اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • اطلاعیه ها

    • admin

      همکاری انجمن نویسا با نشر علی   شنبه, 20 خرداد 1396

      بدین وسیله به اطلاع کلیه نویسندگان و اعضای محترم انجمن نویسا، می‌رساند در راستای حمایت از نویسندگان و نوقلمان عزیز، این انجمن با مدیر مسئول و نشر پر سابقه ی علی همکاری دارد. به همین منظور رمان‌هایی که از نظر محتوا ایده‌آل و برتر باشند جهت بررسی به ناشر معرفی می‌گردند.لازم به ذکر است این نشر (نشر علی) با هیچ انجمن دیگری همکاری ندارد
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

نویسنده ناشی

پیرزن روستایی

1 ارسال در این موضوع قرار دارد

سلام به شما عزیزان

 

قصه پیر زن و حمید ـــــــــــــ

 

یکی از شبهای تابستان حمید بعد ازکار سخت روزانه به رختخواب رفت و دم دما ی صبح در خواب ناز بود ناگهان صدایی از پنجره شنید که کسی به شیشه میکوبد و سراسیمه و با تعجب به طرف پنجره اتاق خوابش که در طبقه هم کف بود رفت و همینکه در را باز کرد دید پیر زنی بالباس محلی میگوید رضا چرا در را باز نمیکنی و حمید که هنوز در حیرت بود گفت مادر اشتباه پنجره را میکوبی نا گفته نماند چون حمید در شهرکی واقع در جنوب تهران زندگی میکرد و همه اپارتمانهایش شبیح هم بودند ان پیر زن گفت پسرم فکر کنم خانه را اشتباه گرفته ام اگر میشود بیرون بیا و به من کمک کنحمید هم گفت اشکالی ندارد کمی صبر کن تا حاضر شوم و ببینم چگونه میتوانم به مادر گلم کمک کنم و بعد چند دقیقه به همراه ان پیر زن به راه افتادند خانه به خانه گشتند ولی نتیجه ای نگرفتند ان خانم چون از روستا امده بود زیاد محله را نمی شناخت و حمید یکدفعه به این فکر افتاد که به پلیس 110گم شدن پیر زن را اطلاع بدهد و چون ان زمان هر کسی موبایل نداشتند اگر هم داشتند حمید خان قصه ما نداشت تا اینکه جلوی مسجد محل با تلفن عمومی تماس گرفت و داستان را تعریف کرد و مامور ان سوی تلفن گفت همانجا منتظر بمانید چون خانواده ان پیرزن هم تماس گرفته اند و با مشخصاتی که تعریف کردی هم خوانی دارد و بعد چند دقیقه خانواده اش با یک وانت بارپیکان امدند و بدون هیچ تشکری از حمید خان ما نکردند و خیلی ناراحت شد و کمی بعد گفت عیبی ندارند خداوند بهترین شاهد است باشد که که او بپسندد و بعد از تحویل ان پیر زن روستایی به خانواده اش به سمت خانه راه افتاد و بعد از خوردن صبحانه به محل کارش را افتاد و با خوشحالی تمام به کارش ادامه داد و شب که به خانه امد همسرش گفت حمید ان پیر زن در همسایگی خودمان بوده و از گفت و گو های همسایه ها فهمیدم عروسش راضی نبوده که او در انجا بماند و وقتی که صبح از خانه زده بود بیرون دیگر در را برایش باز نکرده بود و این را هم حمید گفت که قبل از اینکه خانه ما را بکوبد متوصل به هم سایه بغلی شده بود و گفته بودند در این خانه را بزن و از سر خودشان وا کرده بودند تا خدا نرده دردسرش گریبان گیر انان نشود ...قصه ما بسر رسید امیدوارم خوشتان بیاید #نویسنده_ناشی

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری