اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • اطلاعیه ها

    • admin

      همکاری انجمن نویسا با نشر علی   شنبه, 20 خرداد 1396

      بدین وسیله به اطلاع کلیه نویسندگان و اعضای محترم انجمن نویسا، می‌رساند در راستای حمایت از نویسندگان و نوقلمان عزیز، این انجمن با مدیر مسئول و نشر پر سابقه ی علی همکاری دارد. به همین منظور رمان‌هایی که از نظر محتوا ایده‌آل و برتر باشند جهت بررسی به ناشر معرفی می‌گردند.لازم به ذکر است این نشر (نشر علی) با هیچ انجمن دیگری همکاری ندارد
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

fakhteh-shamsavi

دلنوشته های فاخته

20 ارسال در این موضوع قرار دارد


گفت و گوی دو پنجره با هم

 

-سلام پنجره جان
چه خبر؟

-سلام پنجره جان
خبر دارم ولی خوب نیست
پشت من
یک قطره تنهایی
چند گل پژمرده
و یک پروانه حبس‌اند
پروانه نفس نمی‌کشد
گل عطری ندارد
و این تنهایی...

#فاخته_شمسوی

ویرایش شده در توسط fakhteh-shamsavi
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‌هایش...

 


چشم‌هایش، اولین چیزی که در چهره ماه‌گونه‌اش دیدم
نه عسلی بودند و نه سبز، با هزاران نقطه نورانی،
و شفافیت عجیبی که مرا مات می‌کردند.
نگاهش تا عمق جانم نفوذ می‌کرد و قلبم را به آتش می‌کشید.
این چشم‌های عجیب و دوست‌داشتنی،
مرا صدا می‌زدند...

 

برای دوست شهیدم حاج محسن دین‌شعاری

#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عروسک بچگی


یادم می‌آید موهایش را کنده بودم
هیچ مویی روی سرش نبود
از سه سالگی‌ام آن را داشتم
عروسکی خوش چهره با موهای طلایی و پیراهن بنفش
چشمانش باز و بسته میشد
سوغاتی مشهد بود
دوستش داشتم
شاید چهارده ساله بودم که یک روز مادرم گفت
خراب شده! بیاندازش دور!
من هم انداختم
حالا هفت هشت سالی از آن روز میگذرد
و من
هنوز پشیمانم...

#فاخته_شمسوی

ویرایش شده در توسط fakhteh-shamsavi
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن دم که بیایی...

 


آن دم که بیایی، جهان پر شود از عطر نگاهت
آن دم که بیایی، وضو می‌کنم هر آینه با نور نگاهت
آن دم که بیایی دل من در طپش از شوق نگاهت
آقا دل من رفته ز دستم مددی کن به نگاهت

 

#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینجا در این نقطه از زمین...

 


غمگینم
دلتنگ دست‌هایت
دلتنگ بوسه‌هایت
دلتنگ آغوشت
و...
صدای شیرینت....
برگرد و نجاتم بده
من اینجا، در این نقطه از زمین
تنها مانده‌ام....

#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این نقطه از زمین...

 


من اینجا در این نقطه از زمین
شب هایم را با گریه
و روزهایم را با ناامیدی از فردا
سپری می‌کردم
تا وقتی که تو آمدی
تو آنجا در آن نقطه از زمین
از من دور بودی
ولی قلبت را به من دادی
تا شب‌ها با شنیدن صدای طپش آن
و روزها با امید داشتن تو
زندگی کنم...
نمی‌دانم از کجا آمدی
اما خوش‌آمدی!

#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گناهی که نکرده‌ام...


قلبم با هر طپش تو را می‌خواهد،
هر جزئی از بدنم تو را صدا می‌زند،
دست‌هایم به سمت تو می‌آیند و موهایم
به نسیم وجود تو پریشان است...
می‌خواهم
گناهی را که نکرده‌ام...

#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آینه


این چشمانی که در آینه می‌بینم
چشمان من‌اند!؟
این منم!؟
آه خداوندا
این من نیستم
این چشمان گود افتاده و بی فروغ...
این تارهای مو
که مشکی نیستند
این من نیستم...
طراوتم را به کدام نقدینگی دادم...
آه بله
به نگاه تو...

#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت و گو با آینه


-آینه دانا از تو می‌پرسم
آیا زیباتر از من کسی هست!؟
-بله هست
-چه کسی!؟
-موهای طلایی، چشمان آبی و پوستی چون برف
-آیا او قلب عشق مرا دزدیده است!؟
-آری او دزدیده است
-قلب او برای من بود
-از دست رفت
-حالا من... چه کنم!؟
-بگذار و بگذر....
-به همین سادگی!؟
-مجبوری
-نه مجبور نیستم...
-چرا هستی... او هرگز برنخواهد گشت... تو او را برای همیشه از دست دادی
-نجنگم!؟
-نه
-شاید پیروز شوم
-نه... چیزی که از دست رفت برنمی‌گردد
-پس... این آخرین باری‌ست کن مرا می‌بینی ای آینه دانا...

خون دختر شفافیت آینه را خدشه دار کرد...


#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آزادی


به تو فکر می‌کنم
به بودنت،
به خندیدنت،
به حرف‌هایت!
به لحظه‌هایی که تمام وجودم از تو پر بود،
و من غرق تو بودم.
حالا مدت‌هاست که تو را ندیدم
از من گذشتی
و من
در اعماق خیالات دخترانه‌ام
مدفون شدم.
حالا گاهی،
فقط گاهی،
به یاد تو میافتم،
به یاد بودنت،
خندیدنت،
حرف‌هایت!
چقدر احمقانه تو را می‌خواستم!
اما حالا
آزادانه پرواز می‌کنم
و از تو دور می‌شوم...


#فاخته_شمسوی

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری