رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت

پست های پیشنهاد شده

مهشاد.چ

 

به نام بند زنی که شکستگی های دلمان را بند میزند 

نام داستان : مرد من 

نویسنده : mahshad.cham

ژانر : عاشقانه 

 

خلاصه : 

داستان کوتاه "مرد من" ، داستان عشق پاک دختری ساده و سرگذشت زندگی اش در دوران دانشجویی اش است . داستانی که اینبار سادگی انسان ها را نشانه  گرفته است و به انتقاد از این دسته از افراد می پردازد . 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
مهشاد.چ

پنجره ي اول : 
همان نگاه ... : 
صداي زنگ آيفون ، ضربان قلب بالا رفته ام ، نگاه مشتاقم به درب خانه ي رنگ و رو رفته ي مادرجون ، بوي آش رشته ، صداي كشيده شدن كشك محلي روي ديواره ي تغار لعاب دار ، تعارف هاي هميشگي .... گمان كنم از همان روز شروع شد ! از همان روز گرم تابستاني همه چيز ورق خورد . از همان روز احساسات دخترانه ام رنگ و بوي تازه اي گرفتند . از همان روز قلبم مثل كشك هاي ساييده شده ي ته تغار ،گرد شد ، كوچك شد و تنها براي يك نفر تپيد . 
اما ، نه ! از آن روز شروع نشد . اگر بخواهم رو راست باشم قلبم مدت ها قبل تر از آن عصر تابستاني ، ديوانهوار مي تپيد . شايد از روز اعلام نتايج كنكور و حتي قبل تر از آن ! اما ، يقين دارم كه همه چيز از آن رتبه ي سه رقمي شروع شد . از آن رتبه ي سه رقمي اي كه زندگي ام را تغيير داد . رتبه ي سه رقمي اي كه به آرزوهاي محالم جان ميداد . آن رتبه ي سه رقمي و به دنبالش آن اشتياق وصف ناپذير براي پذيرش در دانشگاهي كه نزديكترم مي كرد به گوي رويا هايم . اولويت اولي كه با آن رتبه درجا تاييد شد و مسبب شكل گيري آن لبخند احمقانه روي لب هايم درست در همان عصر گرم تابستاني بود . از آن عصر بگويم از آن عصري كه با يك نگاه رنگ و بوي احساس گرفت . 
دلم به سان نعناع داغ روي گاز جلز و پلز مي كرد . سروصدا مي كرد و آسايش را براي فرهنگ لغت زندگي ام بي معنا تر مي كرد . آن حياط آب و جارو شده و بوي نوستالژيك خاك و پيچ امين الدوله بيشتر از هرچيز ديگري در خاطراتم پررنگ است . آن پيك نيكي كوچكي كه كنارش زانو زده بودم و با نعناع ها و دلم كلنجار مي رفتم . 
آن صداي موتور آشناي ماشين ، آن ريتم خاص فشردن زنگ در ، آن سايه ي بلندي كه از بين درب داخل افتاده بود ، آن قدم هاي استوار ، همه و همه به بي قراري دلم دامن زدند . به انتظاري كه به پايان رسيده بود و تحمل آن همه دلتنگي را برايم سخت كرده بود . خوش آمد گويي خانواده ي تازه وارد با اهل منزل ، احوالپرسي گرم عمو و زنعمو كه حتي لغتي از آن را به ياد ندارم . فقط آن نگاه منتظرم به درب حياط را يادم مي آيد. تنها ورود دوقلوهاي عمو احسان و بسته شدن درب پشت سرشان را . اگر بگويم وا رفتم ، دروغ نگفتم ! اگر بگويم دست و پايم شل شدند ، مبالغه نكردم . اگر بگويم هنوز بوي آن نعناع داغ سوخته زير بيني ام است بدون شك حقيقت محض است . قلبم بي قرار بود . بي قرار از اين انتظار كشنده . اما بگذاريد از گوش هاي تيز شده ام بگويم . از آن جسمي كه در ميان دخترهاي فاميل بود و روحي كه نزديكترين فاصله را با زنعمو داشت . 
ميخواهم از آن جمله ي شيرين زنعمو برايتان بگويم. از آن «مهشاد جان» صدا كردنم . از آن خواهشي كه يكي بود با خواهش قلبي ام . از آن درخواست تماس با فردي كه وجودم ، نامش را فرياد مي كشيد. از آن تماسي كه مقداري ، فقط مقداري كمتر از كم ، التهاب قلبم را خواباند . از آن تماس كه شك نداشتم از عمد بوق هاي انتظارش كش مي آمدند . كش مي آمدند تا بي تابم كنند . 
امان از دست آن صدا ، آن صداي لعنتي كه روحم را جلا ميداد . از صداي خودم برايتان بگويم ، از آن صداي آرام و بغض داري كه از دلتنگي بود . از آن صدايي كه دست گل اش را براي شخص پشت خط شرح ميداد البته با سانسور هاي فراوان ! آن صدايي كه خبر سوزاندن نعناع داغ ها را ميداد و دليل و علتش را پنهان مي كرد . آن صدايي كه شرمسار خريد مجدد نعناع را تمنا مي كرد . واي! امان از آن صداي خنده ي پشت تلفن كه تمام احساساتم را زير و رو كرد . امان از آن لحن بشاشي كه « چشم ، بانوجان » را در ذهنم حكاكي كرد . مگر آن صدا ميدانست كه قلب من بي جنبه است ؟ مگر از آن حس هاي زير زيركي ام خبر داشت ؟ نه ، نداشت وگرنهاينگونه با آن «بانو» گفتن هايش آتشم نمي زد. 

نامم همين بود . من ، «مهشاد بانو» بودم . آن دختر عاشق پيشه اي كه احساساتش را زير پوستش خفه مي كرد كه مبادا فردي از رازش خبردار شود . اما چه كنم كه دلم حرفي ديگر ميزد . چه كنم كه دلم معتقد بود آن «بانو»اي كه شنيده است پسوند نامم نبوده است . چه مي شود كرد ؟ من به همين دل خوشي هاي كوچك نفس مي كشيدم . من با همين بي منظور «بانو» صدا كردن ها اميد مي گرفتم .

ویرایش شده در توسط مهشاد.چ
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
مهشاد.چ

چشم غره هاي مادرجون هم نمي توانست آن حس و حال شيرينم را تلخ كند . هيچ چيز نمي توانست لبخند پهن شده ي روي صورتم را جمع كند حتي ، آن ابروهاي گره خورده ي پسرك گوشه ي حياط . آن ابروهاي گره خورده اي كه متعلق به برادرم بودند . برادري كه از احوال پرسي گرم بي منظورم با پسر خانواده ي ابراهيمي حسابي عصباني بود . اين را هم بگويم كه «سنگين باش» هاي پدرم هم كاري از پيش نبردند . كجخلقي هاي پدر و برادرم ، مردهاي زندگي ام در برابر «چشم بانوجان» گفتن شخص پشت خط ، سر فرود ميآوردند و من پر شور و شعفي بودم كه با صداي كشيده شدن لاستيك هاي ماشين با زمين ، با آن صداي ترمز دستي بازهم دست و پايم را گم كردم . هيچ وقت ، هيچ وقت هيچ وقت مصلحت خراب شدن آيفون را در آن عصر تابستاني نفهميدم . آن آيفون صحيح و سالمي كه تا يك ساعت قبل از آن كار مي كرد . شايد اگر آنروز آن آيفون كذايي خراب نمي شد داستان جور ديگري رقم مي خورد . 

تك عمه ي نازنينم با آن قدم هاي كوتاه و آرامي كه به سمت درب حياط برمي داشت حكم مرگ من را هرچه زودتر امضا مي كرد . بالاخره درب آهني باز شد و قامت مردمن روبه رويم نقش بست . بالاخره بعد از 8 ماه دوري و انتظار ، دلتنگي ام فروكش كرد. برخلاف تصورم نه قلبم در دهانم ميزد و نه دست و پايم مي لرزيدند . 

اما، اما امان از آن جمله . جمله اي كه روي زبان عمه چرخيد و دنيا را دور سرم چرخاند . امان از آن «سلام ،دومادگلم» گفتنش . امان از آن ميم مالكيت كه چسبانده شد كنار نام مردمن ! . از قلبم برايتان بگويم يا از سرافتاده ي مردمن ؟ از هيچ كدام برايتان نمي گويم . ميخواهم از آن نگاه سرگردان برايتان بگويم . آن نگاه سرگردان كه روي چشمان به اشك نشسته ام جاخوش كرد . آن نگاه سرگرداني كه با ديدنم آرام گرفت . آن لبخند فراموش نشدني اي كه به رويم پاشيده شد . آن دست هاي مردانه اي كه پاكت نعناع ها را بالا و پايين مي كردند . آن لب هايي كه آرام تكان خوردند و جمله اي كه مرا به آسمان هفتم فرستاد . لب خواني براي هركس سخت بود براي من سخت نبود . ماه ها بود كه به لب خواني لب هاي خشك مادرم عادت كرده بودم. 
چه ابهتي داشت زماني كه همه به احترام مرد من روي دوپا ايستادند . چه ابهتي داشت آن دست مردانه اي كه دستان جمع را مي فشارد . چه شيرين بود احوال پرسي عزيزترين مردهاي زندگي ام با يكديگر . اما ، اما چه سخت نفس مي كشم زماني كه روبه روي جمع دختران قرار مي گيرد . جمع دختراني كه زيبايي خيره كنندهيشان نور ماه را كم مي كرد . آن زيبايي خيره كننده كه لبخند ماه شاد را كمرنگ مي كرد . دست هاي ظريف و دخترانه اي كه ميان دستان مقدس مرد من جاخوش مي كردند . آن دست هاي سفيد رنگي كه ناخن هايشان مهمان رنگ هاي ست لباس هايشان بودند . نگاهم به دستان مشت شده ام گره خورد . به آن زخم هاي كنار ناخن هايم ، آن پوست ريش ريش شده اي كه بهترين مسكن در زمان اضطرابم بود . دست هايي كه بخاطر پودر كردن نعناع ها سبز شده بودند . 

ویرایش شده در توسط مهشاد.چ
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهشاد.چ

ناخن هاي كوتاهي كه از گوشت گرفته شده بودند تا مبادا موقع ورز دادن كوفته قل قلي هاي آش ، چيزي زيرشان گير كند . دختراني كه يكي درميان يا موهايشان را پشت گوششان مي راندند يا با دستشان لباس هايشان را صاف مي كردند و با مرد من احوال پرسي مي كردند . از نم چشم هايم نمي توانم بگذرم . از آن بغض لعنتي اي كه باعث بالا و پايين شدن چيزي در گلو ام مي شد . از مقايسه متنفر بودم ! من، آن مهشادي بودم كه در مقايسه هاي دخترانه جايي در پايين ترين قسمت جدول رده بندي داشت . من آن دختر با عينك ته استكاني مستطيلي اي بودم كه لب هايش از شدت كم خوني همرنگ پوستش بودند . من همان عاشق پيشه ي بي امتيازي هستم كه با لبخند هاي دختران به مرد زندگي ام مي سوزم و دم نمي زنم . 
چه رعب انگيز بود زماني كه مردمن روبه روي دخترعمه ام قرار گرفت . مقابل ملكه ي زيبايي ها ، ملكه ي متانت ها ، خانمي ها و هرچه احساس خوب كه در دنيا هست . لبخند مهرانا ، دختر عمه ي نازنينم قشنگ ترين نقاشي خداوند بود . يك كلام بگويم براي درك مهرانا كافي است تمام خوبي ها را درون يك دختر جمع كني و تمام ! مهرانا آرزوي هر مردي بود . چه حسادت برانگيز بود زماني كه مرد من دست مهرانا را پس زد و آغوشش را برايش باز كرد و اينجا يعني آخر ماجرا براي من ! براي مهشادي كه امشب تنها برگ برنده اش قبولي دانشگاهاش بود. قبولي در رشته و دانشگاهي كه يكي بود با رشته و دانشگاه مردمن ! 
نگاهم بين جمعيتي چرخيد كه همگي با لبخندي بر لب به هم آغوشي مردمن و دخترعمه ام نگاه مي كردند . 
لب هاي صورتي رنگ كش آمده ي عمه ، چشمان ستاره باران زنعمو ، دست عمو احسان كه روي شانه ي شوهرعمه ام قرار داشت ، نگاه لرزان برادرم ، لبخند عميق پدرم ... امان از مورد آخر ، امان از لبخند رضايت بخش پدرم كه دنيايم را ويرانه مي كرد . بي شك پدرم هم به اين فكر ميكرد كه اين دونفر در كنار هم يعني يك زوج خوشبخت . اين را انكار نمي كنم كه مردمن در كنار ملكه ي زيبايي ها ، امپراطوريِ باشكوهي را به ارمغان ميآوردند اما ... اما ... من هم دختر بودم و پر از احساس ! تنها جرم من احساس بود و بس . 
موهاي سركشم را به داخل شالم راندم . گوشه ي مانتوي مشكي ساده ام را در مشت هايم گرفتم و چشم دوختم به قالي گل سرخي كه مهمان زمين گرم حياط شده بود . پاهاي بزرگي وارد محوطه ي ديدم شدند . صدايش تك تك سلول هاي وجودم را لرزاند . گلو ام از شدت بغض بالا و پايين ميشد . پاكت پر از نعناعي كنار همان پاها سقوط آمد . قطره اشك مزاحمي كه كنار همان پاكت فرود آمد . باز هم صدايش رعشه انداخت بر وجود بي جانم : 
- مه بانو، نميخواي جوابم و بدي ؟

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
مهشاد.چ

بيني ام را بالا كشيدم . من ؟ من نمي خواستم جوابش را بدهم ؟ يادم باشد به عنوان جك برتر سال آينده مطرحش كنم ! سعي كردم همانند اسمم باشم . من ، «مهشاد بانو» اي بودم كه شادي را بر صورت بي رمقش دوخته بودند . من ، آن «مهشاد بانو» اي بودم كه «بانو» خطاب شدن را دوست داشت . هيچ وقت آن لبخند مضحك را از ياد نمي بردم . آن لبخند كه نقابي بود بر روي تمامي احساسات خفه شده ام . نقابي از جنس تظاهر كه مي پوشاند حسادت آشكارم را . آن لبخند مسخره كه تضاد كامل را با چشمان به اشك نشسته ام داشت . لعنت به صدايم كه نلرزيد ! لعنت به طوفان درونم و جزيره ي آرام بيرونم ! لعنت به من ! به مني كه آنقدر مقاومت كرد كه ... 
- عليك سلام پسر عمو . چندبار بهت بگم من و مه بانو صدا نكن ؟
شاهد باشيد . شما شاهد آن نگاه عجيبش باشيد . نگاهي كه مي درخشيد . مي درخشيد از تعجب ، شيطنت و احساسي گنگ ! 
- چقدر بزرگ شدي مه بانو . عين نردبون رفتي بالا ! چه خبره دختر ؟ بذار ببينم ، فكر كنم هم قديم .يكم برو اونور تر . 
واي ! امان از آن حس عجيب ته دلم . آن ريزش ناگهاني قلبم . چه لذتي داشت ايستادن مرد من در كنارم . چه ابهت مجهولي داشت آن هم دوشي . بي خود نامم «مهشاد» نبود . من شاد بودم از همان توجه ي كوچك ، از همان دقت كمرنگ كه هشت ماه نبودم را برايم پررنگ مي كرد . چه حس نابي بود زماني كه پدرم دست بر روي شانه ام گذاشت و درجواب سوال مردمن مبني بر نبودم در دورهمي هاي خانوادگي ، رشته و دانشگاه ام را عنوان كرد. چه غروري داشت ، شنيدن صداي «هووو» كشيدن پسرهاي فاميل ، آن نگاه خيره و سنگين دخترانجمع . چه افتخاري داشت شنيدن جمله ي «كمتر از اين هم انتظار نمي رفت » از زبان مردمن . چه شيرين
بود آن نگاه تيره و خندان كه قفل شده بود روي صورتم . و چقدر سخت بود مقاومت كردن دربرابر دست نكشيدن ميان موهاي لخت پر كلاغي اش . اوج لذتش لحظه اي بود كه به اعتقاداتم احترام گذاشت . آن لحظه كه چند قدم به عقب برداشت و تعظيمي كوچك در برابرم كرد و نام «مهندس بانو» را روي قلبم حك كرد . نگاه راضي پدرم كه منشا گرفته از خط قرمزهايي بود كه براي خودم و ديگران گذاشته بودم ، قاب گرفته شد روي طاقچه ي دلم . مرد من معتقد بود بايد خط قرمزهاي بانوي روبه رويش را آويزه ي گوشش كند و همين براي من اوج خوشبختي بود . تنها همين احترام ساده تمامي حسادت هايم را به يغما مي برد .

