها تعیین کننده‌اند. چنین رویکردی را می‌توان تا حدودی در عملکرد و نگره‌ی راوی ِ بوف کور مشاهده کرد. اگرچه تردیدِ راوی نسبت به چیزها مطلق است، ولی در هرحال تردیدِ او می‌تواند تردیدِ آدم مدرنی باشد که به ثباتِ چیزها باورمند نیست: " به ثقل و ثبوت اشیا، به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم. نمی دانم اگر انگشتانم را به هاونِ سنگیِ گوشه ی حیاطمان بزنم و از او بپرسم آیا ثابت و محکم هستی، در صورت جوابِ مثبت باید حرف او را باور کنم یا نه!" (ص 49) در کنار اینِ شک نسبت به "حقایقِ آشکار"، از باور و آدابِ دینی و خرافات بشدت انتقاد می کند یا دستِ کم آنها را به زیر پرسش می کشد. و مهمتر اینکه راوی می خواهد خود را بشناسد: " از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم." (ص 10 ) تردید، به نقد کشیدن ِ باورِ مسلط و تلاش برای شناختِ خود از مؤلفه های اندیشه‌ای مدرن‌اند که در سوی رسیدن به فردیت کارکرد دارند. اما آیا راوی در این مؤلفه‌ها هویت می‌یابد؟ آیا او انسان یا روشنفکرِ مدرنی است که از "من ِ" گذشته، "من ِ" وابسته می‌رهد و به "من ِ" مستقل می‌رسد یا دست کم می کوشد که به فردیت برسد؟ برای پاسخگویی به این پرسش، پرسشی را که خودِ راوی مطرح می‌کند می تواند راهگشا باشد: " آیا من خودم نتیجه ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیاتِ موروثی ِ آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خودِ من نبود؟ " (ص 81) اگرچه راوی می‌کوشد با نشان دادنِ ناباوری ِ خود نسبت به دین و آدابِ آن، خود را از گذشته یا اخلاق مسلط جدا کند، ولی در تلاش خود موفق نیست، زیرا حادثه‌ها و گفته‌های راوی در پهنه‌های مختلف، میزان وابستگی ِ او را به "گذشته" یا سنت بهتر نشان می‌دهند. وابستگی ِ راوی به سنت نه تنها در طرح گذشته‌ی باستانی نموده می شود ( آنجا که نسبتِ خود را به رقاصه ی هندی، بوگام داسی، می رساند و همچنین حضورِ نقشمایه‌هایی مانندِ درخت سرو، کوزه، شهر ری ، خرابه ها و...)، بلکه مهمتر از همه در نگاه عرفانیِ راوی برجستگیِ ویژه‌ای می‌یابد. از این زاویه او از مدرنیت فاصله می‌گیرد. انسانِ مدرن، گیتیانه [2] (سکولار) می‌اندیشد و هستیِ مادی و "تن" را خوار نمی‌شمرد. راوی اما نه تنها "اتفاقی" که برای او پیش آمده " اسرار ماورای طبیعی" یا " انعکاس سایه ی روح" می‌داند، که مفاهیم یا نگره‌ای مینوی یا عرفانی‌اند، بلکه "تن" را نیز به شیوه ی عرفا خوار می‌شمارد: "نمی‌خواستم او را[زن اثیری را] لمس کنم." (ص 16) ... " روح چشمهایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی‌خورد." (ص 49) در همین راستا "چیز‌های زمینی" را، در سوی اندیشه ی عرفانی، چنان پست می‌داند که نمی خواهد آن "زن اثیری"، آن "فرشته ی آسمانی" را "آلوده‌ی چیزهای" این‌جهانی کند: "اسم او را هرگز نخواهم برد [...] اسم او را نباید آلوده‌ی چیزهای زمینی کنم." (ص11) نگره‌ای که "چیزهای زمینی" را پست یا "آلوده" می‌داند، و نیز پندا‌رهای او در پیوند با هستی و نیاز به گریز از چیزهای زمینی نشان می‌دهند که بدبینی ِ هدایت، برخلاف نظر رامین جهانبگلو، (دست‌کم در بوف کور) یک "بدبینی سکولار" نیست. [3] راوی نه تنها "چیزهای زمینی" را پست و آلوده می‌داند، بلکه "دنیای درخشانش" با فاصله گیری یا کنده شدن از "دنیای زمینی" معنی می‌یابد: " در دنیای درخشانی زندگی می‌کردم که به مسافت سنجش‌ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت." (ص 97) راوی بوف کور هنوز از بندِ سنت، بندِ نگاه عرفانی نسبت به هستی، به عشق، رهایی نیافته است. هدایت در جامعه‌ی استبدادزده ی درگیر با اخلاقِ سنتی‌ای می‌زیست که تنها نسیمی از مدرینیته، از سکولاریسم، در سطح آن جریان داشت. بنابراین نمی توانست در آثارِ خود " تجربه‌ی مدرنیته را به لحظه‌ی زیسته شده [erlebte] و تجربه‌ای قابلِ نقل بدل" کند. [4] به همین علت و علت‌های دیگر هدایت – برخلاف نظر جهانبگلو و برخی دیگر- نمی تواند "به کافکا شباهت برد." جهانبگلو براین باور است که: "تجربه‌ی ادبیِ هدایت از مدرنیته صرفا شرح و تفصیلی از اضطراب و اندوه نیست، بلکه بیان حالتِ هنرمندی قهرمان است که در خلال مدرنیته می‌زید، آن هم با بخشیدنِ وزنی از تجربه به آن." [5] هدایت چگونه می‌توانست در جامعه‌ای مانندِ ایران که هنوز مدرنیته را، به معنای گیتیانه و دموکراتیکِ آن، "تجربه" نکرده ، "در خلالِ مدرنیته" بزید؟ آیا با چهار سال زندگی در فرانسه و خواندن کتاب می‌توان مدرنیته را "زیست" یا درونی کرد؟ اتفاقا آنچه راویِ بوف کور را، به عنوانِ انسانِ عصرِ هدایت، طبیعی جلوه می‌دهد، نه مدرن بودنش، که "اضطرابِ" اوست؛ زیر او در زمانی می‌زید که با حضورِ آغازینِ زندگیِ مدرن ( نه مدرنیته)، آن ثبات و یقین ِ اندیشگی و آرامش خاطر از رهگذرِ باور و امید به قادرِ مطلق، روح جاودانه یا مرجع تصمیم گیرنده برای "ما" و دیگر پشتوانه‌های سنتی شکاف بر‌می دارد. انسانی که می‌اندیشد خود را در چنین فضایی، بی‌پناه و بی‌تکیه‌گاه تنها می‌یابد، بی‌آنکه هنوز بتواند "من ِ" خود را جایگزینِ "ما" یا باورِ پیشین کند، آن هم زیرِ فشار مضاعفِ یک جامعه‌ی استبدادی. چنین شرایطی را می‌توان با دو مفهومِ " نه دیگر" (nicht mehr ) و "هنوز نه" (noch nicht ) تعریف کرد. [6] در چنین فضای معلق در بی‌پناهی و تنهایی است که اضطراب، بیزاری، ناتوانی و بدبینی راوی بوف کور درک پذیر می‌شود. به گمانم آنچه که باعث می شود تا به قیاس ساده‌انگارانه و مکانیکی بین نویسنده یا اندیشمند ایرانی و غربی بپردازند، نادیده گرفتنِ تفاوتِ شرایطِ اجتماعی- فرهنگیِ شرق و غرب و موقعیتِ روانیِ متفاوت انسان‌ها در آن شرایط است. این نوع داوری خوشبینانه در نزد برخی تا آن پایه کارکرد دارد که بوف کور را " جزو اولین آثار پست مدرن جهان" برآورد می‌کنند. [7] هدایت در شرایطی می زید که تازه باور به یقینِ مطلق "شکاف" برمی دارد، آن هم در سطح معینی از جامعه؛ اما کافکا در شرایطی می زید که آن یقین، سده‌هاست که "فرو"ریخته است. کافکا انسان مدرنی است که تجربه‌ی سکولارِ انسان مدرن را پشت سر نهاده است و اکنون در جستجوی هویت خویش ( به عنوان یک یهودیِ بی‌خدا و بی‌میهن) و فردیتِ ازدست رفته ("خودِ رها" freies selbst ) در مطلق گراییِ خِرَدباوری است. یعنی "بدبینی" کافکا را – که به گمانم نه بدنینی، که دیداری تلخ از واقعیت است – باید در جستجوی بی‌سرانجامِ او در پیِ ایجاد رابطه با دیگری و تلاش برای یافتنِ "خودِ رها" فهمید که تنهایی او را تعریف‌پذیر می‌کند. بدبینی و تنهاییِ هدایت، اما، نتیجه‌ی ناامید شدن از مردمِ پیرامونِ خویش برمی‌آید، که ارتباطی به انسان مدرن یا رشد مدرنیته ندارد، جامعه ای که نه سکولاریسم را تجربه کرده و نه خردگرایی روشنگری در آن عملکردی تعیین کننده دارد. اگر مردم عادی هنوز می‌توانند با اتکا به باو‌رهای سنتی از شدت ضربه‌ی گیج کننده‌ی زندگی مدرن بکاهند، راوی بوف کور، به عنوان یک "روشنفکر"، مضطرب و آشفته می‌شود و چون قادر نیست رفتار مردم را در شرایط ویژه دریابد، از کاهندگی و کاهلی مردم به شدت سرخورده و از آنها بیزار می‌شود. او ناتوانیِ خو درا در درک موقعیتِ برزخی‌اش، در بیزاری از دیگران جبران می‌کند. او از همه بیزار است، چرا که او را نمی‌فهمند. راوی بوف کور می‌نویسد تنها کسی که می‌تواند او را بفهمد یا بشناسد "سایه"ی اوست (ص 48). [8] انگار باید "رجاله‌ها و احمق‌ها" یک روشنفکر را بفهمند! و تازه او خود هیچ تلاشی برای فهماندنِ خود به دیگری یا نزدیک شدن به دیگری و یا درکِ دیگری، که ضروری حرکت انسان مدرن است، نمی‌کند: "به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه‌ی زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند و ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند." (ص 76) در اینجاست که تفاوت جهان کافکا و هدایت بار دیگر آشکار می‌شود؛ یعنی درحالی که شخصیت‌های کافکا در جستجوی "من" می‌کوشند، شخصیت‌های هدایت در سوی تحقیر یا نابودیِ "من" حرکت می‌کنند؛ زیرا "منِ" او شکل‌نایافته است، منی است پاره پاره در برزخ سنتِ توانمند و مدرنیته‌ی ابتداییِ وارداتی. شخصیت‌های کافکا، اگرچه در هزارتوی مناسبات اجتماعی و بوروکراسیِ جامعه‌ی متمدنِ مدرن سرگردان می‌شوند، ولی این سرگردانی، که بیشتر نوعی سیاحت (Wanderung ) است، به خاطرِ جستجوی موجودیت خویش یا برای تلاش در سوی دستیابی به "خودِ رها"ست. آنها ایستا و پذیرنده‌ی سرنوشت نیستند، بلکه همچون سیاحی در هزارتوی پیچیده‌ی هستیِ مدرن مدام در جستجوی رهایی اند، حتا اگر به آن دست نیابند: جوزف ک. (در "محاکمه") می‌کوشد بیگناهیِ خود را ثابت کند، ک. (در "قصر") می‌کوشد به قصر برسد، گئورگ زامزا (در "مسخ") می‌کوشد از هیکلِ حیوانی بدرآید، حتا گراخوسِ شکارچی (در داستان کوتاهی با همین عنوان)، مرده ی زنده نما، یک سرگردانِ ابدی، در اندیشه‌ی ماندگاری در یک سرزمین معین است و ...؛ یعنی "منِ" آدم‌های کافکا شکل دارند. حتا در بیقواره شدنِ "من" (از نوع زامزا) نوعی شکل و هارمونی وجود دارد؛ و اساسا فضاسازی در داستان‌های کافکا از رهگذرِ همان تلاش برای رهایی است که شکل می‌گیرد و از درونِ همین فضاست که کارکردِ داستانی در هیئتِ تراژیکِ خود چفت و بست می‌یابد. اما شخصیت های هدایت (بویژه در بوف کور) به هیچوجه نمی‌کوشند خود را از زندانی که در آن دست و پا می‌زنند، رها کنند. برعکس، به نظر می‌ رسد که آنها به سرنوشت تعیین شده تسلیم‌اند و داوطلبانه رابطه‌ی خود را از جهان بیرون بریده‌اند و در تنهاییِ مطلق بین رؤیا و واقعیت گیر کرده اند. آنها مانند آدم های کافکا همچون سیاحی در جستجوی چیزی نیستند، بلکه در یک فضای بسته ایستایند، چیزی که با زیستن زیرِ نظامی خودکامه و مستبد درک‌پذیر است. شخصیت‌های هدایت مانند یک زندانی عمل می کنند، که به نظر می رسد بیشتر زندانی خویش‌اند: در "زنده بگور" تمام دنیای شخصیت داستان اتاقی است که در آن می‌کوشد خود را نابود کند، در "سه قطره خون" (یکی از بهترین داستان‌های کوتاه هدایت و ایران) میرزا احمد خان (راوی داستان) در یک تیمارستان زندانی است، در "بوف کور"، راوی در خانه‌ای زندگی می کند که دیوارهایش "مانند دیوارهای یک مقبره" است: " اتاقم [...] درست شبیه مقبره است." (ص 50) ... " زندگیِ من تمام روز میان چهار دیوار اتاقم می‌گذشت و می گذرد." (ص 11) رابطه‌ی راوی با "دنیای بیرونی"، "دکان قصابی حقیر" و "بساط خنزرپنزریِ پیرمردی قوزکرده با دندان‌های زرد" است، و رابطه‌اش با " دنیای داخلی"، "فقط دایه و یک زن لکاته" است، که هیچ نشانی از یک زندگیِ مدرن در آن مکان‌ها و در آن آدم‌ها دیده نمی‌شود. راوی، اما، نه تنها کوششی برای گریز از آن "مقبره" و آن "جهانِ" حقیر نمی‌کند، بلکه بیشتر در پیِ تسلیم و فراموشی است، که باز هم از نگاه ماندگار عرفانی در نزد روشنفکر ایرانی حکایت دارد: " از ته دل می‌خواستم و آرزو می‌کردم که خودم را تسلیم خواب و فراموشی کنم. اگر این فراموشی ممکن می‌شد، اگر می‌توانست دوام داشته باشد [...] به آرزوی خود رسیده بودم." (ص 42) در اینجا می توان به این نتیجه رسید: "من"، که در جامعه‌ی گیتیانه حیثیتِ خوارشده‌ی خود را می‌یابد یا دست‌کم می‌کوشد که بیابد، در بوف کور خوار‌شده باقی می‌ماند. در اینجا خواستِ فراموشی و تسلیم جای یافتن و رهایی را می‌گیرد. تسلیم، میل به خود‌نابودی و وازدگی که برآمده از آمیزه‌ای از سده‌های زیست در جامعه‌ی استبدادی و گریزِ عرفانی از واقعیت‌هاست، از راوی- روشنفکر تصویری لَخت و بی‌کُنش (passiv )، و در مواردی پرتوقع به دست می‌دهد. چنین روشنفکری چنان در لختی ِ موروثی خوگر شده که دیگر حوصله و توان درگیرشدن با واقعیت تلخ را ندارد و راهِ چاره را در "تسلیم و فراموشی" می‌جوید. شاید به همین خاطر است که از خود اراده‌ای ندارد. او درعین ِ بیزاری و کنده ‌شدن از دیگران، وابسته‌ی آنهاست، و این دیگران‌اند که برای او تصمیم می‌گیرند: وقتی نمی‌داند با زن ِ مرده چه کند، پیرمرد نعش‌کش راهنمای او می‌شود، برایش قبر می‌کند تا زن را در آن دفن کند، و دیگری(شاید همان) او را به خانه‌اش بر‌می‌گرداند. زن ِ او با "فاسق"های مختلف سر می‌کند، درحالی که از همخوابگی با او خودداری می‌کند، ولی او اراده‌ای در مقابله با این وضعیت یا رهایی از این موقعیت ندارد و تنها راهِ چاره را در نابودی خود یا دیگران می‌بیند. اشتباه نشود. منظورم از درگیری، درگیری یا مبارزه‌ی آرمان‌گرایانه از نوع مبارزه‌ی هواداران "آرملن‌شهرِ" شوروی‌ یا شکل‌های دیگر نیست. اینها هرگز قادر نبودند یا نمی‌توانستند به این اندیشه برسند که با "خود"، با "من ِ بحرانی"، دربیفتند. درگیری آنها نه با "درون"، که با "برون" و در سطح پُرسمان‌ها خلاصه می‌شد. هدایت اگر چه در قیاس با بسیاری از روشنفکرانِ همزمان یا پس از خود، که جهان پیچیده‌ی هستی را تا سطح مناسبات ساده‌ی مادی تقلیل می دادند و فکر می کردند که با چند شعار می توانند دنیا را تغییر بدهند، البته مدرن‌تر و پیشرفته‌تر است، ولی او در قیاس با روشنفکرغربی، هنوز در بندِ مناسباتی است که مانع از شکل‌گیری ِ من ِ مستقل اوست. "من ِ" او هنوز آشفته و سردرگم است. از این زاویه هدایت، پدرِ بسیاری از نویسندگان و شاعران کنونی ما در این پهنه است. بوف کور هدایت، که شاهکار اوست، نمادِ سردرگمی ِ روشنفکری است که در برزخ میان سنت و زندگی مدرن رنج می‌برد. رنج راوی بوف کور، اما، مرا بیشتر به یاد "رنج‌های ورترِ جوان" (اثر گوته) می‌اندازد تا کافکا: ورتر(Werther) نیز عاشق و شیفته‌ی زنی است که نمی‌تواند به او دست بیابد، اما رنج ورتر تنها به خاطر دست نیافتن به زنی نیست که عاشق ِ اوست. سرچشمه‌ی رنج ورتر (ورتر نیز راوی داستان است) از یک دگرگشتِ ژرف اجتماعی برمی‌آید. ورتر زمانی نوشته می‌شود که روشنگری (Aufklärung) در آلمان آغاز شده‌است. برای نخستین بار شهروند آلمانی درحالِ گسستن از وابستگی به قدرت کلیسا و اشرافیت در سوی اتکا به خود و رسیدن به فردیت است. او در این گسستن ناچار است هویت خود را بی‌واسطه‌ی قدرت‌هایی که همه‌ی رشته‌های اجتماعی و اقتصادی را به هم پیوند می‌دادند، بیابد. ورتر، به عنوان یکی از این شهروندان، همچون کودکی که بند نافِ سده‌ها وابستگی ِ موروثی‌اش را بریده باشند، مضطرب است و احساس تنهایی می‌کند. در این تنهایی می‌کوشد جهان تازه و یکه‌ی خود را بیافریند. اما به تنهایی کشیدن ِ بارِ این دگرگشت ِ تاریخی- اجتماعی و روانی چنان دشوار است که رنج می‌برد؛ زیرا او برای نخستین‌بار می‌خواهد بدون وابستگی‌های سنتی، جهان تازه و ناآشنا‌ی خودِ خویشتن، "من ِ" خود را تجربه کند. نیاز به اتکا به "من" در نزدِ ورتر، اگرچه از توجه به سوژه یا "سوژه- مرکزی ِ" (subjektzentrisch) برآمده از جنبش روشنگری سرچشمه می‌گیرد، ولی او درعین حال دربرابرِ خردباوری مطلق روشنگری می‌ایستد و برای "احساس"، که از سوی جنبش روشنگری نادیده گرفته می‌شود، ارزش ویژه‌ای قایل است، که مشخصه‌ی جنبش اجتماعی- ادبی ِ "حساسیت" (Empfindsamkeit) در سده‌ی هجدهم در آلمان است. این جنبش در برابر آن بخش ازخرد‌گرایی ِ روشنگری می‌ایستد، که عقل را مطلق ِ همه‌چیز می‌کند، اما ضد خرد نیست و می‌کوشد موازنه‌ای بین احساس و خرد ایجاد کند. در این راستا، متأثر از جنبش عرفانی ِ "پیه‌تیسم" (Pietismus) خدا را زمینی می‌کند (Weltfrömmigkeit) و او را در طبیعت می‌جوید. ورتر زیر بارِ سنگین این تجربه‌ی نوین رنج می‌برد؛ به‌ویژه ‌اینکه با مقاومت سنت دیرپای کلیسا و اشرافیت، رسیدن به