رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'فاخته شمسوی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

10 نتیجه پیدا شد

  1. یکم آخرین صبحی که بدون مهزیار از خواب بیدار شدم، دوشنبه بود. مثل هرروز موهایم را بافتم و به آشپزخانه رفتم. بی‌میل و اشتها‌تر از همیشه صبحانه خوردم. بعد هم حاضر شدم و از خانه بیرون زدم. پشت سمند مهزیار نشستم و راهی دانشگاه شدم. پلاک یافاطمه‌الزهرا زیر آینه تکان می‌خورد و چهره مهزیار جلوی چشمم می‌آمد؛ وقتی که با آن خنده شیرینش پلاک را آویزان می‌کرد و می‌گفت:«حواست پرت نشه به این بریم تو دیوار!» و من در حال رانندگی او را می‌زدم و می‌گفتم:«نه خیر تو دیوار نمی‌رم» یادم هست آن‌موقع‌ها می‌توانستم بخندم. لبخند مهمان همیشگی لب‌هایم بود و شادی در قلبم موج می‌زد. چون مهزیار کنارم بود و دستانش پشتم را گرم می‌کرد. به دانشگاه که رسیدم کنار بلوار پارک کردم و پیاده شدم. مثل هرروز پیاده تا سر مزار شهدای گمنام دانشگاه رفتم و دوباره و دوباره از آن‌ها خواستم مهزیارم را برگردانند. به سر کلاس رفتم و با دیدن جای خالی مهزیار، دوباره همان بغض قدیمی در گلویم نشست...
  2. تو می‌تونی! مثل همیشه ساکت و تنها جلوی پنجره نشسته بودم و، به رفت و آمد مردم نگاه می‌کردم. بچه‌ها با شوق در حال بازی کردن با توپ یا دوچرخه‌شون، برای رفتن به سیزده‌به‌در آماده می‌شدن و جوون‌ها پر از خنده و شادی، سوار یه ماشین می‌شدن. تو فکر و خیال گذشته غرق بودم که مامان وارد اتاقم شد: _آرنیکا جان پاشو بریم گردش! بخاطر لفظ «پاشو» چند لحظه به مامان خیره شدم. فکر کنم خودش هم متوجه شد و یه لبخند مصنوعی تحویلم داد: _الان می‌آم کمکت! کاملا اومد تو و بعد کمکم کرد لباس بیرون بپوشم. وقتی می‌خواستیم از اتاق بریم بیرون، بابا رسید و با خنده گفت: _به‌به چقدر بهت می‌آد دخترم! و به جای مامان، بابا ویلچرم رو از اتاق بیرون برد. روسری‌ای که بابا برام خریده بود، سرم کرده بودم. حس خاصی برای رفتن به سیزده‌به‌در نداشتم. چون دیگه نمی‌تونستم مثل سال گذشته، با دخترهای فامیل تو باغ بابابزرگ از درخت‌ها بالا برم یا وسطی بازی کنم. کتابم رو برداشته بودم تا تو دنیای غیرواقعیش غرق بشم و روز سیزده به‌در زودتر برام تموم بشه. با کمک بابا، روی صندلی عقب ماشین نشستم و بابا ویلچرم رو صندوق عقب جا داد. راه که افتادیم، مامان تلفن همراهش رو بیرون آورد تا به خاله‌ها زنگ بزنه. معمولا موقع رفتن به خونه بابابزرگ، تو مسیر به هم می‌رسیدیم و دسته جمعی می‌رفتیم. من و المیرا می‌رفتیم تو ماشین بهناز، خواهرش بهاره هم بود و خلاصه دخترخاله‌ها با هم حسابی خوش می‌گذروندیم. اما امسال... من دیگه نمی‌تونستم شیطنت کنم، نمی‌تونستم بازی کنم و حتی از درخت بالا برم. چقدر مامان به خاطر این‌کار دعوام می‌کرد؛ اما امسال دیگه خیالش راحت بود. مطمئن بودم تو دلش می‌گفت کاش از درخت‌ها بالا می‌رفت ولی پا داشت! دیدن فامیل، برام مثل عذاب جهنم بود. نگاه‌ها و پچ‌پچ‌هاشون اذیتم می‌کرد. مکالمه مامان تموم شد و با حالت خاصی گفت: _لیلا می‌گه امسال دوستشون رو هم دعوت کردن بیان باغ، ظاهرا امیر دختر اون‌ها رو می‌خواد و می‌آن که با فامیل ما آشنا بشن! بابا در حال رانندگی گفت: _به سلامتی. دوباره سکوت تو ماشین برقرار شد. اما درون من غوغایی بود. امیر، پسر خاله لیلا، بین پسرخاله‌ها سر بود و من ته قلبم دلم می‌خواست یه رابطه بیشتر از پسرخاله، دخترخاله‌ای بینمون به وجود بیاد. خوب شد که از این احساس به کسی چیزی نگفته بودم. وگرنه حالا با دیدن خونواده همسر آینده‌اش، نگاه‌های ترحم‌آمیز فامیل بهم بیشتر می‌شد. اشکی رو که بی اجازه روی گونه‌ام راه گرفته بود پاک کردم و از پنجره به خیابون خیره شدم. قبل اینکه اون تصادم لعنتی، باعث فلج شدنم بشه، برای خودم کسی بودم. تو آموزشگاه، زبان تدریس می‌کردم و وقت‌های آزادم، تو آتلیه دایی بهرام عکاسی و تدوین انجام می‌دادم. یه روزی بخاطر هنر، تحصیلات، نجابت و زیبایی زبونزد فامیل بودم، اما حالا بخاطر فلجی! وانمود می‌کردم با این مسئله کنار اومدم اما فقط برای دل پدر مادرم بود. دو ماه اول هرشب یه ساعتی گریه می‌کردم تا خوابم می‌برد. اما نمی‌ذاشتم مامان بفهمه من داغون شدم. سر چهارراه، بابا نگه‌داشت و ماشین خاله معصومه و خاله بنفشه رو دیدیم. اما هر دو با بوق با ما سلام‌علیک کردن و خیلی زود به راهمون ادامه دادیم. وقتی رسیدیم باغ، اصلا دلم نمی‌خواست جلوی همه زور بزنم و سوار ویلچر بشم. بابا هم این رو می‌دونست، بنابراین جلوی در من و مامان رو پیاده کرد و خودش با ماشین وارد باغ شد تا پارک کنه. خاله لیلا و دوست‌هاشون زودتر از ما رسیده بودن. مثل همیشه مامان‌بزرگ با قربون‌صدقه‌های پر از محبتش ازم استقبال کرد. امسال نمی‌دونستم باید تو کدوم آلاچیق بشینم. همراه خانوم‌ها یا دخترخاله‌ها؟! جلوتر که رفتیم، با بقیه هم سلام علیک کردیم و خاله لیلا، خونواده غریبه رو که امسال مهمون ما بودن معرفی کرد. اسم دخترشون کیانا بود. از همون لحظه ازش بدم اومد. همه باهام دست دادن جز اون. فلج بودم نجس که نبودم! پتو مسافرتی‌ام رو باز کردم روی پاهام و کتابم رو برداشتم. جام، کنار آلاچیق خانوم‌ها بود! رو به باغ و پشت به خونه. هنوز صفحه مورد نظرم رو باز نکرده بودم که با دیدن یه پسر ویلچری، که از بین درخت‌های باغ، به سمت ما می‌اومد، چشم‌هام اندازه نعلبکی شد. مادر کیانا با خنده گفت: _این هم پسرم کاویان! پس بگو چرا مامانه انقدر گرم با من سلام‌احوالپرسی کرد. نگو خودش هم یه پسر ویلچری داره! پوزخندی زدم و نگاهی به کاویان انداختم. موهای مشکی مرتب با چشم‌های قهوه‌ای. ته ریش و خلاصه چهره معمولی. اما زشت نه! بهم لبخند زد و سلام کرد. من هم جوابش رو دادم و خوش‌آمد گفتم. جلوی اون احساس حقارت و ضعف نمی‌کردم، چون مثل من بود! ویلچرش رو درست کنار ویلچر من آورد و مشغول تماشای باغ شد. _می‌تونم بپرسم شما چرا اینطوری شدین!؟ ناراحت نشید کنجکاویه! نمی‌دونم چرا بین اون همه آدم من رو برای هم‌صحبتی انتخاب کرده بود. _با ماشین مسابقه‌ای تصادم کردم. با تعجب گفت : _راننده رالی!؟ پوزخند زدم: _نه اولین بارم بود می‌خواستم امتحان کنم. که تصادم کردم. _پس رانندگیتون افتضاح بوده! اخم کوچیکی کردم: _یه راننده ناشی دیگه خورد به من. رانندگی من عالی بود. لبخند صمیمانه‌ای تحویلم داد: _عذر می‌خوام، شوخی کردم. همون لحظه دخترها و پسرها از گردش توی باغشون برگشتن و با دیدن ما، برای سلام علیک جلو اومدن. بهناز باهام روبوسی کرد و گفت: _آرنیکا بیا بریم برای وسطی تشویقمون کن! لبخند زورکی زدم: _نه مرسی! همینجا کنار مامان می‌مونم. پسرها داشتن با کاویان آشنا می‌شدن. کاویان چقدر با اعتماد به نفس و محکم باهاشون دست می‌داد و خوش و بش می‌کرد. امیر و سیاوش هم با من و مامان سلام علیک کردن. بعد هم رفتن سراغ بازیشون! به رد رفتنشون خیره بودم و صدای خنده و کرکریشون تو گوشم می‌پیچید. اخم کوچیکی بین ابروهام نشست تا از شکستن بغضم جلوگیری کنه. کتابم رو باز کردم و بی‌هدف به صفحه زل زدم. داشتم تو خاطرات گذشته غرق می‌شدم که کاویان دوباره شروع کرد حرف زدن: _کتاب انگلیسی می‌خونید!؟ لبخند حرصی‌ای تحویلش دادم: _بله، اشکالی داره!؟ _من فوق لیسانس زبان دارم. ناخودآگاه پرسیدم: _قبل ویلچری شدن فوق لیسانس گرفتین یا بعدش!؟ کاویان با خونسردی جواب داد: _قبلش! _موفق باشین! دوباره به کتابم خیره شدم شاید دست از سرم برداره. اما کاویان این‌بار به انگلیسی بهم گفت: _ازتون خوشم اومده! چشم‌هام دوباره گرد شد و نگاهش کردم. عقلش رو از دست داده!؟ یا می‌خواد امسال یه سیزده به در جالب داشته باشه!؟ _خندیدم. دوباره به انگلیسی گفت: _شما هم انگلیسی جوابم رو بدین! ما ممکنه با هم فامیل بشیم، یعنی به احتمال زیاد! خوب چه اشکالی داره من و شما هم با هم آشنا بشیم؟! نمی‌دونم چرا گفتم: _اشکالی نداره خودم هم تعجب کردم، دلم می‌خواست بزنم تو سر خودم. سعی کردم حرفم رو جمع‌وجور کنم: _اما من دیگه حوصله آدم‌ها رو ندارم. کاویان یه لبخند مهربون به روم زد که باعث شد چشم‌هاش جمع بشه و چهره‌اش رو با نمک کنه. _اما من حوصله دارم شونه بالا انداختم و به خطوط کتابم زل زدم. تا شب، کاویان دست از سرم برنداشت و همینطور دور و برم می‌پلکید. نمی‌دونم چرا ازش بدم نیومده بود. این سیزده‌به‌در کوفتی با مزه‌پرونی‌ها و گیردادن‌های کاویان، برام متفاوت شده بود. حضور پر از اعتماد به نفسش، باعث شده بود من هم احساس کنم هنوز زنده‌ام و می‌تونم دوباره همون آرنیکای قبلی بشم. بعد از شام، کاویان و خونوادش عزم رفتن کردن. موقع خداحافظی، مادر کاویان با گرمی من رو بوسید و با خنده کنار گوشم گفت: _خانوم خوشگله دل پسر من رو بردی! از خجالت، سرم رو پایین انداختم و سرخ شدن گونه‌هام رو احساس کردم. کاویان هم با یه چشمک دخترکش ازم خداحافظی کرد. وقتی رفتن، همگی برگشتیم داخل خونه. من دوباره سرم رو تو کتابم کردم اما فکرم دائم به سمت کاویان کشیده می‌شد. مثل همه دخترها، ناخودآگاه راجع‌به آینده فکر و خیال کردم. اگه با کاویان ازدواج می‌کردم، چی می‌شد!؟ دوتا ویلچری که برای لباس عوض کردن هم به یه نفر احتیاج داشتن! اما یادمه تو یه سریالی، دختره خودش پاهاشو برمی‌داشت و سوار و پیاده می‌شد؛ اما اون سالم بود و ادای فلج‌ها رو درمی‌آورد. من چی!؟ پاهام مثل دو شقه گوشت، انقدر سنگین شده بودن که حتی موقع خواب هم اذیتم می‌کردن! نه، امکان نداشت بتونم با یه پسر فلج ازدواج کنم. اصلا با هیچ‌کس! من با این اتفاق، مهمون همیشگی پدر مادرم بودم. کاش هیچ‌وقت برای امتحان ماشین مسابقه‌ای، نمی‌رفتم پیست و کاش هرگز این اتفاق برام نمی‌افتاد. موقع برگشتن، چشم‌هام رو بستم که مثلا تو ماشین بخوابم. مامان هم فکر کرد خوابم برده. شنیدم که به بابا گفت مادر کاویان اجازه خواسته بیان خواستگاری من! چه سرعتی! از دست این پسر دیوانه! چند هفته بعد، برخلاف مخالفت‌های من، کاویان و خونوادش برای خواستگاریم اومدن. وقتی وارد خونه شدن، با دیدن کاویان که روی دوتا پاهاش راه می‌رفت، دوباره شاخ درآوردم. کت و شلوار شیکی پوشیده بود که به قامت بلندش خیلی می‌اومد. تمام مدت سرم رو پایین انداخته بودم و فقط گوش می‌کردم. وقت حرف زدن من و کاویان شد. بابام بلند شد که من رو ببره اتاق، اما کاویان با خوشرویی گفت: _با اجازتون خودم می‌برمشون! بابا اتاقم رو نشونش داد. من هم خودم رو ول کردم روی ویلچر تا بفهمه ازدواج با یه دختر فلج چقدر دردسر داره و از همین الان، انصرافش رو اعلام کنه. با مهارت، اول جلوی ویلچر رو داد بالا و بعد چرخ‌ها رو وارد اتاق کرد. من رو کنار تخت برد و خودش هم روی تختم نشست. ابروهام رو گره کردم: _چرا اون روز به من نگفتین سالمین!؟ _دلیلی نداشت که بگم، چون شما با احساس همدردی، با من هم‌صحبت شدین. می‌دونم یکم فرصت‌طلبانه به نظر می‌رسه، اما خوب، آدم نباید فرصت‌های خوبش رو از دست بده! _چرا رو ویلچر بودین!؟ _من هم مثل شما، با یه وانت تصادم کردم و پاهام آسیب دید. اما عمل جراحی داشت م که توی پاهام پلاتین گذاشتن تا بتونم دوباره راه برم. خواستگاری هم این‌همه طول کشید، واسه این بود من بهبودی کامل پیدا کنم. دست‌هام رو به سینه زدم: _فکر کردین ازدواج با یه دختر فلج چقدر دردسر داره!؟ من اصلا نمی‌تونم خونه‌داری کنم. چون دیگه قدم به گاز و ظرفشویی نمی‌رسه! حتی نمی‌تونم خودم دستشویی برم! باید یکی من رو ببره و بیاره! حتی نمی‌تونم لباس عوض کنم! به یه پرستار دائمی نیاز دارم میفهمین!؟ گریه‌ام گرفته بود. کاویان چند لحظه سرش رو پایین انداخت و بعد، گوشیش رو از جیبش در آورد. بعد از چند تا لمس، اون رو به سمتم گرفت: _این فیلم رو ببینین! با تعجب گرفتم و نگاه کردم. کلیپی از آدم‌های فلج که بعضی‌هاشون حتی دست هم نداشتن. اما یا قهرمان و نقاش بودن، یا اینکه خودشون همه کارهای شخصیشون رو انجام می‌دادن. حتی یه زنی دست نداشت و پاهاش هم از زانو بود، اما بچه داشت و همه کار رو هم انجام می‌داد. حیرت‌زده بودم، یعنی می‌شد!؟ وضع من از اون‌ها بهتر بود! دست‌هام رو داشتم و کمرم رو هم می‌تونستم تکون بدم. حتی اختیار دستشویی‌ام رو هم داشتم! گوشی کاویان رو برگردوندم. کاویان با مهربونی گفت: _آرنیکا خانوم، تو خیلی به دل من نشستی، نمی‌خوام بخاطر یه نقص کوچیک از دستت بدم. برات یه خونه می‌سازم که بتونی همه کارهای معمولی رو راحت انجام بدی، برات ماشین مخصوص هم می‌خرم تا بتونی دوباره رانندگی کنی! عشقم رو به پات می‌ریزم که آب تو دلت تکون نخوره! فقط ردم نکن! منقلب شده بودم. به چشم‌هاش خیره شدم. حرف‌هاش نه نقش‌بازی کردن بود نه دروغ! یعنی می‌تونستم!؟ _آرنیکا فقط به خودت و به من اعتماد کن! تو می‌تونی یه دختر معمولی باشی، مثل همه دخترها! _از نگاه بقیه خجالت نمی‌کشی که یه ویلچر رو همه جا با خودت بکشونی!؟ _حرف و نگاه مردم اصلا برام مهم نیست! همون لحظه مامان تقی به در زد و وارد اتاق شد. برامون میوه آورده بود. از چهره‌اش رضایت می‌بارید. سرم رو پایین انداختم. مامان قبل رفتن سوال کرد: _آرنیکا جان ما شیرینی بخوریم تا شما حرف می‌زنین!؟ نمی‌دونم چطور شد که گفتم: _بفرمایین! مامان با خنده رفت و کاویان با خوشحالی گفت: _به قلبم خوش اومدی! #فاخته_شمسوی
