اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'نویسا'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش صوتی
    • پاتوق گویندگان
    • شروع ضبط
    • کتاب های صوتی کامل شده
    • داستان ها و اشعار صوتی کامل شده
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

887 نتیجه پیدا شد

  1. داستان کوتاه در هم تنیده نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه خلاصه: حکایت عشقی دلنشین و لطیف است اما امان از مشکلی که سد راهشان می‌شود. جسم‌هایشان آتش می‌‌گیرند و روح ها می‌گریند... "خوشبختی‌ را پیدا کرد، خوشبختی از دست دادن تمام امیدش بود! " *** 《 بنام خداوندی که عشق را آفرید》 مقدمه‌: بد موقعی دیدمت وسط پاییز، زیر بارون اصلا محال بود عاشقت نشم!
  2. عاطفه عزیز تولدت مبارک

    @عاطفه نیک طلب نویسنده عزیز انجمن سالروز زمینی شدنت مبارک جشن میلادت را به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای “ما” آبیست . . . تولدت مبارک❤️
  3. به نام خداوند جان رمان:سرانجام تلخ عشق نویسنده:فرزانه حقیقی ژانر : درام، عاشقانه، اجتماعی مقدمه: آدمک هایی هستند که نشانی های قلبشان دروغین است. اعتماد کردن به این آدم ها، اتفاقاتی را پیش می آورد که جبران پذیر نیست! کاش چشم هایمان را بشوییم! کاش دستانمان را زنجیر کنیم! کاش بتوان گذشته را جبران کرد! خلاصه: دختری از جنس مهربانی عشق را برای اولین بار تجربه می کند. عشقی که نه آغاز مشخصی داشت و نه سرانجام معلومی... محنت و غم روزگار ریشه هایش را در خاک عشق می لرزاند. عشقی که هوسی نامعلوم پوزه اش را به خاک می زند. دختری که عشقش را در طبق اخلاق گذاشت و اما درست در لحظه‌ای که همه‌ی چشم‌ها به او دوخته شده بود، زخم خورد خرد و شکست... دختری که بازیچه‌ی هوس شد!
  4. سحر عزیز تولدت مبارک

    @admin سحر عزیز مدیر کل انجمن نویسا تولدت مبارک چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز روز میلاد روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک♥
  5. مسابقه دلنوشته(مختص به ماهنامه) سری دهم

    باسلام مسابقه دلنوشته مختص ماهنامه | سری دهم آغاز شد شرکت کنندگان عزیز، دلنوشته های خود را در این قسمت، ارسال نمایید برای عکس بالا دلنوشته بنویسید. پیام ها پس از تایید مدیران، نمایش داده خواهند شد. مهلت ارسال از 1 فرودبن لغایت 25فروردین پیشاپیش بابت همکاری شما متشکریم.
  6. سلام توی این تاپیک رمان های خوب خارجی رو که خودتون خوندین و تایید میکنین معرفی کنین مسلمه که نویسنده باید همه نوع کتابی بخونه و از هر نوع کتابی هم درس بگیره، حتی کتاب هایی که با سبک کار و علایق خودش متفاوت باشن. ادبیات خارجی هم با وجود تفاوت هایی که با ادبیات ایرانی داره، از این قضیه مستثنی نیست اگر هم نظر و نقدی به رمانهای معرفی شده دارید (مثبت یا منفی) توی بخش نقد و بررسی رمان های خارجی در تالار رمان، تاپیکش رو ایجاد کنید و بنویسید چندتا رمان های قشنگی که خودم خوندم و واقعا از خوندنشون لذت بردم: + عاشق مترسک (فیلیس هیستینگز) رمانی که بسیار معروفه و ژانر عاشقانه داره. نقش اصلیش دختری به نام اگنس هست که کمی کند ذهنه و دیدش به جهان اطرافش متفاوت با آدمهای دیگه هست. توی روستایی با پدرش زندگی می کنه تا اینکه روزی مترسک مزرعه شون زنده می شه و زندگی این دختر رو زیر و رو می کنه! + مرد صد ساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد(جوناس جوناسون) رمانی با ژانرِ گمونم هایپر طنز! که با صدای بلند باهاش قهقهه می زدم و در ضمن رمان، اشاراتی هم به یک سری حوادث تاریخی داشت که شخصیت داستان توشون حاضر و ناظر بوده! در مورد پیرمردیه که توی جشن تولد صد سالگیش، به این نتیجه می رسه که دلش نمی خواد توی آسایشگاه سالمندان بمیره و مخفیانه فرار میکنه و این ،آغاز ماجراهای این داستانه! + سیرک شبانه (ارین مورگنشترن) رمانی با ژانر عاشقانه و سوررئال، که یه کار خیلی منحصر به فرد و خاصه که کمتر شناخته شده، در مورد رقابت بین دو شعبده باز کهنه کار که شاگردهاشون رو برای مبارزه با هم آماده میکنن، اما این رقابت عمیق و عمیق تر می شه تا جایی که دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره! + و گهواره فرو می افتد (ماری هیگینز کلارک) یک رمان جنایی معمایی عالی با تعلیق های بسیار و تم پزشکی زنان و رازهای هولناکی که ممکنه در این حرفه وجود داشته باشه... رمان های ماری هیگینز کلارک رو تا آخرین صفحه با چشم های گشاد و دهن خشک شده دنبال می کنید و در آخر پایان های غیر قابل انتظارشون غافلگیرتون میکنه! و این یکی از بهترین هاشون هست
  7. مرد، موج، ماه #سوررئال نگاهش به روبه‌رو بود و دلش، از حجم بی‌وصف غم سنگینی می‌کرد. امواج دریا، ملایم و زیبا به سمتش می‌آمدند؛ دست نوازشی بر ساحل زیر پایش می‌کشیدند و به عقب بازمی‌گشتند. چین‌ و شکن‌های روی سطح آرام دریا، تا افق مقابلش ادامه داشت و انعکاس لرزان نور ماه، سیاهی بی‌کران مقابلش را روشن کرده بود. قدمی به سمت جلو برداشت. کوتاه و بی‌انرژی... بغض مردانه‌اش، هردم می‌خواست با پس زدن‌های دریا درهم بشکند. تردید نداشت؛ اما با هر قدم، مصمم بودنش را بیش‌تر به دریا نشان می‌داد. می‌رفت... از زندگی، پس زده شده بود و تحمل یک پس زده شدنِ دیگر را نداشت. آن هم از این مظهر عظمت و بخشندگی... قدم‌هایش، محکم‌تر شد و سست‌تر... قلبش، تپیدن گرفت و به خواب فرو رفت... دریا پس می‌زد و او، اشک می‌ریخت و ابروهای تیره‌اش درهم کشیده شده بود. پر از تناقض بود. پر از دوگانگی‌های تحمل‌ناپذیر و پر از شکستگی... تاثیر روزگار بود و ضربه‌هایش. همیشه، تا آخرش می‌ماند. مردانه ادامه می‌داد و مردانه تمام می‌کرد. این بار هم عقب نمی‌کشید... تصمیمش را به سرانجام می‌رساند و پایان خودش را رقم می‌زد... باز هم جلوتر رفت. باز ابرو درهم کشید و باز، بغضش را فرو برد... امواج، دربرش گرفته بودند. نور و تاریکی، به هم می‌پیچید و او در آن میان، چون پرچم دورافتاده‌ای، آخرین بازمانده‌ی زمین را نشان می‌داد... قدم‌های بعدی را هم برداشت؛ با تمام دشواری‌اش... و دست‌هایش را گشود. روی پنجه بلند شد و آخرین ارتباطش با زمین بی‌ثباتِ زیر پایش را از هم گسست؛ و با نفس‌هایی عمیق، عطر خنک سوزناک و بی‌تکرار دریا را به عمق جان کشید... در آن سکوت مطلق، گوش‌های جسمش هیچ‌چیز نمی‌شنیدند. زمان می‌گذشت و او، در انتظار حرکت بعدی سرنوشتش بود... اما روح، دیگر گرفتار بدن نبود. این را دوست داشت... دلش می‌خواست روحش به پرواز درآید و تمام آن غم‌ها، تمام دردها از دل و جانش شسته شود و برود... با گوش جانش می‌شنید و با چشمان دلش می‌دید... و دریا، دیگر پسش نمی‌زد. انگار قبولش کرده بود و اجازه داده بود بماند... دست‌هایش با شادمانی از هم باز شدند تا دریای مهربان را در آغوش بگیرند... امواج، دورش پیچیدند؛ روی سرش کشیده شدند و چون پتوی گرمی، تن یخ‌زده و بیمارش را پوشش دادند... قطره‌های بی‌شمار آب، در اطرافش به هم می‌پیوستند و جدا می‌شدند. محیط اطرافش تیره و آرامش‌بخش بود؛ و شیطنت‌های لطیف دریا را روی تک‌تک سلول‌های پوستش حس می‌کرد... مسیرهای نورانی را می‌دید. از بالا می‌آمدند؛ اطرافش تکرار می‌شدند و عمق دریا را به سالن رقص باشکوهی تبدیل کرده بودند... و در میان سالن، او بود که می‌چرخید؛ می‌رقصید و شادمانی می‌کرد... دست‌های دریا، نگهش داشتند و به عقب هدایتش کردند... صورتش بالا رفت؛ نگاهش به سطح دریا افتاد و تصویر آن چلچراغ سفید رنگ، ماه نورانی بالای سرش را دید. ثابت و محکم نبود؛ می‌لرزید و هر لحظه امکان افتادنش وجود داشت... خیره به بالا، روی میلیاردها قطره سر می‌خورد و در میان جمعیت ماهی‌های شاد، در رویای آن مهمانی باشکوه شناور بود؛ که چلچراغ نزدیک شد. نزدیک، و نزدیک‌تر. سقوطی آهسته و زیبا... چون هنرپیشه‌ی ماهری که از بالای صحنه‌ی نمایش، به پایین سر بخورد و تماشاچیان را شگفت‌زده کند... لبه‌ی قرص سپید ماه، از پرده‌ی امواج گذشت و پایین آمد. بزرگ بود، خیلی بزرگ! و بی‌نهایت جذاب و چشم‌نواز... ماه پایین می‌آمد. می خواست در آن ضیافت شرکت کند و عروس خیره‌کننده‌ی آن مجلس تاریک باشد... پایین‌تر آمد و قطره‌ها، برایش جا باز کردند. ماهی‌ها دوره‌اش کردند و با شگفتی، به چراغ آسمانشان خیره شدند... او هم مبهوت آن نمایش فوق‌العاده بود. زبان روی لب‌های خیسش کشید و طعم دریا را بار دیگر حس کرد... رقصان و شناور، جلوتر رفت و به آن کره‌ی درخشان و عظیم نزدیک شد. امواج، در اطرافش محو شده بودند. تاریکی اعماق، در برابر آن منشاء عظیم روشنایی، بیش‌تر به چشمش می‌آمد. در تاریکی بی‌انتها، غوطه‌ور بود و نقاط نورانی، یکی‌یکی پیرامونش پدیدار می‌شدند... نگاه کنجکاو و خندانش، در آن فضای لایتناهی چرخید. هیچ اراده‌ای بر حرکت خودش نداشت، و حتم داشت مدت‌هاست که نفس نکشیده... در آن موقعیت ورای تصور، البته که نفس حبس می‌شد و شعور و حیات، از هر وجودی رخت برمی‌بست... آن زیبایی بی‌کران، هرکسی را به زانو درمی‌آورد... نقاط نورانی می‌درخشیدند. چون ستارگانی در دل تاریکی... رقص آن‌ها را ندیده گرفت و با شجاعت دست جلو برد... سطح نرم و لطیف ماه، زیر پوست دستش قرار گرفت و او در قلبش آهی از سر حسرت و تحسین کشید. ماهش چه سرد بود. سرد و دوست‌داشتنی... با اشتیاقی از جنس خواستن، تن حل‌شده‌اش را با بازمانده‌ی توان زمینی‌اش جلو کشید؛ و با آن زیبایی ملکوتی یکی شد. ماه سرد و پر نور را، با تمام وجودش در آغوش کشید؛ و همان لحظه، انگار در انفجاری از نور غرق شد... سیاهی مطلق، به سپیدی تبدیل شد و دریا، فضای بی‌کران، نقاط نورانی و ماهی‌ها، همه و همه ناپدید شدند... نفهمید چه مدت، چشم برهم گذاشته بود. دلش نمی‌خواست هیچ‌وقت دیگر آن‌ها را از هم باز کند. می‌دانست دلتنگ آن مهمانی می‌شود؛ و این که دیگر هرگز، نمی‌تواند آن‌جا باشد؛ در میان امواج، برقصد و به آن حس ناب از خوشی برسد... می‌دانست از ماه دورش کرده‌اند، و دوباره او می‌ماند و این‌بار، دریای نامهربان غصه‌هایش... اما تن خسته‌اش، تنی که دیگر نمی‌خواستش، تمنای بیداری داشت. بار دیگر نفس می‌کشید، و آن چشم‌هایی که از پشت پلک‌های بسته، شاهد آن مناظر نفسگیر بودند، خواستار بینایی بودند... سرش را کمی چرخاند و اجازه داد شنوایی، بار دیگر گوش‌هایش را پر کند. با نفس سنگینی، تسلیم خواسته‌شان شد و چشم‌هایش را گشود... و ناباورانه، به صحنه‌ی آشنایی که مقابلش نمایان بود، چشم دوخت. بوی دریا، مشامش را نوازش می‌کرد. تاریکی، بی‌انتها بود و نقاط درخشان، آسمان قاب شده در پنجره را زینت بخشیده بودند. در اوج آن‌ها، قرص کوچک و سفید ماه، خودنمایی می‌کرد و پرتوهای مهتابی‌رنگش، در چشم‌های پر آب و پر اشتیاقش می‌رقصیدند.
  8. قاب عکس خالی مقابل ورودی ساختمان، جمعیت زیادی ایستاده بودند و با هم پچ پچ می کردند. پرهام به سختی از میانشان گذشت و به سمت دو ماموری که داخل چارچوب در ایستاده بودند رفت. مامورها با دیدنش، چهره درهم کشیدند و خواستند مانع ورودش شوند، که کارت شناسایی اش را نشانشان داد: پرهام موسوی هستم. کارآگاه پلیس. جدیت نگاه مامورها کم شد و پس از بررسی کارت، به او اجازه ورود دادند. پرهام وارد ساختمان شد؛ با عجله از پله ها بالا رفت و خودش را به طبقه سوم رساند. این جا پلیس های بیشتری حضور داشتند. سه نفرشان مشغول انگشت نگاری از نقاط مختلف خانه بودند و در راهروی منتهی به اتاق ها، دو پلیس دیگر با لباس شخصی، مشغول گفت و گو بودند که یکی از آن ها را می شناخت. احمد بود. به آن سمت رفت و بلند سلام کرد. احمد به سمتش برگشت و وقتی او را دید، لبخند زد: سلام. به موقع رسیدی. او و مامور دیگر را متقابلا هم معرفی کرد و بدون هیچ صحبت اضافی، موقعیت را برای پرهام توضیح داد. - جنازه رو داخل این اتاق پیدا کردن. نزدیک صبح، شوهرش به خونه برگشته و دیده زنش غرق خون توی تخت افتاده. به پلیس خبر داده؛ اما اون موقع برای نجات زن دیر بوده و متاسفانه چند ساعت قبل فوت کرده بود. پرهام نگاهی به ملافه ی خون آلود تخت انداخت و پرسید: شما چیزی پیدا کردین؟ مظنونی وجود داره؟ احمد جواب داد: بله. خود شوهره، سعید رو فعلا دستگیر کردیم. خروجش از خونه دیده شده؛ اما میگه برای مدت زمان بیرون بودنش شاهدی نداره. علاوه بر اون، تمام کسانی که باهاشون صحبت کردیم، تایید کردن که سعید و مریم زیاد با هم دعوا می کردن؛ مثل دیشب، که ظاهرا صدای مشاجره شون حتی تا ساختمون بغلی هم رسیده. - که این طور... وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق کاملا به هم ریخته بود. آینه ی روی میز آرایش شکسته بود. کشوهای میز باز، و محتویاتشان داخل و خارج از آن ها پراکنده شده بودند. دو لنگه ی در کمد هم باز بود و تعدادی لباس، پایین درها روی هم تلنبار شده بودند. در گوشه ای از اتاق، چمدان کوچکی با در باز دیده می شد. چراغ خواب روی میز عسلی واژگون شده بود و زیر آن، قاب عکسی خالی به چشم می خورد. پرهام نگاهش را از لکه های بزرگ خون روی تخت گرفت و به سمت احمد برگشت: با چه وسیله ای به قتل رسیده؟ رضا، همکار احمد جواب داد: با یه چاقوی آشپزخونه. نتیجه ی انگشت نگاری فردا معلوم میشه. مطمئنم اثر انگشت سعید رو روش پیدا می کنیم. پرهام سری تکان داد و گفت: بسیار خوب. پس باید تا معلوم شدن نتیجه ی انگشت نگاری صبر کنیم... احمد، من می تونم با اون هایی که باهاشون حرف زدین صحبت کنم؟ - بله البته. هماهنگی های لازم رو انجام میدم که با هم بریم. - پس، فردا صبح توی اداره می بینمت. احمد سری به تایید تکان داد و خداحافظی کرد. وقتی همراه با رضا رفتند، پرهام نفس عمیقی کشید و برگشت تا محیط اتاق را دقیق تر بررسی کند. *** مرد مقابلش، به وضوح آشفته به نظر می رسید. پرهام نگاهی به موهای سیاه فرفری، چهره ی نه چندان جذاب و دست های درهم گره خورده ی او انداخت و شروع به صحبت کرد: آقای سعید علیمی... شمارو به اتهام قتل همسرتون، خانوم مریم شایسته دستگیر کردن؛ درسته؟ سعید سرش را بالا آورد و با لحنی تند گفت: من مریم رو نکشتم. باور کنید! من اصلا اون موقع اون جا نبودم. پرهام پلک زد: بازپرس به من گفت شما گفتین که اون ساعت شب، توی پارک نشسته بودین؛ اما هیچ شاهدی برای این ادعاتون ندارین. سعید عصبی گفت: توقع دارین سه و نیم شب کسی توی پارک باشه؟ - خب، متاسفانه این موضوع باعث نمیشه که شما مورد ظن قرار نگیرین. به خصوص با دونستن این موضوع که ارتباطتون با مقتول چندان خوب نبوده. - من و مریم خیلی اختلاف داشتیم. این اواخر بیش تر هم شده بود. اما دلیلی برای کشتنش نداشتم... من که دیوونه نیستم! چرا باید این کار رو بکنم؟ اون هم وقتی که نمی تونم برای درستی حرف خودم شاهدی بیارم؟ پرهام روی میز کمی به جلو خم شد: دقیقا به همین خاطره که الان من این جام... اگه بی گناه باشی، حتما راهی برای اثباتش وجود داره. به شرط این که خوب فکر کنی و به من و مامورها کمک کنی حقیقت ماجرا رو بفهمیم. سعید به موهایش چنگ زد و سرش را پایین انداخت. زیر لبی گفت: من این کارو نکردم... من زنم رو نکشتم... - تکرار این جمله بی فایده س. بهتره دقیق و مو به مو، اتفاقات اون شب رو برای من تعریف کنی. همون طور که برای بازپرس گفتی؛ اما با جزییات بیشتر. هیچی رو از قلم ننداز. به نظر می آمد سعید واقعا حال روحی مناسبی ندارد. پرهام از اعتیادش خبر داشت و می دانست به لحاظ نیاز به مواد مخدر هم تحت فشار است؛ با این وجود، ظاهرا ترسش به احساسات دیگرش غلبه داشت، که دوباره سر بلند کرد و با لحنی مغموم و صدایی گرفته، شروع به صحبت کرد. - دیشب ما با هم دعوا کردیم. سر همون مسائل همیشگی. درآمد و اعتیاد من، وضع زندگیمون... همین چیزها. برای صدمین بار بود که بهم گفت وقتی باهام ازدواج کرده توقع این زندگی رو نداشته و من به کل عوض شدم... خیلی عصبانی و به هم ریخته بود. گفت دیگه اجازه نمیده یه قرون از پول هاش رو خرج مواد کنم و دیگه هم نمی خواد ریختم رو ببینه. پرهام پرسید: و شما کتکش زدین؛ درسته؟ سعید به چشمهای جدی او نگاه کرد و ملتمسانه گفت: قسم می خورم جدی نبود. خب... من یه وقت هایی می زنه به سرم. فقط یه سیلی کوچیک... - اما کبودی های روی بدن همسرتون این رو نشون نمیده. سعید ساکت شد. پرهام به تندی گفت: بهت گفتم اگه میخوای من کمکت کنم باهام روراست باش. دوست داری به جرم قتل اعدام بشی؟ برای چند لحظه، شعله های خشم را در چشمهای تیره ی سعید دید؛ اما عقب نشینی نکرد و نگاهش را از او نگرفت. سعید بینی اش را بالا کشید و با دندان قروچه ای گفت: آره. کتکش زدم. با کمربند زدمش؛ اما بعدش ولش کردم و از خونه رفتم بیرون. از ساقیم خواسته بودم بیاد پارک. می خواستم التماس کنم بهم مواد بده و پولش رو بعدا بهش بدم؛ ولی انگار اون ع*و*ض*ی هم خبر داشت دست و بالم خالیه. واسه همین نیومد و من هم یه ساعتی توی پارک، علافش شدم. - اون جا چی کار کردی؟ - هیچی. فقط نشستم و سیگار کشیدم. - با ساقیت تماس نگرفتی؟ - چرا؛ ولی از صبح پریروز گوشیش رو خاموش کرده بود. - سیگارت رو توی پارک تموم کردی؟ سعید کمی فکر کرد و گفت: یادم نمیاد. - بعد که به خونه برگشتی، چی دیدی؟ - زنم مرده بود. پرهام تاکید کرد: با جزییات بگو. سعید کف دستش را محکم روی میز کوبید و گفت: مریم توی تختش افتاده بود. چاقو هم توی سینه ش بود. اتاق هم به هم ریخته بود... چمدون کوچیکه هم اون جا بود. لابد می خواسته باز هم قهر کنه و بره. - قبلا هم این کار رو کرده بود؟ - آره... دو بار. هر دفعه هم به این امید برمی گشت که من... ادامه ی جمله اش را نگفت و کلافه نفسش را بیرون داد. پرهام مکثی کرد و گفت: اتاق از قبل به هم ریخته بود؟ سعید جواب داد: بله. موقع دعوامون به هم ریخت. - اون قاب عکسی که کنار تخت بود، چرا خالیه؟ - قاب عکس؟ - بله. سعید سر تکان داد: یادم نمیاد. فکر کنم قبلا عکس عروسیمون توش بوده؛ اما من و مریم خیلی وقت بود که توی یه اتاق نمی خوابیدیم. من شبها توی هال می خوابیدم... - یعنی یادت نمیاد عکس داخل اون قاب چی شده؟ - نه. هیچ نظری در موردش ندارم. *** فردای آن روز، همراه با احمد، به ساختمانی که قتل در آن صورت گرفته بود رفته بودند. تمام همسایه ها، از اختلاف میان مریم و سعید خبر داشتند و دعوای شب حادثه را هم عجیب نمی دانستند. مرجان، همسایه ی طبقه ی پایینی گفته بود: من با مریم خیلی صمیمی بودم. همیشه از دست شوهرش شاکی بود. حق هم داشت. آقا سعید خیلی آزارش می داد... اگه از من بپرسین، میگم هیچ بعید نیست توی حال خماری و نشئگی زنش رو کشته باشه. پرهام هم پرسیده بود: پس شما هم متوجه خروج سعید از خونه ش شدین؛ درسته؟ - بله. از چشمی در دیدم که از پله ها پایین رفت؛ ولی تا وقتی که بخوابم برگشتش رو ندیدم. احمد به پرهام گفته بود مرجان گفته دو روز قبل از حادثه، به خانه ی مریم رفته تا یکی از پیراهن هایش را از او قرض بگیرد. وقتی در مورد آن از مرجان پرسید، مرجان با بغض گفت: درسته. من خیلی می رفتم خونه ش. اون بیچاره خیلی تنها بود. ما برای هم مثل خواهر بودیم. عروسی دوستم هفته ی دیگه س... ولی من نمیرم. نمی تونم لباس مریم خدابیامرز رو تنم کنم و... و صورتش را با دست هایش پوشاند. پرهام پرسید: ببخشید اگه ناراحتتون کردم. پس شما زیاد به خونه ش می رفتین؟ - بله. همین طوره. - مثلا هفته ی گذشته چندبار رفتین؟ - شاید چهار یا پنج بار. این هفته دعواهاشون شدید شده بود؛ به خاطر همین تندتند بهش سر می زدم تا شاید بتونم کمکی بهش بکنم یا حالش بهتر بشه. - اون روز که برای گرفتن لباس رفتین؟ داخل اتاق هم شدین؟ مرجان سرش را بالا آورد و با چشمهای لرزان نگاهش کرد: بله. وقتی می خواستم لباس رو امتحان کنم، توی اتاق بودم. - قبلا هم به اتاقش رفته بودین؟ - بله... چه طور؟ پرهام خیلی ساده گفت: یه قاب عکس خالی داخل اتاقش هست. من کنجکاو بودم بدونم چه عکسی توش بوده. مرجان دست هایش را بالا آورد: دیده بودمش. عکس دو نفریشون بود. یه زمانی اون عکس رو خیلی دوست داشت. - اون روز که شما رفتین لباس رو ازش بگیرین، عکس داشت؟ مرجان مکثی کرد و گفت: بله دیدم. عکس داخلش نبود؟ پرهام بدون پلک زدن گفت: نه. اخم های مرجان درهم رفت: دلم خیلی برای مریم می سوزه... از خونه شون همیشه صدای شکسته شدن ظروف و پرتاب وسایل میومد. حتما اون قاب رو هم شکسته... - ممکنه. با توجه به دعوایی که اون شب کردن، چنین احتمالی هم میدم. *** یک ساعتی می شد که پرهام در اتاق خواب خانه ی مریم و سعید بود. تمام هال را به دقت گشته بود و هر نکته ای که به نظرش مهم می رسید، در دفترچه اش یادداشت کرده بود؛ و حالا، دقیقا جایی بود که حدس زده می شد قاتل به مقتول ضربه زده... شواهد نشان داده بود جسد فقط از نزدیک در اتاق، تا تخت جا به جا شده؛ و هیچ اثر انگشتی هم روی چاقویی که با آن، مریم به قتل رسیده بود، پیدا نکرده بودند. پرهام بار دیگر، بدون این که چیزی را جابه جا کند، لباس های ریخته شده روی زمین و کشوهای میز آرایش را بررسی کرد. به دنبال هر نشانه ای بود که امکان داشت از قاتل به جا مانده باشد. سرش را که بالا برد، چشمش به قاب عکس خالی افتاد. با چند لحظه فکر، به سمت میز عسلی رفت و روی آن خم شد. افتادن چراغ خواب باعث شده بود قاب عکس هم واژگون شود؛ اما هنوز می شد داخل آن را دید. نگاهش که به سطح براق میز افتاد، بی اختیار چشم هایش را تنگ کرد و انگشتش را آرام وسط قاب خالی کشید. با دیدن گرد و خاک نشسته روی صفحه ی چوبی پشت قاب، به فکر فرو رفت و بعد، دفترچه اش را باز کرد. *** احمد از خانواده ی مقتول اجازه گرفته بود تا پرهام به دیدنشان برود. حالا تقریبا نزدیک عصر بود؛ و پرهام در خانه ی خواهر مقتول نشسته بود و ناراحت بود که به خاطر وظیفه اش، نمی تواند به شیوه ی مناسبی، با او همدردی کند. مینا با بغض و چشمان اشکبار گفت: من مطمئنم خود اون ع*و*ض*ی خواهرم رو کشته. بدبخت کردنش براش کافی نبود. سعید یه عقده ای حروم زاده س... و به حرف هایی که شوهرش برای آرام کردنش می زد توجهی نکرد و با خشم گفت: مریم بدون رضایت خانواده با سعید ازدواج کرد؛ اما ما همیشه به فکرش بودیم و دوستش داشتیم. مادرم تا آخرین لحظه ی عمرش نگران اون بود... من هم سنگ صبور خواهرم بودم. با این که... چپ چپ به شوهرش نگاه کرد و گفت: شرایط بعضی وقت ها مناسب نبود، اما هر موقع خواهرم سراغم میومد، در خونه به روش باز بود. می دونستم چه عذابی می کشه و چه قدر زندگیش سخته؛ اما نمی شد کمکش کنم. هرچی پول دستش می رسید، اون شوهر عوضیش خرج مواد کوفتیش می کرد. این اواخر حتی خونه شون رو بدون اطلاع به مریم، برای فروش گذاشته بود... پرهام با ملایمت گفت: خواهرتون وقتی این رو فهمید چی کار کرد؟ - از عصبانیت دیوونه شده بود. زنگ زده بود و می خواست پیش من بیاد؛ ولی من دیدم حالش بده و خودم رفتم پیشش. خیلی ناراحت بود. چند تیکه طلایی رو که داشت، از کمد درآورد و به من داد که براش نگه دارم. می ترسید سعید برشون داره. و با دستمال صورتش را پاک کرد: یادمه اون روز موقع درآوردن طلاها، چشمش به آلبوم عروسیشون خورد. جلوی چشم من، برد انداختش توی سطل آ*ش*غ*ا*ل. گفت حالش از خودش و سعید و زندگیشون به هم می خوره... پرهام حرفش را قطع کرد: آلبوم عکسشون رو دور انداخت؟ - بله. و با نفرت گفت: باید زودتر این کار رو می کرد. شاید اگه سعید رو هم از زندگیش حذف می کرد... هق هق گریه اجازه نداد حرفش را ادامه دهد. شوهرش برخاست و چند لحظه بعد، با لیوان آبی برگشت. مینا بدون نگاه به او، لیوان را گرفت و چند جرعه از آب را نوشید. پرهام صبر کرد تا او کمی آرام شود و بعد گفت: عذر می خوام که ناراحتتون کردم؛ اما باید این سوال هارو بپرسم. مینا جوابی نداد. تنها به آب باقی مانده در لیوان خیره شد. پرهام نگاهی به شوهر او انداخت و پرسید: این قضیه مال چند وقت پیشه؟ منظورم روزیه که فهمید خونه برای فروش گذاشته شده و شما پیشش بودید... مینا لب هایش را مرطوب کرد: تقریبا یه ماه و نیم پیش. - پس سه هفته پیش شما خونه ی خواهرتون بودین. توی اتاقش؛ درسته؟ - بله. توی هال نشسته بودم اما بعد رفتیم اتاقش که طلاهاش رو بهم بده. - طلاها الان پیش شماست؟ همه شون؟ مینا تایید کرد: بله. اگه بخواید بهتون نشون میدم... - نیازی نیست. فقط یه سوال ازتون دارم. قاب عکسی که کنار تخت خواهرتونه... داخل اون عکس گذاشته بود؟ مینا با چشمان خیس و لحنی متعجب پرسید: چرا در مورد اون از من می پرسین؟ خب قبلا عکس عروسیشون داخلش بود. - اون روز که شما خونه ش بودین هم اون عکس داخل قاب بود؟ - نمی دونم. دقت نکردم؛ ولی فکر نکنم. پرهام سری تکان داد و از روی مبل برخاست: خیلی ممنون. واقعا معذرت می خوام که مزاحمتون شدم و باز هم تسلیت میگم. به امید خدا، خیلی زود تحقیقات پلیس هم به نتیجه می رسه و قاتل خواهرتون مشخص میشه. *** احمد و رضا، به همراه دو مامور پلیس و دو خانم، با حکمی که در دست داشتند، با عجله به سمت خودروهایشان رفتند. قبل از این که سوار شوند، پرهام از دور آن ها را دید و صدایشان زد. رضا پشت فرمان خودروی عقب تر نشست و احمد کنار در راننده ی خودروی جلویی ایستاد و صبر کرد تا پرهام برسد. پرهام نزدیک خودرو شد و گفت: چی شد؟ حکم گرفتین؟ احمد با لبخندی گفت: بله. فهمیدیم شوهرش قبلا توی قفل سازی کار می کرده. اون ساقی مواد مخدر رو هم پیدا کردیم. حرف های سعید رو در مورد قرارشون تایید کرد. پرهام سر تکان داد: خوبه. پس دارین میرین دستگیرشون کنین؟ - آره. اگه می خوای باهامون بیای بشین. لب های پرهام به لبخندی کش آمد و بدون هیچ حرفی، روی صندلی عقب کنار یکی از مامورها نشست. احمد هم نشست و چند لحظه بعد راه افتاد. پشت سرشان، خودروی دوم که رضا، مامور دیگر و دو خانم پلیس در آن نشسته بودند، حرکت کرد. *** مقابل ساختمان ایستاده بود و انتظار می کشید. باز هم مردم اطراف ورودی جمع شده بودند؛ اما این بار، قرار بود پرونده ی این جنایت بسته شود. وقتی احمد و رضا، به همراه مامورها بیرون آمدند، جلو رفت و چشم در چشم مرجان شد. مرجان وقتی او را دید، با پرخاش به دو زن اطرافش گفت: کار من نبوده! چرا باور نمی کنین؟ و رو به پرهام گفت: من که گفتم ما رابطه مون خوب بود... بهتون گفتم مریم با من دردل می کرد. شما بهشون بگین... پرهام حرفش را قطع کرد: بهشون گفتم. مرجان بهت زده نگاهش کرد که او ادامه داد: گفتم که اون قدر با مریم صمیمی بودی و رفت و آمد داشتی که فهمیدی طلاهاش رو از شوهرش قایم می کنه؛ و احتمالا به بهانه ی لباس، به اتاقش رفتی که جای اون هارو هم پیدا کنی. اما نتونستی؛ چون قبلا طلاهارو جا به جا کرده بود... شغل شوهرت هم قبلا کلید سازی بوده؛ پس کار راحتی بوده که از دعوا و رفتن شوهر مریم سو استفاده کنی و با یه کلید یا ابزار مناسب سراغش بری. تو اون رو با یکی از چاقوهای خودش کشتی، تا بتونی با خیال راحت همه جای خونه رو دنبال طلاهاش بگردی و وقتی شوهرش برگشت، قتل رو بندازی گردن اون. مرجان ناباور به او خیره شد که زن ها به بازوهایش فشار آوردند. احمد گفت: خانوم رو ببرین... اما قبل از این که حرکت کنند، مرجان جیغ کشید: من این کار رو نکردم! این یه اتهام دروغه! - نه نیست. صدای پرهام ساکتش کرد. پرهام قدمی جلو رفت و گفت: جفتمون می دونیم که این طور نیست. چون قاب عکسی که تو گفتی عکس داخلش، مدت ها بود که خالی شده بود. مریم یک ماه پیش، آلبوم عکسش رو دور انداخته؛ پس دلیلی نبوده که یه عکس دو نفری بالای تختش بذاره. درسته؟ و اخم کرد: چه طور دلت اومد این کار رو باهاش بکنی؟ تو ادعا داشتی دوستشی... چشم های مرجان گشاد شد؛ اما نتوانست حرف دیگری بزند؛ چون زن ها به سمت خودروی دومی هدایتش کردند و او را داخل آن نشاندند. بعد از این که مامورها و رضا سوار شدند، احمد رو به پرهام کرد: باید بریم دنبال شوهرش. اون هم ممکنه مظنون به همدستی زنش باشه... پرهام آرام گفت: درسته. سعید مرد بدیه؛ معتاد، بداخلاق، و مورد تایید خانواده ی مریم نبوده؛ ولی به هرحال، اون زنش رو نکشته. - بعد از اعتراف مرجان، سعید هم آزاد میشه. و آهی کشید: بیا بریم. پرهام قدمی عقب رفت و گفت: نه... فقط می خواستم مرجان رو موقع دستگیریش ببینم. اما الان... نفس عمیقی کشید: می خوام برم این خبر رو به خانواده ش بدم. بهشون قول دادم زیاد طول نکشه. احمد لبخندی به نشانه ی خداحافظی زد و گرم با او دست داد: پس می بینمت. فردا شب، خونه ی ما. یادت که نرفته؟ پرهام آهسته خندید: نه؛ حتما میام. احمد حین نشستن در خودرو گفت: مراقب خودت باش. خداحافظ. - خدانگهدار. پرهام آن قدر صبر کرد تا خودروها از نظرش ناپدید شدند؛ بعد، با ببخشیدی آرام، از میان جمعیت کنجکاو گذشت و به سمت خیابان اصلی رفت.
