جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'نویسا'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • سر آغاز | خوش آمدید
    • قوانین
    • اطلاعیه‌ها، اخبار و آموزش
    • پرسش و پاسخ
    • انتقادات و پیشنهادات
  • بخش رمان
    • تایپ رمان
    • رمان‌های کامل‌شده
    • نقد و بررسی
  • بخش آموزش اصول نویسندگی
    • قوانین نگارش
    • اصول و پایه نویسندگی
    • مشاوره
  • بخش متفرقه کتاب و رمان
    • روجلد (کاور) رمان‌ها
    • مصاحبه و زندگی‌نامه
    • مباحث و نظرسنجی
    • فیلم‌نامه و نمایش‌نامه
  • بخش صوتی
    • پاتوق گویندگان
    • شروع ضبط
    • کتاب های صوتی کامل شده
    • داستان ها و اشعار صوتی کامل شده
  • بخش فرهنگ و ادب
    • ادبیات زبان‌ فارسی
    • شعر و مشاعره
    • دلنوشتـه
    • ادبیات زبان‌های خارجی
  • بخش فرهنگ و هنر
    • سینمـا و تلوزیـون
    • موسیقــی
    • بیوگرافی و زندگی‌نامه
  • بخش سرگرمی و متفرقه
    • بازی‌ها و مسابقات
    • سرگرمی
  • بخش عمومـی
    • ورزشی
    • آشپزی و شیرینی‌پزی
    • سبک زندگی
    • متفرقه عمومی
    • خبرنامه
    • دانش و فناوری
  • گروه سرگرمی تازه های دنیای بازیگران
  • گروه سرگرمی تازه های خواندنی و دیدنی
  • بحث آزاد رمان ها بحث ها
  • گروه رمانکده موضوع ها
  • گروه سرگرمی فال و طالع بینی
  • گروه سرگرمی شهر حکایت
  • گروه سرگرمی داستان های خواندنی
  • گروه عاشقانه اس ام اس
  • گروه عاشقانه مطالب

دسته ها

  • رمان
  • رمان صوتی
  • داستان کوتاه
  • ماهنامه ی نویسا
  • داستان، اشعار و دلنوشته صوتی
  • اشعار و دلنوشته

