رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

admin

با سلام

در این پست نویسندگان نویسا میتوانند یک پست یا یک پارت از رمان خود را معرفی کنند

به  ترتیب زیر

نام رمان:

نام نویسنده:

موضوع :

پارتی از رمان (برشی از رمان) :

لینک تاپیک رمان توجه فرمایید باید لینک کامل و مستقیم سایت باشد ( از قسمت نوار ادرس کپی فرمایید)

 

هرگونه پست غیر مرتبط در این تاپیک ممنوع و حذف خواهد شد

  • پسندیدم 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مینا سلطانی

Vakonesh.jpg.08702c59dc43ea640105a7812eff0f33.thumb.jpg.487e9aaa310b93c9cfdd0dcb1f4a5f63.jpg

نام رمان: واکنش

نام نویسنده: مهتاب سلطانی

ژانر: عاشقانه؛ معمایی_پلیسی

برشی از رمان:

تشکر کرد و سنجاق رو توی یه کیسه ی کوچولوی سفید با طرح قلب قرمز گذاشت و به دستم داد. ازش گرفتم و توی کیفم گذاشتم و از جام بلند شدم. 

سرم رو که چرخوندم، نگاهم روی مرد جوونی موند که عینک آفتابی به چشمش بود و مستقیم به من نگاه می کرد. به محض دیدن نگاهم، سریع چرخید و پشت به من، رو به روی ویترین یکی از مغازه ها ایستاد.

نگاهم رو ازش گرفتم و بدون توجه به اون، به راهم ادامه دادم. شاید حق با مامان بود... بهتر بود حالا که تنها بیرون اومدم، کمتر آرایش می کردم. حتما به خاطر تنها بودن جلب توجه کردم.

چند تا مغازه رو که رد کردم، به دنبال کفش فروشی نگاهم به طرف دیگه ی خیابون افتاد. اکثرا کفش های خوبی داشت و بیشتر مواقع من و مامان، از اون مغازه خرید می کردم.
به سمت خیابون رفتم و کنارش ایستادم تا کمی از تعداد ماشین ها کم بشه و بتونم عبور کنم. تا خواستم از عرض خیابون رد بشم... نگاهم روی ماشین مشکی رنگی که دوبله پارک شده بود، ثابت موند. راننده اش همون مرد جوونی بود که کنار بساط دستفروش دیده بودمش. توی ماشین نشسته بود و باز هم نگاهش، مستقیم از پشت عینک دودی روی من بود.

با دیدنش، در جا ایستادم و با چشم های درشت نگاهش کردم. به محض دیدن نگاهم، با یه فرمون از پارک بیرون اومد و با سرعت از مقابلم رد شد و پشت ماشین های دیگه گم شد.
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم. اصلا احساس خوبی به این موضوع نداشتم و دلم بدجوری شور افتاده بود.
دست لرزونم رو بالا آوردم و کیفم رو روی شونم محکم گرفتم. بی خیال مغازه ی کفش فروشی و کفشهاش شدم و با گام های بلند به سمت خونه حرکت کردم. بین راه، مرتب به عقب بر می گشتم و پشت سرم رو نگاه می کردم. می ترسیدم که اون مرد مرموز باز هم تعقیبم کنه و مسیر خونمون رو یاد بگیره.

لینک رمان:

 

ویرایش شده در توسط مهتاب سلطانی
  • پسندیدم 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مینا سلطانی

RoyayeSadeq1.jpg.ccdc9bba4751f7cf1f3ebe0101a77831.thumb.jpg.1105014f874848f07dc31bd7391a285e.jpg

نام رمان: رویای صادق

نام نویسنده: مهتاب سلطانی

ژانر: عاشقانه؛ معمایی_پلیسی

برشی از رمان:

- دیشب یه چرخی توی نت زدم. یه مقاله هم در مورد خواب دیدن پیدا کردم. داشتم اون رو می خوندم؛ بلکه چیزی سر در بیارم از این خواب های هر شب شما، اما انقدر سرگرمش شدم؛ که متوجه نشدم چجوری خوابم برد.
دستش روی دستگیره ی در نشست و آن را به سمت پایین کشید؛ هنوز پا از اتاق بیرون نگذاشته بود؛ که صدای مریم متوقفش کرد.
- ممنون شاهین جان. ببخشید بی خواب شدی.
سرش را به سمت مریم چرخاند و با لبخندی مهربان سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
مریم چند لحظه به دری که پشت سر شاهین بسته شده بود؛ خیره ماند و بعد موهایش را با کش مشکی رنگ مخملی ای پشت سرش جمع کرد. نگاه از چشم های متورمش در آینه گرفت و از جا بلند شد و به سمت پنجره ی اتاقش رفت. پرده های ضخیم را جمع کرد و پرده ی حریر سفید زیر آن را که طرح گل های یاسی رنگش یادآور شکوفه های بهاری بود؛ کنار کشید.
با چشمهایی مشتاق، به آسمان آبی رنگ که آفتاب نیمه جان پاییزی میان ابرهایش طرح انداخته بود؛ خیره شد. یادش به خیر، بچه که بودند همیشه با متین ابرها را به حیوانات مختلف تشبیه می کردند و  چه رویا پردازی هایی که نمی کردند.
حیاط خانه زیر برگ های زرد و قرمز و نارنجی درخت های کهنسال سرو مثل تابلویی زیبا و رنگارنگ به چشم می آمد؛ که دل از هر بیننده ای می ربود. حوض آبی وسط خانه پُر از برگ هایی شده بود؛ که روی آب شناور بودند . ماهی های گلی توی آب حوض دیده نمی شدند. پلک هایش را برای لحظه ای روی هم گذاشت ونفس عمیقی به ریه کشید. بی اختیار زمزمه کرد؛
باد پاییز میاندار طبیعت شده است؛
و به سر پنجه ی مهر، 
می زند شانه به گیسوی چناران کهن.
مادر پیر طبیعت چو یکی دایه ی پیر
رخت صد رنگ به تن،
تن بی تاب زمین می شوید.
روی صد رنگ پُر از برگ تنِ خاک حیاط
باغبان با جارو ، طرح می اندازد؛
پیچ در پیچ و پُر از نقش و نگار ... «نسرین قلندری»

لینک رمان:

ویرایش شده در توسط مهتاب سلطانی
  • پسندیدم 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
emorlia

نام رمان: توقع دل

نویسنده: فاطمه نیساری

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی

 

برشی از رمان:

هم چنان ایستادم و نگاه خیره ام روی سعید هست. در صندوق رو می بنده و کمی نزدیکتر می شه. نفس عمیقی می کشم و عطرش رو می بلعم، یاد همه ی دلتنگی هام در نبودش می افتم و تمام عشقم رو توی چشم هام می ریزم و با محبت نگاهش می کنم. چشمای سعید از تعجب گرد شده. بدون اینکه، حرفم رو سبک سنگین کنم که بعدش بخوام پشیمون شم که یه وقت از فهمیدن علاقه ام به خودش مغرور و لوس و پر رو نشه، سریع بهش گفتم:

- دلم خیلی برات تنگ شده بود.

انقدر این جمله رو تند گفتم، که خودمم متوجه نشدم، با این حال گوشه ی لب سعید بالا اومد و آروم لب زد:

- چی گفتی؟

پشیمون از این ابراز احساساتم، که حس می کردم سعید سعی در نادیده گرفتنش داره و غرورم خرد می شه، شونه ایی بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم:

- هیچی.

قبل از فروخوردن بغضم، عقب گرد کردم و به سمت آسانسور رفتم. سعید پشت سرم اومد و گفت:

- منم خیلی دلم برات تنگ شده بود.

این دفعه نوبت من بود که چشمام از تعجب گرد بشه و سعید رو به خنده بندازه. نه، مثل اینکه واقعا راست گفتن دوری و دوستی! بالاخره بعد از چند روز دوری، نطق ما به گفتن یه جمله ی ساده، که از نظر خودمون آخر ابراز احساساتمون بود، باز شد.

این روزها، مثل اوایل ازدواجمون شده بودم. مراقب حرف ها و حرکت هام بودم که مبادا باعث رنجش سعید شم. حتی تو فکر این بودم تا کلاس های آموزشگاهم رو کلا کنسل کنم و شاگردی نگیرم. و فقط و فقط من باشم و دغدغه های زندگیم.

با تمام ناراحتی که از ماجرای عمه داشتم ولی سعی می کردم روی رفتار و حرکاتم تاثیری نذاره، من شرایط و نمی تونستم تغییر بدم، پس باید باهاش کنار می اومدم تا بتونم آرامش رو توی خونه ام حفظ کنم.

باید منبع انرژی مردی می شدم که تا همین چند روز پیش، نمی دونستم که چقدر عاشقشم و نفسم به نفسش بنده و طاقت یک لحظه نبودنش رو ندارم.

من تازه قدر سعید رو فهمیدم،

قدر زندگی آروممون. 

قدر خانواده های خوبمون و احترام بینمون و قدر هزار چیز دیگه، که هیچ وقت بهشون فکر نکرده بودم.

از اینکه در مورد زندگیم انقدر بچگانه فکر می کردم شرمنده بودم و سعی در جبران همه ی افکار گذشته ام داشتم.

 

 

لینک رمان

 

  • پسندیدم 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
mobinagh

به نام خدا

نام رمان : ..❤محموله ی عشق❤..

نویسنده : MGH

ژانر : عاشقانه/ پلیسی

خلاصه : داستان دختری به اسم ترلان که به علتی از خونه فرار میکنه و به عمارت اردشیر راه پیدا میکنه..

این یه آغاز زندگی جدید و درگیری سر یه محموله ای که....

 

برشی از رمان :

با صدایی که شنیدم تمام تنم یخ بست...
مطمئن بودم خودشه، من این صدا رو خوب می شناختم. این صدا و این خنده فقط خاص اون بود..
من با این خنده ها جون می گرفتم.
مگه می شد مخاطب این صدا رو نشناسم؟!؟!
بلند شدم. حرکاتم دست خودم نبود. دلم داشت من رو به سمت اون صدا می برد...
شاخه هارو کنار زدم. با دیدن صحنه ی رو به روم، قلبم از تپش ایستاد. چند بار پلک زدم. گفتم شاید اشتباهه، اما نه.. خودش بود!
محمد من بود...

 

لینک رمان در سایت?

 

 

 

ویرایش شده در توسط mobinagh
  • پسندیدم 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
sahar66

 #برشی_از_کتاب
 
? - باران!...
صدا چند بار در مغزم اکو شد. یکی اسمم رو صدا میکرد. صدا آشنا بود. عطرشم آشنا بود.
 در آغوش کسی فرو رفتم که عجیب تن صداش و عطر تنش اشنا بود. پاهایم خودش رو ول کرد. آغوششم آشنا بود.
خدای من یه آغوش چقد میتونه ارامش بده؟!...
در خلصه ای از خواب و بیداری درآغوش کسی بودم که یک زمانی تمام هستی من بود. هنوز آغوشش برام باز بود. بعد چشیدن آغوشش، دیگه به هیچ آغوشی پناه نیاورده بودم. چون با اون شیرینی هم آغوشی رو چشیده بودم و من کسی نبودم که به راحتی بتونم به اغوشش خیانت کنم. کشون کشون منی رو که بی حال با چشم های نیمه باز به او خیره شده بودم رو به طرف کاناپه برد.
- چت شده قربونت برم... چند ساعته اونجایی؟
هنوزم ابراز محبت میکرد. هنوزم محبت هاش غوغا میکرد. هنوزم یه حسایی این وسط بود که با گذشت چهار سال بازم از بین نرفته بود. ارتان نگرانم بود، مثل گذشته ها...
با حالت نگرانی پرسید:
- منو دق نده حرف بزن، بیشتر از این نگرانم نکن، د حرف بزن لعنتی...
و این من بودم که بازهم بی حرکت ونیمه هوشیار بهش خیره بودم.
چطور میتونستم حرف بزنم در حالی که باعث بانی حال پدرم من بودم؟!
بلند شد و رفت. نمیدونم کجا، ولی طولی نکشید که با یه لیوان اب برگشت. کمی بلندم کرد و اب و به قورتم داد.
- باران... باران با توام، د حرف بزن دیگه، مردم از نگرانی قربونت برم، یه چیزی بگو جون ارتان
 بد چیزی رو قسم خورده بود. با همه بی معرفتی هاش بازم جونش برام عزیز بود. ولی این بار اگه میخواستم هم نمیتونستم حتی لبامو تکون بدم. چطور باید بفهمی که این دختر دیگه مرده...
دیگه تلاش نکن ارتان...
من یه مرده متحرکم که روز به روز به سوی نابودی میره.

?برگرفته از ?رمان تاوان گذشته
✍️نویسنده: sahar66 کاربر انجمن #نویسا

برای مطالعه رمان به لینک زیر مراجعه کنید

 

 

  • پسندیدم 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Bahar.

نام رمان :یکی برای دونفر

نویسنده : بهار نوری

ژانر: عاشقانه،اجتماعی،طنز،کلکلی

برشی از کتاب:

 

سکته ای داشتم نگاش می کردم که خندید:

_من رو کاناپه می خوابم!

_امممم نه...الان خوب می شه می رم سرجام می خوابم.

حالا از خدام بود !!

راتین_اون الان خوب نمی شه!

بعد از این حرف لبخند ژکوندی تحویلم داد!

من به راتین اعتماد داشتم و مطمئن بودم ازش، وگرنه که خواستگاریش رو قبول نمی کردم و عاشقش نمی شدم! پس جایی برای نگرانی نبود...
ولی بخاطر اینکه پررو نشه احیاناً! همونطور که به سمت تخت می رفتم با چشمای ریز شدم نگاهش کردم :

_حالا که انقدر خواهش و تمنا می کنی قبول می کنم! ولی حتی اگر نگام کنی می کشمت!!

انگشتمو که برای تهدید بالا رفته بود پایین آوردم و لبخند دندون نمایی زدم و ....شیرجه زیر پتو!

صداشو شنیدم:

راتین_وای ترسیدم! تو که میدونی من قلبم ضعیفه چرا باهام اینکارو میکنی آرشین...!!

انقد خسته بودم که حال نداشتم باهاش بحث کنم وگرنه جواب از آستینام داشت می ریخت!

راتین_جات خوبه؟

حالا اگه گذاشتی بخوابیم!

_اهوم ،جای شما خالی!

وای چی گفتم! اینم که جوگیر...خواستم درستش کنم که دیگه دیر شده بود!

صدای راتین هرلحظه نزدیک تر می شد و منم اصلا مایل نبودم سرمو از زیر پتو در بیارم!

راتین_عه؟خب الان جای منم پر می شه!

وقتی حس کردم نشسته رو تخت دیگه سکوت جایز نبود! 
از جام پریدم و بالشت رو برداشتم زدم تو سرش!!

_جیـ...غ راتین برو جات بخواب!!!

صدای قهقهه  راتین و جیغ من همه جارو پر کرده بود!

همونجور که میخندید بلند شد و رفت نشست رو کاناپه!

راتین _خیل خب بابا... چه خبرته؟! بالاخره که زنم می شی! بالاخره که شب عروسی می شـ...

دوباره جیغ زدم و همون بالشت رو پرت کردم سمتش که جاخالی داد و بالشت افتاد بغلش!
همونجور که از حرص خوردن من میخندید بالشتو گذاشت زیر سرش و دراز کشید!

خودمم از این همه پررو ایش خندم گرفته بود!

 

 

خوشحال می شم بخونید و نظراتتون رو بهم بگید?✨??