  9. خاطره - رسیدیم آقا. با صدای راننده به خودش اومد. نگاه منتظرش‌رو که توی آینه دید، به بیرون نگاه کرد و با دیدن محیط آشنای پشت شیشه، با عجله دست توی جیبش برد. از تاکسی که پیاده شد، طبق عادت دستی به کتش کشید. لابد راننده از این‌که دیده بود با کت و شلواری به اون شیکی، سوار تاکسی شده، تعجب کرده بود؛ چون در طول مسیر، مدام از آینه خیره نگاهش می‌کرد و همین باعث شده بود به فکر فرو بره... وقتی داشت لباس می‌پوشید تا از خونه بیرون بیاد، فکرش درگیر بود و طبق عادت همیشگی‌ش، کت و شلوارپوشیده بود. حواسش نبود که دیگه جلسه و شرکتی درکار نیست... وقتی متوجه لباس‌هاش شده بود که سر خیابون وایستاده بود، و فکر می‌کرد چرا نمی‌تونه دستش‌رو برای علامت دادن به تاکسی بالاتر ببره... انگشت‌هاش‌رو روی میله‌ی زنگ‌زده‌ای که تابلوی اسم خیابون روش خودنمایی می‌کرد، کشید و ازش عبور کرد. نسبت به اون سال‌ها، خیابون انگار شلوغ‌تر شده بود. یادش نمی‌اومد اون موقع هم این برج‌های بلند رو دیده باشه... اون موقع‌ها، فقط خونه‌های حیاط‌دار این‌جا بود و ساختمون‌ها هم نهایت دو طبقه‌ای بودن. دست به جیب و قدم زنان، از مقابل مغازه‌ها عبور کرد. نسبت به اون‌جا، حس غریبگی داشت. هیچ‌کدوم از اون مغازه‌های لوکس‌رو نمی‌شناخت؛ درخت‌ها انگار کم‌تر شده بودن؛ و ترافیک، سنگین و پر سر و صدا بود؛ اما به محض این‌که به هفتمین کوچه رسید، اون حس بد از بین رفت. خیره به سراشیبی مقابلش، و غرق در حس آشنایی عمیقی که تمام وجودش‌رو دربرگرفته بود، وارد کوچه شد. در تمام طول اون خیابون، انگار این کوچه تنها جایی بود که شکل سابق خودش‌رو حفظ کرده بود. با قدم‌هایی آروم و آهسته، از مقابل خونه‌ها گذشت و بعد از یه پیچ کوچیک، سر جای خودش متوقف شد. از همین فاصله هم می‌تونست اون خونه‌رو‌ ببینه. اون خونه‌ی قدیمی، با در سبزرنگش و درخت سیب قد بلندِ داخل حیاطش... آهی کشید و در فکر گذشته غرق شد... بچه‌ها، توی کوچه بازی می‌کردن و صدای خنده‌هاشون، سکوت اون ظهر گرم تابستونی‌رو می‌شکست. وانت پدرش، درست همون‌جا خراب شده بود و اون هم خیلی کاربلد نبود. بالاخره مجبور شده بود زنگ یکی از خونه‌هارو بزنه تا از یه نفر کمک بگیره. وقتی دکمه‌ی زنگی‌رو که کنار همین در سبز قرار داشت، فشار داده بود، دختری با روسری زرد و پیرهن سفید گلدار، در رو باز کرده بود؛ و وقتی ازش کمک خواسته بود، دخترک بدون این‌که نگاهش کنه، داخل خونه رفته بود و پدرش‌رو صدا زده بود... نگاهش از در خونه چرخید و چند قدم جلوتر رفت. کوچه، کاملا خلوت بود. کمی دورتر، سر شلنگ آبی، پای یه باغچه‌ی کوچیک افتاده بود و جریان ضعیف آب، از داخلش وارد باغچه می‌شد. اون طرف باغچه، مغازه‌ی احمدآقارو می‌دید. یادش می‌اومد بعد از این‌که نامزد شده بودن، توی همین کوچه‌ها با هم قدم می‌زدن. پدرش ازشون خواسته بود حالا که خانواده‌ی اون هم به همین محل نقل مکان کردن، دیگه برای گردش جاهای خیلی دور نرن. برای اون‌ها هم مهم نبود کجا باشن. همین که با هم بودن، بهشون خوش می‌گذشت. راه می‌رفتن، در مورد آینده‌شون حرف می‌زدن و بستنی می‌خوردن... یادش می‌اومد چه‌قدر عاشق بستنی‌های سنتی احمدآقا بودن؛ و لواشک‌های شور و مخصوصش، که با دونه‌های ریز و سفید جوهرلیمو خوشمزه‌تر هم شده بود. هربار با هم بیرون می‌رفتن، براش می‌خرید و اون هم برای این‌که توی خونه مواخذه نشه، تا موقع برگشت، همه‌ش‌رو می‌خورد... به مغازه که رسید، دستش‌رو روی در شیشه‌ای گذاشت و آروم، وارد شد. کمی طول کشید تا چشم‌هاش به تاریکی مغازه عادت کنه و بعد، پشت قفسه‌ها، احمدآقارو دید. خودش بود. هنوز همون کلاه قدیمی روی سرش بود؛ اما موهای خاکستریش، یک‌دست سفید شده بودن. گلوش‌رو صاف کرد و با صدایی تقریبا بلند گفت: سلام... احمدآقا به سمتش برگشت؛ و یه آن، با دیدن چروک‌های افتاده روی صورتش، دلش به درد اومد. - علیک سلام. بفرمایید. نشناخته بود. البته که نمی‌شناخت. بعد از چهارده سال، مطمئن بود اون‌قدری تغییر کرده که دیگه هیچ‌کس توی اون محل نمی‌شناسدش... بغض عجیبی گلوش‌رو گرفته بود. برای این‌که سرباز نکنه، درخواستش‌رو گفت: ببخشید... شما لواشک دارین؟ نگاه متعجب احمد آقارو که دید، ناخودآگاه خجالت کشید و به دروغ گفت: برای بچه‌م می‌خوام. احمد آقا سری تکون داد و به طرف ویترین شیشه‌ای انتهای مغازه رفت. پشتش ایستاد و یکی از طبقات قفسه‌ی کنارش، چند بسته‌ی لواشک روی میز گذاشت: بفرمایید. چشم‌هاش روی میز چرخید و گفت: نه؛ این‌ها نه. اگه اشتباه نکنم، یه جور لواشک هم داشتین که... خودتون درست می‌کردین. از اون‌ها می‌خوام. احمد آقا کمی تعجب کرد. یادش نمی‌اومد این آقای شیک‌پوش‌رو قبلا توی این محل دیده باشه؛ اما حرفی نزد و از طبقه‌ی پایین‌تر قفسه، چیزی‌رو که می‌خواست براش آورد. آخرین بسته‌ی لواشک خونگی‌شون بود. گلبهار خانوم مریض بود و دیگه توان درست کردن لواشک نداشت. - این هم لواشک مخصوص. چشم‌هاش برقی زد و با عجله، پول لواشک‌رو حساب کرد. از مغازه که بیرون اومد، قلبش ضربان گرفته بود. می‌دونست یه زمانی، اون خیلی از این لواشک‌ها خوشش می‌اومد. همون موقع که با گردش توی کوچه‌های محل و زیر سقف آسمون خدا، زندگی مشترکشون آغاز شده بود... لواشک به دست و قدم‌زنون، کوچه‌رو به سمت ابتدا طی کرد و دوباره نگاهش به خونه‌ی قدیمی اون‌ها افتاد. مدت زیادی از ازدواج ساده‌شون نگذشته بود که به محله‌ای باکلاس‌تر رفته بودن و بعد هم، با بهتر شدن وضعیت شغلی و مالی خودش، روز به روز خوشبخت‌تر شده بودن؛ اما حالا مدتی بود که انگار، دیگه از اون خوشبختی اثری نبود. به کت و شلوار بی‌مصرفی نگاه کرد که بعد از ورشکستگی و بیکار شدنش، خیلی به کارش نمی‌اومد؛ اما اون موقع که توی این محله زندگی می‌کردن، واقعا شاد بودن! شاید زمان، خیلی چیزهارو تغییر داده بود ؛ و این بسته لواشک هم، فقط یه بسته لواشک معمولی بود... در حالی که تمام طول مسیر، به این موضوع فکر می‌کرد، به خونه برگشت. خونه‌ای که می‌دونست به زودی باید فروخته بشه... با خستگی عمیقی که به روح و قلبش سایه انداخته بود، کتش‌رو درآورد و به سمت اتاق خوابشون رفت. همون‌طور که انتظار داشت، روی تخت نشسته بود. زانوهاش‌رو بغل کرده بود و مثل روز‌های قبل، غرق در افکار خودش، به آینه‌ی میز آرایش نگاه می‌کرد. باز هم دودل شد؛ اما بالاخره با لحنی ملایم گفت: سلام. نگاه اون به سمتش چرخید و با چشم‌های خیس، سرتاپاش‌رو از نظر گذروند: سلام... کجا بودی؟ صورت سفید و گردش از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود. کنارش روی تخت نشست و آروم گفت: خیلی ناراحت بودم... ذهنم مشغول بود. رفتم... مکثی کرد و نفسش‌رو بیرون داد. با لحنی اعتراف‌گونه گفت: رفته بودم محله‌ی قدیمی‌مون... می‌خواستم... یه کم توی اون کوچه‌ها قدم بزنم. به یاد قدیم... می‌خواستم ببینم... چشم‌هاش از روی دست‌های کوچیک اون بالا رفت و دوباره به صورتش رسید: چیزی از گذشته و خاطراتش مونده یا نه... چند لحظه‌ای، اون بهش عمیق نگاه کرد و لب زد: چیزی مونده بود؟ آهی کشید و بسته‌ی لواشک‌رو، که تا الان کنار خودش نگه داشته بود، به طرفش گرفت. نگاه خیس و مبهوتش، چند دقیقه‌ای روی لواشک قفل شد و رفته‌رفته، لبخندی روی لبش اومد. قلاب دست‌هاش‌رو باز کرد و صاف نشست؛ و با چشم‌هایی درخشان نگاهش کرد: پس هنوز یادته... لبخند زد و گفت: معلومه که یادمه خاطره. مگه میشه اون روزهای شیرین‌رو یادم بره؟ توی نگاه خاطره، خیلی چیزها می‌دید. می‌دونست حرف‌های نگفته‌ی زیادی توی دلش جمع شده؛ اما در اون لحظه، خاطره فقط می‌خواست ساده و صادقانه حرف بزنه... - نگران بودم که... با این اتفاقی که افتاده... همه‌چیز رو فراموش کنی. تمام غصه‌م این بود که یادت رفته باشه از صفر شروع کردیم و به این‌جا رسیدیم؛ و اگه بخوایم، یه بار دیگه هم می‌تونیم... و با محبت نگاهش کرد: خیلی خوشحالم. خوشحالم که امروز به اون‌جا رفتی. حلقه‌ی اشکِ توی چشم‌هاش، این‌بار از سر عشق بود. دوباره به لواشک نگاه کرد و وقتی لرزش ته دلش‌رو حس کرد، با خنده گفت: و خیلی خوشحال‌ترم که این‌رو برام خریدی. فکر کنم... اون چیزی که هوسش‌رو داشتم، همین بود. سوالی نگاهش کرد که خاطره پلک‌هاش‌رو روی هم گذاشت و زمزمه کرد: مثبت بود. ناباورانه، چند لحظه به خاطره نگاه کرد؛ و بعد که عشق‌رو توی نگاهش دید، لب‌هاش و قلبش باهم خندیدن... به احمد آقا دروغ نگفته بود.