ویرایش شده در توسط مهشاد.چ
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
مهشاد.چ

نمي دانم شما هم مي توانيد آن بي آلايشي را حس كنيد ؟ عاشقانه هاي من ساده بودند . اوج عاشقانه هايم به نگاه هاي يواشكي ام ختم مي شدند و من لذت مي بردم از آن وزنه ي نگاه مردمن كه رويم سنگيني مي كرد . 
من لذت بردم از آن آش دو نفره كه بخاطر كافي نبودن كاسه باهم خورديم . از آن بحث بچگانه سر كوفته قلقلي داخل كاسه ي مشتركمان . هرچند نگاه ناراضي مهرشاد ، برادر كوچكم حسابي آزارم ميداد اما ميخواستم براي دقايقي هم كه شده است كمي خط قرمزهايم را شل تر كنم . رضايت بخش بود زماني كه شيشه ي سكنجبين ، طعم مورد علاقه ي مردمن را برداشتم و در اوج ناباوري با آن نگاه خيره اش علاقه ي زيادم را به آش پر كشك بيان كرد . اگر بگويم در آسمان هفتم سير مي كردم ، دروغ نگفتم ! احساساتم پرتلاطم تر از آن بودند كه بتوانم با كلمات بي جان انتقالشان بدهم . زماني كه تنها بخاطر «مه بانواش» كاسه ي آش را پر از كشك كرد و گفت «فقط بخاطر مه بانوي عزيزم» ! و منِ غرق در سرخوشي ، رشته هاي آش را فرو ميدادم و به گرگ و ميش هوا نگاه مي كردم . گرگ و ميشي كه با آن نگاه ، مجنونم ساخت . آن نگاهي كه ميان چشمان من و ماهِ كامل درحال گردش بود . آن جمله اي كه زير گوشم نجوا شد و من شك دارم درست شنيده باشمش . 
آن تشبيه به ياد ماندني كه از شدت پررنگي در خاطراتم ، جوهر پس داده است . آن صدا با آن تُن نرم هنوز درگوش هايم زنگ مي زند . «مثل ماه مي موني ، حتي پرنورتر از اون» . همان يك جمله كافي بود تا افسار احساساتم از دستم در برود . چشمان قهوه اي اش در نگاه تيره ام گم ميشد و وجودم را مي سوزاند . احساساتم از حد تغيان گذشته بودند . تحمل اين همه سرخوشي براي قلب كوچكم سخت تر از سخت بود . ميخواهم اعترافي كنم ! عشق ، شروع دگرديسي من بود . شروع يك تولد نو . تولدي كه زندگي ام را دستخوش تغييرات خوش و ناخوش كرد . 
 ******
پنجره ي دوم : 
مي توان مهشاد بود ! : 
پاييز براي همه فصل عاشقانه ها حساب مي شد اما براي من تابستان با آن نسيم تب دارش ، فصل احساس بود. شروع عاشقانه هايم از همان حياط آب و جارو شده و آش دونفره بود . اما، اوج داستانم با ريزش برگ هاي درختان شروع شد . با باران هاي ماشين كثيف كن پاييزي ! نقطه ي شروع ماجرا دانشكده ي الكترونيك شريف بود . نقطه اي كه كيلومترها از خانواده و شهرم فاصله داشت . نقطه اي كه طولاني تر مي كرد دوري من را از مادرم . مادري كه هفته اي دوبار از پشت شيشه هايu.c.c مي ديدمش .

ویرایش شده در توسط مهشاد.چ
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهشاد.چ

آن كلاس 35 نفره ، آن دوستي هاي عجيب ، آن امتحان هاي وقت و بي وقت ، آن خوابگاه سه نفره ، آن استرس ناب ، آن آرايشگاه درون خوابگاهي ، آن برخورد هاي گاه و بي گاه با مردمن ، آن چشمان درخشان ، آن غرور لعنتي زمان معرفي كردنم به دوستانش ، آن صندلي داغ هاي پرحرارت بين دختران و پسران خوابگاهي، آن شب شيرين ! شبي كه مرد من روي صندلي داغ نشست و اعتراف جانگدازش ، اعترافي مبني بر عشقش به دختري با عينك مستطيلي . من را مي گفت ؟ گمان نكنم ! ... 
از كجاي داستان شروع كنم ؟ از روزي كه پا به دانشگاه گذاشتم يا ... 
- مه بانو ! ميشه اينقدر تكون نخوري دختر ؟! 
عذاب آورترين احساس دنيا آرايش كردن فرناز بود ! با لب هايي كه آويزان شده بودند به حرف آمدم : 
- حالا مجبورم ؟
ابروهاي باريك و تازه تميز شده اش را درهم كشيد و درحالي كه پايين رژلب را مي چرخاند لب هايش را غنچه كرد و روبه رويم ايستاد و با صدايي كه بخاطر جمع كردن لب هايش عجيب شده بود مخاطب قرارم داد : 
- نگاه كن . لبات رو اينجوري كن . 
كلافه روي تخت نشستم و رژ لب را از دستش بيرون كشيدم . آينه ي جيبي كوچكي كه گوشه ي تخت افتاده بود را برداشتم و خيره شدم به تصوير خودم. رژ لب را نزديك لب هايم كردم . صدايي آشنا در گوشم نشست«بانوي من هرشكلي هم كه باشه ، زيباترين بانوي روي زمينه !» . دستم لرزيد و رژ لب خارج از خط لبم كشيدهشد . صداي معترض فرناز گوشم را خراش داد : 
- اي واي ! يعني خاك تو سرت بانو ! كي گفته تو دختري ؟
با خشونت تمام رژلب را از دستم بيرون كشيد و فكم را در دستش نگه داشت . درحالي كه رشته هاي عصبانيت در صدايش موج ميزد شروع به امر و نهي كرد : 
- لبات رو جمع كن ! سريع ! 
لب و لوچه ام آويزان شد . خودم را ميكشتم هم نمي توانستم آرايش كنم . به سرعت از سرجايم بلند شدم و از تخت پايين پرديم و به سمت روشويي پا تند كردم . صدايم با فاصله گرفتن از فرناز بلندتر و صداي او محوتر میشد .

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهشاد.چ

نگاهم چشم هاي آرايش شده ام را نشانه گرفت . سياهي شان زيادي به چشم مي آمد . دستي به موهاي ريخته شده بر روي پيشاني ام كشيدم و پست گوشم راندمشان . يك لحظه دودل شدم براي پاك كردن آرايشم اما ، دستور به موقع مغزم جلوي هرگونه نافرماني اي را از من صلب كرد . 
دستي به مانتوي بلند مشكي رنگم كه در تنم زار ميزد كشيدم . لبخند بيجاني روي صورت بيجان ترم نشست . 
صداي پر طعنه ي فرناز از گوشه ي اتاق بلند شد : 
- جوجه اردك زشت فقط با جادو درست ميشه . لباس و آرايش ديگه به درد نميخوره !
سيمين نگاه تندي به سمت فرناز كرد و درحالي كه كتابش را با قدرت هرچه تمام تر مي بست ، جواب داد : 
- صورت زيباي ظاهر هيچ نيست / اي برادر سيرت زيبا بيار . مه بانو، آماده اي ؟ بريم ؟
دل از دخترك نحيف درون آينه كندم و به سمت سيمين با آن مانتوي حرير كرم رنگش برگشتم . موهاي خوشحالت و خوش رنگش از شال قهوه اي اش با بيشترين دقت ممكنه خارج شده بودند . كيف سردوشي قهوه اياش روي شانه هاي ظريفش سنگيني مي كرد . نگاهم روي ناخن هاي كشيده اش كه از صبح درحال سوهان كشيدنشان بود ثابت ماند . به يك باره تمامي اشتياقم در درونم خوابيد . سيمين دستش را جلوي صورتم تكان داد و گفت : 
- مه بانو ، پسرها پايين منتظرن ... مه بانو ...
كوله ام را روي دوشم انداختم و درحالي كه كفش هاي تخت مشكي رنگم را مي پوشيدم به كفش هاي پاشنه بلند مشكي سيمين خيره ماندم . نفسم را بيرون دادم و خودم را لعنت فرستادم براي پاك كردن آرايشم . 
دستگيره در را در دست گرفتم كه صداي پر تمسخر فرناز متوقفم كرد : 
- خدافظ جوجه اردك زشت ! 
آرام و بي هيچ حرفي از اتاق خارج شدم . مگر حرفي هم مي توانستم بگويم ؟ حقيقت هميشه تلخ بوده و هست!
با صداي تك بوق سمند روبه رويم به زمان حال برگشتم . نگاهم روي صورت بي نقصش خيره ماند . روي پيراهن چهارخانه ي بادمجاني رنگش كه سفيدي پوستش را دوچندان مي كرد . موهاي خوش حالت پر كلاغياش بازهم احساساتم را براي بهم ريختنشان قلقلك كرد . لبخند اناري رنگش بر روي صورتش پخش شده بود و چشمانش دختري را كه من باشم قاب گرفته بودند . لبخندش از سر ترحم بود يا چيز ديگري ؟ از سر ظاهر بيآلايش بود يا سادگي بيش از حدم ؟ لبخند ديوانه كننده اش از سر تمسخر بود يا از ... 
- افتخار نميديد ليدي محترمه ؟

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهشاد.چ

دستم قفل بند كوله ام شد . چشمانم تار شدند و هواي دلم باراني . دندان هايم به آرامي هرچه تمام تر مي لرزيدند و درونم را ويران مي كردند . ذهنم تنها يك جمله را هلاجي ميكرد « لبخندش از سر چيست؟» . فشار دستم بيشتر شد . دندان هايم روي هم ساييده ميشدند و احساساتم درحال جوشش بودند . قدم هايم را به سمت ماشين طي كردم اما، در يك قدمي اش مسيرم را منحرف كردم و با تمام سرعتم به سمت كوچه ي تنگ روبه روم كه منتهي به خوابگاه ميشد ، دويدم . ضربان قلبم بالا رفته بود نه از دويدنم ، نه از نفس تنگي ارثي ام ، نه از ترسم ، ضربان قلبم تنها از ناعدالتي ها و آن لبخند يك وري مردمن ، سرعت گرفته بود ! 
تخت دوطبقه ي گوشه اتاق ، تنها مرحمم بود . من به چيز بيشتري نياز نداشتم . همان تخت دوطبقه و خودم و زانوهايم كافي بودند تا آرامم كنند . من به همين سادگي آرام ميشدم اما ، اگر فرناز اين اجازه را ميداد ! خسته از حرف هاي بي سر و ته و متلك هايش سرم بر روي بالشت فرود آمد و چشمانم درحالي كه صفحه ي لرزان موبايلم را قاب گرفته بودند گرم خواب شدند . چشم هايم گرم شدند و موبايل لرزان كنارم همچنان به لرزشش ادامه ميداد . موجود ترحم برانگيزي بودم با اينكه عروسك خوبي براي خيمه شب بازي ؟ مردمن چرا مرا دوست داشت ؟ چرا جوجه اردك زشت دانشكده ي الكترونيك شريف را دوست داشت ؟ مردمن ، با آن همه كمالات چرا من را ؟ و چراها و چراهاي ديگري بودند كه به آرامشم دامن ميزدند . آرامشي كه مدت ها از زندگي ام فرار كرده بود و روح سرگردانم همچنان در تقلا براي لمس الف اش است ! 
من از شامي كه با اشك و نصيحت هاي سيمين خورده شد ، چيزي نمي گويم . از مانتوي چروك شده اي كه با گذشت چند ساعت هنوز تنم بود ، نميگويم . از دستمال و شيشه پاك كني كه دست گرفته بودم و تا جان داشتم ديوارها را مي سابيدم ، نمي گويم . من از حال نزار و چهره ي رنگ پريده ام نمي گويم . از ليوان هاي بزرگ كاپوچينواي كه داغ داغ فرو ميدادم ، نمي گويم . از غيبت سه روزه ي دانشگاهم نمي گويم . ميخواهم كمي داستان زندگي ام را جلو ببرم . شايد روزي كه مردمن دست در دست دختري از كنارم گذشت ! مردمن بود ديگر؟ همان كه «مه بانواش» بودم ! همان كه در هر صورتي برايش زيبا بود ! همان كه بر روي صندلي داغ ،من را به همه معرفي كرد ! همان مرد بود ، مگر نه ؟