 

 

ویرایش شده در توسط Bahar.
  • پسندیدم 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
mobina_roshan

نام رمان:خوشبختى به وسعت عمر گل

نويسنده:مبينا روشن

موضوع:عاشقانه، اجتماعى، غمگين

برشى از رمان:

شنيدن صداش باعث شد استرس كل وجودم رو در بر بگيره
_چرا بهار؟
بزاق دهنم رو قورت دادم
_چرا چى؟!
با دقت نگاهم كرد
_چرا با مهدى اون كارو كردى؟ چرا از احساساتش سو استفاده كردى؟ چرا يه كارى كردى كه بذاره از ايران بره؟
نفسم توى سينه حبس شد، از كجا مى دونست؟
_اين حرفا چيه ميزنى؟ خواب زده شدى؟
نگاه موشكافانه اى بهم انداخت
_الكى فيلم بازى نكن، مي دونى كه من و مهدى دوستاى صميمى هستيم، انقدر اين چند وقت حالش بد بود كه هيچى بهم نمى گفت، تا اينكه با اصرار و قسم دادن از زير زبونش حرف كشيدم، همه چيز رو گفت، براى اولين بار شكستن يه مرد رو از نزديك ديدم، شكستن قلبش رو
بهار تو چيزى از دنياى مرد ها نمى دونى، مردا مثل زن ها احساس دارن خيلي هم دارن، ولى غرورشون مثل يه ديوار جلوى احساسشون ايستاده و مانع ديده شدن احساسشون ميشه، حالا يه نفر ديوار غرورش بلنده و يه نفر كوتاه 
اما امان از روزى كه يه نفر اين ديوار رو بشكنه، همراه با ديوار شونه هاى اون مرد هم خم ميشه، تكه هاى شكسته ى ديوار ميوفته روى احساسش و احساس هم ميشكنه، ديگه نه احساسى باقى مى مونه و نه غرورى
اون مرد مثل يه بت سنگى ميشه، هيچى براش مهم نيست... هيچى...
تو ديوار غرور مهدى رو شكستى، مهدى خيلي مرد بود، خيلي... چون مردا روى غرورشون حساسن، اون عاشق تو بود، عشقى كه به تو داشت حتى چيره غرورش شد
ولى بعد از تو من اشكاش رو ديدم، من بريدنش از زندگى رو ديدم، من لرزش شونه هاش رو ديدم
من نگاه هاى حسرت زدش به دختر پسر هاى عاشق رو ديدم
الان هم نمى خوام سرزنشت كنم، شايد دليل خاص خودت رو داشته باشى، ولى دعا مي كنم آهش زندگيت رو نگيره
بهم گفت بهت بگم برات آرزوى خوشبختى مي كنه
به خودم كه اومدم بهادر نبود و صورتم خيس از اشك بود، بهار چكار كردى؟ با نادونى غرور يه مرد رو شكستى، واى واى واى...
صداى پيام گوشيم اومد
نگاهم ميخ پيام شد
جز خودم هيچ كسى در غم تنهايى من
مثل فواره سر گريه به دامان نگرفت
دل به هر كس كه رسيديم سپرديم ولى
قصه ى عاشقى ما سر و سامان نگرفت 
هر چه در تجربه ى عشق سرم خورد به سنگ
هيچ كس راه بر اين رود خروشان نگرفت 
مثل نورى كه به سوى ابديت جارى ست
قصه اى با تو شد آغاز كه پايان نگرفت
(فاضل نظرى)
بهار عزيزم دارم ميرم، يه جاى دور، يه كشور غريب، ديگه نفس هاى تو توى هوام نيست، ديگه بهارى نيست كه بخوام به اميد ديدنش برم خونه خاله، فقط اميدوارم خوشبخت بشى، جورى كه ديگه كسى به اسم مهدى توى ذهنت نباشه
حالا كه خودت نيستى، منتظر مى مونم تا فصل بهار بياد آخه بهار من رو ياد تو مى اندازه چه از نظر اسم، چه از نظر زيبايى
تا ابد دوستت دارم بهار زندگيم
 
 
 
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nahid A

نام رمان: یه روز ماهم خوشبخت میشیم

نویسنده:Nahid.A

ژانر:غمگین.عاشقانه

 

برشی از رمان:

رمان راجب زندگی دو نفر هستش که توی زندگیشون سختیای زیادی کشیدن

سایه دختر قصه توی خانواده ی معمولی با عقاید مذهبی زندگی میکنه و همیشه از خانوادش به خاطر عقاید افراطیشون شاکیه و متاسفانه یه عمو داره که سعی میکنه از سایه سواستفاده کنه...

سورن پسر قصه توی خانواده ی پولدار زندگی میکنه و خانوادش به خاطر اینکه سهام و مقام پسرشون تو شرکت بیشتر بشه میخوان مجبورش کنن با تنها دخترعموی خودش ازدواج کنه!

و حالا اشنایی اونا تو یه بازی  انلاین اونارو صمیمی میکنه و این صمیمیت به قول و قرار و عشق میرسه...

کی میدونه که سر نوشت چه چیزایی رو جلوی راه اونا قرار میده؟

پایان این داستان غمگین است یا نه...؟

 

لینک رمان:

 

  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Little bird

نام رمان: بی تابانه تورا طلب میکنم

نام نویسنده: آزاده دانشگر

موضوع: عاشقانه، اجتماعی

برشی از داستان:

با بسته شدن در اتاق توسط حسام، استرسهایم دود می شنود و هیجانی زایدالوصف سراپایمان را می گیرد. دست من دور گردن او قلاب می شوند و دستهای او کمر مرا قاب می گرند و مرا کمی از زمین بلند می کند و می چرخیم. از خوشی می چرخیم. از عشق می چرخیم. انقدر می چرخیم که لبریز می شویم. پیشانیش را می بوسم. عمیق. پایم که به زمین میرسند، سرش را در گودی گردنم فرو می کند و بوسهای مهربانش زیر گلویم می نشینند. 
-آخ الهی حسام فدات بشه
موهای نرمش را نوازش می کنم.
-خدا نکنه آقاااا...دیگه جدی جدی داری میشی آقامون.
خوش میخندد. قند لبخندش فشارم را بالا می برد. چقدر شیرین می خندد.
-آقاتون که بودم دختره بی حیا. 
پیشانیم مهر می شود. گونه هایم، لبهایم. دستانم اسیر پنجه های مردانه اش است و دلم، دربند نگاه مهربانش. نگاهش حرفا می زند. 
-خداروشکر ارکیده. همه راضین.
می خندم.
-پس چی که راضین. مامان بابای تو عروس بهتر از من گیرشون نمیاد، مامان بابای من داماد بهتر از تو. پس چرا ناراضی؟؟
دستم را می کشد، روی تخت می نشینیم.
-دورت بگردم خوشگلک من. من کیو میخوام از تو بهتر؟از تو خوشگل تر، خانوم تر، نفسگیر تر. 
بوسه ی نرم از گونه ام می گیرد و ادامه میدهد
-دیگه دارم از دوریت دیوونه میشم ارکید. زودتر "بله" بده تا نمرررردم
لب می گزم و ضربه ی آرامی به سرش می زنم
-زبونتو گاز بگیر دیوونه. این حرفا چیه. خوشم نمیاد ااااا. 
محکم بغلم می کند
-فدای اخمای خوشگلت...حالا بگو"آیا وکیلم؟" 
قر و تابی به چشمانم میدهم.
-من قصد ادامه تحصیل دارم
اخمی تصنعی می کند و صدایش را بم می کند.
-اول باید زن من بشی بعد ادامه تحصیل، تفهیم شد ضعیفه؟
غش غش می خندم و خودم را در آغوشش می اندازم و سرم را روی سینه اش می گذارم
-من همون زن تو بشم برام از همه دنیاااا بسه .
ریتم زیبای قلبش، دلم را از عشق پر میکند. موهایم پناه انگشتانش می شوند.
-امیدوارم لایق زن خوب و خانومی مثل تو باشم ارکیده.
سرم را بلند می کنم و ستارگان  زیبای چشمانش را رصد میکنم. نفس می برند
-برام خیلی عزیزی حسام... میدونم که کنارت خوشحالم، خوشبختم.

 

لینک داستان:

  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×