  10. اشعار جامی

    نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام "هفت اورنگ" است.
  11. آشنایی با زبان فرانسه

    زبان فرانسوی زبان فرانسوی یا فرانسه یا فرانسه ای یک زبان رومی از خانواده زبان‌های هند و اروپایی است که توسط ۱۳۶ میلیون نفر در سراسر جهان به عنوان زبان مادری گویش می‌گردد. درحدود ۱۹۰ میلیون نفر، فرانسوی را به عنوان زبان دوم صحبت می‌کنند، و ۲۰۰ میلیون نفر دیگر هم آن را به عنوان یک زبان دوم اکتسابی استفاده می‌کنند. اجتماعات گویش‌کننده به فرانسوی در ۵۷ کشور و قلمرو حضور دارند. اکثر گویش‌کنندگان بومی این زبان در فرانسه‌اند، که مبدأ این زبان است. بقیهٔ گویش‌کنندگان به‌طور عمده در کانادا، به‌ویژه کبک، نیو برانزویک و اونتاریو و نیز بلژیک، سوییس، لوکزامبورگ و مناطقی در ایالت مین آمریکا و. لوییزیانا حضور دارند. بیشتر افرادی که فرانسوی، زبان دوم آن‌هاست در آفریقای فرانسوی‌زبان زندگی می‌کنند، که با تردید می‌توان گفت تعداد آن‌ها از گویندگان بومی بیشتر گشته‌است. گرچه زبان اسپانیایی بعد از زبان انگلیسی از نظر تعداد افرادی که به یک زبان واحد تکلم می‌کنند در مقام سوم قرار دارد (مقام اول متعلق به زبان چینی می‌باشد). طبقه‌بندی زبان‌شناختی فرانسوی یکی از زبانهای هند و اروپایی است بعدها از زبان‌های رومیایی تأثیر گرفته‌است که از زبان لاتین مشتق شده است، هم‌چنان‌که زبان‌های ملی مانند ایتالیایی، پرتغالی، اسپانیایی، رومانیایی و زبان‌های در اقلیت از اوکسیتان تا ناپل و… چنین هستند. با این وجود نزدیک‌ترین زبان‌های وابسته به آن، زبان‌های زبان‌های اوییل و کرئول‌های فرانسه‌پایه می‌باشد. موقعیت بین‌المللی زبان فرانسوی، زبان رسمی ۲۹ کشور است، که بیشتر آن‌ها در فرانسوی به La Francophonie (جوامع فرانسوی‌زبان) معروفند. هم‌چنین یک زبان رسمی تمام دفاتر سازمان ملل و گسترهٔ وسیعی از سازمان‌های بین‌المللی است. طبق اطلاعات اتحادیهٔ اروپا، ۱۲۹ میلیون (یا ۲۶٪ کل جمعیت اتحادیه)، در ۲۷ عضو، به فرانسوی گویش می‌کنند که از میان آن‌ها، ۶۵ میلیون نفر گویشوران بومی‌اند و ۶۹ میلیون نفر ادعا می‌کنند که آن را یا به عنوان زبان دوم یا یک زبان خارجی صحبت می‌کنند و از این لحاظ، فرانسوی در ردهٔ سوم بیشترین گویشوران به عنوان زبان دوم قرار دارد (پس از انگلیسی و آلمانی). بیست درصد از اروپایی‌های غیر فرانسوی‌زبان، قادر به گویش فرانسوی‌اند که تقریباً برابر ۱۴۵٬۶ میلیون نفرند. به علاوه، پیش از میانهٔ قرن ۲۰، فرانسوی به عنوان زبان سرآمد دیپلماسی در بین اروپاییان و نیروهای مستعمره و نیز به عنوان یک زبان بین‌المللی در میان طبقات تحصیل‌کردهٔ اروپا گویش می‌شد. در نتیجهٔ جاه‌طلبی‌های استعماری از قرن ۱۷ تا ۲۰، فرانسه به آمریکا، آفریقا، پلی‌نزی، و حوزهٔ کارائیب معرفی شد. پیشینهٔ زبان فرانسوی زبان فرانسوی نیز به‌مانند زبان‌های دیگر در طول تاریخ دچار تغییرات فراوانی شده‌است. کشور فرانسه در روزگار باستان بخش مهمی از سرزمینی پهناور در غرب اروپا به نام گُل بوده‌است. گل‌ها به زبانی هم‌خانواده زبان مردم بریتانیای باستان، یعنی کِلت‌ها صحبت می‌کردند. رواج زبان کلتی در سرزمین گل تا قبل از هجوم رومیان ادامه داشت. این هجوم در قرن دوم قبل از میلاد صورت گرفت و رومیان به‌تدریج زبان لاتین را در بین مردم فرانسه گسترش دادند. البته این زبان شکل متفاوتی از زبان لاتین اصیل داشت و همان زبانی نبود که در سنای روم بدان صحبت می‌گردید یا درنوشتار نویسندگان کلاسیک می‌آمد. این زبانِ ساده‌تر و بی‌قاعده‌تر که معمولاً توسط سربازان و بازرگانان به فرانسویان آموخته می‌شد، گالو-رومن یا لاتین عامیانه لقب گرفت. زبان لاتین عامیانه نیز در امتداد زمان به زبان فرانسوی کهن تبدیل گشت. فرانسوی کهن این زبان در میان قرن‌های ۹ تا ۱۴ میلادی در فرانسه رواج داشت. در واقع مردم فرانسه به‌تدریج شروع به ایجاد تغییرات در زبان لاتین عامیانه نمودند. آن‌ها کلمات لاتین را با حنجره و لهجه خود به شکل متفاوتی تلفظ کردند و برخی از حروف صدادار را برای تلفظ مشکل تشخیص دادند و آن‌ها را از کلمه مورد نظر حذف نمودند. همچنین بسیاری از حروف صامت در کلمات که تأکید روی آن‌ها کمتر بود از واژه‌ها حذف می‌گردید. برای مثال کلمه chef (سرآشپز) و chief (رئیس) در فرانسوی کهن، ریشه در کلمه لاتین capute دارند. کلمه لاتین civitatem که به شهر رم اطلاق می‌شد، در فرانسوی کهن تبدیل به cité شد که به معنی شهر در حالت عام است. تغییرات بسیار زیادی که نظیر دو مورد پیشین انجام گرفته‌بود، در قرن یازده میلادی کامل شد. این تغییرات اما در نواحی مختلف فرانسه به روش‌های مختلفی صورت گرفت و لهجه‌های متفاوتی پدید آورد. در ابتدای قرن نهم، طایفه‌ای به‌نام پاریسی‌ها در یک دهکده ماهیگیری به نام لوتیتا زندگی می‌کردند. این دهکده که در جزیره‌ای میان رودخانه سن قرار داشت، در گذر ایام ترقی کرد و به شهر پاریس تبدیل شد. در ابتدا لهجه مردم این دهکده که فرانسیان نام داشت، چندان پرطرفدار نبود تا اینکه در سال ۹۸۷، کُنت پاریس به نام هوگو کاپه به عنوان پادشاه، و پاریس به عنوان پایتخت فرانسه انتخاب گردید. از این پس لهجه فرانسیان که در دربار سلطنت بدان صحبت می‌شد، اهمیت سیاسی فراوانی پیدا کرد و سرانجام همین لهجه به عنوان زبان استاندارد فرانسوی انتخاب گردید. هر چند که تفاوت لهجه‌ها در مناطق جنوبی شامل شهرهای نیس و مارسی یا مناطق شمالی نظیر پیکارد و نورماندی باقی‌ماند و حتی هنوز هم به قوت خود باقی است. با توجه به گسترش فرانسوی کهن در طول قرون ۹ تا ۱۴ میلادی، ذکر این نکته ضروری است که ادبیات نوشتاری آن روزگار و متون مذهبی و متن مکتوب دادگاه‌ها و مطالبی نظیر آن تحت نفوذ دستگاه کلیسا هنوز به زبان لاتین نوشته می‌شد. این تفاوت میان زبان نوشتار و گفتار تا دوره رنسانس باقی‌مانده بود که از آن پس دوران زبان فرانسوی امروزی آغاز گردیده‌است. فرانسوی امروزی آوردن واژه‌های تازه از زبان ادبی لاتینی به فرانسوی در سدهٔ دوازدهم آغاز شد و در سدهٔ سیزدهم رو به افزایش نهاد. در سدهٔ چهاردهم خط مشی دقیقی برای گسترش زبان فرانسوی از راه وامگیری واژه‌های لاتینی در پیش گرفته شد. شارل پنجم فرانسه (پادشاه فرانسه از ۱۳۶۴ تا ۱۳۸۰) پشتیبان اهل علم و ادب بود و ایشان را به ترجمهٔ آثار کلاسیک برای کتابخانه خود ترغیب می‌کرد. مترجمان حتی زبردست‌ترین آن‌ها که نیکل اُرسم بود از فقر زبان فرانسوی آن هنگامه می‌نالیدند. ارسم در این خصوص نمونهٔ جالبی را که در ترجمهٔ آثار ارسطو به آن برخورده است شاهد می‌آورد: «از میان نمونه‌های بیشمار می‌توان قضیهٔ کلی «homo est animal» را مثال آورد. «homo» به معنای هر دو واژهٔ «مرد» و «زن» است که در زبان فرانسوی معادلی ندارد. از «animal» نیز معنای هر چیز صاحب روح و قوهٔ ادراک مستفاد می‌شود، اما در زبان فرانسوی واژه‌ای که مدلول دقیق این معنا باشد نمی‌توان یافت. » برای رهایی از این تنگناهای زبانی بود که ارسم و دیگران بر آن شدند تا زبان فرانسوی را با وامگیری از واژگان لاتینی و یونانی توانمند سازند. ایشان این کار را به درستی و بدون زورآور کردن الگوهای دستوری زبانهای مذکور به زبان فرانسوی انجام دادند یعنی بر خلاف بعضی نویسندگان اسپانیایی مانند گونگورا که این کار را ناشیانه و با افراط انجام دادند و افزون بر واژگان، الگوهای دستوری یونانی و لاتینی را نیز که واقعاً نمی‌توان به آن‌ها رنگ و بوی بومی داد وارد زبان کردند امری که موجب کج‌روی زبان و اندیشه می‌شود. در سدهٔ شانزدهم میلادی انقلاب فرهنگی بزرگی در سراسر اروپا و به تبع آن در فرانسه رخ‌داد. از قدرت عظیم کلیساها کاسته شد و فرهنگ و هنر و صنعت شکوفا گردید. به این ترتیب بود که زبان لاتین کم‌کم از دستگاه رسمی حذف گردید. در سال ۱۵۳۹ پادشاه فرانسه که فرانسوای اول نام داشت، دستور داد که متون دادگاه‌ها به جای لاتین به زبان فرانسوی نگاشته شود. در همین ایام بود که کشیشی به نام ژان کالون برای اولین بار نوشته‌های مذهبی خود را از لاتین به فرانسوی ترجمه نمود. در سال ۱۵۴۹ مقاله بسیار مهمی با عنوان «در دفاع و اهمیت زبان فرانسوی و هر چه غنی‌تر کردن آن» توسط شاعر و منتقد معروفی به نام یواخیم دو بله نوشته شد. فرانسه در این دوران مانند سایر ملل اروپایی به دوران با عظمت یونان باستان نگاهی دوباره کرد و در نتیجه آن بود که کلمات بسیاری از فرهنگ قدیم یونان به فرانسوی وارد شد. همچنین واژه‌های فراوانی از ایتالیای بعد از رنسانس و حتی از عربی قرض گرفته شده و به سرعت وارد فرانسوی می‌گردید. هجوم روزافزون کلمات و تغییرات در گرامر در سدهٔ هفدهم میلادی به اوج خود رسیده‌بود. ادبا و زبان‌شناسان به‌تدریج نگران شده و به فکر افتادند تا این زبان پر تلاطم را قاعده‌مند کنند و از ایجاد هرج و مرج در ساختار آن جلوگیری نمایند. در پی همین فعالیت‌ها بود که فرهنگستان فرانسه تشکیل گردید که تا امروز اهمیت خود را حفظ کرده و مرجع تصمیم‌گیرنده دربارهٔ صحت و دقت متون رسمی و ورود کلمات و عبارات جدید به فرهنگ لغت است. می‌توان گفت که حفظ سیاست‌های بسته دربارهٔ دستور زبان و کلمات زبان فرانسوی باعث شده‌است که اولاً ساختار زبان فرانسوی از قرن هفده تاکنون تغییرات چندانی نداشته باشد و دوم این‌که فرهنگ لغات فرانسوی نسبت به انگلیسی بسیار کم حجم‌تر و ساختار و ترتیب کلمات در جمله‌های آن بسیار منظم‌تر از زبان‌های دیگر باشد. زبان فرانسوی در کانادا از زمان رسیدن جک کرتیه زبان فرانسوی زبان رسمی جدید بوده‌است. موج‌های مهاجر آمده از فرانسه شرق کانادا را برای سکونت انتخاب کردند. در میان آن‌ها اکدین‌ها چهار استان ساحلی نول اکس، نوو