رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

Nian

نام رمان: چاوه‌ری

نویسنده: م.عبدی(nian)

 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، پلیسی

برشی از رمان:

شرم خواستنی در چهره‌ی آی‌سو با سرخ شدن گونه‌هایش رخ می‌نماید. سقلمه‌ای به ربرت می‌زند و چشم‌ غره‌ای نصیبش می‌کند. ربرت حلقه‌ی دستانش را دور کمر او محکم‌تر می‌کند و می‌گوید:

- چرا خجالت می‌کشی عسلم؟ همین آبجی نفس هم تا چند وقت دیگه سیروان رو بابا می‌کنه! 

حال جای من و آی‌سو عوض می‌شود. از خجالت حرف ربرت سر به‌ زیر می‌اندازم و دستان سیروان روی دستم قرار می‌گیرد و می‌پرسد:

- آره نفس! این داداش ربرت ما راست می‌گه؟ تو می‌خوای...

به سمتش براق می‌شوم. اخمی میان ابروانم جای می‌گیرد.

- زشته!

دایی برای عوض کردن جو حاکم بینمان می‌گوید:

- ربرت جان! برو با خانمت یه کم برقص. نفس جان رقصتون رو ببینه.

ربرت از خدا خواسته با آی‌سو به سمت پیست رقص می‌رود. دایی، زن‌دایی و خاله دقایقی پیش ما می‌مانند و از زندگی‌اشان می‌گویند. دلم به درد می‌آید که دایی مهربانم فلج مادرزاد است و سال‌هاست که این ویلچر همدمش است. دایی از فداکاری همسر مهربانش می‌گوید. به دختر باهوشش که مهندس سازه‌های صنعتی است افتخار می‌کند. خاله هم خلاصه وار از آشنایی‌اش با ویلیام، پدر ربرت می‌گوید. حال می‌دانم که ویلیام استاد زبان ارمنی خاله بوده که عاشق خاله شده و به‌خاطر عشق خاله مسلمان شده و سه سال پیش بر اثر سکته فوت کرده. خاله و دایی در مهاباد زندگی می‌کنند و پدر تمام این سال‌ها با آن‌ها دور از چشم مادر و ما در ارتباط بوده. دی‌جی مراسم آهنگ رقص دونفره را پخش می‌کند و می‌خواهد که پیست رقص را برای عروس و داماد خلوت کنند. لحظاتی بعد در کنار سیروان هر آن‌چه را که در این زمینه از کلاس‌هایی آموزشی آموخته‌ام به نمایش می‌گذارم و سیروان هماهنگ، حرفه‌ای و مردانه حرکاتم را پاسخ می‌دهد. آن چنان با او غرق در رویای بودنش می‌شوم که گویی در این جهان حضور ندارم. با صدای تشویق حضار به خود می‌آیم. دی‌جی زمان صرف ناهار را اعلام می‌کند. از مهمانان با غذاهای رنگارنگ و خوش عطر و طعم پذیرایی می‌شود. ما هم همراه موزیک لایتی که پخش می‌شود، داخل سالن پایین و طبق دستورات فرهاد، دوست سیروان که سرپرست تیم فیلم‌برداری مراسممان است؛ ناهار عاشقانه‌امان را میل می‌کنیم. صحنه‌ی غذاخوردنمان که ثبت می‌شود به حیاط باز می‌گردیم. چند رقص مشترک با مهمانان انجام می‌دهیم. در آخر هم برای گرفتن عکس‌های دونفره و عکس با سایر مهمانان به دالان بهشت میعادگاه عشقمان می‌رویم و لحظات زیبایمان را در قاب دوربین فرهاد ثبت می‌کنیم. فرهاد چند عکس اختصاصی از برادرانم و سامیار می‌اندازد و می‌گوید که قصد دارد عکس‌هایشان را در پیج مدلینگش به نمایش بگذارد. برادرانم کت‌شلوار‌های سفید مارک آرمانی‌اشان را با پیراهن مشکی مات و کراوات سفید براقشان با سامیار ست کرده‌اند و اگر از غم مشهود در چهره‌ی سامیار فاکتور بگیریم، هر سه مانند قول‌های همسان شباهت خیره‌کننده‌ای به هم دارند و دل از کف دختران حاضر در مراسم ربوده‌اند.