  3. سیب سبز از خستگی توی تاکسی، سرم رو تکیه داده بودم به پنجره و چشم‌هام رو بسته بودم، نمی‌دونم چرا هر وقت می‌رم مشهد همه‌اش خوابم می‌آد. شاید بخاطر آرامشیه که کنار امام رضا (ع) دارم. هویار تکونم داد و با ذوق گفت: _پاشو طنین گنبد معلومه! لبخند زدم و سرم رو از پنجره، به شونه هویار تکیه دادم تا بتونم گنبد رو ببینم. انتهای بلوار امام رضا(ع) همیشه حرم معلوم بود و شوق و ذوق آدم رو واسه رسیدن بیشتر می‌کرد. نور قرمز غروب خورشید، روی طلایی گنبد می‌درخشید. نزدیک پل پیاده شدیم و پیاده تا باب‌الرضا رفتیم. مردم با هر لباس و چهره‌ای، که نشون دهنده قومیت‌های مختلفشون بود، در حال رفت و آمد تو خیابون‌ها بودن. عده‌ای در حال خرید از مغازه‌های جور واجور کنار پل، و عده‌ای هم در حال رفتن به حرم یا برگشتن از زیارت! وقتی رسیدیم به باب‌الرضا، قبل از اینکه وارد بشیم گفتم: _هویار، بیا از باب‌الجواد بریم! هویار مثل همیشه بهم لبخند زد و پذیرفت. از سمت چپ درب راه افتادیم تا رسیدیم باب‌الجواد. وارد شدن از باب‌الجواد یه حس دیگه‌ای داشت. انگار نگاه خاص امام رو با تمام وجود احساس می‌کردی. بعد، حس شوق دیدن حرم امنت، از چشم‌هات جاری می‌شد. با هویار دست‌هامون رو رو سینه گذاشتیم و سلام دادیم. قدم‌زنان جلو رفتیم و وارد قسمت بازرسی شدیم. نزدیک غروب بود و بخاطر نماز جماعت، صف طویل! آدم دلش می‌خواست پرواز کنه و بره داخل، من که طاقت تو صف ایستادن رو نداشتم. بال‌بال می‌زدم که نوبتم شد و خانم خادم، با خوشرویی بهم خوش‌آمد گفت و به بدنم دست کشید. کیف و گوشیم رو هم نگاه کرد و بالاخره، اون فرش رو کنار زدم و وارد صحن شدم. هویار، منتظرم بود. کنارش رفتم. آهنگ معروف امام رضا رو با تلفن‌همراهش پخش کرد. دوتایی، جلوی تابلوی اذن دخول ایستادیم. اگه هرکسی غیر از هویار کنارم بود، با بدبختی خودم رو نگه می‌داشتم تا اشک‌هام جاری نشن. اما هویار همه‌کس من بود و اصلا باهاش رودرواسی نداشتم. در حال خوندن اذن دخول، هر دو گریه کردیم. خیلی‌ها بخاطر آهنگی که گذاشته بودیم نگاهمون می‌کردن، اما من سعی می‌کردم اهمیت ندم و تو حال خودم باشم. تا برسیم صحن سقاخونه طلا، من داشتم گریه می‌کردم. دست گرم هویار، شونه‌هام رو احاطه کرده بود. حس بودن تو حرم امام رضا(ع) مثل بودن تو آغوش امن و مهربون مادر بود، شاید هم صمیمی‌تر و خواستنی‌تر! مگه می‌شه وصفش کرد!؟ جلوی ایوون طلا ایستادیم. پنجره فولاد، سقاخونه، گنبد و گلدسته‌ها همگی تو گرگ‌ومیش قبل اذان مغرب می‌درخشیدن. انگار خواب می‌دیدم، یا شاید مرده بودم و برای چند ساعت، روحم به بهشت پرواز کرده بود. نسیم خنک پاییزی، بین چادرم می‌پیچید و اشک‌های روی صورتم رو سرد می‌کرد. هویار پرسید: _می‌ری داخل زیارت!؟ من که می‌دونستم هیچ‌وقت دستم به ضریح نمی‌رسه و برای زیارت، باید برم طبقه پایین. بنابراین گفتم: _نماز جماعت رو توی حیاط بخونیم، بعد بریم زیارت! هویار پذیرفت و با خداحافظی مختصری، رفت سمت آقایون. من هم انتهای صف خانم‌ها که هر لحظه شلوغ‌تر می‌شد نشستم و زل زدم به گنبد. مگه زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر از این هم می‌شد؟ دوباره اشک‌هام جاری شدن. ساعتم رو نگاه کردم تا ببینم فرصت دارم زیارت‌نامه بخونم یا نه!؟ وقت داشتم! از خانم بغل دستیم، کتاب زیارت‌نامه‌اش رو قرض کردم و شروع کردم به خوندن زیارت‌نامه. چقدر این زیارت‌نامه رو دوست داشتم. نگاهم از اشک تار بود و با کلی تمرکز جملات رو می‌دیدم و می‌خوندم. زیارتم همزمان با اذان مغرب تموم شد و من مهرم رو از کیفم درآوردم تا نماز بخونم. چقدر نماز جماعت حرم با همه نماز جماعت‌ها فرق داشت. وقتی هر بار بعد رکوع، چشمت می‌افتاد به گنبد طلایی امام رضا(ع) و خود به خود لبخند می‌زدی! فردای اون روز، من و هویار برای نماز صبح خودمون رو رسوندیم حرم تا بعدش نقاره‌زنی رو ببینیم. البته نماز صبح حرم هم مثل همه نماز جماعت‌هاش، حس خوب مختص به خودش رو داره. بخاطر هوای خنک صبح، خودم رو جمع کرده بودم و مثل اکثر وقت‌ها، دست هویار دور شونه‌هام بود. چند دقیقه منتظر شدیم و به ساعت بزرگ صحن خیره موندیم تا نقاره‌زنی شروع بشه. عقربه‌ها با هم جفت شدن و صدای طبل به گوش رسید. قلبم از هیجان تند می‌زد و چشم‌هام پر اشک شده بود. هویار با تلفن‌همراهش ضبط می‌کرد. زائرهای دیگه هم تو صحن ایستاده بودن و تماشا می‌کردن، بعضی‌ها هم فیلم می‌گرفتن. نمی‌دونم چرا از دیروز تا اون لحظه، انقدر آرامش داشتم که هیچ‌کدوم از خواسته‌هام یادم نیومده بود. اما اون لحظه، وقتی یارضا یارضای نقاره‌ها رو می‌شنیدم، از امام حاجتم رو خواستم. سفر یک روزه من و هویار به مشهد خیلی زود تموم شد. خداحافظی از امام رضا(ع) برام خیلی سخت بود. وقتی داشتم از جلوی در خروجی صحن شیخ طوسی، سلام می‌دادم، خواهش کردم بازهم ما رو دعوت کنه تا به دیدنش بریم. موقع برگشت، با عجله از همون مغازه‌های بلوار امام رضا(ع)، برای خونواده‌هامون سوغاتی خریدیم. زرشک و نخودچی که خودم خیلی دوست داشتم. تو مسیر هتل، یه پاساژ بود که اولش، مغازه لباس‌بچه بود. یه ملیون لباس‌بچه با رنگ‌ها و سایزهای مختلف، روی میزها ریخته بودن. نمی‌دونم چرا دلم خواست از این مغازه لباس‌بچه بخرم. بین همه‌شون بگردم و لباس دلخواهم رو سوا کنم. جلوی میز اول که مال نوزادها بود ایستادم و یکی از سرهمی‌های زیردکمه رو برداشتم. روش عکس یه اسب‌آبی بامزه چاپ شده بود. هویار کنارم ایستاد. حتی بدون اینکه نگاهش کنم، می‌تونستم غم تو چشم‌هاش رو ببینم. _عزیزم برای چی این‌ها رو نگاه می‌کنی!؟ مگه می‌شد آدم از امام رضا(ع) چیزی بخواد و امام بهش نبخشه!؟ _می‌خوام بخرم! _برای کی!؟ ما که دور و برمون نوزاد نداریم! اگه تو خیابون زشت نبود بغلش می‌کردم تا غصه تو چشم‌هاش رو نبینم. دکترها می‌گفتن مشکل هویاره که نمی‌تونیم پدرمادر بشیم. می‌دونستم همیشه خودش رو مقصر مادر نشدن من می‌دونه. با اینکه من بهش اطمینان می‌دادم فقط با خودش تا آخر عمرم خوشبختم. لبخند زدم: _بذار بخرم! ببین چقدر خوشگلن! و یه رکابی برداشتم و نشونش دادم؛ که دورش نوار صورتی داشت و روش یه خرس کوچولوی مهربون صمیمانه نگاهمون می‌کرد! هویار سعی کرد لبخند بزنه ولی اصلا موفق نشد: _باشه عزیزم. هر کدوم رو می‌خوای بردار. شورت، شلوار، سرهمی و بلوز همون رکابیه رو پیدا کردم و خریدیم. به هتل که رسیدیم، با عجله لباس‌ها و سوغاتی‌ها رو تو چمدونم فرو کردم و همراه هویار، به سمت فرودگاه رفتیم. توی هواپیما دائم داشتم به حاجتم فکر می‌کردم. بعضی وقت‌ها یه چیزهایی به صلاح آدم نیست و برای همین خدا بهمون نمی‌ده. دوباره امام رضا(ع) رو تو دلم صدا زدم و گفتم: _به صلاح کن آقا... هر چی از خدا بخوای می‌شه! چشم‌هام رو بستم و به هویار گفتم: _رسیدیم بیدارم کن. هویار پذیرفت و دستم رو محکم گرفت. آخه همیشه می‌ترسیدم اگه تو ماشین، اتوبوس یا حالا هواپیما بخوابم، جا بمونم. واسه همین هویار دستم رو می‌گرفت تا مطمئن بشم من رو جا نمی‌ذاره و بره! هنوز داشتم گرمای دست هویار رو حس می‌کردم که یدفعه دیدم چندتا خانوم چادری از روی چمن‌ها دارن به سمتم میان. نسیمی که می‌اومد، عطر چادرهاشون رو با خودش می‌آورد. کنارم نشستن و با لبخند دست‌ها و موهام رو نوازش کردن. بعد یکیشون از زیر چادر، یه نوزاد بیرون آورد و داد بغلم. همشون می‌خندیدن و صدای خنده‌شون بین صدای زنگوله‌ که به وضوح می‌شنیدم، گم می‌شد. به صورت نوزاده نگاه کردم. تا نگاهش کردم چشم‌هاش رو باز کرد. چشم‌هاش عین مال هویار، عسلی روشن بود. قلبم محکم می‌کوبید و با اینکه می‌دونستم دارم خواب می‌بینم، ولی نمی‌تونستم بیدار بشم. نوزاد یه خنده قشنگی کرد و گفت: _مامان محکم‌تر بغلم کن! به سینه‌ام فشارش دادم. یکی از خانم‌ها، یه سیب سبز بهم داد و گفت: _بخور بتونی به بچه‌ات شیر بدی! سیب رو با دست چپم گرفتم که یکی دیگه از خانم‌ها گفت: _تنهایی نخوریا به شوهرت هم بده. دوباره خندیدن و صدای خنده‌شون بیدارم کرد... تو فرودگاه مهرآباد، من مثل خواب‌زده‌ها، دنبال هویار می‌رفتم و فقط مواظب بودم تو دیوار نرم. چهره نوزاد و صدای خنده‌اش از ذهنم نمی‌رفت. بعد از اینکه رفتیم داخل تهران، دوباره سوار تاکسی شدیم. یه پیرزن بامزه که صورتش خیلی چروک بود ولی چشم‌های سبز شفافی داشت، قبل ما تو تاکسی بود. تاکسی راه افتاد. نمی‌دونم چرا یهویی احساس گرسنگی کردم. رو به هویار گفتم: _گرسنمه هویار. _الان می‌رسیم خونه یه چیزی می‌خوری عزیزم. همون لحظه پیرزنه یه سیب سبز از کیفش درآورد و به سمتم گرفت: _بفرما دخترم، تبرک حرم حضرت معصومه‌س! انقدر شوک‌زده بودم نتونستم حرفی بزنم. فقط دست دراز کردم و سیب رو گرفتم. پیرزن بعد دادن سیب، از تاکسی پیاده شد. من هم هنوز به سیب خیره شده بودم. هویار گفت: _نمی‌خوری!؟ سکوت کرده بودم شاید موفق بشم گریه نکنم. با یکم فشار، سیب رو از وسط نصف کردم و نصفش رو به هویار دادم. اولین گاز رو که به سیب زدم، عطر خوبی که تو خواب می‌شنیدم، مشامم رو نوازش کرد. حالا که دارم این خاطره رو می‌گم، یه پسر کوچولوی شیرین دارم که عین باباش، چشم‌های عسلی روشن داره و همیشه دلش سیب سبز می‌خواد. من و هویار اسمش رو گذاشتیم «رضا» #فاخته_شمسوی
  4. از اینکه دختر یتیم و بی‌پناهی باشم خسته شده بودم. این ناسزاها و بیگاری‌های روزانه توانم رو از بین برده بودن. مثل هرشب، بعد از طی کشیدن زمین و شستن ظرف‌ها، سهمیه فحشم رو شنیدم و به اتاق زیرشیروونی فرار کردم. قدم‌های تندم روی پله‌های چوبی صدای بلندی ایجاد می‌کردن. وقتی در اتاق رو پشت سرم بستم، نگاهم رو دور اتاق چرخوندم. همه چیز مثل قبل بود. مثل هرشب و هر روز. این زندگی بدون تغییر، داشت من رو می‌کشت! شمع‌ها رو روشن کردم و وارد اتاق شدم. امروز سیزده اکتبر بود و روز تولد من! روز تولد هجده سالگی، که برای هر دختر معمولی‌ای خاصه. من هم دلم می‌خواست یه دختر معمولی باشم، با یه هدیه خاص و بی‌نظیر تو تولد هجده سالگیم که از پدر و مادرم دریافت می‌کنم! روی تخت چوبی زهوار دررفته‌ام، که با هر تکون کوچیک صداهای عجیب از خودش در می‌آورد؛ نشستم و کفش‌هام رو گوشه‌ای پرت کردم. دلم می‌خواست هر طور شده از اینجا فرار کنم و برم. آرزوهای من داشتن اینجا می‌مردن و خاطره‌هام به یه بخار نادیدنی تبدیل می‌شدن. آینده من اینجا نابود می‌شد و شاید تا ابد، یه دختر یتیم و بی‌پناه می‌موندم. دستی به زانوهام که به خاطر پارگی شلوار بیرون اومده بودن کشیدم و موهام رو باز کردم. با قدم‌های بی‌جون جلوی آینه قدیمی‌ام که قابش زنگ زده بود و مقداری از آینه رو هم خراب کرده بود، ایستادم و مشغول شونه زدنشون شدم. شروع کردم همون لالایی که نمی‌دونستم از کجا بلدم خوندن. این ترانه، همیشه آرومم می‌کرد. چند ثانیه بعد، بین صدای کشیده شدن برس روی موهام، یه صدای دیگه هم شنیدم. با تعجب برگشتم و به گوشه کنار اتاق چشم انداختم. از پشت قفسه کتابخونه که نصف طبقاتش رو موریانه خورده بود، نور خیلی کمی متصاعد می‌شد. اما تو نور شمع‌ها، خیلی خودش رو نشون می‌داد. آخه من این بالا، از داشتن برق محروم بودم. شونه رو روی کنسول کج و کوله زیر آینه گذاشتم و با تردید، به سمت کتابخونه رفتم. آروم سرم رو کج کردم تا بتونم پشت قفسه رو ببینم. یه کتاب بزرگ پشت قفسه افتاده بود که تا اون لحظه ندیده بودمش! دست دراز کردم و برش داشتم. جلدش پر از خاک بود. با چند ضربه خاکش رو تکوندم و کنج اتاق نشستم. یه چیزی من رو برای خوندنش تشویق می‌کرد. همچنان از بین صفحاتش نور می‌اومد بیرون، انگار یه چیزی توی کتاب زنده بود! چمباتمه زدم و کتاب رو باز کردم. انگار داشتم به کهکشان نگاه می‌کردم. نور و زیبایی! دستم رو روی کاغذهاش کشیدم، متن کتاب جلوی چشم‌هام که از شگفت‌زدگی گرد شده بودن، نمایان شد:«برای وارد شدن به دنیایی که بهش تعلق داری، آماده شو!» هنوز با حیرت به جمله خیره شده بودم که احساس کردم یه نسیم ملایم، داره موهام رو تکون می‌ده. سر بلند کردم. ابرها اطراف من بودن و ماه، با وضوح و درخشندگی، پشت سرم خودنمایی می‌کرد. ناخودآگاه کتاب رو رها کردم و از جام بلند شدم. قلبم محکم می‌زد. من روی پشت بوم یه برج بلند بودم، و پایین برج، یه دنیای دیگه بود! من دیگه تو یتیم‌خونه نبودم! از پنجره برج داخل اتاق زیرشیروونی پریدم. یه اتاق تمیز و مرتب! با چند چراغ که داخل حباب‌های رنگی بودن. همون لحظه در با شدت باز شد و خانمی داخل پرید. پیراهن بلند و زیبایی تنش بود و موهاش بالای سرش جمع شده بودن. گل بزرگی هم کنار گوشش بود. چهره‌اش پر از شادی بود، حتی حس کردم از خوشحالی چشم‌هاش پر اشک شده! به من زل زده بود. ناگهان جلو اومد و محکم بغلم کرد:«شاهدخت خوشحالم که راه برگشت رو پیدا کردین!»
  5. وارد شهر کتاب شدم و مثل همیشه بوی خنکی خاص فضای ساکت قسمت کتاباش، لبخند به لبام آورد. بین قفسه‌ها شروع به راه رفتن کردم و طبق معمول در قسمت رمان‌های ایرانی و خارجی متوقف شدم. نگاهی به کتاب‌ها انداختم، اکثرشون رو خونده بودم و دلم یه رمان جدید و عجیب می‌خواست، رمانی که وقتی شروع کردم نتونم زمین بذارم و بعد از تموم شدن هم تا چندین روز فکرم رو مشغول کنه. با دیدن جلد خوشرنگ و عجیب یه رمان خارجی، جلو رفتم و اونو بیرون کشیدم. کتاب رو باز کردم تا یه نگاهی به متن ترجمه‌اش بندازم، اما قبل از اینکه کلمات رو ببینم، نور از تو صفحات ساطع شد که باعث شد چشمام رو ببندم. وقتی چشمام رو باز کردم، صحنه‌ای جلوی چشمم بود که نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. تو یه دشت سرسبز و بزرگ بودم که تا چشم کار می‌کرد چمن و گل‌های کوچیک زرد و سفید دیده می‌شد. باد ملایمی می‌اومد که عطر خیلی خوبی داشت. با صدای عطسه برگشتم و دوباره قفسه‌های کتاب جلوی چشمم اومدن. یه دختر دیگه کنار قفسه‌های سمت چپی، داشت کتابا رو می‌دید. نفس نفس می‌زدم. کتاب رو بستم و روش رو خوندم. اسم کتاب، روی جلد کتان گلدارش، طلاکوب شده بود. لبخندی زدم و فورا به سمت صندوق رفتم. این کتاب خواندنی بود....
  6. نام رمان: اشک‌های یخی نویسنده: فاخته شمسوی ژانر: عاشقانه خلاصه: سلاله دختری است که در نوجوانی عاشق پسری می‌شود اما زمانی که مادرش متوجه میشود، او را از این عشق منع می‌کند و حتی خانه‌شان را عوض می‌کنند. بعد از چند سال دوری، دست سرنوشت بار دیگر سلاله را در نزدیکی همان پسر قرار میدهد، درحالی که ازدواج کرده و کودکی چندماهه دارد. اما به دلیل اختلافات خانوادگی و بیماری همسرش، قادر به نگهداری فرزند خود نیست. در همین بین، سلاله برای نگهداری از فرزند کوچک او داوطلب می‌شود....
  7. به نام خدا قبل از بیهوشی چشمام رو بستم و دوباره باز کردم. هرچقدر بهشون فشار میاوردم، تو این تاریکی مطلق موفق به دیدن چیزی نمی‌شدم. انگار هیچ روزنه‌ای تو در و دیوار این خراب شده نذاشته بودن. هوا انقدر دم کرده بود که نمی‌تونستم خوب نفس بکشم. فشار طناب، روی دستام و مچ پاهام باعث یه درد اعصاب‌خردکن شده بود. تکون محکمی خوردم تا شاید یذره شل بشن، اما فقط پایه‌های فلزی صندلی جابه‌جا شدن و صدا ایجاد کردن. پوفی کردم و سرمو پایین انداختم. دوباره چشمام رو بستم و خاطره دیروز جلوی چشمم اومد... - ستوان غیور، مجبورید خودتون برید اصلا آمادگی نداشتم. لیلی از دو ماه پیش وارد باند قدر مواد مخدر شده بود و حالا با یه سوتی ساده، گیرش انداخته بودن. من یه روزه به چه بهونه‌ای و چطور می‌تونستم وارد باندشون بشم! با صدای سرهنگ برخورداری به خودم اومدم:«ستوان غیور، کیان راست می‌گه، از اول هم خودتون باید می‌رفتید.» نالیدم:«اما ستوان مجیدی هم به اندازه من تجربه داره نمیدونم چرا سوتی داده» پوزخند سروان کیان رو از گوشه چشم دیدم. باعث شد برای کم کردن روی اون هم شده قبول کنم. گرچه ریسک خیلی بالایی داشت. با جدیت گفتم:«جناب سرهنگ هرچی شما دستور بفرمایین» سرهنگ با مهر پدرانه همیشگی‌اش لبخند پر افتخاری بهم زد:«برو پیش سروان ناهی تا آماده‌ات کنه....» با صدای زوزه در به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم. ارشان، پسر رئیس باند که از مدت‌ها قبل زیرنظر گرفته بودیمش، با دوتا محافظ نره‌غول وارد شد. نور زرد کمی از راهرو داخل اتاقک اومد. یکی از محافظ‌ها چراغ اتاق رو روشن کرد. با زدن نور لامپ توی چشمم، کمی به هم فشردمشون و بعد با نفرت به چشمای ارشان خیره شدم. دستاشو تو جیب شلوارش کرد و با پوزخند گفت:«فکر کردی خیلی زرنگی جوجه کلاغ!؟ اون برخورداری احمق باید می‌فهمید که وقتی یکی از کلاغاش دستگیر شده یکی دیگه رو نباید بفرسته تو دل گرگ‌ها» با صدا پوزخند زدم:«گرگ!؟ شماها گربه هم نیستین!» چند قدم بهم نزدیک شد. اتوی شلوارش کره رو می‌برید. کت شیک و سنجاق‌گل روی یقه‌اش آدم رو یاد دامادها می‌نداخت. خم شد و صورتشو تو فاصله چند سانتی از صورتم نگه‌داشت. برای فرار از حس گرمای نفسش، رومو برگردوندم. -زیادی حرف می‌زنی! قلبم می‌کوبید اما می‌دونستم انقدر تمرین کردم که چهره‌ام هیچ ترس، غافلگیری یا دلهره‌ای رو نشون نده! ارشان دوباره با چند قدم از من دور شد و گفت:«فقط یه راه داری برای نجات جون خودت و اون کلاغ همکارت» با لحن تحقیرآمیزی گفتم:«چی مثلا؟» ارشان صاف وایستاد و بهم زل زد -آدرس خونه مخفی که سیامک توشه رو بهمون می‌دی بعد خودت و یاسمن می‌رید پی کلاغ بازیتون» یاسمن اسم عملیاتی لیلی بود. سیامک، برادر ارشان بود که با پای خودش اومده بود و به همه چیز اعتراف کرده بود و می‌خواست علیه پدر و برادرش هم شهادت بده. خنده‌ای سر دادم و گفتم:«عجب نکنه تو منو مثل خودت خنگ فرض کردی!؟» ارشان اخم غلیظی کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می‌کنی!؟ جونت تو دستای منه!» یکی از محافظ‌ها گفت:«نفله‌اش کنم آقا؟!» لبخند تحقیر از رو لبام نمی‌رفت: -دستت به سیامک نمی‌رسه! ناگهان ارشان با یه حرکت هیستیریک و سریع، اسلحه‌اش رو کشید و روبروم وایستاد. لوله کلتش درست وسط ابروهام بود. اما من یاد گرفته بودم نترسم. به چشمای آبیش زل زدم و با خشم دندون‌قروچه کردم. ارشان فریاد کشید: -این سرکشی و کله‌خری رو هم از اون بابات به ارث بردی! قلبم فرو ریخت و اخمم غلیظ‌تر شد. مگه اون پدر من رو می‌شناخت!؟ برای چند لحظه دوباره خاطرات شروع این ماموریت به ذهنم هجوم آوردن... در دفتر سرهنگ برخورداری رو بستم اما قبل اینکه برم صدای سروان کیان به گوشم رسید:«قرار نبود غیور بره چون بهادر پدرشو کشته!» جواب سرهنگ مثل همیشه حمایت از دختر بهترین دوستش بود:«انگیزه غیور شخصی نیست، حالا دیگه برای اتمام این ماموریت و نجات مجیدی می‌ره!» تلخندی زدم و از دفترش دور شدم. بهادر پدرمو شهید کرده بود اما من هیچ‌وقت جز اجرای قانون به چیز دیگه‌ای فکر نکرده بودم.... غریدم: -پدر منو از کجا میشناسی!؟ لابد بابای قاتل عوضیت برات تعریف کرده! با سوزش ناگهانی صورتم، برای چند لحظه تنفسم قطع شد. بدن ورزیده‌ای داشتم اما صورتم تحمل ضربه دست یه مرد رو نداشت. برگشتم و تمام آب دهنی که تو دهنم بود تف کردم سمت صورتش. اما نمی‌دونم چرا مثل فیلما صاف وسط چشماش ننشست. به جاش یقه پیرهن بژش رو لکه کرد. ارشان اخم ترسناکی کرد و از بین دندوناش گفت: -مادرتو به عزات می‌نشونم بچه دماغو و فورا همراه دو محافظ اتاقو ترک کردن. خوبه که حداقل چراغو روشن گذاشتن! با جابه‌جا کردن فکم سعی داشتم درد صورتم رو تسکین بدم. نگاهی به اطراف انداختم. دیوارای اتاق نم‌زده بود و همه گچ‌هاش طبله کرده بودن. یه لکه بزرگ تیره هم رو دیوار روبروم بود که نشون می‌داد مغز یه نفرو جلوش نشونه گرفتن. باید هر طور بود دستامو باز می‌کردم تا بتونم ردیاب مخفی‌ام رو روشن کنم. ما لیلی رو برای فهمیدن جای بهادر فرستاده بودیم، که درست قبل از فهمیدن سوتی داد و لو رفت. حالا امیدوار بودم من رو آورده باشن همونجا. تقریبا دوساعتی رو در حال تقلا برای بیرون کشیدن دستام از حلقه طناب بودم. تا اینکه بالاخره با فشار زیاد به مچ دست چپم، دست راستم رو بیرون کشیدم. طناب انقدر مچ دست چپمو فشار داده بود که حس می‌کردم دیگه خون تو انگشتام نمیاد. با دست راست، فورا ردیاب رو که یکی از گوشواره‌هام بود روشن کردم. ردیابی بود که در حالت خاموشی، توسط دستگاه شناسایی نمی‌شد. چشمام رو بستم و منتظر شدم تا برای نجاتم بیان... با صدای دویدن صاف نشستم و دستام رو پشتم گرفتم. مردی با عجله داخل شد و با سرعت پاهام رو باز کرد. بلافاصله مرد دیگه‌ای اومد و اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت. پاهام که باز شد، خواست دستام رو باز کنه که آوردم جلوی صورتش! بدون معطلی با لگد بین پاهاش زدم و شلیک اون‌یکی پشت کمرش نشست. صندلی رو سمت مرد دوم پرت کردم و از جام بلند شدم. برای چند لحظه درد تو زانوهام پیچید اما با لگد بعدی که تو شکم و صورت اون مرد زدم از بین رفت. اسلحه‌اش رو برداشتم و با احتیاط از پله‌های نیمه تاریک راهرو بالا رفتم. هنوز به پله آخر نرسیده بودم که سروان کیان جلوم سبز شد. تا حالا انقدر نگران ندیده بودمش. چشماش بین چشمام دودو میزد: -حالت خوبه!؟ منو جمع نبست! سر تکون دادم. صدای بیسیمش اومد: -قربان همه رو دستگیر کردیم. کیان لبخند نامحسوسی زد: -خسته نباشید. بهادر و ارشان هم دستگیر شدن!؟ یعنی اون دوتا رو ول کرده اومده زیرزمین دنبال من!؟ صدای بیسیم دوباره اومد: -بله اما زخمی شدن چون مجبور شدیم شلیک کنیم کیان با خوشحالی گفت: -این خبر خوب رو خودم به سرهنگ برخورداری می‌دم نفس راحتی کشیدم و به دیوار تکیه دادم. کیان دوباره پرسید: -حالت خوبه!؟ اذیتت که نکردن!؟ تعجب کرده بودم: -نه همه چیز طبق نقشه پیش رفت! نگاهش به صورتم افتاد و چشم درشت کرد: -زدن تو صورتت؟ سر تکون دادم. کیان بنای رفتن گذاشت: -بیا بریم دیگه... بعدا حسابشو می‌رسم... صدای شلیک حرفش رو ناتموم گذاشت. کیان فورا اسلحه‌اش رو به پشت سر من نشونه گرفت و سه تا شلیک کرد. داغی پام که تموم شد، سوزش عجیبی رو پشت رونم حس کردم. انگار یه سیخ داغ رو تا انتها تو سفیدرونم فرو کرده بودن. دیگه نتونستم وایستم. کیان هول زد و من رو رو هوا گرفت: -ای وای تیر خوردی!؟ اون دوتا اینجا چکار می‌کردن! درد همه عضلات صورتم رو جمع کرده بود: -اومده بودن منو ببرن که فقط زدمشون... حواسم نبود اونیکی هم اسلحه داره! کیان در بیسیم فریاد زد: -یه برانکارد بفرستید زیرزمین! روی دستش بودم و کمرم روی زانوش بود. نمی‌دونم چرا انقدر بی‌تابی تو چشماش موج می‌زد. نگاهم کرد: -خواهش می‌کنم سالم و زنده بمون! حس عجیبی داشتم. فکر کنم داشتم بیهوش می‌شدم. جلوی چشمام ستاره میومد... #فاخته_شمسوی
  8. نام رمان: نخواب خورشید نام نویسنده: زینب امیری,فاخته شمسوی خلاصه داستان: دختری خسته از روزگار! تنها و خسته از همه ی خاکستری های دنیا... دختری که بچه نیست! پیر هم نیست! شاید هم سن و سال خودتون باشه.. دختری که نه چیزی از دنیا داره و نه چیزی از دنیا میخواد! چون از دنیا زده شده! این رمان روایت گر دختریست که با تمام سیاهی های زندگی اش نور امیدی را می بیند. مقدمه: خورشید، دختری از جنس آفتاب... به دنبال ماه می‌گردد برای نور بخشیدن... خورشید قصه ما تنها در این روزگار نامرد، پاک و بی‌گناه فقط به دنبال آرامش است اما طوفان‌های زندگی تمامی ندارند تا اینکه.... ماه طلوع می‌کند... مردی با قلب کهنه ولی... پذیرای تابش خورشید.... لینک رمان: https://nevisadl.com/topic/2081-رمان-نخواب-خورشید│فاخته-شمسوی،زینب-امیری│کاربر-انجمن-نویسا/
  9. سلام. خب اینجا بحث آزاد داریم. در باره رمان اشکهای یخی.? هر چی غردرباره رمان دارید اینجا بزنید. هر چه دل تنگت می خواهد بگو!
  10. سلام خب اینجا بحث آزاد داریم درباره رمان نخواب خورشید. هر چی غر درباره ی رمان دارین اینجا بزنین! کلا هر چه دل تنگت می خواهد بگو!
×