برنسیک، ال د پرنس ادوار و تر نوو را مشغول کردند. زبان فرانسوی در ایران در ایران زبان فرانسوی بعد از انگلیسی دومین زبان محبوب است. زبان فرانسوی از عهد صفویه در ایران مورد توجه قرار گرفت. این زبان به ویژه در دوره قاجار از طریق ترجمه کتابهای درسی دارالفنون که در اصل به فرانسوی بود، رونق گرفت و بر اثر احیاء صنعت چاپ گسترش یافت. از آنجاکه محصلین بیشتر به فرانسه اعزام می‌شدند زبان فرانسوی در کشور رایج و با گستردگی آن نه تنها آثار نویسندگان فرانسه بلکه آثار ادبی بعضی از دیگر زبانهای اروپایی نیز به فارسی برگردانده شد. نخستین نمایشنامه ای که از فرانسوی به فارسی ترجمه شد، نمایشنامه «مردم گریز»، اثر مولیر بود. ترجمه و نشر کتاب پس از مرگ شاهزاده عباس میرزا، در دوران محمد شاه قاجار دچار فترت شد، ولی در عهد ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه دوباره اوج گرفت. محمد طاهر میرزا، میرزا حبیب اصفهانی و محمدحسن خان اعتماد السلطنه از پرکارترین مترجمان این دوره بودند. پس از روی‌کار آمدن سلسلهٔ پهلوی، روند ترجمه شتاب بیشتری پیدا کرد و تمام قلمروهای علمی و فنی و ادبی را در برگرفت زیرا تعداد افراد تحصیل‌کرده و میزان روابط همه‌جانبه با کشورهای خارجی افزایش یافت. در این دوره آثار ارزشمند بسیاری به فارسی برگردانده شد و تعداد مترجمان با استعداد و به اصطلاح حرفه‌ای فزونی چشمگیری یافت. ترجمه‌ها تا اوایل دههٔ سی، عمدتاً از طریق زبان فرانسوی صورت می‌گرفت ولی پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه بعد از ۱۳۳۲ و تحولات سیاسی و فرهنگی پس از آن، زبان انگلیسی در عرصهٔ ترجمه اهمیت بیشتری یافت و از نظر کمی گوی سبقت را ربود؛ هرچند از نظر کیفی، بهترین ترجمه‌ها کماکان به مترجمانی تعلق داشت که از زبان فرانسوی ترجمه می‌کردند. از زمان قاجار که بسیاری از رجال سیاسی برای ادامه تحصیل به فرانسه می‌رفتند، بسیاری از واژه‌های فرانسوی ازطریق قوانین حقوقی وارد ایران شد و امروزه نیز در زبان فارسی بسیاری از این کلمات استفاده می‌شود و گاهی این کلمات به قدری در زبان فارسی رایج شده‌است که بسیاری از افراد نمی‌دانند که این واژگان فرانسوی هستند. از جمله می‌توان به کلماتی همچون: دوش (حمام))، کروات، مغازه، فامیل، کادو، شوفر، آسانسور، کودتا، رفوزه، پاساژ، ماساژ، مونتاژ، کتلت، املت، توالت، آژانس، اورژانس، مانتو، پالتو، مرسی اشاره کرد. ویژگی‌های زبان فرانسوی الفبای زبان فرانسوی بر اساس الفبای لاتین است و بیست و شش حرف ساده دارد. افزون بر حرف‌های ساده، حرف ترکیبی «œ» و حرف‌های زبَرنشانه‌دار «à â è é ê ë î ï ô û» نیز در نوشتار این زبان به کار می‌روند. ۸۵ درصد کلمات زبان فرانسوی از لاتین، ۱٫۵ درصد از آلمانی، ۰٫۱ درصد از عربی، ۰٫۱ درصد از اسکاندیناوی، ۱۲ درصد از اسپانیایی و ایتالیایی و انگلیسی و باقی زبان‌ها گرفته شده‌است. ویژگی‌های گرامری زبان فرانسه زبان فرانسه از نظر ریشه‌ای نقاط اشتراک زیادی با زبان لاتین دارد. بعضی از مهمترین ویژگی‌های گرامری این زبان عبارتند از: جنسیت اسامی در زبان فرانسه اسامی همیشه جنسیت گرامری دارند. این جنسیت می‌تواند مذکر یا مؤنث باشد. گذشته از آن حالت جمع نیز به صورت یک جنسیت سوم در این زبان شناسایی می‌شود. جنسیت اسامی را در ساده‌ترین حالت می‌توان از حروف تعریف آن‌ها شناسایی کرد. حرف تعریف le نشان دهنده اسامی مذکر، حرف تعریف la نشان دهنده اسامی مؤنث و حرف تعریف les نشان دهنده اسامی جمع است. جمع بستن اسامی ساختار گرامری حالت جمع برای اسامی به زبان انگلیسی بسیار نزدیک است. در زبان فرانسه هم مانند انگلیسی در یک قاعده کلی برای ساختن حالت جمع یک اسم به آن پسوند s- اضافه می‌کنیم. این قاعده البته دارای استثناهایی هم هست. همچنین تخصیص‌گر به کار رفته با اسم جمع به صورت جمع می‌آید. حروف تعریف در زبان فرانسه مانند زبان ایتالیایی سه نوع از حروف تعریف وجود دارد. «حروف تعریف معرفه»، «حروف تعریف نکره» و «حروف تعریف جزئی یا مقداری». حروف تعریف معرفه برای اسامی‌ای به کار می‌رود که برای مخاطب شناخته شده‌است. حروف تعریف نکره برای اسامی‌ای به کار می‌رود که برای مخاطب ناشناخته است یا شناخت آن اهمیتی ندارد و حروف تعریف جزئی یا مقداری برای اشاره به مقادیری از کمیت‌های شمارش‌پذیر یا شمارش‌ناپذیر به کار می‌روند. در زبان فرانسه در نتیجهٔ هم‌نشینی حروف اضافه با حروف تعریف چهار تکواژ مرکب (au, aux, du, des) به وجود می‌آید. همچنین بسته به خصوصیات آوایی اسم یا صفتی که بعد از این حروف تعریف آورده می‌شود ممکن حذف(élision) یا پیوند(liaison) رخ دهد. غیرضمیرانداز بودن فرانسوی مدرن در جمله‌هایی از لحاظ معنایی نیازی به حضور ضمیر فاعلی یا مفعولی در ساختار جمله نیست (مانند جمله «باران می‌بارد») یا مخاطب از روی صرف فعل می‌تواند به آن پی ببرد و حذف ضمیر ضربه‌ای به ساختار دستوری جمله نمی‌زند (مانند حذف ضمیر «من» در جملهٔ «ایرانی هستم») زبانهایی که ضمایر فاعلی و مفعولی را در چنین موقعیتهای حذف اجباری یا اختیاری می‌کنند به اصطلاح می‌گویند ضمیرانداز. اگر زبانی به درجه‌ای ضمیرانداز باشد که تنها اجازهٔ حذف ضمیر فاعلی و نه مفعولی را بدهد به آن فاعل تهی می‌گویند. اکثر زبانهای هند و اروپایی مانند فارسی و همه زبان‌های رومی‌تبار به جز فرانسوی دستکم فاعل تهی هستند. زبان فرانسوی نیز تا قرن ۱۶ زبانی فاعل تهی بوده‌است اما پس از آن شبیه اکثر زبانهای مدرن ژرمنی از جمله انگلیسی غیرضمیرانداز شده است؛ بنابراین در جملهٔ «Je suis français» (ترجمه:من فرانسوی هستم) حضور ضمیر je الزامی است یا مثلاً جملاتی که با عبارت Il faut آغاز می‌شوند با آنکه از لحاظ معنایی نیازی به حضور ضمیر il نیست ولی نحو زبان ایجاب می‌کند که این ضمیر وجود داشته باشد و حذف آن باعث نادستوری شدن جمله می‌شود. همینطور است در مورد ضمیر il در جمله «Il fait frais». منبع: ویکیپدیا
  12. ترانه های انگلیسی

    Control Halsey They send me away to find them a fortune A chest filled with diamonds and gold اون ها منو دور می کنن تا برای خودشون شانسی پیدا کنن، یه صندوقچه پر از الماس و طلا The house was awake, the shadows and monsters The hallways, they echoed and groaned خونه بیدار بود، سایه ها و هیولاها، صدایشان در راهروها اکو می شد و می نالیدند I sat alone, in bed till the morning I’m crying, “They’re coming for me” "من تنها نشسته م، توی تخت تا صبح گریه می کنم" اون ها پیش من میان And I tried to hold these secrets inside me My mind’s like a deadly disease و من سعی کردم این رازها رو توی ذهنم مثل یک بیماری مرگبار نگه دارم I’m bigger than my body I’m colder than this home I’m meaner than my demons I’m bigger than these bones من از بدنم بزرگترم، از این خونه سردترم، از شیاطین درونم بدجنس ترم، از این استخون ها عظیم ترم And all the kids cried out "Please stop, you’re scaring me" I can’t help this awful energy God damn right, you should be scared of me ?Who is in control و همه ی بچه ها گریه کردن "لطفا تمومش کن، داری منو می ترسونی" من نمی تونم این انرژی وحشتناک رو مهار کنم خدا لعنت کنه، باید از من ترسیده باشی چه کسی میتونه کنترلش کنه؟ I paced around for hours on empty I jumped at the slightest of sounds من ساعت ها تنها گشتم، با کوچیک ترین صداها از جا پریدم And I couldn’t stand the person inside me I turned all the mirrors around و نتونستم فرد درونم رو تحمل کنم، تمام آینه های اطرافم رو چرخوندم And all the kids cried out "Please stop, you’re scaring me" I can’t help this awful energy God damn right, you should be scared of me ?Who is in control و همه ی بچه ها گریه کردن "لطفا تمومش کن، داری منو می ترسونی" من نمی تونم این انرژی وحشتناک رو مهار کنم خدا لعنت کنه، باید از من ترسیده باشی چه کسی میتونه کنترلش کنه؟ I'm well acquainted with villains that live in my bed من به خوبی با شرورهایی که در تختم زندگی می کنن آشنام They beg me to write them so they’ll never die when I’m dead اون ها بهم التماس می کنن ازشون بنویسم، اینجوری وقتی من بمیرم اون ها هرگز نمی میرن And I’ve grown familiar with villains that live in my head و من آشنا با شرورهایی که توی سرم زندگی می کنن بزرگ شده م They beg me to write them so I’ll never die when I’m dead اون ها بهم التماس می کنن ازشون بنویسم، اینجوری وقتی من بمیرم اون ها هرگز نمی میرن And all the kids cried out "Please stop, you’re scaring me" I can’t help this awful energy God damn right, you should be scared of me ?Who is in control و همه ی بچه ها گریه کردن "لطفا تمومش کن، داری منو می ترسونی" من نمی تونم این انرژی وحشتناک رو مهار کنم خدا لعنت کنه، باید از من ترسیده باشی چه کسی میتونه کنترلش کنه؟
  13. اشعار انگلیسی اپرا

    Christine: Love's a curious thing It often comes disguised Look at love the wrong way It goes unrecognized عشق چیز کمیابیه معمولا پنهان می مونه اگر اشتباه بهش نگاه کنی غیر قابل شناسایی میشه So look with your heart And not with your eyes The heart understands The heart never lies You need what it feels And trust what it shows پس، با قلبت نگاه کن نه با چشم هات قلب می فهمه قلب هیچ وقت دروغ نمیگه باید بدونی چه حسی داره و به چیزی که نشون میده اعتماد کنی Look with your heart The heart always knows Love is not always beautiful Not at the start با قلبت نگاه کن قلب همیشه میدونه عشق همیشه زیبا نیست نه در آغاز So open your arms And close your eyes tight Look with your heart And when it finds love Your heart will be right پس آغوشت رو باز کن و چشم هات رو محکم ببند با قلبت نگاه کن و وقتی اون عشق رو پیدا کنه حق با قلبت خواهد بود Learn from someone who knows Make sure you don't forget Love will misunderstand Is love that you'll regret از کسی یاد بگیره که میدونه مطمئن شو که فراموش نمیکنی عشق اشتباه فهمیده میشه آیا عشق چیزیه که ازش پشیمون خواهی شد؟ Gustave: Mother Look with your heart And not with your eyes The heart can't be fooled مادر با قلبت نگاه کن نه با چشم هات قلب نمی تونه فریب بخوره Christine: The heart is too wise قلب خیلی باهوشه Gustave: Forget what you think فراموش کن که چه فکری میکنی Christine: Ignore what you hear نادیده بگیر چیزهایی رو که میشنوی Christine and Gustave: Look with you heart It always sees clear با قلبت نگاه کن اون همیشه واضح می بینه Gustave: Love is not always beautiful Not at the start عشق همیشه زیبا نیست نه در آغاز Christine: But open your arms And close your eyes tight Look with your heart And when it finds love Your heart will be right اما آغوشت رو باز کن و چشم هات رو محکم ببند با قلبت نگاه کن و وقتی اون عشق رو پیدا کنه حق با قلبت خواهد بود اپرای عشق هرگز نمی میرد (Love Never Dies) "Look with Your Heart"
  14. دلنوشته

    هنوز خیره شدن در چشمان تو شبیه لذت بردن ازشمردن ستاره در یک شب صحرای یست و هنوز اسم تو تنها اسمی است در زندگی من که هیچ کسی نمی تواند چیزی در موردش بگوید
  15. -با سلام خدمت خانم غزاله. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. 🔸 سلام خواهش میکنم عزیزم 1.اول از همه یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین که شامل( اسم. فامیل. سن. شغل. تحصیلات و محل زندگیتون). 🔶غزاله (فاطمه) پایان متولد مرداد۷۱ مهندسی صنایع دارم...چند ساله بخاطر علاقه و مدرک های مختلف حسابداری، کار حسابداری انجام میدم. شیرازی هستم و شیراز زندگی میکنم 2.از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ 🔶۱۷سالگی با داستان های کوتاه شروع کردم و ۱۸ سالگی اولین رمانم رو در نودهشتیا استارت زدم. 3.ممنون میشم اسم رمانهاتون رو به ما بگین. 🔶سرنوشت آتنا، بگذار ستایشت کنم، محکوم بی گناه ( مجازی در نودهشتیا ) بحران(در دست چاپ) ناجی (در دست ویرایش برای چاپ ) رقص حباب (در دست نگارش) دایره ای بی گوشه ی دنج (در دست نگارش) 4.اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ 🔶اولین رمانی که به صورت مجازی دوستی بهم معرفی کرد دالان بهشت بود که خیلی در ذهنم موندگارشد. 5.بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین خیلی زیاد...یه مدرسه رو به هم می ریختم😂 اما بهترین خاطراتم دوران دبیرستانه...یه دوستی داشتم که خانواده اش براش یه نامزد پولدار انتخاب کرده بودن اما خب ما بچه بودیم😃 توی زمین ورزش یه در کوچیک قدیمی بود که اصلا کسی فکر نمی کرد باز بشه اما ما خیلی حرفه ای دوستمون رو فراری میدادیم تا نامزده دستش بهش نرسه😂 پسره هنوزم منو میبینه فکر میکنه میخوام زنش رو بدزدم. 5.اولین رمان چاپی که خوندین اسمش چی بوده؟ از چه نویسنده ای؟ 🔶 اولینش رو نمیدونم ولی اریکا زیاد توی ذهنم مونده...شاید چون به نظرم تلخ تموم شد. 6. الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ 🔶الگوی خاصی نداشتم...سعی میکنم از همه قشری مطالعه کنم و از راهکارها و روش های دیگران بهره ببرم. 7. چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برای ما نام ببرید. خانم منجزی،خانم بهارلویی، خانم خیری زینب ایلخانی، گیسوقاسم زاده عزیز و.... 9. نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. 🔶خیلی دوست دارم اما وقت و انرژی بیشتری میبره چون تجربه اش رودارم در یک رمان نیمه که متاسفانه بعد از اتمام نودهشتیا داشتم 10. فکر کنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ 🔶معمولا اول موضوع و یه خلاصه از طریق یک حرف یا تعریف های دوستان توی سرم شکل می گیره...بعد اسم شخصیت ها و بعد به دنبال اسمی برای رمان می گردم که مناسب خط فکری رمان باشه و متاسفانه تا اسم مناسب پیدا نکنم حتی یک خط از رمان رو نمی نویسم 11. فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ 🔶چند کار مورد علاقمه که فکر نمی کنم هیچوقت ترکش کنم و اون نوشتنه. 12.با نویسا چجوری آشنا شدین؟ 🔶 قبل از نویسا یه دوست خیلی خوب پیدا کردم که باهم در ارتباط بودیم...مستانه بانو. برای ورودم به نویسا، فقط دوربودن از حاشیه رو ازش خواستم چون در انجمن های دیگه ضربه خورده بودم و ممنونم که تا این لحظه همیشه حامی و همراه بوده. 13. به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ 🔶هردو از اهمیت زیادی برخورداره. از نظر من محتوا و خط فکری داستان با اسم داستان باید هم خوانی داشته باشه. 14.به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ 🔶از نظر نوشتن تمام تلاشم رو میکنم و امیدوارم دوستان خواننده راضی باشند اما متاسفانه بخاطر مشغله گاهی پست ها کم میشه و دوستان شاکی زیاد داریم. 15. فیلم و سریال مورد علاقتون؟ 🔶من بیشتر سریال های کره ای میبینم. جز علایقم و دلیلش هم اینه که خط فکریم رو برای نوشتن رمان به هم نمی ریزه. 16. اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی 🔶نه بیشتر برای کل کل کردن با پدر و برادرم و دایی هام ازش استفاده میکنم اما اینکه پیگیر باشم اصلا 17. رنگ مورد علاقتون؟ 🔶بستگی داره اما سفید، کرمی و بنفش رو خیلی استفاده میکنم. 18. غذای مرود علاقتون. 🔶همه نوع فست فودی مخصوصا لازانیای معروف دست پخت خودم😉 19. آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟ 🔶اگر اصولی و با تمرین و خواندن زیاد باشه در طول زمان بله! 20.کلام آخر. ممنون از مائده عزیز و گروه دوستان نویسا...برای همگی آرزوی موفقیت دارم. در آخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌹
  16. با سلام خدمت خانم فائزه عامری. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. _ فائزه عامری هستم،21ساله، ساکن شاهرود، دانشجوی ترم 6کارشناسی پرستاری _از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ _رمان نوشتن رو از حدود چهارده پونزده سالگی شروع کردم در کنارش داستان کوتاهم می نوشتم ولی رمان در آغوش حسرت که الآن داخل انجمن در حال تایپه اولین رمانی هست که منتشر میکنم. _اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ _فکر می کنم اریکا بود اسم نویسندش خاطرم نیست. _بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین. _ نه اونقدر زیاد! فکر می کنم بچه ی آرومی بودم ولی لجباز! _الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ _ کس خاصی توی ذهنم نمیاد راستش. _چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برامون ما نام ببرید. _نویسنده ی مجازی خانم پگاه نویسنده رمان های شاه شطرنج، زهر تاوان، اسطوره و مومیایی. دارن شان، صادق هدایت. خودمم می دونم هیچ سنخیتی باهم ندارن😂 _نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. _این که دو نفر باهم توی یک رمان دست به قلم بشن رو زیاد قبول ندارم چون فکر می کنم خواننده وقتی رمانی رو می خونه با قلم نویسنده خو می گیره و اگه قرار باشه دو یا چند نویسنده باهم یک رمان رو بنویسند شاید زیاد جالب نباشه. _فکرکنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ _ نمی تونم کلی جواب بدم در مورد هر رمان یا داستان فرق می کنه. هر بار یه جور خاصی به ذهنم می رسه. _فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ _ امیدوارم این اتفاق نیوفته. _با نویسا چجوری آشنا شدین؟ _اولش با کانال تلگرام رمانکده آشنا شدم و بعد با انجمن. _به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ _هر دو مهمه ولی خب به نظرم محتوا مهم تره. _به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ _ بله هستم.😊 _فیلم و سریال مورد علاقتون؟ _ خیلی زیاد فیلم و سریال می بینم. و سریال game of thrones به شدت مورد علاقمه. _اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی. _ نه نیستم. _رنگ مورد علاقتون؟ _ رنگ های تیره رو بیشتر دوست دارم. _غذای مورد علاقتون؟ _ قرمه سبزی. _آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟ _ بله قطعا می تونن داشته باشن. _کلام آخر _ آرزوی سلامتی و شادی دارم براتون. درآخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌷
  17. -با سلام خدمت خانم زهره. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. 1.اول از همه یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین که شامل( اسم. فامیل. سن. شغل. تحصیلات و محل زندگیتون). سیده زهره اسماعیل پور_۲۲ساله_خانه دار_دیپلم طراحی ودوخت_استان مازندران شهرستان بابل. 2.از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ از ۱۲ سالگی دفتری مینوشتم و به دوستام هدیه میدادم. 3.ممنون میشم اسم رمانهاتون رو به ما بگین. اسم دفتری هامو یادم نمیاد،چون هیچ کدومشون رو برای خودم نگه نداشتم،اما رمان های مجازیم اولیش دزدیده شدو همزمان با تایپ توی کانالم یک دشمنِ دوست نما مستقیم به سایت منتقل میکرد و به اسم خودش ثبت کرد و امتیاز بالایی از رمان من گرفت. رمان دومم من سرگردانم، رمان سومم حلقه مرگ ، رمان چهارمم انتقام سیاه، رمان پنجمم اسرار جنگل تاریک و آخریش هم تقدیر زیبا بود. 4.اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ یادم نمیاد متاسفانه. 5.بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین نه من بچه خیلی آرومی بودم، شیطنتی نداشتم. 5.اولین رمان چاپی که خوندین اسمش چی بوده؟ از چه نویسنده ای؟ چهار جلد از کتاب آن شرلی(رویای سبز) نوشته ی ال. ام. مونتگمری که بسیار زیبا و دلنشین بود 6. الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ من از ابتدا دوست داشتم شاعر بشم چون اشعار فروغ فرخزاد رو خیلی دوست داشتم، اما زمان نوشتن شعر چیزی به ذهنم نمیومد،تنها نوشتن داستان و رمان بود که هیچ الگویی برای نوشتن نداشتم. 7. چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برای ما نام ببرید. استادان خوش نام صادق هدایت،محمود دولت آبادی، سیمین دانشور و نویسندگان عزیز انجمن نویسا 9. نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. من هیچوقت نمیتونم رمان رو با همکاری کسی بنویسم،تقریبا میشه گفت کمی سخته برام. اما رمان های گروهی انجمن فوق العادست. 10. فکر کنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ با جمع آوری تک تک اتفاقات توی رمان یه اسم ازش ساخته میشه. 11. فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ نمیدونم،دوست ندارم هیچوقت ترکش کنم اما اگر نتونم بنویسم مجبورم ترک کنم. 12.با نویسا چجوری آشنا شدین؟ وارد کانال رمان کده شدم و با مدیر دوست داشتنیش مستانه ی عزیز آشنا شدم، بهم پیشنهاد عضو شدن توی سایت نویسا رو دادو من این افتخارو پذیرفتم و هنوز خوش حالم که دوستانی مثل مستانه عزیز و جمیع عزیزان حاضر در سایت رو دارم. 13. به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ اسم مفهوم داستان رو میرسونه،همونطور که گفتم راوی اتفاقات حاضر در داستانه، پس مهمه. 14.به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ به نظر خودم نه، چون هنوز تو دنیای نویسندگی غرق نشدم. هرزمان که کسی غرق این کار زیبا شد نویسنده خوبی میشه. 15. فیلم و سریال مورد علاقتون؟ فیلم سینمایی خواهران غریب، سریال پوآرو، شرلوک هولمز 16. اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی علاقه ای به فوتبال ندارم. 17. رنگ مورد علاقتون؟سبز 18. غذای مرود علاقتون.خورش قوره مخصوص مازندران 19. آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟قطعا 20.کلام آخر. امیدوارم همه ی عزیزان عضو نویسا به موفقیت عظیمی که منتظرشن برسن، و سایت نویسا یه روزی بزرگترین سایت نویسندگی بشه و مستانه ی عزیزم به عنوان مدیر برتر جواب تمام زحماتش رو بگیره. در آخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌹
  18. -با سلام خدمت خانم لیلا. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. 1.اول از همه یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین که شامل( اسم. فامیل. سن. شغل. تحصیلات و محل زندگیتون). _ سلام و خسته نباشید خدمت شما و تموم نویسنده های انجمن نویسا. لیلا اوجاقلو. ۲۸ ساله . خانه دار. کارشناسی. زنجان. 2.از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ _ از تابستون سال۹۶. 3.ممنون میشم اسم رمانهاتون رو به ما بگین؟ _ همین رمانم که در حال تایپه اولین رمانمه" شبی که پایان نداشت". 4.اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ _ رمان وسوسه| نیلا. 5.بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین _ وای . تا دلتون بخواد. بچه که بودم با سرِ عروسک هام مشکل داشتم احتمالا! سراشون رو میکَندَم و مینداختم بالا پشت بوم بعد از چند ماه دلم می سوخت و با اصرار به برادرم میگفتم باید بری برام بیاری . اما از گرمای آفتاب و قیرگونیِ پشت بوم سرِ عروسک تبدیل میشد به یک تیکه پلاستیک بدشکل و وارفته. 6.اولین رمان چاپی که خوندین اسمش چی بوده؟ از چه نویسنده ای؟ _رمان شبح اپرای پاریس | سوزان کی. 7. الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ _ الگویی ندارم. 8. چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برای ما نام ببرید. _کوئیلو. جمال زاده . سیمین دانشور. نویسندهای انجمن نویسا: فاطمه نیساری. مریم صناعی. مهتاب سلطانی و بقیه. 9. نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. _ به نظرم تجربه ی جدید و قشنگیه . احساس دونفر که شاید هیچ تشابهی با هم نداشته باشن میتونه قسمت هایی از رمان رو بهتر پوشش بده. البته باید دیدگاه هاشون خیلی متفاوت نباشه که مخاطب چیزی از رمان نفهمه. 10. فکر کنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ _ من یه ایده ای به ذهنم اومده بود که با تشویق های دوست خوبم فاطمه نیساری روی کاغذ آوردمش و با انجمن نویسا آشنام کرد و شروع به بال و پر دادن به قصه ام شدم . اسمشم از روی موضوع رمانم‌که هم جناییه هم عاشقانه به ذهنم خطور کرد. امیدوارم برازنده اش باشه. 11. فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ _ نه. نوشتن و خیلی دوست دارم . از دوران ابتدایی قصه نویسی و شاعری رو دوس داشتم که بابتشم جایزه هایی تو شهرمون گرفتم . البته که نوشته های اون زمان کودکانه بود. 12.با نویسا چجوری آشنا شدین؟ _ با معرفی دوست عزیزم فاطمه نیساری . 13. به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ _ هر دو . هر دو باید مخاطب رو شیفته ی خودش کنه . 14.به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ _ نطری ندارم فعلا. 15. فیلم و سریال مورد علاقتون؟ _ فیلم خارجی برباد رفته. سریال ایرانی مادرانه. 16. اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی _ آخ آخ آخ . نه . اصلا. 17. رنگ مورد علاقتون؟ _ سفید. 18. غذای مرود علاقتون. _ فسنجون. 19. آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟ _ انشالله. فقط کاش حمایت بشن . 20.کلام آخر. _امیدوارم همه مون بتونیم خوب کتاب بخونیم. در آخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌹 _ من هم از شما و مدیر انجمن و کلیه ی کسانی که باعث پیشرفت انجمن نویسا میشن ممنونم.
  19. ماهنامه فرهنگی نویسا (9)

    نگارش 1.0.0

    110 دریافت

    ☀️بنام خدا☀️ ماهنامه فرهنگی نویسا ماهنامه شماره9 تهیه کننده: سحر محمدی، کیمیا ذبیحی نویسا مجموعه ای از بهترین های دست به قلم... منزلی برای به عرصه‌ی نویسندگی پا نهادن‌. روزها از تولدت می‌گذرد نویسای من. خواستن توانستن بود برای تو و همه آنهایی که روزی شاید مغزشان از هجوم کلمات برای نوشتن گنجایشی نداشت، تو آمدی و این کلمات به راحتی خودی نشان دادند برای دیدگانی همچون مهر. و امروز 28 بهمن اولین سالروز تولد نویسا رمانکده است، یک سال پر مشقت و سختی هم برای ما و هم برای نویسندگان گذشت، روزهایی که نه ما فکر می‌کردیم به یک‌سالگی نویسا برسیم و نه نویسندگانمون فکر می‌کردن بتونن حتی رمانشون رو تو این انجمن تموم کنند، ولی به لطف خدا که همیشه یاور ما بوده این امکان برای نویسندگان علاقمند فراهم شد و امروز یک‌سال از خدمت نویسا به نویسندگان و مخاطبان خاصی که ما رو حمایت و همراهی کردن می‌گذره، روزهای شاد و غمگینی داشتیم تعدادی از دوستان از انجمن جدا شدند و تعدادی با صعه صدر موندن و تلاش کردند و امروز انجمن نویسا بالغ بر ۴۰۰۰ کاربر خاص داره و ما به خود می‌بالیم که با همه مشقت‌ها و کاستی‌ها تونستیم اون روزهارو بگذرونیم. نویسای عزیز برقرار باش تا در کنارت از لذت خوب نوشتن و خواندن سیراب شویم. یک سالگی ات مبارک #مستانه_بانو #مدیریت_انجمن_نویسا کاری از انجمن مجازی-فرهنگی نویسا www.nevisadl.com @romankade @nevisadl ⭐️مجله فرهنگی نویسا⭐️ 1396/12/1
  20. باسلام مسابقه دلنوشته مختص ماهنامه | سری نهم آغاز شد شرکت کنندگان عزیز، دلنوشته های خود را در این قسمت، ارسال نمایید. برای عکس بالا دلنوشته بنویسید. پیام ها پس از تایید مدیران، نمایش داده خواهند شد. مهلت ارسال از 1 اسفند لغایت 20 اسفند پیشاپیش بابت همکاری شما متشکریم.
  21. Download New Music By Macan Band Called In Khiaboona دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام این خیابونا
  22. Download New Music By Macan Band Called 2 Deyghe Boodi دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام دو دیقه بودی نه به باره نه به داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله هنوزم فکر نمیکنم یه حسی داری تو به من تو خودت نریز یه ریز هی بهم حرفاتو بزن دو دیقه بودی حالا کجا میری تو بی ما
  23. Download New Music By Macan Band Called Divoone Man دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام دیوونه من نمیبینی چجوری موندم تو تنهایی نمیدونی دلم میگیره یه وقتایی یه وقتایی بغضم بد جوری میگیره همون وقتا که معلوم نیست تو کجایی نمیتونی انکار کنی خوب بودنمو باشه قبوله اصلا گوش بده به حرفم با تواما برو تو گوشت بدهکار نیست هیچ وقت به حرفام باشی نباشی دیگه فرقی نداره همون آدم تنهام
  24. باران ببار

    غصه می سوزد مرا ، باران ببار کوچه می خواند تو را ، باران ببار ابرها را دانه دانه جمع کن بر زمین دامن گشا ، باران ببار خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است آسمان را کن رها ، باران ببار باغبان از کوچه باغان رفته است ابر را جاری نما ، باران ببار موج میخواهد بیابان سکوت با خوِد دریا بیا ، باران ببار تا بیاید آن بهار سبز سبز تازه تر باید هوا ، باران ببار سینه ام آشوب و دل خونابه است غصه می سوزد مرا ، باران ببار ....