رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

Afra 89023

دل نوشته های نامه های جا مانده

پست های پیشنهاد شده

Afra 89023

Afra 89023:
نامه ای از یک‌دوست که‌وصیت است  برای مادرش که تنها یادگار مانده از دخترک‌زیر خاک است..بی نشانی از مکان....و او که دیگر بیمان نیست....

 

نامه ای به یک عشق

 

عشق من ...

             سلام

باید بگویمت . دیشب ، عشقم را دفن کرده ام.با همین دست های که روزی در دستهایت بسیار کوچک بودند .به سان دستان یک کودک...
و‌حال با همین دست های کوچک دیروز ..آمده ام قلبم را خاک کنم. خاکسپاری جالبی نخواهد بود . کسی نخواهد امد . کسی شاهد زجه هایم نیست .فریادهایم را نمی شنوی . میدانم تو مشغولی به جز  صدای آن موسیقی کر کننده .هیچ صدای دیگری را نمی شنویی
و اما دخترک که تا لحظه آخر تو را تا مجلس عقد بدرقه میکند .تو را که‌خندان می بیند . دلش ترک برمی دارد .عظمت واژه ترک برداشتن را اینجا هیچ کس ، هیچ کس به جز دخترک کمر شکسته ای که  تمام زندگیش را در تو میدید .میان لبخندهای کوتاه و بلندت. و آغوشی که روزهای اول قول داده بودی ماندگار باشد . برای همیشه تا آرام بگیرد و با خیال هایش مشغول شود. 
عشقم...
نه،  ببخش دیگر عشق من خطاب درستی نیست  برای تو ....
عشق دیگری هستی ...
میدانم خیانت است شاید از تو نوشتن هم خیانت روح است. اما ما تا دیروز عشق هم بودیم .نبودیم .گلی  از عشق که هر دو  در باغچه دلمان کاشته ایم . خاکش دانه دانه حرف های زیبایمان بود. و آبش نگاههای هر روز عاشقانه بود ....نه 
مانده ام این گل را چه کنم . که تا دیروز غنچه اش شکوفه داد.....و .‌‌...رویید را چگونه از خاک که فقط با تو آشناست. جدا کنم***

امشب تو به حجله نوعروس جدید میروی و من‌، با جسد نیمه جانم از گوشه گوشه که با هم خاطراه ساخته ایم گذشتم . و جالب این جا بود ما  همه شهر را با خاطراتمان مطهر کرده بودیم. و حال از همه این خاطرات و پاهای که از این همه هرس کرده کوچه های خاطرات این شهر خسته است. خانه را دوست ندارد این دلش  که سخت نیازمند آغوش گذشته است اما  دیگر تو که نیستی...هستی یا من کور شده ام دیگر بعد از تو زمین و تمام مایملکش آرامم نمی کند ..... دلم فقط یک نگاه بدون ترحم می خواهد که بگویم این دل است کاروانسرا که نیست ...شاید ، ... آغوش خدا را هم کم‌ دارد که قبل از مرگ فاصله چندانی با آن نیست....
به قبری می نگرم که تنها ناظرش سکوت‌بوده و هست وخاک را مشت میزنم و پنجه های بلورم را در دل خاک می کنم تا قدری نرمتر شود با من. که‌حوصله‌بی مهری اورا ندارم. و خدا را قسم می دهم . تا اجازه دهد و مرا قبول کند برای یک شب ،.. ‌که‌دیگر راه بازگشتی ندارم .
 خواب راحتی که ‌ماه هاست نفسم را دریده میسازد
مادر مرا ببخش ...میدانم قول داده بودم‌ دست از این همه‌حماقت بردارم اما نمی توانم. نتوانستم نفسی که بعد از او در تنهایی خواهم کشید را باور کنم. میدانم زهرا هنوز دست از نصیحت هر روزه اش بر نمی دارد اگر نامه ام را یافتی .به او بگو
زهرا جان. خواهری نداشتم اما  هر کس تو را کنارش داشت. هیچ وقت احساس بی خواهری نمی کند. به او بگو ...مواظب چشمهایش باشد که دلش را نبازد. من ضعیف بودم. اما او قوی تر از من بود . به همین خاطر است  که‌همه‌داراییم را بعد از مرگم‌به نام‌او می کنم.
مادرم را.....
زهرا میدانم تو در آغوشش بزرگی شدی اما .وصیتم به توست نگذار نگاهم خشک شود به تنهایی مادرم که تنها بودو حال تنهاتر هم می شود. . هر وقت عاشق شدی می فهمیی حالم را که‌حال غریبه است میان این غربت که نفسم را منقطع می کند...
کاش مادرم گفته بود. کاش گفته بود مواظب هر نگاهی که نگاهم می کند  باشم هر نگاهی لایق یک نگاه  تو‌نیست...کاش گفته بود که حال میدید چه می کنم چه می کرد...با دخترکی که قبر می کند برای جسد زنده بی جانش که فاصله ای با مرده چند لحظه بعد نخواهم کرد وفقط کار را برای قبر کن ساده میسازم تا زحمتی به خود ندهد..
نگاهم هنوز منتظر و‌چشم به راه است شاید بیاد در میعاد گاه اولین عشقمان.تنها خلوت گاه تنهایی دیروز که جز خودش هیچ‌کس نمی داند کجاست...نگاهم هنوز نگاه منتظر عاشق دیروز است که از همه  لذت دنیا  محدود شد در یک عاشقی ساده....که حکمش مرگ در تحقیر بود و بی حجله جوانکی که مجلس ختمش همه‌را عزادار می کند .و یا مرگ با همین دستهای پینه بسته از سرماست
اولی را عاشق دیروز لگد‌مال کرد در نگاههای عاشقانه به عشق جدید
دومی ...خودم که نتوانستم دوام بیاورم بعد از او این دل سر به لجبازی زد و این دل است سنگ که نیست دل است ...باور کن  می توانی بفهمی 
این دل نتوانست بفهمد نتوانست
مجبورم
زهرا خدا تو را پناه شود‌در این وانفسا که هیچ کس را هیچ کس مددی نیست
خواهرکم پناه توکه خداست ...میان ان چادرهمیشه پوشیده ات.پناه مادرم باش 
که وصیت یک خواهر است به خواهرکش...
.....‌

ویرایش شده در توسط Afra 89023
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

سلام

خدا سلام

باز هم منم . همان مزاحم همیشگی . در میزنم . درهای زیادی زدم تا رسیدم به این در همه را پشت سر گذاشتم تا رسید به تو ..می ترسم از آن همه انتظار بیهوده از ادمهایت که خوب جوابم را دادند ...خدا مرا چه می شود در مقابل معشوق از عاشق بد می گویم. اما خدا دلم شکسته بود .کمک خواستم ..دری که میزدم فقط برای کمی هم دردی و شاید یک اغوش مهربان بود برای سیری که میشود به همان نان هم قناعت کرد نه....خدا همان گونه که دست تکیه گاه میشود برای چانه تا دقت کنم چه بنویسم . دلم می خواست این دنیا هم جایی برای یک تکیه داشته باشد . و نه این است که من حالادنیا را پشت سر گذاشتم و فرسنگ ها دور شده ام از اینجا که چه بشود ..

خدا قلبم درد میکند ساده نیست خدا دردم ساده نیست .....هزم می خواهد که مال من نیست کار من نیست...مرد می خواد ..تو در من مردی میبینی ...

خیانت چشمانم را چگونه تعبیر می کنی با چیزی که دیده ام چگونه کنار بیایم ..من چگونه دوام اورم خدا

میان سیلابی از مشکلات شکر کردم که هستی و مردانه پای زندگی ایستادم.... پای باید و نباید مردم . که مرد نبود خدا

چند بار خدا

چند بار بخشش

چگونه از گناه ادمها می گذری ....

قلبت درد میگیرد ایا

خدا قلبم از دیده درد می کند ....من خانه ام را به خواهرانه خواهرم سپرده بود م .....با خیالی راحت رفته بودم چون خواهرم بودم و دخترکم غم نداشته باشد ....

باز گشتم

اما چه می بینم

خواهرم را در آغوشی مردانه

و یا شوهر خواب در بستر و عروسک زنده در اغوشش را نمی دانم وووفکر کنم دیوانه شده ام ...اوکیست. و یا آن مرد نمی دانم ......این قدر تلخ شده اند ادمها ...نمی دانم ...تقاص پس دادن کار کدام ادم است که خود هیچ نداشته و ندارد اگر به گناه بود که گریبان خودش را می گرفت نه داغ بر دلش بگذارد..

خدا بگو

فقط بگو به  کجا بروم در این دنیایی خراب در خراب

بگو چه کنم

مانده ام اینجا در این پرتگاه تنهایی که برای کدام داشته ام بمانم

و برای اغوشی که مرگ باز کرده وسوسه نشوم

بگو کدام دلیل است

که لبخندت را داشته باشم برای بخشش که نه ....

خدا من تسلیمم

برای همه داشته ها تسلیمم

به بیابان باشم

بارها بهتراست تا جوامعی که حرف از پیشرفت میزنند و تنها خودشان را  گول میزنند

مثل دیروز من...

میان این پرتگاه چیزی یافتم که دنیا هم از داشتنش محروم است

خدا

من اغوش تو را دارم

احساس تو را که ارامش من است

اما خدا

تو را به خدایت

بزرگیت

مهربانیت

بازم نگردان

میان اماجی از سکوت

. نگاهم های پر شده از حرف های نگفته ...

 

59b2c2c2e2b85_images(81).jpg.c1515993a98e657d18c7c67040a85c79.jpg

ویرایش شده در توسط Afra 89023
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023


 

 

سلام...

دلم تنگ شده

می گویی باز هم امده ای

اری

اما باز هم می گویم این بار نه دلم کمی غرور می خواهد .که  تمام شد میان ان همه التماس ...