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
مهشاد.چ

چه كار مي توانستم كنم ؟ دخترك مچاله شده ي گوشه ي سالن كنفرانس چكار مي توانست كند ؟ همان قدر كه ساده آرام ميشدم ، ساده هم مي شكستم و اين ضربه ، اين دست هاي گره خورده دريكديگر براي من كمي بيشتر از بيشتر هولناك بود . من شكستم ! دربرابر «فرناز» صدا كردن هاي مردمن شكستم . سقوط كردم و باران چشمانم دست نوازشي شد بر پوست آغشته به كرم هاي مارك سيمين ! خوش خيال بودم ! هميشه خوش خيال بودم ! از همان زماني كه مهرانا تمام زيبايي اش را براي اغفال كردن مردمن به كار مي برد و من تنها به دست هاي سبزشده ي نعناعي ام نگاه مي كردم خوش خيال بودم . من ، مه بانوي ساده ي خوش خيالي بودم كه تمام شب گذشته را در فكر و خيال اين مي گذشتم كه مردمن وقتي مرا فردا بالاي سكو با اين ظاهر ميبيند چه در دلش به پا مي شود ؟ من ، مه بانوي ساده ي خوش خيال بودم كه چشمانم از ريمل هاي ريخته شده ي زيرشان مي سوخت . لب هايم مي لرزيدند و آن رژ لب كالباسي نمي توانست طراوات را به آن ها تزريق كند . حداقل نه تا زماني كه نيشخند يك وريِ مردمن روبه رويم بود . من ، مهشاد بانويي بودم كه شادي را از وجودش ربوده بودند ! شادي من بعد از مادرم ، تنها مردمن بود و حالا ... 
مادرم ! مادرم اگر اينجا بود چه مي گفت ؟ به دخترك مچاله شده ي رديف آخر سالن كنفرانس چه مي گفت ؟
نگاهم مجري روي سكو را نشانه گرفته بود و حواسم جايي پشت شيشه ي u.c.c بيمارستان نمازي در شيراز چرخ ميزد . خوب مي دانم ! خوب ميدانم اگر مادرم اينجا بود چه مي گفت ! پلك هايم خسته از مقاومت هاي بي فايده در برابر ريزش اشك هايم ، فرود آمدند و قطرات اشك بر روي دست هاي مشت شده ام روانه شدند . صداي تشويق و دست زدن ها سالن را پر كرده بود و من همچنان در جايي ميان خاطرات مشوشي كه مانند جزام ريشه دوانده بودند ميان من و مكان-زمان ، به دنبال صدايش مي گشتم . به دنبال ريتم نفس كشيدن هايش ، به دنبال 72 بار بالا و پايين شدن قفسه سينه اش در هر دقيقه ، به دنبال يك نفس كمترش در دقيقه تا بيمارستان را بر روي سر پزشكانش ويرانه كنم ! من ، جايي در ميان كيلومترها فاصله به دنبال عطر بخار نفسش مي گشتم . به دنبال صدايش كه سه سال گوشهايم محروم شنيدنش بودند . من به دنبال مادرم مي گشتم ! به دنبال آغوش پرحرارتش تا آرامم كند . تا بگويد: «مرد تو ، مرد نبود ، نامرد بود!» . من به دنبال دستهاي چروكش ميگشتم تا موهايم را نوازش كنند و بگويد: « بزرگ ميشي يادت ميرود !» . مادرم كجا بود كه ببيند با بزرگ شدنم هيچ چيز يادم نرفته است ؟! كجا بود كه ببيند احساساتم به قوت گذشته حتي بيشتر از گذشته در درونم علم كرده اند ؟! مادرم كجا بود تا بگويد: « مهشاد ، تلخ باش! هيچ مردي شايسته ي چشيدن طعم شيرين لب هايت نيست! ». مادرم كجا بود ؟ . مادرم نبود تا حمايتم كند . نبود تا دربرابر مردمن از دخترش دفاع كند .

ویرایش شده در توسط مهشاد.چ
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×