لینک:

https://nevisadl.com/topic/3296-رمان-چاوَه‌ری-nian-کاربر-انجمن-نویسا/?page=11

IMG_20180409_145715_794.jpg

ویرایش شده در توسط Nian

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Parisa Dolati

نام رمان: اصالت

نویسنده: پریسا دولتی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

برشی از رمان:

دست‌های نورا پایین آمد و بند لبه‌ی کانتر شد. بی هیچ حرفی فقط نگاهش را خیره‌ی نگاه براق محمدسجاد کرد. محمدسجاد دستش را بالا آورد و موهای بیرون زده از شالش را به بازی گرفت. انگار این موها همیشه آماده بودند تا نوازششان، مقدمه‌ای شود برای شروع حال خوبشان. وقتی باز هم نورا کنار نکشید، دستانش جسارت بیشتری به خرج دادند و دور کمر دخترک پیچیدند و او را با یک حرکت روی کانتر نشاند.
_نظرت راجع به خونه‌مون چیه؟
قند ها یکی، یکی در دل نورا آب شدند از شنیدن کلمه‌ی "خونه‌مون". لبخندش هم به شیرینی همان قندها بود.
_بهم آرامش می‌ده، چون وقتی این‌جا بشه "خونه‌مون" یعنی دیگه همه‌ی دلواپسی‌ها تموم شدن!
محمدسجاد عمیق‌تر و پر حس‌تر نگاهش کرد.
_احیانا تو کیک تولد هفته‌ی پیش اکسیر جرات هم ریخته بودند که این‌جوری تو بغل من ایستادی و لبخند تحویلم می‌دی؟!
نورا درست بیخ گوش محمدسجاد، با لحنی که تمام جانش را به بازی گرفته بود لب زد:
_نه کیکه سالم بود! احیانا تو فضای ماشین تو چیزی بوده که دلم همون‌جا خشکش زده و قصد بیرون اومدن از اون حال و هوارو هم نداره، مثلا یه‌چیزی مثل عطر تو!
محمدسجاد بیشتر تن به تن دخترک چسباند و او هم جوابش را دقیقا مثل خودش زیر گوشش زمزمه کرد:
_دل منم همون روز بدجوری چشمش موند دنبال یه رژ قرمز که حسابی داشت دلبری می‌کرد، ولی خب اشکالی نداره...
حرفش را نصفه رها کرد و صورتش مقابل صورت گر گرفته‌ی نورا قرار گرفت. دل و جرات نورا شاید در حرکاتش بیشتر شده بود اما لرزش و سردی تنش هیچ فرقی با قبل نکرده بود. خیره به لب‌های نورا ادامه‌ی حرفش را نجوا کرد:
_اولین بوسه که با رژ قرمز شروع شه، آدم رو آتیش می‌زنه و تموم کردنش کار حضرت فیله! فکر کنم با رژ صورتی امروزت شروع شه به نفع جفتمونه!
نورا هنوز درگیر پیچ و خم کلمات بود که لب‌های محمدسجاد بی هیچ شک و تردیدی مهمان لب‌هایش شد. دلش زیر و رو شد و دستش برای نگه داشتن تنش بند لباس محمدسجاد شد. هر بازدم محمدسجاد را نفس کشید و عطر و گرمای تنش را به جان خرید.

📓📒📙📘📗📕

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیان

نام رمان:من از دیوونگیمه که دوست دارم

نویسنده:کیان

ژانر:عاشقانه_اجتماعی

برشی از رمان

جشن شروع شده بود.من اما همچنان روی همون مبل نشسته بودم.سوگلِ محمد که حالا نمی دونستم واقعا محمد یا نه یا بهتر بگم می ترسیدم از اینکه محمد نباشه چند دقیقه بود اومده بود بیرون .حالا باوقار بیشتری رفتار می کرد اما می فهمیدم هر گوشه ای که باشه باز موشکافانه به من نگاه می کنه محمد اما نمی دونستم کجا بود و نمی خواستم هم بدونم.

ناخواسته گوشیم رو بیرون آوردم صفحه چت سبحان رو باز کردم.براش نوشتم:سلام کجایی؟

دوست داشتم بگه خونه دایی اش یا رفته بیرون.دوست داشتم هر جایی باشه غیر این خونه.

چند دقیقه ای گذشت پیام رو خوند اما جوابی نیومد.دستی فنجانی نسکافه گرفت سمت من.فنجان را گرفتم.دستم با دست برخورد کرد داغ بودند.هم فنجان و هم دست .سرم رو بلند کردم. خودش بود کنارم نشست.باز گوشیمو چک کردم حواسش به من بود.خواستم پیامی دیگه تایپ کنم.دستش دوباره نشست رو دستم.چشمام رو دوختم تو چشماش آروم زمزمه کرد:من اینجام السای من!

لینک رمان:

 

ویرایش شده در توسط کیان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×