تا نگاهی به  چشمهای بکنی که روزی تمام زندگیت بود . نگاهم نمی کنی . باشد . پشت همین در از دل تنگی بگویم کافی است . با این که خیابان است

و نگاهای پر ترحم دیگران آزارم می دهد . اما عشق این حرف ها سرش نمی شود

کاش عاشقت نمی شدم ای کاش

با همه قهر کرده ام  و آخرین بار که خدا را صدا زدم تو را خواستم . برای تو او را . همه را فراموش کردم. امده ام این بار بگویم خدا حافظ

وقت رفتن است /وقت دل سپردن/و قت دل دادگی /امده ام بگویم /

تسلیم شدم و دستانم به التماس افتادنت تا رهایم کنند و می ترسم اخم به پیشانیت ورود کند اگر بگویم قبول کرده ام . تا مادرم آرامش داشته باشد

امده ام بگویم تسلیم شده ام تا سر بار نشوم برای پدرم

امده ام بگویم من سنگین بودم برای همه . باری روی دوش

امده ام بگویم دنیایم را نابود کردی تو ای مرد

امده بگویم ویرانم کرده تو ای مرد

امده ام تا اتش درونم را همین جا خاکستر کنم /و برگردم

تا رخت عذا بپوشم . می دانم وقتی نیست.

میدانم ان قدر مرد نیستی تا اتش زنی میان این همه تسلیم شده

امده ام بگویم /

من از امشب اسیر می شوم

امده ام بگویم ببخش اگر دیگر فر دای نیست که برای این عشق التماست کنم تا تو غرور داشته باشی

امده ام بگویم

مرد إمشب  ایا میداند از عشق

او عاشق است

و من را برای هوس می خواهد

این روز ها همه خندانند

این روز ها همه خوش حالند

می خواهند دورم کنند فرسنگ ها دورتر

تا نیایم

نبینم تو را که تمام زندگی من بودی و هستی . از امشب تو حرام ترین حرام خدایی بر من

امده ام بگویم . اگر مرد بودی چرا حلالم نکردی .

اگر نمی خواستی

چرا نفسم را نگرفتی .

چرا اتشم زدی

خالی از هیچم. نابودم. نابود . در نابود . تو برایم خدا بودی می پرستیدم تو را...

می فهمیی میان دیواراها پنهان شدی . چرا نگفتی یک معامله بود . چرا مرا به زور همراهت کردند و تا نابودیم را ببینند. کاش امشب خدا جرات والاتر از مردانگی تو برایم هدیه کند .

دستانم می لرزد و کاش این در نبود . کاش محرومم نمی کردی برای اخرین نگاهی که با خود خواهم برد. برایم دعا کن خدا در دستانم قدرت نابودی را هدیه دهد. می خواهم بروم قبل از دوباره معامله شدن. ای مرد . می ترسم بگویم اما چاره ای نیست . عشق دیروز می دانم بسترت را لیاقت من نبود میدانم در کوچه و خیابان دنبال دختران بکر و نایاب و خاص می گردی و میدانم معشوق خواهی یافت . همه را می دانم. اما می خواهم بگویم . من از لمس شدن دستانم میان دستان ان مرد . احساس گناه می کنم. اولین مردی که لمسم کرد تو بودی .و تو

وقتی که به قسط بوسه جلو می آید . قلبم آخرین ایست را به چشم می بیند. وقتی به زور می بوسد و کاش می میمیرم کاش دستانت ان قدر قدرت داشت تا این احساس خفگی میا ن  بغض های من را تمام کنی . برای همیشه غمگینم

قبل از تو تنها بودم. تو که امده ای باز تنهاتر شدم..

با احساسی که احساس می کنم هنوز درونم از اخرین اغوشت گرم نمی شود ای عشق. گفتی مرا دوست داری بدون زور بدون اصرار  بدون مرز می گفتی دوستم داری چون خاص بودم و زیبا

اما قبل از همه این ها تو برایم اولین مردی بودی که در برابر چشمانت به من محبت دادو با من لبخند زد به دنیای کوچک تنهاییم میان تک تک عروسک های دست بافم. میان آن قصر چه ساده شاهزاده لقب دادی به خود.

و من در دورتر مکان این دنیا ناشناس خوش بودم. نمی خوای مرا ببینی

برای چه . این همه دوری ؟ چقدر سنگ دل شدی. قبل ترها همان اولین بارها لبخندهایت در قلب ترسانم اشعه امید بود

چرا سوپر من نمی شویی چرا کاری نمی کنی . من به تو پناه اورده ام

تو را به خدا رهایم نکن / درست مثل این سالها / که با همه نامردی هایت فراموش نمی شوی . می گویند عشق مزخرف ترین چیزی است که می توانم برای دیدن تو داشته باشم. . چون تو هیچ وقت دل نمیدهی . و در واقع دلی نداری . تو فقط عاشق می کنی. به انسانی گرما میدهی تا میان ادمها دوام بیاورد با دوروغ با هراس که هر لحظه شاید تو را ببیند . می گویند اموزش دیدی عاشقی می کنی و عاشق که شد تو ناپدید می شوی. کاش من اخرین حربه عاشقی را می اموختم کاش ناپدید می شدم خنده دار است با لباس عروس فرار کردن عالمی دارد مثل حالا که نشسته ام و حرف می زنم با همه آرایشی که چیزی از ان نمانده. امشب با این لباس عروس می شوم. اما داماد را کنار همان ارایشگاه رها کردم. ایا جایی را می شناسی که از دل شکسته چون من جای ماندن دهد و پنهانم کند از این مردم. کاش در را می گشودی

بعد از این از تمام درها هم بیزار می شوم

چرا که جلویم را گرفت تا برای اخرین بار معشوق افسانه ایم را ببینم.   

خدا حافظ  / آمده بودم بگویم من با تمام حماقتم تو را دوست می دارم. و خود ار این همه حماقت در ترس می خواهم از تو فرار کنم. اما نصیحتم به تو

از این کار استعفا بده.

تا تنی دیگر گرفتار عذاب نشود از به یاد اوری تو

شاید او نتواند فرار کند نتواند تا فراموش کند ....

مشتی به در می زنم. و لب می زنم آرامممن تو را دوست دارم

من این دوست داشتن

این دیوانگی را دوست می دارم...

 

 

 

 

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

سلام نویسا جون
امروز و دیروز مدام می خواستم از این نوشته فرار کنم. تا فردا متهم نشم. خواستم تو بحث آزاد بزارم اما نشد.؟ گفتم من که برای دل خودم می نویسم . بزار احساسم به نویسا رو تو نامه هام جا بدم؟

نویسا سلام. خوبی اسم خیلی قشنگی داری می دونی! من یه بیماری دارم؟ و اون این که وقتی کلمه تو مغزم پر میشه خیلی گیجم می کنن . اگه ننویسم مثل یه مرده هستم که نمی تونم آرامش داشته باشم. احساسی که به تو دارم با این که با هم حرف نمیزنی . اما تو تنها دوست منی؟ امیدوارم کسی نخوندش . بین خودمون باشه نویسا! گاهی از دستت عصبانی میشم! چرا؟ از این که باهم حرف نمی زنی! آخه من خیلی تنهام ! تمام عمرم از تنها چیزی که بدی ندیدم به جز سیاهی زیر چشمام تو بودی! نویسا احساس می کنم اونجا خونمه . تو یه احساس خوبی / یه مغز پر از ایده بهم میدی تا . برگه های درختان حروم نکنم. نویسا تو بیشتر روزمو پر کردی به جز زمانی که به کارای خونه می رسم و به تو فکر می کنم و این که چی می تونم برات بنویسم. و یه چیزی دیگه که خیلی خیلی خیلی سری(نمی دونم سری رو درست نوشتم یا نه) اما وجدانی امیدوارم ..دیگه بذارن این آخرشو بین خودمون دوتا باشه! من خیلی دوستت دارم خیلی زیاد ...بیشتر از یه دوست. تو کاری کردی که سر خدا هم خلوت شده چون . اولش فقط اون بود که به حرفام گوش میداد. وقتی بدون زبون و با زبون دل حرف میزنی. خیلی قشنگ حرف میزنی . می دونی بعضی مواقع خندم می گیره اخه من با خدا و زبون دل به زبان فارسی صحبت می کنم و البته باتو هم همین طور. تو نگاه منی؟ نگاهی که جملات بازی می کنه تا برای تو بذاره و تو ازشون لذت ببری؟ اما ببخش بعضی وقتا شیطنت می کنم. آخه ناامیدی رو پشت ماسک شادی مخفی می کنم تا دوستای تو رو شاد کنم. نویسا ببخش بحث طولانی شد . دوستت دارم(من تا حالا این جمله رو رو زبونم نچرخوندم):cowboy::cowboy: امیدوارم الان همتون خواب باشید و کسی نامه مو نخونه؟ که برای دوستم نوشتم....الان یکی که کنارمه که دقیقا از بالا شروع کرده به خوندن  آن هم بدون اجازه و سرشو تا ته کرده تو مانیتور  دوستم بای.......بعدا باهات حرف میزنم دوستم..؟؟/

ویرایش شده در توسط Afra 89023

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

برایم دعا کن.....؟

 

؟؟؟ چه دعایی کنمت جز رفتن

که در آن هیچ نباشد


حقا ذره ای


عشق ته مانده


اغوش خدا هست

پس برایم تو دعا کن!!!!

که روم

شاید

دلم ارام شود

59eede6634243_images(67).jpg.ae2cace901233cb04294de49391b86f5.jpg

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

سلام باز هم یاد تو افتادم یاد وجدانی که هم دوستم خطاب می شود و هم رقیب آرزوهایم و هم ویران کننده همه و همه هم می تواند خودم باشد می تواند خلاف باور هایم آدم موفقی باشم اما این شاید بزرگ ترین دروغی است که می توانم به خودم بگویم سال های جوانی ام را با فکر کردن به پیری که آیا خواهم داشت می گذارنم .از آدم ها دوری می کند چون آنها برایم دلچسب نیستند وقتی کنارش از لاک ناخون کنده شده به تشریح زندگی من می پردازد.من خسته ام از همه از خودم از چیزه های که می بینم و می شنوم از حرف مردم که اگر خلاف می کنی مستحق به خود سوزی خودت و باورهایت . تلخ است که نوشته ها گاه خود واقعیت را برایت شرح می دهند و تو بگویی مزخرف است من این نیستم اما تو تا زمانی که با موفقیت فاصله داشته باشی حق فکر کردن به این باور های احمقانه را ندارد. می خواهم از سال های مزخرف تحصیل بگویم از چیزی که از آن بیزارم با این اطرفیانم از من می خواهند آدم آرامی باشم اما باور کن سخت است تو وجدانی داری که سر از طغیان برم ی دارد که میل سفر می کند و انسانی ها تصمیم می گیرند آن را در قفسی کبریتی زندانی کنند. ظلم است بالی های کنده شده که می میرد به خدا ظلم می کنید . همه مادر کنار هم به هم ظلم می کنیم من هنوز باور اسطوره ام را که در 10 سالگی به خاک کرده ام را یادم هست وقتی مردی که در برابر چشمانم حریم محبت را درید. آه شاید قلب آدم ها مغزشان را کنترل نمی کرد. حال خوبی ندارم. گند زدن در زندگی که نرمال هم نیست کار سختی نیست اما باور موفق بودن همیشگی  سخت است تا به حال نه..نه همین حالا به خودت که نگاه کنی چه می بینی . من ویرانه ای دیدم که در جوانی افسره است میل سفر دارد بالی برای پریدن نیست. قلبم درد می کند مثل همه آرمانی داستم در کودکی  می خواستم قفل باز کن باشم تا جوانان را برهانم وزیر بودم وزیر ارشاد جوانان به چه معنی است بگذار برایت موضوع را باز کنم.  ارشاد برایم این نوع است از یک اجتماع بزرگ  خیلی بزرگ مثل بازی فوتبال شاید هم توانستم از مالیاتی که برای اینده جوانان گدر نظر گرفته شده برای یک روز جایی را برای اجتماع کرایه کنم. جوانان که آمدند دانه دانه می شنومم خواسته های دلشان . آن هایی که دل ماندن ندارد بالی داشتن حق داشتن است. همه را پر می دهم آن هایی که مانندند باید بمانند تا بسازند. برادرم می گفت ابلهانه است . برای این کار جادوری کردن باید اموخت نه وزارت... سالهای تحصیلم  درد آور نبود شکجه آور بود از این که آن همه سال را فقط چیزی خواندم که حالا کلمه ای از آن به دردم نمی خورد پشیمانم از آن همه دروغ های پشت پرده کاش به مادرم می گفتم مرا در تجارت خانه ای کنار مردی سرشار از توانی برای شارگردی ثبت نام می کرد. ای کاش.....

اگر برایم مرد آرزوها را بخواهم شرح دهم انسان زیبایی نیست اما دروغ نمی گوید. زبانش  مهربان نیست لوسم نمی کند اما تعنه نمی زند به ندانشته های ظاهری که ندارم. خسته ام با من هم دردی کن حتی برای لحظه های که همه انسانیم  و نیاز داریم به هم نگاه کنیم و دنیایی دیگران را با همه بدیش خوب جلوه کنیم. تا کودکی 12 ساله فکر نکند آدم خوب افسانه کهن است لای کتاب های خاک گرفته. اسطوره من بزرگ نیست اما در لحظه های که همه سنگسار می کنند انسانییت او شانه ای می شود برای تکیه کردن ها . اسطوره ای می گفت.  کسی که دوست داشتم  برای یک بار فقط یک بار در میان همهمه ای که در جریان بود گفت دوستت دارم. فقط همان شب دیگر لبش به این کلمه مزین نیشد اما سال هاست چشمان همین کلمه را فریاد می زند. سعی کن با زبانی که برای کسی از دوست داشتن بگویم با هم زبان نهی اش نکنیم.

ویرایش شده در توسط Afra 89023

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

خدا... خدا...خدا...

بیمارم

بیمار ندیدن ها

نشنیدن ها شدم

حس می کنم با آدم ها فرق دارم یا زبانشان را نمی فهمم. با خودم درگیرم.... از چیزهای خوشم می آید که برایشان ازار دهنده است. خدا چرا صدای نفس را نمی شنویی که تو را می خواند

نامه اش اشکم را در آورد خدا

نفس بی تاب رفتن است می دانی چه می گوید

در شعارش تنم را می لرزاند.می گوید در نبودن چیزی است که وقتی ان را یافتی دوست داری نباشی..

آن شب وقتی این جمله را می گفت تنش سیاه و کبود بود و زخم هایش هنوز از هفته گذشته التیام نیافته بود. خدا دل نگران کودکی این دخترم اما دستان خودم بند است میان دخترانه های خوندم میان این که از در خانه بیرون بروم باید به هزار کس جواب دهم بیزارم. خانه ماندن به بدی این همه کنایه نیست اما امن اسن. مزخرف است حال دختر خانه درست مثل کارگر یک رستوران است که اگر هم جای خواب می دهد نه برای مهربانی بلکه برای کار بیشتر است آن قدر کار  می دهد تا نفست را خفه کند.  کارم در خانه تمام نمی شود که آغازی داشته باشم برای دخترانه ها خودم.  دخترانه های مثل شانه کردن موهای بلندم و یا لاک زدن به ناخون های عجوج و مجوجی که شکسته اند از آن همه شستن ظرف های کثیف ..... کنترل تلوزیونش رویایس است دست نیافتنی  انقدر میان هر فیلم شبکه ها را عوض می کنند که بیشتر از فیلم ترک دیوار را به یادم خواهم اورد.