فردیت دشوار می‌شود. رنج ورتر در این راستا تا حدودی شبیه رنج راوی بوف کور است. او هم درحال بریده‌شدن از بند ناف سنت است و می خواهد خود را بشناسد ( "می‌ترسم که فردا بمیرم و خودم را نشناخته باشم" – ص 10). و در این مسیر به تنهایی می‌رسد و رنج می‌برد. اما تفاوت بنیادی و آشکار بین راوی بوف کور و ورتر در این است که ورتر در تنهایی خود به نیاز به همدردی و درک دیگری در یک جامعه‌ی گیتیانه می‌رسد، که از مؤلفه‌های جنبش "حساسیت" است. برای همین است که می‌کوشد از طریق درک دیگری، خود را بشناسد. ازاین رو نه تنها با آنهایی که به او نزدیک‌اند، حتا با رقیب عشقی‌اش (نامزدِ لوته) احساس همدردی می کند و حتا مزایای شخصیت و کار او را برمی‌شمرد و می‌ستاید. او مانند راوی بوف کور هستی مادی و دیگران را تحقیر نمی‌کند و آنها را " احمق و رجاله" نمی‌نامد (با اینکه از اشراف و مناسبات اخلاقی ِ مسلط انتقاد می‌کند). در اینجاست که تفاوت پایه‌ای بین جهانی که روشنگری را "تجربه" کرده یا در حال تجربه‌کردن است با جهانی که تازه دارد از آن "حرف" می‌زند، بی‌آنکه آن را درونی کرده یا هنوز معنی ِ آن را بدرستی دریافته باشد، آشکار می‌شود. این به حرف‌افتادن، اما، ازرهگذر یک پدیده‌ی وارداتی ( نه خود‌زیسته erlebte و خود‌یافته) ایجاد می‌شود، آن هم در مناسبات استبدادی و دین‌خویانه‌ی جامعه‌یی مانند جامعه‌ی ایران. اگر ورتر به سوی رسیدن به فردیت حرکت می کند و در این مسیر همچون انسانی سکولار، زیبایی‌های این‌جهانی را می ستاید و از آنها لذت می‌برد، راوی بوف کور،اما، در تعلیق و سرگشتگی‌اش نه تنها از زندگی لذتی نمی‌برد، بلکه از آن بیزار است و گریزی عرفانی از هستی دارد و به " فراموشی و خواب مصنوعی" پناه می‌برد. "من ِ" او سرگشته و معلق است، نه زمینی است نه آسمانی، نه کاملن مدرن است و نه سنتی، درعین‌حال اندکی از هرکدام را در خود دارد. یعنی او در اصل " من" ندارد، یک "نه من"است. راوی در جایی می‌گوید: "آن من ِ سابق مرده‌است." (ص 49) و خواننده فکر می‌کند شاید با مرگ "من ِ سابق" من ِ تازه‌ای آفریده شود، ولی انتظار بیهوده است. من ِ سابق (هرچه یا هرکه هست) بیشتر به سوی "نه من" شدن پیش می‌رود؛ زیرا راوی در پایان داستان، بیقواره شدن ِ "من" را در شبیه شدن ِ به دیگران برملا می‌سازد؛ چیزی که نوعی سقوط در آن فضا و در آن آدم‌هایی است که از آنها بیزار است: "حس کردم که درعین‌حال یک حالت مخلوط از روحیه‌ی قصاب و پیرمرد خنزر پنزری در من پیدا شده‌است." (ص 106) این "حالت مخلوط" نشان می دهد که او دیگر خودش نیست یا اینکه دیگر "من" ندارد، یک "نه من" است. این"نه‌من ِ" راوی بوف کور به نوعی هنوز در وجود بسیاری از اهل قلم و اندیشه‌ی ایرانی، به‌ویژ در آنهایی که داعیه‌ی پست مدرنی هم دارند، همچنان ادامه دارد. به گمانم تا زمانی که این "نه‌من"، "من" نشده‌است، نه جامعه‌ای دموکراتیک خواهیم داشت نه ادبیاتی جهانی. و آنچه را که بسیاری به عنوان "من" یا فردیت در تصور دارند و فکر می‌کنند که به آن رسیده‌اند، "من" نیست، "منیت" (خودخواهی، خودبزرگ‌بینی) است.
×