874 نتیجه پیدا شد

  1. -با سلام خدمت خانم غزاله. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. 🔸 سلام خواهش میکنم عزیزم 1.اول از همه یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین که شامل( اسم. فامیل. سن. شغل. تحصیلات و محل زندگیتون). 🔶غزاله (فاطمه) پایان متولد مرداد۷۱ مهندسی صنایع دارم...چند ساله بخاطر علاقه و مدرک های مختلف حسابداری، کار حسابداری انجام میدم. شیرازی هستم و شیراز زندگی میکنم 2.از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ 🔶۱۷سالگی با داستان های کوتاه شروع کردم و ۱۸ سالگی اولین رمانم رو در نودهشتیا استارت زدم. 3.ممنون میشم اسم رمانهاتون رو به ما بگین. 🔶سرنوشت آتنا، بگذار ستایشت کنم، محکوم بی گناه ( مجازی در نودهشتیا ) بحران(در دست چاپ) ناجی (در دست ویرایش برای چاپ ) رقص حباب (در دست نگارش) دایره ای بی گوشه ی دنج (در دست نگارش) 4.اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ 🔶اولین رمانی که به صورت مجازی دوستی بهم معرفی کرد دالان بهشت بود که خیلی در ذهنم موندگارشد. 5.بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین خیلی زیاد...یه مدرسه رو به هم می ریختم😂 اما بهترین خاطراتم دوران دبیرستانه...یه دوستی داشتم که خانواده اش براش یه نامزد پولدار انتخاب کرده بودن اما خب ما بچه بودیم😃 توی زمین ورزش یه در کوچیک قدیمی بود که اصلا کسی فکر نمی کرد باز بشه اما ما خیلی حرفه ای دوستمون رو فراری میدادیم تا نامزده دستش بهش نرسه😂 پسره هنوزم منو میبینه فکر میکنه میخوام زنش رو بدزدم. 5.اولین رمان چاپی که خوندین اسمش چی بوده؟ از چه نویسنده ای؟ 🔶 اولینش رو نمیدونم ولی اریکا زیاد توی ذهنم مونده...شاید چون به نظرم تلخ تموم شد. 6. الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ 🔶الگوی خاصی نداشتم...سعی میکنم از همه قشری مطالعه کنم و از راهکارها و روش های دیگران بهره ببرم. 7. چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برای ما نام ببرید. خانم منجزی،خانم بهارلویی، خانم خیری زینب ایلخانی، گیسوقاسم زاده عزیز و.... 9. نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. 🔶خیلی دوست دارم اما وقت و انرژی بیشتری میبره چون تجربه اش رودارم در یک رمان نیمه که متاسفانه بعد از اتمام نودهشتیا داشتم 10. فکر کنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ 🔶معمولا اول موضوع و یه خلاصه از طریق یک حرف یا تعریف های دوستان توی سرم شکل می گیره...بعد اسم شخصیت ها و بعد به دنبال اسمی برای رمان می گردم که مناسب خط فکری رمان باشه و متاسفانه تا اسم مناسب پیدا نکنم حتی یک خط از رمان رو نمی نویسم 11. فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ 🔶چند کار مورد علاقمه که فکر نمی کنم هیچوقت ترکش کنم و اون نوشتنه. 12.با نویسا چجوری آشنا شدین؟ 🔶 قبل از نویسا یه دوست خیلی خوب پیدا کردم که باهم در ارتباط بودیم...مستانه بانو. برای ورودم به نویسا، فقط دوربودن از حاشیه رو ازش خواستم چون در انجمن های دیگه ضربه خورده بودم و ممنونم که تا این لحظه همیشه حامی و همراه بوده. 13. به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ 🔶هردو از اهمیت زیادی برخورداره. از نظر من محتوا و خط فکری داستان با اسم داستان باید هم خوانی داشته باشه. 14.به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ 🔶از نظر نوشتن تمام تلاشم رو میکنم و امیدوارم دوستان خواننده راضی باشند اما متاسفانه بخاطر مشغله گاهی پست ها کم میشه و دوستان شاکی زیاد داریم. 15. فیلم و سریال مورد علاقتون؟ 🔶من بیشتر سریال های کره ای میبینم. جز علایقم و دلیلش هم اینه که خط فکریم رو برای نوشتن رمان به هم نمی ریزه. 16. اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی 🔶نه بیشتر برای کل کل کردن با پدر و برادرم و دایی هام ازش استفاده میکنم اما اینکه پیگیر باشم اصلا 17. رنگ مورد علاقتون؟ 🔶بستگی داره اما سفید، کرمی و بنفش رو خیلی استفاده میکنم. 18. غذای مرود علاقتون. 🔶همه نوع فست فودی مخصوصا لازانیای معروف دست پخت خودم😉 19. آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟ 🔶اگر اصولی و با تمرین و خواندن زیاد باشه در طول زمان بله! 20.کلام آخر. ممنون از مائده عزیز و گروه دوستان نویسا...برای همگی آرزوی موفقیت دارم. در آخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌹
  2. با سلام خدمت خانم فائزه عامری. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. _ فائزه عامری هستم،21ساله، ساکن شاهرود، دانشجوی ترم 6کارشناسی پرستاری _از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ _رمان نوشتن رو از حدود چهارده پونزده سالگی شروع کردم در کنارش داستان کوتاهم می نوشتم ولی رمان در آغوش حسرت که الآن داخل انجمن در حال تایپه اولین رمانی هست که منتشر میکنم. _اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ _فکر می کنم اریکا بود اسم نویسندش خاطرم نیست. _بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین. _ نه اونقدر زیاد! فکر می کنم بچه ی آرومی بودم ولی لجباز! _الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ _ کس خاصی توی ذهنم نمیاد راستش. _چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برامون ما نام ببرید. _نویسنده ی مجازی خانم پگاه نویسنده رمان های شاه شطرنج، زهر تاوان، اسطوره و مومیایی. دارن شان، صادق هدایت. خودمم می دونم هیچ سنخیتی باهم ندارن😂 _نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. _این که دو نفر باهم توی یک رمان دست به قلم بشن رو زیاد قبول ندارم چون فکر می کنم خواننده وقتی رمانی رو می خونه با قلم نویسنده خو می گیره و اگه قرار باشه دو یا چند نویسنده باهم یک رمان رو بنویسند شاید زیاد جالب نباشه. _فکرکنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ _ نمی تونم کلی جواب بدم در مورد هر رمان یا داستان فرق می کنه. هر بار یه جور خاصی به ذهنم می رسه. _فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ _ امیدوارم این اتفاق نیوفته. _با نویسا چجوری آشنا شدین؟ _اولش با کانال تلگرام رمانکده آشنا شدم و بعد با انجمن. _به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ _هر دو مهمه ولی خب به نظرم محتوا مهم تره. _به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ _ بله هستم.😊 _فیلم و سریال مورد علاقتون؟ _ خیلی زیاد فیلم و سریال می بینم. و سریال game of thrones به شدت مورد علاقمه. _اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی. _ نه نیستم. _رنگ مورد علاقتون؟ _ رنگ های تیره رو بیشتر دوست دارم. _غذای مورد علاقتون؟ _ قرمه سبزی. _آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟ _ بله قطعا می تونن داشته باشن. _کلام آخر _ آرزوی سلامتی و شادی دارم براتون. درآخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌷
  3. -با سلام خدمت خانم زهره. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. 1.اول از همه یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین که شامل( اسم. فامیل. سن. شغل. تحصیلات و محل زندگیتون). سیده زهره اسماعیل پور_۲۲ساله_خانه دار_دیپلم طراحی ودوخت_استان مازندران شهرستان بابل. 2.از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ از ۱۲ سالگی دفتری مینوشتم و به دوستام هدیه میدادم. 3.ممنون میشم اسم رمانهاتون رو به ما بگین. اسم دفتری هامو یادم نمیاد،چون هیچ کدومشون رو برای خودم نگه نداشتم،اما رمان های مجازیم اولیش دزدیده شدو همزمان با تایپ توی کانالم یک دشمنِ دوست نما مستقیم به سایت منتقل میکرد و به اسم خودش ثبت کرد و امتیاز بالایی از رمان من گرفت. رمان دومم من سرگردانم، رمان سومم حلقه مرگ ، رمان چهارمم انتقام سیاه، رمان پنجمم اسرار جنگل تاریک و آخریش هم تقدیر زیبا بود. 4.اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ یادم نمیاد متاسفانه. 5.بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین نه من بچه خیلی آرومی بودم، شیطنتی نداشتم. 5.اولین رمان چاپی که خوندین اسمش چی بوده؟ از چه نویسنده ای؟ چهار جلد از کتاب آن شرلی(رویای سبز) نوشته ی ال. ام. مونتگمری که بسیار زیبا و دلنشین بود 6. الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ من از ابتدا دوست داشتم شاعر بشم چون اشعار فروغ فرخزاد رو خیلی دوست داشتم، اما زمان نوشتن شعر چیزی به ذهنم نمیومد،تنها نوشتن داستان و رمان بود که هیچ الگویی برای نوشتن نداشتم. 7. چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برای ما نام ببرید. استادان خوش نام صادق هدایت،محمود دولت آبادی، سیمین دانشور و نویسندگان عزیز انجمن نویسا 9. نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. من هیچوقت نمیتونم رمان رو با همکاری کسی بنویسم،تقریبا میشه گفت کمی سخته برام. اما رمان های گروهی انجمن فوق العادست. 10. فکر کنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ با جمع آوری تک تک اتفاقات توی رمان یه اسم ازش ساخته میشه. 11. فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ نمیدونم،دوست ندارم هیچوقت ترکش کنم اما اگر نتونم بنویسم مجبورم ترک کنم. 12.با نویسا چجوری آشنا شدین؟ وارد کانال رمان کده شدم و با مدیر دوست داشتنیش مستانه ی عزیز آشنا شدم، بهم پیشنهاد عضو شدن توی سایت نویسا رو دادو من این افتخارو پذیرفتم و هنوز خوش حالم که دوستانی مثل مستانه عزیز و جمیع عزیزان حاضر در سایت رو دارم. 13. به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ اسم مفهوم داستان رو میرسونه،همونطور که گفتم راوی اتفاقات حاضر در داستانه، پس مهمه. 14.به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ به نظر خودم نه، چون هنوز تو دنیای نویسندگی غرق نشدم. هرزمان که کسی غرق این کار زیبا شد نویسنده خوبی میشه. 15. فیلم و سریال مورد علاقتون؟ فیلم سینمایی خواهران غریب، سریال پوآرو، شرلوک هولمز 16. اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی علاقه ای به فوتبال ندارم. 17. رنگ مورد علاقتون؟سبز 18. غذای مرود علاقتون.خورش قوره مخصوص مازندران 19. آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟قطعا 20.کلام آخر. امیدوارم همه ی عزیزان عضو نویسا به موفقیت عظیمی که منتظرشن برسن، و سایت نویسا یه روزی بزرگترین سایت نویسندگی بشه و مستانه ی عزیزم به عنوان مدیر برتر جواب تمام زحماتش رو بگیره. در آخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌹
  4. -با سلام خدمت خانم لیلا. ممنون از اینکه وقت گرانبهاتون رو در اختیارم گذاشتین. اگه آماده اید شروع کنیم. 1.اول از همه یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین که شامل( اسم. فامیل. سن. شغل. تحصیلات و محل زندگیتون). _ سلام و خسته نباشید خدمت شما و تموم نویسنده های انجمن نویسا. لیلا اوجاقلو. ۲۸ ساله . خانه دار. کارشناسی. زنجان. 2.از چه زمانی شروع به نوشتن رمان هاتون کردین؟ _ از تابستون سال۹۶. 3.ممنون میشم اسم رمانهاتون رو به ما بگین؟ _ همین رمانم که در حال تایپه اولین رمانمه" شبی که پایان نداشت". 4.اولین رمان مجازی که خوندین اسمش چی بوده؟ و از چه نویسنده ای؟ _ رمان وسوسه| نیلا. 5.بچه بودین شیطنت می کردین؟ خاطره برامون بگین _ وای . تا دلتون بخواد. بچه که بودم با سرِ عروسک هام مشکل داشتم احتمالا! سراشون رو میکَندَم و مینداختم بالا پشت بوم بعد از چند ماه دلم می سوخت و با اصرار به برادرم میگفتم باید بری برام بیاری . اما از گرمای آفتاب و قیرگونیِ پشت بوم سرِ عروسک تبدیل میشد به یک تیکه پلاستیک بدشکل و وارفته. 6.اولین رمان چاپی که خوندین اسمش چی بوده؟ از چه نویسنده ای؟ _رمان شبح اپرای پاریس | سوزان کی. 7. الگوی شما در نویسندگی کی بوده؟ _ الگویی ندارم. 8. چندتا از نویسنده هایی که دوستشون دارید رو برای ما نام ببرید. _کوئیلو. جمال زاده . سیمین دانشور. نویسندهای انجمن نویسا: فاطمه نیساری. مریم صناعی. مهتاب سلطانی و بقیه. 9. نظرتون رو راجع به همکاری های دونفره در رابطه با نوشتن یک رمان بفرمایید. _ به نظرم تجربه ی جدید و قشنگیه . احساس دونفر که شاید هیچ تشابهی با هم نداشته باشن میتونه قسمت هایی از رمان رو بهتر پوشش بده. البته باید دیدگاه هاشون خیلی متفاوت نباشه که مخاطب چیزی از رمان نفهمه. 10. فکر کنم همه دوست داشته باشن بدونن که اسم رمان هاتون چجوری تو ذهنتون جرقه می خوره؟ _ من یه ایده ای به ذهنم اومده بود که با تشویق های دوست خوبم فاطمه نیساری روی کاغذ آوردمش و با انجمن نویسا آشنام کرد و شروع به بال و پر دادن به قصه ام شدم . اسمشم از روی موضوع رمانم‌که هم جناییه هم عاشقانه به ذهنم خطور کرد. امیدوارم برازنده اش باشه. 11. فکر می کنید روزی برسه که نوشتن رو ترک کنید؟ _ نه. نوشتن و خیلی دوست دارم . از دوران ابتدایی قصه نویسی و شاعری رو دوس داشتم که بابتشم جایزه هایی تو شهرمون گرفتم . البته که نوشته های اون زمان کودکانه بود. 12.با نویسا چجوری آشنا شدین؟ _ با معرفی دوست عزیزم فاطمه نیساری . 13. به نظرتون انتخاب اسم مهم هست یا محتوای کلی داستان؟ _ هر دو . هر دو باید مخاطب رو شیفته ی خودش کنه . 14.به نظر خودتون نویسنده خوبی هستید یا نه؟ _ نطری ندارم فعلا. 15. فیلم و سریال مورد علاقتون؟ _ فیلم خارجی برباد رفته. سریال ایرانی مادرانه. 16. اهل فوتبال هستید؟ اگر هستید بگید طرفدار چه تیمی هستید چه خارجی چه ایرانی _ آخ آخ آخ . نه . اصلا. 17. رنگ مورد علاقتون؟ _ سفید. 18. غذای مرود علاقتون. _ فسنجون. 19. آیا کسانی که رمان مجازی می نویسند آینده ای دارن؟ _ انشالله. فقط کاش حمایت بشن . 20.کلام آخر. _امیدوارم همه مون بتونیم خوب کتاب بخونیم. در آخر ازتون تشکر می کنم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین🌹 _ من هم از شما و مدیر انجمن و کلیه ی کسانی که باعث پیشرفت انجمن نویسا میشن ممنونم.
  5. ماهنامه فرهنگی نویسا (9)

    نگارش 1.0.0

    72 دریافت

    ☀️بنام خدا☀️ ماهنامه فرهنگی نویسا ماهنامه شماره9 تهیه کننده: سحر محمدی، کیمیا ذبیحی نویسا مجموعه ای از بهترین های دست به قلم... منزلی برای به عرصه‌ی نویسندگی پا نهادن‌. روزها از تولدت می‌گذرد نویسای من. خواستن توانستن بود برای تو و همه آنهایی که روزی شاید مغزشان از هجوم کلمات برای نوشتن گنجایشی نداشت، تو آمدی و این کلمات به راحتی خودی نشان دادند برای دیدگانی همچون مهر. و امروز 28 بهمن اولین سالروز تولد نویسا رمانکده است، یک سال پر مشقت و سختی هم برای ما و هم برای نویسندگان گذشت، روزهایی که نه ما فکر می‌کردیم به یک‌سالگی نویسا برسیم و نه نویسندگانمون فکر می‌کردن بتونن حتی رمانشون رو تو این انجمن تموم کنند، ولی به لطف خدا که همیشه یاور ما بوده این امکان برای نویسندگان علاقمند فراهم شد و امروز یک‌سال از خدمت نویسا به نویسندگان و مخاطبان خاصی که ما رو حمایت و همراهی کردن می‌گذره، روزهای شاد و غمگینی داشتیم تعدادی از دوستان از انجمن جدا شدند و تعدادی با صعه صدر موندن و تلاش کردند و امروز انجمن نویسا بالغ بر ۴۰۰۰ کاربر خاص داره و ما به خود می‌بالیم که با همه مشقت‌ها و کاستی‌ها تونستیم اون روزهارو بگذرونیم. نویسای عزیز برقرار باش تا در کنارت از لذت خوب نوشتن و خواندن سیراب شویم. یک سالگی ات مبارک #مستانه_بانو #مدیریت_انجمن_نویسا کاری از انجمن مجازی-فرهنگی نویسا www.nevisadl.com @romankade @nevisadl ⭐️مجله فرهنگی نویسا⭐️ 1396/12/1
  6. باسلام مسابقه دلنوشته مختص ماهنامه | سری نهم آغاز شد شرکت کنندگان عزیز، دلنوشته های خود را در این قسمت، ارسال نمایید. برای عکس بالا دلنوشته بنویسید. پیام ها پس از تایید مدیران، نمایش داده خواهند شد. مهلت ارسال از 1 اسفند لغایت 20 اسفند پیشاپیش بابت همکاری شما متشکریم.
  7. Download New Music By Macan Band Called In Khiaboona دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام این خیابونا
  8. Download New Music By Macan Band Called 2 Deyghe Boodi دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام دو دیقه بودی نه به باره نه به داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله هنوزم فکر نمیکنم یه حسی داری تو به من تو خودت نریز یه ریز هی بهم حرفاتو بزن دو دیقه بودی حالا کجا میری تو بی ما
  9. Download New Music By Macan Band Called Divoone Man دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام دیوونه من نمیبینی چجوری موندم تو تنهایی نمیدونی دلم میگیره یه وقتایی یه وقتایی بغضم بد جوری میگیره همون وقتا که معلوم نیست تو کجایی نمیتونی انکار کنی خوب بودنمو باشه قبوله اصلا گوش بده به حرفم با تواما برو تو گوشت بدهکار نیست هیچ وقت به حرفام باشی نباشی دیگه فرقی نداره همون آدم تنهام
  10. باران ببار

    غصه می سوزد مرا ، باران ببار کوچه می خواند تو را ، باران ببار ابرها را دانه دانه جمع کن بر زمین دامن گشا ، باران ببار خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است آسمان را کن رها ، باران ببار باغبان از کوچه باغان رفته است ابر را جاری نما ، باران ببار موج میخواهد بیابان سکوت با خوِد دریا بیا ، باران ببار تا بیاید آن بهار سبز سبز تازه تر باید هوا ، باران ببار سینه ام آشوب و دل خونابه است غصه می سوزد مرا ، باران ببار ....
  11. همه چیز از آن جایی شروع شد که افراد پنداشتند اگر شرکت یا کارخانه ای راه بندازند، وضعشان خیلی بهتر می شود! حداقل چند کارگر را هم به کار مشغول می کنند و این بین، ثوابی هم می برند. بدین ترتیب بود که کارخانه ها یکی پس از دیگری ساخته شد و فضای زیادی از شهر ها را اشغال کرد. دود کارخانه ها در چشم همه رفت جز صاحب کارخانه، شاید هم چشم هایش را بست تا دود را نبیند! حتی زمانی که آن درختان بی گناه را قطع می کردند هم چشمانش بسته بود! اما از حق نگذریم، وسایل خانه امان نو نوار شد، انواع ماشین آلات به خدمتمان در آمدند تا با کار های بیهوده خسته نشویم. دیگر لباس شستن نداریم، ماشین لباس شویی در چشم بر هم زدنی این کار را برایمان انجام می دهد. ظرف شستن، جارو کردن و... دیگر لازم نیست از صبح تا شب راه برویم و تحرکی داشته باشیم. اما تحرکمان از طرفی زیاد شد، راه بیمارستان تا خانه خیلی زیاد است! حال، دیگر از "محیط زیست" فقط یک کلمه باقی مانده، زرق و برق ماشین ها، وسایل و لباس های متنوع، آنقدر زیاد بود که دیگر جایی برای محیط زیست باقی نگذارد. عجیب اینجاست که هیچکس نگران محیط زیست نیست، هیچکس به گریه هایش اهمیت نمی دهد و هر روز بیشتر از دیروز، درختانش را قطع می کنند و آب هایش را می خشکانند... کاش کارخانه دار های محترم، کمی، فقط کمی بیشتر به محیط زیست بها دهند، که اگر قهر کند، زندگی همه امان نابود می شود و دیگر چیزی از جهان باقی نمی ماند که بشود در آن کارخانه ای راه انداخت! #بهارنوری
  12. نگین عزیز تولدت مبارک

    @neginhosseini نگین عزیز مدیر و ناظر انجمن نویسا تولدت مبارک و چ لطیف است حس آغازی دوباره و چ زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای تنفس... و چ اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن!! و چ اندازه شیرین است امروز روز میلاد روز تو روزی که تو آغاز شدی!!! ‏"تولدت مبارک ✨❤️✨❤️✨❤️
  13. بهاره غفرانی عزیز تولدت مبارک

    @بهاره غفرانی نویسنده عزیز انجمن نویسا تولدت مبارک جامه ام را پر میکنم از عطر تو خیالت را با من یکی میجویم تورا میان شقایق ها ، در زیر باران ! نبیند دیده ام غیر تو بر لبم زمزه ی نام تو در نگاهم شوق تماشای تو هوایم سرشار از نفس های تو ... تمام آیینه ها را از عکس تو پر میکنم تمام جاده هارا با تو قدم میزنم من تو را با من زندگی میکنم .. تولدت ? مبارکــــــــــــــــــ?
  14. به نام خدا قبل از بیهوشی چشمام رو بستم و دوباره باز کردم. هرچقدر بهشون فشار میاوردم، تو این تاریکی مطلق موفق به دیدن چیزی نمی‌شدم. انگار هیچ روزنه‌ای تو در و دیوار این خراب شده نذاشته بودن. هوا انقدر دم کرده بود که نمی‌تونستم خوب نفس بکشم. فشار طناب، روی دستام و مچ پاهام باعث یه درد اعصاب‌خردکن شده بود. تکون محکمی خوردم تا شاید یذره شل بشن، اما فقط پایه‌های فلزی صندلی جابه‌جا شدن و صدا ایجاد کردن. پوفی کردم و سرمو پایین انداختم. دوباره چشمام رو بستم و خاطره دیروز جلوی چشمم اومد... - ستوان غیور، مجبورید خودتون برید اصلا آمادگی نداشتم. لیلی از دو ماه پیش وارد باند قدر مواد مخدر شده بود و حالا با یه سوتی ساده، گیرش انداخته بودن. من یه روزه به چه بهونه‌ای و چطور می‌تونستم وارد باندشون بشم! با صدای سرهنگ برخورداری به خودم اومدم:«ستوان غیور، کیان راست می‌گه، از اول هم خودتون باید می‌رفتید.» نالیدم:«اما ستوان مجیدی هم به اندازه من تجربه داره نمیدونم چرا سوتی داده» پوزخند سروان کیان رو از گوشه چشم دیدم. باعث شد برای کم کردن روی اون هم شده قبول کنم. گرچه ریسک خیلی بالایی داشت. با جدیت گفتم:«جناب سرهنگ هرچی شما دستور بفرمایین» سرهنگ با مهر پدرانه همیشگی‌اش لبخند پر افتخاری بهم زد:«برو پیش سروان ناهی تا آماده‌ات کنه....» با صدای زوزه در به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم. ارشان، پسر رئیس باند که از مدت‌ها قبل زیرنظر گرفته بودیمش، با دوتا محافظ نره‌غول وارد شد. نور زرد کمی از راهرو داخل اتاقک اومد. یکی از محافظ‌ها چراغ اتاق رو روشن کرد. با زدن نور لامپ توی چشمم، کمی به هم فشردمشون و بعد با نفرت به چشمای ارشان خیره شدم. دستاشو تو جیب شلوارش کرد و با پوزخند گفت:«فکر کردی خیلی زرنگی جوجه کلاغ!؟ اون برخورداری احمق باید می‌فهمید که وقتی یکی از کلاغاش دستگیر شده یکی دیگه رو نباید بفرسته تو دل گرگ‌ها» با صدا پوزخند زدم:«گرگ!؟ شماها گربه هم نیستین!» چند قدم بهم نزدیک شد. اتوی شلوارش کره رو می‌برید. کت شیک و سنجاق‌گل روی یقه‌اش آدم رو یاد دامادها می‌نداخت. خم شد و صورتشو تو فاصله چند سانتی از صورتم نگه‌داشت. برای فرار از حس گرمای نفسش، رومو برگردوندم. -زیادی حرف می‌زنی! قلبم می‌کوبید اما می‌دونستم انقدر تمرین کردم که چهره‌ام هیچ ترس، غافلگیری یا دلهره‌ای رو نشون نده! ارشان دوباره با چند قدم از من دور شد و گفت:«فقط یه راه داری برای نجات جون خودت و اون کلاغ همکارت» با لحن تحقیرآمیزی گفتم:«چی مثلا؟» ارشان صاف وایستاد و بهم زل زد -آدرس خونه مخفی که سیامک توشه رو بهمون می‌دی بعد خودت و یاسمن می‌رید پی کلاغ بازیتون» یاسمن اسم عملیاتی لیلی بود. سیامک، برادر ارشان بود که با پای خودش اومده بود و به همه چیز اعتراف کرده بود و می‌خواست علیه پدر و برادرش هم شهادت بده. خنده‌ای سر دادم و گفتم:«عجب نکنه تو منو مثل خودت خنگ فرض کردی!؟» ارشان اخم غلیظی کرد و فریاد زد:«چطور جرئت می‌کنی!؟ جونت تو دستای منه!» یکی از محافظ‌ها گفت:«نفله‌اش کنم آقا؟!» لبخند تحقیر از رو لبام نمی‌رفت: -دستت به سیامک نمی‌رسه! ناگهان ارشان با یه حرکت هیستیریک و سریع، اسلحه‌اش رو کشید و روبروم وایستاد. لوله کلتش درست وسط ابروهام بود. اما من یاد گرفته بودم نترسم. به چشمای آبیش زل زدم و با خشم دندون‌قروچه کردم. ارشان فریاد کشید: -این سرکشی و کله‌خری رو هم از اون بابات به ارث بردی! قلبم فرو ریخت و اخمم غلیظ‌تر شد. مگه اون پدر من رو می‌شناخت!؟ برای چند لحظه دوباره خاطرات شروع این ماموریت به ذهنم هجوم آوردن... در دفتر سرهنگ برخورداری رو بستم اما قبل اینکه برم صدای سروان کیان به گوشم رسید:«قرار نبود غیور بره چون بهادر پدرشو کشته!» جواب سرهنگ مثل همیشه حمایت از دختر بهترین دوستش بود:«انگیزه غیور شخصی نیست، حالا دیگه برای اتمام این ماموریت و نجات مجیدی می‌ره!» تلخندی زدم و از دفترش دور شدم. بهادر پدرمو شهید کرده بود اما من هیچ‌وقت جز اجرای قانون به چیز دیگه‌ای فکر نکرده بودم.... غریدم: -پدر منو از کجا میشناسی!؟ لابد بابای قاتل عوضیت برات تعریف کرده! با سوزش ناگهانی صورتم، برای چند لحظه تنفسم قطع شد. بدن ورزیده‌ای داشتم اما صورتم تحمل ضربه دست یه مرد رو نداشت. برگشتم و تمام آب دهنی که تو دهنم بود تف کردم سمت صورتش. اما نمی‌دونم چرا مثل فیلما صاف وسط چشماش ننشست. به جاش یقه پیرهن بژش رو لکه کرد. ارشان اخم ترسناکی کرد و از بین دندوناش گفت: -مادرتو به عزات می‌نشونم بچه دماغو و فورا همراه دو محافظ اتاقو ترک کردن. خوبه که حداقل چراغو روشن گذاشتن! با جابه‌جا کردن فکم سعی داشتم درد صورتم رو تسکین بدم. نگاهی به اطراف انداختم. دیوارای اتاق نم‌زده بود و همه گچ‌هاش طبله کرده بودن. یه لکه بزرگ تیره هم رو دیوار روبروم بود که نشون می‌داد مغز یه نفرو جلوش نشونه گرفتن. باید هر طور بود دستامو باز می‌کردم تا بتونم ردیاب مخفی‌ام رو روشن کنم. ما لیلی رو برای فهمیدن جای بهادر فرستاده بودیم، که درست قبل از فهمیدن سوتی داد و لو رفت. حالا امیدوار بودم من رو آورده باشن همونجا. تقریبا دوساعتی رو در حال تقلا برای بیرون کشیدن دستام از حلقه طناب بودم. تا اینکه بالاخره با فشار زیاد به مچ دست چپم، دست راستم رو بیرون کشیدم. طناب انقدر مچ دست چپمو فشار داده بود که حس می‌کردم دیگه خون تو انگشتام نمیاد. با دست راست، فورا ردیاب رو که یکی از گوشواره‌هام بود روشن کردم. ردیابی بود که در حالت خاموشی، توسط دستگاه شناسایی نمی‌شد. چشمام رو بستم و منتظر شدم تا برای نجاتم بیان... با صدای دویدن صاف نشستم و دستام رو پشتم گرفتم. مردی با عجله داخل شد و با سرعت پاهام رو باز کرد. بلافاصله مرد دیگه‌ای اومد و اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت. پاهام که باز شد، خواست دستام رو باز کنه که آوردم جلوی صورتش! بدون معطلی با لگد بین پاهاش زدم و شلیک اون‌یکی پشت کمرش نشست. صندلی رو سمت مرد دوم پرت کردم و از جام بلند شدم. برای چند لحظه درد تو زانوهام پیچید اما با لگد بعدی که تو شکم و صورت اون مرد زدم از بین رفت. اسلحه‌اش رو برداشتم و با احتیاط از پله‌های نیمه تاریک راهرو بالا رفتم. هنوز به پله آخر نرسیده بودم که سروان کیان جلوم سبز شد. تا حالا انقدر نگران ندیده بودمش. چشماش بین چشمام دودو میزد: -حالت خوبه!؟ منو جمع نبست! سر تکون دادم. صدای بیسیمش اومد: -قربان همه رو دستگیر کردیم. کیان لبخند نامحسوسی زد: -خسته نباشید. بهادر و ارشان هم دستگیر شدن!؟ یعنی اون دوتا رو ول کرده اومده زیرزمین دنبال من!؟ صدای بیسیم دوباره اومد: -بله اما زخمی شدن چون مجبور شدیم شلیک کنیم کیان با خوشحالی گفت: -این خبر خوب رو خودم به سرهنگ برخورداری می‌دم نفس راحتی کشیدم و به دیوار تکیه دادم. کیان دوباره پرسید: -حالت خوبه!؟ اذیتت که نکردن!؟ تعجب کرده بودم: -نه همه چیز طبق نقشه پیش رفت! نگاهش به صورتم افتاد و چشم درشت کرد: -زدن تو صورتت؟ سر تکون دادم. کیان بنای رفتن گذاشت: -بیا بریم دیگه... بعدا حسابشو می‌رسم... صدای شلیک حرفش رو ناتموم گذاشت. کیان فورا اسلحه‌اش رو به پشت سر من نشونه گرفت و سه تا شلیک کرد. داغی پام که تموم شد، سوزش عجیبی رو پشت رونم حس کردم. انگار یه سیخ داغ رو تا انتها تو سفیدرونم فرو کرده بودن. دیگه نتونستم وایستم. کیان هول زد و من رو رو هوا گرفت: -ای وای تیر خوردی!؟ اون دوتا اینجا چکار می‌کردن! درد همه عضلات صورتم رو جمع کرده بود: -اومده بودن منو ببرن که فقط زدمشون... حواسم نبود اونیکی هم اسلحه داره! کیان در بیسیم فریاد زد: -یه برانکارد بفرستید زیرزمین! روی دستش بودم و کمرم روی زانوش بود. نمی‌دونم چرا انقدر بی‌تابی تو چشماش موج می‌زد. نگاهم کرد: -خواهش می‌کنم سالم و زنده بمون! حس عجیبی داشتم. فکر کنم داشتم بیهوش می‌شدم. جلوی چشمام ستاره میومد... #فاخته_شمسوی
  15. پریای عزیز تولدت مبارک

    @Parya a عزیز انجمن نویسا تولدت را تبریک میگوید جملات تبریک تولد امروز تولد توست و بهترین زمانی که خدا میخواست مرا با هدیه ای شاد کند. آری درست است این هدیه قبل قبل از وجود خودم از آسمان آمده ولی مهم این است که از آن دل من بوده . . . تولدت مبارک
  16. مستانه جان تولدت مبارک

    @mastane bano مستانه بانو عزیز مدیر کل انجمن نویسا سالروز زمینی شدنت مبارک چه لطیف است حس آغازی دوباره ، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولد مبارک
  17. رمان این زن دیوانه است

    نگارش 1.0.0

    201 دریافت

    رمان این زن دیوانه است (جلد دوم خورشید همیشه گرم نیست) ✍نویسنده: a.farsi ( آفتاب ) نویسنده اختصاصی انجمن نویسا رمانکده تعداد صفحات :700 خلاصه کتاب : این زن دیوانه است روایت متفاوت زندگی مردی ست به نام یزدان که روانپزشک است و با مرگ ناپدری اش وارد ماجرایی سخت و عجیب از زندگی اش می شود.جایی که باید میان عشق و عدالت یکی را انتخاب کند و این انتخاب سخت ترین تصمیم زندگی اش است وقتی که خودش در مرکز آن قرار دارد این رمان را به بهترین دوست و همراه همیشگی زرگل عزیزم تقدیم می کنم و امیدوارم هیچ وقت از خوندن و نقد رمان های جدیدم خسته نشی ژانر : ،عاشقانه ، برای دانلود رمان گزینه دریافت فایل را بزنید pdf مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر epub مخصوص گوشی های آیفون apk مخصوص گوشی های اندروید
  18. نام رمان: گلرخ نام نویسنده:مائده10 ‍ داستان راجع به دختری به اسم گلرخ که با مشکلات زیادی مواجه میشه. پایان رمان تلخ. ژانر رمان: اجتماعی. عاشقانه. انتقامی خلاصه: داستاندر مورد دختری به نام گلرخ هست.در یک خانواده معمولی بزرگ شده است.و هیچوقت از زندگی اش ناراضی نبوده و نیست حتی در بدترین شرایط زندگی اش. وقتی در یک شب زمستانی رفت... ردپایش را از روی برف های جاخشکرده در خیابان پاک کرد...حتی نگذاشت از روی ردپایش دوباره پیدایش کنم . مائده_نعمتی(مائده10)
  19. بدمزه ترین غذایی که درست کردی..??
  20. بزرگ ترین دروغی که گفتی چی بود؟?

    بزرگ ترین دروغی که به یه نفر گفتی...
  21. ماهنامه فرهنگی نویسا (8)

    نگارش 1.0.0

    107 دریافت

    ☀️بنام خدا☀️ ?ماهنامه فرهنگی نویسا? ماهنامه شماره8 تهیه کننده: سحر محمدی، کیمیا ذبیحی? ?دنیا را رها نکن... این دنیا آهن ربایی است برای بودن، برای خواستن، برای دوست داشتن... کشش دارد چون رهایی ندارد، رها نکنیم که ما را در اوج ناکامی‌ها رها نکرد...? #مستانه_بانو کاری از انجمن مجازی-فرهنگی نویسا ? www.nevisadl.com @romankade @nevisadl ⭐️مجله فرهنگی نویسا⭐️ 1396/11/1
  22. مسابقه دلنوشته(مختص به ماهنامه) سری هشتم

    باسلام مسابقه دلنوشته مختص ماهنامه | سری هشتم آغاز شد شرکت کنندگان عزیز، دلنوشته های خود را در این قسمت، ارسال نمایید. برای عکس بالا دلنوشته بنویسید پیام ها پس از تایید مدیران، نمایش داده خواهند شد. پیشاپیش بابت همکاری شما متشکریم. مهلت ارسال تا 1 دی الی 20 بهمن با آرزوی موفقیت
  23. چشمانم سیاهی می رود و سرم را با دست می فشارم، دست دیگرم را به نرده ها می گیرم و بهش تکیه می دهم. به این فکر می کنم که چه راحت تکیه گاهم عوض شد، زمان شانه های مردم بود و حال... از فکرم پوزخندی کنج لب هایم جا خشک می کند، چه مردی! با صدایش به خود می آیم و بی توجه به سر درد شدیدی که گرفته ام، پله ها را دو تا یکی کرده و به سمت درب خروجی می روم. می روم تا نبینمش، تا صدایش را نشنوم، تا خاطرات را زنده نکنم... می روم تا دوباره چشم هایش بر دل زخم خورده ام تاثیر نگذارد. برایم عجیب اما قابل قبول است، بعد از این همه سال، هنوز دلم برایش تند می زند. دل دیوانه ام کی می خواهد این را باور کند که او دیگر ازآن من نیست! کی می خواهد نسبت به صدایی که هنوز هم پشت سرم اسمم را تکرار می کند، بی توجه شود! برای اولین تاکسی دست تکان می دهم، خوشبختانه نگه می دارد و من بدون نگاه کردن به عقب سوار می شوم. با دیدنش نا خواسته یاد گذشته ام می افتم، گذشته ای که یک لحظه اش هم بدون او سپری نشد. یاد حرف های اولش که می افتم، دلم میخواهد به راننده بگویم صبر کن، برگرد به عقب، می خواهم جانم را فدایش کنم... اما با فکر کردن به حرف هایش موقع رفتن، می خواهم بگویم سرعتت را بیشتر کن، مگر لاک پشت هستی که اینقدر کند حرکت می کنی! حیف... حیف آن همه عاشقانه ای که بین ما بود و حال، فقط یک خاطره و آه ازش باقی مانده است. بی آنکه بخواهم، نگاهی به پشت سر می اندازم... دیگر خبری از گذشته ام نیست! ایکاش بفهمد چرا نماندم، ایکاش بفهمد که ماندن من فایده ای ندارد، ایکاش این را یادش بیاید که زمانی که می خواستم کنارش بمانم، نگذاشت! آن روز که التماسش کردم، خودم را به پایش انداختم، گفتم تو اگر بروی از زندگی ام چیزی جز سیاهی باقی نمی ماند... آن روز به حالم بی توجه بود، اما گویی حالا پشیمان شده است، چقدر دیر! عشق دیرینم! زمان دیگر به عقب بر نمی گردد، دل من هم دیگر صاف نمی شود. یاد چند دقیقه پیش می افتم که بعد از سال ها با او چشم در چشم شدم، گویی سطل آب یخ روی کمرم ریختند... بی توجه به ازدحام جمعیت، با سرعت از دفتر وکالت خارج شدم. امروز برای کار های زمین ملکی ام پیش وکیلم رفتم، چه دنیای کوچکی! یاد حرف های آخرش که می افتم، قلبم به درد می آید." فکر نمی کنم تو دختری باشی که به درد من بخوری." از حرص کیفم را در دست می فشارم، مگر این تو نبودی که می گفتی من همه ی دارایی ات هستم؟ مگر تو نبودی که به من قول ماندن دادی، قول آن زندگی زیبا و عاشقانه را... خیلی وقت بود که دیگر به این حرف ها و خاطرات فکر نمی کردم، اما با دیدنش زخم قدیمی و عمیقم سر باز کرد. کاش هیچ وقت نمی دیدمت! و این جمله، دردناک ترین حرفی است که یک عاشق می تواند به زبان بیاورد... #بهارنوری