رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'م. سلطانی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
    • آموزش هنر
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
    • گالری
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

Product Groups

  • کتاب های نشرعلی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

4 نتیجه پیدا شد

  1. نقد و بررسی رمان فراری نویسنده: یاسمن تقوی و مینا سلطانی ژانر: عاشقانه؛ اجتماعی خلاصه: "فراری" قصه ی فراره.‌ فرار از مشکلات و دلیل این فرار یا بهونه ست یا یک خراب کاری... فرار می کنی که دور باشی تا راحت بشی ولی گاهی دست سرنوشت تو رو جایی می کشونه که یک فراری مثل خودت ببینی با بهونه ی دیگه... و مشکل ماجرا اینه که تو رو با یکی دیگه اشتباه بگیرن و تو مجبور باشی توی نقش جدیدت فرو بری....(فاطمه مرادی)   لینک رمان پیشاپیش از نقدهای سازنده تون سپاسگزاریم
  2. #۱ فصل اول: " عاطفه " سرش را از روی میز برداشت و روی صندلی صاف نشست.‌ با انگشت شست و اشاره اش، به نرمی روی پلکهایش را ماساژ داد تا از خستگی آنها بکاهد. از پشت صندلی بلند شد و کتش را از روی تکیه گاه صندلی برداشت و به تن کرد. بیسیم روی میز را برداشت و به سمت در رفت. به محض باز شدن در، سرباز منشی، از روی صندلی بلند شد و احترام گذاشت. سرش را تکان داد. - آزاد... من دارم می رم سر صحنه ی جرم. یه پرونده دست سروان کلانی هست؛ آورد ازش تحویل بگیر. سرباز مجدد پا کوبید و احترام گذاشت. - چشم قربان. سرش را تکان داد و به سمت ابتدای راهرو به راه افتاد. از در کلانتری خارج شد و به طرف پژو پرشیای نوک مدادی‌اش رفت و سوار شد. ترافیک خیابان کلافه اش کرده بود؛ دستی میان موهایش کشید؛ " فایده نداره". چراغ گردان را برداشت و به سقف متصل کرد. با شنیدن صدای آژیر، ماشین های مقابلش به آرامی به لاین راست کشیدند. داخل یکی از کوچه های خیابان دروس پیچید و با دیدن ماشین های پلیس و نوار زرد رنگ، ماشینش را کنار کشید و پارک‌ کرد. گوشی همراهش را برداشت و پیاده شد. ستوان اکبری، با دیدن او، به سمتش دوید. - سلام قربان. - سلام ستوان، یه خلاصه بده. ستوان با بیسیم میان دستش، به نقطه ای از آسفالت کوچه اشاره کرد. - حوالی ساعت دوازده ظهر اهالی با صد و ده تماس می گیرن و گزارش می دن که یه مرد با گلوله کشته شده. ظاهرا کسی در اطراف محل جرم حضور نداشته ولی دو - سه نفر از همسایه ها، دیدن که قاتل، یه خانم جوون بوده‌. سرش را تکان داد و به سمت پزشک‌ حرکت کرد. - چه خبر دکتر؟ مرد میانسال با موهای سفید و فرفری، به طرفش برگشت.‌ عینکش را روی بینی بالا داد و از کنار جسد بلند شد. سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. - خوشبختانه کارت شناسایی همراه داشته. عبدالرضا خالقی، چهل ساله و تبعه ی عراق. شلیک‌ها از فاصله ی نزدیک بوده و گلوله ی دوم که به قلبش اصابت کرده، موجب مرگ‌ شده‌. این هم توی جیبش بود. سرگرد کیسه را از دست دکتر گرفت و باز کرد. داخل آن مقداری تریاک وجود داشت. به عقب برگشت. - ستوان اکبری؟ ستوان اکبری با گام های بلند به طرف او رفت. - بله قربان؟ - استعلام کردید؟ کی وارد ایران شده و چرا؟ - بله قربان، دو روز قبل از عید، به صورت غیر قانونی وارد شده. - دستور بده دوربین مداربسته های محل بررسی بشه.‌ - چشم قربان.
  3. لبو فروش: پسر بچه به طرف مادرش برگشت و به چادرش چنگ زد؛ با التماس نگاهش کرد. - مااامااان... لبو می خوام. تو رو خدا... مادر نگاهش را با اندوه از چشم های ملتمس پسر بچه گرفت و دست توی کیف مندرسش کرد؛ چند سکه بیرون آورد و به دست پسر بچه داد. بچه آروم چادر مادرش رو رها کرد و با صورتی که در اثر سرما، همچون لبوها سرخ شده بود ولی خوشحالی توی تمام زوایاش به چشم می خورد؛ به سمت چرخ دَستیم دوید. لحظه ای ایستاد و با شوق به لبوها نگاه کرد. بعد دست راستش رو - که با دستکش کهنه ای پوشیده شده بود - بالا آورد و لبه ی چرخ دستی رو گرفت؛ دست دیگه اش رو بلند کرد و روی پنجه ی پا ایستاد تا بتونه مشتش رو مقابلم برسونه. دستم رو پیش بردم و سکه ها رو ازش گرفتم و شمردم. مبلغش خیلی کمتر از قیمت یه ظرف لبو بود ولی وقتی برق چشم‌ها و صورتش رو که اثر سرما گل انداخته بود؛ دیدم، نتونستم بهش لبو ندم. درسته که از راه فروش این لبوها خرج و مخارج خانواده ام رو بدست می آوردم ولی، دلم نیومد دست های کوچیک و سرما دیده ی این پسر بچه رو رد کنم و قلبش رو بشکنم. شاید بهتر بود که از تنها دارایی هام می گذشتم تا دلی رو شاد کنم. پسر بچه مرتب آب دهنش رو قورت می داد و با نگاهی به لبوها، این پا و اون پا می کرد. یه ظرف برداشتم و یکی از لبوها رو توش گذاشتم. خم شدم و ظرف رو مقابلش گرفتم. با شوق به سمتم برگشت؛ چشم هاش از دیدن لبوی داغی که توی دستهام بود و بخار ازش بلند می شد؛ برق زد.‌ هر دو دستش رو جلو آورد و ظرف رو ازم گرفت و محکم نگه داشت. بار دیگه آب دهنش رو قورت داد و به زحمت نگاهش رو از لبو گرفت و سرش رو بلند کرد. - ممنونم عمو جون. بعد به عقب چرخید و با قدم های شمرده، در همون حالی که نگاهش به لبو بود تا نیافته؛ به طرف مادرش رفت. نفسم رو بیرون داد و به بخار ابر مانند حاصل از اون نگاه کردم. شاید من امشب، به اندازه ی یه لبو، روزی کمتری سر سفره‌مون می بردم ولی... همین یه جمله ی کوتاه، می ارزید به تمام داشته ها و نداشته ها. اینقدر دلنشین بود که خستگی یه روز کاری رو از تنم بیرون کرد و باعث شد از درون گرم بشم. من امروز یه دل رو شاد کردم. یه دل کوچولو...