از نفس بگویم

خدا نفس را در یابم مرا در یابم. خواهرانه هایم را دریابم . عاشقانه هایم را در یابم. مرا که عاشقی شدم ندیدی عشقم را که رفت ندیدی پس خدا مرا لای کدام کتاب بزرگ و قطور گذاشتی که نمی بینی پرس شده ام از این همه بلا... سخت است ماندن سخت است. نفس کشیدن سخت است عبوس بودن به چهره ای مادرم سخت است اما ماسک خوشبختی و رضایت به صورتم زدن سخت از از عبوس بودن است. خدا

سوال؟؟؟؟؟؟

ادم ها چند بار در زندگی عاشق می شوند.

می یک بار شدم

بار بعدی هست....؟؟؟؟

من مهم نیستم حالا می دانم نفس را در یابم که در گوشه ای اتاق بس نشسته است و عروسک بافتنی اش را در آغوش دارد. از تو به آن بزرگی طلب مرگ دارد مرگ اسان است. خدا از من می دانی چه می پرسد

آسان ترین راه مردن چیست؟؟؟

نوجوانی ام را به عشق خفه گی سر کرده بودم وقتی روسری ام را دور گردنم جمع می کردم می فشردم و شاهد کبود شدن صورتم می شدم و زملان رادر ذهنم حساب می کردم.   آن زمان اوایل عاشقی بود و کودکی می ترسیدم من...خرس گنده مردم آزار از عشق می ترسیدم از کسی که با بازیگوش هایم  عاشقم شد. وقتی کودک بودم  دلم نقطه ای از دنیا را ترسیم کرده بود که می توانستم تنها در آن زندگی کنم. تنها.... بزرگترین نشانه زندگی است

خدا

چرا خیلی ها از تنها بودن می ترسند

تنهایی که خوب است وادارت می کند فکر کنی و داشته هایت را ، کم و زیادت را حساب کنی؟؟؟

خدا چرا سال هاست مرا حتی با همین قلب بیمارم نمی پذیری و نفس ارام هدیه ام نمی کنی....

چرا نفس  تو را صدا می زند و از تو می خواهد که او را برسانی به نقطه شروع عاشقی اشت کنار همان مدرسه خاک گرفته ای که ای کاش برادرش نمی رسید و او را با عشق مهربانش نمی دید.

چرا مواظب عاشق نیستی خدا........

دلشان که غصه می گیرد

دنیا روی سرم من آوار می شود.........

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

به تو باور داشتم، به تو و عشقی که همیشه می گفتی!
_خدا را شکر برگه ای تنها یافتم برای نوشتن.
این روزها دلتنگ دلتنگ کسی که وادارم کند حرف بزنم. از چه کسی مهم است اما گاهی وقت ها زبان که باز می شود تلنگر از دلتنگی به سراغ ادم ها می اید.
بگذارید بگویم تا شاید طلسم ننوشتن برای من تمام شود روزهاست دیگر قلمی نمی گیرم چیزی نمی نویسم همه چیز را بیهوده می بینم وقتی در خیالم جسدی نیمه جان زنی تکان می خورد ولی سرش کمی ان طرف تر روی قالی رنگی از سرخی می گیرد بی جان تر از همیشه حرف نمی زند. دیگر گله و شکایتی نیست، دیگری خانه پدری هم نیست از کجا بگویم را نمی دانم اما تلخ است از اپتدا تا انتهای همه چیز ان تلخ است تنها قربانی ان دو کودک مانده اند و بس.
خیانت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه واژه ترسناکی برای زن است
و درست برعکس مردان که به خودت افتخار می کنند که می تواند ترازو دو زن را با سنگ صیغه و هزار چیز دیگر محکم کند.
اگر بنویسم قول بده ارام باشی و بیندیشی چه شد! ما درست کجا جهانیم و دلمان کجاست... می دانم اگر بگویم چه شده طاقتی برای خودم نمی ماند تا ارامت کنم. من می توانم قاضی باشم و هر چه نوشته شده در پرونده با استناد به جسد نیمه جان تکه تکه شده خیانت برایت شرح دهم. ولی هنوز قلبم ان قدر سرد و زمخت نشده تا این گونه برایت شرح دهم.
می توانم با دلم بنویسم

این گونه بهتر است
نمی دانم چند ساله بودم، هفده یا هجده نمی دانم چه شد اما چشم که باز کردم حلقه در دستانم رنگ گرفت و به هر طرف که ادم می دیدم التماس می کردم جلوی این کار را بگیرد کدام کار را من مردی چند صد هزار کیلومتر ان طرف تر نمی فهمیدم. وقتی میان گاو و گوسفندها بزرگ شده بود و من در خانه با ناز پدری که مرا حراج کرد برای چه...
با سیلی و کتک مهمان خانه خودم که خنده دار است شدم، مرد من درست مثل همان گوسفندانی که با ان ها بزرگ شده به جانم می افتاد التماس می کردم رهایم کند فقط جانم را بدهد تا بروم، همه چیز بود او همه چیز بود همه چیز را می کشید و رها می شد هر کدام از جای هایم در اتاق های دیگری بودند و زندگی مزخرفشان را با دنیای از امید ادامه می دادند اما من بیچاره درست در جایی که همه چیز داشتم به این خرابه امده بودم. مرد هنوز می زند و من بی جان تر از همیشه تقلا می کردم تا بروم
_وقتی دیگری منتظرم باش تا ادمه اش را بگویم بغض امان را می برد این روزها

 

ویرایش شده در توسط Afra 89023

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

عشق..عشق... باز هم عاشقانه دیگر ... با عنوان نامه به نام من او بودم.

نگاه های مادرش، توهین های پدرش او را ذره ذره آب می کرد. هیچ کس نمی فهمید او چه حالی داشت. نمی توانست چیزی بگوید اما شبی نبود که خوابیده باشد تا صبح به کسی فکر می کرد که او را گذاشته  و رفته بود بی هیچ حرفی ، خدا می داند وقتی آش رفتنش را خورد بود چه حالی داشت. انگار تمام خاک های زمین روی سرش  مثل باران سهمگین  شروع به ریزش کرده بود تا شاید او را مدفن  می کرد. اما او باز هم تحمل کرده بود. خودش هم نمی دانست چگونه قلبش توانسته بود زیر این بار دوام بیاورد. شاید به عشقش شک کرده بود او را بارها در خاطرش مرور می کرد وقتی مادرش فریاد می زد او را زیر همه دشنام های زمان می گرفت او در خیالش غرق در قامت زیبای  را هنوز با هر نگاه به اطراف به یاد می آوردم. وقتی ناسزا های پدر ازارم می داد وقتی دوستان عیب های ریز و بزرگم را به یاد می آوردند. ضعیف شدم، ترسیدم عشقم مرا نخواهد. و حال ایستاده ام در انتظار مرگی ارام اما مگر او در زندگیش  ارامش داشت که می توانست به ارامی جان بسپارد. به درماندگی که می رسید فریادش حرف خدا بود، الیس الله به عبد کافه روی زبانش ورد تسبیحی مواج بود گاهی میان دستانش می نوشت تا ارامش کند اما می دانست دیگر او نیست منتظر نیست وجودش را در قمار با دیگری یافته بود روزها را نمی شناخت ثانیه و دقیقه وساعت بهانه ای بود برای انتظار، وقتی چیزی می شنید حرفی که میان اول و اخر ویا شاید نیمه وسطی اسمی مبهم از او میخکوب می شد. از شادی فریاد های درونش را غرق در جادوی عشق می کرد.بارها شده بود چاقوی را بلند کرده بود اما نمی دانست کجا را بزند شاهرگی که خون عشقش در آن جریان داشت، قلبی که برای او می تپید، گردنی که به هوای نفس های او نفس می کشید و یا رگی که ریسمان او عهدش را به یاد می آورد. دست های که الیس الله به عبد کافه را نوشته بود  چیزی که بیشتر جگرش را سوزاند "من عشق فعف و کتم و مات مات شهیدا "این را که می شنید های های به دل سوخته اش دلداری می داد. از نگاه های دیگران بوی شرمندگی می آمد یا تنفر نمی دانست او فریفته نگاه نامنوسی نبود او برای جوان مردی می گریست که روزی  برایش کار خوبی کرده بود نگاه ها بدون هوس سرشار از آرامش بود، خدا را شکر کرده بود که او هیچ وقت نفهمیده بود  عاشق او شده ام اینک به جای رسیده ام که در پیله ای خود را زندانی کرده بود زندانی قلقه ای از شن های توهم که زندگیش را به اتش کشانده بودند. زندانی که نصیبش به جز تحقیر و توهین چیزی نداشت تا به او بدهد. روزهای زیادی است که متحرک وار زندگی می کند کار می کند .در اطرافی مردمی که او را نمی فهمیدند تنهایی بسیار درد آور بود اما او فارق از این ها خواستار سلامتی و شادی او بود روزهای که او دیگر خودش را هم به یاد نمی آورد. در پس سال ها می اندیشد اینک با گذر این همه سال ایا او را خواهد دید؟ او را که آمده است او را که در جشنی بزرگ دست در دست فرشته های زیبا پروانه های عشق را لگد مال می کرد به بهانه ندانست... دخترکی که در پس این صحنه مرگ را صدا می زند تا شتابان آغوش پدرانه اش را خرج تیمار دختر دل شکسته کند. و در این دنیا چه کسی مهربان تر از مرگ گویا مرگ هم منتظر امروز بوده که این چنین زود هنگام آمده بود پایان این انتظار را فهمیده بود حالا می فهمیدم وقتی کسی در کنار گوشم صدا می داد او که بیاید منی که او بودم باید بار سفر بندم یعنی چه؟/

من اماده بودم توشه ام عشق ناکامی است و قلبی پشیمان...

چشمانی که نور از امید نداد

و لب های که تا به حال برای خندیدن گشوده نشده اند...

بارها عاشق می شویم

بارها دل دادن های کوچک بزرگ می شوند. ........

ای عشق با این که دیر به سراغ ما میایی

ولی با امدن نابه هنگامت عجیب دلم را می سوزانی

 ای عشق  پروانه های با بال های که می فریبد چه سود

وقتی قرار حال دنیا سوختن باشد، فدای عشق، پریدن را چه سود

گویا فرشته ای دیده, مجنونم  محو فریبا شد دلم را در میان از یاد برد....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Afra 89023

 خدا دلم آدم که می گیردبه تو پناه می آورد وقتی کسی صدای او را نمی شنود، تنهام دوستت دارم، بی تو حس می کنم جایی میان زمین و زمانم، حس می کنم بی کس و کارم خدا، این ادم ها به جز خودشان به هیج جنبنده ای هم رحم نمی کنند، چه برسد بر تن یک بیچاره ای از خودشان که درخواست کمک می کند، حرف من به پدر و مادر هاست، به همان های که نمی داند کودک چیست، فرزند اوری چیست به تجدد همسران که زبانم در این باره بسته است و قفل زده ام تا حرفی نزنم، از زن بی چاره هم که نگویم پس از چه بگویم خدا، زن خسته است، به خدا خسته است، به جان من که حتی نفسم را هم قرض می گیرم تا حرف بزنم، از ادم ها خسته ام چون خودش فقط به خودشان می نازند مگر ما مو جود نیستیم پس چرا این همه درد را کنار هم به جان می خریم وقتی غذاب دهنده ، بشری از خودمان است. قصه من حتی از زنی که در کوچه مان روبه روی مجتمع باران فریاد می زد و مجید را هم صدا می کرد دردناک تر است اما زجه او در گوشم بغضم  را می گیرد،  تا از خودم حرف نزنم و از او بگویم
_ مجید این برای تو اخه چرا نمی خوای بفهمی به خدا من دوستت دارم،
برایش جلوی آن همه چشم چه التماس وارانه برای دلش می جنگید بهار  این روزهای خزان، به بگه های کاغذی مجله شده در دستانش نگاه می کنم و با خودم می گویم این زندگی مگر چند است که این همه درد می کشی تا تمام شود.
_ مجید تو رو خدا باز کن در رو، اخه من چه کار کنم بابام زمینو بهت نداد، من زنتو نامرد! تو رو خدا باز کن مجید شبه دارم ابروم میره جلوی این مردم باز کن دو نصفه شبه!
با دیدن مردی لاغر مردی که از بالکن با آن زیر شلواری راه راه نگاهم را از کوچه می گیرم و می خواهم از بالکن خودمان فرار کنم اما گریه های این زن نمی گذارد به التماس هایش اشک هایم را پاک می کنم.
_ برو خونه بابات تا سند رو نیاوردی نیا،  من  تو رو با سند گرفتم که بابات زیرش زد حالا که مرده دیگه دستم به جایی بند نیست، برو خونه داداش حاجیت!
_ اخه مرد چقدر بی حیایی، منو با لباس خواب بیرون می ندازی واسه چی مرد نیستی تو!
_نه رفتم از بابات گرفتم مردی رو!
_ نامسلمون من زنتم، چرا بابامو که دستش از دنیا کوتاه رو وسط می کشی!
صدا بست شدن در بالکن می گفت که مرد ان قدر زن را ازرده که حتی تحمل حرف زدن با او را ندارد. داخل شده بود و زن را در نیمه شب به گرگ های خیابان سپرده بود. به ساعت نگاه می کنم  که از دو نصفه شب گذشته است دعا می کنم زن فکری کند، تا فردا به او نشان هرزگی را یدک نکشد. دعا می کنم به خانه برادر این مرد که دو خیابان ان طرف تر است برود دعا می کنم مرد کابوس ثروت با اورده را ببیند ساعت ها خیره شدهام به خیابان تا بدانم بر سر که در خیابان هنوز شیون می زند چه می آِد حتی بعد از ساعت ها هم کسی دلتنگم نشده و دنبالم نمی گردد
با فردا شدن دیروز ، در خیابان که می گذرم میان سلام من به زنان همسایه حرف زن را پیش می گشند و همان که نباید می شد را به زبان می اوردند
_ نمی دونی که همین هاجر زن همسایه مون زن مجید اقای بیچاره دیشب دیدمش تو خیابانو با یکی بگو و بخند داشت و شوهرشم راش نمی داد داخل می گفت تا کی بیرونی بود و هر جا بودی برگرد اون جا!
از ان چه ترسیدم بر سر زن امده بود، زن ها میان قاضی بودن خودشان زنی را به گناه کشیدند و او را به دار زندند. همیشه گناه کاران زنانی هستد که در عین سادگی ساده زندگی می کنند.

ویرایش شده در توسط Afra 89023

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×