  4. پایش در چاله ی آب فرو رفت و بی اختیار جیغ کوتاهی کشید. مریم و نسترن، هر دو به عقب برگشتند؛ نسترن به سمتش رفت. - چی شد مهتاب؟! بینی اش را چین انداخت. - چی می خواستی بشه؟ تا مچ رفتم توی چاله ی آب. آخه اینجا هم جا بود که استاد ما رو فرستاد؟! حتی یه جاده اش هم محض رضای خدا آسفالت نداره! نسترن دستش را گرفت و کمک کرد تا، پایش را بیرون بکشد. - اشکال نداره عزیزم. استاد، تمام بچه های کلاس رو به روستاهای دور افتاده فرستاده و ما رو هم اینجا. مریم در حالی که بازوهایش را بغل گرفته بود، به آنها نزدیک شد. - خیلی سرده! فکر می کنید این بدبخت ها توی این هوا گاز دارن؟ مهتاب شانه اش را بالا انداخت! - به ما چه؟! از بی عرضگیه خودشونه! نسترن ابروهایش را بالا انداخت. - چی می گی مهتاب! این شرایط به مردم روستا چه ربطی داره؟! این بدبخت ها دستشون به جایی بند نیست. اونایی که مسئول هستن باید یه کاری کنن و... مریم دست مهتاب را گرفت و به جلو کشید. - چرا خشکتون زده؟! راه بیاید دیگه؛ یخ زدم. ولی نسترن خانم، همچین هم بی ربط نیست؛ به نظر من هر بلایی که سرمون می یاد، خودمون هم مقصریم. مهتاب سرش را به نشانه ی تایید حرف مریم، تکان داد. کنار هم به سمت پایین روستا به راه افتادند. تا چشم کار می کرد، گل و لای بود. کمی بعد به خانه های کوچک و یک شکل روستایی نزدیک شدند. فضای میان خانه ها مملو از گل و سنگریزه بود. جلوی یک خانه، دو دختر بچه کنار هم، روی زمین نشسته بودند و به آنها نگاه می کردند! نسترن با دیدنشان، شگفت زده به سمتشان رفت. - آخی؛ عزیزای من. ببین چه نازن. مریم لرزی کرد. - لباساشون هم مناسب نیست. چرا اینجا نشستن؟ نسترن، دستی به موهای آشفته ی بچه ها کشید. - حتما منتظر مادرشون هستن. آره؟! مامانت رفته سرکار؟ دختر بچه ی بزرگتر، سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. مریم بازوی مهتاب را کشید و به سمتشان رفت. کنار نسترن روی پا نشست و با کشیدن دست مهتاب، او را هم وادار کرد که کنارشان بنشیند. - عزیزم، چرا اومدی بیرون؟ خواهرت هم دنبالت اومده. برید توی خونه منتظر مامانتون بشید. دختر بچه ی بزرگتر اخمی روی چهره نشاند؛ و دستش را حمایتگرانه دور شانه ی خواهر کوچکش حلقه کرد و به او نزدیکتر شد. با دیدن این صحنه، مریم رو کرد به دوستانش و ادامه داد: - حتما مامانشون رفته سر زمین. بلند شید بریم با چهارتا بزرگتر صحبت کنیم. از جا بلند شدند. مهتاب جلوتر راه افتاد. - فکر می کنید گاز داشتن؟ نسترن که عمیقا در فکر بود؛ جوابش را نداد. مریم نفسش را میان مشتش بیرون داد تا کمی انگشتهای یخ زده اش را گرم کند. - نمی دونم! فکر نمی کنم. خونه هاشون که از گل و خشت بود و درشون هم عایق نبود؛ پس گرما رو نگه نمی داره و سرما رو عبور می ده. به نظرم به جای گاز باید اول خونه های استاندار بسازن. دو روز دیگه اگه زلزله بیاد، همشون می میرن. بعد از اون مثل بم تازه یادشون می افته باید یه کاری کنن. مهتاب چانه اش را بالا انداخت و نگاهی به زمین کشاورزی که نزدیکش می شدند، انداخت و مریم را مخاطب قرار داد: - تو بالاخره کدوم طرفی؟ مسئولا مقصرن یا خودشون. دست هایش را در جیب کاپشن اش کرد. - هر دو. با رسیدن به پیرزن فرتوتی که تا کمر خم شده و روی زمین کار می کرد، هر سه نفر مبهوت سر جا ایستادند؛ و به دست های لرزان و چروکیده ی او چشم دوختند. نسترن قطره ی اشک کنار چشمش را گرفت و آهی از میان سینه اش بیرون داد.
×